بحثمان در رابطه با مسئله پیوند بود شخصیت فاسق را از نگاه قرآن کریم بررسی کردیم در بعد شخصیت فاسق یعنی کسی که انحراف از مسیر حقیقی خودش پیدا کرده است توضیحاتی دادیم و این نکته را از قول قرآن کریم عرض کردیم که قرآن فرمودندکه فاسق کسی است که «الذین ینقضون عهدالله من بعد میثاقه» فاسقین کسانی هستند که نقض می کنند عهد خدا را بعد از آن که محکم شده بود «و یقطعون ما أمرالله به أن یوصل» و قطع می کنند پیوندشان را با چیزهایی که خداوند تبارک و تعالی امر به پیوند با آنها کرده است بعد عرض شد که در پیوند مهمترین چیزی که ما باید با آن پیوند داشته باشیم حقیقت خودمان است که خداوند تبارک و تعالی است چند روایت را در رابطه با پیوند با خداوند ومحبت خداوند تبارک و تعالی از احادیث قدسی انتخاب کرده بودیم که چندتا دیگر را هم برایتان می خوانم تا بعد به مصادیق دیگر پیوند برسیم این روایت که فرمایش خداوند تبارک و تعالی به حضرت داوود علی نبینا و آله و علیه السلام هست از فرمایشات نبی اکرم هست می فرماید که خداوند به داوود اینگونه وحی کرد یا «یا داوود من أحب حبیباً صدّق قوله و من رضی بحبیب رضی فعله و من وثق بحبیب معتمد علیه ومن اشتاق الی حبیب جدّ فی السّیر الیه یا داوود ذکری لذاکرین و جنّتی للمطیعین و حبّی للمشتاقین و أنا خاصّه للمحبّین» این حدیث خیلی زیباست از قواعد محبت است از قواعد عشق است یعنی انسان گاهی وقتها به این توهم می رسد که دوست دارد خدا را چون دوست داشتن دوجور است ما یکبار خدا را تکوینی دوست داریم یعنی همان که خدمت تان عرض کردم یعنی خداوند تبارک و تعالی محبت کمال مطلق را در نهاد همه ی انسانها قرار داده است رئیس جمهور آمریکا هم با من یکی است او هم عاشق خداست من هم عاشق خدا هستم او تلاش می کند به ثروت و قدرت و لذت بیشتری برسد من هم در حد خودم این تلاشها را دارم می کنم ولی باطن این تلاشها همان عشق به خداوند تبارک و تعالی است چون ما چیزی را در آن کمال می بینیم امتیازی می بینیم به سمت آن کشیده میشویم این کشیده شدن از مصادیق حبّ به خداوند تبارک وتعالی است و در همه هم وجود دارد یک موقع هست که من می خواهم تشریعاً با معرفت عاشق خداوند شوند این عشق را انتخاب کنم بفهمم که وجودم کی را می خواهد عاشق چیزی است و مصداقش را خوب پیدا کنم و تکویناً به این عشق مهرورزی کنم و محبت او را داشته باشم. عشق او را در دلم پرورش دهم گاهی وقتها می شود که انسان یک مواقعی حالات خوشی به او دست می دهد و حالش خوب می شود یک موقع احساس انس با حق تعالی می کند بعد فکر میکند الان دیگر خیلی قرب دارد و خیلی الان دیگر نزدیک است علامتهایی را خداوند ذکر کرده برای اینکه ما بفهمیم چقدر محبت خداوند تبارک و تعالی را داریم. چقدر عاشق او هستیم. می فرماید: «یا داوود من أحب حبیب صدّق قوله» هر کسی، کسی را دوست داشته باشد محبوبیتی داشته باشد خصوصیتی دارد این عشق به محبوب یکی همین است که قول او را فرمایش او را، گفتار او را تصدیق می کند. یعنی اعتماد دارد به گفته ی او.
در بحثهای اخلاقی بعضی جاها مراتبش را گفته ایم البته آنجاها ضبط نشد این بحثها سه ماه در مورد سوء ظن بحث کردیم یکی از آنه سوء ظن در مورد خداوند تبارک و تعالی است که ما بدبین و به حق تعالی باشیم نمی شود ما به اصطلاح ادعا کنیم خدا را دوست داریم عاشق خدا هستیم و خدا برای ما زیر سوال باشد خدا که برای ما زیر سوال می رود و من می گویم چرا خدا اینگونه کرد؟ اگرمن جای خدا بودم این طوری می کردم این محبوب واقع نمی شود یعنی خدایی که معشوق واقع شود خدایی نیست که من مرتب او را زیر سوال ببرم. شما در معشوقهای معمولی هم ببینید دوتا آدم، یک زن و مرد، دو تا رفیق، باهم که دوست می شوند اگر فهمد که رفیقش به او بدبین است و قبولش ندارد و به حرفهای او اعتماد نمی کند و روی او حساب باز نمی کند دیگر می بُرد. خیلی ناراحت می شود آن وقت یک کسی مثل خدا رفیق و محبوب انسان شود و انسان به خدا اعتماد نکند و حرفهایش را قبول نکند، زیر سوال می بردش، گیر بدهد به خدا، که خدایا چرا اینطوری کردی آن طوری کردی یک موقع هست میگوییم معمولی نه ما مخلص خدا هستیم خیلی هم دوستش داریم یک موقع است امتحان می گیرد خداوند می فرماید تا ادعای محبت کنید امتحان می شود تا ادعای ایمان کنید امتحان می شوید. قرآن می فرماید: «آیا گمان کردند که تا گفتند مومنین ان تقولوا یا أن یقولوا آمنّا و هم لا یفتنون» امتحان نمی شوند. قطعاً امتحان می شوند تا گفتی ایمان آوردم من دوستت دارم، امتحان می شوی. امتحان محبت است و امتحان عشق است این گونه که نبود که ابراهیم علیه السلام امتحان داد در بیابان صدای شنید سبوح قدوس رب الملائکه و روح گفت عجب صدای قشنگی است اگریک بار دیگر کسی بگوید نصف این گوسفندانم را می بخشم دوباره صدا آمد سبوح قدوس رب الملائکه و الروح گفت یک بار دیگر این صدا را بشنوم همه آنها را می بخشم دارد امتحان مالی برای معشوقش می دهد بله حاضر است خرج کند برای معشوقش. اینگونه هم خرج کرد. بچه ها احتیاج به تکلف ندارند عزیزان من عشق آدم را راه می برد قاعده نیست. فیلم بازی کنیم وقتی می آید آدم خود به خود بلد است چه کار کند. خود به خود راه می اندازد آدم را آموختنی نیست. همین که بیاید آدم بلد است چه کار بکند لوس بازی ها و خرج کردن ها. خداوند به موسی می گوید «ما هی بیمینک یا موسی» چه در دست توست؟ می گوید: «هی عصای أتوکؤ علیّ هشّ بها علی غنمی» خدایا این عصاست که به آن تکیه می کنم کارهایم را راه می اندازم برگ می ریزم برای گوسفندانم با آن به درخت می زنم و برگ می ریزد. خوب می تواند یک کلام بگوید عصاست مگر خدا نمی داند. گفت خدایا دوست دارم صحبتم را با شما طولانی کنم ببینید کسی را که دوست دارد اینگونه است دوست دارد کش بدهد نه مثل ما نماز را می خوانیم از تعقیبات و بقیه ی چیزها می زنیم نه وقت قرآن داریم نه وقت خدا را داریم. نه وقت امام زمان را داریم. عاشق همیشه دوست دارد کش بدهد. یک تلفن که دستش می گیرد یک تلفن 5 دقیقه ای می شود 50 دقیقه. این علامت دارد «صدّق قوله» قبول است زیر سوال نیست. معشوق زیر سوال نیست. وقتی زیر سوال بود هی گفتی چرا اینجا اینطوری کردی آنجا آنطوری کردی باختی. در امتحان ادعا کردی باید در امتحان قبول شوی. تا بگویی دوستت دارم امتحان می شوی.
آمد خدمت حضرت عرض کرد «إنّی أحبّک» آقا من شما را خیلی دوست دارم. فرمود:«استعدّ للبلاء» دوستم داری پس آماده شو برای بلا. نمی شود منِ علی را کسی دوست داشته باشد و بلا سر او نیاید می شود ما بگوییم امام زمان دوستت داریم بعد در دردهای حضرت مشارکت نداشته باشیم. در موانعی که الان سر راه ظهورش است و یک پدر مهربان را که نمی گذارد بیاید بلای سر بچه هایش با او دارد مضطرّانه در فشار است ما هم اینجا داریم زندگی مان را می کنیم اگر دوستش داشته باشیم باید تلاش کنیم. اگر گفتی امام زمان را دوست دارم بعد زندگی ات هیچ کمکی به اهداف امام زمان عجل الله نکرد هیچ قدمی در راه ظهور برنداشتی یک قدم در رابطه با ایجاد زمینه ظهور برنداشتی این دروغ است اینکه برویم برای حضرت نمی دانم شامش را بخوریم و جشن او را بگیریم و شیرینی و شربت او را بخوریم اینکه نشد که به اسم حضرت عیاشی، کیافی، نفس چرانی کنیم این که نشد خدمت به حضرت. اگر این محبت است کافران هم حاضرند یک چنین محبتی به خرج بدهد اینکه نشد محبت یعنی اینکه من تحمل سختی طرف مقابل را ندارم از اذیت شدن طرف مقابل اذیت می شوم در فشار قرار می گیرم وقتی می بینم محبوبم در فشار است، آسایش ندارم. علامت محبت است واقعاً در عمر و جوانی ام در درس و مسائل اقتصادی و علمی ام طوری برنامه ریزی می کنم که بتوانم برای امام زمان قدمی بردارم ببینم مشکل ظهور چیست؟ یک قدمی بردارم ببینم چه چیزی حضرت را معطل نگه داشته آن طرف با این که خودش خیلی دوست دارد بیاید. شب و روزم گریه و ناله دارد ولی مشکل چیست امتحان پس می دهد آدم. ما به امام زمان بگوییم دوستت داریم بعد جنگ شود برویم دنبال کار خودمان.
امام حسین کاش که عاشورا، با تو بودم بعد به کشور شیعه حمله می کند دشمن ابرقدرتها حمله می کنند ما همینطور تخت می گیریم می خوابیم چنین چیزی می شود؟ بسیجی ها راست گفتند گفتند آقا دوست داریم پاکار هم هشت سال ایستادند. وقتی به خدا می گویی دوستت دارم می گوید امتحان.
ای خدا زین امتحان ها داد داد تا که ما را امتحان برباد داد
امتحان می گیرد امتحان های سخت. امتحانهای سخت حضرت ابراهیم فقط همین بود؟ نه. او را بگذارید در آتش، می گویند برو زن و بچه ات را بگذار در مکه «واد غیر ذی زرع» جایی که اساساً قابلیت کشت وجود ندارد یک بیابان برهوت رها کن. در سن پیری بعد از این که این همه منتظر بچه بودی حالا بیا و اسماعیل را رها کن آنجا و بیا مَنِ خدا می گویم رها کن و بیا. تازه بعد از سالها که به او می رسد و حالا که جوان شده و تو دل برو شده می گوید برو سر او را بِبُر می گوید برو سر او را بِبُر. در عاشورا هم همه آنجا جمع شدند که به خدا بگویند ما عاشق تو هستیم برای همین هم می بینیم که سیدالشهدا، وقتی بلا به سر او می آید برافروخته تر و شادتر بود چون امتحان را رد کرده بود چه امتحانهایی هم بود چرا امتحاناتی بود ولی هر چه هم می داد در محضر معشوق به معشوق هدیه می داد. هی نزدیکتر می شد. تا می رسد به کجا، وقتی که آدم در عشق ثابت می کند که راست و راست می گوید دیگر به اطمینان می رسد ثبات در عشق. اینجاست که ندا می آید «یا ایتّها النفس المطمئنه ارجعی الی ربّک راضیه مرضیه» اطمینان در عشق به خداوند تبارک و تعالی یعنی گتیم آقا دوستت داریم محکم هم پای کار هستیم سفت سیدالشهدا باید امتحان بدهد زینب باید امتحان بدهد علی اکبر باید امتحان بدهد علی اصغر باید امتحان بدهد. رباب، پسربچه ی شش ماه اش را جلویش پرپر کنند باید امتحان بدهد نی گوید اینگونه ما دوستت داریم اینگونه با ادعا نه. چون مقام مقامی نیست که بشود با ادعا رفت مقام باید حقیقی طی شود مسیر حقیقی است باید طی شود. دختر می گوید به پسر باید جدا شویم. می گوید چرا می گوید من این همه مدت مریض بودم من را نبردی دکتر، برای من خرج نکرده، چی و چی، یعنی اگر دوستم داری باید برایم هزینه کنی، عشق هزینه می خواهد نمی شود بگوییم دوستت داریم بعد هزینه نگذاریم وقت، سرمایه نگذاریم. در همین دوستی ها و رفاقت ها وقتی احتیاج پیدا کردی می روی در خانه دوست می گویی لنگ هستم کمکی بکن. از تو عذرخواهی می کند می دانی می تواند کمک کند نمی کند از او می برّی می گویی آخر این چه رفاقتی است که پشتیبانی ندارد. فقط حرف است. خودمان هم باشد روی همچین رفیقی حساب می کند ما احتیاج داریم در این اضطرار بگوید معذرت می خواهم شرمنده ام خودمان قبول می کنیم همچین شخصی را؟نمی شود. خدا یک طرف لطف و محبتش را می کند ما قهر هم که می کنیم دشمنی هم با خدا می کنیم خداوند لطف و محبتش را می کند اما وادی محبت و عشق یک بحث دیگری دارد یک رابطه حبی این طوری برقرار شود این سرمایه گذاری می خواهد باید ثابت کنی عملاً دوستش داری.
یکی از حرفهای خداوند این است که می فرماید اگر مرا دوست دارید باید حرفهایم را هم قبول کنید مگر من بی ربط می گویم مگر من دروغ می گویم مگر من ناحق می گویم مگر من ظلم می کنم مگر من از شما بدم می آید مگر من نسبت به شما مهربان نیستم مگر من خیر شما را نمی خواهم خوب چرا حرفم را قبول نمی کنید آقا طرف یک دفعه می بینی که بچه اش مرد می بینی که رابطه اش با خدا خراب شد یک تصادفی اتفاق افتاد برای همسرش برای پدرش برای مادرش می بینی که رابطه اش با خدا خراب شد. خدا را می برد زیر سوال. خوب بچه ات رفته نزد معشوق تو پیش کسی که خیلی بیشتر از تو دوستش دارد مگر ما بچه ها و خانواده مان را بیش از خدا دوست داریم؟ رفته نزد کسی که به مراتب از ما مهربانتر است نسبت به او. رابطه اش را با خدا خراب میکند تا یک ذره برای او شکست مالی ایجاد می شود می گوید من دیگر نماز هم نمی خونم تا یک ذره معظل برای او پیدا می شود سریع ارتباطش را قطع می کند. نه دیگر مسجد می رود نه هیئت، نه بسیج، نه مراکزی که می رفته و تغذیه می شده می رود، چون برای او مشکل پیش آمده است. هیچ وقت هیچ حادثه ای نمی تواند انسان را از محبوب خودش جدا کند در هیچ شرایطی. وقتی جدا کرد معلوم می شود که آن چیز قطعاً جایگاهش در قلب تو و عقل تو بیش از معشوقت بوده. هر وقت چیزی بین ما و خدا حایل شد آن معشوق ما هست اله حقیقی ما هست «أفرأیت من اتّخذ الهه هواه» آن اله ما هست او اله ما هست وقتی یک چیزی نبودش بین و من و خدا سایه بیندازد معلوم است که از خدا بیشتر برای من ارزش داشته است. که من بخاطر او خدا را کنار گذاشته ام و رابطه ام خراب شده اگر خدا را دوست داری دیگر اینقدر حرف نزن مسائل دینی را مرتب زیر سوال نبر. خود خدا هم می فرماید: «إن کنتم تحبّون الله فتّبعونی یحببکم الله» پیغمبر به آنها بگو اگر دوستم دارید خدا را دوست دارید مرا تبعیت کنید تا خدا شما را دوست داشته باشد فقط عشق است دوستم دارید حرف گوش کنید دیگر بیایید. چرا اینطوری گفت، چرا آن گونه کرد، چرا این را گفت، چرا من این را اینگونه انجام بدهم؟ اینجای قرآن چرا این طوری است چرا در حدیث این طور گفتند، است چرا پیامبر این کار را کرده چرا در زندگی اش این طور رفتار کرده ... این جور در نمی آید. آن اگر محبت است قول را قبول کن. سنت را قبول کن روایت را بپذیر. معشوقت اینگونه خواسته است و به خصوص که می دانی معشوقت تو را خیلی دوست دارد لیلی از مجنون بسی مجنون تر است. در چیزی که به تو گفته است نه ظلم است نه اجحاف است نه حرف غیر حکیمانه است. عشق کار را راحت می کند نمی گذاردکه عقل وابسته به وهم بیاید کار را خراب کند عقلهایی که اسیر هوای نفس هستند به قول علی علیه السلام عقلی که تحت هوای نفس اسیر می شود وقتی عاشقم روضه که می خوانم چون اسم معشوقم می آید می نشینم گریه می کنم اما وقتی مرض دارم می گویم این چرا صدایش این طوری است این چرا خراب می خواند هی گیر می دهم به هیئت و مداح و سخنران گیر می دهم، نه این حرف به دلم نچسبید هی یک سره منتظر بهانه هستم از کجا معلوم این مقتل راست باشد. ...
علامه نشسته بود اینجا درس می خواند رحمت الله تعالی علیه، علامه طباطبایی روضه خواندند ما دیدیم کتابها را بست هر وقت روضه می خواندند ما می دیدیم ایشان زار زار گریه می کرد. شروع کرد گریه کردن و یکی از این طلبه ها آمد به او گفت اقا بعضی از این اسناد و مقاتل درست نیست بعضی از این حرفهایی که اینها می خوانند گفت آقا ما نمی دانیم ما کار نداریم ما فقط یک جا منتظریم اسم معشوق ما را ببرند بنشینیم لذت ببریم بعضی ها ظاهراً دارند کار عقلی می کنند کار علمی می کنند ولی خوب فاصله می اندازد عشق لابشرط است هیچ چیزی ندارد شرط ندارد عشق است اصلاً هیچ وقت زیر سوال نمی برد.
یک وقت یک پیرزن روستایی که سوادی هم ندارد ولی مقید به این شرعیات است مطیع است ولی یکی درس خوانده است درس حوزه خوانده دانشگاه خوانده ولی مریض است نمی تواند حرف را آن گونه که پیرزن گوش می کند گوش کند یا آن طور که یک پیرمرد روستایی اطاعت بکند اطاعت کند خوش قلبی آنها را ندارد و عقلش می آید به او خیانت می کند می گوید اینها عوام اند نمی فهمند سواد ندارند. یک زنی را می بینی همچین عاشق امام حسین است زیارت عاشورایش قطع نمی شود می میرد در قبرستان می گذارند خداوند می گوید همه اهل این قبرستان را نجات دادم. عذاب از همه آنها برداشتم. نه حوزه رفته نه درس خوانده نه دانشگاه رفته، ته قضیه فقط همین برای آدم می ماند میزان عشق. میزان این که چقدر ته قضیه در شب اول قبر و برزخ و قیامت این می ماند که چقدر با اینها رفاقت داشتیم. بقیه را بگذار کنار. چقدر رفاقت داشتی. وقتی پای رفاقت می آید حساب و کتاب هم می رود کنار، چون رفقیم دیگر. رفاقت است دیگر بحث رفاقت است وقتی دو دوتا چهارتا می کنی به خدا و اهل بیت گیر می دهی، می گذارندت در حساب. و برو حالا جواب بده. وقتی عشق می آید من احب حبیبه صدق قوله اگر دوستش دارید و تصدیقش می کنید نمی شود که ما نؤمرُ ببعض و نمکُرُ ببعض باشیم. بعضی احکام را قبول داشته و بعضی را قبول نداشته باشیم یا من نمازش را قبول دارم خمس را ندارم روزه اش را مجبورم بگیریم خمس نمی دهیم زکات نه، دست به شمشیر نمی زنم ... یک محبتهای اینطوری. محبت که آمد آدم در همه چیزش آزاد است برای معشوقش خرج می کند. «بأبی انتم و امی و ا هلی و عسرتی و مالی» پدر و مادر و خاندان و مالم فدای شماها. راست هم می گوید مادری که پنج تا شهید داده یا پدری که پنج تا شهید داده راست می گوید. به هر حال وقتی که عشق می آید بیماری هم می رود کنار. دیگر انسان قلبش مریض نیست وقتی با دین برخورد می کند خیلی خوب می گیرد وقتی عشق نیست انسان دائماً همه چیز را سایه دار می بیند دوست دارد یک چیز را ببرد زیر سوال. یک استاد دانشگاه سخنرانی کرده آقا گفتند به فلانی اصلاً ابالفضل دستش قطع شده گرفته با آن دستش، آن دستش قطع شده گرفته به دندانش، با دندان گرفتن اصلاً از نظر علمی اگر دست قطع شود فلان ثانیه نمی دانم خون بیاید آدم می میرد خوب این حرفها کدام است که ابالفضل این کار را کرد؟ گفتم که از نظر علمی هم یک دفعه یک نفر تیر خلاص زد در مغزشان زدند هنوز زنده است از نظر علمی نیم کیلو وزن روی مین بیاید منفجر می شود من خودم پنج بار رفتم روی مین ولی زنده ام. پیغمبر را می برد زیر سوال اهل بیت را می برند زیر سوال، مقدسات را مسخره می کنند مستحبات را مسخره می کند نمی دانم آیین دین را مسخره می کند می گویند اینها خرافات است امل بازی است... می گوید نه از این مذهبی ها نیست آدم روشنی است اگر مذهبی نیست که روشن نیست. چون نور فقط از دین می آید «الله نور السموات و الارض یخرجهم من الظلمات الی النور» جاهای دیگر دروغ است اگر کسی بگوید روشن، طرف، آدمِ روشنی است آدم اُپنی است چی، چی اُپنی است اپنی است که فطرتش اوپن است در مقابل طبیعت؟ آره یعنی یک سره امتیاز می دهد یکسره کولی می دهد هر چه طبیعت می گوید فطرت بدبختش می گوید چشم. ولی وقت محبت می آید آدم تحت تأثیر محبت کار می کند برای همین هم دیگر خستگی ندارد. منت گذاری ندارد در بلاها هست استقامت می آید مقاومت می آید. «من أحبب حبیباً صدّق قوله» یادتان نرود اگر خدا را دوست داریم دیگر مرتب مسخره بازی در نمی آوریم این کار را نمی کند این را زیر سوال ببرد آن را زیر سوال ببرد اگر فهمیدی این مسلماً مال خداست این مال پیغمبر است دیگر تمام است. «و من رضی بحبیب رضی فعله» هر کس از محبوبش راضی است یعنی رضایت بدهد به معشوق بودن این قبول کرده عشق طرف را قبولش داری، عاشقش هستی دوستش داری کارش هم قبول. ببین چگونه خداوند ملاکهای عشق را به ما درس می دهد دوستش داری کارش را هم قبول کن. حضرت می فرماید: رفیقت را سه بار پشت سر هم عصبانی کن اگر چیزی به تو در عصبانیت نگفت تازه می فهمی رفیقت است. سه بار عصبانی اش کن اگر جوش نیاورد تعادلش را حفظ کرد این به درد رفاقت می خورد یعنی چی؟ یعنی رفیقی که مثلاً من دست بگذارم جایی اذیتش کنم یک خلافی کنم یک کاری که نمی پسندد کنم فشارش همان دفعه اول بالا می رود این به درد نمی خورد. رفیق باید خرج کند برای دوستش، بعضی از رفقا هم آدم را ناراحت می کند بی ادبی می کند، جسارت می کند ... دیگر حرف نزن. یک موقع یک چیزهایی را مصلحت می داند که تو اصلاً خوشت نمی آید هیچ نه فکرش هم نمی کنی یک اتفاقاتی سر راه تو می آورد که اصلاً برنامه ریزی برایش نداشتی آماده نبودی همه چیز می ریزد به هم.
بسوزان هر طریقی می پسندی کآتش از تو خاکستر از من
مرا چون صید در خون بغلطان تماشا کردن از تو پرپر از من
در همه جا هم می آید در همه جا این صلاحیت است خدا را دوست داری؟ این اتفاق افتاده به تو می گوید این کار را بکن چشم. آن کار را بکن چشم این حکم حرام است اینجا بروی چشم ... انسان با عشق این کارها را انجام می دهد چون وقتی انجام می دهد به محبوبش نزدیک می شود وقتی که مرتب تبعیت می شود «ان کنتم تحبّون الله فتّبعونی یحببکم الله» خداوند شما را دوست دارد بنابراین هر کاری که خداوند بگوید می گوید هر کاری را که به کراهت خوردیم به یک مشکلی برخورد کردیم با خداوند رابطه مان را خراب نمی کنیم. یکی می بینی ده سال است اسیر شده است شوخی نیست ده سال گرفتار ظالم ترین افراد شده است رابطه اش با خدا یا امام اوج گرفته است می گوید ما آنجا عکس امام را می کشیدیم مراسم برقرار می کردیم کتک هم می خوردیم عشق مان این بود. مثلاً عکس امام را کشیده ایم روی زیر پیراهنی مان، مراسم بگیر، جشن بگیر، این عشق است اما کسی که نفهمید گرفتار شد تا می رود آنجا می گوید آقا جاسوسی بخواهید بکنم می کنم. یکی از بچه های ما از سپاه تعریف می کرد می گفت در این پادگان آموزش نظامی می دادم آن موقع هم زمانی بوده که منافقین هنوز حضور داشتند و فعال بودند بعد یکی از این روستاییها آمده بود گفته بود می خواهم بروم جبهه. روستاییهای پاکدل که اخلاص در محبت دارند واقعاً عاشق هستند گفت ما او را در پادگان توحید بردیم مرتب یک شب به او گفتیم مراقب باش و مرتب می گفتیم که مراقب باشید منافقین ممکن است حمله کنند و بکشند و اینها می گفت یک شب لباسمان را عوض کردیم لباس شخصی پوشیدیم به اسم منافقین حمله کردیم به پادگان خودمان، می گفت در رفتند همه که آی منافقین آمدند نمی توانستند که از خودشان دفاع کنند بعد من او را در یک گوشه دیوار گیر آوردم دیدم که مرتب التماس می کند که تو را خدا من را نکش من زن و بچه دارم. التماس می کرد به او گفتم اگر می خواهی که تو را نکشم به امام فحش بده که تو را نکشم به چشمهای من نگاه کرد یک دانه بطری از روی زمین برداشت محکم زد تو سر من خردش کرد من اسلحه داشتم که نمی توانستم بزنم که، فقط می توانستم کتک بخورم. آی من به امام فحش بدهم جانم فدای امام. بحث، بحث فقط مباهات و زن و بچه و اینهاست می گوییم آقا ما زن و بچه داریم می خواهد دینش را از او بگیرند اصلاً شوخی بردار نیست گفت تا جا داشتیم مرا زد. همان که ترسیده بود مثل موش گوشه دیوار رفته بود عشق، عشق شجاعت می دهد بچه سیزده ساله که از تاریکی می ترسد یک دفعه بلند می شود می رود در آن بیابانهای کردستان در آن بیابانهای جنوب، ترس چیست؟ مسخره ترین چیز ترس است ترس از اینها می ترسید ترس از اینها می ترسید این شجاعت را از کجا آورده است عشق می آورد این شجاعت را.
یادم است والفجر مقدماتی من تخریب چی بودم به اصطلاح رفته بودم برای خنثی سازی مین دشمن خیلی آتش ریخت، خیلی آتش ریخت همه کپ کرده بودند این حالت بچه ها را تماشا می کردند آنجا داشتند تماشا می کردند دیدم یک بچه سیزده ساله بلند شد مثل تیر به این سرعت بلند شد یک یا حسین، یک یا الله چیزی نمی دانم گفت خودشان را پای سنگر کبیر کشاند و نارنجک انداخت روی آن چه کسی می تواند بلند کند؟ ما الان می گوییم حالا واقعاً آتش است بله شوخی نیست همین گلوله است که دارد سمت تو می آید بلند شوی و بدوی به طرف آن بیایی و یک یا حسین بگویی و بروی. عشق قدرت می دهد. نزد پیامبر آنقدر دیوانه خدا است می گوید آقا من می توانم در این جبهه که می جنگیم یک کاری کنیم خدا را بخندانم این اصلاً گیر داد ه است، به خدا که چه کار می خواهد با خداوند بکند می گوید می خواهم او را بخندانم پیغمبر هم از او بدتر، خوب دیگر پیامبر تحیرش بیشتر است از همه متحیرتر هست می گوید بله لباسهایت را درآور و لخت شو و برو.
خداوند می فرماید نگاه کنید ملائکه من که چه بنده هایی دارم من. بله، اینگونه است در جبهه ما خیلی از اینها را دیدیم مواردی دیدیم که واقعاً خدا را می خنداندند پدر و پسر دعوا سر این که کدام یک زودتر بروند میدان مین. رضی فعل یعنی همه کارهایت را قبول دارم. اعتراضی نیست در خودم با تو درگیر نمی شوم خدایا هیچ کس نمی تواند بین من و تو را به هم بزند اینقدر دوستت دارم که اگر یک موقع گناهی کنم شیطان نمی تواند بیاید خرابکاری کند بگوید آهای بدبخت تو که ادعای محبت می کردی گناه کردی دیگر رها کن. خجالت بکش کافی است می گویم به تو ربطی ندارد برو گم شو. آدم یکی را که دوست دارد عقلی با او برخورد نمی کند که آی من جسارت کردم الان مرا می بخشد یا نمی بخشد خودش را می اندازد در دامن خدا و آشتی می کند زوری هم شده خودش را به خدا تحمیل می کند دروغ هم که بگوید در خانه خدا می رود جای دیگر اصلاً نمی رود. یعنی هیچ کس نمی تواند بین او و خدا دو به هم زنی کند. اصلاً به غیر خدا فکر نمی کند گناه کرده یا نکرده. به غیر خدا فکر نمی کند جای دیگری نمی رود و در هیچ کس را نمی زند نمی خواهد اصلاً خانه ای را بشناسد هیچ جا را دوست ندارد بشناسد هیچ جا را. می گوید گناه کردم هر چه هست همین جا است من اصلاً جای دیگری ندارم یک صراط است دیگر هیچ چیز نیست بعد اطراف صراط همه جا جهنم است من فقط یک خانه امید دارم آن هم فقط خداست. «یا رفیق من لا رفیق له» ای رفیق کسانی که رفیقی ندارند بله «یا حبیب من لا حبیب له» ای دوست کسانی که دوستی ندارند. «یا خیر من اوی الیه طرید» ای بهتری کسی که آدمهای طرد شده می توانند در خانه اش بیایند آدمهای رانده شده بدبخت می توانند بیایند در خانه او «و من وثق بحبیب ان اعتمد علیه» هر کس به دوستی اطمینان داشته باشد وثق، وثق یعنی امیدوار باشد. به دوستش اطمینان داشته باشد «اعتمد علیه» به او اعتماد می کند دو معنی دیگر هم دارد کسی که به رفیقش امیدوار باشد به او تکیه می کند تکهی به او به امید او به جلو می رود لذا من خیلی به رفقا توصیه می کنم در فعالیتهایی که می کنید چه فعالیتهای شخصی تان چه فعالیتهای برای دین، برای اسلام، ان شاءالله برای امام زمان عجل الله انجام می دهید هیچ وقت به وسع خودتان نگاه نکنید بله معقول باشید اهل حساب و کتاب باشید اما آنچه که در دست خودتان هست بخواهید نگاه کنید رشد نمی کنید ولی اگر بخواهید به خدا فکر کنید به غنی فکر کنید به مُغنی فکر بکنید چرا؟ خدا می گوید بنده ام روی من حساب کرد. شما وقتی کسی در خانه تان می آید و می گوید من روی تو حساب کردم جای دیگر من را نفرست در خانه کس دیگر مرا نفرست طرف می گوید دیگر تمام است دیگر روی من حساب کرده است نمی توانم رویش را زمین بیندازم این خصلت هایی است که خداوند دیگر به بنده هایش داده است و خودش بیشتر از همه دارد دریای اینهاست معدن اینهاست. وقتی به او اعتماد کردی با تو راه می آید قبول کردی گفتی می روم به اعتماد تو آن گونه که تو می خواهی یعنی همین در مبارزه بخصوص برای امام زمان علیه السلام به شما که ان شاءالله سربازان دوران ظهور هستید و ان شاءالله به زودی چشم همه ما باز شود و منور شود به جمال مقدس امام زمان دارم به شما م یگویم هیچ وقت های و هو های بیرون و شرایط بیرونی ذره ای سایه روی اراده تان نیندازد این است که می توانید موفق باشید کثرت جمعیت دشمن هیچ شما را نلرزاند آی اسلحه دارند اتم دارند چه دارند اینجا آی نمی دانم فاسد ها چه کار کردند محکم بایست امام امت فقط به خدا اعتماد کرد دیگر یک نفره هم شروع کرد و گفت من تنهای تنها شروع کردم مثل پیغمبر مثل جدش که تنهای تنها شروع کرد اگر به خودت نگاه کنی بله به خودمان نگاه کنیم خدایا« لا املک لنفسی نفعاً و لاضرّاً و لا موتاً و لا حیوه و لا نشورا» خدایا هیچ چیز ندارم نه نفع، نه ضرر، نه حیات، اختیار هیچ چیز را ندارم. ولی وقتی قبول کردی این بزرگترین ره آورد پیامبر بود «لا حول و لا قوه الا بالله العلی العظیم» قبول کردی که تمام توانها مال خداست. چه کسی فکر می کند که امام بتواند این کار را انجام بدهد با این همه توطئه که در این مملکت شده بیست و دو سال چه کسی فکر می کرد دوام داشته باشد خودمان را زیاد در زندگی نگاه نکنیم یک مقدار هم به خداوند اعتماد کنیم اعتماد داشته باشیم. به خداوند اعتماد داشته باشیم که کمک مان می کند راهمان می اندازد گناه را می بخشد در همه کارها وقتی خودت راهها را بسته شده می بینی و راهها را به خودت می بندی بله بسته می شود فرمود: «أنا عند ظنّی عبدالمومن» من در نزد گمان بنده مومنم هستم بنده ام هر گونه روی من حساب کند همان گونه با او رفتار می کنم. اگر گفت خدا نمی آید پا کار نمی آیم پا کار. اگر گفت خدا هست، کمکم می کند هستم با او. می خواهی درس بخوانی نگو رشته سختی است نمی توانم بکشم. می برم باید ترک تحصیل کنم یک کم با خدا درس بخوان و برای خدا بعد ببین چقدر راحت می روی جلو. نگذار درس بزندت زمین برو. معطل نکن. کار هم می خواهی بکنی همینطور و در خانواده ای هست که مشکلات داری، کمرت را سفت ببند برو جلو. هر چیز دیگر.
«و من اشتاق الی حبیب جدّ فی السّیر الیه» عجیب چه ملاکهایی دارد جلوی ما می گذارد می گوید هر کس متشاق به دوستش باشد تلاش می کند درحرکت به سمت او یعنی حرکت به سمت و رسیدن به او برایش دغدغه می شود خوابش را می گیرد وقتش را می گیرد فضای ذهنش را اشغال می کند طرف می خواهد یک ویدئو بخرد یک موتور بخرد فکرش را مشغول میکند شش ماه پولهایش را این طرف و آن طرف می کند تا یک ویدئو بخرد یا یک موتور و اتومبیل یا تلفن همراه بخرد. آنقدر ذهنش مشغول می شود ... کنکور قبول شوم فلان رشته را بروم تلاش می کند ما چه تلاشی می کنیم برای رسیدن به خدا؟ کو سرمایه گذاری های ما؟ کو وقت ما؟ کو خلوت های ما. آنهای که معشوق را می خواهند برای چی میخواهند برای این که به خلوت بکشاندشان. خدا که می گوید من در اختیار تان هستم. برای همین هم می گوید دروغ می گوید هر کی می گوید رفیق من است و شب می شود می گیرد می خوابد. لات ها و اراذل و اوباش کدام شب می خوابند. شبها نمی خوابند. مسابقه فوتبال است شب تا صبح می نشیند نگاه می کند. چهارتا رفیقند تا نصف شب بیدارند و پرت و پلا می گویند بیدارند با هم. فردا سر کار می خواهد برود یک معشوقی دارد رفیقی دارد نمی گوید فردا سر کار باید بروم درس دارم. غیبت می کند در می رود مرخصی می گیریم. شد یک شب ما بگوییم بی خیال فردا را مرخصی می گیرم امشب می خواهم با خدا حرف بزنم. یک مرخصی استحقاقی یا بدون حقوق. امشب می خواهم با خدا باشم. شده یک مرخصی بگیری من بروم قم، جمکران یا مشهد. میگوییم نه تعطیل شویم. این هم خوب است ولی «جدّ فی السیر الیه» یعنی تلاش می کند. به همه پدر و مادر می گوییم نه که برسد به معشوقش. حالا برای خدا می خواهد برود اعتکاف سه روز، می بینی هزار شیطنت می آید شیطانک می آید نگذارد این سه روز اعتکاف را برویم. جمعه می آید از دستش می دهیم روز جمعه می آید از دستش می دهیم. معشوق نیست چون. اگر بود «جد فی السیر الیه» تلاش می کرد. یعنی باید فضای ذهنت را اشغال بکند. در برنامه های زندگی دغدغه این را داشته باشیم وقتی این آمد به همه چیز رنگ قشنگ می دهد درس می خوانم برای این که بتوانم بیشتر به معشوقم خدمت کنم با معشوقم بیشتر خلوت کنم. دانشگاه می روم دانشگاه می شود نور. هر رشته ای هم که می خوانی می شود نور درست انتخاب کردی می خواهی برای معشوقت خرجش کنی زبان می خوانی، کامپیوتر می خوانی، هر چه که می خوانی، طلبه می شوی برای این، کارگر هستی کارمند هستی کارت یک رنگ و بوی دیگری گرفت چون از آن استفاده می کنی برای خلوت سازی و نور سازی. همه اش می شود نور. با زن و بچه ات هستی می گویی می خندی لذت می بری آنها از تو لذت می برند برای این که از این لذت یک استراحتی به دست بیاوری تا در کنار این استراحت بتوانی خلوت کنی با خدا. با دوستانت می گویید می خندید، باز هم نور است. عشق می آید اکسیر عجیبی است وقتی به همه چی می خورد همه چی قشنگ می شود. زندگی عوض می شود همه چیز معنا دار می شود ولی وقتی نیست ما اینقدر گرفتار می شویم اینقدر احساس دلتنگی می کنیم اینقدر احساس بدبختی می کنیم اینقدر زندگی ما به بن بست می رسد احساس بیهودگی و پوچی می کنیم.
عشق خیلی نیرو می آورد امید قدرت و تلاش می آورد اینقدر می دوم تا به ظهور برسم اینقدر می دوم تا خودم را در آغوش شما بیندازم مگر کم است. خوب حضرت خسته نشده است هزار و خرده ای سال است و حضرت هم دارد تلاش می کند آیت الله بهاءالدینی وقتی مکاشفه کرده بود اهل بیت علیهم السلام را فرموده بودند ما هم در جبهه هستیم هر کدام به اندازه صدهزار نفر می جنگیم آنها هم دارند هم چای بسیجیهای خودشان می آیند دائم در تلاشند خسته نشدند. من چرا خسته شوم؟ من تا به هدف نهایی ام نرسم سرد نمی شوم. استراحتم وقتی است که معشوقم در استراحت باشد مولایم سرورم امامم. او خندید من هم می خندم. خدا رحمت کند مرحوم آقا نجفی قوچاقی آن مواقعی که در این جلسات سیاحت غرب درس می دادیم این سیاحت غرب را بخوانید یک جا می گوید من وقتی رفتم دیدم ابالفضل با علی اکبر علیه السلام هنوز شمشیر به دست هستند و چکمه پایشان است گفتم برای چی؟ گفت منتظر ظهور هستیم خیلی حرف است. خوب من چرا چشم او را ندارم من چرا باید شمشیر از دستم بیفتد من چرا باید آن کسی باشم که دشمن دوست دارد من را آن گونه ببیند خواب و غافل. من چرا از صف دشمنان دشمنم بیرون بیایم و تبدیل شوم به یک انسان خنثایی که بود و نبودم برای دشمن فرق نمی کند و هر کس هم می تواند از من کولی بگیرد و به نفع خودش از من استفاده کند. بگویم بابا ول کن سری که درد نمی کند دستمال نمی بندند. در فتنه ها و هیاهو هاست که خط ها مشخص می شود. «فی تقلّب الاحوال علم جواهر الرجال» در تغییر حالتهاست که جوهره ی افراد شناخته می شود اگر امیرالمومنین علیه السلام سربازی چون مقداد دارد بزرگترین یار حضرت است شخصیت خیلی برجسته ای دارد یک شخصیتی دارد مثل مالک، که می گوید رابطه مالک با من مثل من با پیغمبر بود برای اینکه مالک در بحبوحه ی زمان، در اوج فتنه ها سفت امامش را شناخت و پای کار ایستاد و به هیچ کس هم باج نداد. نه این که من تا اسم رهبرم می آید خجالت می کشم بلند صلوات بفرستم این معلوم است که من قافیه را باخته ام. وقتی نمی توانم از ولی فقیه خودم دفاع کنم از امامم دفاع کنم از تشیع دفاع کنم از عصمت معصوم دفاع کنم معلوم است که قافیه راباختم. محبتی در کار نیست عشق اجتهاد می آورد تلاش. سردی نیست. وقتی می روم در این هیئت ها اینقدر احساس کوچکی می کنم که ریشش سفید شده پیرمرد است دست هایش چروک شده می بینی کفش جفت می کند با این چه کار می کند سیدالشهدا، دارد چای می ریزد. دارد پرچم می زند. خادم مسجد است 20 سال عشقش این است که بیاید آنجا اذان بگوید. یک پیرمردی است خیلی با نمک می رود یک عالم نان سنگک می خرد می رود مسجد، عشق را نگاه کنید که نمازگزاران برای نان علاف نشوند در مسجد ظهر که نماز می خوانند نان هم گیرشان بیاید نمی کشد و سرقیمت هم می دهد عشق است دیگر کار می کند. در عشق می گویی خدایا یک بار دیگر می شود یک بار دیگر می شود. شود «آیا که در میکده ها بگشایند» آنهایی که می گویند یادش بخیر راست می گویند. اگر جنگ شود من غلط کنم بروم. آن یکی می گوید نه اگر جنگ شود من با سر می روم. جد فی السیر الیه. تلاش می کند. تلاش علمی لازم دارد دینداری بدون یاد گرفتن مسائل فقهی نمی شود باید رساله بخوانیم می گوید رساله می خواند وقت می گذارد رساله می خواند بابا خدا با عربی با تو حرف زده است عشق بازی ها غالباً زبانش عربی است زبان عربی زبان عشق است. زبان عقل است.
امام صادق علیه السلام می فرماید: «تعلّم العربیه فانّها کلام الله الذی تکلّم... یا یکلّم بعباده» عربی بیاموزید چون عربی زبان است که خداوند با بنده هایش اینگونه صحبت کرده است چون عشق معادلاتی دارد در عشق لطائفی دارد که در فارسی نیست ما الان مثلاً می گوییم بسم الله الرحمن الرحیم ترجمه اش که به نام خداوند بخشنده ی مهربان نیست این را درآورده ایم در فارسی اینقدر جان دارد یعنی در بسم الله الرحمن الرحیم خیلی لطافت است. فارسی البته خوب است ادبیات فارسی آمیخته شده است با عشق، با لطافت، با عرفان. به رفقا می گویم تا عربی یاد نگرفته اند دعا هر چه می خوانند فارسی بخوانند نرویم کمیل بخوانیم از اول آن نمی فهمیم چه می خوانیم مرتب مجبور باشیم به زور مداح و روضه ی فلان کس زور بزنیم گریه کنیم نه خودت بنشین بخوان اشکت می آید. فارسی بخوان ولی برو دنبال زبان عشق چون زبان عشق خیلی عالی هست احساسات را منتقل می کند. ادبیات عرب ادبیات انسان است. عشق یعنی تلاش وقتی تلاش کنی به سمت خدا یعنی تلاش به سمت خدا در درون باید اتفاق بیفتد اولین مرحله سیر نظری است بعد عمل. دوره ی نظری تلاش می خواهد استقامت می خواهد حرف گوش کردن می خواهد نوشته می خواهد مطالعه می خواهد مباحثه می خواهد یادداشت برداری می خواهد کار می خواهد. می بین تنبل است. لذا حضرت می فرماید اگر جوانی از جوانان شیعه را ببینم دینش را بلد نیست تنبیه اش می کنم.
«لضربته ضربه بالسّیف» با شمشیر او را می زنم «لا خیر فی من لا یتفقّه من اصحابنا» هر کس از شیعیان ما که دین فهم نیست فهم دین ندارد خیر ندارد پنجاه سال است هنوز یک رساله بلد نیست مسائل شرعی، مسائلی که به آن احتیاج دارد بلد نیست خوب این اصلاً معلوم است با خداو دین و آخرت کاری ندارد نه چهارتا کتاب اخلاقی خوانده است نه چهارتا رساله خوانده است نه چهار تا دوره عقیدتی رفته طی کرده و... من به رفقایم خیلی توصیه می کنم که زبان انگلیسی را جدی بگیرند خیلی توصیه می کنم برای اینکه می گویم وقتی می خواهد وقت جدی بگذارید قیامت هم باید نسبت به آن جواب بدهید یک طوری انگلیسی بخوانید که آن کاربرد داشته باشد بتوانید از آن استفاده کنید. ولی خوب زبان دین خودتان خیلی مهم است. بعضی ها می خواهند الفاظ عربی را پاک کنند نمی دانم چه کار کنند خیلی از الفاظ است که نمی شود اصلاً برایش معادل فارسی بگذاری اینقدر هست که اگر بخواهی بگذاری همه می خندند خودت و افراد خنده شان می گیرد. پس سیر نظری تلاش جدی برای رسیدن به خدا. خدایا دوستت دارم باید تو را بشناسم برای خداشناسی وقت می گذارم من می خواهم حرکت کنم باید خودم را بشناسم که این موجودی که قرار است حرکت کند تا شبیه خدا شود چه کسی است مرعفت نفس که روی آن وقت می گذارم امام را واسطه قرار داده است وقت می گذارم روی امام شناسی قرآن را واسطه قرار دادی من باید مطمئن شوم که این قرآن کتاب توست سوالاتم را در مورد قرآن برطرف می کنم از کجا بدانم که قرآن حق است از کجا بدانم که معجزه است. اینها را برای خودم برطرف کنم تا قلبم آرامش پیدا کند ولی یک بار کفرآمیزترین سوالاتم را مطرح می کنم و برطرف می شود و می رود بعد می افتم در وادی عشق برای همین کسانی که «انّما یخشی الله من عباده العلما» حقیقی عاشق خداوند هستد و حقیقی و واقعی از خداوند می ترسند کار مطالعه شان را کرده اند. به اطمینان رسیده اند. خوابشان از عبادت ما هم بهتر است چون با یقین است. بعد هم روی سیر علمی سرمایه گذاری می خواهد «و من اشتاق الی حبیب جدّ فی السیر» برای جلسه بعد.
والحمدلله رب العالمین و صلی الله علی محمد و آله الطاهرین