اثر اول دعا:
با توجه به نکات ذکر شده اولین اثر دعا پر کردن آن خلاء فطری است که در وجود انسان ها نهاده شده است. راهی که قهرا سبب می شود پای انسان به کج راه ها باز نشود و انحرافاتی که از هر جهت برای انسان مضر است جلوگیری گردد.
زیرا پناه بردن به قدرتهای محدود گذشته از ناتوانی های قهری و تخلف های طبیعی موجب خضوع نابجا و تملق و شکست های روحی و خرد شدن و هضم گردیدن در حریم های ناامن می گردد. از همه مهمتر سبب فراموشی خدای تعالی و غفلت از قدرت غیر متناهی او و محروم شدن از برکات این ارتباط نیز خواهد شد. در واقع مکتب دعا، بار عام بر همه ی گرفتاران و نیازمندان و وعده ی اجابت از قدرتی غیر مغلوب و تواناست که تنها حلال مشکلات عظیم انسانها می باشد.
در جلسه ی گذشته این نکته را عرض کردیم که ما با خداوند چه رابطه ای داریم. نوع رابطه ی ما چیست. ما فقیر مطلق هستیم و عین ربط هستیم. عین ربط نه اینکه موجود مستقلی هستیم که نیاز های هم داریم بلکه اساسا در نظام وجودی خودمان وابسته هستیم. فقط مطلق ( این را خوب در نظر بگیرید) یعنی شما حتی قدرت اینکه پلکان را باز کنید، چشمتان را حرکت بدهید، ندارید، برای یک ضربان قلب احتیاج به عنایت حق تعالی دارید.
گاهی اوقات، انسانهایی که می میرند، اگر نگاه کرده باشید می بینید که چشمهای شان باز است یعنی اینها حتی فرصت بستن چشمهایشان را هم نداشتند. وقتی عنایت قطع شود، فرصت کوچکترین کار را هم ندارد. ( این را خوب دقت کنید) که ما چه طور محتاج به خداوند تبارک و تعالی هستیم. حال موجودی که این گونه محتاج است وقتی به سراغ غیر خداوند تبارک و تعالی می رود، در واقع خودش را از عامل حیات خودش محروم ساخته است (توجه فرمودید.)
گاهی ممکن است، اشتباهات یا گناهانی را مرتکب شویم. می گوییم خوب حالا یک گناه کردیم، یک اشتباه کردیم در حیطه ی درونی خودمان حیرانش می کنیم یا بعدا یا الان جبران می کنیم. گاهی اوقات اصل ارتباط بین انسان و خداوند تبارک و تعالی قطع است. قطع است. وقتی قطع است،اصلا، انسان تعادلش را از دست می دهد یعنی بیماری های روانی که افراد مختلف می گیرند، ناراحتی ها، عصبانیت ها، دیوانگی های مختلفی که به سراغ انسانها می آید، این نامتعادلی که در جهان امروز می بینید، همه برای این است که انسانها از آنچه که آنها را خوشبخت می کند دور هستند.
توجه بفرمایید تا من توضیح بدهم: گاهی اوقات در یک جامعه ای مرض زیاد می شود، مثلا می گویند: مردم این شهر یا این کشور بیماری های شان در حد زیاد است، سکته های قلبی و مغزی و چه و چه، چرا؟ چون این شهر آلوده است؟ سیستم تغذیه ای غلط است نظام تغذیه ای غلط است شهر آلوده است هوا آلوده است. چند صد برابر وضعیت مجاز، هوا آلوده است. خوب وقتی آنچه حق ریه است، حق معده است، حق سلسله اعصاب است، به شخص نمی رسد شما توقع انواع و اقسام بیماری ها را دارید. ببینید، این را دقت کنید که خداوند و ارتباط با او و وجودش اساسی ترین نیاز انسان است. چه بفهمد و چه نفهمد. این گونه نیست که اگر یک نفر نفهمید و داخل هوای تهران آمد، مریض نشود یا نخواهد مریض شود. وقتی شما وارد آب می شوید، در آب رونده خیس شونده است (حضرت مسیح علیه السلام).
شما باید دقت کنید وقتی کسی خودش را از اساسی ترین نیازش محروم می کند دیگر تعادل معنا ندارد. در سلامتی، تعادل یعنی: هوای مناسب، تغذیه ی مناسب، وقتی نباشد طبیعی است که انواع و اقسام مریضی ها می آید. وقتی امر، امر باطلی است می تواند برای انسان هزاران نوع بیماری ایجاد کند. وقتی شما دچار آلودگی هستید، هر نوع میکروبی را می توانید بگیرید. نظام شخصیتی انسان، تعادلش، آرامشش، قدرتش در ارتباط با حق تعالی است ( این را خوب دقت بفرمایید)
وقتی شخص محروم می شود فکر می کند که کمالات جمادی، نباتی، حیوانی می تواند جبران کننده باشد آن وقت هر چه هم پیشرفت می کند بدتر می شود. یعنی فرض بفرمایید: کمالات جمادی مثل چی؟ مثلا می آید لباس هایش را تغییر می دهد. متنوع می کند، صد دست لباس می خرد، پنجاه جفت کفش می خرد، چند تا اتومبیل می خرد، این ها کمالات جمادی هستند.
تلفن همراه دارد یکی هم نه، مثلا 5 تا تلفن، تلفنهای همراه خیلی گران قیمت. فقط یک انگشترش یک میلیون تومان می ارزد. درست شد؟ عینک آن چنانی با لباس آن چنانی، اینها کمالات جمادی است. خانه، مسکن با بهترین و زیباترین اسباب و اثاثیه.
خوب دقت کنید ما با یک امر کاملا ریاضی روبرو هستیم. ریاضیات روح بشر، طوری تنظیم شده که بخش اصلی شخصیت ما، که فوق عقل ما را تشکیل می دهد، فقط با خدا آرامش می گیرد و با چیز دیگری آرامش پیدا نمی کند. یا کمالات گیاهی مثل زیبا بودن، زیبا کردن خودمان، استخدام زیبایی ها، بدن خوب هیکل خوب، فایده ندارد، این کمال، کمال جمادی است، شما نمی توانید بخش فوق عقل را با کمال جمادی ارضا کنید.
یا کمالات حیوانی، بخش کمالات حیوانی هر چه بیشتر شود فقط کار را خرابتر می کند مثل آب شور دریاست. بچه، همسر لذتهای مختلف حیوانی، ریاست، مقام، محبوبیت، شهرت ولی فایده ندارد. یعنی حجم دیوانگی و جنون و نا متعادلی، اضطراب و افسردگی و دست زدن به کار های غیر عادی و وحشتناک بیشتر می شود. چون اساسا این ساختار حقیقی نفس، از اساس با این تنظیم نشده ( بخش حیوانی) رابطه هم ندارد.
یعنی شما در زندگی های خودتان هم دقت کنید هر جا نا متعادلی می بینید برای این است که آن خوراکی که باید به شما برسد نرسیده. الا بذکر الله تطمئن القلوب. قلب یعنی چی؟ یعنی همه ی حقیقت انسان، بالاخره ما که نمی خواهیم خودمان را مسخره کنیم. همه مان عاشق سعادتیم، عاشق خودمان هستیم، می خواهیم خوش باشیم و زندگی را خوش بگذرانیم. خدا هم می فرماید خوشی در این است. چند جا در قرآن آورده است. کلمه ی فالیفرحوا، در روایت آمده تلذّذوا، یعنی با خداست، فرح و لذت با خداست، ما باید چه کنیم؟ من الان معده ام تشنه اش است، لذت و شادی اش به چیست؟ به آب است دیگر، به آب خنک و گوارا این به معده نشاط می دهد،وقتی گرسنه هستم غذای مناسب، چشم یک نور مناسب، گوشم یک صدای مناسب، این جفت است.
ذره ذره کاندر این عرض و سماست جنس خود را همچو کاه و کهرباست
بنابراین خودت را محروم از خدا می کنی و سرت را با کمالات جمادی شلوغ می کنی، کمالات حیوانی کمالات گیاهی مشغول می شوی مشغول خانواده، شوهر، زن، بچه، مهمانی، خاله، خاله بازی های زندگی، بنایی، ماشین خریدن، این را و آن را خریدن، دائما در حسرت کمبود های مسائل مادی می دوی که یک قسمتی و یک چاله ای را پر کنی یک کاری را انجام بدهی.
وقتی دائما داری این را انجام می دهی، نگاه می کنی در جدول تقسیم بندی هفتگی ات و می بینی که واقعا فرصتی برای اینکه خود حقیقی ات، با محبوبش، با نیازش، با معشوقش، با الله خودش آرامش کسب کند نیست. نماز های ما هم که به درد نمی خورد نماز های مان که اصلا به درد نمی خورد یعنی عبادت حقیقی به معنای رو در رویی با خدا نیست. بهره برداری مستقیم از خدا نیست. جلسه ای نیست که بگویی رفتیم و رو در روی خدا نشستیم و توانستیم بگوییم که من و خدا 5 دقیقه با هم بودیم. ما در نماز با چشم و گوش بسته می رویم.
کور می رویم و کور هم باز می گردیم. فایده ی ندارد. شما اصلا انتظار نداشته باش که بتوانی شخصیت قدرتمند و شاد داشته باشی. اصلا انتظار نداشته باش که یک چیزی نتواند اعصابت را به هم بریزد. یک نا متعادلی در کمالات جمادی به هم بریزد تو را. یک نامتعادلی در کمالات گیاهی اعصابت را خرد نکند. یک نامتعادلی در مسائل حیوانی خرد و لهت نکند. انتظار نداشته باش چون قوام شخصیت تو در یاد خداست که تو اصلا یاد نمی کنی، یاد نداری نداری، زور هم نمی شود گفت، یعنی می دانی ما چه کرده ایم؟ ما پشت ما ن را به یک حقیقت کرده ایم و داریم می دویم. هر چه هم به ما می گویند، باز هم ما داریم دورتر می شویم هر چه به ما می گویند بابا غذایت این است. ما فرار می کنیم. و دنبال یک غذای دیگر می گردیم انتظار نداشته باشیم که واقعا به یک تعادل و یک شادی و یک قدرت برسیم. آن موقع تو احساس می کنی همه چیز را داری که با همه چیز پیوند بخوری. توجه کردید.
اولین اثر دعا این است که بالاخره وقتی تو در جلسه ی دعا می گویی: الهی، اللهم، یا ربّ، یا الله وقتی این کلمه را به کار می بری با او روبرو می شوی. دقت کن چون خداوند می فرماید: به محض این که تو این کلمه را از دهانت خارج کنی من می گویم: لبیک توجه کردید؟ اللهم را می گوییم او هم می گوید لبیک ولی ما حرفی برای گفتن نداریم. ما صدایش می کنیم او می گوید چیست؟ آن وقت می بینیم که اصلا ما با او رو در رویی نداریم بگوییم: خدا، خدای من، من اینم. بنشینیم و با خدا حرف مان را بزنیم. حرفی نداریم بزنیم. آن وقت خیلی وقتها که می خواهیم با خدا حرف بزنیم خودش را برای خودمان نمی خواهم. یعنی ما نمی خواهیم که آرامش کسب کنیم. ما می خواهیم به خدا بگوییم که خدایا بیا حال ما را بیشتر به هم بزن. حال ما را بیشتر بگیر. چرا؟
برای اینکه می بینیم دست ما به دست او می رسد مثلا وقتی دست به ضریح امام رضا علیه السلام می رسد، به کربلا می رویم، به مکه می رویم و چشم مان به خانه ی خدا می افتد. نماز شب می خوانیم باز می بینیم که ما غلبه ها و عقده های چه را داریم؟ در رویارویی با خدا؟ باز نگران جمادات مان هستیم خانه و ماشین مان، بدن و سلامتی کی کی کی، مسائل طبیعی و مادی و حیوانی خودمان. آنجا که می رویم اینها را می خواهیم. یعنی اصلا با خود خدا کاری نداریم یعنی در مقابل خود خدا خیلی زاهدیم.
ای که صبرت نیست بر دنیای دون چونت صبر است بر خدا ای دوست چون؟
یک جا دنیایت یک ذره این طور و آن طرف شود به هم می ریزی، به مرز جنون می رسی، وقتی دنیایت آسیب ببیند، آن وقت چگونه از خدا بگذری؟
در برابر خود خدا خیلی زاهدیم، اصلا توقعی از او نداریم. هر وقت با روبرو شدیم و لبیک گفت با من چه کار داری؟ می گوییم من ما شین می خواهم. زن می خواهم، خانه می خواهم...... همین ها را می خواهم. هیچ وقت نخواسته ایم حق دل خودمان را بگیریم. یعنی نگفتیم خودت را می خواهیم. با خودت کار داریم جدای از همه ی کلمات و ارتباطی که داریم. چند دقیقه با هم بنشینیم. یک حرف بزنیم.
اصلا این گونه نیست شما انتظار داری خدا شما را اجابت کند اگر اجابتت کند چه می خواهی؟ یک سره دنیا را می خواهی که هر چه به تو داد اصابت خردتر می شود اضطرابت بیشتر می شود، آن وقت آدم فکر می کند که دعا هایش اجابت شود، شاد می شود؟
آرام می شود؟ سال 79 تا 83 کاهش ازدواج 10 ٪ بوده است. میزان ازدواج مان 16٪ کاهش داشته است طلاق مان هم 40٪ بوده است. حال بیا حسابش را بکن آنهاییکه قبل از اینکه این وضعیت پیش بیاید( یک سوم طلاقها در اول زندگی) رفته بودند و دخیل بسته بودند به حرم امام رضا و زن و شوهر می خواستند فکر می کردند همین زن و شوهر بلای جان شان شود؟
و سر از دادگاه در بیاورند، کتک کاری و از این قبیل کار ها کنند؟ فکر نمی کردند. ولی کاش وقتی ما دخیل بسته بودیم، آرامش می خواستیم. شادی و نشاط و قدرت روحی می خواستیم، خود خدا را می خواستیم. اصلا باید شرافت مان را به میزان ارتباط خصوصی که با خدا داریم بدانیم. ثروت و شرافت و شخصیت انسان بسته به این میزان ارتباط خصوصی با حق تعالی است. میزان ذکری که دارد میزان روابط خصوصی بدون هیچ چشم داشتی یعنی من و خدا. خود این رفاقت است.
ما با آدمها و کسان دیگر هم همین گونه ارتباط برقرار می کنیم. می گوییم چه قدر با هم ارتباط داریم چقدر با هم دوست هستیم. چقدر همدیگر را قبول داریم. اصلا ما هیچ دغدغه ای این را نداریم برای این هم آن خلاء روحی ما پر نمی شود. یعنی با اینکه مذهبی هستیم. روضه می رویم، جلسات می رویم، زیارت می رویم ولی دریغ از آن قدرت و آرامش.
دریغ از شادی، برای اینکه ما دائما تقول داریم. درون لجنزار طبیعت گیر هستیم و تمام دغدغه های ما دغدغه های طبیعی و حیوانی است. اساسا خدا را هم از روی کمالات جمادی، گیاهی و حیوانی معنا می کنیم قیمت خداوند بسته به این است که چقدر به ما حال بدهد. در این زمینه ها رفاقت ما بسته به این است که چقدر از مشکلات ما را حل کند. نیاز ما به خدا از طریق نیاز مان به مسائل جمادی، گیاهی و حیوانی تعیین می شود. این یعنی چه؟ واقعا یعنی چه؟ یعنی هر وقت که پیش خدا می روی و نیاز هایت را به او می گویی از شما یک سوال می کند، می گوید خودت چه؟ برای خودت هم چیزی از من می خواهی؟ همیشه این را خدا به ما می گوید ولی آیا شده است یکبار برای خودمان چیزی بخواهیم؟ ما هر چه خواسته ایم برای غریبه خواسته ایم. برای ناخودمان خواسته ایم. برای بخش حیوانی که از بین می رود. چیزی برای نفس برای روح، برای قلب و عقل که معشوق او با خدا ارضا میشود نخواسته ایم.
شده است یک شب جمعه دغدغه ی خودمان را داشته باشیم؟ یک شب جمعه! یکبار بلند شویم و به دغدغه خود مان حرم امام رضا علیه السلام برویم؟ به دغدغه ی خودمان، مکه برویم؟ به دغدغه ی خودمان حرم برویم؟ فقط به دغدغه خودمان بلند شویم و نماز شب بخوانیم و فقط دغدغه خودمان را داشته باشیم؟ هیچ چیز از خدا نمی خواهم. اصلا یادم نمی آید که من در این عالم چه موقعیتی دارم. شوهر هستم. برادرم، بدن دارم، مریضم، یادم برود و اصل مسائل و مهمترین مسئله هم خودم باشم؟ این نیست. واقعا نیست. وقتی مهمترین مسئله و دغدغه ام خودم نیستم چه چیزی را از دعا می خواهم برداشت کنم؟
از ارتباط با خدا چه چیزی می خواهم؟ خیلی تاثیر انگیز است که ما اینقدر در حق نفس خودمان زاهد هستیم. خیلی زاهدیم خیلی به میلیم بی رغبت. این مسئله آن طرف معلوم می شود.
ای که صبرت نیست بر دنیای دون چونت صبر است بر خدا ای دوست چون؟
چون انسان امکان ندارد از یک ریال بگذرد. اینگونه است. اگر هم بگذرد و برای این است که دو ریال از کنار آن در بیاورد. بالاخره انسان بر اساس نظام ارزشی اش بر هر چیزی قیمت می گذارد. شما الان در زندگی تان به چه چیزی قیمت می دهید؟ به چیز هایی که بیشترین قیمت را دارد؟
موضوع این است که متاسفانه در نظام ارزشی ما خداوند تبارک و تعالی قیمتی ندارد. ( و ما قدرالله حق قدر) یعنی اصلا قدر خدا را ندانسته اند.
به طرف یک دفعه می گویند: کشتی ات غرق شد، پسرت مرد، زنت مرد، نمی دانم آن پولها گم شد، سکه ها نابود شد، سکته می کند، اصلا نظام ارزشی اش به این چیز ها بسته شده است. اصلا ضربان قلب با این تنظیم می شود. نشاطش، حالت جسمانی اش با اینها تنظیم می شود. اگر بگویند بهتر شده، وضعیت حالش خوب می شود اگر بگویند بدتر شده، اعصابش به هم می ریزد. خراب می شود. حالا یک نفر بفهمد خدا را از دست داده است؟!
ما نمی فهمیم که سر ما چه بلایی دارد می آید. می دانی چی می گویم؟ یعنی الان ما ها خوابیم، الناس نیام اذا ماتوا انتهوا مردم خوابند وقتی می میرند تازه بیدار می شوند. ما واقعا خوابیم. یعنی ما نمی دانیم در حق خودمان چه جنایتی داریم انجام می دهیم؟ نمی دانیم داریم چه چیزی را از دست می دهیم این را متوجه نمی شویم. بعد هم منتقل می شویم آن طرف تازه می فهمیم چه کلاهی سر مان رفته است. اگر خدا همه ی دعا هایت را اجابت کند حتی دعا های مقدست را هم بعدا می فهمی همین خود خدا را که با او رفیق نبودی باخته ای و همین برای تو بزرگترین حسرت می شود. همین بزرگترین حسرت می شود.
اگر کسی از الان فهمید که باید خلاء روحی اش را با معشوق خودش پر کند، صرف نظر از همه ی شخصیتهای جمادی، گیاهی و نیاز هایش را کنار بگذارد و خودش باید خلا اش را پر کند، وقتی به این رسید و این دغدغه ای اصلی او شد، یعنی اللهم ارزقنی حبک و حب من یحبک، این شد اگر این شد حالا دیگر آرامش سراغ انسان می آید. خدا رحمت کند شهید دستغیب را. فرمود: مار گزیده دیگر از نیش زنبور دردش نمی آید.
اگر دغدغه ی ما برگردد و حالت آدمی پیدا کند، حالت انسانی پیدا کند، یعنی بزرگترین دغدغه ی ما فوق عقلانی باشد (حال دغدغه ی عقلانی هم نباشد چون آن هم یک شهوت است) فوق عقلانی شود آن وقت شما ببینید آدم چقدر راحت است. چقدر راحت است. اصلا درد احساس نمی کند. این را دقت کنید درد احساس نمی کند ناراحت نمی شود. بلا نمی تواند کمرش را خم کند، آرامش را از او بگیرد. نه تنها نمی تواند آرامش را بگیرد بلکه از آن به عنوان یک ثروت، یک وسیله برای رسیدن به خدا استفاده می کند.
خیلی فرق است بین کسی که سوار بلا می شود تا در آغوش خدا برود و کسی که وقتی بلا سرش می آید از خدا دور می شود. بین این دو نفر خیلی فرق است خیلی فرق است بین کسی که مصیبتهای زندگی اش را، نعمت، موقعیت و فرصت تلقی می کند با کسی که برای یک کدامش چند بار سکته می کند و بالا و پایین می رود و اعصابش خرد می شود. خیلی فرق می کند بین این دو آدم، این کجا که یک نفر بلا را ثروت بداند و این کجا که یک نفر بلا را یک مصیبتی بداند که حالا خدا به او وارد کرده و از خدا طلب کار هم شود.
سبحان الذی یقتل اولادنا و لا نزاد له الا حبا. امام صادق علیه السلام وقتی بچه اش مرد گفت: منزه است کسی که بچه های ما را می کشد و جز محبت مان به او چیزی اضافه نمی شود. بین این دو تا خیلی فرق است. برای اینکه امام صادق علیه السلام می داند که دغدغه های اصلی اش در این دنیا چی است. یعنی می داند که ثروت و شخصیت و بزرگی و قدرت و شان و منزلت چی است. ای کاش، ما یک مقدار در این جا ها با هم مسابقه بگذاریم ای کاش.......
اگر کسی دغدغه اش این باشد دیگر هیچ وقت له نمی شود. هیچ وقت نا آرام نیست هیچ وقت مضطرب نیست. یک ذره به خودمان نگاه کنیم، ببینیم، اضطرابهای ما بیشتر کجا هاست؟ ناراحتی های ما بیشتر کجا هاست. دغدغه های ما چی است؟
استاد ما می فرمود: یک آقایی یکی دیگر را دیده بود در یک کوچه ای و رفته بود و به او سر زده بود و دیده بود که وضع خیلی بدی دارد. گفت چی است؟ مرد فقیر گفت: این بچه های کوچه من را اذیت می کنند، سنگ می زنند. جا نداشت، لباس نداشت، لباس مناسب نداشت، همین طوری نشسته بود آنجا. به خودم گفتم چه کار کنم؟ غذا هم نداشت گفتم غذا خوردی گفت: نه. گفتم اکرامش کنم و یک چلوکباب برایش بگیرم. گفتم چلوکباب می خوری؟ گفت نه غذای بیرون است غذای بیرون هم مکروه است. شما تعادل را نگاه کنید. یعنی چی که غذای بیرون را نمی خورم؟ مکروه است.
بعد می گفت: اینقدر شکر می کرد شاد، سر حال چون این اصلا اینها را نمی فهمید. او همه ی مشکل را مشکل خودش می بیند. با خودش آشتی است کاملا با خودش آشتی است الان نگاه کنید ما چقدر دارایی داریم. چند برابر اولیای خدا دارایی، داریم. در زندگی های مان. کدام مان شده یک شب گرسنه بخوابیم؟ غذا گیرمان نیاید.
همیشه تا خرخره چیدیم، و تا صبح آروغ زده ایم. از شدت پر خوری و تنوع خوردنی ها. اضافه خواب داریم. فقیرترین ما همین است، چه برسد به کسی که وضعش خراب باشد فقیرترین مان همین طوری است. فقیر ترین ما آن قدر دارد که می ماند و می گندد. اما دریغ از یک ذره دارایی معنوی دریغ از یک ذره ثروت حقیقی که این را نداریم.
گفتن الا بذکر الله تطمئن القلوب راحت است. الا بذکر الله یعنی غیر از ذکر خدا نیست اگر تو واقعا اطمینان قلب می خواهی و می خواهی همیشه آدم قدرتمند و شادی باشی، باید بروی و با معشوق خودت ازدواج کنی. اینکه تو فکر کنی اگر از دست این زن خلاص شوی و با آن زن ازدواج کنی از دست این شوهر خلاص شوی با آن ازدواج کنی این ماشینت عوض شود، فلان شود، خانه ات از این وضعیت آپارتمان در بیاید.
آن طوری شود، از مستاجری دربیایی به آن وضعیت برسی به آرامش می رسی، فقط سراب است، سراب. خداوند ما را اینقدر بدبخت و بیچاره خلق نکرده است. ما جز مظاهر خدا هستم دیگر، روح خدا داریم، اینقدر بدبخت و بیچاره خلق نکرده که برای آرامش باید این همه مراحل را طی کنیم. نه.
انسان برای آرامش، نه پدر می خواهد، نه مادر. نه همسر می خواهد نه غذای آن چنانی و نه ثروت و نه خانه ی آن چنانی. انسان برای آرامش فقط خدا می خواهد. اگر خدا باشد تو آرام هستی و اگر نباشد نه.
اینها را هم داشته باشی و او نباشد آرام نیستی. الم یجدک یتیما فاوی و وجدک ضالا فهدی. پیغمبر خداست. همیشه آرام است. از بچگی پدر و مادرش را هم از او می گیرد. بابا و نه نه لازم نیست. اگر لازم بود و جز شخصیت انسان بود که پدر و مادر داشته باشد و با پدر و مادر به سعادت برسد خداوند از اولیا خدا نمی گرفت، از اولیای خودش اینها را نمی گرفت. شما بروید پیچ شمران، یک زیارتگاه است. در خود خیابان انقلاب، یک زیارتگاه است. عکس شهدا را زده اند 40، 50 تا عکس شهید زده اند بروید این عکس ها را زیارت کنید. بچه هایی هستند که نه پدر دارند و نه مادر بچه های بهزیستی اند ولی همه در جنگ شهید شده اند.
بروید و یکبار نگاه کنید. یکبار بروید و نگاه کنید آن وقت طرف پدر دارد و پدرش هم پیغمبر است. ولی به جهنم می رود. خیلی حرف است. شوهر دارد، شوهرش پیغمبر خداست، به جهنم می رود، توجه کردید؟ زن دارد زنش دختر پیغمبر است اما به جهنم می رود. با این همه ثروت به جهنم می رود. پس اولین اثرش این است که آن خلاء ایکه ما نیاز داریم را پر می کند یعنی این خلاء خیلی مهم است.
2- دومین اثر دعا، ارتباط با قدرت نامحدود الهی، با توان ضعیف انسانی است که گذشته از امن و آرامش دائمی برای انسان، و اشتباع خلاء روحی، منجر به دریافت عظمت و فضیلتی می گردد که سبب می شود او در مقابل هیچ مشکلی توان خود را از دست نداده و همواره مقاوم باشد. یعنی یک معدن عظمت و قدرت و اجابت و مسبب الاسباب را انسان، پشتیبان خود قرار داده است. از خودت در بیا! جدای از اینکه انسان با خداوند این طوری می شود. ببینید وقتی که شما نفس این ارتباط را داری روز به روز قدرتمند تر می شوی. ما ها نمی دانیم واقعا این یعنی چی! یک دکتری برای من تعریف می کرد. دکتر متدینی بود از زمان شاه هم فعالیتهای سیاسی و این قبیل مسائل داشت می گفت: زمان جنگ در بیمارستان ( شاید اینکه چند بار برای شما تعریف کرده ام).
می گفت: جانبازی را آوردند، شیمیایی شدید شده بود، نه چشمانش می دید، صورت همه از بین رفته بود، پوست ها سوخته بود، اعضای درونی سوخته بود. داغان، داغان. این دکتر آدم رکّی هم بود شوخ و رک می گفت: وقتی آمدم و نگاهش کردم به او گفتم: دیگر وصیت کن. وصیت خودت را بکن( خیلی صریح) همین طوری که افتاده بود گفت: چی فکر کرده ای فکر کرده ای صاحب نداریم. به من می گویی وصیت کن. ( دقت کنید حالا) آدم سالم است این حرف را می زند، شعار می دهد، یک موقع است گرفتار است. خودت در گرفتاری هستی، اطمینان را نگاه کنید!!
چقدر اطمینان می خواهد؟ چقدر اطمینان می خواهد. گفت: من هم گفتم مگر صاحبت به دادت برسد. دکتر میگفت: صبح آمدم به بیمارستان، دیدم پرستار ها بیمارستان را سر شان گرفته اند شلوغ. مریض ( شیمیایی) هم در اتاق را بسته، پرستار ها اینجا جیغ و داد، این هم آنجا در اتاق را بسته، رفتم دیدم آدم صحیح و سالم در اتاق نشسته است گفت: صبح خواب بودم. سیدالشهدا و امام مجتبی علیهم السلام آمدند و گپی با من زدند و رفتند. همین. خوب این چند سالش است؟ آن آقایی که خاطرات را نزد مقام معظم رهبری تعریف می کردند یادتان هست؟ پسر شانزده ساله سید گفته اجازه می دهی من جبهه بروم و شفایت را از مادرم بگیرم. این اطمینان از کجاست؟ این قدرت از کجا می آید؟ این از کجا آمده؟ این قدرت بچه 16 ساله، حالا شما دیگر هیچ وقت نمی توانید مثل این مسئله غیر از جبهه ها پیدا کنید. مگر اینکه دو باره جنگ شود.
در جبهه ها مظهر این بود بچه های 15 ساله 16 ساله. کسی که مثلا یک زمانی می ترسید من یادم است بچه که بودم و با پدرم زیارت می آمدم، پیاده می آمدیم، از همین چهار راه خط آهن. آن وقت اسفالت نشده بود، جاده ی سوم با هم می آمدیم زیارت حرم و بر می گشتیم. دو تایی با هم قدم زنان می آمدیم. هر دفعه که به بازار می آمدم و می رسیدم، انگار یک گرگ به گله زده است. هر دفعه هم، این صحنه تکرار می شد. یک پاسبان می آمد و عربده کشی می کرد و بازار فرار می کردند. یک پاسبان.!!
ولی امام آمد و با مردم کاری کرد که مردم جلوی اسلحه می رفتند. جلوی می ایستادند و مرگ بر شاه می گفتند. قدرت از کجا می آید؟ بچه ی 13 ،14 ،15 ساله، در جبهه، تنها در بیابان، او آرام. آرام.
یعنی وصل به مرکز قدرت است. این بچه ها اینقدر هم اشرافی شده بودند و ثروتمند شده بودند که دیگر با توقع با ماوراء طبیعت ارتباط برقرار می کردند. راحت امام زمان علیه السلام را می دیدند راحت با حضرت زهرا سلام الله علیها صحبت می کردند. با حضرت زینب صحبت می کردند. با ائمه ارتباط برقرار می کردند خیلی قدرت داشتند اشرافی شده بودند چون اصلا هیچ کدام دغدغه ی غیر ماوراء الطبیعه نداشتند. هیچ کدام نداشتند. یعنی خدا شاهد است نه درگیر حیوانیت بودند نه درگیر کمالات گیاهی و نه درگیر کمالات جمادی بودند.
اصلا. همه چیز را کنار گذاشته بودند و دغدغه ی مهم شان ماوراءالطبیعه بوده برای همین هم قدرتمند بودند. یک بچه ی 13 ساله رفته بود عراقی ها را اسیر کرده بود، خیلی حرف است اسلحه های شان را هم داده بود دست شان و خودشان می آوردند 13 سال، بچه ی 13 ساله محمد زنگنه را خدا رحمت کند می خواست عراقی بگیرد و می رفت در خط شان گردن های شان را و لباسهای شان را از ناحیه ی گردن می گرفت آنها با اسلحه همین طوری خوار در دست این با اسلحه می گرفت، می کشید شان و می آورد زمین و می انداخت این طوری اسیر می گرفت وقتی می خواست بیاورد اصلا چیزی به نام ترس در قاموس این آدم نبود ترس برایش معنا دار نبود مثلا یک لحظه، یک لحظه بترسد!!
این اتصال برای انسان خیلی غوغا می کند لذا در این کریمه می فرماید: الا بذکر الله تطمئن القلوب. یگانه آرامش بخش که می تواند بر تمام وجود آدمی مسلط و فراگیر باشد فقط و فقط یاد خداست. تنها آرام بخش همین است. آرام بخش می خواهی، این آرامت می کند چنانکه حضرت خضر در وقت شهادت امیر مومنان در وصف ایشان فرمود: تو مانند کوهی بودی که طوفانها تو را حرکت نمی داد و باد ها در هم شکننده از جای نمی کند، ما شنیده بودیم که امیرالمومنین به تنهایی به دوازده هزار نفر حمله کرد چون اطمینان را ببین که چقدر زیاد است آرامش را نگاه کنید. یک نفر 12 هزار نفر جلویش ایستاده حمله می کند همه را هم داغان می کند و همه از او فرار می کنند. کسی زنده نمی ماند جز نه نفر کسی زنده نمی ماند ولی شما این صحنه را فقط در جبهه می بینید که دو نفر ایستاده اند و با یک تیپ درگیر اند. یک جا هایی می شد، یک نفر ( بچه ها کشته می شدند من یادم است در این عملیات آخر من زنده مانده بودم و یکی و دو نفر بیشتر زنده نمانده بودند. بعضی از جا ها این طوری بود. یک نفر دو نفر می ایستادند) خیلی خوش خوشان می ایستادند یعنی اصلا برای شان فرق نمی کرد که آن وقت چهار صد نفر اطراف شان بودند و می جنگیدند.
تا الان دارند دو نفری می جنگند با یک نفر هم بود اصلا برای شان فرق نمی کرد، هیچ فرقی برایشان نداشت. افسوس که ما از این معدن قدر ت و آرامش، خودمان را خیلی محروم کرده ایم. عجب آن است که انسان در این حال هیچ قدرتی را در برابر قدرت خود دارای دوام و مقاومت نمی داند، یعنی به تنهایی. انسان آنقدر احساس قدر می کند. ضعف، سستی، ترس، تردید محال است. امام می گفت: وقتی مرا از قم گرفتند و بردند سرهنگها در راه می ترسیدند من هم به آنها دلداری می دادم و می گفتم: نترسید، من به اینها دلداری می دادم.
خدا رحمت کند مرحوم آیت الله خوانساری را. وقتی انگلیسی ها او را در جنگ و در خط مقدم اسیر کردند (او یک مرجع تقلید بود) شیر فرستادند تا آقا در زندان بخورد شیر پیش پای آقا آمد و مثل گربه سرش را به پای آقا می مالید. آقا آنقدر آرام بود. پلنگ آوردند، ببر آوردند، این را مرحوم آیت الله اراکی تعریف می کرد.
شما نگاه کنید مدرس را که چگونه جلوی رضا خان می ایستاد. شاه می گفت چه از جانم می خواهی سید می گفت: می خواهم تو نباشی. خیلی راحت. آقا مگر شوخی است از کجا می آید؟ امینی نخست وزیر زمان شاه، زمانی که امام قیام کرد، شاه به قم به خدمت آقای بروجردی می آید و خدمت علما آمد (شاه مگر شوخی بود آقا شاه یک کلمه، شاه) وقتی شاه آمده بود همه از جای شان بلند شده بودند الا امام خمینی رحمت الله علیه. تکان نخورد یعنی طوری که اگر شاه اسلحه در می آورد و به سر امام شلیک می کرد هیچ کس چیزی نمی گفت چون به او توهین شده بود. درست؟
صدای هیچ کسی در نمی آمد حتی صدای آقای بروجردی هم در نمی آمد. مگر شوخی است؟ شاه مملکتی بلند شود و بیاید. دو هزار و پانصد سال سابقه ی پادشاهی با خودش دارد. بلند شود و آنجا برود و کسی بنشیند و اصلا تکان نخورد. خلاصه به جلسه رفت و یک نگاهی هم به امام انداخت که مثلا این سر جای خودش نشسته است. امینی می گوید وقتی در پانزده خرداد اما شروع به قیام کرده گفتند آقای خمینی این طوری کرده و آن طوری کرده و شلوغ کرده است و در قم یکی از مراجع است که سخنرانی کرده است شاه گفت: این خمینی کیست؟ چی می خواهد از جان ما.
گفتم: هر چه خواستم به او بفهمانم که او کی است نمی فهمید گفتم: آقا یادت است آن موقع به خانه ی آقای بروجردی رفتیم. گفت: بله. گفتم: یادت است همه بلند شدند جز یک نفر گفت: آره گفتم: حالا او بلند شده. الان بلند شده. شما شعار های امام را در پانزده خرداد سال هزار و سیصد و چهل و دو را نگاه کنید که چه به شاه گفته و چگونه با شاه حرف زده است. می دهم به اینها چی کارت کنند، به گردنت طناب بیندازند، فلان. مگر می شود کسی این گونه حرف بزند؟ حالا این نمونه اش بود بعد ها دیدید که آمریکا را هم لجن مال کرد.
شوروی را هم لجن مال کرد. کارتر می گوید: من در عمرم گریه نکردم مگر موقعی که آقای خمینی گفت: آمریکا هیچ غلطی نمی تواند بکند. خیلی گریه کردم. خودش هم می گوید که ما در جنگ ابهت هر دو ابر قدرت را شکستیم. همین است آنها را نابود کردیم. امام با تکیه بر خدا اینگونه بود. زیرا قدرت ضعیف خود را متکی به قدرت بی پایان می دید. لذا هر سختی را در برابر این قدرت سهل می یابد.
امام حسین علیه السلام در دعای عرفه می فرماید: خدایا تو بودی که با یاری خودت مرا بر دشمنانم تایید کردی و پیروز نمودی. اگر یاری تو نبود من از شکست خوردگان بودم. ای کسی که رفعت مقام و بلند مرتبگی را به خودت اختصاص دادی. دوستان تو به عزت تو شکست ناپذیرند.
این کلمات را دقت کنید. دوستان تو به عزت تو شکست ناپذیرند. ای کسی که پادشاهان در مقابل تو یوغ ذلت برگردن نهادند و از خشم و غضب او ترسانند. برای تایید این نکته اگر نظری به تاریخ بیندازیم به عظمت و مهم بودن این دقیقه بهتر واقف می شویم. تاریخ تمام انبیاء را که بنگریم خواهیم دید که آن بزرگواران همیشه در مقابل قدرتهای بزرگ ایستاده اند.
شما قرآن را بخوانید، داستان بیست و پنج تا پیامبر صلوات الله علیهم هست. یک چیز جالب آن است که شما هر وقت اینها را می بینی، تنها بودند، همه ی شان تنها بودند یک نفر، دو نفر، موسی و هارون خیلی کم تا اینکه به ما بفهمانند فلنظروا فانظروا فانظروا بخاطر این که به ما بفهمانند که منشاء قدرت چه کسی است؟
خداست. اینکه سفارش کرد، قل انما اعزکم بواحده ان تقوموا لله مثنی و فرادا. برای خدا قیام کنید دو نفره یا یک نفره؟ یعنی حال چی فرقی نمی کند؟ من قیام کنم پشتوانه ام خداست دیگر مگر فرقی می کند یک نفره یا دو نفره؟ امام فرمودند: وقتی من شب خواب دیدم که پرچم ایران آتش گرفته و من با عبا خاموشش کردم فهمیدم باید تنهایی ایران را نجات بدهم و می توانم نجات بدهم. پس نباید منتظر کسی باشم.
خواهیم دید که آن بزرگواران همیشه در مقابل عظیم ترین قدرتهای بزرگ ایستاده اند. یعنی هر پیامبری که آمده فرعونی در مقابل او قد علم کرده و شدّاد و نمرودی به نزاع با او برخاسته اند در مقابل انبیای عظام حتی از کمتری نظام فیزیکی زمان خود بهره مند نبوده اند ولی هرگز خود را نباخته اند و جالب آن است که عاقبت هم پیروزی از آن مکتب انبیا بوده شما یکجا ندیدی که پیامبر شکست خورده باشد( و ان جندنا هم الغالبون) سرباز من شکست بخورد؟ حضرت موسی علیه السلام فقط هارون را داشت، هیچ کس همراه ابراهیم علیه السلام نبود و پیامبر ما فقط از پشتیبانی ابوطالب برخوردار بود ولی عاقبت نهاد الهی بر همه ی چیز غالب آمد که ( رضی الله عنهم و رضوا عنه اولئک حزب الله ان حزب الله هم المفلحون) و نیز فرمود: انّهم لهم المنصورون. تنها آنها یاری می شوند. (و انّ جندنا لهم الغالبون) لشکر ما به تنهایی غالب خواهد گشت. حالا کسی فکر کند ما می توانیم ابر قدرتها را نابود کنیم؟ آمریکا و ابرقدرتها را می توانیم زمینه ی ظهور امام زمان را فراهم کنیم. والله دین نداریم اگر تردید کنیم. دین نداریم.
اگر کسی خدا را فقط بشناسد....
الان نگاه کنید که ابرقدرتها به ذلت افتاده اند. در مقابل، ایران، در مقابل، عزت اسلامی ولایت ایران و نیروی این ولایت چه کار می کند. خوب ما آمادگی نداریم و عرضه نداریم موانع ظهورش را برداریم؟ داریم. یک مشکل همان دو تا مشکل خودمان است. 1- وفاداری 2- همدلی نداریم.
فقط فقط فقط اگر مردم ایران به این دو تا برسند یعنی وفاداری و همدلی با امام زمان تردید نکنید هیچ فاصله ای تا ظهور نخواهیم داشت.
مشکل از کجاست؟ از آن جاست که ما ها خودمان را باور نداریم و خودمان را باور نکرده ایم و اگر مثل انقلاب باور کنیم خودمان را که می توانیم، این بار هم انشاءالله می توانیم.
والحمدلله رب العالمین و صلی الله علی محمد و آله الطاهرین.