جلسه 054 - شرح صحیفه سجادیه
شماره جلسه
54
وضعیت پیاده سازی
دارد
سال
1384
ماه
8
روز
14
متن کامل (خام) ‌ جلسه 054 - شرح صحیفه سجادیه

خوب بحث مان در مرتبه پنجم قرب خداوند تبارک و تعالی بود آیه که ذکر فرمودند ( ان یحول بین المرء و قلبه) خداوند بین انسان و قلبش و یا بین انسان و خودش حائل می شود، یعنی که حالا هیچ موجودی یک همچین رابطه ای نداریم، مرگ حق تعالی که بین ما و خودمان حائل می شود، این معنایش خیلی معنای لطیف و دقیقی هست ببینید شما گاهی وقت می خواهید یک حرفی بزنید بعد می بینید که یک حرف دیگری می زنید، یک تصمیم می گیرید ولی یک طور دیگر عمل می کنید.

یک جوابی می خواهید بدهید ولی یک جواب دیگری می دهید، گاهی وقت ها بدیهی ترین چیز ها و ابتدایی ترین چیز هایی هم که برای شما یقین هست از خاطر تان می رود مثلا شده که گاهی وقتها انسان، اسم خودش را هم فراموش کرده.

استادی داشتیم فرمود یک بار از من سوال کردند که اسم ات چی است نه اینکه انسان ضعف حافظه بهش دست بدهد نه، نسبت به همه چیز حافظه دارد جز اسم خودش یا اسم بچه خودش، گاهی وقت یک تصمیم می گیری اقدامی می کنی حرکت می کنی برای اینکه کاری دیگری را انجام بدهی وقتی همه مقدمات را انجام می دهی اصل کار را انجام نمی دهی یک چیز دیگر در می آید، اینجا ها نشان می دهد که یک چیزی این وسط هست که آدم نمی داند چی است که حتی ما ها از آن تعبیر می کنیم می گوییم ناخود آگاه، بدون اختیار من این تصمیم را گرفتم، این کار را کردم، این حرف را زدم، این جواب را دادم این طوری است، گاهی وقت کار هایی می کند انسان خودش این طوری است کار هایی می کند که از خودش انتظار ندارد توقع ندارد، یعنی جایی که فکر می کند نمی تواند، نمی تواند از آن نمی آید، می ترسد، می بیند که نه توانست، کاملا توانست، نمی تواند حرف بزند، نمی تواند دفاع کند نمی تواند حرف حق را بزند. نمی تواند یک اقدامی بکند ولی می بینی که می کند این کار را خودش هم باورش نمی شود خودش هم باورش نمی شود.

این یحول قلب خیلی حساس خیلی لطیف است یعنی انگار یک کسی دیگری دارد جای تو حرف می زند یک کسی دیگری از زبان شما سخن می گوید، یک کس دیگری به جای شما تصمیم می گیرد، یک کس دیگری شما را وادار به یک کاری می کند، درست در لحظات حساس، یک بنده خدایی بود که در جبهه توانایی اش توانایی محدودی بود از نظر اینکه بتواند در یک صحنه های سخت عملیاتی کاری کند حدودش را می شناختیم یک بار صحنه ی پیش آمد که فوق تصور ما بود، یعنی صحنه بسیار بسیار سختی بود، صحنه بسیار سختی، یعنی این باید به تنهایی در حالی که همه ی نیرو ها زمین گیر شده بودند بلند می شد بچه ها را حرکت می داد یک جایی می برد، کار سخی بود یا اگر نمی توانستند بیایند این باید خودش یک نفره به دشمن می زد.

حالا من خودم نظاره گر این صحنه ها بودم در عملیات مسلم ابن عقیل بله در عملیات مسلم ابن عقیل، از یک جایی من داشتم نظاره می کردم این صحنه را دیدم، هم من و هم بقیه افرادی که می شناختند این بنده خدا را، همه می گفتند محال است این بتواند کاری کند نه اینکه الا یک ماموریتی داشت یک وضعیت خاصی بود که از هر کس توقع می رفت که یک حرکت شجاعانه انجام بدهد جز از این اتفاقا همان یک نفر هم این کار را انجام داد.

همین یک نفر که ازش هیچ توقعی نمی رفت، بعدا بهش گفتیم چطور توانستی، خیلی خوب این کار را کردی، گفت نمی دانم اصلا خودم داشتم این کار را می کردم انگار یک کسی دیگری غیر از من بلند شد غیر از من فریاد می زد، فکر مثلا تو یک وضعیت خیلی خطرناکی است یک نفر است از تو خط بلند شد شروع کرد داد زد، یا مهدی این کلمه ی یا مهدی خیلی انرژی می دهد به نیروی تو تنگنای اذکار مقدس، آقا اینقدر این یک نفر وایستاد جلوی آتش دشمن و هی یا مهدی کشید که بقیه جرات پیدا کردند، پا شدند، خودتی گفت، اصلا من نبودم،گفت: اصلا من نبودم، گفت: اصلا من نبودم، یعنی یک جا هایی یک کار هایی انجام می دهد، ممکن است قبلش یک کار خیری انجام داده باشد، بالاخره یک کار خوبی یک عمل صالحی که یک جا هایی که کم می آورد، یک جا هایی که کم می آورد خدا یک دفعه می شود، چشم و گوش و زبان و قلب و دست و پایش، آن موقع هم خودش آدم می فهمد که خودش نیست.

می فهمد، من بودم این کار را کردم، اصلا خودش باورش نمی شود گاهی وقت هم افراد خیلی عمل بدی انجام می دهند ولی با غرور تکبر و خود پسندی، با اعتماد کامل به خودشان بعد می بینند که یک اتفاق دیگر افتاد اصلا یک طوری دیگر شد، کاری که اصلا فکرش را نمی کرد، حرفی که اصلا فکرش را نمی کرد، ازش سر می زند، در مورد کسانی که خیلی خودبین و خود پسند اند یا خیلی دوست دارند رو دست بقیه بلند شوند دوست دارند از بقیه سر تر باشند یا جلوتر باشند یک موقع این طوری می شود، خدا می بیند این بنده اش دارد فاسد می شود خیلی دور برداشته ممکن است روحیه اش خراب شود در روایت داریم: که خود خداوند بالاخره یک پوست خربزه ای چیزی جلوی پای این می اندازد دیگر خلاصه که بخورد زمین برایش خوب است اتفاقا.

این یحول بین المرء و قلبه. یعنی خودت یک موقع هایی یک کاری می کنی که اصلا توقع نیست چه کار خوب و بزرگ چه کار بد و ضعیف و زشت این مثال های متنوع را زدم برای این هست که بدانید که یحول بین المرء و قلبه. یکی از معنایش این هست که خدا تو را از خودت می گیرد کی می آید جایش می نشیند خود خدا، خود خدا می شود جای تو، تو را از خودت می گیرد، این طوری است. گاهی وقت ها عرض کردم اصلا توقع نداری از خودت که مثلا به این خوبی بتوانی عمل کنی ولی می کنی به این قدرت باشی ولی هستی اگر برگردید به گذشته، به گذشته زندگی خودتان می بینید که در شما اعمالی انجام شده، اتفاق هایی افتاده که در آن صحنه ها که شما خودت نبودی شما خودت نبودی و خدا به جای شما بوده سخن گفته، به جای شما تصمیم گرفته به جای شما عمل کرده. این طوری است،‌یک کمی دقیق بشویم یواش یواش روی این قضیه یک ذره فکر کنیم تا یواش یواش معنی الحمدلله برای ما کشف بشود اینکه لا حول و لا قوه الا بالله بیشتر برای ما روشن بشود من یک مقدار می خواهم چیستی این قضیه را برای شما بگویم، حضرت استاد بیشتر آثار این مسئله را گرفتند، در این مرحله اگر توفیقی رخ دهد و کسی بتواند در صراط معرفت قرار بگیرد و به درون خود سفر کند یک مقدار از گذشته بر می گردیم عقب و مسافت وجودی خود را به تمامی بپیماید یعنی تمام حقیقت بالقوه را به مرحله فعلیت درآورده و از نهاد و جان باطن، باطن جان خویش آگاه شود و به بدترین مرتبه ممکن انسانی برسد می فهمد که انسان قبل از آن که از آن خود باشد بنده ی خداست. و هیچ حیثیتی جز حیثیت بندگی ندارد در این حال او ضرورت توجه به خدا را می یابد و دیگر انفکاک از این حالت برای او میسور نیست. لذا به حضور دائم مفتخر و در کمال عز وجودی خود مستقر است و هرگز از این غنیمت پرفیض دست بردار نیست زیرا به این نعمت آن چنان مبتهج است که سلطنت دو جهان را نسبت به آن چیزی نمی داند و خود را در شکر عاجز و در بندگی و اطاعت قاصد می داند پس به این شکرانه این نعمت عظما تمام وجود خود را غرق نموده و لحظه ی نمی تواند فراغت قلب خود را احساس کند حجب راه تویی حافظ از میان برخیز خوشا کسی که در این راه بی حجاب رود.

امیرالمومنین علیه السلام می فرماید( اللهم کتبت الاشام) گناهان را می نویسم طاعت الی السرائه آگاه و مطلع هستیم از سرائر و باطن ها ( وحولت بین القلوب) و حائل می شویم بین قلبها ( القلوب الیک مصیقه و سر عندک علانیه) در حالی که قلبها به سوی تو تمایل دارد و سر اسرار یا درون و باطن افراد تنها نزد تو آشکار است،

گفتم که روی خوبت از ما چرا نهان است گفتا که خود حجابی ور نه رخم عیان است

قیامت یا بعد از مرگ وقتی که می رود پرده ها کنار انسان متوجه می شود که در تمام زندگی، چشم در چشم خدا بوده، چشم در چشم خدا می گوید این خدا، این طوری می شود آدم یعنی متوجه می شود همیشه چشم در چشم خدا داشته به این راحتی ندیده

گفتم فراق تا کی گفت که تا تو هستی گفتم نفس همین است گفتا سخن همان است

هر چقدر انسان به نفس خودش معرفت پیدا کند چون گفت: من عرف نفسه فقد عرف ربّ. این بحث مفصلی دارد شاید ما یک ده بیست جلسه وقت بطلبد، من جلد یک انسان و ابدیت را که دارم می نویسم یک بحث مفصل گذاشتم راجع به اینکه معنی روایت که از ابعاد مختلف( من عرف نفسه فقد عرف ربه) معنایی زیادی دارد یعنی از جهات مختلف از ورودی های مختلف انسان می تواند خودش را بشناسد، وقتی خودش را شناخت، خدا را هم می شناسد واقعا می شناسد و واقعا می بیند، هر چقدر انسان بتواند نفس را بیشتر بشناسد بعد نوع تعلقش به اشیا را هم بیشتر بفهمد این پرده ما بیشتر از جلوی چشمش کنار می رود، ولی این احتیاج به فکر تمرکز، مطالعه و شنیدن دارد یعنی انسان باید یک سره مطالعه کند فکر کند تا بینشش بصیر بشود، تا خوب نگاه کند و ببیند، شما نگاه کنید حس ماهی در آب، که مثال خیلی ساده ای هست مشهور هم هست. خوب تصور کنید، ماهی در آب همه چیز را ادراک می کند جز محیط آب را، چرا، چرا؟

البته این مثال، مثال ضعیفی هست آن تا حدودی راه گشاست. ببین ماهی اصلا حیثیت اش زمانی شکل می گیرد وقتی کلمه ماهی به کار می بری، این را خوب دقت کنید کلمه ماهی را وقتی به کار می بری وقتی ماهی را می توانی تصور کنی که آب وجود داشته باشد، آب، خارج از آب که ماهی را تصور نمی کنی. درست است، یعنی که ما یک تصور داریم ما که ماهی را گرفتیم خوردیم بیرون از آب، این ماهی فرع بر آن تصور است که شما ماهی را این طور می بینید که چیزی که جز تعریفش این هست که در کجا به دنیا می آید، در آب، اصلا حیاتش این است، دقت کنید. قائم به آب هست و الا وجودی ندارد، این اصلا چیزی که قائل به آب هست نمی تواند خوب ببیندش خیلی، طبیعی است دیگر چون اصلا جز هستی خودش است فقط، فقط فقط، زمانی می تواند آب را ببینید که از آب خارج شود از آب خارج شود، یک قاعده ای دارم ما به نام (تعرف الاشیا اضدادها) یک قاعده ای است که اشیاء با ضد شان شناخته می شود، با ضد شان، یعنی وقتی شما می گویید سیاهی با سفید، روشنایی با ظلمت، خوبی با بدی، زشتی با زیبایی، تناسب با عدم تناسب. عدالت با ظلم اینها ضد هم هستند. به وسیله هم شناخته می شوند، ماهی اگر بخواهد آب را بشناسد باید از آب بیرون بیاید یعنی یکبار بدون آب، بدون آب باید باشد تا بفهمد کجا بوده چی هست اصلا.

خیلی حالت قشنگی هست یعنی حالت بسیار آموزنده و عمیقی هست که اگر بخواهی بفهمی راهی نداری چز اینکه اساسا از حیثیت زندگی خارج اش کنی. بیاوری بیرون. بیافتد به تلاطم مرگ بعد بفهمد که آب یعنی چی، بفهمد که آب یعنی چی، این غیر از این باشد این معنی آب را درک نمی کند و نمی فهمد، این طوری است.

حالا بعضی ها در شناخت در روایت هم داریم در فرمایش بزرگان هم آمده که باید از این تعرف الاشیا به اضدادها. بفهمیم ما گاهی وقت ها می گوییم ( من عرفه نفسه فقد عرف ربه) هر کس خودش را شناخت پروردگارش را می شناسد از این فرمول درست می شود، یعنی چی، یعنی خودمان را ضعف های مان را وابستگی های مان را بشناسیم تا چی را بشناسیم تا بی نیازی، قدرت، مطلق بودن خدا را بشناسیم، محدود ها را بشناسیم تا بی نهایت بودن را بشناسیم، ضعف را بشناسیم تا قدرت را بشناسیم، در روایت هم همین آمده، چندین روایت آمده که خداوند تبارک و تعالی این حدود را معین کرد تا بی حدی شناخته شود اگر خداوند حدود را معین نمی کرد بی حدی هم شناخته نمی شود وجوب هم شناسی نمی شد، اگر ممکن الوجود شناسی نشود مخلوق شناسی نشود خالق و واجب هم شناسی نمی شود.

باید اول این ها را شناخته باشد با اینها معنایش شناسی بشود که یعنی چی ( تعرف الاشیاء به الاضدادها) اشیاء با ضد خودشان شناخته می شوند. درست شد، با ضد خودشان. درد با چه شناخته می شود با سلامتی و تعادل شناخته می شود خوب یک جایی هم می گوییم من عرف نفسه فقد عرف ربه. نه اینکه ما صفات خود مان را بشناسیم کمالات را، خدا را هم می شناسیم مثلا اینکه می گوییم ( لا تاخذه سنته و لا نوم....) درست شد) خداوند نه خواب می گیردش نه چرت) می گوییم چگونه ممکن است خداوند چرت بگیردش، خواب نگیردش، بله مثل خودمان وقتی شما خودت را نگاه می کنی می بینی در هیچ حالتی نه چرت می گیردت نه خواب، چرت و خواب از عوارض بدن است دیگر، درست است، اگر نفس خوابید شما تا حالا کی نفس تو خوابیده، شما در خواب، حتی در بیهوشی هم بیدارید، درست است نفس شما.

شما خسته اید رفتید گرفتید خوابیدید ولی تمام این مدت می بینی که نفس بیدار است و نمی خوابد، موسی علیه السلام پرسید از خدا در مورد خوابیدن خدا، گفت موسی اگر می خواهی بفهمی یک شبانه روز نخواب، موسی یک شبانه روز نخوابید، خیلی دیگر خسته شد 24 ساعت نخوابید گفت: خوب حالا این دو تا شیشه را بگیرد در دستت نگهدار، دو تا شیشه را گفت نگهدار در دستت. موسی علیه السلام نگهداشت ولی خوب نمی توانست غلبه کند نگهدارد، چقدر می گوید می تواند نگهدارد، خواب اوج عجز انسان است.

یعنی وقتی بیاید سراغ آدم کسی نمی تواند مقاومت کند در مقابلش یک مقدار ممکن است مقاومت کند ولی بعد می گیرد در یک صدم ثانیه، در یک هزارم ثانیه، می گیرد. اینقدر قوی است خواب، یعنی گاهی وقت ها می آید آقایی تعریف می کرد که میگفت: من بالا منبر خوابم برد، خوابم هم می دیدم، بالا منبر، من خودم یک بار همین طور شدم یک بار همین طوری داشتم سخنرانی می کردم وسط سخنرانی خوابم برد، سخنرانی را هم ادامه دادم، از این طرف خواب می دیدیم از این طرف صحبت می کردم این طوری می شود.

شما نگاه نکنید چقدر آدم ها سر رانندگی کشته می شوند به خاطر اینکه یک لحظه می خوابند باورش نمی شود که بشود، من بچه ها را می گویم شما وقتی دارید رانندگی می کنید. به محض اینکه احساس خواب آلودگی کردید بزنید بغل یعنی بی خود زور نگویید به خواب تان. چون حریف خواب نمی شوید خیلی از راننده ها فکر کردند می توانند، راننده ی حرفه ای سی سال، چهل سال، شما نگاه کنید در خبر هایی که می دهند می گویند راننده ی کامیون، راننده ی اتوبوس در اثر خواب آلودگی، یعنی باورش نمیشود که مثل خواب بتواند به آن حریف بشود ولی خوب شده، شده. و این تصادف خیلی وحشتناک اتفاق افتاده است.

چهل نفر، پنجاه نفر، کشته شدند، نمی توانی کارش کنی. نمی توانی یعنی بیاید سراغت در هر حالتی می بردت. شما مثلا فکر کن سخنرانی است دیگر یک جایی هست که باید انسان هوشیار باشی، جلو این همه آدم دارند نگاهش می کنند می گیرد می خوابد دست خودش هم نیست.

سحر ها خدمت یکی از اساتید می رسیدیم این بنده خدا برای ما صحبت می کرد درس می داد. بعد خوابش می برد، بعد به قول خودش میگفت چرت و پرت می گویم، یک چیز های دیگری می گفت. خواب خودش را تعریف میکرد، یک چیز های دیگری می گفت. بعد بلند می شد درس را ادامه می داد دو باره این طوری می شد تا خودش فهمید ما هم هیچی نمی گفتیم از باب ادب هیچی نمی گفتیم بعد خودش فهمید کلی خنده اش گرفت. گفت مثل اینکه خیلی شر و ور تحویل تان دادم.

ما یک بار در جبهه یادم هست که ارتفاعی را رفته بودیم کردستان، از دشمن گرفته بودیم به ما گفتند حتما حمله می کنند، شب قبلش حمله کرده بودند در یک جامعه کرده بودند، حمله هم می کردند خوب شکنجه های وحشتناک، مثلا یکی خیلی شانس می آورد اینکه می کشندش، خیلی دیگر خوشبخت بود که یک تیر بزنند به او و بکشند، ولی خوب این طوری نبود شکنجه های وحشتناکی می دادند یعنی اگر می گرفتن خیلی کار سخت بود، مثلا ساده، ساده اش این بود که اینطوری یک چاقو می انداختن اینجا را می شکافتند گاهی وقتها لطف نمی کردند چاقو بیاندازند با سنگ یا حلبی پوست را این طوری می شکافتند زنده زنده بعد می انداختن در این پوست سر یک دفعه پوست را در می آوردند، تصور کنید، یا با موزائیک یا با حلبی، این طوری سر را ذره ذره از اینجا می کشیدند تا پاره شود. سر را می بریدند.

حالا شما فکر کنید وقتی با یک دشمن این طوری روبرو هستی، هر لحظه ممکن است بیاید این طوری بگیرد تو را ، به ما گفتند مواظب باشید که خلاصه نیایند، سراغ تان نیایند، ما باید تا صبح این جا را نگه داریم تا صبح، هوشیار باشید هر صدایی هر حرکتی را کنترل کنید، برسند به شما بیچاره می شوید سر شب خوب بود، یواش یواش شد 12 شب دیدیم که اصلا نمی توانیم خودمان را نگه داریم، دقیقا تا آفتاب زد من بودم و یک دوستی داشتیم برادری حسین بود، من این طوری خودم را نگه داشتم یک دقیقه این طوری خودم را بیدار نگه داشتم می گفتم حسین می زدم بهش آن این طوری از خواب بیدار می شد این طوری چشمش را به زور نگه می داشت، اصلا این طوری می خواست بیهوش بشود می زد به من، همین طوری دقیقا پنجاه ثانیه، شصت ثانیه، هی به هم این طوری می زدیم تا صبح، فکر کن درست 6 ساعت 5 ساعت هی به هم این طوری می زدیم که بتوانیم نخوابیم یعنی یک دقیقه یک دقیقه می خوابیدیم تا این صبح همین طوری بود خوب حالا شما تصور کنید بیشتر از یک دقیقه امکان نداشت گاهی وقتها به بچه ها می گفتیم عراقی ها صد متری هستند دارند می آیند می گفت ولم کن، اصلا نمی توانست بلند شود دارند می آیند اسیر می شوی دهها نفر در خواب اسیر شدند یعنی دیگر نمی توانستند واقعا غلبه کنند نمی توانستند. در یکی از عملیات چیز های هست که خاک می کنند این طوری دنده دنده دارد لودر بهش می گفتند، آره بعد این لبه های تیزش را شما نگاه کن چقدر تیز است من این کمرم را گذاشته بودم انگار رو پر قو خوابیدم یعنی این ها رو همین تیغه ها خوابیده بودم می گفتم مثلا می شود بگذارد نیم ساعت اینجا بخوابیم.

شما تصور کنید این اوج ضعف انسان است، ولی در این حالت شما خواب می بینی نفس، سیدالشهدا چرتش می گیرد ولی می گوید من دیدم که چنین و چنان شد، خواب اینطوری است شما در عین حال که در این وضعیت خوابیدی می بینی که خواب می بینی این طرف می روی آن طرف می روی کاملا فعال، نفس هرگز خواب ندارد. ولی بدن می خوابد. خوب معنای ( لا تاخذه سنته و لا نوم) هم همین هست خدا نه خواب می گیردش نه چرت، موسی همین طور نگه داشت دیگر نتوانست تحمل کند شیشه ها خورد به هم شکست گفت موسی تو دو تا شیشه نگهداشتی خوابیت گرفت این طوری شد حالا اگر من بخوابم دنیا را کی نگه میدارد، خدا فرمود: اگر من بخوابم عالم را کی می تواند نگه دارد. می خواهم بگویم چقدر قضیه حساس است عظمت حق تعالی، یعنی همین طور که نگه داشت تا شیشه این را دقت کنید این احتیاج به چی است به توجه دائمی، یک لحظه غافل شوی می افتد. یعنی یکسره باید به آن تمرکز کنی.

جهان نوع وابستگی اش به حق تعالی این طوری است در روایت داریم نفس انسان اگر یک لحظه بخوابد کل بدن مختل می شود و از بین می رود، نفس، در معرفت نفس آن جا مفصل کار کردیم نفس با عنایت دائم و ویژه بدن را نگه داشت، این صد و شصت هزار میلیارد سلول را دائما دارد جا به جا می کند تغذیه اش را بینایی اش را، غذا و جذب و دفع و هضم و تمام کار ها دارد انجام می شود، یکسره با هوشیاری نفس یک لحظه نفس بخوابد شما اگر یک لحظه بیافتد بخوابد رابطه اش قطع بشود با بدن، بدن می میرد.

اصلا مرگ هایی که در خواب می شود همین است دیگر. خداوند می فرماید: نفس را موقع خواب می گیرد می میرد نه این که نفس قطع ارتباط کلی می کند، یک لحظه نفس رابطه اش با بدن قطع شود بدن می میرد. مرگ یعنی همین، مرگ یعنی قطع ارتباط نفس با بدن. اگر نفس عنایت ویژه نداشته باشد کار مغز، کار سلولها، کار چشم، دست، پا، اعصاب قطع می شود. خدا هم می گوید اگر من یک لحظه بخوابم همه علم به هم می ریزد.

شما نگاه کنید توجه دائم یعنی چی، خداوند، لحظه به لحظه خلق می کند، لحظه به لحظه با عنایت ویژه دارد موجودات را ربوبیت می کند، خیلی عظمت دارد این مسئله خیلی عظمت دارد، که حیات تو، نفس کشیدن، توجه تو، کار های تو، اراده ی تو، دائما با توجه به حق تعالی انجام می شود، یک لحظه توجه را قطع کند مرگ صورت می گیرد. خواستم مثال بزنم برای شما عزیزان که معنی این قضیه یک مقدار شفاف شود برای تان انشاءالله در آن قضیه که قرار است قرآن را شروع کنیم در مورد حق تعالی مفصل این را توضیح خواهم داد.

گفتم فراق تا کی گفتا که تا هستی گفتم نفس همین است گفتا سخن همان است

حالا اگر انسان بتواند این خود را بتواند کم کندع‌خود اگر می خواهید این را که من می گویم رمزش را خوب بفهمی تا بتوانید یواش یواش ببینید خوب این دیدنش هم فوق العاده لذت دارد، اگر بتوانید ببینید و بخواهید این کار را کنید یادتان باشد رو این حرفی که من بار ها سر کلاس زدم، نمی دانم اصلا کسی هم متوجه شده یا نه، خبر ندارم، یک نفر هم فهمیده باشد یا نه اینکه توجه داشته باش تو بدن نیستی، زن نیستی، مرد نیستی، گرسنه و تشنه نیستی، خواب آلود نیستی، پدر نیستی، همسر نیستی، مادر نیستی، برادر و خواهر نیستی، اینها چیز هایی هست که با تو در این جا هست،‌تو یک کسی دیگری هستی. این خودت را پیدا کن.

اگر تمرین کنی و خودت را پیدا کنی که خودت را غیر از اینها ببینی، یواش یواش صحنه عوض می شود برایت، کاملا عوض می شود. این ( تعرف الاشیاء به اضدادها) این طوری خیلی می تواند کمک تان کند، آن ناخودت را از خودت بگیر، و تمرین کنی ناخودت را بگیر. حداقل در حیطه ی فکر این کار را بکن. من کی ام این فرمایشات بزرگان که در عرفان هست من( مرغ باغ ملکوتم نیم از عالم خاک، من طائر قدوسیم مرغ گلستان نیستم، مست می لاهوتی ام زین می پرستان نیستم). این تمرین می کی نیستم، کی هستم، را توجه کنید. این تمرین من کی نیستم، کی هستم خیلی کمک تان میکند، آن وقت وقتی بتوانی اینها را بگویی، فهم شما از دین یک فهم دقیق می شود، یک شهود خوب می شود آن وقت وقتی آدم همه چی را ببیند دیگر برهان و دلیل و استدلال هم نمی خواهد، دقت کنید، برهان و دلیل و استدلال و فلسفه کار عقلی مال آن جایی است که ما خوب نمی بینیم، مجبوریم برای اینکه وجود، برای اثبات یک حقیقت استدلال کنیم وقتی من یک چیزی را می بینم، آقا این آب است، دلیلش این است من گرسنه ام، تشنه ام دلیلش چی است، دلیلش این است که گرسنه ام، تشنه ام، دلیل نمی خواهد دیگر، مگر دلیل می خواهد. برای همین می گویند علم حضوری.

علم حضوری یعنی چی، یعنی معلوم است ذاتش نزد عالم چی است،‌ حاضر است معلوم است ذاتش نزد عالم، شما اگر من این تمرین که عرض می کنم تمرکز بگیرید انجام بدهید، یا فکر کنید حداقل در موردش فکر کنید این ناخود را تمرین کنیم بگیریم از خودمان، خودمان را خوب می توانیم ببینیم، مثل ماهی وقتی شما ماهی را می بینی چی را می بینی خود به خود، آب را می بینی یعنی آن چه که قائم، ماهی قائم به او هست را می بینی.

شما اگر تمرین کنی این خودت را از خودت اگر در حیطه ی نظر کار می کنی، با تمرین اگر در حیطه ی عمل کار می کنی، با ریاضت، خودت را از خودت بگیر، آنوقت خود حقیقی ات را که قائم به حق تعالی است می بینی. نه فقط خود حقیقی بلکه اشیا را هم همین طوری می بینی. که قائم به حق تعالی هستند. آن وقت خیلی چیز ها لازم نیست شما برایش دلیل بیاورید و ثابت کنید. نه قیامت، نه جزا، نه عقاب، نه بهشت، نه جهنم نه خدا، نه جود نه فرشته ها، نه چیزی دلیل نمی خواهد دیگر وقتی همه چیز مشهود هست.

ببینید این را دقت کنید، این ریاضتی که در شرع آمده، ریاضت های که در شرع آمده همه برای این هست که انسان بتواند از خودش جدا شود، روزه، نماز، تمرکز، حج، زکات، خمس، اینهایی که انسان یکسره باید سرمایه گذاری کند تا از طبیعتش خارج شود، هی تمرین کند، این تمرین ها باعث می شود که انسان از خودش در بیاید، از خودش در بیاید و خوب نگاه کند آن وقت علم الیقینی که همه شما ها الان دارید دیگر از علم الیقین در میآید از علم بودن در می آید و عین الیقین می شود. حق الیقین می شود. حق الیقین همین که الان خودت را می بینی حضور خودت را درک می کنی وجود خودت را نمی توانی انکار بکنی کار های خودت را نمی توانی انکار بکنی. گرسنگی، تشنگی، ترست را، غمت را، شادی ات را، چون خودتی همه ی اینها کی است خودتی.

تجلیات خودت هست از خودت نمی توانی غائب باشی وقتی خودت از خودت غائب نمی توانی باشی آن جا هم همین طور هست، بین انسان و خودش احاطه ی هستی فاصله هست. زیرا اگر خدا نزدیک هست با همه اوصافش نزدیک است، خوب دقت کنید این خیلی مهم است اگر خدا نزدیک است چون خدا هر جا تجلی کند، چی تمام صفاتش تجلی می کند، شما هر جا بروی کرمت را، بخلت را، حسادتت را، سوادت را، معلوماتت را، معنویت را، همه را با خودت می بری. همه را با خودت می بری. خداوند (‌الوجود هست) الوجود هر جا هست الوجود است دیگر. با تمام صفاتش.

مشکل تو کجاست، این را دقت کنید، مشکل تو کجاست مشکل تو ظرفیت هاست یعنی الوجود تجلی می کند اما این لیوان دقت کنید این ظرف، این منبر، این فرش، خودش گنجایش تحمل الوجود را ندارد به اندازه هایی است ظرفیتش که در ماهیت است. نمی تواند همه چیز را نشان بدهد درست شد. شما می گوید من یک حرفی می خواهم بزنم یک حرفی، که نمی دانم چه طوری بگویم دقت کردی یک موقعی می خواهی یک حرفی بزنی نمی دانی این را چطوری بگویم، یعنی آن حقیقتی که در دل توست نمی توانی انتقالش بدهی چرا، چون می خواهی آن حقیقت را با همه ی بزرگی اش بیاوری در قالب فقط لفظ.

محدودیت دارد نمی تواند همه ی آن حقیقت را برساند، نقاشی اش کنی نمی توانی، می خواهی بیان کنی هی حرف می زنی، کلمات این طرف آن طرف می کنی ولی کلمات و حرف و الفاظ گنجایش آن حقیقت را ندارد. قرآن هم همین طور است، آن چه که دشمنان شما علیه شما بروز می دهند، آن چیزی که در قلب های شان هست خیلی بیشتر از آن چیزی هست که بروز می دهند. نمی توانند بیشتر از این بروز بدهند. این طوری است نمی توانند.یعنی عالم ماده این طوری است، عالم ماده محدودیت دارد، نمی گذارد که شما با همه ی حقیقت وجودت با یک شی برخورد کنی.

مادر ها را دیدی وقتی می خواهند به بچه های شان محبت کنند چی طور محبت می کنند، پدر ها چطوری محبت می کنند بچه های شان را، یعنی آن آتشی که در دل یک مادر هست، حرارتی که در دل یک مادر هست، یا در دل یک پدر هست، وقتی می خواهد ظهور بکند نمی تواند ظهور کند بچه را می گیرد در بغلش فشار می دهد بچه از فشار دادش در می آید. محبت مادر می خواهد اصلا این بچه را فانی کند در وجود خودش نمی شود، گازش بگیرد، بچه جیغ می زند، فکر می کند مادر خشن دارد نمی فهمد. ولی مادر می تواند این طوری احساس ...

حالا فکر کن مثلا به یک مادر بگویند بچه ات مرده، به یک پدر بگویند بچه ات مرده، این بالا می رود پایین می آید در صورتش می زند، مویش را می کند، یقه می درد، ولی کافی نیست، یعنی نمی تواند آن چیزی که به او وارد شده ظهور بدهد.

ببین طبیعت همین طوری است،‌سکته چطوری اتفاق می افتد به او خبر ندهید اگر خبر بدهید میشود خبر یعنی وارد کردن یک وجود چون خبر یک وجود است وارد کردن یک وجود به یک ظرفیت، مثلا فلانی مرده، طرف جا در جا می میرد، بدن قالب کشش آن وجود را ندارد. سکته مغزی میکند، یک موقع یک خبری به آدم می دهند آدم داد می زند. سرش را به دیوار می زند جیغ می زند، بیهوش می شود، یک موقع هست که خبر به قدری بزرگ است آن امر واجب چنان می آید اتحاد با نفس برقرار می کند که نفس تحملش را ندارد، نفس چنان به هیجان می آید که دیگر دست خودش نیست.

این حالت به شما دست داده تا حالا، زیاد دست داده، یا در عبادت، یا داری مثلا با یکی حرف می زنی، یک دفعه همین طوری نشستی طرف دارد یک حرفی به تو می زند، گریه چه حالتی است، حالت گریه یعنی تحمل نیست ورود آن مسئله به صورت چی خروج می کند به صورت گریه، داد فریاد، اشک هم همین است، یعنی دیگر نمی توانی جلوی خودت را بگیری، دست شما دیگر نیست گریه می آید، دیدی یک دفعه لرز می گیردت، کشفی برایت می شود، یک حال خوشی برایت می شود و دست می دهد در عبادت، در علم، در معرفت، یک دفعه این طوری می شوی این دیگر دست تو نیست چون خودت، خودت را که تکان نمی دهی یعنی این هیکل 40 – 50 – 60 -80- کیلویی در مقابل آن موجی که ایجاد می شود ناتوان است یک دفعه تکانش میدهد، از مغز سر تا نوک پا را می لرزاند. دیدی شما تا به حال این طوری شدید دیگر.

حالا فکر کن این حقیقت استمرار داشته باشد بزرگانی که در این کار تجربه دارند همه شان می گویند وقتی برای ما کشفی صورت می گیرد واردات با لرزش توام است، شما بروید سراغ همه ی بندگانی که اهل کشف هستند و واردات قلبی هستند، همه می گویند ما با لرزش بدن همراه است. بدن اصلا نمی تواند نگهدارد خودش را. آن وقت رسول خدا من گاهی وقت یادش می افتم گریه ام می گیرد به خدا، با رها شده من نشستم این طوری گریه کردم که هر آیه که وارد شده گاهی وقت چنان به بدن پیغمبر حالت رعشه می داد که حضرت می گفت گاهی وقتها تا نزدیک مرگ من رفتم، برای اینکه ما ها را هدایت کند، یعنی یک وجود ناز، ولی فوق العاده قدرتمند، چون پیغمبر از نظر بدنی فوق العاده بودند هیچ انسانی از نظر بدنی، به پیغمبر وجود ندارد، تعادل هیکل، قدرت، خیلی چون اگر کسی بخواهد از نظر واردات قلبی یا مسائل معنوی قدرت داشته باشد بدنش باید قوی باشد، یادتان باشد بدن تان را خیلی مقدس بدانید اگر می خواهید فهم معنوی تان، شهود تان، قدرتهای ما فوق طبیعی تان زیاد باشد باید بدن تان را بهش برسید.

چون خیلی وقتها می خواهد یک چیزی وارد شود بدن گنجایش ندارد گنجایش درک ندارد اگر بیاید می کشد تان. خیلی بدن های تان را محترم بدانید به آن برسید، حالا یک بدن به آن قدرت علی علیه السلام می فرماید: ما در جنگ وقتی به ما فشار می آمد علی می گوید یک نفر به 12 هزار نفر حمله میکرد، می گوید ما وقتی در جنگ به ما فشار می آمد دیگر می رفتیم پشت پیغمبر قایم می شدیم، پناه می بردیم، به پشت شمشیر رسول خدا، حالا این وجود هر بار که آیه ی نازل می شده یا اکثر موارد این بدن به قدری فشار آمده که تا دم مرگ می رفته به خاطر ما ها. حالا اگر نازی پیغمبر و لطافت و خوشمزدگی و شیرینی قشنگی پیغمبر را تصور کنید ببینید که به خاطر ما این هر بار چقدر اذیت شده چقدر فشار تحمل کرده با شیرینی هم تحمل کرده گله ای هم نداشته تحمل کرده پس اگر حقیقتی قرار است بیاید با همه ی اوصاف اش می آید وجود هر جا تجلی کند با همه ی اوصافش می خواستم همین یک جمله را توضیح بدهم که وقتی وجود می خواهد بیاید با همه اوصافش می آید.

آن وقت بین خودت و تو فاصله می اندازد، اگر ظرفیت داشت بیشتر از حد خودش زیبایی را نشان می دهد اگر وجود قوی تری داشت، نمایشگری بیشتری داشت این طوری است پس وقتی می گویند سعه ی وجودی پیدا کنید ظرفیت پیدا کنید، یعنی چی انسان سعه ی وجودی پیدا کند ظرفیت پیدا کند. یعنی چی یعنی نمایانگری اش بیشتر شود. مظهریتش بیشتر می شود.

آنقدر ظرفش زیاد می شود که اسماء خداوند بیشتر در این شخص تجلی پیدا می کند بیشتر نشان می دهد خودش را، خوب ما یک مرحله ششم و یک مرتبه هفتم داریم که سعی می کنیم که انشاءالله هفته بعد، تمامش کنیم بحث را و یک بحث بیشتر دیگر نمانده که برسیم به اول دعا آن هم خود بحث دعاست. دعا چی است و چی آثاری دارد که این مهم است و یک بحث مفصلی هست که ان شاءالله انجام می دهیم.

فرمودند چطور بعضی از بزرگان با وجود ضعف بدنی دارای شهود و کشف هستند؟ آنها هم به اندازه خودشان توان دارند مرحوم سید حیدر یا میرزا هاشم آملی یادم نیست کدام فکر کنم مرحوم میرزا هاشم بود چون نزدیک هم بود، فرمود من یک بار حضرت صاحب سلام الله تعالی علیه را تجلی کرد برایم دیدم دارم قالب تهی می کنم یک نور آمد و یک نور خیلی زیاد قسمش دادم به حضرت فاطمه زهرا یادم نیست گفت قسمش دادم بعد کم شد، داشتم می مردم اگر امام زمان بخواهد تجلی کند تحملش خیلی کار راحتی نیست گفت من دیگر داشتم می مردم.

در روایت داریم عطر بهشتی را کسی استشمام کند در دنیا می میرند اهل دنیا، اگر عطرش، اگر بویی از عطر بهشت بیاید در دنیا چون خیلی ظرفیت بالایی می خواهد شما فکر کنید بوی خوش یک دفعه حداقل 10 میلیارد برابر خوش تر بشود ببین چی می شود، بعضی از بو ها این جا اصلا خود آدم را از آدم، یا موسیقی اش، یا موسیقی بهشتی یا زیبایی های دیگر بهشت این طوری است. که اگر انسان ببیند نمی تواند این جا می میرد. چون این بدن کشش ندارد، خیلی قدرت می خواهد که انسان بتواند این را ادراک کند ادراک کنند بدن نیست ولی بالاخره بدن شانی از شئون نفس هست وقتی که وارد بدن می شود هم اثر می گذارد شما خواب می بینی که رفتی تو با بدن برزخی تان این طرف و آن طرف خواب می روی، بعد آن جا یک دفعه یک اتفاقی می افتد برای تان، پا می شوید می بینید که رو بدن تو هم چی شده آثارش ظهور کرده مثلا داغ است بدن شما ، یا آن بدن به شدت به یک جایی می خورد پا می شوی می بینی دستم درد می کند دستت را در حالی که دست تو کاری نکرده، آن بدن کاری کرده ولی چون یکسره با هم متحد هستند یک واحد است لذا می بینی روی بدن شما آثار دارد.

روی بدن شما آثارش ظهور می کند بعد از خواب که پا می شوی داغ شده، بریده، درد می کند، تب خال زده دیدی در خواب تب خال زدن یعنی چی، یعنی فشار آنقدر زیاد بوده که یک جای دیگر پوست دیگر مقاومت نمی کند پا می شوی می بینی که تب خال زدی در اثر شدت وارداتی که به تو شده تب خال زدی، بلکه اگر انسان بخواهد با توجه به چیز دیگری ذکر را بگوید قساوت قلب می آورد، به خصوص روضه و گریه و اینها که نیاز به حالت تمرکز و حالت عاطفی دارد. مرگ کلمه فارسی است فوت است یعنی اضمحلال می شوی نابود می شوی از کار افتادن یک شی، اینکه در مورد افکاری که دوست نداری بیاید گاهی سراغ تان.

حتی نسبت به خدا یا مقدسات مفصل در سی دی دشمن شناسی توضیح دادم آن جا مراجعه کنید که انشاءالله از این افکار نجات پیدا کنید. نه خواب ندیدن که ما به صورت مطلق نداریم نه گاهی وقت کم و زیاد می شود گاهی وقت ها هست ولی ما یاد مان نمی ماند از خواب ولی داریم که بعضی ها که اوایل کار شان هست خواب های خوب در روایت داریم که بیشتر می بینند.

ولی یک مقدار که عقلانیتش بیشتر میشود و یقین شان، ایمان شان، بالاتر می رود خواب از شان برداشته می شود.