خوب بحث مان در مقامات دعا کننده ها بود که مقام پنجم را هم خواندیم و مقام ششم هم، البته مرتبه ی ششم مرتبه ی کسانی است که مرتبه ی پنجم در حق شان به درجه ی اجابت رسیده یعنی در مرتبه ی پنجم این ها خدا را از خدا می خواستند در مرتبه ی ششم مورد اجابت قرار گرفتند و خداوند تبارک و تعالی، خودش را به آنها داده است که مخصوص معصومین علیهم السلام است، استاد اینجا مرقوم فرمودند: و به هر حال مربوط به اولیای الهی است و داستانی هم از مرحوم علامه ذکر کردند و یک تذکر در مورد این نکته دادند که: بالاخره ما خواسته های مان را از خدا بخواهیم یا نه هیچ چیز نخواهیم و تسلیم بشویم. ایشان نیز جواب می دهند که: ائمه علیهم السلام ادعیه شان دارای مراتب مختلفی است در یک سلسله از مراتب خواسته های شان را ذکر می کنند بیان می کند از آن جهت که هیچ کس جز خدا نیست که خواسته را اجابت کند.
و جایی هم خواسته های شان را بیان نمی کنند، خواسته ای ندارد جز خدا. به هر حال انسان اگر خواسته ای داشته باشد بهتر است که از خداوند تبارک و تعالی بخواهد و به زبان بیاورد کوچکترین و بزرگترین خواسته اش را. اگر حالا به جایی رسید که جز خدا چیز دیگری را نخواست این یکی از مقامات است.
نکته ی مهم: ما نفس دعا برای مان خیلی اهمیت دارد و سازنده است و حیاتی است، اجابت شد یا نشد دیگر خیلی مهم نیست. لذا خیلی توقع نداشته باشیم که حتما دعا های ما به اجابت برسد. بحث بعد که بحث خیلی خیلی مهم است.
رکن سوم: که عبارت است از مدعو. مدعو یعنی چی: آن کسی که دعایش می کنیم. یعنی کی؟ یعنی خداوند تبارک و تعالی. در رکن سوم اولین مطلب، بحث معرفت الله است که اهمیت فوق العاده ای دارد چون هدف خلقت انسان هم همین است که انسان به معرفت الله برسد و مطالب در این باب فوق العاده زیاد داریم.
یک نکته این است که: شناخت انسان از خدای عزّ و جلّ در نحوه ی دعا و حال او اثر فراوان دارد. یعنی شما اینکه بدانید دارید با کی حرف می زنید فوق العاده مهم است بدانید دارید با کی حرف می زنید این خیلی مهم است و در اجابت دعا و سرعت آن نیز موثر است. این معرفت همچنین در کیفیت و کمیت دعا، انتخاب کلمات و ادای آنها، شوق دعا کردن، لذت بردن از دعا و عدم یاس در صورت تاخیر اجابت و اصرار بر درخواست از خداوند سبحان نیز تاثیر می گذارد.
ببینید شما مثلا می خواهید از خاله تان، عموی تان، عمه تان، دایی تان، یک خواسته داشته باشید تا بخواهید از کی داشته باشید؟ از مادر تان یا از پدر تان یا از یک آدم غریبه، نوع شناختی که از این افراد دارید در نوع درخواست شما، مطرح کردن خواسته تان، خیلی موثر است اینکه داری با کی حرف می زنی. آدم وقتی با پدرش مادرش دارد صحبت می کند یا با یک غریبه، پدر و مادر موقعی که می خواهند حرف بزنند در اجابت ممکن است همان لحظه که شما دارید با آنها حرف می زنید، خیلی تند برخورد کنند، چهار تا حرف درشت هم به شما بزنند. که آی فلان فلان شده، غلط کردی، یک همچنین کاری می خواهی، یک همچین چیزی می خواهی، دیگر نشنوم ها، برو ببینم، یاالله.
ولی آدم وقتی پدر و مادر را می شناسد می فهمد که این نوع حرف زدن با توجه به شناختی که از دارایی ها و شخصیت پدر و مادرش می شناسد متوجه می شود که این نوع حرف زدن علامت منفی، جواب منفی نیست. علامت جواب منفی نیست. ولی در یک غریبه چنین برخوردی را ببیند چرا؟ می تواند تا حدود زیادی مطمئن شود که این جواب، جواب منفی است.
ول در مورد پدر و مادر می گوید نه بابا این الان این حرف را می زند بعد یک ساعت دیگر دلش رحم می آید مثل نفرین مادر است که نفرینش هم برای ما دعاست. نفرین هم می کند نفرینش هم اجابت نمی شود این طوری است. می دانیم تاثیری ندارد، چون هزار تا دعا پشت سر ما می کند، اگر از این طرف بیاندازد بیرون از یک طرف دیگر واسطه می شود که ما را برگرداند به خانه، پدر و مادر این طوری هستند. آدم وقتی می شناسد طرفش را می تواند در نوع برخورد با آنها می داند باید چی کار کند.
بچه این را از کودکی می فهمد. مثلا یک بچه ی کوچک، وقتی یک خواسته دارد، با غریبه بخواهد مطرح کند راحت مطرح نمی کند. ولی این خواسته را خیلی راحت با پدر و مادرش مطرح می کند اصرار هم می کند شما وقتی یک چیزی را می خواهید بچه هیچ موقع نمی رود به یک غریبه بگوید که من فلان چیز را می خواهم بعد وایستد و گریه هم بکند. اصلا حرف نمی زند. بخواهد. ولی به پدر و مادرش می گوید گریه می کند، اصرار هم می کند لجبازی هم می کند، در را می بندد، مثلا حالتهایی که یک بچه دارد. مثلا در را می بندد غذا نمی خورد گریه می کند بهانه گیری می کند. تمام اینها یک حس فطری است درونی.
که می گوید تمام این کار ها به پدر و مادر من فشار می آورد که به خواسته ی من تن بدهند این رابطه را شهود می کند، اما یک بچه هیچ وقت یک همچین کاری را برای یک غریبه نمی کند نمی رود پیش یک غریبه، ناز کند می گوید برو بیرون، تمام شد. برای یک غریبه مهم نیست. لذا آدم وقتی می خواهد با یک غریبه حرف بزند باید بداند که با کی دارد حرف می زند گاهی وقتها نشناختن این که من دارم با کی حرف می زنم باعث می شود که ما نتوانیم یک رابطه ی صحیح برقرار کنیم یعنی گاهی وقتها انسان حواسش نیست مثلا باید چطوری صحبت کند صحبت می کند عاق می شود یا بی ادبی می کند، یا افراط می کند، یا تفریط می کند، یا خودش را به ورطه ی هلاکت می اندازد.
گاهی وقتها ما کسانی را داشتیم که می خواستند با پیغمبر حرف بزنند، بلد نبودند چطوری حرف بزنند، پیغمبر تا آخر عمر دیگر با آنها حرف نزد. تا آخر عمر، متوجه نیست این کی است، باید با او حرف بزند. همسر پیغمبر، پیغمبر همسر داشته نتوانسته بفهمد که این یعنی کی. که من با این همسرم چطوری ارتباط برقرار کنم؟ پیغمبر همان ساعت های اول طلاقش داده.
گاهی وقتها انسان باید بفهمد با کی دارد حرف می زند، این برقراری رابطه ی صحیح و مفید و موثر در گرو این است که طرف مقابلت را بشناسی. و الا رابطه صحیح برقرار نمی شود. شما نگاه کنید که در زن و شوهر هم که ما می بینیم مثلا این همه آمار طلاق بالاست و یا در روابط فرزندان و والدین این همه تنش وجود دارد. در روابط اعضا و افراد و دوستان این همه هست. این است که افراد مهارتهای ارتباطی را بلد نیستند. این مهارتهای ارتباطی را که بلد نباشی خرابکاری زیاد می کند انسان، یعنی زنی که روانشناسی مرد را بلد نیست فقط از دریچه ی خواسته های خودش و با یک روحیه زنانه با مرد حرف می زند خیلی جا ها خرابکاری می کند. خیلی جا ها، یک مردی که روانشناسی زن را ندارد و همیشه از ناحیه ی نگاه مردانه با زن برخورد می کند، حالا این زن می تواند مادرش باشد، همسرش باشد خواهرش باشد وقتی بلد نیست. در موفقیت ارتباط دچار مشکل می شود.
خوب بعد هم یا به طلاق کشیده می شود در رابطه با همسرش، با خواهرش، و مادرش مشکل پیدا می کند چون روح زنانه را شناسایی نکرده است. نمی داند که باید با روح زنانه چطوری برخورد کند. آن وقت با شکست رو به رو می شود ولی وقتی که یک مرد موفق است که وقتی می خواهد ارتباط برقرار کند با زن، حالا فرقی نمی کند زن، چه مادرش باشد چه همسرش باشد چه خواهرش باشد.
یک خانم موفق و فهمیده و آگاه وقتی می خواهد با شوهرش با برادرش با پدرش صحبت بکند، وقتی این روانشناسی را داشته باشد دقیقا طوری عمل می کند که به خواسته ی خودش به نتیجه ای که می خواهد می رسد و حجم تشنجات و گرفتاری ما تا حدود بسیار زیادی پایین می آید. این فوق العاده مهم است. نوع شناختی را که ما از طرف مقابل داریم در نوع نگاه ما و نوع رابطه ای که ما می خواهیم برقرار کنیم و نوع کلماتی که می خواهیم استخدام کنیم و خیلی چیز های دیگر موثر است.
اگر این را ما بهش توجه نداشته باشیم خرابکاری زیاد پیش می آید در رابطه مان. مثلا دو تا خواهر و برادر هستند یک نفر شان می خواهد با پدر و مادرش رابطه برقرار کند، اصلا موفق نیست. می رود کتک می خورد یک بچه دیگر هست و حتی کوچکتر هم هست ولی میداند باید چطوری برود ارتباط برقرار کند، قشنگ می فهمد که باید چه کار کند. می رود ارتباط خوب برقرار می کند. و نتیجه اش هم این است که به خواسته ای که دارد می رسد. لذا در مورد حق تعالی هم همین طور است اگر ما ندانیم خدا کی است؟ ارتباطی که با او برقرار می کنیم خیلی وقتها ضد ارتباطات است. دعا هایی که می کنیم ضدّ دعاست.
یک بنده خدایی بود. دو نفر بودند می خواستند بروند پیش یک بزرگی. بعد می خواستند بروند عرض حال کنند پیش این بزرگ. مشکل مالی داشتند می خواستند مشکل شان را حل کنند نفر اول وقت صحبت کرد و گفت که من مشکلاتم این طوری است این طوری است، یک همچین وضعیتی، ترسیم کرد وضعیت را آن آقا هم برایش یک چک نوشت ده هزار تومان. رفیقش رفت با آقا ارتباط برقرار کرد ولی شناخت بیشتری داشت نسبت به این آقا. مسئله را یک طوری عنوان کرد که وضعیت او حادتر از نفر اول نبود مسئله اش را یک طوری بیان کرد آن هم برایش نوشت صد هزار تومان. ده برابر اولی چرا؟
بعد این گفت: چطوری تو صد هزار تومان گرفتی؟ من فکر کردم خیلی از این گرفتم خودم را کشتم. نمیدانم بالا زدم پایین زدم نمی دانم. آنقدر التماس و التجا کردم ده هزار تومان به من داد. نفر دوم نوع شناختش خیلی فرق می کرد با نفر اول، و نوع طرح مسئله را هم بلد بود وقتی شروع کرد مسئله این را مطرح کرد صد هزار تومانش را هم گرفت در حالی که اضطرارش هم کمتر از نفر اول بود.
در مورد حق تعالی هم همین طور است نه این که خدا نمی داند ما چی می خواهیم ولی خیلی وقتها ما ارتباطی را که با خدا برقرار می کنیم. ارتباطهای غلط است. ما با معصومین هم ارتباطهای غلط برقرار می کنیم یعنی مثلا بعد از 20 سال می فهمیم که چقدر بی خود این ارتباط را برقرار کردیم. چقدر از وقت خود را از دست دادیم. فرصت را از دست دادیم باید درست ارتباط برقرار می کردیم.
شما هر مقداری که سطح معرفت تان زیاد تر شود دقت و پیروزی تان بیشتر می شود. شادی تان آرامش تان، خوشبختی تان قدرت تان بیشتر می شود. هر چقدر معرفت بالاتر برود می ارزد. این خیلی مهم است. برای همین من به عزیزان عرض می کنم که قبل از اینکه وقت بگذارند روی عبادات به صورت کلام به همین حد واجبات تان و یک کمی هم از مستحبات اکتفا کنید بیشتر وقت بگذارید روی معرفت الله. این فوق العاده مهم است.
برای همین هم حضرت پیغمبر به حضرت امیرالمومنین می فرمایند که هر وقت می بینی مردم زیاد عبادت می کنند تو زیاد فکر کن. فکر کن یعنی چی؟ معرفتت را زیاد کن. عقلت را بالا ببر. من می خواهم بدانم با کی ارتباط برقرار کنم. کورکورانه بخواهم بلند شوم بروم در خانه را بزنم و ارتباط برقرار کنم. نتیجه ی زیادی نمی گیرم. اما وقتی که معرفتم زیاد است با پنج دقیقه ارتباط لذت یک شبانه روز عبادت را می برم. و حجم عظیمی از سعادت را به سمت خودم جذب می کنم و جلب می کنم.
لذا من خیلی تقاضا می کنم که تا می توانند روی این مسئله معرفت الله سرمایه گذاری کنند که از کی چی می خواهند. خدمت امام کاظم علیه السلام نسبت به امام صادق نیز این حدیث وارد شده است در حدیثی از امام کاظم علیه السلام می خوانیم: گروهی به امام صادق علیه السلام گفتند: ادعو فلا یستجاب لنا. دعا می کنیم اما استجابت نمی شود. قال لانکم تدعون من لا تعرفون. شما دعا می کنید کسی را که اصلا هیچ شناختی از او ندارید. واقعا شناخت در نوع برقراری ارتباط و درخواست و گرفتن اجابت موثر است.
شرط اصلی است. یعنی اگر که شما شناخت پیدا کردید دعای های تان به اجابت نزدیکتر است. آن چنان معرفت به مدعو موجب دلگرمی دعا کننده ( داعی) می شود که گاه با قطع نظر از اجابت، نفس لذت دعا او را وادار به سوال می کند. یعنی خود لذت دعا او را وادار می کند که او درخواست کند. چه بخواهد اجابت شود یا نشود.
یعنی واقعا آرامش می آورد برای انسان که از خداوند تبارک و تعالی این خواسته ها را داشتند چه حالا اجابت کند یا نکند. در اینجا خود توجه موضوعیت پیدا کرده و مورد اهتمام قرار گرفته است. یعنی وقتی انسان جدای از اجابت می خواهد با خدا حرف بزند این نفس توجه خودش مورد اهتمام است. شاید شما بپرسید که این چرا این طوری می شود یعنی چه این مسئله این را خوب دقت کنید اگر کسی معرفت پیدا کند به این نکته خیلی می رسد که وقتی که من با خدا همنشینی می کنم یعنی صحبت می کنم نفس این ارتباط، این حضور برای من سازندگی های خیلی زیادی می آورد. رنگ می آورد، بو می آورد، قدرت می آورد. و لو من به اجابت نرسم. خود این خیلی لذت دارد.
گاهی وقتها من با بچه هایی می آیند که با پدر شان مشکل دارند یا با مادرشان همین را به آنها می گویم. می گویم که شما به جای اینکه بهانه گیری های بچه گانه بکنید بروید دوستانه مشکلات تان را با پدر و مادر تان مطرح کنید. حرف بزنید بگویید من این وضعیت را دارم این را می خواهم الان این وضعیت را دارم. انتظار نداشته باش پدر و مادر درکت کنند تو برو این حرف را بزن. و آنها را وادار کن به حرف زدن یکی از آقایان پسر خیلی خوبی بود رفت با پدرش صحبت کرد بعد گفت که اصلا به خواسته ام نرسیدم ولی به یک چیز بهتر رسیدم. گفتم: چی؟
گفت: در این صحبتی که با پدرم دوستانه می کردیم خیلی به پدرم نزدیک شدم خیلی لذت بیشتری بردم از این ملاقات برایم خیلی ارزش داشت. خیلی از حجاب ها ریخت، صمیمی تر شدیم. آن هم یک درد دل هایی پیش من کرد بعد در این صحبت ها فهمیدم چقدر عزیزم تا الان فکر می کردم خیلی من را دوست ندارد الان فهمیدم خیلی به من علاقه دارد و من را دوست دارد ببین این خیلی ارزش دارد. شما وقتی می روید پیش خدا اصلا خواسته ات یادت می رود اگر انسان بگیرد با خداوند تبارک و تعالی برایش نفس صحبت موضوعیت دارد اصلا همنشینی با خدا چون دو تا موجود مجردند. ارتباط حقیقی است کاملا حقیقی یعنی یک آمیزش کامل بین خدا و انسان است.
در قرآن خواندن ما این را داریم جای دیگر نداریم بزرگان هم خیلی دست کاری نکردند این جمله را. می گوید کسی که در جوانی با قرآن انس بگیرد خداوند با نفسش قاطی می شود. یعنی چی؟ یخاطه الله. شما اگر بروی مفهوم قرآن را یاد بگیری یعنی فهمی که چی می خوانی بعد هم توجه داشته باشی که قرآن را با صدای خود خداوند تعالی بخوانی این ترکیب شدن این دو موجود مجرد و آمیزش شان را کاملا می فهمی.
مجرد همان غیر مادی است. این که خدا قاطی بشود یعنی چی؟ خیلی حرف بزرگ است. معصوم دیگر نهایت تلاشش را کرده در این جمله ی کوچک. چون فرمود: اعطیت جوامع الکلم. به من جوامع کلمات داده شد. یعنی می توانم همه ی معانی را بیاورم در یک لفظ کوچک چه کار کنم.؟ جمعش کنم برای تان بیان کنم. در یک کلمه. در یک جمله برای تان بگویم. خیلی معنی خوابیده پشت این یک کلمه که انسان با خدا قاطی شود این تعبیر را ما به نحوه ی خیلی ضعیفش را در ارتباط داریم. می گویند فلانی با فلانی خیلی قاطی اند. شنیدی؟ خوب ما از قاطی بودن چی می فهمیم اصلا آنی که این را در ادبیات آورده این الفاظ قدیمی نیست و جز الفاظ جدید است. قدیمی ها می گفتند خیلی صمیمی اند. شما گفتید چی؟ خیلی عیاق اند. یا به تعبیر جدید تر: با هم ندارد این ها. این یعنی چی یعنی حدود وجود ندارد. فاصله نیست. یعنی بین شان حدود های طبیعی و مادی وجود ندارد.
یعنی یکی هستند ین مخالطه الله نفسه اینکه خدا با نفس آن مختلط می شود خیلی حرف بزرگی است. برای این اصلا برایش مهم نیست و این مقدار ارتباطات مستقیمی که با خداوند برقرار می کند، هر باری که این ارتباط برقرار می شود به معنای حضور است نه به معنای حجم دعا مهم نیست.
مهم توجه است که من و خدا. من و تو من و ذات اقدس الهی اگر انی همه اش تکرار شود این مخالطت صورت می گیرد این مخالطت خیلی کار با انسان می کند. مخالطت ه می آید با چه مخالطت پیدا می کند. با یک موجود دو بعدی به نام انسان که بعدی از آن طبیعت است. بعدی فطرت انسان است این مخالطت وقتی زیاد می شود حجم طبیعت را کم می کند. می گوید کنار ساحل داشتیم با هم راه می رفتیم اول که نگاه کردم دیدم که دو تا جای پا است جا پای من را این کسی که با او صحبت می کردم یک مدت که با هم صمیمی تر شدیم و در کنار ساحل قدم می زدیم وقتی برگشتم دیدم یک جای پا هست.
یعنی این کثرت معاشرت دوئیت را از بین برده و برداشته است. عشق به خدا نیز موجب مناجات و راز و نیاز می شود بطوری که داعی لحظه ای مایل نیست که بین او و محبوبش فراق حاصل شود. رسول خدا صل الله علیه و آله وسلم در این باره فرمود: افضل الناس من عسق العباده فعانقها بنفسه و با شرها بجسده و تفر قلها فهو لا یبالی علی ما اصبح من الدنیا علی عسر اویسر.
می فرماید: برترین مردم کسی است که عاشق عبادت باشد. از دوست داشتن برتر است. عبادت را با تمام وجودش در آغوش بگیرد. با بدنش مباشرت داشته باشد بدنش به عبادت بچسبد ( فارغ کردن خود برای خدا) می گوید کسی که بتواند خودش را فارغ کند با خدا، عاشق عبادت شود عبادت را در آغوش بکشد و فارغ بکند خودش را برای عبادت این شخص دیگر خیالی ندارد و که اوضاع زندگی اش خوب می گذرد یا بد. سخت یا آسان. برایش فرقی نمی کند. شما عاشق ها را دیدید. عاشق هایی که با معشوق شان خلوت می کنند در لحظه ای که با معشوق شان هستند اساسا فکر هیچ مشکلی را نمی کنند انگار که اصلا هیچ مشکلی ندارند مثلا صد هزار تا جوان رفتند در استادیوم ورزشی برای مسابقه، ببینید اگر آنها در تمام مدت 90 دقیقه به چیز دیگری فکر کردند یک کسی با معشوق خودش مثلا فرض بفرمایید که فیلم سینمایی است خلوت می کند در تمام مدتی که دارد این فیلم سینمایی را سه ساعت نگاه می کند اصلا یادش می رود زن دارد.
بچه دارد، شوهر دارد، هر کس هم بیاید می گوید تلفن را هم می کشد جواب نمی دهد. این طوری است. ما یکی از اقوام خیلی علاقه به فوتبال دارد و خیلی هم اهل معاشرت و صله ی ارحام و خانواده دوست است یک موقع هایی که من یک جا هایی هستم این خانواده هم است به خانمش می گویم فلانی کجاست می گوید امروز مسابقه بود، نیامده. یعنی به همه فهمانده در عمل که آن روزی که مسابقه است به خانم و بچه ها می گوید شما بروید خانه ی پدر و مادر تان من می خواهم فوتبال نگاه کنم.
یعنی اگر زن هم بخواهد باشد نمی خواهد می خواهد تنها فوتبال نگاه کند. بچه هایش هم نمی خواهد باشند پیشش یعنی آدمی که همه مهربان، عاطفی، ولی موقع که فوتبال نگاه کند دوست ندارد آنها باشد می خواهد خلوت کند و در این مدت فوتبال به هیچ چیز دیگری هم فکر نمی کند. این قاعده است که انسان وقتی که با معشوقش خلوت می کند هیچ چیز برایش مهم نیست حالا کسی که یاد می گیرد یواش یواش با خدا خلوت های زیاد داشته باشد. انس می گیرد این کلا در این حال است همیشه این حال به او غلبه دارد.
خیلی برایش مهم نیست چون این جلسات و تکرار ها زیاد می شود نمونه ی خیلی خوب مثال که تکرار در آن زیاد است، معتادها، قهوه خانه ای ها این طوری هستند که می خواهند بروند جلسات عیاشی، جلسات مهمانی ها و کیّاشی و دوستانه می روند و دارند آنها با اینکه در خانه شان پر از گرفتاری ها و مشکلات و نکبت ها وجود دارد. می داند که اگر از مهمانی بیاید بیرون کتک می خورد اما در مهمانی واقعا فکر این حرف نیست. زیاد برای هر کدام از ما اتفاق افتاده بسته به معرفت مان، بسته به مدارج مان این طوری بودیم و هنوز هم هستیم.
معاذ بن جبل نقل می کند که پیامبر اکرم صل الله علیه و اله و سلم لو عرفتم الله حق معرفته لضاله لدعاکم الجبال. اگر خدا را حقیقتا می شناختید به دعای شما کوهها از جا کنده می شد. علت اینکه بزرگان ما دعای شان مستجاب است همین است که اینها می دانند از کی می خواهند. کی را مورد خطاب قرار می دهند.
مرحوم علامه یک بحثی را آورده در المیزان جلد دوم عربی می فرماید: سر این مسئله در این است که جهل به مقام حق و سلطنت ربوبیت و رکون و اعتماد به اسباب رفته رفته این باور غلط را به انسان یاد می دهد که اسباب حقیقتا موثرند. و این پند را به حدی می رساند که هر معلولی را مستند به علت معهود و اسباب عادی می داند. ما از بچگی عادت کردیم گفتیم که اگر ما تشنه مان شد باید آب بخوریم. آتش خواستیم روشن کنیم باید مواد سوختی بیاوریم و روشن کنیم. سردمان شد از گرم کننده استفاده کنیم گرم مان شد لوازم سرد کننده استفاده کنیم تاریک شد از نور استفاده کنیم این عادت عادتی است که ما عادت کردیم. البته چه بسا می شود انسان از این پندار غفلت دارد یا اصلا چنین اعتقادی ندارد لیکن به این مقدار معتقد است که این اسباب هر یک برای خود جایی دارند که نمی شود سببی دیگر جای آن را بگیرند.
مثلا ما می بینیم که حرکت و سیر باعث نزدیکی به مقصد می شوند و فکر می کنیم که اگر بخواهیم به یک جایی برسیم باید حتما مسیری را طی کنیم. حال یواش یواش باور می کنیم که اگر ما قرار است برویم مشهد باید برویم به سمت مشهد. ولی آیا این همیشه لازم است که ما برویم به سمت مشهد یعنی نمی توانیم بدون اینکه راه بیفتیم یا راه برویم تا مشهد باشیم؟ یا نه می شود؟ ولی با کمی پیشرفت در توحید این اعتقاد از ما زائل می شود و حرکت را سبب مستقل نمی بینیم و می گوییم موثر حقیقی خداست.
خدا یکی از اسباب هایی که در نظر گرفته برای اینکه ما می خواهیم به مطلوب مان برسیم این است که مسیری را طی کنیم یکی از اسباب است یکی از اسباب که برای گرما گذاشته این است که از آتش استفاده کنیم و یکی از اسبابی که گذاشته که چشم ما در تاریک ببیند این است که از یک نور استفاده کنیم ولی منحصر به این نیست. و حرکت جنبه ی واسطی دارد ولی این اعتقاد برای ما می ماند که درست است که موثر حقیقی خداست ولی این طور نیست که حرکت هیچ اثری نداشته باشد بلکه واسطه ی موثری است که چیزی دیگری جای آن را پر نمی کند و اگر حرکت و سیر نباشد. نزدیکی به مقصد حاصل نمی شود.
خود خانم علامه طباطبایی می گوید: من یک روز داشتم زیارت عاشورا می خواندم در منزل، دلم شکست، گفتم: ما چند سال کربلا بودیم، نجف بودیم، می رفتیم آنجا زیارت می خواندیم حالا باید در قم از اینجا زیارت بخوانیم. گفت: یک دفعه دیدم که در صحن امام حسین هستم. خانمش می گفت: همانجا نشستم و دارم زیارت عاشورا می خوانم زیارت را تمام کردم. چند لحظه بعد دیدم در منزل هستم. خوب مسیر طی نشده. قرآن هم می گوید قال العفریت من الجن یکی از جن ها گفت من بلقیس را برایت می آورم قبل از اینکه از جایت بلند شوی. و قال نفر بعد من عنده علم من الکتاب کسی که مقداری از علم کتاب داشت به سلیمان علیه السلام گفت: قبل از اینکه چشم به هم بزنی من می آورم. یک دفعه سلیمان نگاه کرد دید که بلقیس پیشش است.
پس برای ما این چیز ها هست اما برای خدا که مسبب الاسباب و موثر اصلی است و علت العلل است این طوری نیست اگر خدا را این طوری نشاختی موقع حرف زدن با او می دانیم داریم که با کی حرف می زنیم یک بنده ی خدا برای سرطان من خیلی ناراحت بود از نزدیکان ما، گریه می کرد و پشت تلفن که خوب مثلا شما سرطان گرفتید چنین و چنن و انها گفتم ببین ما ها واقعا موقع که جواب منفی می گیریم از پزشکان اول امید مان است تازه. خیلی خوشحال تر می شویم این طور مواقع.
راحتتر حرف می زنیم یعنی می دانیم که اصلا یکی از لذت های آدم همین است واقعا. لذت آدم همین است که راهی جز خدا نداشته باشد یعنی از کسی جز خدا طلبکار نداشته باشد یعنی بداند فقط باید برود یقه ی خدا را بگیرد این خیلی کیف دارد. تا وقتی که آدم بخواهد بداند که نه من یقه ی خدا را بگیرم حالا دم پزشکها را هم ببینم. دم فلان کس را و فلان کس را هم ببینم.
ببین وقتی انسان بداند که تفرق پیدا می کد در تعقیب نماز عشا داریم و لا یعنّنی بطلب ما لم یقدّر فیه رزقا فانک غنی عن عذابی و انا فقیر الی رحمتک. خدایا من را در به در نکن این طرف و آن طرف و نه آنجایی که رزق من نیست بیخود الاف نشوم عمرم تلف نشود بروم یک جا سرمایه گذاری کنم وقت بگذارم بعد بفهمم که نه بابا این اصلا لقمه ی من نیست خوراک من نیست. به درد من نمی خورد. این فایده ای ندارد خوب یک خورد از اول کاری بکن ک من یک جایی بروم که به نتیجه برسم. این بنده خدا دیروز زنگ زده بود که آره فلانی را دکتر ها جواب کردند گفتند فلانی سرطان دارد. گفتم خوب حالا چه اشکالی دارد گفتن که گفتند. این اول بچه ام می گفت، دکتر گفته که این بچه ات نابینا می شود. خیلی هم مضطرب بود این مادر گفتم خوب حالا دکتر گفتم ما این همه نابینا داریم که وقتی نابینا شدند می روند امام ر ضا علیه السلام شفا می گیرند می آیند این حالا گفتند حالا شاید بعد ها نابینا بشود این حالا چه اضطرابی است.
مگرخدا نیست واقعا. ما تازه اول شیرینی و شادی مان آن موقع هاست که بدانیم اسباب و علل مادی قطع است. به آن وقت راحت تر دعا می کنیم، ذکر می گوییم، راحت تر از خدا التجا می کنیم خیلی شیرین است آن لحظه ای که انسان توکل می کند به خدا و بریده با خدا حرف می زند. یادم است عملیات کربلای یک بود بعضی عملیات ها من به عنوان تخریب چی می رفتم جلو. با خودم سیم خاردار چین می بردم سیم چین می بردم. وسایلی که بتوانم در میدان مین کار کنم.
اگر خودم به سیم خاردار بتوانم سیم خاردار را پاره کنم. بعد گاهی اوقات به عنوان نیروی اطلاعات عملیات می رفتم یعنی باید نیرو را می بردم جلو. مسیر را به آنها نشان می دادم برای عملیات که می گفتم مثلا اینجا باید عملیات بشود. کربلای یک به عنوان اطلاعات عملیات بودم بعد به این مسئول گروهان خدا رحمتش کند به او گفتم که می خواهی بیایم جلو برای تان مین ها را باز کنم یا نه؟ گفت نه. 11 تا تخریب چی داریم. من اصلا همچین یخ کردم یعنی خیلی خیالم راحت شد مثلا گاهی یکی دو تا تخریب چی بود چون گاهی وقتی می رفتیم عملیات مثلا یک نفر تخریب چی بود و آن هم اگر زخمی می شد دیگر مصیبت بود.
همچین که گفت 11 تا تخریب چی داریم من اصلا راحت شدم و ول شدم و گفتم من هم کار تخریب نباید بکنم دیگر. فقط بچه ها را ببرم جلو برای عملیات.خوب خط لو رفته بود. دشمن شروع کرده بود به آتش ریختن سر ما، که قبل از اینکه ما از خط خودمان رد بشویم برویم به سمت دشمن زیر آتش بودیم هم مسلسل می زدند، هم خمپاره می آمد، هم توپ می آمد، همه چیز می آمد روی سر ما بچه ها، ما باید در این فاصله می دویدیم می رفتیم می رسیدیم به دشمن و حمله می کردیم یعنی باید خط را می شکستیم.
من خیلی خیالم راحت بود و شروع کردم به دویدن و به اینها هم گفتم بیایید. آتش خیلی سنگین بود. یک لحظه من رسیدم به میدان مین. برگشتم دیدم که هیچ کس نیست من هستم و خودم و خودم. هیچ کس اصلا دنبال ما نیامده بود. انقدر این آتش سنگین بوده من هم نگاه نکردم ببینم که اینها دنبال من می آیند یا نمی آیند اصلا هیچ کس نیامده بود دیدم خودم تنها هستم. و یک میدان مین، و سیم خار دار زیاد. من نه سیم خاردار زیاد آوردم هیچی نیاوردم. گفتم چی کار کنم. اگر میدان را باز کنم برای کی، کسی می خواهد بیاید عملیات کند، بعد بچه ها کجا هستند برگشتم هی صدا کردم که بیایید. نایستید بیایید اگر آنجا بایستید بیشتر کشته می شوید بیایید بدوید. که کشته های تان کمتر است. آمدند بالاخره فرمانده خودش را رساند به من. گفتم که کو یازده نفر تخریب چی تان گفت که بابا چند تای شان اصلا لت و پار شدند در راه، گلوله خوردن، و چنین و چنان بقیه هم اصلا غیب هستند اصلا من نمی دانم باید چه کار کنم. گفتم خوب یک دانه از سیم خاردار چین ها را می آوردی، گفتش گفتش که نداریم چه کار کنیم هر کاری می توانی بکن. یک سیم چین همیشه در جیبم بود. سیم تله بود. هر سیم خاردار محکم. بعد تو ناامیدی محض قرار گرفتم بعد یک دفعه دلم شکست.
یعنی آنجا ضعف خودم را فهمیدم که ضعف دارم که بچه ها را چطوری آن طرف ببریم که بچه ها لت و پار نشوند. باید به یک کانون قدرت من پناه ببرم. یادم است فقط گفتم یا ابالفضل اسم ابالفضل را صدا زدم. یک توسلی به حضرت ابالفضل پیدا کردم دستم را زدم به این سیم خاردار، یک دانه نبشی در زمین فرو کرده بودند که می شد سیم خاردار. و بعد یک نبشی دیگر.
بسته بودند اصلا کامل مسیر را. من همین که گفتم یا ابالفضل دست زدم به این دیدم در آمد. بعد دست زدم به نبشی دیگر دیدم آن هم در آمد. همه ی سیم خار دارد ها کنده شد اصلا از جا. چطور به همین راحتی. گره ها را باز کردم و میدان باز شد بعد آمدیم بچه ها را بردیم حالا چقدر در راه اتفاق برای خودم افتاد اشتباهی یک مین را باز کردم یک مین دیگر منفجر شد. کلی بلا سر ما آمد هیچ کدامش هم به من نخورد. تا این مسیر را رفتیم. تا بچه ها را رد کردیم. خیلی شیرین بود این لحظه برای من که من هیچی نبردم. شب های عملیات مسلم بن عقیل هم همین طوری شد. من یک شب رفته بودم یک مین را باز کرده بودم نمی دانستم باید یک همچین کاری کنم.
فرمانده آمد گفت:که باید امشب این مین را باز کنی. این سیم را بازش کن و ببرش. سیم تله را. از توی مین مواد منفجره اش را در بیاوری. یعنی قسمت انفجاری چاشنی را دربیاوری یعنی مواد منفجره اش را دربیاوری و دوباره ببندی سر جایش که عراقی ها فکر کند فیش سالم است. در حالی که هیچی در مین نیست. یک کار سختی بود این کار. یعنی من باید مثلا در تاریکی با نوک سیم چین یک منطقه ی در چاشنی که یک ذره تکان بخورد یا اصطکاک پیدا کند منفجر می شود.
یک منطقه حدود یک میلی متر را می بریدند بعد آن مشکل نبود. بعد حالا من این سیم را کنده بودم حالا می خواستم بچسبانم. نمی آمد به هم بچسبد وقتی قطع کنی باید سیم اضافه داشته باشی دو سر این را بتواند به هم بچسباند چون وقتی کشیده بشود منفجر می شود گفتم خدا سیم اضافه با خودم نیاوردم. چی کار کنم. التجا را شما نگاه کنید یک بحثی در همین کتاب خواندیم که گاهی وقتها خود وجود نیاز مند انسان دعا می شود یعنی لازم نیست به زبان بیاوری لازم نیست که بگویی من بدبختم، گرفتارم الان گیر کردم، اینجا. نه می توانم شناسایی را تعطیل کنم برای اینکه من بروم این مین باز شده، دست خورده است عراقی بیاید ببیند فیش دست خورده است می داند نیرو آمده اینجا. تمام است. فرصتی نیست که من مسیری که آمدم را برگردانم بیایم درستش کنم که.
حالا از کجا سیم گیر بیاورم. خداوند شاهد است در این مکان مقدس. من همین دستم را روی زمین گذاشتم که یک تکه سیم آمد کف دستم.همچین کیف کردم خیلی خیالم راحت شد.بعد به مسئول مان نگفتم چون آن هم خیلی آدم رندی بود، برداشتم این مین را بستم. بعد یک چند تا مین را این طوری خالی کردیم و شناسایی تمام شد و برگشتیم. فردا شب می خواستم بیایم یادم هم بود سیم باید ببرم با خودم.
گفتم دیشب خیلی مزه داد ها. امشب ببرم، نبرم، ببرم اسباب و علل مادی است خدا می گوید چشمت کور ما آن شب که نداشتی به تو دادیم قرض، الان که خودت می دانستی باید بر می داشتی می آوردی، گفتم نبرم. بروم برای خودم مصیبت درست کنم. التجا درست کنم. بعد بگو خدا کمک می کند یا نه. آقا زد به سرمان گفتم نمی بریم. جهنم حالا اگر این تیر هم تعطیل شد شناسایی برویم ببینیم می شود یا نه. رفتیم سیم را بریدم بعد گفتم دستم را ببرم. دستم را بردم دیدیم یک تکه سیم آمد در دستم. دیدم خیلی کیف دارد دوباره این کار را کردم. سیم را بستم و اینها. دیگر عشق من این بود فردا شب بیایم بروم مین باز کنم سیم نبرم. گیر بدهم به خدا.
خدا هم که می دانست که مشکل من نیست که بخواهد تنبیهم کند که بگوید تو بی خود کردی نیاوردی مسئله مسئله عملیات بود گفتم خدا که ما را که تنبیه نمی کند. بخاطر عملیات هم که شده مجبور است به سرباز هایش حال بدهد. آخر می گویند نادرشاه رفته بود، زیارت امام رضا، می بیند یک کوری نشسته آنجا می گوید تو چند وقت است آنجایی، می گوید حالا یک چند مدتی هست اینجا نشستم. می گوید شفا نگرفتی، می گوید نه، من می روم زیارت می کنم می آیم. اگر شفا نگرفته باشی گردنت را می زنم. خلاصه این می رود و این کوره می افتد به گریه کردن. می گوید امام رضا من این همه سال از تو خواستم ولی این خیلی خر است این اگر برگردد واقعا خودت هم می دانی من را می کشد. امام رضا علیه السلام مجبور شد شفایش بدهد.
یعنی می دانست که نادر برمی گردد بالاخره التجا بد و شفا پیدا کرد. این طوری است. حالا ما هم خدا را اذیت کردیم، گفتیم که بگذار اگر خودم بودم و خودم بودم تکه تکه ام می کرد آنجا، گفتیم حالا بگذار این طوری مزه دارد کیف دارد. گاهی وقتها خیلی مزه می دهد که آدم یک همچین چیزی پیش بیاید. که امید قطع بشود واقعا آن موقع خیلی قشنگ تر آدم دعا می کند. خیلی هم بهشت می چسبد. هر که اگر به خواسته اش نرسد یعنی وقتی که امید قطع می شود شما وقتی حتی اگر به خواسته ات نرسی این لذت را دارد که توانستی حداقل یک بار درست و حسابی خدا را موحدانه بخوانیش. از روی توحید بخوانیش. تمام عوامل و علاقه های شرک آمیز از بین رفته. لااقل در سابقه ی عمرت این هست که ما توانستم حداقل دو یا سه بار یا 5 بار خدا را خالص بخوانیم. اینکه در قرآن می گوید خالص بخوانید خدا را.
این خودش برای آدم خیلی مزه دارد. پس اگر ما موحد باشیم متوجه می شویم همیشه اسباب و علل مادی نیست که کار می کند. احترام دارند اسباب و علل مادی باید هم به سراغش برویم. ولی همیشه هم منحصر به این نیست. خود علامه طباطبایی فرمودند: استاد ما می فرمایند ما یک شب خدمت علامه بودیم. و هر شب جلسه خانه ی کسی بود قم هم قم زمان طاغوت. و قم همیشه مورد بغض حکومت بوده. می گفت منزل یکی از دوستان که کلاس بود. پستی بلندی زیاد داشت آنجا کوچه ی تنگ و تاریک و بدون نور از این ها هم زیاد بود.
خدمت علامه رسیدیم گفتیم که آنجا مناسب نیست یا گفتیم با فلانی شما که می خواهی آقا را ببری یک چراغی دستت بگیر. علامه فرمود: مگر ما در روز با نور خورشید می بینیم اشیا را که حالا بخواهیم در شب اگر خورشید نباشد جایی را ببینیم. خیلی حرف بزرگ است. یعنی من تو روز آنقدر که به نورانیت و اثر دهی خداوند اطمینان دارم به خورشید اعتماد ندارم. شما بسیاری از موارد برای تان اتفاق افتاده که در روز روشن، چشم باز، توجه دارید، دنبال یک چیزی می گردید پیدایش نمی کنید. نبایست پیدا بشود. یک موقع هم هست که در شب تاریک یک چیز را پیدا می کنید ما یک روز با یکی از دوستان مان رفته بودیم عملیات تنها بودیم.
یک جنگ نفر به نفر داشتیم. دو نفر بودیم. من و یک برادری دارم. پایش قطع است. رفت یک تانک به ما حمله کرد این هم حمله کرد به تانک یک نارنجک را کشید و حمله کرد به تانک. تانک دید این دارد می آید تانکه دور زد ترسید فرار کرد رفت این مانده بود گفتم محمد این نارنجک را بنداز آن طرف. گفت اسراف می شود. گفتم حالا می خواهی چه کار کنی اسراف می شود اینجا خطرناک است ما وایستادیم. بنداز بیا برویم. گفت نه بیا بگردیم اینجا حالا در جنگ، درگیری، نفر به نفر درگیر، دشمن نزدیک ما، بیا بگردیم در این تاریکی این ضامن نارنجک را پیدا کنیم اسراف می شود. همین طور که دو لا شد یک ذره گشت با اینکه کشیده بود و دویده بود سمت تانک یک چند قدم که برگشتیم دیدیم دستش را کشید و گفت اینها پیدایش کردم در تاریکی.
آنجا ضامن پیدا می شود. در روز روشن شما بگرد ببین اگر توانستی پیدا کنی در بیابان نمی شود. این خیلی مهم است که انسان برسد به اینجا که اگر خدا بخواهد خیلی چیز ها می شود اگر مصلحت بداند و کار واقعا الهی باشد در شهوتی نفسانیتی، ناخالصی نباشد و انسان التجا داشته باشد مصلحت باشد، حتما انجام می شود. یکی از اولیا خدا بود که ما خدمت شان رسیدیم با یکی از دوستان مان. هر دوی مان هم مشکل بیماری داشتیم. من رفتم خدمت ایشان با هم رفتیم گفتم این آقا وضعیت بدنش درد می کند چنین است چنان است. گفت درد می کند، گفتم آره. گفت خوب می گوییم درد نکند. یک کلمه. همین هم شد. به خود من که رسید دعا خواند دعا داد ذکر گفت نشد که نشد مصلحت نبود به هر حال بنا نباشد نمی شود.
این خیلی مهم است نباید اعتقادات را از دست بدهی. اگر مصلحت نباشد نمی شود. من پزشک ها از درمانم که ناامید شدند گفتند که فقط یک راه وجود دارد برای کاهش درد شما این است که یک ماده ی بی حس کننده است که در ستون فقراتت تزریق می کنیم آن قسمت را که آسیب دیده عصبش را می کشیم که دیگر دردی را احساس نکنی. بهترین پزشکان تهران شورا گرفتند حدود 8 تا از بهترین پزشک ها. من را بردند اطاق عمل ماده را تزریق کردند گفتند پا شو برو تمام شد درد داری. گفتم آره درد دارم گفتن بی حس کننده است. مگر می شود. مثل مریضی اطاق عمل ماده بیهوش کننده بزنی بیهوش نشود. مانده بودند گفت حالا شما هفته ی دیگر تشریف بیاورید گفتم خوب باشد هفته ی دیگر رفتم دو باره خواباندند من را اطاق عمل و کار ها را کردند و تزریق کردند، نشد. هفته ی سوم رفتیم نشد.
هفته ی چهارم رفتیم نشد. چهار بار بیهوش کننده بی حس کننده زدند نشد. گفتند ما نمی دانیم چی است گفتم من می دانم. خدا حافظ شما. خیلی از بزرگان و اولیای خدا بودند واقعا دوستی داشتیم که در حال مردن بود دکتر گفته بود 10 تا 15 روز دیگر بیشتر زنده نیست. بردیم او را به خدمت یکی از اولیای خدا. همین دستش را گذاشت روی سرش گفت خوب است برو. گفتم یک کاری هم برای ما بکن گفت بیا جلو. رفتیم جلو دست گذاشت و گفت چطوری گفتم هیچی تاثیری نداشت آن هم حالیش هست فقط سکوت کرد 8 بار این بنده خدا برای من دعا خواند دست گذاشت روی بدن من نشد. 8 بار نشد.
خوب دیگر تمام است دیگر نباید خوب بشود این درد مال شماست دادیم برای خودتان. خیلی چیز خوبی هم هست دادن خدا را شکر یادمان باشد که اسباب و علل دست خداست. منحصر به اسباب و علل مادی نیست. اگر مصلحت باشد عمل می شود در التجا. اگر نباشد نمی شود. این ها درس های خیلی مهم است از نظر توحیدی توجه به آن بکنید. سخن کوتاه آنکه ما معتقدیم مسببّات از اسباب خود تخلف نمی کنند هر چند که اسباب در حقیقت سبب واقعی نباشد یعنی آب بخوریم سرایت می کند. هر چند آب علت اساسی برای سیرابی نیست ما یک مریضی داریم به نام استسقا. هر چی آب بخوری سیر نمی شوی هر چی آب می خوری فایده ندارد.
مریضی دیگری داریم هر چه غذا بخوری احساس سیری نمی کنی. پس غذا هست اما اثر نگذاشته، آب هست اثر نمی گذارد، و تاثیر واقعی از آن خداست. مسبب الاسباب می باشد. و اسباب تنها جنبه ی وساطت داشته باشند و این اعتقاد توهمی است که علم به مقام خدای سبحان آن را نمی پذیرد. چون با سلطنت تامه ی الهی منافات ندارد. آتش هست می گویند برو تو آتش به جای اینکه گرمت شود یخ می کنی. «از قضا سکنجبین صفرا فزود» دارو می خوری که خوب شوی بدتر می شوی.
دکتر گفته بادمجان نخور برایت زهر است حالت خیلی خراب می شود نخور. گفت خدمت مرحوم مجتهدی رسیدیم گفت می دانستم که مریضی، خورشت بادمجان درست کرده بود آن موقع، گفت ببر بخور. گفتم چی کار کنیم بالاخره بخوریم یا نخوریم. این اعتقاد است خیلی مهم است. در ادعیه هم همین طور است. یکی از دوستان ما می گفتش که مادر زنم سواد ندارد خانه شان رفته بودم دیدم این همسایه شان آمد گفت که خانه ما خیلی بید می زند. ماندم چه کار کنم گفت مادر زنم به او گفت خانه ی ما هم خیلی بید می زد من دعای حشرات خواندم این دعا که مفاتیح است دعای عشرات که ده قسمتی است. عشرات را حشرات خوانده بود گفت من خواندم بید ها رفتند. در توهم برو بخوان. بید ها می روند، برو دعای حشرات بخوان.
پس اینها برای ماست برای خداوند نیست که خداوند این کار ها را انجام بدهد همین توهم باعث می شود خیال کنیم تخلف از مسببات از اسباب عاید حال ما است هر جا حجم است سنگینی و سقوط هم هست هر جا حرکت است نزدیکی مقصد نیز هست. شما دیدید که بچه نوزاد از ساختمان چند طبقه افتاد هیچ اتفاقی هم برایش نیافتاد بار ها این اتفاق افتاده آن وقت طرف از نیم متر تخت می افتد می میرد دیدید که در بم هشت نه و ده روز زنده مانده اینکه دیگر در بم است عذاب نازل شده است چطور شده این همه آدم کشته شد چند تا پیرزن و چند تا از بچه ها تعداد روز های غیر عادی زنده ماندند فکر کن با اسباب مسببات جور در می آید؟!!
ما این ها را می بینیم خودمان را به ندیدن می زنیم هر جا خوردن و نوشیدن هست سیری و سیرابی هست در حالی که در بحث اعجاز گفتیم درست است که ناموس علیت و معلولیت به عبارت دیگر وساطت اسباب میان خدای سبحان و میان مسببات حق است خود خداوند آب را آفریده و علت گذاشته برای سیرابی ولی یکی از چیز هایی هست که سیرابی است برای خدا که نیست این را برای ما گذاشته در نظام طبیعت یک نظمی باید داشته باشد امور، اقل الله ان یجعل امور الا اسبابها. ابا دارد خدا از اینکه امور را جاری کند مگر با وسیله اش نمی گوید محال است می گوید ابا دارد خداوند به طور طبیعی از مسائل غیر عادی کاری نمی کند؟ کجا اسباب و مسببات را از بین می برد؟ آنجایی که نیاز به معجزه داریم نیاز به اعتقاد به خدا داریم آنجا یک چیزی ظهور پیدا می کند نظام مسببات از بین ببرد خداوند می خواهد بفهماند یک کس دیگری هست که این را قرار داده و او را ببین موحد شوید از این شرک است بردارید.
به عبارت دیگر وساطت اسباب میان خدای سبحان و میان مسببات حق است و گریزی از آن نیست اما این ناموس( قانون) بحث نمی شود که ما حدوث حوادث را منحصر به صورتی بدانیم که اسبابش محیا بشود می تواند محیا نباشد اسبابش ولی مسبب باشد به نتیجه هم برسیم بلکه عقلی و نظری و کتاب و سنت در عین اینکه اهل واسطه ی اسباب را اثبات می کند انحصار آنها را انکار می کنند. یعنی هیچ عقلی نمی گوید وقتی من می خواهم سیراب شوم حتما باید آب بخورم می توانم سیراب شوم ولی آبی هم نخورم.
بله در این بین امور محال که عقل تحقق آنها را محال می داند از محل بحث ما خارج است بله قدرت خدا به محال تعلق می گیرد اساسا ذاتا شدنی نیست مثل اینکه بگویی دو ضرب در دو می شود پنج. یا سه ضرب در سه می شود هشت. محال شدنی و عقلی نیست امکان آن وجود ندارد. دنیا رود داخل تخم مرغ بدون اینکه تخم مرغ تکانی بخورد حرفهای غیر معقول است حال که معنی روشن گردید می گوییم علم و ایمان به خدا ما را وادار می کند که معتقد شویم.
نتیجه معتقد شویم به این که آنچه محال ذاتی نیست (ذاتش پذیرش ندارد که قبول کند) مثل چربی که چرب نباشد تیغی که تیز نباشد یک دو که زوج نباشد شدنی نیست.دعا تا آنرا محال نمی داند دعا در آنها و در آن مورد مستجاب است اتفاقا قسمت عمده ی دعای انبیا مربوط به همین استجابت دعاست یعنی انبیا چگونه معجزه می آوردند دعایی می کردند که از نظر مردم محال بود محال عقلی نه محال عادی یعنی عادتا امکان چنین چیزی نیست مثلا بگویند شما دعا کن از دل سنگ یک شتر بیاید بیرون.
اگر قرار باشد از دل سنگ شتر بیرون بیاید چقدر زمان طول می کشد؟!
یا دعا کن این درخت خشک همین الان بار بدهد مگر غیر از این بود پیغمبر تکیه داد یا سیدالشهدا در مسیر شان بر کربلا است به یک درخت زد در یک لحظه ی دعا درخت خشک سر سبز شد و میوه داد. مریم سلام الله علیها درخت برایش خرما داد این محال عادی است عادتا امکان ندارد این درخت این طوری شد اما عقلا امکان دارد ذاتا امکان دارد. مرده زنده بشود نفس بر می گردد محال عقلی نیست بنابراین چیزی که محال عقلی نیست امکان شدنش است و همیشه در همه شرایط وابسته به نظام علّی و معلولی نیست معجزات انبیا هم همین است محالهای عادی را انجام می دادند نه محالهای عقلی و نه ذاتی.
اگر نفس برگردد زنده شود این کار خداوند تبارک و تعالی است شق القمر امکان ندارد پیامبر بر به ماه اشاره کند ماه دو نیم بشود. اختر شناسان امسال یا پارسال اعلام کردند گفتند که بررسی های ماه نشان می دهد یک بار دو نیم شده و دو باره به هم چسبیده است این را که ما نمی گوییم دشمنهای ما می گویند از رسانه های آن طرفی اعلام شده و علامت دو نیم شدن ماه است.
ماه یک بار دو نیم شده این محال نیست که کنده بشود و دوباره برگردد به هم دو باره محال عقلی نیست آدم معمولی می تواند این کار را بکند انسان باید یک قدرت الهی داشته باشد که این کار را بتواند انجام دهد.