در جلسات قبل گفتیم دعا شرایطی داشت که پنجمین شرط از شرایط آن دعایی که طلب حقیقی بود نکته ای داشت که شرط پنجم، این که دائمی ( یعنی شخص دعا کننده) طلب حقیقی، واقعی نسبت به خواسته ی خود داشته باشد، نه آن طور که یک امر، خواسته ای را طلب کند ولی همین که مطلوبش، خواسته اش نصیبش شد از آن بیزاری کند، بیزار بشود نسبت به آن خواسته. در این باره باید توضیحاتی داده شود.
گاهی مواردی پیش می آید که، ما درخواستهای زیادی داریم، از حق تعالی به خاطر جهالت مان، جاهل و نادان بودن خودمان و یقین داریم که به نفع ماست در این دوره، در این مدت مطمئن هستیم که به نفع ماست بعد از اینکه با اصرار آن را از خدا می خواهیم به آن خواسته که می رسیم، می بینیم که نمی توانیم با آن چیزی که خواستیم ارتباط برقرار کنیم مثلا ( البته این هم دو جنبه دارد) جنبه ی مثبت جنبه ی منفی، جنبه ی مثبت اینکه یک زمانی ما چیز هایی می خواهیم که انصافا چیز های خوبی هم هست ولی واقعا فقط چون ما کمال خواه هستیم به چیز های خوب گرایش داریم آنها را دوست داریم اما وقتی به آنها می رسیم می فهمیم که ما نمی توانیم با آن چیز خوبی که به دست آوردیم سر کنیم، بگذرانیم. خوش باشیم.
آن چیزی را که دوست داریم و عاشق آن بودیم و چیز خوبی هم بوده توان و تحملش را نداریم لیاقت آن چیز خوب را نداریم. خداوند تبارک و تعالی وقتی آن چیز را می دهد صلاح ما در آن هست، اما وقتی نداد صلاح ما را خواسته او وقتی این را خودش می داند ممکن هست ما خیلی از خدا درخواست و خواهش داشته باشیم اما او اجابت نمی کند چون می داند که وقتی ما به این چیز خوب برسیم، آن را به دست بیاوریم، نه لیاقت آن را داریم که آن چیز را داشته باشیم نه توان و قدرت اینکه بتوانیم با آن چیز بتوانیم با آن چیز سر کنیم را داریم. ظرفیت آن چیز را نداریم حتی ممکن است باعث شود کسل شویم.
مثلا ممکن است ما از خدا یک حال و هوای خوش معنوی بخواهیم یا اینکه یک موقعیت خوبی بخواهیم برای انجام دادن یک کار معنوی، وقتی خداوند تبارک و تعالی آن حال و هوای معنوی و موقعیت خوب را به ما می دهد. می بینیم که نه همچین نمی توانیم خوب آن حال و هوا را استفاده کنیم. لیاقتش را نداریم. به عنوان مثلا اشخاصی بودند که وقتی رزمنده ها را در تلویزیون می دیدند که جهاد می کنند و می جنگند شیفته و مشتاق می شدند که به جبهه بیایند و البته اینها آدمهای خوبی هم بودند بعد که وارد جبهه می شدند با هزار زحمت و مشکلات در پادگان که بودند دل شان می گرفت، دلتنگ خانواده می شدند. خیلی چیز های دیگر یعنی قلب شان آمادگی کامل برای جذب جبهه و جنگ را نداشت ظرفیت نداشتند، برای غذای جبهه، خوابیدن در فضای آنجا آمادگی کافی را نداشت فقط دوست داشت که بیاید جبهه اتفاقا کلی هم اصرار می کرد ولی وقتی می آمد ظرفیتش را نداشت می خواست فرار کند.
اما نمی توانست چون اعزام نظامی شده بود و در اعزام نظامی باید سه ماه آنجا باشند یا با فرمانده باید عقب برگردند و نمی توانست و این هم مرتب تاثیر روی آن شخص می گذاشت رزمنده ها را می دید، حال و هوای آنجا را می دید و تحمل نداشت پس خداوند عشق را و معشوق را و خودش را و معنویت را همیشه در یک هاله ای از بلا و کراهت به انسانها می دهد چیز هایی که برای طبیعت انسان خوب نیست.
مرد می خواهد که انسان واقعا مرد باشد که آنقدر عاشق باشد که دیگر آن سختی طبیعی جبهه ( مثل خمپاره خاک، بی خوابی، آموزش های سخت نظامی)و ..... را نبیند یا اینکه سختی طبیعی آن چیزی را که می خواهد به او بدهد نبیند. بسیجی های واقعی، اینها اصلا آن شرایط طبیعی جبهه را نمی دیدند ( نه جنگ، نه آموزش های سخت نظامی) اینها اصلا بسیجی ها را اذیت نمی کرد و گاهی عده ای از آنها را در جنگهای جهرم و فاز یک روز آموزش نظامی سخت می دادند. مثلا آنها را با بدنهای عریان، روی تیغ می کشاندند حیوانات وحشی آنجا بود آموزش های سخت بود ولی هیچ احساس سختی نمی کردند برای شان تفریح بود. حتی قبل از جبهه هم آموزش های سخت به آنها می دادند ولی اصلا متوجه سختی طبیعی کار نمی شدند. ولی عده ای واقعا حال شان از این آموزش ها بد می شد و حتی بعد از 10 روز برگشتند چون با فضای آنجا سنخیت نداشتند.
بنابراین یک وقت چیز هایی جدی می طلبیم از خدا که واقعا طلب و خواست حقیقی ما نیست. یعنی واقعا مطلوب ما نیست و سنخیت با آن چیز نداریم خدا هم این را می داند و نمی دهد. گاهی وقتها اصرار می کنیم ولی بعد که به آن چیز می رسیم می فهمیم که نه این خوراک ما نبوده، در شان، ما نبوده است علت هم این بوده هم این هست که ما خیلی وقتها می دانیم که چی می خواهیم و چی برای ما خوب و به درد ما می خورد مثلا وقتی ما دچار یک مریضی می شویم مرتب می خواهیم از خدا که شفا بدهد اما وقتی فهمیدیم که خوب شدنی نیستیم واقعا پیش خودمان فکر کنیم ببینیم ما بدن سالم و برطرف شدن مریضی را برای چی می خواستیم حدیث داریم در قرآن که لعنت بر بدنی که هر 40 روز یکبار آسیب نمی بیند. با یک مریضی زمین خوردنی، آسیب نمی بیند، صدمه نمی بیند، چرا؟
چون رسول اکرم صل الله علیه و آله می فرمایند: کسی که در بدنش آسیبی نمی بیند، این مشخص است که خداوند عذابش را گذاشته برای قیامت. چون بالاخره این همه گناه که مرتکب می شویم، اخلاق بد، رفتار بد، تند، غیبت، و .... اینها بالاخره یک طوری باید جبران شود. باید تخلیه شود مثلا وقتی خواستیم و بیماری، برطرف شد حالا چطوری می خواستیم اینها را جبران کنیم. ولی یک موقع هست که انسان عقلش نمی رسد، نمی فهمم و مرتب به خدا اصرار می کند که شفا بدهد، ولی این به مصلحت او نیست به صلاحش نیست گاهی اوقات ما نزدیک شدن به یک ولی خدا را می خواهیم آرزو می کنیم به یک ولی خدا نزدیک شویم، ارتباط برقرار کنیم ولی وقتی به یک ولی نزدیک می شویم نمی توانیم آن طور که باید استفاده کنیم بهره مند شویم یا مثلا می خواهیم با یک فردی ازدواج کنیم طرف مقابل هم یک آدم بزرگی هست ولی وقتی با آن شخص ازدواج می کنیم می بینیم نمی توانیم با آن شخص کنار بیاییم یا اینکه بار ها شده خانم یا آقایی مراجعه کردن برای مشاوره و گفتن ما می خواهیم سر جلسه ی فلان استاد شرکت کنیم استفاده کنیم بعد معرفی شدند و به آنجا رفتند ولی بیشتر از 3-4 جلسه نتوانستند شرکت کنند، قلب شان سرد شده نسبت به آن استاد، اصرار می کنند ولی وقتی خدمت آن شخص می رسند می بینند نمی توانند از صحبتهای آن شخص خوب استفاده کنند این یعنی از اول خوراک آن شخص نیست، این را باید بدانیم، و اصرار نکنیم خداوند تبارک و تعالی چیزی را که واقعا خیر باشد برای دنیا و آخرت ما از ما دریغ نمی کند.
بنابراین وقتی می گوییم باید حتما طلب حقیقی و واقعی باشد یعنی چی؟ یعنی واقعا برای این شخص باید مصلحت باشد یعنی به صلاحش باشد گاهی بوده آقایی با خانم با کمالی ازدواج می کند، اما طاقت کمال و بزرگی این خانم را ندارد یا حسودی کرده به او. خودش را عقب مانده نسبت به آن خانم فرض کرده غرورش اجازه نداده، داشتم آن خانم را تهدید کرده و بالعکس چون با طبیعت گرایی انسان وقتی با یک فرد فطرت گرا برخورد می کند به جای اینکه حالش بهتر بشود بالعکس می شود حالش بد می شود یا مثلا یک خانمی بوده خانم با تقوا و خوبی هم بوده خواسته با یک آقای با تقوا و بزرگی ازدواج کند بعدا که به آن شخص رسید، تنبلی ها، و بی حوصلگی هایی که داشته اجازه نداده که این خانم بتواند پا به پای آن مرد راه بیاید و جلو برود، ترقی کند و از آن ارتباط نزدیک تنها قساوت قلب دل چرکین شدن و یک بی حوصلگی و حتی یک نفرت به وجود می آید پس بنابراین ما باید پای من را به اندازه ی گلیم خودمان دراز کنیم یعنی حد و حدود خودمان را بشناسیم.
خداوند می فرمایند: خدا رحمت کند هر کس را که حد خودش را بشناسد قدر و قیمت خودش را بشناسد زیاده روی اگر بخواهیم بکنیم چه در کار های طبیعی (دنیوی) و چه در کار های فطری، فساد آورده جز به اینکه فساد ایجاد می کند چیز دیگری نصیب انسان نمی شود طلب حقیقی ( درخواست واقعی) به این معنی هست که آن چیز باید با ما سنخیت داشته باشد خوراک ما باشد، موقع آن چیز باشد به موقع باشد هماهنگ باشد اینکه می گویند شرط دعا این هست که طلب واقعی داشته باشیم به این معنی هست که اگر به آن چیز رسیدیم دیگر دو دلی به آن نداشته باشیم.
آنقدر آدمها بودند، که تلاش کردند، خودشان را به حوزه و علمیه رساندن 3-4 سال خواندند، دیگر زده شدند ادامه ندادند چون ظرفیت حوزه را نداشتند. آنقدر آدمها بودند که به قم آمدند و ول کردن و رفتن آنقدر آدمها بودند که تحمل حرم حضرت عبدالعظیم را هم نداشتند و ندارند. یعنی یک آدم گرم و داغ و خوبی هست که مثلا دوست دارد بالای شهر خانه داشته باشد در محیط طبیعت گرا ها باشد ولی گاهی هم کلاس برود.
حرمی برود، خوب است ولی مثلا اگر بخواهد خانه داشته باشد در شهر ری، نمی تواند این را تحمل کند لذا این مطلب حقیقی یک مسئله خیلی مهمی هست خداوند تبارک و تعالی در دعا به این مسئله هم توجه دارد ولی بعضی ها توجه نمی کنند و بیزار می شوند زده می شوند این جنبه ی مثبت دعا و خواستن و طلب کردن از خداست حالا جنبه ی منفی دعا:
گاهی اوقات ما چیز های بد می خواهیم یعنی چیزی هست که اگر به آن چیز برسیم، ما را کافر می کند، بچه می خواهیم اما نمی دانیم این بچه به صلاح ما هست یا نه یا یک چیزی می خواهیم که نمی دانیم برای مان ضرر دارد درخواست می کنیم ولی اجابت نمی شود، اصلا گاهی بعضی ها می گویند ما می رفتیم حرم امام رضا چیزی خواستیم بعد معلوم می شود آن چیز گناه بوده.
گناه صد در صد این هم خوراک روح ما نیست گاهی، چیز های خیالی موهوم را می خواهیم که به درد ما نمی خورد و گاهی چیز های معقول را می خواهیم که لیاقتش را نداریم و ظرفیت آن چیز را نداریم زود هست برای ما اگر بی موقع به ما برسد ضرر دارد مثل کله پاچه برای نوزاد به درد نوزاد نمی خورد نوزاد را بیمار میکند اما گاهی وقتها این چیز ها را برای کسی می خواهیم مثلا می خواهیم برای پسرمان، برای دختر مان، اما وقتی به آن چیز می رسند می بینیم که سعادت دختر یا پسر مان در آن چیز نبود.
مرتب هم دعا می کنیم مثلا دعا می کنیم فرزند ما حتما در کنکور قبول شود غافل از اینکه نمی دانیم این قبولی به درد فرزند ما می خورد یا به ضررش تمام می شود. مثلا کنکور قبول می شود می بینیم چادرش را برداشته و می گوید در شان من دانشجو نیست چادر سرم کنم. افت می کند بدتر می شود پس این یعنی کنکور و دانشگاه به صلاحش نبوده.
حال ادب ششم: در کتبا صحیفه ی سجادیه: شخص بود هفتاد سال حاجتی را از خدا خواست اما بالاخره اجابت نشد چون در صلاحش نبود اصلا بعضی ها می گویند خدایا من سی سال از تو چیزی نخواستم فکر می کند مثلا هنر کرده، کار مهمی کرده، یک شخصی بود می گفت خدایا من تا به حال این همه سال عمر از تو چیزی نخواستم خداوند هم به گوش آن شخص می رساند که چه کسی به تو همچین توانایی داده تو چطور شده که چیزی از من نخواستی پس بالاخره حتما تامین بودی. در رفاه بودی که چیزی از من نخواستی این خیلی بد است که من تا به حال از تو چیزی نخواستم.
این درست نیست انسان واقعا اگر از خدا چیزی بخواهد باید بگوید خدایا من همان کسی هستم که تا به حال از تو حاجتی خواستم و همیشه خواستم حالا و هم می خواهم. قشنگی بنده در این است. زیبندگی بنده در نزد خداوند همین است نه اینکه با کمال پررویی طور دیگری با خدا حرف می زنیم انگار تا الان خدا چیزی را از دست می داده که دعای ما را اجابت نکرده یا اینکه ذخیره کرده یا اینکه موجود خسیسی بوده و چون بنده چیزی از او نخواسته خود خدا هم برایش ذخیره کرده که اگر یک زمانی خواست به او بدهد.
نه این طور نیست هر چی بیشتر بخواهی، بیشتر هم به تو می دهد اینکه هنر یک انسان نیست که کسی بتواند حاجتش را بگوید اگر زمانی حاجتی خواستیم برآورده نشد باید به خودمان شک کنیم نه به پروردگار. شک کنیم به این که کاری مرتکب شدیم چه خطایی کردیم که حالا حاجت مان برآورده نمی شود. از نظر عقلی هر چی فکر می کنیم نمی توانیم قبول کنیم که خداوند موجود بی معرفتی که حاجت مان را برآورده نکرده.
مثلا اینکه 70 سال دعا کردیم، اما حاجتم برآورده نشد، اینکه بگوید چرا حاجتم برآورده نشد درست نیست ما که طلبکار نیستیم به خدا. اگر شخص فرزندش بیمار است سی سال دعا می کند خوب نمی شود باید فکر کند فرزندش پیش چی کسی رفته، پیش کسی عزیزتر از خودش رفته، جایی بینهایت بهتر از جایی که خود شخص می توانسته برود اما نتوانسته پس برای این چیز ها نباید رابطه مان را با خداوند تبارک و تعالی خراب کنیم.
اگر واقعا نگران خودمان هستیم پس خود خواهیم. معشوق مان خدا نیست، چرا؟ چون با یک همچین کاری رابطه مان با خدا به هم می خورد. اگر نگران فرزند مرده ی خودمان هستیم، فکر می کنیم رحمت و بخشش ما بیشتر از رحمت خداست این رحمت را چی کسی داده که تو نسبت به فرزندت رحمت داشته باشی؟
نسبت به مرده ها و اموات این رحمتی که داریم چه کسی داده؟ خداوند تبارک و تعالی. خداوند کانون (مرکز) محبت و رحمت هست به خداوند به میت( مرده) مهربان تر هست هر چی که باشد از خود ما نسبت به مرده مهربان تر هست پس مشکل چی است که رابطه مان به هم می خورد؟ پس مشکل از خود ماست. تا یک عزیزی را از دست می دهیم سریع به هم می ریزیم، رابطه مان با خداوند به هم می خورد پس مشکل از خود ماست که دعا اجابت نمی شود پس اینکه خودمان را مقصر بدانیم ارزشش پیش پروردگار خیلی بیشتر از آن 70 سال دعا کردن های ماست یکی از اولیای پاک خداوند، که انسان خیلی بزرگی هم بود به رحمت خدا رفت، ایشان می گفتند: من خیلی سال زحمت کشیدم اما بعد از آن همه زحمت، یک موقعی صدایی به گوشم رسید که به من گفت: فلانی، هنوز ناخالصی های تو پاک نشده بعد از آن همه زحمت و تمرکز، حالا ما که آدمهای معمولی هستیم کو تمرکز؟ کو وقت برای عبادت سحر ها وقت بگذاریم برای تمرکز و عبادت با حق؟ دیگر اگر خیلی زحمت کشیده باشیم در سال 3 روز اعتکاف رفته باشیم و با خدا خلوت کرده باشیم ( در ایام الروز ماه رجب) آن هم اصلا معلوم نیست چقدر قبول شده باشد، چقدر وقت مان بی خود تلف شده باشد، به بیهودگی با دیگران ولی اینها که یک عمر زحمت کشیدن خداوند فرموده: باز هم راه هست تمام نشده.
بنابراین، این خیلی زیباست که انسان خودش را مقصر اصلی بداند، بهترین ادب عبودیت، خود را نادیده گرفتن است، خود را نادیدن به قصور و تقصیر اعتراف داشتن است. چنانکه روش انبیا چنین بوده است یعنی بهترین تربیتی که می توانیم داشته باشیم، بهترین کار در نزد پروردگار این است که خودمان را نادیده بگیریم و اعتراف کنیم و خودمان را مقصر بدانیم، همانطور که انبیای الهی همین طور رفتار می کردند، این حالت خیلی قشنگ است یعنی اگر کسی واقعا بتواند به این حالت برسد کیمیاست.
این مسیر نمی شود ( شدنی نمی شود)، این حالت به ما دست نمی دهد مگر اینکه انسان به درک عظمت خداوند برسد یعنی عظمت خداوند را درک کند، بفهمد مقداری در بزرگی خداوند تمرکز کند (فکر کند) چیزی دستگیرش بشود. متوجه حق بشود، بعد بهفمد وقتی در برابر خداوند قرار می گیری هیچ چیز نیست. گاهی وقتها آنقدر احساس بدی به انسان دست می دهد از اینکه هست، وجود دارد. عرفا گفته اند: که اصلا هستی تو در مقابل خداوند اینکه تو هستی گناه است، بودن گناه است، که با هیچ گناه دیگری هم نمی شود مقایسه کرد اینکه وجود ما در برابر خداوند خودش گناه است.
این که خودمان را در برابرش احساس می کنیم و می دانیم که هستیم وجود داریم، اینکه من در مقابل خداوند می ایستم یعنی گاهی وقتها انسان در مقابل اینکه هست ( وجود دارد) برایش خیلی آزار دهنده هست.خودش از خودش حالش به هم می خورد. اینکه من به اسم یک چیزی به نام من در مقابل حق تعالی می ایستم دقت کنید. واقعا ما مالتراب و لرب الارباب. خاک کجا و رب الارباب کجا؟ فقط اگر حرمت آن نفخه ی که از خدا در انسان هست نباشد واقعا تحمل کردن خودش برایش مشکل می شود.
رسول اکرم می فرمایند: خداوندا اگر زمین می دانست من چه کار هایی کردم من را در خودش فرو می برد. البته اینها را معصوم برای ما نگفته اند، معصوم با تمام عظمتش مثل اعلی با تمام عظمتی که دارد وقتی در برابر حق تعالی می ایستند و توجه می کنند به عظمت پروردگار این تعبیر ها در دهان شان بیرون می آید، این طور می گویند و خودشان را این طور می بینند. حضرت آیت الله جعفری آملی فرمودند: ما غیر از کره ی زمین و زمین، 11000 عالم دیگر داریم که امام زمان امام همه ی آن عالمهاست. یعنی بزرگی امام زمان خیلی است.
روایت از امام صادق علیه السلام، امیرالمومنین علیه السلام، پیغمبر در ادعیه می خوانیم که بیان اینها برای آموزش ما آدمها نیست، بلکه اینها زبان حقیقی ( واقعی) حال خود این معصومین که بیان می کنند آنها به وجود خودشان نگاه نمی کنند او تنها فقط حق تعالی را می بینند. وقتی این نسبت ( هماهنگی) برقرار می شود بین معصوم و خداوند، یک دفعه انسان به شدت از خودش شرمنده می شود.
اینکه امام سجاد علیه السلام می فرمایند: خداوندا به عزتت قسم که هرگز وجود من زین العابدین چیزی به قشنگی نظام خلقت تو اضافه نکرده، امام سجاد شخصیتی که صحیفه ی سجادیه ی ایشان خواهر قرآن شناخته شده زبور آل محمد صل الله علیه و آله است. دقت کنیم به حس ایشان در برابر خداوند، خدایا من آنقدر کوچک و ریزم که گناهان من سجاد هم هرگز حکومت تو را آلوده نمی کند. ( فرموده امام سجاد) من کی هستم که بخواهم آلودگی من اثری روی قشنگی تو بگذارد. اگر ما هم کمی به امام سجاد نزدیک بشویم و با ایشان سنخیت پیدا کنیم آنقدر خلقت را قشنگ می بینیم و مست این خلقت می شویم.
این که ما دائما دنیا را تاریک و سیاه می بینیم و تنها ذهن مان به سراغ کثیفی ها و بدی های آدمها، ظلمها و بی عدالتی ها می رود ( ذهن مان را مشغول این چیز ها می کنیم) اما قشنگی ها، فطرت گری ها و زیبایی ها و تجلی های خداوند را نمی بینیم به این خاطر هست که ما مشکلی در وجود مان هست یک طور گرفتاری داریم که فقط این بدی ها را می بینیم. ما آدمها که از بلا هایی که سر مان می آید دائم وحشت می کنیم و دل مان می گیرد. و تصورات بد داریم. تصویر قشنگ نمی توانیم داشته باشیم.
دختر آیت الله مجلسی داشتند ( تصویر زیبا) که پای می شکند اما لبخند می زند، می گوید: به ثوابش می خندم ( به آخر کار خوشنود می شود) به آخر کار فکر می کند. به دریچه ی نگاه او دقت کنیم ببینیم به کجا فکر می کند این مهم است. ما باید تا دیر نشده خودمان را تربیت کنیم وقتی به این نگاه برسیم ( عظمت خداوند را ببینیم) برای ما نه حسادتی می ماند، نه خشمی، نه غصه ای. هیچ کدام از اینها به سراغ مان نمی آید اگر ( دید مان را تغییر بدهیم) و به پروردگار و عظمت او نگاه کنیم. باید روی این فرمول خیلی کار کنیم. تمرکز کنیم. و سعی کنیم این عظمت در دل مان به وجود بیاید که چیز خیلی مبارکی است. اما بدون فکر، بدون تمرکز، بدون معرفت نمی توانیم این کار را انجام بدهیم.
حالا چرا انبیا و ائمه این طور بودند؟ این نوع نگاه را داشتند؟ چون آنها به این ( شناخت) رسیده بودند خود و خدای خودشان را خوب شناخته بودند ( به این درک عظمت رسیده بودند) روی این مسئله کار کرده بودند زحمت کشیده بودند با یک نکته ی خیلی مهم که می تواند به ما کمک کند این هست که سعی کنیم آن چیزی را که تمرکز می گیریم در نماز پس بدهیم. چون خداوند به نماز ما ناظر هست ( ملائکه ناظر هستند به نماز خواندن ما) یعنی در نماز ما نشان بدهیم( ثابت کنیم) که واقعا تمرکز می گیریم. ( به معشوق واقعی). امام زمان هم به نماز ما ناظر هستند. در رکوع می گوییم: سبحان ربی العظیم و بحمده. این کلمه ی را که خداوند برای ما انتخاب کرده در رکوع، مثل یک کد هست باید روی این جمله کار کنیم فکر کنیم تمرکز کنیم تا بتوانیم به یاری خدا یک رکوع خوب داشته باشیم.
حضرت محمد صل الله علیه و آله و سلم می فرمایند: سعی کنید در عمر خود حداقل یک سجده ی خوب انجام دهید. در سجده هم همین طور مثل یک کد برای ما قرار داده شده، سبحان ربی الاعلی و بحمده. یعنی تمرکز ما باید این طور باشد که دائما به ادراک ( فهمیدن) عظمت و ادراک اعلی بودن خداوند بیشتر برسیم. ( بزرگی و اعلی بودن خداوند را بهتر بفهمیم) هر چقدر روی این دو کار کنیم با سرعت و قدرت بیشتری پاک می شویم درون مان پاک می شود یعنی مسیری را که قرار است چند سال طی کنیم برای پاک شدن درون تا به یک جایی برسیم اگر روی این مسئله تمرکز کنیم تمام این کار هایی که قرار بوده انجام بدهیم از جلوی راه مان برداشته می شود، ما زودتر به هدف مان می رسیم.
همی دانم تو می خواهی که خود را به هر چیزی نمایی ای تو یکتا
یعنی می خواهی با هر چیزی خودت را نشان بدهی ای پروردگار.
تو می خواهی که تا من جلوه هایت بر هر چیز بنمایم تماشا
نظر بر جلوه های دلربایت کند هر ناظری را محو شیدا
فقط ما باید ناظر شویم ( قرآن مرتب می گوید کور هستید) چشم های تان را باز کنید و ببینید. با دید باز ببینیم و تمرکز کنیم کجا هست که ما خداوند را نبینیم؟ کجا هست که خداوند جلوه کرده باشد؟ ما اصلا نمی خواهیم ببینیم از کنار زیبایی ها رد می شویم، اما توجه نمی کنیم.
بیا چشم بده، چشم بده، چشم ببینم جلوه های دلربا را
همی دانم بدون معرفت من کنم محروم خود را از تماشا
هر آنکس کو ندید این جا جمالت نمی بیند جمال تو در عقبی
منظور این است که هر کس اینجا کور باشد در آخرت هم همین طور هست. آنجا هم کور هست، هر کس در این دنیا کور باشد عظمت خداوند را نمی بیند. در آخرت هم همین طور.
بیا بر من تو رحمی کن در اینجا بگردان دیده ی جانم تو بینا
نظر گر تو نمایی بر حقیرت کند بر باطن عالم تماشا
نظر کن بر حقیرت ای نگارا بکن بر باطن خوشش تو بینا
برو دل را خدایی کن تو شیدا که وجه او تو را گردد هویدا
باید تمرکز کنیم تو این جلوه های عظمت کار کنیم، زحمت بکشیم تا آرام آرام باز شود. به هدف برسیم. قلب مان بفهمد درک کند سعی کنیم که این مسیر را آن طور که یادمان دادند طی کنیم حالا اگر کار جدی کرده باشیم هنگام رکوع می گوییم « رب عظیم من» یک سبحان الله می گوییم خیلی برای مان قشنگ است خیلی برای مان کیف دارد همان طور که ادامه بدهیم برای مان مستی می آورد.
( مستی واقعی) شیدایی، محو، این کار را که کردیم مثلا بعد از نماز، تعقیبات نماز عصر را می خوانیم خیلی مزه می دهد. خدایا من عرضه هیچ چیز را ندارم نه می توانم نفعی برای خودم جمع کنم و نه ضرری را دفع کنم و نه برای دیگران می توانم کاری کنم هر چی هست تویی هر توانی هست تو هستی.
سبحان ربی الاعلی و بحمده. حالا این کار ها را انجام بدهید بعد از نماز عصر تعقیبات را بخوانید ببینید چقدر کیف دارد لا یملک لنفسه و لا نفعا و لا ضرا و لا حیاتا و لا نشورا. خدایا من عرضه ی هیچی را ندارم.
نه عرضه دارم نفعی به خودم جمع کنم نه می توانم ضرری برای خودم داشته باشم جذب و دفع کنم هیچی را نه برای دیگران این عرضه را دارم. که نفعی به دیگران برسانم یا ضرری را از دیگران دفع کنم هیچ هستم هر چه هست تویی.
همه ی قشنگی ها، همه ی حمد ها، فقط تو هستی من اصلا وجودی ندارم که بخواهم کاری برای دیگران و یا خودم انجام بدهم. برایت شعف و شیدایی می آورد. لا موثر فی الوجود الا الله. در زمینه ی ادب مع الله، رعایت ادب در پیشگاه خداوند متعال ( از این کتاب چهار تا رسیده است) هنوز نیامده آن چیز ها این چهار تا پایین است کسانی که می خواهند بروند و بگیرند.
استاد علامه طباطبایی فصلی باز کرده است یکبار دیگر بخوانم در زمینه ادب مع الله ( رعایت ادب در پیشگاه خداوند متعال) علامه طباطبایی رحمت الله علیه اینجا دیگر ذکر نکردند در المیزان است باب خیلی قشنگی است در المیزان در مورد ادب، ادب همراه رعایت خدا کردن و شرایطی را بیان فرموده است که همه آنها از آیات کریمه ی قرآن استفاده می شود ما در اینجا احتضارا به چند نمونه از آن اشاره می کنیم که همگی برگرفته از ادب انسانهای پرورش یافته در مکتب الهی و تربیت یافتگان مدرسه وحی می باشد نمونه هایی از ادب انبیا با خدای متعال در قرآن و حضرت مسیح که حالا بماند برای جلسه بعد. ادب حضرت مسیح و حضرت آدم و حضرت ابراهیم و امام صادق و چند تا ادب ذکر کردند که ما انشاءلله ...
عرض کردم که این سوالها را عزیزان بگذارند برای اینکه سوالات مربوط باشد، عالم ذر گفتند منظور از عالم ذر چی است؟ عالم ذر معروف است که عالم ذر که قرآن می فرماید ما قبل از اینکه انسانها را به دنیا بیاوریم از آنها پیمان گرفتیم غالبا گمان شده است که ما با وجود فعلی مان قبلا آنجا وجود داشته ایم با وجود فعلی مان مثلا من محمد شجاعی ایشان آقای مشهدی ایشان آقای جباری و مثلا آقای احمدی اینها به همین شخصیت آنجا وجود داشتیم در عالم ذر بوده ایم بعد آمده این اینجا، ما وجود شخصی به این معنا نداشتیم داستان عالم ذر که خداوند از انسانها پیمان گرفته است در روز الست یوم الست یک داستان دیگری است که آن را باید یک وقت دیگری برایش بگذارند.
سوال خیلی خوبی کردند: اگر خداوند عالم به این است که چه خوراکی به صلاح بنده اش است چرا چیزی را به او می دهد که باعث گمراهی او می شود و همه ریاضیات و عبادات او را ضایع می کند؟
این درخواست بنده است روشی که خداوند تبارک و تعالی در این عالم برای بنده گذاشته است هر چه بخواهی به تو بدهد یعنی باید اصرار نکنی که بخواهی، یک داستان خیلی زیبایی را که برای من در مورد چند نفر پیش آمده است ولی آن را نمی گویم و یک داستان زیبایی را آقای مجاهدی در جلد دو در محضر لاهوتیان آورده است انشاءالله مطالعه کنید جلد دوم را که انگار هنوز پخش نشده است. این کتاب. آنجا می گوید آقای مجتهدی به یک بنده خدایی گفت که تو باید بروی دانشگاه درس بخوانی ادامه تحصیل بدهی این آقای مجتهدی با کی ارتباط داشت؟ با پدر این پسر ارتباط داشت.
این پسر دیده آقای مجتهدی خیلی آدم بزرگی است و صاحب کرامات و بزرگی است هوس کرده بود که مثل آقای مجتهدی بشود آقای مجتهدی گفت این راه دارد شما صلاحت است درست را تمام کنی و بعد بروی دانشگاه گفت نه شما از عتبات و نجف شروع کردی و من هم باید بروم نجف از آنجا شروع کنم دقت کنید همین موضوعی که چند روز پیش گفتم شاگرد های خودمان چند نفر که گفتیم نروید حوزه درس بخوانید تشریف بردند حوزه و یکی دیوانه شد و یکی سر از زندان در آورد این طور است گفته نه شما باید این مسیر را بروید نه ما، بعضی از عزیزان می آیند از من یک انتظاراتی دارند که فکر می کنند ما بدشان را می خواهیم.
دقت کنید تازه بعضی فکر می کنند که ما حسودی می کنیم که اینها رشد کنند می گوییم والله به خدا این طوری نیست شما رشد کنید که کمک امام زمان هستید. بعد هم عزیز من تو شاگرد منی یعنی جزو شئونات وجودی من هستی تو اگر رشد کنی در واقع کی رشد کرده است من اگر هم از من جلو بزنی باز هم جزو شئونات وجودی من هستی و من در قیامت به داشتن یک شان وجودی وقتی تر از خودم خیلی برایم خیرات دارد که تو از من بیشتر رشد کنی.
من مادرم به قول سقراط: من مادرم کار من مامایی است من واقعا حس مادری دارم نسبت به شاگرد هایم حس پدری دارم حس پدری حس مادری دارم برای بچه هایم شما شاگرد های خودم هستید. مادر همیشه حاضر است خودش را فدا کند که بچه اش رشد کند. حس های ما واقعا خیلی بالاتر از حس های مادری و پدری است نسبت به شاگرد های مان به کسانی که می آیند سر درس و کلاس.
واقعا از روی دوست داشتن می گوییم که این کار را نکن. نه این که چه لطفی در حق ما است اگر شما رشد نکنید برای اسلام بد است برای مملکت بد است یا به بعضی می گوییم دانشگاه نروید من که رفتم مجبور بودم یعنی من نظامی بودم و حالت نظامی من را در پادگان حبس می کرد چون از جنگ رفته بودم و تخصص کسب کرده بودم و مانده بودم چون می خواستم تا آخر جنگ بمانم مجبور بودم که نظامی بشوم قالب بدهم به کارم و چون می خواستم فضای بهتر از فضای پادگانی داشته باشم رفتم دانشگاه که بورسیه شوم.
آقای مجتهدی به این بنده خدا گفت که شما برو درست را بخوان. آقای مجاهدی آمد خانه دیدم حالش خراب است و اصرار دارد با یک وضعی گفت تو تفال بزن به حافظ و هر چی آمد و گفت من گوش می کنم گفتن نه تو گوش نمی کنی گفت چرا گوش نمی کنم گفتم اگر گوش می کنی بگو ببینم نیتت چی است؟ روی کاغذ بنویس و اگر غزل را برایت خواندم نگویی من نیتم چیز دیگری بود خیلی ها این طوری اند. ما کاغذ را از او گرفتیم و اعتراف گرفتیم و غزل آوردم و غزل این آمده بود:
این که تو حرف گوش کن نیستی این طوری می گوید. می گوید شما اگر من را نصیحت کنی من حرف گوش کن نیستم و آخر همان که خودم دلم می خواهد می روم می گوید گفتم بیا تو همین که می خواهی دلت می خواهد کاغذ را باز کردم کاغذ را نگاه کردم نوشته بود که من می خواهم مثل آقای مجتهدی شوم گفت این مسیرش نیست مسیر همان است که پدرت گفته است. مادرت گفته است آقای مجتهدی گفته است. اگر تو می خواهی مثل آقای مجتهدی شوی باید حرف آقای مجتهدی را گوش کنی نمی شود که ما بخواهیم مثل یک آدم بزرگی بشویم و شبیه یک کسی بشویم که قوی و بزرگ است و حرفهایش را گوش نکنیم. می گفت گذاشت فرار کرد و در رفت و عتبات ماند و چند سال ماند نجف و آن ادا های که آقای مجتهدی نوشتند کرده است رفته و از این کار ها بکند که مثل این چیز ها نصیب او شود همان بازی ها را آقای مجتهدی بازی نکرد سرش آمد و انجام داد این رفته بود خودش برای خودش درست کند. مثل خلیفه دوم که خلیفه دوم می گوید من بعد از اینکه دیدم این آیه در شان امیرالمومنین علیه السلام آمده است که انگشتر را در رکوع داده است 50 بار رفتم و سر رکوع و انگشتر دادم. که این آیه برایم بیاید هیچی آیه برای من نیامد اصلا کمال را زمانی به آدم می دهند که آن را نخواسته باشی.
خدا رحمت کند آقا سید مصطفی خمینی را پسر امام را، ایشان با یک سری طلبه های خیلی بزرگ مثلا در حد مجتهد هر هفته می رفتند یک باغی صفا می کردند خیلی اهل صفا بودند مثل خود امام هم همین طوری بوده است می رفتند در یک باغی یک جوجه طلبه هم می خواسته با اینها صفا کند و قاطی اینها باشد مثلا با اینها بپرد کیف می کرده است و می گفته است که من را هم با خودتان ببرید. می گفت یک بار دیگر خیلی پا پیچ شد و به آقا مصطفی گفت که من را هم با خودتان ببرید نمی شود من می خواهم با شما بیایم آقا مصطفی گفت من فقط یک شرط تو را می برم قبول می کنی یا نه؟ گفت هر چی باشد قبول می کنم گفت شرطش این است که با ما نیایی همین شرطش هست. که با ما نیایی. حالا واقعا همین طوری است.
آقا ایشان می رود نجف و بد از یک مدتی گفت دیدم شکل آقای مجتهدی شده است مو های بلند فکر کرده بود مو بلند کردن عرفان بعضی ها فقط مو بلند کردنش را بلد هستند حالا ضرب المثل لاتی است اینجا نمی شود گفت عرض کنم که این چی است؟ مو های بلندی و قیافه ای و آمد اینجا و یک ظاهری و مثل همین عرفان دم خروسی که آن چیز رفته بود که می گفت ابروهایش را بر می داشتند و آقا را آرایش می کردند یک همچین کسی را هم داشتیم در ابن بابویه که دو ساعت هر شب جمعه این را گریم می کردند که همچین خوشگل و نورانی شود همه بگویند این چه امامزاده ای است هیچی خلاصه گفت که توانست خیلی ها را جذب کند و رفت ماند در شیراز و خیلی ها را به اسم عرفان جمع کرد و اینها و بعد جلسه ای و بعد خانم ها خیلی دور شان را گرفتند و می گفت یک روز آمده بود قم و از دستش در رفته بود که یک وقتی که قشنگ بوده است و در حال بوده است یک عکسی از او گرفته بود دو تا خانم زیبا در حال شانه کردن مو های آقا، خلاصه بقیه خانم ها هم همه وضع شان مشخص، هیچی بعد گفت عرفانش خیلی بالا گرفت و رفت و شروع کرد تریاک کشی و بعد از آن هم رفت سراغ بنگ و هشیش و هروئین و بعد هم مرد.
ما خودمان این چیز ها را می خواهیم خداوند هیچ وقت این چیز ها را سر راه کسی قرار نمی دهد. ما با اصرار.
بله احساس نیاز خوب است که آدم می کند و گاهی هم احساس مبرم دارد به معنویات و اینکه می گوییم ما که ظرفیت بعضی از چیز های معنوی را نداریم چرا احساس نیاز می کنیم؟ احساس نیاز کردن خوب است ولی اینکه انسان نباید طریقه اش را به خودش تحمیل نکند اگر صلاح او نیست در دستش نیست اصرار نداشته باشد مثل بعضی ها عطش دارند اگر این بخواهد مثل چهل سالش است دو تا دختر دم بختی دارد دو تا پسر دارد می گوید من می خواهم بیفتم در عرفان، مثل می خواهی چه کار کنی؟ می خواهم همه چی را ول کنم یک کسی حتی زنش را طلاق داده بود ابله می گفت من می خواهم بیافتم در عرفان و بروم قم و درس بخوان.
این حرفها کدام است ما باید مسیر را درست طی کنیم تو باید با مادرت درست رفتار کنی اگر مادرت راضی نباشد مادر راضی نباشد زمین می خوری پدر راضی نباشد زمین می خوری. وظایفت را نسبت به نزدیکانت انجام نداده باشی زمین می خوری. عرفان چی است؟ عرفان نیست این حرفها. فرمود وقتی افراد خانواده به دید رحمت و مهربانی به هم نگاه می کنند نظر رحمت خدا آنجا است که سراغ انسان می آید آنجا نظر رحمت خدا جلب می شود مسخره بازی ها چی است؟
اصحاب پیامبر را نگاه کنید هیچکدام این مسیر های غیر متعارف را نرفتند خوب ما بیشتر از این شما را معطل نکنیم این سوالها را هم بقیه اش بماند و جلسه بعد به من بدهید که بخوانم برای عزیزان ببینیم چیز دیگری اینجا نیست یکی دیگر هم هست رابطه بین اصرار در دعا و اینکه چیزی را به زور از خدا خواستن چیست؟ روشن کنید؟ ببینید اینکه می گوییم به زور چیزی را از خداوند نخواهید و در دعای خودتان الحاح داشته باشید و اصرار داشته باشید اصرار با رضایت و تسلیم همراه است یعنی من از خداوند می خواهم آن هم که ما از خداوند همیشه دنیا را که نمی خواهیم بله در مغفرت در مقامات معنوی و برای آخرت و ابدیت مان انسان اصرار کند خیلی هم خوب است ولی وقتی نداد گله نکنیم.
فقط تو وظیفه ات را انجام بده و بخواه به آن که بعد از دعا هر چه هست راضی باش نگو بیست سال است که می خواهم و به من ندادی این خیلی بد است برای همین است که می گوییم اصرار نکنیم در این قضایا، این کسی که راجع به افت مسائل معنوی اش نوشته است حضورا بیاید که برنامه داشته باشد و با برنامه باید باشد که اصلا بدانم قضیه چه بوده است.
و صلی الله علی محمد و آله الطاهرین. اللهم صل علی محمد و آل محمد و عجل فرجهم.