خوب شرط سوم توجه به قرب الهی، در دعا انسان باید توجه کنیم که خداوند تبارک و تعالی به او نزدیک است. در باره ی نزدیکی خداوند تبارک و تعالی به انسان در قرآن کریم، چند مرحله بیان فرمودند. در جایی می فرمایند که خداوند تبارک و تعالی از شما ها به شخصی که در حال مردن هست به انسان نزدیکتر هست. این خوب حالا تا یک حدودی قابل فهم هست. می گوییم که خداوند تبارک و تعالی احاطه ای دارد به انسان به این شکل نزدیکتر هست خدا نزدیکتر است. در یک مرحله بالاتر می فرماید: و نحن اقرب الی من حبل الورید ما از رگ کردن هم به انسان نزدیکتر هستم.
در مرتبه سوم می فرماید: انّ الله یحول بین المرء و قلبه. خداوند بین انسان و قلبش حائل می شود یعنی حتی خداوند از خود انسان، به انسان هم نزدیکتر است درد و مورد قبلی فرمود ما به انسان نزدیکتر از هر چیز دیگری هستم؟ نزدیکتر از شما، نزدیکتر از رگ گردن به انسان هستم اما در مرتبه بعد می فرماید: ان الله یحول بین المرء و قلبه. خداوند بین انسان و قلبش حائل می شود یعنی از خود انسان هم به انسان چی هست نزدیکتر هست.
ادراک این که این نزدیکی چی هست، بسیاری از مسائل را برای انسان حل خواهد کرد. من توصیه می کنم چون بحث ما به درازا می کشد فرصت نیست در این باره زیاد صحبت کنیم توصیه می کنیم عزیزان حتما روی این قسمت کار بکنند. بعضی از مسائل هست که خوب انسان علاقه به علم دارد دوست دارد مسائلی را یاد بگیرد. بعضی از مسائل هم هستند که ضمن این که انسان دوست دارد یاد بگیرد. مهم هم هستند. ولی بعضی از مسائل هست که کلیدی، یعنی اگر ندانیش، خیلی از مسائل دیگر هم که بلد باشی، دانستن آن مسائل خیلی به کارت نمی آید خیلی به دردت نمی خورد.
مسئله فهم این که خداوند به ما از رگ گردن نزدیکتر هست یا خداوند بین ما و خودمان حائل می شود یعنی چی؟ باعث می شود بسیاری از اطلاعات که شخصی بدست آورده و معارفی که شخص کسب کرده بکارش بیاید. کاربردی برایش بشود به دردش می خورد اگر این را انسان بفهمد می ارزد شما سرمایه گذاری کنید برای فهم این قسمت. وقت بگذارید، تمرکز کنید مباحثه کنید مطالعه کنید خلوت داشته باشید، توجه فرمودید؟ روز ها هفته ها را این مسئله کار بکنید تمرین کنید می ارزد. که کیفیت ارتباط حق تعالی، کیفیت وجود با وجود حق تعالی ادراک بشود. رابطه این دو تا وجود. این اگر ادراک شود خیلی از مسائل برای ما حل هست، نه فقط از نظر معرفتی و علمی حل است. از نظر عملی و کاربردی برای ما حل می شود خیلی از مسائل، خیلی از مسائل برای ما حل خواهد شد.
ان الله یحول بین المرء و قلبه. شما نگاه کنید خداوند تبارک و تعالی وقتی این را می فرماید که ما از خود انسان به خود انسان نزدیکتریم نمونه های زیادی را در ما قرار داده. گاهی وقت ها ما می خواهیم یک حرفی را بزنیم، چیزی را می گوییم که نمی خواهیم به زبان بیاوریم، توجه فرمودید.
شده برایتان همچین اتفاقی بیافتد یا نه؟ می خواهید یک چیزی بگویید یک چیز دیگر می گویید می خواهید یک کاری بکنید یک کار دیگر می کنید می خواهید یک جا بروید یک جای دیگر می روید این جوری هست. توجه فرمودید. این جوری هست. یک موقع خودت به خودت می آیی می گویی چرا من این کار را کردم؟ چرا این حرف را زدم؟ چرا اینجا رفتم؟ چرا این طوری عمل کردم؟ چرا؟ این جوری عمل کردم؟ این مال این هست که خدا بین تو و خودت حائل شده. خودت یک فکری می کنی یک نقشه ای می کشی یک تصمیمی می گیری ولی خداوند تبارک و تعالی یک تقدیر دیگری دارد، همان که او می خواهد می شود، همان که او می خواهد اتفاق می افتد. خودت هم نمی فهمی این را که چرا این طوری شد چرا من این جوری کردم.
اینقدر به ما نزدیک است این به دو جهت خیلی مهم هست یکی این که ایمن از مکر خدا نباشیم که خداوند تبارک و تعالی یک جایی ما را با دست خودمان رسوا می کند بدست خودمان ذلیل میکند بدست خودمان قرآن هم دارد در سوره ی حشر هست اگر اشتباه نکرده باشم، که اینها با دست های خودشان خانه های شان را خراب می کردند این طوری.
لذا از فکر خدا نباید در ایمنی باشی اگر شروع کنی به مکر در حق بندگان خداوند تبارک و تعالی. در حق بندگان یا در حق اولیا الهی، از یک حدی که بگذرانی، خود خدا یک کاری می کنی که خودت، خودت را بدبخت بکنی، خودت خودت را رسوا کنی. نباید انسان از مکر خدا، یکی از گناهان کبیره این هست که انسان خودش را از مکر الهی در امن ببیند. ترس تو وجودش نباشد. خیلی ترس مبارکی هست انسان داشته باشد و بداند هر چقدر، هر چقدر مغزش را به کار بگیرد، عقل را بکار بگیرد. امکانات را به کار بگیرد هر چقدر بکار بگیرد وقتی قرار است مکر الهی به سراغ انسان بیاید، انسان هیچ کاری از دستش بر نمی آید. خوار و رسوا می شود خیلی مهم است این.
همانطور که خداوند یرزقه و من یتق الله یجعل له فرج و یرزقه من حیث لا یحتسب. هر کس تقوی داشته باشد خداوند تبارک و تعالی برای او گشایش قرار می دهد و از جایی که اصلا فکرش را نمی کند روزی اش را می دهد همانطور هم وقتی که قرار است خداوند مکر بکند با بندگانش و کید بکند با بندگانش. و مکروا و مکرالله و الله خیر الماکرین. خدا بهترین مکر کنندگان هست در تاریخ شما نگاه کنید وقتی می خواهد موسی را نگه دارد این همه بچه می کشد که موسی را بکند خداوند چنان مکر می کند که خود فرعون موسی را بزرگ می کند. می توانست یک کاری بکند که حمل مادر موسی معلوم نباشد. تولدش مخفی باشد بزرگ شدنش مخفی باشد مثل امام زمان علیه السلام ولی خداوند با آدمهای متکبر و قلدر و خبیث با مکر برخورد می کند آن وقت مکری می کند با آنها که ذلیل شوند خوار شوند رسوا شوند مسخره شوند این طوری مکر می کند.
می آید موسی را می فرستد کجا؟ می گوید حالا که از او می ترسی یک کاری می کنم خودت بزرگش کنی خودت بزرگش کنی در خانه ی خودت بزرگ شود بعد هم ریشه ات را بکند. زیاد داریم، در داستانهای انبیا شما نگاه کنید توجه بفرمایید، زیاد داریم، در زندگی اولیا الهی در زندگی خود شما ها ممکن است از این اتفاقات زیاد افتاده باشد. لذا لجبازی با خدا چیز بدی هست. انسان وقتی لجبازی می کند یک مقدار خداوند یک مقدار می گویم یعنی زیاد می پوشاند صبر می کند به هر حال شخص را... ولی از یک حدی که میگذرد انتقام الهی که شروع بشود بدجوری خزلان می آید سراغ انسان. بدجوری نکبت دامن انسان را می گیرد. خیلی مهم هست که انسان بترسد، چون می فرماید: که یحول بین المر و قلبه. بین انسان و خودش حائل می شود. یعنی خودت یک برنامه ی داری یک نقشه ای داری یک تصمیمی می گیری یک کاری می خواهی بکنی توجه فرمودی یک کاری می کند که خودت با دست خودت، خودت را بدبخت بکند.
این نحوه ی فهم نزدیکی خداوند به ما و اینکه می تواند خودمان را از خودمان بگیرد، خودمان را از خودمان سلب کند. ببرد ما را سمتی که خودش اراده کرده. این فوق العاده مهم است. گفتم در عمل و کاربرد بسیار به درد ما می خورد که انسان خدعه نکند کلک نزند. این خیلی مهم هست. در روایت داریم در بیان بزرگان، روایات زیاد داریم که شخص باید یکی از چیز هایی که از ذهنش دور می کند بدخواهی باشد بدجنسی و بدخواهی.
در مورد هر کس که این کار را بکنید یعنی بدجنسی بکنید بدخواهی کنید در حد کوچک بزرگ این خیلی خبیث و زشت هست. باید انسان موقعی که می خواهد در مورد یکی از بندگان خدا مکر کند حواسش باشد که او مدافع دارد می فرماید بترسید از کسی که از ظلم کردن به کسی که جز خدا کسی را ندارد.
یک موقع هست انسان در مقابل یک بچه هم ممکن است این کار را بکند. یک بچه کوچولو یک بچه شیر خوار. رفتی در صف نانوایی و ایستادی بچه حالی اش نمی شود تو میروی جلو وای می ایستی، بچه هم زبان ندارد، می ترسد اصلا به تو بگوید آقا برو کنار. دیدی من به کرات دیدم در صفهای مثلا نانوایی خیلی دیدم چون خودم هنوز هم به قول بچه ها جز صفویان هستم. من بعد از انقلاب مردم به چند دسته تقسیم شدن یک عده شان صفویان شدند همه اش در صف بودند یک عده ی شان اشکانیان بودند همه اش گریه می کردند، دیگر کی ها بودند. یک چند دسته داشتیم خلاصه صفویان و اشکانیان و خلاصه یک چند تا بودند.
خوب حالا ما چون خودمان جز صفویان بودیم زیاد دیدیم این را که مثلا آدمی بزرگ هست می آید به بچه دو ساعت آمده ولی هنوز نوبتش نشده، 5 نفر بعد از آن آمدند. نان شان را گرفتند و رفتند. خدا مکر می کند با انسان وقتی شما باید به یک بچه هم مکر می کنید. یک جا های خدا یک کار مسلمی که قرار است بشود همچین معطلش می کند به هم می زند. همه ی اسباب و علل جور هست آخر خراب می شود. معطل می کنی مردم را معطلت می کند. چون از خودت به خودت نزدیکتر است نمی توانی از آن فرار کنی.
ولا یمکن الفرار من حکومتک. این جوری نیست که یک کسی بگوید کو حالا تا قیامت؟ حالا کو قیامت. خدا قیامت می خواهد جزا بدهد حالا تا قیامت یک فکری می کنیم. اصلا این طوری نیست.
همین جا جزایش را می دهد. به خصوص ظلم. به خصوص ظلم. در روایت داریم ظلم اگر کسی بکند در دنیا خداوند عجله دارد که در دنیا جزایش را بدهد. لذا خیلی باید انسان دقت کند گاهی وقتها انسان به همسر خودش به بچه خودش، بچه کوچک ظلم می کند حقش را می خورد. با چشم باز هم این کار را می کند می داند که حق با بچه اش است زیر بار نمی رود می داند حق با همسرش هست زیر بار نمی رود می داند حق با پدر و مادرش هست زیر بار نمی رود اگر کسی بداند خدا چقدر به او نزدیک است راحت تن به این کار ها نمی دهد.
خدا رحمت کند مرحوم علامه را می فرمود که بدخواه نباشید بدجنسی حتی در پایین ترین درجه اش هم لطمه می زند. بعد یک داستان با مزه ی هم مرحوم علامه تهرانی رحمت الله علیه در این مهر تابان از قول مرحوم علامه نقل می کند می گوید یک آقایی رفته بوده ده، خلاصه سر بزند به دوستش، می رود در می زند خانم آقا می آید دم در می گوید فلانی هست می گوید نه. حالا مسیر زیادی آمده تا رسیده به ده، می گوید نیست. می گوید خوب حالا چی کار کنم می گوید می آید یک ذره دیر بشود می آید دیگر شما بفرمایید خانه بنشین. این آقا می آید داخل خانه این خانم می نشیند و هی منتظر می شوند می بینند نه آقا نیامد بعد هم می خواهد برگردد می بیند هوا تاریک و راه ده ناامن است و گرگی و سگی و چیزی. می گوید حالا امشب اینجا بخواب شما تا فردا.
باش نیامده آن هم حتما در شهر مانده، این خانم این آقا را می کند در خانه در را هم می بندد. خوب احتیاط خوب است دیگر برای احتیاط در را هم از پشت می بندد. در را می بندد. این آقا می خوابد و بعد در اتاقی بود که اتاق بچه شان بوده بچه هم خوابیده بوده آنجا آن هم خوابیده. خلاصه نصف شب آقا جیشش می گیرد مانده چه کار کند می گوید حالا من چی کار کنم، در را باز که باز نمی کند من بروم اینجا چی کار کنم؟ خوب می گوید حالا من می روم سر جای بچه جیش می کنم می گویم بچه کرده دیگر. بچه را می برد سر جای خودش می خواباند خودش می رود جای بچه جیش می کند آن لحظه ای که داشته جیش می کرده بچه سر جای آن از آن جیش بزرگ ها میکند سر رختخواب آقا، حالا اگر بچه را ببرد بگذارد سر جایش که مشکل حل نمی شود که نمی تواند بگوید بچه آمده اینجا این کار را کرده کی باور می کند بچه آمده این کار را کرده؟ این خدعه این طوری آدم با یک بچه می خواهد خدعه کند به اسم یک بچه تمام کند خداوند اجازه نمی دهد.
یعنی به یک نحو بدتری کار را خراب می کند چی فکر می کردیم چی شد. من یادم است یک موقعی نوجوان بودم یک تابستانی که درس هایم تمام شده بود شوهر خاله ام راننده بود گفت بیا برویم کمک من در خط می رویم این طرف و آن طرف تو در ماشین کمک من باش. گفتم برویم در خط شمال هم کمک می کردم به شوهر خاله مان، یک روزی از شمال داشتیم می آمدیم یک آقایی شاید حدود 50 سالش بود این وسط راه یا اوایل راه می خواست سوار شود و به من گفتن برو این جعبه را باز کن، جعبه اتوبوس را باز کن این وسایل را بگذارد این تو. ما رفتیم باز کردیم این جعبه را که این وسایلش را می خواست بگذارد در جعبه می گشت که جای خاصی بگذارد گذاشت جا هم بود. اما گذاشت یک جای خاصی. ما هم در را بستیم. ایشان سوار شد قبل از اینکه برسیم به تهران نزدیک های تهران گفت می خواهم پیاده شوم گفتیم باشد پیاده شو. من نرفتم پایین. این شوهر خاله مان رفته بود پایین در جعبه را باز کرده بود برای این آقا گفته بود که وسایلت را بردار هر چی می خواهی، آن موقع هم جنسها کوپنی، سخت، اول انقلاب، این رفته بود جعبه را برداشته بود ساکش را برداشته بود دو تا جعبه 5 کیلویی روغن مال یک بنده خدایی را برداشته بود مال یک خانمی بود آن موقع ها هم حجاب اجباری نبود. یعنی همه خانمها سر باز بودند. هنوز حجاب را سال 57 یا همین حدودا 57-58 یک چیزی در این مایه ها بود که هنوز زنها همین طوری می آمدند بیرون مال یک خانم همچین بی حجاب سانتی مانتال هم بود. خلاصه آمدیم تهران و در گاراژ و در وسایل را باز کردیم دیدیم خانم وایستاده خیلی هم مهربان و خوش اخلاق گفت آقا این وسایل من نیست در آن. بعد من گفتم من خبر ندارم شوهر خاله ام گفت ای بابا، آن آقایی که آنجا پیاده شده بود این را برداشته، زن هم با خوش اخلاقی تشکر کرد و گفت حالا این طوری بوده دیگر، رفت. رفت وگفتیم حالا شما بسپارید دفتر که این را گم کردید شاید یک موقع پیدا شد. فردا، من رفتم بالا که در اتوبوس را یک نگاه کنم و تمیز کنم و اینها دیدم یک کیف دستی هست باز کردم دیدم در آن مثلا انواع مدارک و شناسنامه و تصدیق و دسته چک و پول است به شوهر خاله ام نشان دادم گفت این همان دزد است.
این همان آقایی است که آن چیز ها را برده بود. روغن ها را برده بود. فردا نشسته بودیم در دفتر این آقا دو تا روغن زده زیر بغلش و می دانست لو رفته آمد گفت آقا این ها اشتباهی و .... داشت توجیه می کرد خودش تنها هم بوده کسی هم نبوده یعنی تو نمی دانی روغن مال تو نیست ما وسایل مان را گم کردیم شوهر خاله ام هم عصبانی بود از دستش و گفت ما هم پیدا نکردیم وسایلت را، روغن ها را گرفت ولی وسایلش را به او نداد. گفت بگذار یک ذره بدوانمش. این طوری خیلی هست در زندگی. آخر انسان نباید در مخیله اش چیزی را نباید راه بدهد یعنی کید کند با کسی. همین که در فکرش می آید با کسی کید کند این خدایی که اینقدر نزدیک هست خطرناک می کند کار را. این یک طرف که از نظر کاربردی بدرد ما می خورد فهم اینکه خدا چقدر به ما نزدیک است. من خواهش می کنم عزیزان روی این قسمت کار کنند. می ارزید که یک ده جلسه ی راجع به آن صحبت کنیم ولی از این بحث خارج می شویم.
2- جهت دیگر که فهم کیفیت نزدیکی خداوند تبارک و تعالی به ما داده و مهم هست، از نظر امید، قدرت، شادی، ایجاد حالتهای مثبت هست. الان مثلا شما دارید دعا می خوانید، امروز چند شنبه بود شنبه می خواهم به رسول خدا خطاب کنیم به رسول خدا خطاب کنیم چه طوری خطاب کنیم می آیی ذهنت را متمرکز می کنی می بروی کجا با او حرف می زنی؟ مدینه. فردا می خواهی با امیرالمومنین علیه السلام حرف بزنی کجا می بری ذهنت را، نجف.اما اگر کسی این ادراک قشنگ را داشته باشد دید خوب داشته باشد نیاز نیست ذهنش را ببرد کربلا، آن جا دعا کند ذهنش را ببرد نجف دعا کند. ذهنش کجاست؟ همین جاست. یعنی متوجه هست که اینجا محضر کی است؟ بله محضر فاطمه ی زهرا است محضر امیرالمومنین است محضر رسول خداست. ما راحت صحبت های مان را می توانیم بکنیم. دور نیستند. احاطه دارند به کل عالم وجود.
امام زمان علیه السلام کجاست؟ می خواهیم نیت کنیم که امام زمان الان کجاست کوهه، نمی دانم کجاست می خواهیم با او حرف بزنیم. در مکه است، مدینه است، نه پیش خودت است، و نحن . این اقرب الیه یعنی نزدیکتر هستیم. اهل بیت علیهم السلام همین طور هستند. بنابراین موقع دعا کردن انسان حواسش هست همیشه با او هست. انّ معی ربی سیهدین. حضرت موسی چقدر قشنگ می گوید همراه من پروردگارم هست و من را هدایت می کند. مرا همین همیشه در قرآن می گوید ان الله مع، مع، مع، این مع یعنی چی؟ یعین همراهت است. از خودت به خودت نزدیکتر است آن وقت دعا کردن چقدر شیرین است.
این طور مواقع آدم می خواهد دعا کند، امیدوار بودند چقدر مهم؟ این که با تو هست کمکت می کند در بدترین شرایط. یعنی متوجه هستی که احاطه دارد به حالت. از نظر معرفت نفسی یک راهنمایی کنم شما را، شما اگر می خواهید این را خوب درک کنید ببینید که وقتی اسم مثلا هر کس هر چی می آید شما وقتی می خواهید نحوه ی نزدیکی او را با خودتان ادراک کنید متوجه می شوید که او از شما چی است الان دور است. احتمال دارد به شما احاطه نداشته باشد و آگاهی نداشته باشد ولی در مورد چند نفر نمی توانید این کار را بکنید، زورم بزنید نمی توانید این کار را بکنید یکی چی؟ خود خدا، یکی هم معصومین. یعنی خودت می فهمی در محضرشان هستی.
چون آنها در محضر تو هستند. علم حضوری داریم ما به آنها. علم حصولی نداریم از راه اطلاعات نمی فهمیم که به ما نزدیک هستند. هر کسی می فهمد که خدا به او نزدیک است. برای همین شما هر جا می گویی خدا هست. به خودت اجازه می دهی و این حالت را طبیعی می دانی که همه جا خدا هست. و خدا را در هر شرایطی صدا بزنی. پس خودت هم خدا در محضرت است یعنی ادراک باطنی شهودی و فطری داری که تو و خدا با هم چی هستید نهایت قرب را به هم دارید.
در دعا این شرط هست که انسان ادراک کند متوجه باشد که خداوند نهایت نزدیکی را به او دارد. اهل بیت علیهم السلام نهایت نزدیکی را به انسان دارند انسان هر وقت بخواهد به آنها متوسل شود آنها متوجه می شوند چون احاطه دارند مباحث مربوط به این مرحله را بحث احاطه را در معاد توضیح دادیم.
یکی از خادم های حضرت رضا علیه السلام برای این دوست ما تعریف کرده بود می گفتند یک چند مورد هم برای خود من تعریف کرده بودند حالا یک نمونه اش همین بود که می گفت که من در حرم نشستم دیدم زنگ می زنند همان دفتر های نزدیک ضریح، دیدید شما گفت زنگ می زد دیدم که یک خانمی هست خیلی با سراسیمه نگرانی گفت آقا این تلفن را بگیرید روبروی ضریح گفت من گرفتم ولی خودم فضولی کردم این گوشم را آوردم ببینم چی می گوید بعد دیدم خانم دارد گریه می کند می گوید آقا من شوهرم و بچه هایم محاصره ی آتش هستند نجات شان بده به امام رضا علیه السلام قطع کرد. گفت: گذشت یک چند دقیقه دوباره این خانم زنگ زد گفت آقا این گوشی را بگیرید جلو ضریح گفت من گرفت دیدم دارد تشکر می کند از آقا، آقا خیلی ممنون که این کار را کردید. شوهرم و بچه هایم را نجات دادی. بعد من دیگر گفت تحمل نکردم گفتم الو خانم ببخشید چی بود قضیه؟ می شود بگویید. گفت بله، من از سوئیس زنگ می زنم بعد این ساختمان چند طبقه است چوبی از بالا آتش گرفته از پایین هم آتش گرفته بود خانه ما داشت از دو طرف محاصره آتش بود همه طبقات سوخته بود دیگر من توسل کردم به امام رضا علیه السلام دیدم یک باد تندی آمد آتش چند طبقه خاموش شد. چند لحظه، زنگی زدم از آقا تشکر کردم. یعنی این زن آنجاست ولی این احاطه را دارد قلبش این را به او می گوید امام رضا علیه السلام آنجا هم هست. حضور دارد.
یک آقایی دیگری تعریف می کرد می گفت من خانمم هی اصرار کرد برویم خارج. من گول خوردم پا شدم رفتم خارج آنجا دیدم که افتاد دچار فساد اخلاقی و چیز های دیگر شده و با یک آقای دیگر رابطه برقرار کرد و در حالی که همسر من هم بود رفت و افتاد به فساد و اینها. بچه هم از من گرفتند بچه ام دوست نداشت با آنها باشد ولی من رفتم بچه را بگیرم سریع به پلیس گفتند و شکایت کردند پلیس آمد من را دستگیر کرد بعد از من تعهد گرفتند که من با اینها کاری نداشته باشم گفتم بابا این زن من است. قانونا از من طلاق نگرفته هنوز، این بچه ی من است گفتند نه، هیچی می گفت دیگر خیلی دلم شکست توسل کردم به حالا خودش هم می گفت خیلی اعتقاد نداشت به هر حال این طوری بود رفته آنجا دیگر می گفت به حضرت زینب سلام الله علیها توسل کردم آنجا، توسل کردم و اصلا دادستانی دارد که چطوری بچه اش حضرت به او می رساند و بچه اش را بر می دارد و می آید، فرار می کند می آید می رود در سفارت ایران و سفارت هم برایش بلیط می گیرند و خلاصه برش می گردانند ایران، داشت این را تعریف می کرد.
به هر حال این طوری است این فهم اینکه ما چقدر خداوند به ما نزدیک هست فوق العاده در همه جا به ما کمک می کند. اگر می خواهد قلب تان قوی باشد. اضطراب از شما برداشته شود نگرانی، ناامیدی، از شما برداشته شود، با آن مباحثی که در دشمن شناسی عرض کردیم شیطان نتواند بیاید حمله کند از جلو، عقب، راست و چپ حمله کند روی این نحوه ی نزدیکی خداوند تبارک و تعالی به خودتان کار کنید فکر کنید مطالعه کنید راجع به این که، یعنی چی این که خدا به ما نزدیک است از رگ گردن. آن وقت وقتی این را درک کردید حالا تسبیح به دستت هست شروع کن به ذکر گفتن. ببین چقدر مست می کند. در یک جایی که خلوت هستید دعا بخوانید ذکر بگویید با خداوند حرف بزنید. آدم دیگر ترس برش می دارد در یک خانه ی خلوت، تنها؟ همه اش می شود مسخره. ترس تاریکی و ترس از تنهایی می شود مسخره.
بچه مثلا از 14-15 سالگی اینجا از یک پاسبان می ترسید شب هم از تاریکی می ترسید وقتی خدا را ادراک کرد با خدا عیاق شد دوست شد همین بچه مثلا می بیند که پا می شود شب ها در دل تاریکی می رفت جنگ عملیات، ساعتها دو نفر سه نفر پنج نفر کار های خطرناک ترس هم نداشتند. به هیچ وجه نمی ترسید.
چطوری شد؟ چون توانست فهم کند میزان نزدیکی با خداوند را به خودش. یعنی وقتی می فهمی همه چیز ها حل می شود دعا کردنت شیرین می شود یعنی دیگر می دانی خدا این طوری نیست که تصور کنی در آسمان هفتم است بعد از آن عرش است و آن بالا بعد از میلیارد ها میلیارد سال نوری آنجا خدا نشسته از آنجا دارد تو را نگاه می کند. این که ما دست مان را می بریم بالا نه به این جهت هست که خدا بالا هست اصلا بالا و پایین معنا ندارد که اصلا آسمان معنا ندارد شما وقتی در کره ی زمین، قبلا توضیح دادم شما وقتی کره ی زمین را در نظر بگیری در منظومه ی شمسی در کهکشان راه شیری آسمان کجاست؟ یعنی این کره ی زمین هست مردیم که در اینجای کره ی زمین هستند وقتی به آسمان دست بلند می کنند کجا را می بینند. این جا. این طرفی ها اینجا. این طرفی ها هم این طرف را می بینند اصلا آسمان معنی ندارد یا ما از زمین فاصله بگیریم هر چقدر از زمین فاصله بگیریم می رویم به یک جای پاکتر، آن جور هم نیست قشنگتر و پاکتر از زمین نیست اصلا. زمین برای همه اهل آسمان خودش چی است خودش آسمان است. اینجایی که 124 هزار پیغمبر در آن آمدند، مدفن اولیای الهی است.
ما که دست مان را می بریم بالا نه بخاطر این که خدا بالاست ما جنبه الوّ و برتری و پاکی را در نظر می گیریم برای همین نسبت به جایگاهی که هستیم کجا را نگاه می کنیم بالا و دست مان را بالا می بریم. می گوید از خودت به خودت نزدیکتر است پس همه جا هست.خداوند با همه اشیا رابطه اش واحد است هیچ شی نیست که از خدا دور باشد.یا یک شی به خدا نزدیک باشد. برای خدا هیچ فرقی نمی کند. شما الان گرسنه تان هست تشنه هست. غمگین هستید شاد هستید گرسنگی تان تشنگی تان و شادی تان به شما دور است یا نزدیک است کجای شماست غم شما، شادی شما، تعجب شما، ترس شما، کجای شماست. جا ندارد که. شما احاطه دارید کاملا به آن ولی جا هم ندارد، هیچ جایی ندارد نمی شود بگویم کجا؟ همه اینها گرسنگی، تشنگی، غم تان، شادی تان، ترس تان، عمل تان، تعجب تان، کجاست؟ نسبت به نفس کجاست؟ می شود بگوییم نسبت به نفس بالای نفس پایین نفس؟ نفس همه را با هم دارد. محبت شما کجاست؟ تنفر تان کجاست؟ برای همین می فرمود هر کس خودش را بشناسد خدا را می شناسد شما بشناس. فکر کن خودت نسبت به حالتهای خودت. حالتهای شما به شما کجاست؟ حالتهایی که دارید کجای شما قرار دارد؟ هیچی نمی توانی بگویی کجای من هست. شما با این حالتهای تان رابطه ی مکانی ندارید.
خدا ما را با مجموعه ی مملکت خودمان رابطه اش را مثل خودش با مجموعه مملکت خودش قرار داده. هر وقت می خواهی بدانی رابطه ی خدا با مجموعه ی خلقت چی هست؟ بدون رابطه خودت با مجموعه خلقت، مجموعه خلقت خودت چی طوری هست، آن موقع خوب متوجه می شوی. چون انسان جامع هست. در معرفت نفس توضیح دادم جامع هست.
جامع یعنی خدا در انسان هست تا جبروت تا ملکوت، تا ناسوت و زمین، همه را دارد و رابطه اش هم با همه شان یکی است. یعنی الان شما با جبروت تان، با عقل تان با خیال تان، با واهمه تان با حس تان یک رابطه را دارید درست است؟ محسوسات تان، معقولات تان، مخیلات تان، موهومات تان، عشق تان، به حق تعالی. ادراکات فوق عقلی تان یک چیز برای تان. همه را هم به کی نسبت می دهید؟ به یک نفر نسبت می دهید. این را خوب می فهمی یک مقدار مطالعه باید بکنید روی این قضیه. این خیلی مهم هست نحوه ی رابطه ی من با خدا پیدا می کنم چطوری است وقتی می گویم عاشق خدا می شوم. نزدیک می شوم به خدا، تقرب به خدا پیدا می کنیم فانی در خدا می شویم یعنی چی؟ همه ی اینها همین جا اتفاق می افتد روی زمین سیر الی اله سیر در ملکوت و در کجا و کجا انجام می شود همه اش همین جا.
مثل رختخواب برای شما، شما در رختخواب چطوری می روی در برزخ؟ رخت خواب به محض اینکه چرتت گرفت همین که خوابیدی حالا برای بعضی ها نیاز هم نیست بروند در رختخواب همین طوری در ماشین نشستند خواب شان می برد. من یادم است یک شبی را تا صبح نخوابیده بودم فردایش هم نتوانستم بخوابم آمدم یک جا جلسه داشتم جلسه مشاوره بود طرف داشت حرف می زد من بیهوش شدم خوابم برد خواب هم می دیدم.
یک بار استاد مان بنده خدا این طوری بود این هر شب که ماه رمضان بود تا سحر بیدار بود. سحر هم قرار درس بود می آمد درس می گفت بعد یک لحظه خوابش برد. خواب می دید. بعد خوابش را تعریف می کرد دوباره بیدار می شد و شروع می کرد ادامه درس را ما هم به رویش نمی آوردیم اصلا. یک چند بار تکرار شد خودش فهمید که چه کار کرده شروع کرد به خندیدن.
کجا می رویم ما؟ در برزخ می رویم دیگر. قرآن می فرماید شما می روید در برزخ، برزخ کجاست؟ اگر میگوییم مثلا شخص می میرد کجا می رود؟ اصلا همین الان افتاد مرد. همین الان افتاد مرد کجا رفت؟ ماشین زدش تمام. شد تیر خورد. تمام شد کجا رفت یک لحظه؟ این که بدن است خودش کجا می رود؟ برزخ، برزخ کجاست؟ مثلا واقعا فکر می کند دو تا فرشته می آیند، مثل یک فیلمی هست که ساختن آمریکایی ها، دو تا فرشته می آیند زیر بغل طرف را می گیرند می برندش بالا. فکر کن مثلا مثل موشک مثلا. چند میلیون سال نوری می برند تا از جو آسمان و کره ی زمین و کهکشان راه شیری و کیهان در می آیند. بعد می روند در برزخ. نه برزخ همین جاست.
رحم در کجاست؟ جنین وقتی متولد می شود در کجا متولد می شود در رحم بوده رحم هم همین جا بوده جایی متولد نشده، همانجای که بوده متولد شده دو باره همانجایی که بوده فقط عالمش عوض شده حق تعالی هم همین طور است با ما. خود ما هم همین طور هستیم نسبت به حس مان همین حضور را داریم. همین حضور را نسبت به خیال مان داریم. همین حضور را نسبت به واهمه، نسبت به معقولات مان، و ادراکات فوق عقلی مان داریم.
یعنی ما همین الان که اینجا نشستیم، من دارم از چی خبر می دهم به شما؟ از فوق عقل دارم خبر می دهم به شما تمام این مرحله را در تمرکز از ثانیه طی می کنم با شما حرف می زنم شما هم همین طور مسیر را دوباره طی می کنید یعنی زمانی که من می گویم کن، فیکون می شود شما هم وقتی می گویید کن چی می شود فیکون می شود.
من می گویم کن چی را؟ تجلی خودم را از فوق عقل می آیم تا عقل بعد می آیم در عالم واهمه و خیال و حسم. این حس را که بالا بود تبدیل به صوتش می کنم صوت می خورد به گوش ما شما از گوش می ببرید به خیال تان از خیال می برید به واهمه تان از واهمه می برید به عقل تان ادراک می کنید اگر هم زمین ها پاک باشد در شما یعنی مسیر ها را پاک نگه داشته باشید حرف من در قلب شما تبدیل می شود یعنی شما می شوید همان لحظه آنچه که دارید می شنوید. می گیرد قشنگ چقدر طول می کشد بین حرف زدن من و شدن شما؟ زمان دارد؟ تا من بگویم شما هم می شوید دیگر یعنی کن فیکون من با کن فیکون شما یکی است.
دقت کنید اینها را در ماده دیگر این چنین کاری نمی شود کرد. ماده این کار را نمی تواند بکند. این کار نفس است که تمام عوالم در تمام عوالم حضور دارد. شما ادراکات تان را قوی کنید در همه عوالم حضور پیدا می کنید خدا هم همین طوری حضور دارد در همه ی عوالم خودش یکی برایش هیچ فرقی نمی کند. بنابراین خیلی تعجب نکنیم که خدا این طوری است. خودمان هم چی هستیم؟ هم این طوری هستیم. برای همین حضرت فرمود: خداوند تبارک و تعالی انسان را به صورت کی خلق کرده؟ به صورت خودش خلق کرده. اگر به صورت خودش خلق نمی کرد نمی گفتند، من عرفه نفس فقد عرف ربه. اگر کسی نفس را بشناسد رب را شناخته. پس بین نفس و رب باید یک شباهتی وجود داشته باشد که شناختن این مساوی هست با شناختن آن.
شرط سوم، آنکه بنده بداند خدای تعالی از همه کس به او نزدیکتر است زیرا فرموده است و اذا سالک عبادی عنی فانی قریب. اگر بنده من از تو در باره ی من سوال کردند بگو من نزدیکم به شما. و نحن اقرب الیه من حبل الورید. ما به او از رگ گردن نزدیکتریم. ان الله یحول بین المرء و قلبه. خداوند بین انسان و قلبش فاصله می شود حائل میشود. اتقرب الیک بسعته رحمتک التی وسعت کل شی و قد تری یا رب مکانی و تطلع علی ضمیری و تعلم سری و لا یخفی علیک امری و انت اقرب التی من حبل الورید. چقدر قشنگ است این طور حرف زدن با خداوند تبارک و تعالی. خود این نحوه حرف زدن چقدر استحکام برای قلب انسان می آورد. چقدر استحکام می آورد یعنی آنجایی که احتیاج دارد یک کسی همراهت باشد نترسی، قوت قلب داشته باشی بتوانی بروی جلو، بتوانی عمل کنی. وقتی که اینطوری به خداوند نگاه می کنی می بینی چقدر قدرتمند می شوی چقدر قدرتمند می شوی چقدر شجاعت داری چقدر باور داری.
خدا رحمت کند مرحوم نواب صفوی را این از آن آدمهایی بود که ترس نداشت یعنی فهمیده بود باور کرده بود خدا را که کنارش هست. دو تا خاطره برای تان بگویم، یک بار شاه گفته بود این کسی که این کار ها را انجام می دهد من می خواهم ببینمش، قرار گذاشته بودند که نواب برود کاخ شاه، شاه را ببیند نواب گفته بود می آیم. رفته بود کاخ و بالاخره یک طوری راه داده بودند و شاه برای اینکه این را تحقیر کند نرفته بود در فضای کاخ و اینها آمده بود بیرون نشسته بود تکیه داده بود به یک درخت. این تا می رسد به شاه داد می زند سر شاه، مودب وایستا جلو پسر پیغمبر. یک داده می زند شاه فرار می کند، یعنی اصلا فرصت ترسیدن هم ندارد دیگر این در جا اصلا ترسید بعد می گوید من یک لحظه دیدم یکی در رفت، دیگر هم نیامد بیرون، این هم بر می گردد، می رود، اینقدر باور دارد شاه است باشد، اصلا نمی ترسد. از او.
در کاپتولاسیون که گفته بودند آمریکایی ها هر غلطی دل شان می خواهد بکنند در کاشان به یک خانم کاشانی تجاوز کرده بودند آمریکایی ها، شوهر زن را می کشند این آمریکایی که می آید این کار را می کند می کشد، خوب طبق قانون کاپیتولاسیون باید چه کارش کنن دستگیرش کنند، دستگیرش کردند. چون آمریکایی ها هر جنایت کردند کسی حق ندارد با آنها کاری داشته باشد. الان هم در دنیا یک چنین مصونیت هایی دارند. مصونیتهای نظامی و قضایی دارند. شوهر را دستگیر کردند و برده بودند زندان می خواستند بکشند که شما یک آمریکایی را کشتی یک اعدام. آن موقع نمی گویند که این چه جنایتی کرده نواب می گوید من وکالت این را قبول می کنم پیغام می دهد آنجا، رژیم هم دنبال نواب بوده که بیاید نواب را بگیرد می بنند نواب خودش داوطلب شده بیاید در آنجا دیگر بیاید در دادگاه،می گویند خوب بیاید. می گیریم او را و راحت. روز دادگاه این هم زرنگ بوده خلاصه چند تا از این مامور هایی که آنجا بودند را به هر حال با یک روابطی که داشتند اینها را یک جوری ساخت و باخت می کنند خلاصه می آید در دادگاه و در آن سالنی که جلسه بوده شروع می کند به دفاعیه.
چنان دفاعی می کند رسوا می کند اینها را. خلاصه این شخص را تبرئه می کنند حالا رژیم می خواهد این از در بیاید چه کار کند بگیردش. چنان تمهیدی می چیند و فرار می کند این بوده و خدا رحمت کند مرحوم سید عبدالحسین واحدی و چند نفر دیگر را در می روند. یعنی می آید در دهن شیر و فرار می کند. دنبالش می گذارند نمی توانند بگیرندش. در دادگاه ساختمان محاصره فرار می کند می گویند فقط ما دیدیم مسجد در مسجد شاه در بازار رفت و دیگر هم کسی را ندیدیم. غیب شد.
اینها می روند سوپر من می سازند راکی و آرنولد ما هم داریم این طوری که بیاید و برود در دهن شیر و برگردد. نمی ترسید اصلا. شما دیدید لحظاتی که به او می گویند قرار است اعدام شوید. می برندش دادگاه اینها چقدر همه شان را نگاه کنید فدائیان اسلام را چقدر شاد هستند. چقدر آرام هستند.
اگر این ادراک شود این قرب خیلی انسان در زندگی اش قدرتمند می شود. فوق العاده قدرتمند می شود. اگر کسی قدرت را می خواهد حقیقتا آرامش را می خواهد، استحکام شخصیتی را می خواهد در برابر هر حادثه ای محکم باشد، ککش هم نگزد ناراحت نشود دائما با خودش آشتی کند دائما رابطه اش را با خود حقیقی اش چه کار کند قوی کند بچه های ما در جبهه چه کار می کردند چطوری عملیات می کردند می رفتند ذکر می گفتند عملیات را انجام می دادند کار نشدنی بود انجام می دادند. برای این که تنها نمی رفت متوجه قرب حق تعالی به خودشان بودند. با حق تعالی می رفتند با امام زمان علیه السلام با فاطمه زهرا سلام الله علیها می رفتند وقتی یا زهرا می گفت جدی باور داشت وقتی یا مهدی می گفت جدی می گفتند. بچه 15-16 ساله ی ما.
باور داشت که حضرت مهدی کنارش هست امام حسین کنارش است. دشمن تا صدای این ها را می شنید سکته می کردند. ما مواردی را داشتیم که عراقی ها با الله اکبر اینها سکته می کردند. می مردند. فرار می کردند اصلا مگر می ایستادند.
ولفجر مقدماتی خدا رحمت کند محمد زنگنه را این فرمانده همان که بهش تیر خورد خیلی ناجور تیر خورده بود یک گوشه افتاده بود که هیچ کاری نمی شد بکنی. گفت محمد یک اسلحه برای این بیاور من همینطوری اسلحه می خواهی؟ چشم. خیلی هم مشدی حرف می زد. رفت گردن دو تا عراقی را با اسلحه های شان گرفت یعنی نرفت این جوری اسلحه بگیرد بگوید یاالله مثلا اسلحه های تان را بندازید زمین، یا بکشد شن اسلحه های شان را وردارد نه عراقی ها را با اسلحه آورد. یعنی می کشید رو زمین می آورد. خوب کی به این اینقدر قدرت داده کجای دنیا در جنگ شما سراغ دارید این طوری؟
یک آقایی شاید سی سالش بود کربلای یک، یک جایی می خواست بزند به خط عراقی ها گفت الان ببین چه کار می کنم. دوید طرف عراقی ها داد زد یک نعره فقط کشید. همه اسلحه های شان را آوردند بالا، همین به همین سادگی. این میدانست چه کار می کند. مادر آمده می گویند بچه ات شهید شده می گوید فدای امام حسین. دومین بچه ات سومین پنجمین، همین طور شاد سر حال قدرتمند. نگوییم امام حسین علی اکبرش این طوری شد علی اصغرش این طوری شد. مثلا لبخند به لبش بود. اینها پیروان امام حسین هستند پیروان حضرت زهرا و حضرت زینب هستند. در خودمان چقدر خواهر شهید مادر شهید همسر شهید قدرتمند فقط به خاطر این که خدا را پیش خودشان احساس می کردند. احساس نمی کردند با مردن کسی و از دست دادن کسی تنها هستند و در دنیا به اخر رسیده. و همه چیز تمام شده.
سراسیمه آمده در جنگ احد دنبال پیامبر می کرده، رسول الله، زن، رسول الله چی شد؟ فلانی شوهرم کشته شد بابا من می گویم پیغمبر چی شد؟ پیغمبر کجاست؟ می گویند جلو. می دود می رود آنجا. می گویند رسول الله را دیدید پسرت هم کشته شده می گوید من رسول الله را می گویم رسول الله چطور است؟ اصلا ککش هم نمی گزد که پسرش کشته شده. آدم موحد می گوید انّ معی ربی. معتقد نیست که شوهرش بابایش روزی اش را می دهند. از هیچ انسانی نباید بترسی از دست دادن هیچ کسی نباید اضطراب بیاید سراغت چون خدا هست. مهربانتر از هزار تا پدر و مادر شوهر و زن و بچه با تو هست. امام زمان هست همه ی اینها با تو اند.
ما میلیارد ها برابر آنچه در زمین داریم کسانی را داریم که پشتیبان ما هستند با ما هستند. فرشته ها با ما هستند همراه ما هستند از چی بترسیم. چرا نگران باشیم. چرا از تنها ماندن بترسیم و غصه بگیرد مان. اگر دین داریم و ایمان داریم باید نترسیم. این غصه خوردن ها و افسوس خوردن ها و ترسیدن ها مال این هست که دین ندارید اگر شکست خوردی ضربه خوردی ورشکست شدی تو کار اقتصادی، یا در کنکور قبول نشدی. یا مثلا فلان کس مرد، یا در فلان جا فلان حادثه اتفاق افتاد. دین نداری اگر اضطراب برت دارد و بترسی خوب این نه راههای خدا خیلی باز است راه خدا باز است هزار راه دیگر کمک آدم می کند. و حتی از راهی که حتی حسابش هم نمی کنی اصلا به حساب نمی آوری از همان ها که به حساب نمی آوری کمکت می کند.
این توجه به حق این طوری است که اگر آدم دعا هم بکند دعایش به جایی می رسد. یعنی متوجه هست دارد چی می گوید در روایت داریم چرا دعا ها به اجابت نمی رسد. فرمود چون شما نمی فهمید دارید از کی می خواهید یعنی شما نمی شناسید کی را دارید صدا می کنید. واقعا. گنگید گیجید. نسبت به آنی که می خواهید صدایش کنید حتی نعوذ بالله در وجود خودش هم چی دارید شما شک دارید.
تو حتمی کردی برای خودت وجودش را که حالا از او چیزی می خواهی. یعنی تردید برتان نمی دارد به یقین رسیدی که می خواهی محکم شده دلت نسبت به اینکه هست؟ خوب این بی معرفتی است این نفهمیدن این قرب، احساس نکردن شهود نکردن این قرب، باعث می شود دعا ها هم به اجابت نرسد. چون اصلا ما در واقع دعا نمی کنیم. دعا یعنی درخواست دیگر. درخواست یعنی من طرفم را می بینم می دانم به من نزدیک است حرفهایم را می شنود نگاه کنید امیرالمومنین علیه السلام اتقرب الیک بسعته رحمتک. خدایا به رحمت وسیع تو به سوی تو تقرب می جویم. رحمتی که وسعت کل شی ای کاش فرصت بود من تکه به تکه اینها را توضیح می دادم برای تان. خیلی جذاب است این قسمتها. اما در شرح دعا نستیم. انشاءالله برسیم به شرح دعا این قسمت ها را می رسیم.
رحمتی که وسعت کل شی این رحمت تو هیچ چیز در عالم نیست که در دایره ی رحمت تو نباشد مشمول رحمت تو نباشد. وقد تری یا رب مکانی. خدایا تو مکان من را می بینی تو موقعیت من را می بینی. و تطلع علی ضمیری به ضمیر من، تعلم سری، به ضمیر من آگاهی. سر من را می دانی. باطن من را می دانی چی هست.
گاهی وقت ها انسان، این را یک چیزی به شما بگویم گاهی وقت ها انسان سری دارد که خودش هم نمی فهمد سر خیلی مخفی تر هست. یعنی وقتی به درون خودش مراجعه می کند اولین لایه ی از درون خودش را که نگاه می کند می گوید من اهل بیت را دوست دارم من خدا را قبول دارم. من آدم خوبی هستم. آدم راستگویی هستم توجه کردید ولی خدا با این لایه درونی تو کاری ندارد، با چی کار دارد؟ یک لایه ی زیرین. آن لایه هم شک دارد هم قبول ندارد هم بدجنسی درش هست هم اگر گیر کند هر غلطی می کند هر غلطی می کند توجه فرمودید.
آن لایه درونی خیلی مهم است. خدا سرّ را هم می داند. یعنی گاهی وقت ها حضرت به ابن ملجم می گفت که تو من را می کشی، تو مواظب باش این طوری نکنی. آن طوری نکنی. می گفت کی؟ من! بعد حضرت امیرالمومنین دارد سخنرانی می کند می گوید سلونی قبل ان تفقدونی بپرسید از من قبل از اینکه من را از دست بدهید از هر چی می خواهید بپرسید من به راههای آسمان آگاه تر هستم تا راههای زمین. بعد آن سعد بن ابی وقاص می گوید بگو ببینم من چند تا ریش در صورتم هست؟ احمق! یک آدم بسیار جاه طلب که ادعا می کرد که این بخاطر جنگهایی که کرده برای خودش هم یک حق هایی قائل بود در خلافت. حضرت می گوید همین که به تو بگویم که زیر هر ریش تو شیطانهایی زیادی هست و تو در خانه ات یک پسری داری کسی را داری که حسین من را می کشد. اصلا عمر سعد خیلی وقتها همه شنیده بودند این سخنرانی را از حضرت علی علیه السلام، مردم عمر سعد را می دیدند به او می گفتند این تو بالاخره قاتل حسین هستی تو چنینی تو چنانی. خودش قبول داشت این را؟ بله؟ قبول نداشت ولی رسید به این مرحله حتی یادش انداختن که این است ها اگر می توانی کنار بکش خودت را. آن لحظه که می شود آدم نمی تواند خودش را بکشد کنار چون باطنش می آید بالا باطنش با اختیار هم عمل می کند.
ما ها خیلی وقتها می رویم به خدا یک چیزی عرضه می کنیم یک قول هایی می دهیم به خدا اطمینان می دهیم خدایا من این هستم دوستت دارم فدات شوم می میرم برایت نمی دانم چنینم، چنانم فردا یک امتحان می گیرد می بینم نه، آنی که فکر می کردیم نیستیم.راحت حرام انجام می دهیم راحت. عرض کنم خدمت تان که هر غلطی که دل مان بخواهد می کنیم آن باطن خیلی مهم است. می گوید خدایا تو ریز ترین، درونی ترین لایه های درونی من را به او مطلع هستی. درونی ترین لایه ها.
شما فکر می کنید کسانی که با امام بودند یا در زندانهای شاه شکنجه شده بودن. لانه جاسوسی را تسخیر کرده بودند، بعدا بروند جاسوس بشوند خودشان. جاسوس آمریکا بشوند. یعنی اگر 20 سال پیش به آن می گفتی: شما که الان لانه جاسوسی را گرفتید این طوری دارید فحش می دهید به آمریکا با این کینه، یک روزی خودت جاسوس آمریکا می شوی قبول می کردند؟ نه.
مهدی هاشمی معدوم، میگفت: من وقتی رسیدم خدمت امام، امام همه ی درون من را خوب دید و خوب هم تشخیص داد من چه جنایتکاری هستم. ولی آقا منتظری چون ساده لوح بود زود گولش زدیم ولی امام خوب تشخیص داد. مراقب یک وقتها بودند خیلی از این آقایان را گول زده بودند. وقتی خدمت امام رسید در نجف امام خوب گفت اول یک چند روزی برای من صحبت کردند بعدا آخر حرف من به آنها گفتم که اگر من، یک حرفی زده بود، بعد در زمین انقلاب اینها شروع کردند با امام ارتباط برقرار کردند و یادم است اینها همیشه نامه که می نوشتند می نوشتند به نام خلق به نام خدا و به نام خلق قهرمان. شرک بود دیگر به نام خدا دیگر به نام خلق که ندارد. برای امام نامه نوشته بودند، نوشته بودند بسم الله الرحمن الرحیم. یعنی اولین نامه ای که نوشتن فقط این نامه را برداشته بودند بسم الله الرحمن الرحیم نوشته بودند فرستاده بودند، بعد رفته بودند پیش امام یک همچین حرفی زدم. امام آمد گفت که اگر من ذره ای احتمال بدهم که شما آدمهای درست و سالمی هستید احتمال بدهم حتی! خودم می آمدم پیش شما.
ما ها خیلی ادعا داریم اما باطن مان سرّ مان یک چیز هایی هست که نمود نمی کند. خدا کند خدا آنها را برملا نکند. و لا یخفی علیک امری. هیچ یک از کار های من بر تو مخفی نیست. و انت اقرب الیّ من حبل الورید تو از رگ گردن هم به من نزدیکتر هستی. خوب بس است برای این مقدار کافی است انشآءالله جلسه بعد یک مقدار.جلسه بعد چند تا خطبه است چند تکه از خطبات حضرت هست در این رابطه، یک مقدار شاید قوی تر و مهم تر از بحث امروز مان باشد در رابطه با نزدیکی خداوند تبارک و تعالی به انسان.
در باره شیطان قبلا توضیح دادیم فرمودند که اگر خداوند معدن نور و شادی آرامش هست چرا این وجود که اینقدر به ما احاطه دارد شیطان نیز گاهی اوقات بر ما احاطه دارد؟ شیطان را توضیح دادیم. شیطان بدون اذن ما به ما نزدیک نمی شود، این را یادتان باشد در واقع شیطان کسی هست که با زمینه سازی خودمان برای اغوای خودمان می آید. بعد هم توضیح دادیم شیطان جز نعمتهای الهی است و در مجموعه ی نظام ربوبی الهی نقش مهمی را در رشد انسانها بازی می کند، شیطان شر نیست نعمت خداوند تبارک و تعالی هست به خاطر ما هم هست یعنی به افتخار ما هم هست که شیطان، شیطانی می کند اگر شیطان نباشد هیچ کس نمی تواند تقرب به حق تعالی پیدا کند. مثل بلا ها. مثل مصیبتهاست که انسان با اینها می تواند رشد کند بنابراین شیطان خیر هست شر نیست. شیطان مثل خورشید، که هم خیر هم شر است. شر این هست که با آن رابطه برقرار کنی پوستت را می سوزاند، کورت می کند، عرض کنم خیرش این هست که این همه نعمت می دهد.
شیطان مثل آب می ماند، اگر بدون حساب، کتاب بروی خفه ات می کند، اما اگر وارد باشی کمکت می کند و سواری به تو می دهد و لذت به تو می دهد. شیطان مثل آتش می ماند که اگر مثل برق می ماند، که اگر از او درست استفاده کردی. روشنایی می دهد به شما گرما می دهد به شما. اگر بلد نباشی از او خوب استفاده کنی می سوزاند تو را. خشکت می کند. بنابراین شیطان جز این نظام ربوبی الهی هست و باید هم باشد. بله اولیا هم این طوری هستند نسبت به ما. اولیا الهی هم به ما نزدیک هستند و در درون ما هم احاطه دارند احاطه به ما دارند.
هر دو، هم باید ترس از خدا باشد، ترس از مکر الهی باید باشد، ترس از خدا نه اینکه خدا خودش ترسناک هست، بلکه ترس از اینکه با خدا بد رفتار کنی. یا با بندگان خدا بدرفتار کنی این باید بگویم از خودمان در واقع، یادتان باشد یک فرمول بدهم به شما، هر وقت بگوییم ترس از خدا یعنی ترس از کی؟ ترس از ناخودمان. از طبیعت مان، این را یادتان باشد والا خدا ترس ندارد. ترس از خود، یعنی با ناخودت یک کاری کنی که خداوند در نظام علّی و معلولی برایش انتقام قرار داده، برایش فرمول هایی قرار داده که بازتابش به خودت بر می گردد. آن خشیّتی که می گویند از خدا، غیر از ترس از خدا، یک بخشی داریم خشیت از حق تعالی، نسبت به حق تعالی، آن حالتی هست که از ادراک عظمت خداوند تبارک و تعالی پیش می آید.
نه نوشته اگر پدر و مادر اجازه دهند که با پای پیاده به مشهد مقدس به حرم امام رضا علیه السلام برویم از نظر های دیگر اشکال ندارد نه توان بدنی داشته باشید. بعد هم گروهی باشد گروهش هم مطمئن باشد دقت می کنید نه اینکه هوسی مثلا 10 نفر تصمیم گرفتن بیاید شروع کنیم برویم. حالا نه کار کار شناسی کردن تو این زمینه نه چیزی. راه بیفتیم برویم. حالا مثلا ده بیست نفر پیاده برویم مشهد. این 900 کیلومتر مسافت را باید با کار کارشناسی بروید. یعنی باید بدانید که نحوه حرکت تان چی جوری. سرعت تان، باید چقدر باشد کجا باید استراحت کنید کجا شبها باید بخوابید. غذا چی ببرید لباس چی جوری ببرید. بی حساب کتاب راه بیفتید بروید هر بلایی سر تان بیاید خودتان مقصر هستید. اگر با حساب کتاب هست کار کارشناسی شده روی نحوه ی پیاده روی. هیچ اشکالی ندارد.
چطوری می شود انسان در حالت بیداری به خواب رود و خواب ببیند؟ خوب همه هم که همین جوری هستیم اول بیداریم بعد می رویم خواب دیگر. مگر شما این جوری نیستید خودتان؟ این کسی که سوال نوشته؟ این کسی که سوال نوشته مگر خودش اول بیدار نیست بعد چی می شود؟ بعد می رود خواب. بعد از اینکه خواب رفت چی می بیند خواب می بیند همه مان مثل همه ی آدمها از اول خلقت همین جوری رفتن دیگر. این چه جوری هست که دیگر ندارد که شاید منظورش این بوده که فکر کرده من گفتم من در عین حالی که بیدارم خوابیدم و خواب دیدم نه این جوری که نمی شود که انسان دارد حرف می زند در یک لحظه خوابش می برد در یک لحظه خوابش می برد. حالا نمی دانم چی بگویم برای بچه ها، یکی از عملیات ها، خیلی مسیر زیادی ما پیاده رفته بودیم. عملیاتها هم خورده بوده به شکست. دستور رسیده بود که برگردید خدا رحمت کند حاج همت را فرمودند برگردید همه فرار کنند برگردند. ما هم داشتیم می آمدیم بعد خواب مان گرفته بود دشمن هم برای اینکه ما را گرفتار کند هی منور می زد که قشنگ می دید ما را و در فضا حالا یا شلیک می کرد یا مثلا حمله می کرد یک ما را بگیرند. باور بفرمایید این وقتی منور می زد ما باید می خوابیدیم که زیاد معلوم نباشیم خدا شاهد است من، خیلی از بچه همین طوری بودند همین که خیز می رفتیم خرّ و خرّ مان بلند می شد یعنی از بس خسته بودیم. یعنی همین طور که تا می افتادیم می خوابیدیم. به همین سرعت، به همین سرعت که بچه ها به زور با لگد بیدار می کردند آنهایی که بیدار بودند.
من یادم هست چند بار خوابیدم. چند بار. با خلاصه ضربه پوتین بچه ها بلند می شدیم یک مقدار می رفتیم دو باره تا مثلا خمپاره ای می آمد، منوری می آمد ما می افتادیم خواب مان می برد. یک تعداد زیادی از بچه ها همین طوری اسیر شدند یعنی در خواب آمدند بردن شان دشمن. یعنی نمی توانست بلند شود اصلا. هر چی تکان می دادی اصلا متوجه نمی شد خواب خواب بود. وقتی غلبه کند ما در راهپیمایی که شبانه می خوابیدیم یعنی همین طوری که داشتیم راه می رفتیم بدن مان راه می رفت چشم های مان خواب بود خواب هم می دیدیم.
این جوری بود. سی کیلومتر مثلا باید در برف پیاده می رفتی شب. اصلا وضعیت خیلی سختی، خوب. برای شما ها هم این اتفاق افتاده.
تعدادی از عزیزانی که کلاس استاد مجاهدی شرکت کردند ما پشت کارت های شان هم نوشتند که بیایند برنامه بگیرند، برنامه ی خالی شان دست خانم کاشانی هست برادر ها هم همین طور از آقای ورکیانی بگیرند. پر کنند تا برنامه ریزی بشود خودشان را بتوانند همزمان با کلاس انشاءالله برسانند این را فراموش نکنند.
الحمدلله رب العالمین و صلی الله علی محمد و آله الطاهرین.