بزرگترین خطری که جامعه جهانی را تهدید میکرد را خوب دید و برای برطرف کردنش قیام کرد. در قرآن کریم، خداوند تبارک و تعالی به پیامبر (صلیالله علیه و آله) میفرماید: «قُلْ إِنَّمَا أَعِظُكُم بِوَاحِدَةٍ أَن تَقُومُواْ لِلَّهِ مَثْنىَ وَ فُرَادَى ثُمَّ تَتَفَكَّرُواْ؛ بگو: شما را تنها به يك چيز اندرز مىدهم، و آن اينكه: دو نفر دو نفر يا يك نفر يك نفر براى خدا قيام كنيد، سپس بينديشيد...» خیلی این حرف تکان دهنده است. ای پیامبر، بگو یادتان هست گفتیم بعد از هر قل، شاه کلید است، به مردم بگو، من شما را فقط یک موعظه میکنم، قرآن سراسرش موعظه است، ولی خدا میگوید این حرف یک چیز خاصی است، این که برای خدا دو نفری یا یک نفری اهل قیام باشید. یک چیزی به شما بگویم، فکر کنید امشب میروید خانه، آقا امام زمان (علیهالسلام) میآید در خانه شما را میزند، بهت میگوید فردا ساعت فلان، فلان جا باش، میخواهم ببرمت معراج پیش خود خدا. آنجا هر حرفی داری به خدا بزن. به خدا چه میگویی؟ میگویی خدایا یک فرمول، هزار جور عبادت و کار نه، یک فرمول به من بده که اگر آن را رعایت کنم مقربترین بنده به تو باشم، هم ردیف بقیه معصومین میخواهم باشم. خدا میگوید وقتی رفتی روی زمین برگشتی برای من اهل قیام باش. قمار کنید با خدا. بگو گور پدر این دنیا، عمرش و جوانیش را، حضرت فرمود: «إنَّ اللّه يُحِبُّ الشّابَّ الَّذى يُفنى شَبابَهُ فى طاعَةِ اللّه؛ خداوند جوانى كه جوانىاش را در اطاعت از او بگذراند دوست دارد» خداوند جوانی را که جوانی نمیکند دوست دارد، جوانی که همه جوانیش را میریزد پای خود خدا. آدمها بالاخره در عمرشان یک رفیقی دارند، هرکس هم در این رفاقتش قمار میکند، من هم خیلی خوشم میآید، از این رفاقتهای لاتها و اراذل اوباش را دیدهاید؟ خیلی هایشان رفاقت های خوبی دارند، طرف به خاطر رفیقش قمه میکشد و میزند و میخورد و کشته میشود. میگوید فدای رفیقم. میبیند رفیقش در دردسر افتاده دارد کشته میشود، میرود میگوید من کشتم، مرا اعدام کنید، یک کسی شعورش برسد، بگوید خدایا من تو را میخواهم به عنوان رفیق، در جوشن کبیر میخوانیم: «يَا رَفِيقَ مَنْ لَا رَفِيقَ لَه؛ ای رفیق هرکسی که رفیقی ندارد» من میخواهم با تو معامله کنم خدایا. بالاخره هرکسی رفیقی دارد، با این رفیق حال میکند، خدایا من نه با بهشتت کار دارم نه با جهنمت، من را از جهنمت نترسان، رفیق شویم با هم، میخواهم این جوانی را هرچه هست، خدا رحمت کند این لاتهای جبهه، اطلاعات عملیات بودیم، همه از این لاتهای خیلی خوب بودند، میگفت آقا شجاعی، این خدا، 5 لیتر خون به ما داده، این 5 لیتر هم فدای امام حسین. بعد یک روزی گفت آقا شجاعی، این خونها دارد کم میشود، جون تو انقدر چایی خوردیم به جای خون چایی در رگهایمان است، راست هم میگفت و رفت شهید شد. خدا رحمتش کند. کسی به خدا بگوید خدایا چی است این هیجانات؟ این مستیها و اوهام دنیا چی هستند؟ هیجان زندگی کردن، هیجان وجود داشتن،
به عشق کوش که تا در دل تو ره نکند/ نه ماجرای وجودی نه وحشت عدمی.
ماجرای وجود خیلیها را اذیت میکند، خیلیها دوست دارند در این دنیا وجود داشته باشند و بقیه بهشان توجه کنند. بعضیها به خدا میگویند خدایا فدای تو، نمیخواهم وجود داشته باشم، نه از عدم میترسم، نه عاشق وجودم. آدم تا عاشق نشده باشد، حتی یک جنس مخالف، نمیفهمد که وقتی آدم عاشق میشود چه جوری خودش را فراموش میکند و فقط طرف مقابلش را میبیند، وقتی عاشقش شد دیگر خودی ندارد در مقابل او، هرچه او بگوید و هرچه او بخواهد. یک کسی به خدا بگوید، یا امام زمان، خدا گاهی وقت ها میداند تو نمیتوانی خوب ببینیش، درکش سخت است، تجلی کرده خودش را در یک آدم که اگر گمش کردی، حس داشته باشد، شکل داشته باشد، بدن داشته باشد آن هم آقا امام زمان علیهالسلام. یک کسی بگوید آقا جوانیم به فدایت، چقدر کیف میکنم این جوانان لخت میشوند سینه میزنند بعد دروغ میگویند، دروغشان هم قشنگ است، میخوانند جوانی من به فدایت حسین جان، ولی این دورغ ها راست میشوند یک زمانی. همه این هایی که راست گفتند یک زمانی دروغ میگفتند، مثل لا اله الا الله، آدم اولش دروغ میگوید که هیچ معشوقی جز خدا ندارم، ولی بعد یواش یواش راست میشود. یک دفعه میبیند که عاشق شده است.
چه خوش صید دلم کردی، بنازم چشم مستت را، که کس مرغان وحشی را از این خوشتر نمیگیرد.
یک دفعه آدم عاشق میشود. خیلی دلش را سنگ کرده بود و به دلش فشار آورده بود که عاشق نشود، معشوقهای دیگر هم بودند ولی میبینی عاشق شد. به خدا بگوید خدایا این جوانیم فدای تو و امام حسین، شرمم میآید در دنیا جور دیگری زندگی کنم، شرمم میآید از خانه شما بروم بیرون، شرمم میآید جوری زندگی کنم که با عضویتم در خانواده شما، به عنوان بچه فاطمه زهرا منافات داشته باشد، خانم شما مادر ما باش، ما هم به عنوان پسرت در دنیا زندگی میکنیم، یک جوانی میگوید یک ننه دارم اینجوری است، مریض است، بابایم اینجوری است، با اینها تعلق دارم باید با اینها زندگی کنم، یکی هم میگوید ما مادری داریم پهلو شکسته است، سیلی خورده است، کتک خورده است، بچهاش سقط شده، با ما کار دارد این مادر، یک بابایی داریم به نام امام زمان 1170 سال است که در بیابان ها آواره است. پدر و مادرم هستند، باید با اینها زندگی کنم، نمیتوانم بی قید باشم، مثل بچه هایی که مادر و پدر خود را میگذارند خانه سالمندان و سالی یک بار سر میزنند، نه فاطمه زهرا، امام زمان من میخواهم مثل شما باشم، ما در مؤسسه از این حرفهایی که به شما میزنیم، به آنها هم میزنیم، بعضیها داغ میشوند میگویند آقا بگو من چه کنم، بیا این هم فرم که پر کردم، انقدر هم وقت دارم، میآیم برای امام زمان (علیهالسلام)، به یک ماه هم نمیکشد، بعدش فرار. قمارباز نیست، مثل کسی که میخواهند خالکوبی کنند، سوزن اول را که زد، دادش رفت هوا. درد دارد، ادعا تا عمل خیلی فرق دارد.
الا یا ایها الساقی ادر کاساً و ناولها.
این خاصیت عشق است، غیر از نیاز است، آدم گاهی وقتها یک نفر را دوست دارد و میخواهد باهاش باشد، جون بهش نیاز دارد، از دریچه خودش به طرف مقابل نگاه میکند، ولی یک موقع است نه عاشقش است، و خود طرف را به خاطر خودش میخواهد نه به خاطر خود طرف، به خاطر وجود او میخواهد. میگوید خانم، آقا من دوستتان دارم. خاصیت عشق این است که اولش وقتی میگوید عاشقتم، راحت نشان میدهد عشق و عاشقی، ولی وقتی میروی، مشکلها افتاد. مشکلش این است که باید از کمالات جمادی و نباتی و حیوانی بگذری، خیلی وقتها از کمالات عقلی و علمیهم بگذری، خدا حفظ کند آیتالله جوادی آملی را که فرمود جهاد اکبر جهاد با علم است، همان کاری که آقای ایوق کرد، میتوانست بگوید مرجع تقلید میخواهم بشوم، این شهوت عقلی است، هرکسی نمیتواند باهاش مقابله کند، جهاد اکبر یعنی دانشجویی که ترم آخر پزشکیش در آمریکاست، سه ماه تعطیلیش را میآید میرود جبهه شهید میشود، میتوانست بعدش بیاید ایران بگوید من دکترا از آمریکا دارم، و دکان باز کند. ولی گفت این حرفها کیلو چند است. «وَ أَنْ يُثَبِّتَ لِي عِنْدَكُمْ قَدَمَ صِدْقٍ؛ و جايگاهم را نزد شما استوار بدارد» راست بگوییم. بگوید هستم، اگر میگوید من روزی دو ساعت میآیم، عشق بکندش روزی چهار ساعت. بعد شبها یواش یواش خوابش هم بگیرد، به خاطر معشوقش بیداری بکشد. معشوق به خوابش میآید. شبها در خوابش هم فکر کند به صالح معشوقش. دغدغههای معشوق و توقعات معشوق و دل مشغولی هی معشوق، به این ها فکر کند، آدم فقط همینجوری آدم میشود. تا عاشق نشوی آدم نمیشوی،
عاشق شو ورنه روزی کار جهان سرآید/ ناخوانده نقش معشوق از کارگاه هستی.
والله قسم روز قیامت فاطمه زهرا(سلامالله علیها) به ما بخندد و بگوید بیا برو بهشت، وقتی به قلبت نگاه میکند و میبیند که با ایشان یا با امام زمان رابطه عشق و عاشقی نداشتم، خودت از خجالت میمیری، مرده شور بهشت را ببرند. که با مزدوری به دست بیاید نه با عاشقی. یک روزی روبرو میشوی، میبینی که این ها خیلی بهت میخندند، خیلی بهت لطف میکنند میگویند بروید در بهشت، ولی آدم میفهمد نه با این ها زندگی نکرده اصلا. رفیق نبوده. حالا که من میخواهم خودم را فدای شما کنم، رفتم پیش خدا خصوصی، گفتم میخواهم برگردم زمین، یک اسم اعظم به من بده که رفتم روی زمین، همیشه شاد و خرم و خندان و آرام و مطمئن باشم که دارم درست زندگی میکنم، خدا میگوید اگر میخواهی این کار را بکنی، پایین رفتی، یک چیز بیشتر بهت نمیگویم. «أَن تَقُومُواْ لِلَّهِ مَثْنىَ وَ فُرَادَى» به خاطر من اهل قیام باش، پرچم من باش. روح جهاد داشته باش. روح انتقام از مادرت فاطمه زهرا را داشته باش. روح انتقام سیدالشهداء را داشته باش، نگذار امام زمانت تنهایی بکشد، اگر همه ولش میکنند، تو برو پیشش، 1172 سال در خانه سالمندان است، بدتر از خانه سالمندان، در آنجا آدم چهارتا پیر و پاتال دوروبرش هستند، او تنهای تنهاست. اهل قیام باشید. کمرتان را سفت ببندید. اگر اهل قیام باشی، باید در این خانواده باشی بعد اهل قیام باشی. تعلق به این خانواده داشته باشی، قیام برای آنان بکنی. وقتی میخواهی تعلق به آن خانواده داشته باشی فقط ارزشهای آن خانواده را قبول داری، ملاکها و ارزشهای آن خانواده نه هیچ کس دیگر. چقدر زیباست، امام هادی (علیهالسلام) تمام حرفهای عاشقانه یک دل با معشوق را تنظیم کرده، عجب دلی میبرد این امام هادی (علیهالسلام)، میگوید وقتی پیش ما میآیید، میدانم دلت چه میخواهد، برای همین مثل این بچه هایی که بابا ننه شان را بعد از مدتی پیدا کرده اند دستان ما را بگیرید و بگویید «فَمَعَكُمْ مَعَكُمْ لَا مَعَ غَيْرِكُم» آقا تو رو خدا قسمتان میدهم مرا جای دیگر نفرستید، پیش خودتان باشم، هیچ معشوقی دل مرا نبرد، دوست ندارم خودفروش باشم، هرزه و هرجایی باشم، در خانه خودتان باشم، آقا در این جهنم دنیا ما را ول نکنید، ما میخواهیم فقط قلاده عشق شما روی گردنمان باشد. میخواهیم پلاک عشق شما را به گردنمان بیندازیم. هرجا میروید ما را هم ببرید. ما را بیامام ول نکنید. ما از ولگردی آسیب دیدهایم، از هرجایی بودن آسیب دیدهایم، در دعای مناجات شعبانی داریم، « إِلَهِي وَ قَدْ أَفْنَيْتُ عُمُرِي فِي شِرَّةِ السَّهْوِ عَنْكَ وَ أَبْلَيْتُ شَبَابِي فِي سَكْرَةِ التَّبَاعُدِ مِنْكَ؛ خدايا عمرم را در آزمندى غفلت از تو نابود ساختم، و جوانی ام را در مستى دورى از تو پير نمودم.» در غفلت حریصانهای که از تو داشتم، یعنی خوشم میآمد به تو فکر نکنم، سرم را به چیزهای دیگر گرم کنم، با آدمهای دیگر، با تلویزیون، با فیلم، با هنر، با این و آن و همینطور.
دل به این و آن مده ای بوالهوس/ دل به آن ده کان دلت داده ست و بس.
ما به خدا دیگر از این هرزگی خسته شدیم. دیگر دوست نداریم جوانیمان جای دیگر بگذرد. جوانیمان که گذشت، در حق ما بزرگواری کنیم، پیر شدیم، قسمت اعظم عمرمان گذشته، ما پلاسیدهها را هم بخرید. خدا حاج حسن را رحمت کند. پیرمردی بود. یک موقعی درد و دل میکرد، کاسب بود پولدار بود، یک مغازه بزرگ داشتم یک دختر بچه کوچولو هرروز میآمد چهارقران پول به من میداد و میگفت یک کمپوت به من بده، گفتم دختر نمیشود کمپوت بیشتر از این هاست، دوباره چند روز دیگر چهارقران میگذاشت رویش به من میگفت یک کمپوت بده، یک هفته آمد پول را جور کرد و گفتم چیه تو هرروز میآیی کمپوت میخواهی؟ گفت: میخواهم جبهه بفرستم. گفت من دیگر مردم از حرف این بچه. تا آن موقع نه جنگ رفتم، نه جبهه رفتم، این دختر کشت مرا. گفت کرکره مغازه را کشیدم پایین و آمدم که آمدم. خدا رحمتش کند، انقدر بود که شهید شد. ولی خوش به حال جوان که از جوانی عشق بازی کند، فصل عشق بازی جوانیست عزیز من. پیر که شدی بیفتی به عشق بازی یک مقدار یخ است. بعضی ها این حرف ها را میفهمند ولی مخصوصاً گذاشته اند پیر شوند بعد جوانی را در پیری شروع کنند، میگویند بگذار جوانیمان را در دنیا بکنیم، آخرها میگذاریم برای عاشقی، ولی میترسم دیر شود. قبل از اینکه فرصت کنی به عاشقی، ناگهان بانگی برآمد خواجه مرد. دیر میشود. لذا آدم باید عجله کند در این کار.
عاشق شو ورنه روزی کار جهان سر آید/ تو دیگر به مقصودت نمیرسی.
مقصود از خلقت تو عاشقی بوده. کارگاه هستی راه افتاد که تو عاشق شوی، و تو نشدی و مردی. وقتی میگویم قیمت شما را قبول دارم «فَمَعَكُمْ مَعَكُم»، یعنی من تمام قیمتها و ارزشهایی که شما میگویید قبول دارم و هیچ چیز دیگر را قبول ندارم. این جاست که مسئله مهم الگو در زندگی مطرح میشود. آدمها به دو مجموعه ولایتی تقسیم میشوند: مجموعه ولایتی الله، مجموعه ولایتی شیطان. خارج از این نداریم. فطرتگراها تمام دلهره شان این است که یک موقع در حزب خدا اسمشان را ننویسند. لذا شما در دعای روز سه شنبه دارید، «اللَّهُمَّ اجْعَلْنِي مِنْ جُنْدِكَ فَإِنْ جُنْدَكَ هُمُ الْغَالِبُون»، خواسته است، عادتاً نخوانید، این را جدی و با اراده بگو. «وَ اجْعَلْنِي مِنْ أَوْلِيَائِكَ فَإِنَّ أَوْلِيَاءَكَ لا خَوْفٌ عَلَيْهِمْ وَ لا هُمْ يَحْزَنُونَ». من میخواهم دوستت باشم خدایا. گریه کن و بگو. دعای روز را عادی نخوانید. یک عده هم در مجموعه ولایتی شیطان هستند. روز قیامت خیلی با این که چه کردی کاری ندارند، اول تقسیمت میکنند، اولین تقسیم بندی روز قیامت، براساس نماز و روزه و خمس و زکات و این چیزها تقسیم نمیکنند، اولین تقسیمبندی روز قیامت از همان لحظهای که میمیری، عضو کدام حزب بودی، حزب الله یا حزب الشیطان، عزرائیل (علیهالسلام) میخواهد بیاید، اگر حزب اللهی بودی، یک جوری جانت را میگیرد، اگر عضو حزب الله نباشی با یک قیافه دیگر میآید، از موقع مردن داستان شروع میشود، بلکه از آن هم خیلی جلوتر. از همین الآن داستان شروع میشود، شما وقتی میروی حرم امام رضا، حرم عبدالعظیم، یک موقع است طبیعت گرا هستی و به این ها پناه بردی، آن ها میگویند این جزو ما نیست، ولی به ما پناه آورده باشد، کریم هستند راه میاندازند کار را، لذا مسیحی و یهودی و سیک و هندو میآیند در خانه اینها، راهشان میاندازد، ولی وقتی میروی حرم امام رضا، نگاه میکند اگر حزب اللهی باشی، یک جور دیگر باهات معامله میکند، نوع معامله ها فرق میکند. و تو نباید ناراحت شوی، خدا رحمت کند آقا میرزا اسماعیل را، چه مثال قشنگی میزد. میگفت: شب عروسی غذا کم میآید. صاحبخانه تو را صدا میکند میگوید تو از خودمانیم، بیاید کنار بایستید چون غذا کم است بقیه بخورند، این یک کلمه خیلی قشنگ است، ما خودی هستیم، شهوت غذا از بین میرود، ولی اگر آدم غریبه باشد، به غریبه ها غذا میدهد.امام صادق (علیهالسلام) میفرماید: «إِنَّ الْعَبْدَ لَيَدْعُو فَيَقُولُ اللَّهُ عَزَّ وَ جَلَّ لِلْمَلَكَيْنِ قَدِ اسْتَجَبْتُ لَهُ وَ لَكِنِ احْبِسُوهُ بِحَاجَتِهِ فَإِنِّي أُحِبُّ أَنْ أَسْمَعَ صَوْتَهُ وَ إِنَّ الْعَبْدَ لَيَدْعُو فَيَقُولُ اللَّهُ تَبَارَكَ وَ تَعَالَى عَجِّلُوا لَهُ حَاجَتَهُ فَإِنِّي أُبْغِضُ صَوْتَهُ؛ هر آينه بنده دعا مى كند و خداوند عزوجل به دو فرشته مى فرمايد: من دعاى او را مستجاب كردم اما حاجتش را نگه داريد، زيرا دوست دارم صداى او را بشنوم و همانا بنده دعا مىكند و خداوند تبارك و تعالى مىفرمايد: زود خواسته اش را برآوريد كه من خوش ندارم صداى او را بشنوم» خدا میگوید یک موقع یک خودی از من خواستهای دارد میگویم عجب صدای قشنگی دارد، خواستهاش را بهش ندهید، بلکه به خاطر این خواسته بیشتر به ما سر بزند، یک نفر میآید انقدر از صدایش بدش میآید خدا میگوید ملائکه زود بدهید برود. یک موقعی کار راه انداختن خوب هم نیست. امام حسین (علیهالسلام) شفا داد، امام رضا (علیهالسلام) شفا داد، همیشه شفا دادن علامت خوبی هم نیست، یک موقعی شفا نداد با سرطان مرد، قشنگ است، کارش دارند معطلش کردند،
اگر با دیگرانش بود میلی/ چرا ظرف مرا بشکست لیلی.
نوع معامله ها فرق میکند با حزب اللهی و غیر حزب اللهی. به امیرالمؤمنین (علیهالسلام) عرض کرد: آقا من دوستت دارم. پس حاضر شو برای بلا. اگر دوستم داری شمشیر باید دستت بگیری. خدا رحمت کند امام را، فرمود تنها کسانی تا پایان راه با ما هستند که طعم فقر و محرومیت را چشیده باشند، از اول انقلاب داستان شروع شد، خیلی ها این وسط پیاده شدند و رفتند، جنگیدند 7 سال، 8 سال، بعد پیاده شدند، رفتند اسیر شدند آمدند بعد پیاده شدند، یک عده هم نه جنگ بودند نه جبهه، بعد جنگ سوار شدند، خوش به حال آنها، یک عده سال ها زندان و شکنجه و مبارزه، بعد پیاده شدند، الگو خیلی مهم است. حساب میکنند که کی فرمانده ات بوده، با خودت خیلی کاری ندارند، قیامت سوت میزنند آقا امام زمانیها آن طرف، حزب شیطانیها این طرف، سربازان امام زمان بروند سمت لشکرش، چه مزه ای دارد، چه کیفی دارد، یک مارک نورانی بزنند به سینه و پیشانی آدم، بگویند سرباز امام زمانی، برو آن طرف، اصلا این هم نه، با مرکب نور میبرند یک جا نگهت میدارند. میگویند بفرمایید اینجا. کی جرئت دارد کسی برود در لشکر امام زمان (علیهالسلام)، حساب کتاب ازش بکشند؟ یا پروندهاش را باز کنند؟ شخصیتها یک جایی میروند گاردهایشان با اسلحه میروند؟ امام زمان (علیهالسلام) میگوید این یک عمر با من بوده، الآن بگذارم ازش حساب کتاب بکشید؟ کی جرئت میکند حساب بکشد از رفیق امام زمان. حساب کتاب مال خودی ها نیست. مال غریبههاست. محرمان یک جور دیگر میروند. خدا کند آدم محرم شود. محرم این خانواده شود. محرم این خانواده شود یعنی جزو اسرار شود. آنجوری دیگر هیچ وقت در عمرش برای عضویت در این خانواده چرتکه نمیاندازد، میارزد نمیارزد نمیکند. در عشق بیکلگی است. آنانی که 8 سال رفتند جبهه فکر نمیکردند یک زمانی بعدا میآیند در شهر مسخرهشان میکنند میگویند تو درس نخواندی و دیپلم نداری و بی سواد ماندی، کاری نداشتند با این حرف ها. مبنا چه شد؟ مبنا این شد که تو فرماده ات کیست. لذا در بخش عبودیت که فرمود: «وَ مَا خَلَقْتُ الجِْنَّ وَ الْانسَ إِلَّا لِيَعْبُدُونِ؛ من جن و انس را نیافریدم مگر برای عبادت». عبادت برای چه بود؟ برای معرفت. حالا میگوید این عبادت تحت فرمان شیطان انجام شده، بله تو عبادت کردی ولی اسلامت آمریکایی بوده. بدون ولی فقیه عبادت کردی، بدون مبارزه با دشمنان امام زمان (علیهالسلام) عبادت کردی، نماز شب خواندی، زیارت عاشورا خواندی بدون امام زمان (علیهالسلام)، گفتند مرا بردند جهنم، بعد سالها جنگ گفتند بفرمایید جهنم بروید. گفتم برای چه، گفتند کوتاهی در حق امام زمانت کردی، بعد از این که 5 بار با شکم رفتم روی مین، بعد از آن همه عملیات، نه کم بوده. یک امام زنده گذاشتیم پیشتان، همه دنبال زندگی خودتان هستید، یک ساعت هم میخواهید برایش کار کنید در زندگیتان، هزارتا چرتکه میاندازید و اه و اوه میکنید، جیغ میزنید، به همین راحتی، امام زمان (علیهالسلام) مگر شوخی است؟ همه تجلی خداست در مردم، 1170 سال طرد شده، بعد ما این را طرد کردیم، حالا با بیحیایی میایستیم رو به قبله میگوییم «إِيَّاكَ نَعْبُدُ وَ إِيَّاكَ نَسْتَعِينُ * اهْدِنَا الصِّرَاطَ الْمُسْتَقِيمَ»، هی نماز بخوان، خیلی بد کاری کرده شیعه تا الآن. شیعه 1170 سال تجلی کامل خدا را طرد کرده و هنوز هم باهاش قهر است، میگوید نه عبادت چیست؟ حدیث را بخوانم، امام صادق (علیهالسلام) میفرمایند: «لَيْسَ الْعِبَادَةُ هِيَ السُّجُودَ وَ الرُّكُوعَ إِنَّمَا هِيَ طَاعَةُ الرِّجَالِ مَنْ أَطَاعَ الْمَخْلُوقَ فِي مَعْصِيَةِ الْخَالِقِ فَقَدْ عَبَدَهُ؛ عبادت به سجود و ركوع نيست ، بلكه به فرمانبرى از ديگران است؛ هركه فرمان آفريده اى را كه مخالفِ فرمان آفريدگار است ، اطاعت كند بى گمان او را عبادت كرده است» عبادت سجود و رکوع نیست، انمالعباده هی طاعه الرجال. عبادت این است که تو مطیع کدام ادم هستی، الگوی تو کیست تو عابد او هستی. لذا امام صادق فرمود: «مَنْ أَطَاعَ الْمَخْلُوقَ فِي مَعْصِيَةِ الْخَالِقِ فَقَدْ عَبَدَهُ؛ کسی که مطیع مخلوق خداست در معصیت خدا، عابد او مخلوق است» میگوید خدا گفته حجاب، حیا، میگوید شوهرم به من اینجوری گفته، تو باید اینجوری بیایی بیرون، شوهرت گفته؟ پس خدا چی؟ میگوید تو عابد شوهرت هستی، نه عابد خدا. یکی از این پادشاهان، یک وزیر کاردرست و مسلمان داشت، صبح اول وقت فرستاد دنبال وزیر که بیاید، وزیر داشت نماز میخواند، گفت فعلا میخواهم نمازم را بخوانم، بابا شاه گفته بیا، گفت نمازم را بخوانم میآیم، شاه معطل ماند و وزیر بعد رفت. خیلی عصبانی شد از دستش خلیفه، گفت شنیدم صدایت کردم ایستادی نماز خواندن، گفت من بنده ی خدا هستم اول، بعد چاکر شما هستم، اگر من در بندگی کم بگذارم در چاکری بیشتر کم میگذارم، خوشش آمد گفت: از این به بعد هم همین کار را کن. ما چاکر همه هستیم، بنده همه هم هستیم، چاکر خدا هم نیستیم ولی. کاش چاکر خدا بودیم لااقل، بنده طلب، فقط بنده این و آن هستیم، دیگر نمیتوانی بایستی اینطوری سر نماز بگویی «إِيَّاكَ نَعْبُدُ»، تو را میپرستیم و از تو کمک میجوییم اشتباه است، «نَعْبُدُ» یعنی فقط مطیع شما هستم، دستور از شما میگیریم، اینطوری نیست که دخترم را بی حجاب بار بیاورم، ماهواره و امکانت جهنمیدر خانه ام باشد، لقمهام حرام باشد، «إِيَّاكَ نَعْبُدُ» یعنی تو فرمول به من میدهی، من از هیچ کس تقلید نمیکنم، امام رضا (علیهالسلام) فرمود: وقتی میگویی بسم الله الرحمن الرحیم، یعنی خدایا علامت تو را زدم به خودم، قدیم ها وقتی گاو و گوسفند میخریدند داغ میگذاشتند رویشان که این گاو مال ماست، روی بنده ها هم داغ میگذاشتند اسم صاحبش را، امام رضا میگوید: «مَعْنَى قَوْلِ الْقَائِلِ بِسْمِ اللَّهِ أَيْ أَسِمُ عَلَى نَفْسِي سِمَةً مِنْ سِمَاتِ اللَّهِ عَزَّ وَ جَلَّ وَ هِيَ الْعِبَادَة؛ معناى گفته كسى كه بسماللّه مى گويد، يعنى نشانى از نشانه هاى خداوند را بر خود مى گذارم و آن عبادت است» وقتی میایستی جلوی خدا، میگویی بسم الله الرحمن الرحیم، یعنی خدایا داغ بندگیت را گذاشتم روی خودم، یعنی من واقعا با ارزش های تو کار میکنم. در همه کار، در تمام انتخاب ها، ارتباطات، رفتارها و افکارم، فقط تو. خیلی نماز میسازد آدم را. 5 بار بایستی جلوی خدا، روزی ده بار بهش بگویی: ایاک نعبد و ایاک نستعین. خدایا من دستوراتم را فقط از تو و معصومین میگیرم. الآن جوان هیئتی ماست، میرود در خانه اش کتاب های کریشنا مورتی است، کتاب های اوشو است، عرفان سرخپوستی میخواند، رمان کجا را میخواند، بهش میگویم عزیزم تاحال یک دور نهج البلاغه و صحیفه خواندی؟ نه. پیغمبر 50، 60 رمان از پیغمبر داریم، خواندی آن ها را؟ نه. رمان جبهه و جنگ شهیدان را خواندی؟ رمانهای زندگی آزاده ها را خواندی؟ رمان های پلیسی و تخیلی و جنایی و عاشقانه میخوانم. ویکتور هوگو، بینوایان را خواندم. میگوید آقا مقام معظم رهبری گفته خوب است، مقام معظم رهبری کارهای دیگرش را هم کرده و خوانده، تو به همینش چسبیدی؟ او قرآنش و تفسیرش و نهج البلاغهاش را خوانده میزان میزان است، حالا این را هم خوانده، داستان های دیگر، فیلم های دیگر، مجلات دیگر، علوم دیگر، این دروغگویی است، راست بگوییم. «إِيَّاكَ نَعْبُدُ» یعنی من با قرآن خیلی رفیقم، عاشق قرآنم.
یک خانمیآمده بود. برای معلمها کلاس داشتم، یک خانمیگیر میداد به من که استاد من عاشق عرفانم و میخواهم عرفان کار کنم، گفتم برو جدول برنامهریزی را پر کن، دیدم جدول را، برایش برنامه سبک نوشتم و دادم، که برای مبتدیها مینویسیم، فردایش آمد گفت استاد من 50 آیه باید بخوانم؟ گفتم چند دقیقه طول میکشد؟ نمیدانم. گفتم یک ربع. یک ربع نمیتوانی با خدا حرف بزنی؟ یک مهندسی هم امده بود آن هم همینطور، گفت استاد ما ده بار سوره حمد را میخوانیم میشود هفتادتا، بس نیست؟ میگوید میخواهم بروم عرفان کار کنم، دارد موهایش سفید میشود هنوز قرآن را نمیفهمد. نه آل یاسینی، نه ندبه ای، نه مناجاتی، نه حرمی، نه زیارتی، ادعاست، «إِيَّاكَ نَعْبُدُ» یعنی من الگو دارم، وقتی عکس حسین فهمیده را روی اسکناس هایمان میزنیم یعنی جوان ما باید حساب کار خودش را بکند،این الگوی من است، «أَنْعَمْتَ عَلَيْهِمْ» چه کسانی هستند؟ شهدا. یعنی حسین فهمیده الگوی ماست. از این 25 تا پیغمبری که در قرآن آمده چه میدانی زندگینامه شان را خواندی؟ از این چهارده معصوم چه میدانی؟ 200 صحفه کتاب خواندی راجع به یکی از این معصومین؟ «إِيَّاكَ نَعْبُدُ وَ إِيَّاكَ نَسْتَعِينُ» مسئولیت میآورد، امام فرمود عبادت، سجود و رکوع نیست، عبادت فقط طاعت مردان است. یعنی مرید کدام مردی؟ کدام مرد در زندگیت نقش دارد؟ مربیت کیست، عابد او هستی. اگر الهی است، عابد خدایی. ولی اگر الگوهایت از تلویزیون و ورزکاران و هنرپیشه ها و فلان کس بود، که تو هم با همان ها محشور میشوی. در مباحث سیاسی اجتماعی، این جزو معجزات کلام امام است، که چه کار کرده، فریاد میزند، رکوع و سجود نه، عبادت طاعت رجال است. ببین واقعا کی به تو خط میدهد؟ تو عاشق کی هستی؟ الگویت، خط فکریت را از کجا میگیری؟ با همان شخص محشور میشوی. گاهی وقتها یک نویسنده، یک ادیب، یک شاعر، یک ورزشکار، یک دانشمند از چهارده معصوم برایمان مقدس تر میشود. خدا هم میگوید با همان محشورت میکنم. این استثنا بردار نیست، قاعده است، خیلی جگر میخواهد، خیلی هم محبت میخواهد که انسان بایستد جلوی دوازده امام بگوید: «فَمَعَكُمْ مَعَكُمْ لَا مَعَ غَيْرِكُمْ». از اسم گذاری بچه ات معلوم است چه کاره ای، از نوع لباس پوشیدنت و آهنگی که برای موبایلت انتخاب کردی، معلوم است تحت طاعت کی هستی، از حجاب ناموست، از آرایش خانه ات، تابلوهای خانه ات، معلوم میشود. از نوع نگاهت به رشته تحصیلیت، از شغلت، از رفیقانت، از هوسهایت، از خوابهایت، از خیالاتت، خاطراتت، همه معلوم میشود تحت فرمان کی هستی و عابد کی هستی. از آرزوها و دغدغههای نهاییات، از لذت نهایی ات میتوانی بفهمیکجایی هستی. با عوض کردن ظاهر و ریش و پشم که مشکل حل نمیشود. با سینه زدن و مشکی پوشیدن و پرچم دست گرفتن مشکل حل نمیشود. خدا با قلبت کار دارد. «لَّا يُؤَاخِذُكُمُ اللَّهُ بِاللَّغْوِ فىِ أَيْمَانِكُمْ وَ لَاكِن يُؤَاخِذُكُم بمَا كَسَبَتْ قُلُوبُكُمْ؛خداوند شما را به خاطر سوگندهايى كه بدون توجه ياد مىكنيد، مؤاخذه نخواهد كرد، اما به آنچه دلهاى شما كسب كرده، (و سوگندهايى كه از روى اراده و اختيار، ياد مىكنيد،) مؤاخذه مىكند» با باطنهایتان کار دارد، با نیت هایتان. با دلدادگی هایتان کار دارد. الگو فوق العاده مهم است. خیلی دقت کنید که در ظاهرتان و باطنتان از کی الگو میگیرید. ما انقدر زنان باحجاب داریم که در دلشان قند آب میشود میتوانستند بیحجاب شوند. انقدر بچه حزب اللهی داریم که آرزویشان این است که کاش میشد تیغ بکشیم به این صورت لامصب. مجبوریم نگهش داریم. یک وقتی میروید در ظاهر، تا 20 متر، هیچی نشان نمیدهد، 100 متر میروی تو، عجب کافری است لامصب. یک جایی داشتیم از موسیقی حرام بحث میکردیم، یک آقایی آمد گفت حاج آقا والله قسم موسیقی حرام گوش نمیکنم خوشم نمیآید از اینها، فقط حمیرا. اصلاً از این خوانندهها خوشم نمیآید. یک آدم هیئتی مذهبی به هیچ کس جز این خانم ارادت نداشت. راست گویی خیلی خوب است.