خوب بحث مان در اسم شريف الله و كلمه ي لا اله الا الله بود. روايتي از نبي اكرم (ص) نقل كرديم كه در توحيد صدوق هست، باب (1) حديث نهم مي فرمايد: (كلّ جبار عنيد من أبا ان يقول لا اله الا الله... ) هر زورگوي لجوجي كسي هست كه ابا داشته باشد از اينك بگويد لا اله الا الله. زورگويي، ستم كاري، لجاجت، يعني انكار حقيقت.
حقيقت عالم و حقيقت انسان لا اله الا الله هست. و انسان جز الله، اله ديگري ندارد. محبوب و معشوق و هدف ديگري ندارد. غير از خداوند غايت ديگري براي انسان وجود ندارد. وقتي كه اين حقيقت ما صحبت مي كنيم كه حقيقت كل عالم هست و كل عالم، خلقت انسان و جهان براساس اين حقيقت هست. نفهميدنش خسران است.
بزرگترين راز خلقت، لا اله الا الله است. اگر لا اله الا الله را كسي فهميد، هم به خودشناسي نائل مي شود و هم عالم را مي شناسد و هم حق تعالي را، اگر لا اله الا الله را نفهميد هيچ چيز ديگري را نمي فهمد و هيچ فهمي به او كمك نخواهد كرد هيچ دانشي به او كمك نخواهد كرد. وقتي ما دانستيم كه حقيقت من و حقيقت عالم لا اله الا الله هست تمام برنامه هاي زندگي من براساس اين حقيقت پايه گذاري مي شود و اگر كسي زندگي اش را، دنيايش را براساس اين حقيقت پايه گذاري نكند، دقيقاً مثل جنيني هست كه با يك مكانيزم و نظام غلط به سمت تولد دنيا در حركت است. زنده هست، حركت مي كند بزرگ مي شود اما متناسب با شرايط دنيا.
اين حركت و بزرگ شدن صورت نمي گيرد و موقع تولد شروع درد سر است. در حركت ما در رحم دنيا به سمت آخرت، آن چيزي كه تضمين كننده ي حركت ماست، كه نظام حركتي ما را تضمين مي كند و موجب مي شود كه ما سالم متولد شويم لا اله الا الله هست. حقيقت توحيد هست. ساير حقايق و اصول از توحيد گرفته مي شود.
توحيد در خودش همه اصول و قواعد را دارد اگر انسان اين را فهميد كه هيچ، خوشا به حال او و اگر نفهميد هر تصميمي، هر انتخابي هر ارتباطي، هر رفتاري، هر فكري، هر علمي، در نهايت به ضرر او تمام خواهد شد. يعني محال هست محال هست. محال هست. كسي بدون لا اله الا الله بتواند در دنيا يا آخرت خوشبخت باشد. اصلاً امكان ندارد.
وقتي من حقيقت خودم را فهميدم كه حقيقت من لا اله الا الله است يعني معشوقي جز خدا ندارم. فلسفه ي خلقت من، عشق و دلدادگي به حق تعالي هست، ديگر نمي توانم زور بگويم به عالم، نه به خودم و نه به عالم. تمام اشتباهات و انحرافاتي كه در عالم ايجاد شده است اينكه: (يقتلون النّبيين بغير حق) انبياء به غير حق كشته شد نه.
ائمه به غير حق كشته شدند. اين همه شهيد. اين همه جنايت اين همه جنگ، اين همه اختلاف، اين همه تباهي و نكبت و فساد و فقر و فحشا در عالم هست، تماماً به خاطر انكار لا اله الا الله است. يعني زورگويي، جباريت و عناد. لجبازي با حقيقت عالم. اينكه امام (س) فرمود: رئيس جمهور آمريكا هم عاشق خداست.
اگر رئيس جمهور آمريكا هم كه عاشق خداست با اين حقيقت عناد نكند، لج نكند، بداند كه آنچه كه او را وسوسه به غارت و جنگ مي كند، بي نهايت طلبي اوست و او بايد بينهايت طلبي خويش را با بينهات ارضاء كند. نه با محدوديت. ديگر در دنيا جنگي صورت نمي گيرد. اگر زورمداران عالم، سياسيون، نظاميون، اين حقيقت را مي دانستند ديگر اين همه حرص و ولع و جنايت و تجاوز به حقوق ديگران و حقه بازي وجود نداشت.
وقتي اين حقيقت فراموش مي شود انسان مي خواهد بينهايت طلبي خود را با له كردن ديگران، با حقه بازي، با دروغ، با خيانت با تجاوز اشباع كند. خوب اين همه فساد ايجاد مي شود اگر همه بفهمند كه عاشق خدا هستند و اصلاً اين نظام براساس، عشق به خداوند بنا نهاده شده است و اساساً جز خداوند كسي نمي تواند حريف دل انسان شود و انسان تمنايش، تقاضايش، عشقش، هوسش، دغدغه هايش از توجه به هر كس و هر چيزي خداست. خوب از اول خودش را راحت مي كرد. و ديگر سراغ مصاديق قلابي نمي رفت. سراغ مصاديق دروغي نمي رفت.
لذا آرامش و شادي بر زندگي انسان حكمفرما مي شد. آدمها خيلي شيرين زندگي مي كردند. خيلي آرام زندگي مي كردند خيلي خوشبخت زندگي مي كردند. چون آن چيزي كه دلشان مي خواست را داشتند و از او هم گرفته نمي شد. از طرف معشوق هيچ وقت قطعي صورت نمي گيرد. هيچ وقت قهري صورت نمي گيرد. هيچ وقت پشت كردن و روي برگرداندني صورت نمي گيرد و اين چقدر انسان را آرام مي كند كه آنچه كه مرا خوشبخت مي كند و دل من آن را مي خواهد هميشه در آغوش من است و هرگز مرا رها نمي كند.
تمام غرغر كردن ها و بداخلاقي كردن ها و تحقير كردن ها و تحقير شدن ها، به خاطر اين است كه ما از معشوق مان جدا مي شويم. انسان وقتي از هدفش، از خواسته هايش، از مطلوبش، جدا مي شود له مي شود. انسان وقتي به كامش نمي رسد ناكام مي شود و اين ناكامي غصه و اضطراب برايش ايجاد مي كند. اگر انسانها كام شان را از خدا بگيرند، ديگر هيچ وقت در دنيا احساس ناكامي نمي كنند.
چون كام آنها در حدّ بي نهايت و اعلاء پر است. (من ذالذي ذاق حلاوه مجبتك فرام منك بدلا) كيست طعم محبت تو را بچشد با تو رفيق بشود، شيريني محبت تو را بچشد و اصلاًغير از تو را آرزو كند. چون كه صد آمد نود هم پيش ماست.
مشكل ما اين است ما از پايين شروع كرده ايم. از بالا رنگ نگرفته ايم. با صبغه ي الهي و صبغته ا... انسي نداريم. اصلاً دل مان به آن رنگ در نيامده است. دل مان رنگ طبيعت است، طبيعت هم كه جاي اختلاف و درگيري هست، تماماً رنگهاي قلابي و رنگهاي طبيعي.
يعني به جاي اينكه فقط يك رنگ در وجود ما باشد رنگ هاي مختلفي هست كه اين هم خودش حصار بدبختي و اختلاف هست عشق هايي كز پي رنگي بود عشق نبود عاقبت ننگي بود. اين ننگ بالا مي آورد وقتي انسان دلش را به غير خدا مي فروشد. وقتي با لا اله الا الله لج مي كند، وقتي انكار مي كند زور مي گويد به دل خودش. حافظ مي فرمايد: عاشق بشو ور نه روزي كار جهان سر آيد ناخوانده نقش مقصود از كارگاه هستي.
اصلاً نقش مقصود و هدف و مقصود از به راه انداختن اين كارگاه هستي، عشق الهي بوده است. تو بدون اينكه اين نقش را بخواني، بدون اينكه به مقصود رسيده باشي. از اين دنيا مي روي كار جهان سر مي آيد، كار تو هم سر مي آيد. پس ريشه ي همه ي بدبختي ها و مشكلات و اختلافات ما، اين هست كه با دل خودمان مي جنگيم. يعني به جاي اينكه معشوق اصلي را به او بدهيم مدام به او دروغ مي گوييم.
شما نگاه كنيد يكي مادر مي داند كه فرزندش اگر سينه ي مادر را بگيرد، آرام مي شود. بوي مادر براي بچه قابل شناسايي هست. بچه بوي مادر را مي شناسد. عاطفه ي مادر، گرماي بدن مادر، شيري كه مي خورد عيناً حقيقت است.
لذا بچه وقتي كه پستان به دهان مي گيرد كاملاً آرام است. حالا مادري پستانك بگذارد در دهان بچه، شيشه بگذارد دهان بچه، جغجغه بدهد دست بچه، ممكن است چند مدتي سر بچه را كلاه گذاشت ولي بچه بعد از چند مدت مي فهمد اين آن چيزي كه مي خواست نيست.
تمامش سراب است، وقت تلف مي كند، يك مادر وقتي مي داند كه فرزندش چگونه آرام مي شود وقتي كار ديگري مي كند كه بچه آرام بشود. بچه آرام نمي شود. اين دقيقاً كاري است كه ما خودمان مي كنيم ما به جاي اينكه خودمان را با حق تعالي آرامش بدهيم در ترفند ها و حقه ها و فريب ها و راههاي ديگر مي افتيم فكر مي كنيم با پول مي شود با تغيير قيافه مي شود با ازدواج مي شود با بچه دار شدن مي شود. با خانه خريدن مي شود با اتومبيل گرفتن مي شود. با تغيير اينها.
عرض كردن اينها ممكن است با بالا بردن كيفيت اينها ما خوشبخت تر شويم. بعد مدام مي رود بالا و بالا، مي بينيد اصلاً همچين اتفاقي نمي افتد. هر چه بيشتر خوشبختي كمتر. هر چه اين راهها را ما بيشتر مي رويم، اضطراب در آن بيشتر است. و هر چه سطح آرامش را، بالا مي بريم آرامش سطحش پايين مي آيد. چون ما داريم زور مي گوييم. عناد داريم لج مي كنيم با دلمان.
بابا در اين بين الطلوعين شادت مي كند، نماز شب آرامت مي كند در حرم رفتن، قرآن خواندن، قرآن خوردن، فهميدن، نماز خوردن، نه فقط خواندنش، خودرن نماز، جذب نماز، با توجه به محتوايش همان مباحثي كه مباحث معنوي گفتيم. مهارتهاي عبادي، با مهارت اگر عبادت كردي همان تو را آرام مي كند.
(كلّ احدٍ يموت عطشان الا ذاكر ا...) نبي اكرم (ص) فرمود: هر كسي تشنه از دنيا مي رود مگر كسي كه با خداست، همنشين خداست. (ذاكر ا... مجالس الا ذاكرا...) يعني مگر مجالس خدا. يعني كسي كه با خدا پيوند برقرار كند. با زوج خودش. با معشوق و اله خودش پيوندش برقرار كند. شما وقتي تشنه هستيد غير از آب، دهان تان بدهند آرامش نداريد.
وقتي گرسنه هستيد غير از غذا بخوريد آرامش نداريد وقتي در تاريكي داريد زجر مي كشيد چشم شما را جز يك نور طبيعي خوب آرام نمي كند. وقتي جايي سر و صدا هست صدا درست به گوش تان نمي رسد جز يك صداي شفاف آرامت نمي كند. وقتي نفس ما، حقيقت ما، كودك عزيز روان ما بينهايت طلب هست جز با خدا آرامش پيدا نمي كند. هر چه كه به او بدهي بدتر مي شود.
هر طوري خودت را سرگرم كني و قلدري كني جباريت هست، عناد هست، لجبازي هست. كه بشر متاسفانه آنهايي كه نمي دانند كه نمي دانند. آنهايي هم كه مي دانند خيلي ها متاسفانه با خودشان لجبازي مي كنند. لذا قرآن چقدر زيبا مي فرمايد: (لا تدعوا مع ا... الهاً آخر لا اله الا هو) با خدا دنبال معشوق و دلبر ديگري نباشيد. چون وجود ندارد.
گشتم نبود نگرد نيست. خودش دارد مي گويد اين خالق، مهندس عالم، مهندس تو، مهندس اين عالم، صاحب دنيا و آخرت، رب العالمين دارد مي گويد وجود ندارد كسي كه تو را اشباع كند ارضايت بكند خوشبختت بكند جز خودم. (خلقت الاشياء لاجلك و خلقتك لاجلي) همه چيز را براي تو خلق كرده، اما تو را براي خودم خلق كردم.
وقتي مي گويد: ( هوالذي خلق لكم ما في الارض جميعاً) اوست كسي كه هر چه كه روي زمين هست براي شما خلق كرده، پس من بايد بدانم براي چه خلق شدم. اگر همه چيز مال من است، من مال اينها نيستم. اگر هر چه در دنياست مال من است پس من مال كي هستم؟ من مال اينها كه نيستم. نگفت تو را براي اينها خلق كرديم.
مي گويد همه چيز را براي كه خلق كرديم؟ براي تو، خوب من براي چه خلق شدم؟ آنها به ما مي گويند ما از آن تو، تو آن كيستي، بله ما مال تو هستيم تو مال كه هستي؟ سوال مي كنند از ما. ما بايد فكر كنيم كه ما براي چه آمده ايم به دنيا؟ هدف از زندگي چيست؟ هدف از خلقت چيست؟
اينكه من فكر كنم آمده ام به اين دنيا بروم دانشگاه درس بخوانم، بروم حوزه استاد شوم، بروم مثلاً ازدواج كنم تشكيل خانواده بدهم. شغلي داشته باشم بعد در اين شغل حالا رياستي، كاري، منشأ خدمتي در اين عالم شوم، خدمت به مردم كنم بعد هم بميرم. خدمت به خلق عبادت است اما جزء كمالات غائي انساني نيست. وسيله هست. ابزار هست.
تو بايد ببيني با كجا بايد پيوند برقرار كني؟ در نهايت اين خدمت مي خواهد چه چيز را در تو ايجاد كند؟ چه اسم هايي از اسماء الهي در تو محقق بكند؟ و الا تو خدمت بكني، جيب مردم را خالي كني، خدمت بكني، ظلم بكني به آنها خدمت بكني، منت سر شان بگذاري، خدمت بكني، طلب كار باشي. خدمت بكني اسم هاي خدا در تو تحقق پيدا نكند چه كمالي است؟
اگر منظورش ترحم و سرويس دادن و خدمات است كه خوب حيوانات هم نسبت به همديگر خدمت مي كنند. حيوانات نسبت به ما هم خدمت مي كنند. يك كمال حيواني است. و اگر كه قرار است كه از اين خدمت تخلّق به اخلاق الهي ايجاد شود خوب بله يك وسيله است يك ابزار است. هدف هم نيست. يك ابزاري است كما اينكه عبادت هم يك ابزار است، ما در بخش دل مان، در بخش عشق و دل داريم زور مي گوييم به خودمان و هيچ وقت هم تصميم نگرفتيم اين را اصلاح كنيم در زندگي مان.
مي دانيم مشكلات مان چيست. الان مثلاً طرف نامه نوشته به من، با ده تا استاد عرفان و اخلاق با اولياي الهي با آيت ا... فلاني درسش را رفتم. ده سال درس خواندم. چقدر كتاب خواندم. چقدر تفسير خواندم، چقدر عبادت كردم، اين فهرست عبادت هايش را كه مي نويسد آدم سرش گيج مي رود كه اين چقدر عبادت مي كند، بعد مي گويد من هنوز حالم خوب نيست مشكل دارم.
اين همه كلاسها را آمده ام جلسات را آمده ام، سي دي ها را گوش كردم، كتابهايي كه داديد دو تا، سه تا، برنامه تا حالا جلو رفتم، ولي وقتي نگاهش مي كني مي بيني اين دارايي ندارد بنده ي خدا. دانايي اش خوب است. اطلاعاتش بد نيست اما دارايي ندارد. علتش اين هست كه ما از اول داريم به خودمان زور مي گوييم. ما آمده ايم كلاس، آمده ايم جلسه، با يك استاد پيوند برقرار كرده ايم.
افتاده ايم در خط معرفت، از اول با زورگويي و عناد آمده ايم، با لجبازي آمده ايم، تا وقتي تو مدام به خودت دروغ مي گويي تا وقتي لج بازي مي كني، پيغمبر هم مربي تو باشد تو درست نمي شوي. كما اينكه پيغمبر خدا مربي هزاران انسان بود و هيچ كدام درست نشدند. ما بزرگتر از ائمه مگر داريم؟ استاد چند نفر بودند؟ درست شدند؟ مگر ننوشته اند چهار هزار شاگرد داشت امام صادق (ع)؟ چهل تا بسيجي بين شان بود؟ كه حضرت بتواند حق خودش را بگيرد؟
خود حضرت يم گويد چهل نفر نبودند. براي اينكه كسي كه مي رود پاي درس امام صادق مي نشيند، ي رود پاي درس اولياي خدا مي نشيند مي رود پاي درس پيغمبر مي نشيند، او دارد به خودش زور مي گويد. اين هدفش از پاي درس امام صادق نشستن ارضاي شهرت، علمي اش است. و نمي خواهد شهوت انساني اش را ارضا كند.
شهوت عقلي داريم اما شهوت انساني فوق عقلي هست. اينكه در دعا داريم خدايا شهوت من را درخودت قرار بده. (واجعل هواي فيك هواي عندك) تمام هواي مرا در خودت، نزد خودت، ميل خودت، شهوت من را در خودت قرار بده. شهوت يعني همه ي ميل همه ي خواسته ي خودم را. خوب از اول شما مدام برو بگو من مي خواهم مفسر شوم. مجتهد شوم، مبلغ شوم، باز خودم هستم باز اصلاً الهي در كار نيست.
شما اگر بخواهي به دين خداوند هم كمك كني مثلاً مي خواهم سرباز امام زمان (عج) شوم حالا سرباز شوي مي خواهد چه شود؟ اگر مي خواهي سرباز شوي. دلداده امام زمان هستي موفق هستي. رابطه ي عاشقانه با حضرت داري؟ خوب خوب است.
رابطه ي عاشقانه با خدا مي خواهي برقرار كني؟ اصلاً بحث دل است، تمام اين سربازي كردن ها، اين است كه دلش را مي خواهي به دست بياوري. نه اينكه مي خواهي بروي زير پرچم يك جايگاهي بگيري كه مثلاً من رئيس هستم از همه نزديكتر هستم و غيره. در اين صورت باز خودخواه هستي. ما تكليف مان را با دلمان روشن نكرده ايم.
بنابراين پاي اين جلسات كه هيچ، پاي درس پيغمبر هم شما بنشينيد هيچ فايده اي ندارد. شما بايد بداني هدف از خلقت تو، هدف از زندگي تو لا اله الا ا... است. بايد برايش تصميم بگيريد و جا باز كنيد. بايد برايش جا باز كنيد. بايد برايش برنامه داشته باشيد، بايد شروع كنيم ما. اين را. ولي ما اصلاً اين رابطه را. اين صميمي را، اين عشق را آغاز نكرده ايم.
توجه هم نداريم كه اگر گفتند نماز، روزه، حج، زكات، خمس، جهاد امر به معروف، نهي از منكر، تولّي، تبرّي، توحيد، قرآن، عبادت، اعتكاف، احياء، صدقات، خيرات، مبرّات، كمك به فقراء، كارهاي خير، همه ي اينها براي اين است كه من رفيق شوم با خدا. ما اين كار ها را انجام مي دهيم تصميمي هم براي رفاقت نداريم.
آن وقت هم كه خدا مي گويد حالا اين كارها را انجام دادي چه مي خواهي؟ مي گوييم خدايا فرزندم شفا پيدا كند، يا زن بگيرم، شوهر كنم، مشكل مالي من حل شود، نمي دانم به بهشت بروم، باز هم خدا نيست. پس بنابراين اصلاً ماجرا شروع نشده درون ما. ماجرا در ما شروع نشده است. اين رمزي هست كه امام مي فرمايد: يك بچه بسيجي يك شب صد ساله را طي كرده است. چون بچه بسيجي همان يك شب زده به هدف.
شهداي م همان يك شبي كه رفتند منطقه، همان شبي كه عمليات كردند، پنج ماهي كه در جبهه بودند زده بودند به هدف، آدم پنج ماه كه در هدف باشد كه هيچ يك شب هم در هدف باشد برده است. ولي ما نه، ما اصلاً شروع نكرده ايم. اصلاً داستان شروع نشده درون ما. اگر كسي الان به دلش فكر كند به ماجرا و به رابطه اش با خدا فكر كند ببيند اصلاً حيات انساني دارد يا ندارد.
اصلاً ماجراي خصوصي و عشق علاقه اش را با خدا شروع كرده است يا نكرده. اصلاً اگر شروع بشود حالتهايش هم مي آيد. حالتهاي اين دلدادگي و رابطه تاثير مي گذارد. آثارش هم مي آيد. ولي مال ما اصلاً شروع نشده يعني اصلاً داستاني شروع نشده است عشق و عاشقي شروع نشده است. رفاقتي شروع نشده است. آنهايي كه در روابط انساني هستند، عاشق كه مي شوند حالا عاشق يك رفيق، يك دوست جديد خوب پيدا مي كند مي بينيد اصلاً.
روش زندگي و منش و مرامش تغيير كرده است يا جنس موافق و مخالف، دوست دختري پيدا مي كند. دوست پسري پيدا مي كند مشروعش البته انشاءا... نامشروع نه. نامزد مي شوند، دوران عقدي دارند كشمكش هاي قبل از ازدواج دارند تا به هم برسند دلدادگي هاي ليلي و مجنوني و خسرو و شيريني و شيرين و فرهادي دارند. اصلاً حالتها فرق مي كند.
معلوم است كه اين يك رفيق آمده در زندگي اش، اين رفيق تاثير گذاشته است. اصلاً معلوم است يك كسي آمده در زندگي او و اصلاً مادرش مي فهمد كه اين حال و هوايش تغيير كرده است. يك كسي آمده در زندگي او، يك دلدادگي به اين شخص پيدا كرده است. اصلاً روش فرق مي كند. ولي خوب ما اصلاً هيچ ماجرايي را با امام زمان (عج) شروع نكرده ايم.
هيچ ماجرايي را با خانواده ي آسماني خودمان شروع نكرده ايم، بين ما و اولياء الهي، بين ما و حق تعالي داستان شروع نشده است. دوستش داريم اين ذاتي است، اين عشق فطري است، كه در ما هست به همه مي گويند ما خدا را دوست داريم همه مي گويند بله دوستش داريم جان مان را هم برايش مي دهيم. خوب اين خيلي خوب است قشنگ هم هست، مبارك است ولي ماجرا شروع نشده اصلاً.
يعني رفت و آمد شروع نشده است همانطور كه آدم رفت و آمد را شروع مي كند ماجراي ارتباط گيري ماجراي حرف زدن، ماجراي اس ام اس بازي و پيام كوتاه و نمي دانم تلفن زدن و نامه نوشتن و قرار ملاقات گذاشتن و خلوت كردن و با هم بودن و هديه به هم دادن. اصلاً شروع نمي شود اين دلدادگي ها.
خوب براي من هم اين حيات انساني اصلاً آغاز نمي شود چون ما كم ظرفيت هستيم خودمان را نمي شناسيم اوج تمام دل مان را كه مي گيرد اين است ديگر مثلاً دوست دختري، دوست پسري، مشروعش انشاءا... حالش را پيدا كنيم ازدواج كنيم. بعد با هم باشيم، بچه دار شويم از همديگر، بچه ها را بزرگ كنيم بعد هم بميريم.
ديگر نمي گذارد من به عشق بالاتر فكر كنم. خوب اين يك ازدواج نامبارك است. يك شغل، يك رشته تحصيلي، يك استاد شدن، يك سمت، يك رياست، يك مديريت، يك محبوبيت، مي بينيد همين يك آدم را بدبخت و فلج مي كند. اصلاً ديگر يادش مي رود كيست براي چه آمده به دنيا. تا آخر عمر مي بيني همين چند تا معشوق حيواني و طبيعي سر او را گرم مي كند و اصلاً هيچ ماجرايي را با خدا آغاز نمي كند و او دائماً زور مي گويد به دل خودش.
جبّار عنيد. قلدري مي كند لجبازي مي كند، با دل خود، مي خواهد همه ي آن چيزهايي را كه در دنيا به عنوان يك آدم خوشبخت آرزو داشت با همين چهار تا چيزي كه دارد يك همسر، يك فرزند، چند تا دختر و پسر دور و برش را بگيرند، يك شغل، يك كار در جايي، يك محبوبيت، يك مشهوريت، يك سمت، لذا مي بينيد همه ي دارايي اش را كه جمع كني مثلاًيك آدم معروف و مشهور در دنيا شده حالا يا شهرت سياسي دارد، سمتي پيدا كرده است در نظام سياسي.
رئيس جمهور شده است، وزير، نماينده مجلس، عضو شوراي شهر، مدير كل، رئيس، سفير يا شهرت هنري دارد يك هنرمند مشهور هست در رشته هاي مختلفنويسنده است، استاد است، يك چيزي را كشف كرده است، چيزي را اختراع كرده است اينها برايش كافي است. بعد اگر بپرسند خوب زندگي كرده است مي گويند آري، اين آدم موفقي است.
مثلاً عكس من مي رود در كتابهاي تاريخي، مي رود در روزنامه ها، مجلات، تلويزيون آدم را نشان مي دهد. هزار نفر با آدم مصاحبه مي كنند، پنج هزار نفر از آدم امضاء مي گيرند. خوب حالا چه شده است؟ اين آدم در رحم دنيا به هدفي كه به خاطرش خلق شده بود رسيد يا نرسيد؟ كسي آمد به امام سجاد (ع) عرض كرد آقا من دوستت دارم، حضرت زدند در سر خودشان عرض كردند:
اللهم انّي اعوذ بك ان اُحبّ فيك و انت لي مبغض. خدايا من پناه مي برم به تو كه مردم من را به خاطر تو دوست داشته باشند، و تو از من بدت بيايد. آدم يك ذره برود ته دل خودش ببيند، حالا هزار نفر هم قربان صدقه ي آدم بروند، يك ذره فكر بكند ببيند كه رفيق شده با خدا؟ حبيبت هست؟ اصلاً ماجرايي آغاز شده يا نشد؟ خدا دوستت دارد؟ يك دوست داشتن ويژه و شخصي؟ امام زمان (عج) يك طور ويژه تو را دوست دارد؟
لبخندي دارد، از تو راضي است از اينكه تو را دارد راضي است امام زمان (عج)؟ از اينكه تو مال او هستي، بعد آدم مي فهمد چقدر خطا رفته است، چقدر سر خودش كلاه گذاشته است، چقدر سر ديگران را كلاه گذاشته است. چه آدرس هاي اشتباهي به ديگران داده است، چه هدفهاي قلابي براي ديگران ترسيم كرده است. چه راهنمايي هاي بيخودي به ديگران كرده است.
چه الگوي بدي براي ديگران بوده است، اصلاًزندگي نكرده است. اصلاً كامي نگرفته از حيات انساني. اين را دائماً در قلب مان ثبت كنيم يك جايي بزنيم كه هميشه جلوي چشم مان باشد، ببينيم: (كلّ جبار عنيد من ابا ان يقول لا اله الا ا...) ما داريم زورگويي مي كنيم، ما عناد داريم، ما لجبازي داريم با خود مان، ما اصلاً ماجرا شروع نمي كنيم.
هيچ داستاني، هيچ وقت گذاشتني هيچ خلوتي، هيچ معاشقه اي، هيچ حرف زدني، سخن آغاز كردني، سخني نداريم كه بگوييم. اينها كه با هم رفيق مي شوند، دو تا خانم، دو تا آقا يا يك خانم و آقا. وقتي با هم رفيق مي شوند مي بينيد از در و ديوار حرف پيدا مي كنند براي گفتن، محبوبترين چيزشان همين خلوت و حرف زدن است.
ما با خدا شروع كرده ايم، چنين ماجرايي؟ ما اصلاً حرفي نداريم. با زنش دعوا مي كند رفتي به حرم زود بيرون بيا، حوصله ي مرا سر نبري، پنج دقيقه اي مي رود ما شاءا... زيارت مي كند وقتي بيرون آمد به همسرش مي گويد كه من نمي دانم بيكاري تو، چي كار مي كني در حرم، يك زيارت نامه بود كه دو دقيقه خوانديم ديگر چه بگوييم به امام رضا (ع)؟
تو اصلاً هيچ ماجرايي را با امام رضا (ع) شروع نكرده اي عزيز من، باب وظيفه بوده گفتي وظيفه است برويم، عرض ادبي كنيم، هيچ پيوندي من با اين آقا ندارم وظيفه است، عرض ادبي است، ثواب است، نرويم ما را مي برند جهنم. يا مثلاً حاجت داريم برويم بگيريم. با خود شان كاري نداريم حاجت مان را ي بريم پيش شان. يك رابطه ي انگلي يك طرفه، ولي اصلاً ماجرايي شروع نمي شود.
هيچ دلدادگي اي شروع نمي شود. و خوب ما مدام عقب هستيم و اين منشأ همه ي بدبختي هاي انسان و مفاسدي است كه در نظام فردي و اجتماعي پيدا مي شود در نظام انساني، در تاريخ انسان، هميشه بشر به خودش زور گفته است، قلدري كرده است. فهميده است لا اله الا الله را رابطه ي شروع نكرده است.
من آدم مي شناسم، خدا شاهد است ده سال نزد قوي ترين اساتيد توحيد درس خوانده است، اما الان به او مي گوييم، ماجرايي شروع شده؟ نمازت فرق كرده است در اين ده سال؟ اصلاً. قرآن خواندنت تاثير كرده است؟ پيش يك ولي خدا، يك عاشق، يك كسي كه غير از خدا هيچ چيز ديگري به زبانش نمي آيد، ده سال پيش او درس خواندي.
پاي درسهايش نشسته اي؟ مدام براي تو (وحده لا شريك له) گفته است. (وحده لا اله الا هو) گفته است، تفسير لا اله الا ا... كرده است. پس چه شد ده سال؟ اصلاً نمي خواهد هيچ ماجرايي شروع بشود؟ بين تو و خدا؟ نه نمي خواهد شروع بشود ما با لجبازي مي رويم سر كلاس توحيد مي نشينيم، سر كلاس اسماءا... با قهر و جباريت و عناد مي نشينيم.
از آن يك چيزي غير از خودش مي خواهيم. بنابراين، اين اسم اول كه اسم اول است، ا... هست. ما برسيم به اسم آخر هم به اسم هزارم و دو هزارم باز هم مي بينيد هيچ اتفاقي نمي افتد. فقط يك مقدار اطلاعات مان زياد شده است. خوب اگر قرار باشد هيچ اتفاقي نيافتد هيچ ماجرايي شروع نشود، ما دچار خسران مي شويم.
دارايي ما، اين است كه از زندگي كردن، از عبادت، از حج، از نماز، از درس، چه درسهاي دانشگاه چه درس هاي حوزه، چه استادي، چه شاگردي، چه تأليف، چه تعليم، چه تعلّم، چه احيا، چه اعتكاف، چه نماز شب و خواندن قرآن، ماحصل قضيه، رفاقت كجاست؟ عشق ورزي كجاست؟ دلدادگي ها و روابط صميمي كجاست؟
ما حصل قضيه اين است، وقتي دست نداد اصلاً ماجرايي شروع نشده از اول، خوب ما خيلي باخت مي كنيم. هم دنياي مان تلخ مي شود، چون داريم دروغ مي گوييم به دل خود. تمام اين مدت دل ما جيغ مي زند، داد مي زند، كه من چيز ديگري مي خواهم، ما هم مدام او را خفه مي كنيم، يك چيز ديگري موقتاً به او مي دهيم. چهار روز با شوهر، چهار روز با زن چهار روز با بچه، چهار روز با نوه، چهار روز با خانه، چهار روز با پول، چهار روز با شغل، چهار روز با رياست، چهار روز با مديريت، چهار روز با محبوبيت.
مدام سرش را داريم گرم نگه مي داريم و آخر هم او آرام نمي شود. پيغمبر فرمود: همه ي آدمها تشنه از دنيا مي روند، همه ي آدمها، بدبخت، ناكام، تشنه يعني چي؟ يعني نرسيده، يعني خام. همه ناكام از دنيا مي روند مگر كسي كه همنشيني با خدا را كرده باشد.
يعني اين ماجرا را شروع كرده باشد. اين دلدادگي را شروع كند. ما اين را طبيعي مي دانيم حق مي دانيم يك جواني به سن بلوغ مي رسد، عاشق مي شود، زن مي خواهد يا شوهر مي خواهد، اگر هم رفت به سمت يك جنين رابطه ي همه اين را طبيعي مي دانند. بله طبيعي است. كسي را پيدا كرده است، تغيير روش داده، تغيير اخلاق داده، منشش، رفتارش، اين دلدادگي ها طبيعي است.
مي گوييم آقا اين طبيعي است. در حيوانيت، ما اين را به رسميت شناخته ايم. اما در انسانيت به رسميت شناخته شده نيست. غريبه است يكي از دوستان مي گفت مادرم گفته تو را به خدا عاشق هر كسي مي شوي عاشق خدا نشو. خل مي شوي پسرم. چون طبيعي نيست. انگار كه اين عشق و دلدادگي مال يك مشت آدم بيكار و خل و منزوي است. كنده شده ي از اجتماع، آدمهاي خيلي خيلي خاص و ويژه. ولي ما در هشت سال دفاع مقدس ديديم كه نه، اصلاً اين براي همه هست. جوانهاي شيطان كوچه و محله ي مان وقتي از طبيعت كنده شدند رفتند به جبهه، در محيط فطرت، ديدند كه اين عادي ترين كار بوده كه تا الان از آنها مخفي شده است. در شهر و مركز طبيعت و تفرقه و پراكندگي، اين زندگي نكبت بار بود.
حالا كه آمده آنجا مي بينيد اِ؟ اصلاً ماجرا ي چيز ديگري بوده است. شما به گردان تخريب ما برويد هنوز هم هست ببينيد حتماً برويد ببينيد كسي كوتاهي نكند، اصلاً كوتاهي نكند، هر كسي مي خواهد شدني درونش اتفاق بيافتد. اين همه سال رفتي مكه و عمره و تمتع و كربلا و سوريه و امام رضا (ع) و اين طرف و آن طرف، يك بار هم زيارت اين طرف برويد.
حتماً هر كس نرفته، اين زيارت را برود، اين زيارت خيلي زيارت مهمي است. وقتي را برايش بگذاريد، اواخر اسفند كه كاروانها راه مي افتند، وقتي انسان بگذارد، پانزده روز آخر اسفند را وقت بگذاريد، بويد يك بار به اين زيارت، آن وقت مي بينيد كه آن جوان كه از محيط طبيعي در مي آيد مي رود به محيط فطري، مي بينيد عاشقي خيلي كار آسانيست.
براي همين شما يك دفعه مي بينيد در طول تاريخ هيچ وقت به اندازه اين دوران دفاع مقدس ما عاشق تربيت نشد. يعني زمين به خودش خيلي افتخار كرد و باليد، خيلي كره ي زمين مظلوم و خسته شده بود. از زمان كربلا به بعد نديده بود آدمهاي اين طوري، كم ديده بود آدمهاي اين طوري يك دفعه زمين يك نفسي كشيد ديد به!
اكثر شان هم در همين سن، زير سي سال چه آدمهايي پيدا شدند. روي زمين دنيا يك نفسي كشيد. عاشقي مرده بود. محبت مرده بود. عشق مرده بود. انسانيت به همين معنا خبري ازش نبود. ظهورات انسان ديد كه نه بابا اين همه كلاس رفتن ودوره ديدن و ده سال كلاس فلان، پانزده سال اينجا بخوان، نمي دانم اين همه چيز ها را نمي خواست.
عاشقي اين قدر هم معونه نداشت. (انّ الرّاجل اليك قريب المسافه) امام سجاد (ع) در دعاي ابوحمزه دارد، خدايا كسي كه مسافر توست مسافر به سوي توست، راهش خيلي كم است. راهش فقط يك قدم است. برويد روي طبيعت بعد از آن تمامش مي شود فطرت. يك پا روي خودت بگذار با همه ي حيثيت طبيعي و جنسي خودت، اين را بگذار كنار، اين را فراموش كن، بعد مي بينيد همه چيز نو را. ايمان يعني اين.
يعني من به خودم ايمان بياورم، به حقيقت خودم، به كودك عزيز روانم، به معشوقم ايمن بياورم وقتي ايمان آوردم: (ا... وليّ الذين آمنو يخرجُهم من الظلمات الي النور) اما وقتي اين ماجرا اصلاً شروع نشده، تمام اين درسها مي شود عفونت. تمام اين استاد ديدن ها، كلاس رفتن ها، ولي خدا ديدن، مشهد رفتن،كربلا رفتن،حج رفتن، سوريه رفتن، مي شود چرك، مي شود حجاب، مي شود عفونت، كار دست آدم مي دهد چون اصلاً ماجرا شروع نشده است. پس كي مي خواهد شروع شود؟
اينها كه رفتند جبهه اينقدر مگر كلاس رفته بودند؟ اين همه استاد ديده بودند؟ چقدر حرم رفته بودند مگر؟ چقدر مشهد رفته بودند؟ چند دفعه كربلا رفته بودند؟ چند بار حج رفته بودند؟ چقدر مگر قرآن خوانده بودند؟ پس چطور شد رسيدند يك شبه، به قول حضرت امام (ره)، ره صد ساله را يك شبه طي كردند كه امام فرمود خدايا من را با اينها محشور كن.
امام تعارف نمي كند، اهل مبالغه نبود، مي ديد كه اينها كجا مي روند، پس ما ها چرا هيچ تكاني نمي خوريم؟ اصلاً چرا درون ما ها شروع نشده اين ماجرا؟ شده شغل براي ما، شده يك عادت، به قول امام صادق (ع) فرمود: نماز براي خيلي ها يك عادت شده است اصلاًماجرايي شروع نشده در ما. براي همين شما مي آييد دوره ي دشمن شناسي را طي مي كنيد، اصلاً عرضه نداريد به ذهن مان غلبه كنيد، باز آدم نگراني هستيد دوره ي غضب طي مي شود هنوز آدم عصباني هستي. حلم را مي گذراني، هنوز چنگ مي اندازي به اين و آن.
مهرورزي شروع شده اما درون تو هنوز پر از خشونت است. دريدن ديگران است. هنوز دعواست درون وجودت. هنوز پر از حسادت، پر از كينه، پر از نا آرامي پر از حساسيت و زودرنجي هستي. ده سال هم آمدي كلاس، براي اينكه تو از اول با دروغ آمدي سر كلاس.
اين بحث نا محرم بودن نسبت به اذكار كه يك مقدار از آن را مطرح كرديم. گفتيم ما اصلاً نامحرميم مي آييم سر كلاس. اول بايد محرم بشويم، محرم يعني چي؟ يعني بايد يك ماجراي محرميت بين تو و خدا شروع شود يك ماجراي محرميت بين تو و اذكار الهي برقرار شود. استفاده ي حرام، استفاده ي حرام است. هيچ وقت انسان را به جايي نمي رساند. لذت حرام آرامش درش نيست.
ما اصلاً نامحرميم، با خدا و با ذكر خدا. بله بيست سال است نامحرميم. مي آييم درس مي خوانيم ولي فايده اي ندارد چون بيست سال است روابط نامحرم. اصلاً محرميتي برقرار نشده است ذكري شروع نشده است پيوندي برقرار نشده است. در آشتي صلحي با خدا نيافتاده ايم. در رقابت با خدا بوده است. در چاپيدن از خدا بوده است. در ابزار كردن خدا و معنويت بوده است.
امام زمان (عج) يك ابزار استف برويم جمكران چهل جلسه، وسيله است، كاري بكنيم. امام رضا (ع) ابزار شده است. سوريه ابزار شده، مكه ابزار شده، ذكر ابزار شده است. خوب پس كي هدف؟ ما اصلاً هيچ شروع نداريم. تا وقتي هم داريم قلدري مي كنيم با دل مان و تصميم نمي گيريم شروع نمي كنيم هر چه هم اين درسها را بخوانيم باز هيچ تكاني نخواهيم خورد.
هيچ اتفاقي نمي افتد، حالا كسي نيايد بگويد اينكه من مي گويم شاگرد ندارم، كسي به او برنخورد كه مي گويم من اصلاً شاگرد ندارم، ناراحت نشود بعضي ها مي گويند آقا شما چرا مي گوييد من شاگرد ندارم؟ چون خودمان هم شاگرد خوبي براي استادمان نبوديم. خودمان هم تلف شديم، و سقط شديم. خودمان كه اين طوري هستيم.
بقيه چه مي خواهند بشوند؟ نگو من شوهرم شاگرد شماست، سر درس شما آمده، پس چرا آرام نشده است؟ نمي دانم. چرا هنوز اينطوري است چرا آن طور است؟ چرا خانم من اين همه سال آمده است، اين خيانت است. كه همه داريم مي كنيم. اين مشكلي هست كه همه داريم. اصلاً شروعي صورت نگرفته است. ما داريم بازي مي كنيم.
اما اگر ماجرا شروع بشود در چند ساعت اتفاق هاي قشنگي مي افتد، در چند ساعت، اصلا به جلسات زياد نمي خواهد. مثل جبهه، مثل كاري كه در بسيجي هاي ما اتفاق افتاد اگر شروع بشود، شروع همه ي درمانهاست. اگر شروع شود، تصميم بگيريم شروع كنيم. خدايا مي خواهم با تو محرم شوم از اين به بعد.
يا رسول ا... (ص) يا امام زمان (عج) ما مي خواهيم محرم شويم، ما مي خواهيم رفيق شويم، ما مي خواهيم بپذيريم شما را در دل مان. ما مي خواهيم قبلو كنيم كه بچه هاي شما هستيم ما مي خواهيم خانواده ي آسماني مان را در كنار خانواده ي زميني مان بپذيريم به رسميت، دوست شان بشويم و واقعاً عضو اين خانواده زندگي كنيم.
بگذاريم براي قيامت، كسي كه در دنيا عضو خانوادهي آسماني اش نشود، آخرت هم خبري نيست. شما اينجا اگر عضو خانواده ي آسماني ات شدي، با آنها رفت و آمد و رفاقت صادقانه را شروع كردي و دل دادگي ها و وقف شدن هاي صادقانه، هم دنياي قشنگي خواهي داشت هم آخرت قشنگي. اما وقتي من اصلاً با خانواده ي آسماني ام قهر هستم با اصل و اله خودم هيچ رابطه ي برقرار نكرده ام. مي خواهد در آينده چه اتفاقي بيافتد. هيچ اتفاقي نمي افتد.
روز به روز بدتر، هر سال دريغ از پارسال. اين رمز بزرگي هست كه امشب به شما عرض كردم، شروع درسهاست شروع اذكار است شروع اسماءا... است. كه بعداً نگوييد آقا ما سر كار بوديم، هزار تا اسم هم خوانديم هيچ اتفاقي نيافتاد من دارم رمز را اول به شما مي گويم تا اين اتفاق نيافتد. اين جلسات از زبان من كه هيچ كه يك زبان عاصي و آلوده است، از زبان رسول خدا و امام زمان هم هيچ فايده اي نخواهد داشت.
پس فكر كنيم، تمركز كنيم، يك مدت سكوت داشته باشيم يك مدت خلوت داشته باشيم و ببينيم مي خواهيم محرم شويم يا نه؟ اين پيوند مي خواهد برقرار شود يا نه. شروع كنيم خدا رحمت كند حافظ را گفت: عاشق شو ور نه روزي كار جهان سر آيد، چقدر هم بد است جهان سر آيد و اين پيوند هم شروع نشده باشد، ناخوانده نقش مقصود از كارگاه هستي. خيلي بد است اگر شروع نشود، خيلي بد است؟ مي دانيم يعني چي، خيلي بد است؟ مي دانيم يعني چي؟ قرآن مي گويد: اينها وقتي مي روند آن طرف دستهاي شان را گاز مي گيرند، (يا ليتني التّخذت مع الرّسول سبيلاً) اي كاش با پيغمبر رفيق شده بودم. اي كاش ماجرايي بين من و پيغمبر شروع شده بود، اي كاش ماجرايي بين من و امام زمان (عج) شروع شده بود.
امام زماني كه چقدر قشنگ خودش را در اختيار ما گذاشته است. خدايي كه چقدر راحت خودش را در اختيار ما گذاشته است بي حجاب بي مانع، بدون وقت گيري، هر وقت او را بخواهيم هست. هر وقت صدايش مي كني، مي بيني قهر نكرده است، تو سالها قهر كردي اما او با تو هيچ وقت قهر نكرده. تو سالها فرار كردي. اما او فرار نكرده است.
در مناجات شعبانيه: (ابليت سبابي في سكره تباعد في) خدا من تمام جواني ام را در مستي فرار از تو، در مستي دوري از تو گذراندم. ولي آدم هر وقت شروع مي كند بعد چهل سال، بعد پنجاه سال وقتي نگاه مي كند مي بينيد معشوق با تمام رأفت و رحمتش دارد لبخند مي زند و آغوشش هنوز باز است، اصلاً در را نبسته است. فرمود: اگر آنهايي كه با من قهر كرده اند مي دانستند من چطور و با چه شوق و اشتياقي به انتظار آنها نشستم.
همه ي آنها از شوق من مي مردند. چه معشوق خوبي داريم چه محبوب خوبي داريم. (انّا... يحبّ التوّابين) خدا توبه كننده ها را دوست دارد. (و يحبّ المتطهّرين) آنهايي كه مي خواهند پاك شوند را دوست دارد. مي گويد اگر آلوده شدي ناراحت نباش، پاكت مي كنيم. يك آشتي به راحتي همه چيز را پاك مي كند يا يك توبه همه چيز را برطرف مي كند.
درد اين نيست كه ما آلوده ايم. آلوده شدن گناه نيست. گناه كردن هم گناه نيست، اما گناهكار ماندن چرا؟ آلوده ماندن چرا؟ تصميم نگرفتن، آشتي نكردن، امروز و فردا كردن، پيغمبر فرمود: بيشتر ناله هاي جهنميان (انّ اكثر الصياح اهل النار من السخيف) بيشترين صيحه، صيحه مي داني يعني چي؟
يعني فريادي كه از روي درد و غم و غصه است، (ان اكثر الصيّاح اهل النار) بيشترين صيحه هاي جهنميان (من التسفيف) به خاطر امروز و فردا كردن هاي آنهاست. اصلاً آدم هاي بدي نبودند تنبلي و بي حوصلگي هاي شان بدبخت شان كرد. مردم گفتند فردا، پس فردا، اين ترم، آن ترم، بعد از ازدواج، اين بچه به دنيا بيايد، بگذار آن يكي. بگذار اين يكي عروسي كند بگذار فلان اتفاق بيافتد.
بعد هم مردند، هيزم جهنم تنبلي و بي حوصلگي است. امروز و فردا كردن است و اينكه انسان هيچ تصميمي براي پيوند و محرميت با خدا نگيرد. اللهم صل علي محمد و آل محمد بعدد ما احاط به علمك و عجل فرجهم.
خدايا به حق محمد و آل محمد محبت خودت را روزي ما بفرما. محبت محبوبان خودت را روزي ما بگردان. خدايا كمك كن خودت و عشق تو محبوب ترين چيزها در نزد ما باشد. خدايا با دل ما كاري كن كه ما هيچ چيز را به تو ترجيح ندهيم.
الحمدلله رب العالمين و صل الله علي محمد و آله الطاهرين.