اعوذ بالله من الشیطان الرجیم بسم الله الرحمن الرحیم الحمد لله رب العالمین و صلی الله علی محمد و آله الطاهرین و لعنۀ الله علی اعدائهم اجمعین من الآن الی قیام یوم الدین.@ بحثمان درباره انسان بود یک چند اصلی را درباره انسان عرض میکنیم که مروری هم بر بحثهای گذشتمان باشد انشاءالله آماده بشویم برای بحث در حرکت انسان و قواعد حرکت.@ درباره اهمیت شناخت انسان در مباحث آغازی مطالب مهمی را از فرمایشات معصوم(ع) عرض کردیم که یکی از آن فرمایشات این بود که (لا تَجهَل نَفسَک فَإِنَّ الجاهِلَ مَعرِفَتَ نَفسِه جاهلٌ بِکُلِّ شیء) نسبت به خودت جاهل نباش چون کسی که خودش را نمیشناسد هیچ چیز را نمیشناسد.@ این تصورش یک مقدار سخت است که اگر انسان خودش را نشناخت هیچ چیزی را هم نشناخته در حالی که ما میلیونها دانشمند سراغ داریم که در رشتههای مختلف علوم درس خواندن چیزهای زیادی را شناختند و این شناختها هم حقیقی است منطبق با واقع است واقعاً شناختشان کاشفیت دارد و منشأ اثر حقیقی است.@ یعنی خوب مثلاً در رشتههای گوناگون مهندسی کار کردند منجر به کشف و اختراع شده این علوم هواپیما روی هوا بلند میشود ماهواره ساخته میشود سفینه فضائی ساخته میشود پس خیلی چیزها را شناختند ولی شناختی هم نسبت به خودشان ندارند.@ چطور میشود این فرمایش علی(ع) که اگر انسان خودش را نشناسد هیچ چیز را نشناخته. حالا یک مقدار خوب هست که عزیزان در این باره فکر بکنند که چطور میشود انسان با نشناختن خودش هیچ چیز را نشناخته باشد و با شناخت چیزهای دیگر هم باز به تعبیر علی(ع) چیزی نمیداند، این یعنی چی اصلا؟چطوری باید جمعش بکنیم چطوری باید معنایش بکنیم؟@ پس این را رویش یک مقدار بیشتر فکر بکنید انشاءالله من ترجیح میدهم که جواب را از خود عزیزان بشنویم فکر میکنم بحثهای کافی در این زمینه بوده که بتوانند عزیزان جواب بدهند انشاءالله جلسه آینده دربارهاش بیشتر صحبت بکنیم.@ اما از یک طرف فرمایش علی(ع) مفاهیم مختلفی هم دارد یکی از آن مفاهیم این هست که انسان معادل کل شیء است نفس انسان لا تَجهَل نَفسَک چون خطاب هم شخصی است، شخصی است به ما عموماً به همه آدمها گفته میگوید نفس تو معادل کل شیء است.@ چطوری میشود نفس شخص معادل کل شیء باشد؟ اگر خودت را نشناسی هیچ چیز را نشناختی جاهل به کل شیء هستی نشناختن نفس یعنی انسان کل شیء را نشناخته.@ این عظمت نفس را میرساند که چقدر این نفس عظمت دارد یک مقدار امشب میخواهیم در مورد حالتهای نفس سخن بگوییم بحثهای گذشتمان این بود که انسان بدون استثناء همه انسانها طالب کمال بینهایت هستند تشنه کمال بینهایت هستند و هیچ چیز غیر از بینهایت آنها را سیر نخواهد کرد.@ یک مقدار در مورد مفهوم طلب فکر بکنیم این مفهوم طلب را باید خوب تجزیهاش بکنیم من بعضی از مفاهیم طلب را عرض میکنم دوست دارم که انشاءالله تا هفته بعد بعضی از عزیزان انشاءالله همه فکر بکنند در موردش اگر توانستند به مفهوم طلب چیزی اضافه بکنند خیلی ارزش دارد خیلی کمک خوبی شده به بحثها.@ وقتی که ما طلب بینهایت داریم داریم از پایین میاییم بالا، خوب دقت کنید، اینکه ما هیچ انسانی را نداریم که طلب بینهایت نداشته باشد طالب کمال مطلق و بینهایت نباشد راضی باشد قانع باشد او از حیات، جاودانه و مطلقش را میخواهد از آسایش مطلقش را میخواهد از ثروت مطلقش را میخواهد از قدرت در جنبههای مختلف مطلقش را میخواهد.@ حالا انشاءالله در بحثهای آینده روی این بحث خیلی کار داریم با این مفهوم قدرت که اصل و اساس محبوب و معشوق انسان هست خیلی کار داریم.@ انسان قدرت را در همه زمینهها مطلق میخواهد از ضعف بیزار است از ناتوانی بیزار است از محدودیت و جواب منفی شنیدن و دیدن بیزار هست از لذت بینهایتش را میخواهد از علم بینهایتش را میخواهد رنج میبرد اگر مجهولی داشته باشد و دوست دارد که هیچ مجهولی سر راهش نباشد.@ این طلب در وجود همه انسانها هست خوب در جای خودش هم ثابت شده است که طلب حکیمانه است طلب عبس نیست در موجودات، یعنی اگر طلبی وجود دارد این طلب معنادار هست.@ یک مقدار راجع به معنای طلب سخن بگوییم اگر در ما طلب هست حالا مهم نیست طلب چی، طلب هر وقت در هر جا وجود داشته باشد معنادار است کشش هر وقت وجود داشته باشد جایی معنادار است.@ طلب هر چیزی نشاندهنده این است که انسان یا طالب، ظرفیت مطلوب را دارد مثل این مسجد که الان جای 200 آدم دیگر را هم دارد ولی اگر بیشتر از دویست نفر بخواهند بنشینند دیگر ظرفیت ندارد طلبی ندارد.@ طلب معمولاً، معمولاً که یعنی همیشه، زمانی وجود دارد که طالب جا داشته باشد ظرفیت داشته باشد مطلوب را بخواهد، از آن و اساسیتر این هست که وقتی طلبی وجود دارد مطلوب باید باشد حتماً تا طلب وجود داشته باشد طلب معدوم عبس است چیزی که وجود ندارد مطلوب هم نمیتواند باشد.@ به این اصول خیلی فکر بکنید چون اینها اگر خوب رویش فکر بکنید جلوی وسوسههای زیادی را در زندگی از ما خواهد گرفت انسانهایی که عاقبت به شر میشوند انسانهایی که میبرند انسانهایی که گرفتار انواع وسوسهها میشوند.@ انسانهایی که خوب رشد میکنند بعد به شدت سقوط میکنند که خیلی هم ما میبینیم و پناه میبریم به خدا از اینکه ما هم اینطور بشویم اینها خلأهای فکری و ذهنیشان کار دستشان میدهد ما میخواهیم الان از پایه بچینیم.@ اگر این چندتا اصل را که عرض میکنم خوب باورش بکنیم جلوی بسیاری از توهمات وسوسهها خیالبافیها گرفته میشود و بعد انسان اگر بخواهد خیالبافیهای خوب بکند چون خیال مَرکَب نفس ما هست ما همان مقداری که به ما گفتند خیال بد نکنید امر شده که خیالهای خوب بکنید.@ کسی که عرضه ندارد توان ندارد ضعیف است که خیالهای خوب بکند این اصلا نمیتواند پرواز بکند خیال، بال پرواز انسان هست و بسیاری از آموزههای دینی برای این هست که انسان بتواند این طائر خیالش را پرواز بدهد شیرینترین چیزهایی که در زندگی انسان برای مؤمن پیش میاید این است که انسان قدرت کافی برای پرواز دادن خیالش داشته باشد.@ وقتی خیال در مسیر حقیقی و درست میافتد سرعت انسان از نور هم بیشتر میشود اما یک کسی که خیال ضعیفی دارد میخواهد با تمرین صرفا یا با تعقل یا با عمل جلو برود سرعتش خیلی خیلی کند هست خیال فوقالعاده مهم هست و ما باید از آن استفاده بکنیم.@ اما اگر بخواهد این خیال پرواز بکند بخواهد جلو ببرد ما را بخواهد سرعت ما را زیاد بکند باید زنجیر از پایش باز بشود که بتواند خیال بکند خیال اگر به جهنم برود به جهنم میبرد اگر به پایین برود به پایین میبرد اصلا انسان هر جا خیالش هست همانجا قیمتش هست.@ دلش هم چون دل معادل انسان است انسان معادل دلش است معادل قلبش است حقیقت انسان دلش است قیامت هم اصلا کاری ندارند که یک کسی حجم عباداتش یا نوع عباداتش چه بوده یا اینکه چه اعمالی انجام داده.@ اعمال همه عبادات نوعاً شدتاً مدتاً در یک جا سرریز میشود و همان یک چیز نماینده کارکرد انسان هست نماینده انسان هست و آن سریره و دل انسان هست (يَوْمَ تُبْلَى السَّرائِرُ) باطن انسان دل انسان، دل انسان هر جا باشد قیمت انسان هم آنجاست و این را حالا بعداً فرمولهایش را دانه دانه از نظر ریاضی عرض میکنیم.@ دل انسان تابع هر جا برود خیال انسان هم آنجا میرود کسی که میخواهد خودش را ارزیابی بکند ببیند معمولاً خیالاتش کجاها میرود در طول روز کجاها خیالش پرواز میکند حرکت میکند شب کجا میرود در خواب کجا میرود در تنهائی کجا میرود این طائر خیال کجا میرود.@ این اصولی که داریم عرض میکنیم الان چون نمیخواهیم بحثهای عملیاتی بگوییم این اصولی که عرض میکنیم اینها بسیار کمک میکند به اینکه خیال ما اگر بخواهیم خوب پروازش بدهیم در منطقههای بد نرود در منطقههای ممنوعه نرود جهنم نبرد چون وقتی میرود دل را هم میبرد هر جا خیال برود دل را هم با خود آدم میبرد وقتی هم دل را برد یعنی همه تو را برده آنجا.@ بنابراین انسانها معادل مجموعه خیالاتشان هستند برآیند خیالاتشان هستند خیال کجا پرواز میکند هر جا برود خودت هم همانجا هستی قیمتت هم همان است.@ لذا این اصول خیلی کمک میکند به اینکه ما انشاءالله وقتی خواستیم خیال را حرکتش بدهیم اگر جای خوب برود ما را هم میبرد با خودش دیگر اگر اینطور بشود این کمک میکند که خیال قدرت و سرعت پیدا بکند در واقع همان دل با قدرت و سرعت باشد.@ امام جواد(ع) فرمود اَلقَصدُ اِلَی الله بِالقُلوب اَبلَغُ مِن اِتعابِ الجَوارِحِ بِالاَعمال قصد الله حرکت به سمت الله با دل زودتر میرساند انسان را تا اینکه انسان بخواهد با عمل برسد او هم به زحمت بیاندازد بدنش را به عمل با کار با عبادتهای سنگین بخواهد برساند.@ اگر با دل حرکت بکند زودتر میرسد اساساً این نکته خیلی مهم را رمز یادتان نرود این رمز فوقالعاده مهم است ما را از بسیاری از چه کنم چه نکنمها نجات میدهد اساساً اعمالی که به ما گفتند انجام بدهید عبادت و اعمال همه برای این هست که دل بتواند حرکت بکند.@ لذا حضرت میفرماید یک کسی خود دلش را حرکت بدهد اعمال مثل این است که شما میخواهید یک ماشینی را حرکت بدهید صبح میایید استارت میزنید روشن نمیشود چند نفر هُل میدهند تا این راه بیفتد روشن بشود و راه بیفتد حالا یک اتومبیل باشد که نیاز به هُل ندادن باشد خودش بتواند برود خیلی بهتر است بنشینی سویچ را بزنی و راه بیفتی بروی.@ اگر کسی بتواند سوار دلش بشود راه بیفتد برود بسیار در روایات ما و در دعاهای ما تأکید شده به این که شخص با وهم خودش با اوهام خودش با خیالات خودش بتواند پرواز بکند بقیه چیزها تلقینی هست ما به یک درجهای از تلقین احتیاج داریم انسان تا تلقین نباشد به قول امام فرمود انسان بدون تلقین به هیچ جا نمیرسد.@ تلقین در مراحل اولیه بسیار کمک میکند به اینکه انسان بتواند خوب حرکت بکند اما اگر انسان حتی بخواهد تلقین خوبی هم داشته باشد حرکت خوبی داشته باشد باید بتواند جلوی وسوسهها، خیالهای باطل، خیالپردازیهای غلط، توهمات غلط، فکرهای کارتونی، اینها را بتواند بگیرد اگر بخواهد بگیرد احتیاج به کار عقلانی فلسفی دو دوتا چهار تا کردن دارد تا آن بادها توهمات تخیلات از انسان خارج بشود.@ تا انسان استحکام پیدا بکند یکی از خوبیهای کار فکری کلامی و فلسفی همین است کسانی که کارهای فلسفی فکری میکنند جهتدار خوب بلد هم هستند چطوری از آن استفاده بکنند اینها کمتر دچار توهم میشوند.@ حالا الان بحثمان همان بحث فلسفی هست که وقتی که طلبی وجود دارد باید مطلوب وجود داشته باشد اساساً امکان ندارد محال هست جایی طلبی باشد مطلوب نباشد حتماً طلب مطلوب خودش را میخواهد این دوتا اصل پس ظرفیت مطلوب و دیگر وجود مطلوب. طلب معدوم مطلق محال است.@ 3ـ طلب هر چیزی نشاندهنده شناخت نسبی آن چیز هست انسان اگر چیزی را میطلبد به نحوی نسبت به آن آگاهی دارد یک آگاهی دارد چون طلب مجهول مطلق محال هست مثال چی زدیم گفتیم مثلا اگر ما 15 سال پیش 20 سال پیش کیوی نیامده بود در کشور هیچ کس طلب کیوی را هم نمیکرد خوابش را هم نمیدید.@ چون اطلاعی از آن ندارد نمیداند همچین میوهای هست اینجا را خوب دقت کنید یک موقعی هست ما میگوییم آقا یک چیزی به اسم میوه هست یک میوهای هست نشانتان میدهیم حالا شما اگر بدون اینکه کیوی را خورده باشید دفعه اول نگاه میکردید.@ همین لطیفهای که در موردش میگویند تخممرغ موکت کرده گفت این چیست واقعاً میشود میوه باشد اینطوری یا شما سبّار را نگاه کنید یا خیلی میوههای دیگر الان من در کوهستانهای خود کشور خودمان یک میوهای دیدم خیلی عجیب بود به اندازه یک گردو تمام سطحش مثل جوجهتیغی شاخک دارد اصلاً باورت نمیشود وسط این تیغها میوه باشد.@ ؟؟؟سبار بزرگتر از اینهاست مثل این تقریباً انبههای خودمان همین خود انبه همینطور چند سال پیش میگفتیم انبه میگفتیم انبه نمیدانیم چیست میگفتیم عمه هست مثلاً این مثل انبه یک مقدار شاید کوچکتر ولی خوب مثل جوجهتیغی تیغهای خیلی بزرگ و خطرناکی هم دارد.@ این را شما در جنگل ببینید ممکن است نتوانی بفهمی که این حیوان است بالاخره یا انسان است مگر اینکه روی درخت ببینیش بعد هم آدم جرأت نمیکند برود بردارد بخورد حالا آنجا کنار جاده ایستادند برای شما راحت میگویید آقا یک سبّار بده آنها خودشان بلد هستند این دستها را با چه مهارتی در این تیغها میکنند.@ لای این تیغها قشنگ یک تیغ میکشد به آن باز میشود شکمش اینطوری که میکند قشنگ آن میوه میافتد در دست خودت آن قسمت خوراکیش کاملا میافتد در دست شما خیلی هم خوشمزه هست حالا ما گفتیم یک همچین میوهای هست به نام سبّار.@ شما وقتی که میبینیدیش میشناسیدش بعد میگوییم که خوب حالا این میوه را میخواهید بخورید یا نه؟ الان طلب شما برای خوردن این میوه چه نوع طلبی است طلب از روی چیست؟@ یعنی شما قبلاً میوه را شناختید میدانی میوه چیست اگر کسی تا حالا نخورده باشد نداند میوه چیست یا خوردنی مثلا فرضاً طلبی هم ندارد اما الان نوع طلب شما نسبت به این میوهای که تا الان نخوردید چیست طلب از روی شناخت است.@ یعنی چون شناختید یک همچین میوهای هست میگویید چیه میخواهم چشیدنی که شما قبلاً داشتید با این میوه چه فرقی دارد؟ شما میوههای دیگر خوردید بعد میگویید حالا مثلا گلابی سیب طالبی هندوانه خربزه موز ما یک سابقهای از چیزی به اسم میوه داریم.@ یعنی ما یک کلی از میوه در ذائقه ما وجود دارد که قابل تعمیم بر همه میوهها هست با اینکه میوهها هم تفاوت دارند آن همه تنوع در میوهها خداوند تبارک و تعالی گذاشته شما میگویید بالاخره میوه ما میدانیم غذا نیست نان نیست میوه است این نوع طلب، طلب از روی شناخت است.@ یعنی من چون میوه را میشناسم و به نحوی هم نوع دیگرش را چشیدم حالا میطلبمش اما اگر سبّار را خوردی کیوی را خوردی بعد از خوردن هوسش را کردی هوس خود سبّار و کیوی را کردی انبه را خواستی این نوع طلب با طلب اول چه فرقی دارد؟@ کاملتر است چون یک نحو است قبلا چشیدی یعنی مزه خود میوه را هم چشیدی شما، بنابراین هوس خود کیوی را میکنی هوس خود سبّار را میکنی خود همان را میخواهی یعنی میگویی من الان هوس آناناس کردم هوس گلابی کردم هوس پرتقال کردم هوس خربزه کردم خودش را میخواهی خودش را.@ قبلا که ندیده بودی هوس خودش را نمیکردی الان هم که میل داری بخوری برای اینکه از میوهها یک سابقهای داری آشنایی داری میگویی حالا این را بخورم شاید خوشم بیاید شاید خوشم هم نیاید ولی میخورم بگذار این طلب را دارم فعلا بخورمش.@ اما اگر خوردی و چشیدی سابقه در ذهنت ایجاد شد خوشت هم آمد بعد طلب بعدی نوعش چیست؟ نوعش از نوع شناخت نیست پس دقت کنید وقتی که میگوییم طلب هر چیز نشاندهنده شناخت آن چیز هست یعنی یک موقعی هست ما از روی آگاهی و شناخت یک چیزی را میطلبیم که طلب مجهول مطلق محال است این هم قاعده است.@ هیچ چیزی که از هر جهت شناخته شده نیست مطلوب هم نمیتواند باشد یعنی همیشه مطلوب به یک نحوی شناخته شده است الان طلب شما نسبت به کیوی سبّار به چه نحوی است شناخته شده است؟ میگویی مگر خوردی قبلا میگوید میخواهی الان من دست کنم کیفم در بیاورم یک سبّار به شما نشان بدهم شما میطلبی بخوریش یا نه؟ میگوید بله.@ اما این نوع طلبی که شما الان دارید از چه جهتی است میگوید آقا من چون به نحوی با میوه آشنایی دارم این کلمه نحو را میخواستم توضیح بدهم به نوعی باز دقت کنید همین معنای نوع منطقی نوع فلسفی به نوعی من میوه آشنایی دارم حالا میطلبم که این میوه را استفاده بکنم خب خوب است.@ اما اگر چشیدید چی؟ میشود معرفت از علم هم در میاید دفعه اول علم است دفعه دوم وقتی چشیدی میشود معرفت، معرفت شناخت جزئی است با علم فرق دارد علم شناخت کلی است علم اطلاعات شناخت کلی است معرفت هست که در آن جزئیت وجود دارد.@ الان مثلا به شما یک میوهای مثلاً آناناس بدهند بگویند این کیوی است شما قبول نمیکنید میگویید نه من کیوی را میفهمم چیست سرم کلاه نمیرود.@ پس در اولی طلب، عالمانه است اما در طلب دومی عارفانه است یعنی شما جزئی است لمسش کردی قبلاً چشیدی در طلب هر چیزی خوب دقت کنید وقتی که طلب اتفاق میافتد ما یک موقعی طلبی داریم که از باب طلب مجهول مطلق محال است میطلبیم@ یک موقع هم هست از این باب میطلبیم که نه میرویم سراغ اصلا چهارم را میخواهم بگویم اصل چهارم این است که طلب هر چیزی علامت و نشانه بهرهبرداری قبلی از چیزی هست.@ یعنی ما به یک نحوی از آن بهرهبرداری کردیم چطور گفتیم به یک نحوی میشناسیم حالا میگوییم به یک نحوی هم بهرهبرداری کردیم از آن چیز.@ اصل پنجم طلب هر چیزی نشانه سنخیت به آن چیز هست اگر ما چیز را میطلبیم یعنی نسبت به آن یک نحو سنخیت داریم نمیشود انسان شما هوس کاغذ بکنید هوس خاک بکنید هوس چیز دیگری بکنید.@ اگر انسان هوس خاک بکند پیش میاید یک موقعهایی مثلا انسان مریض میشود ذائقهاش منحرف میشود انحراف ذائقه پیدا میکند یا چیزی که مطلوب هست برایش مطلوب نیست غذا الان گرسنهاش هست ولی از بوی غذا و غذا هم به شدت متنفر است.@ من شیمیدرمانی که میکردم خودم در آن سرطانی که داشتم گرسنهام بود بدنم به شدت گرسنه بود باید هم غذا میخوردم ولی وقتی غذا میگذاشتم جلوی ما از غذا به شدت تنفر داشتیم نمیتوانستیم اصلا بویش میخورد به ما وحشت زده بود حالمان خراب میشد.@ لذا از یک طرف غذا را میخواستیم از یک طرف هم نمیتوانستیم بخوریمش این حالت را میگویند انحراف در ذائقه، کلمه قرآنیش چه بود؟ فسق، یعنی وقتی که ذائقه تغییر بکند یا طلب تغییر بکند یا طلب روند طبیعی خودش را نداشته باشد و چیزی مطلوب بشود که سنخیت نداشته باشد با آن میگویند فسق ایجاد شده.@ این رمز مهمی است دقت کنید در طلب روی همین اصل ما آیه 24 سوره توبه را داریم که اگر کسی الله مطلوبش نیست فاسق هست و اگر کسی چیزی را به الله یا اهل بیت(ع) یا جهاد فی سبیل الله ترجیح میدهد فاسق هست یعنی چیزی را میخواهد که با آن سنخیت ندارد یعنی جهنم.@ این بحث در خودشناسی فوقالعاده رمزگشاست برای ما، میگوییم آقا پس ما الان آن هشت چیزی را که خدا میگوید باید شما آنها را فدا بکنید برای خدا و رسول و اهل بیت و جهاد مگر با آنها ما سنخیت نداریم رمز را دقت کنید خیلی مهم است میخواهیم یک مقدار دقیقتر بشویم.@ (قُلْ إِنْ كانَ آباؤُكُمْ وَ أَبْناؤُكُمْ وَ إِخْوانُكُمْ وَ أَزْواجُكُمْ وَ عَشِيرَتُكُمْ وَ أَمْوالٌ اقْتَرَفْتُمُوها وَ تِجارَةٌ تَخْشَوْنَ كَسادَها وَ مَساكِنُ تَرْضَوْنَها أَحَبَّ إِلَيْكُمْ مِنَ اللَّهِ وَ رَسُولِهِ وَ جِهادٍ فِي سَبِيلِهِ فَتَرَبَّصُوا حَتَّى يَأْتِيَ اللَّهُ بِأَمْرِهِ وَ اللَّهُ لا يَهْدِي الْقَوْمَ الْفاسِقِينَ).@ اگر برای شما آن هشت تا محبوبتر از این سه تا هستند شما فاسقید ذائقهات اشتباه دارد میرود طلبت غلط است فسق دارید، فسق را کجا بکار میبرند؟ انحراف را کجا بکار میبرند؟ شما درست نقطه مقابل حق حرکت بکنید فسق اینجا بکار میرود یعنی از مسیر حقیقی و طبیعی وقتی یک چیزی خارج بشود کلمه فسق برایش بکار میبرند.@ طلب آن هشت تا طبیعی هست یا نیست؟ آقا من زنم را دوست دارم بچهام را دوست دارم پدر مادرم را دوست دارم اموال را دوست داریم خانه را دوست دارم شغل و تجارت را دوست دارم برادرم را دوست دارم، طبیعی است یا طبیعی نیست این؟ذاتاً طبیعی است یا نه؟@ طبیعی است دیگر، چرا کلمه فسق در مورد آن بکار میرود؟ یعنی وقتی قرارش میدهد در مقابل الله و چهارده معصوم، ما چرا میگوییم رسول خدا را چهارده معصوم معنا میکنیم؟ چون میفرماید (أَحَبَّ إِلَيْكُمْ مِنَ اللَّهِ وَ رَسُولِهِ وَ جِهادٍ فِي سَبِيلِهِ) چرا میگوییم چهارده معصوم؟@ چون در پنج شش آیه دیگر توجه به رسول و طلب رسول شرطش مودت فی القربی هست یادمان نرود اگر آن را حواسمان نباشد این معنا را خوب درک نمیکنیم رسول هر جا هست یعنی چهارده معصوم.@ این که طبیعی است توجه به الله و چهارده معصوم و جهاد را چرا میگوید اگر به این دوست نداشته باشد فاسق هستید این شنیدنش برای خیلیها درد دارد یعنی وقتی میشنوند که تو باید بالاتر از این هشت تا الله چهارده معصوم و جهاد را دوست داشته باشی.@ یکی میگوید آقا من خوشم نمیآید نمیخواهم دوست داشته باشم دوستشان هم دارم ولی نه اینقدر به اندازه زن و بچهام به اندازه نامزدم به اندازه بچههایم به اندازه اموال به اندازه شغلم، زور که نمیشود بگویی شما داری زور میگویی من باید خدا چهارده معصوم جهاد برای شما محبوبتر از این هشت تا باشم زور است دیگر.@ خیلی هم بدشان میاید وقتی این حرفها را میشنوند من واقعاً با خیلی از نخبهها داخل کشور خارج از کشور این آیه را میخوانی واقعاً موضع میگیرند این چیست این یعنی چی؟ یعنی خدا دارد چکار میکند خدا زوری میخواهد ما را عاشق خودش بکند یعنی ما زوری چهارده معصوم را دوست داشته باشیم.@ من دوستشان دارم مخلصشان هم هستم ولی واقعاً نه بیشتر از زن و بچهام، پیغمبر میگوید شما اصلا آدم نیستید وقتی من برای شما عزیزتر از خودتان نباشم عجب حرفی زده آقا من دوستشان دارم ولی خوب دوست داشتن دست خودم است، ولی خدا اصلا وِلِت نمیکند کار دارد با تو.@ میگوید نه این سه تا باید بالاتر از آن هشت تا باشند آن هشت تا طبیعی است شما کلمه فسق را بکار میبرید این طرف حرفش معلوم نیست طبیعی باشد یا نه یعنی ما الان دو تا مرحله داریم یک مرحله این هست که آدمها وقتی به آنها میگویی الله چهارده معصوم جهاد طبیعیتر است.@ فهم این را ندارند یعنی چه یعنی ما دوتا مسئله مهم داریم یک مسئله این است که اولاً آیا باور میکنیم که الله چهارده معصوم و جهاد طبیعی است یا نه؟ که بعد قبول کنیم اگر غیر این باشد فسق است نکته بعد این است که حالا که میگوییم آن هشت تا آن هشت تا هم طبیعی است.@ پس چرا کلمه فسق در آن به کار رفته؟ حالا ببینید اوضاع از چی بدتر میشود آنجا بدتر میشود که شما روایت دارید که اینها مقابل هم نیستند اینجا کار دیگر مشکلتر میشود (کُلَّما اِزدادَ لِلعَبدِ ایماناً اِزدادَ لِلنِّساءِ حُبّاً) هر چقدر شخص ایمانش به الله بیشتر میشود علاقهاش به همسرش بیشتر میشود.@ قرآن که میگوید فسق است این طرف میگوید هم جهت هستند ماجرا چیست اینجا؟ داستان چیست؟ چطوری میشود اینها را جمعش کرد؟ از یک طرف علامت این که یک نفر به الله نزدیک شده این است که علاقهاش به همسرش به پدر مادرش به آن هشت تا بیشتر شود آنها را دوست داشته باشد.@ از یک طرف میگوید اگر آنها محبوبتر از الله هستند شما دچار فسقید فسق هم از یک طرف در مورد جایی به کار میرود که تعارض وجود داشته باشد تقابل وجود داشته باشد اگر هم جهت باشند فسق معنادار نیست این یک کلید خودشناسی دارد برای ما.@ یعنی این یک باب عظیمی از شناخت خود ما را روی ما باز میکند که با این آیه ما دریایی از معارف انسانشناسی روی ما باز میشود.@ که چطوری خودمان را بشناسیم، حالا مورد پنجم چیست؟ من با این چیز آن چیزی که طلب میکنم سنخیت دارم پنجم من سنخیت دارم اگر طلبی باشد باید من با آن سنخیت داشته باشم یک چیزی که سنخیت ندارم طلب هم نمیکنم.@ بگذار این رمزی را که گفتیم را بازش بکنیم کافی است برای امشب کافی است وقتی میگوید طلب آنها البته طلب آنها فسق نیست.دوست داشتنشان هم هر چقدر زیاد باشد فسق نیست فسق کجا اتفاق میافتد تقابل آنجایی که ترجیح اتفاق میافتد، یعنی چی؟@ یعنی شما این هشت تا را ترجیح میدهید به این سه تا اینجا تقابل پیدا میکند آن رمز را داشته باشید چرا اینجا فسق است چه کسی میگوید ترجیح چرا فسق است؟@ ببینید مانع که نیستند چون حضرت میفرماید اتفاقاً کمک هم هستند شما هر چقدر شما همسرت را بیشتر دوست داشته باشی پدر مادرت را خواهر برادرت را حتی مال را این خوب است این نشان میدهد که تو داری به الله نزدیکتر میشوی اصلاً.@ آدم خشن آدم بیعاطفه آدم سرد آدمی که شجاعت خندیدن نداشته باشد نمیتواند لبخند بزند نمیتواند ببوسد نمیتواند حرفهای عاشقانه بزند ظهورات عاشقانه نسبت به همسرش پدرش مادرش دیگران ندارد آدم خشکی است یک آدم زمختی است این اصلاً از الله هم دور است لا خَیرَ فی مَن لا یَألِفُ وَ لا یُؤلَف آدم خشنی است آدمی که بوسه ندارد خشن است.@ این حتماً از الله دور است وقتی که بچهتان را به هر بوسهای شما ثوابی دارید این بوسه فقط مال بچه نیست مال همسرت هم هست مال پدر مادرت هم هست ما دوستت هم هست کسی عرضه ندارد اصلا ظهورات بوسهای وجود ندارد خوب این آدم دوری هست از خدا.@ پس مانع نیست، مانع کجا میشود؟ آنجا که ترجیح میدهی وقتی که ترجیح میدهی از این باب فسق میشود که تو مسیر طبیعی و فطری نفس خودت که بینهایت طلبی هست را رها کردی به سراغ محدود رفتی نمیگوید محدود کمال نیست نباید دوست داشته باشیم.@ میگوید خیلی هم خوب است محدود را دوست داشته باشد اتفاقاً محدود را دوست داشتن کمک میکند به بینهایت را دوست داشتن کسی که عرضه ندارد محدودها را دوست داشته باشد بینهایت را هم نمیتواند دوست داشته باشدت در اصل شادی یادتان هست که گفتیم کسی که عرضه ندارد در دنیا شاد باشد در آخرت هم شاد نیست.@ (وَ مَن کانَ فی هذِهِ اَعمی فَهُوَ فی الآخرۀ اَعمی)(مَن کَسَلَ عَن اَمرِ دنیا فَهُوَ عَن اَمرِ آخرتِه اَکسَل) کسی در کار دنیاییش کسل و تنبل است در آخرتش هم تنبلتر است حتماً در کارهای آخرتیش تنبلتر است این هیچ عیبی ندارد ما با محدود ارتباط داشته باشیم و محدود را دوست داشته باشیم.@ اینجا فسق اتفاق میافتد که تو با توجه و حب محدود از حب بینهایت بیافتی محدود را به بینهایت ترجیح بدهی فسق اینجا زنده میشود ظهور پیدا میکند و معنادار هست که تو محدود را که جلوه خداست همه آنها جلوههای خدا هستند چون کمال هم در آن هست انسان عاشق آنها میشود انسان عاشق چیزی که وجود ندارد و کمال ندارد نمیشود.@ آنجاهایی که افراد محدود را ترجیح میدهند به خدا، گرفتار کمال آن محدود شدند عاشق کمال آن محدود شدند و قدرت درک کمال بالاتر را هم نداشتند لذا ترجیح دادند یک کسی که مثل قارون مال را ترجیح میدهد به خدا، این مال خیلی قدرت دارد.@ قرآن میفرماید (قیاماً لَکُم) خدا این را مایه قوام شما قرار داده پول چیزی نیست که براحتی آدم از آن بگذرد منشأ قدرت است یعنی انسان را به آن گمشده فطریش که قدرت است نزدیک میکند مقام شهرت.@
بالاخره جلوه خداست آنقدر قوی هست که میتواند حواس پرت کن باشد تو سرش نزنیم که فکر کنیم چیزی نیست نه خیلی هم چیز است خیلی هم بزرگ است حواسپرتی میآورد برای آدم گیج میکند آدم را، آدم را یک دفعه منگ میکند از خود خدا میاندازد.@ یعنی در مسیری که شما میروی منحرف میشوی شیطان هم همانجا حمله میکند (لَأَقْعُدَنَّ لَهُمْ صِراطَكَ الْمُسْتَقِيمَ) حمله کجا صورت میگیرد شخص دارد مسیر خوبی را طی میکند مسیر طبیعی صراط مستقیم را طی میکند در صراط مستقیمی که به سمت الله است شیطان گیج میکند آدم را.@ یک دفعه یک قاقایی یک چیزی را نشان میدهد انسان یک دفعه حواسش پرت میشود از راه منحرف میشود مرحوم علامه فرمود استاد ما فرمودند هر وقت دارید ذکر میگوید اگر یک حوری بهشتی را هم به شما نشان دادند که به ایشان هم نشان داده بودند از ذکر نیاندازندتان.@ ما نه، ما نماز هم که میخوانیم بوی غذا که به ما بخورد مسیر منحرف میشود صدای تلویزیون صدای اخبار صدای فوتبال صدای کارتون صدای فیلم سینمایی هم میتواند ما را بکشاند به یک سمت دیگر اصلا الله را هم ول کنیم وسط راه حالا معلوم هم نیست طبقه چندمیم یک دفعه ول میکنیم میافتیم پایین گیج میشویم.@ ما یک پستی یک مقامی یک ریاستی یک شهرتی یک درجهای یک مسافرتی یک چیزی خیلی راحت میتواند ما را گیج بکند کاملاً گیجمان بکند (إِنَّا جَعَلْنا ما عَلَى الْأَرْضِ زِينَةً لَها لِنَبْلُوَهُمْ أَيُّهُمْ أَحْسَنُ عَمَلاً) اصلا امتحان این تعارضهاست که بعداً میخواهیم انشاءالله برسیم بحث تضاد را میخواهیم کار بکنیم انشاءالله میرسیم به آن.@ پس این نشان میدهد که آنجایی که تو بینهایت را رها میکنی و میچسبی به محدود دیگر تو نیستی چون فسق اتفاق افتاده اگر من بودم دیگر فسق اتفاق نمیافتاد میدانی میخواهد چه بگوید همه حرف این هست میخواهد بگوید تو طبیعت نیستی.@ تو فقط همان نفس بینهایت طلبی در اینجا میشوی انسان در هر جایی که رفتی سراغ محدود انسان نیستی او دیگر انسان نیست انسان به ما هو انسان ذاتاً نمیتواند محدود را بخواهد هر وقت رفت به محدود چسبید دیگر از حیثیت انسانی ساقط شده این همان بحثی است که بارها تذکر دادیم من بدن نیستم من زن نیستم مرد نیستم.@ اگر یکی کسی رفت سراغ قالب زن بودن مرد بودن خنثی بودن اینها قالب است اصلاً گفتم خداوند مخصوصا جنس خنثی را گذاشته برای آموزش ما، از فهم خنثی ما چه میفهمیم؟ این که من زن نیستم مرد هم نیستم چون خنثی نه زن است و نه مرد ولی انسان هست.@ میخواهد به ما یاد بدهد که تو مواظب باش رفتارت با خدا با دین با مردم براساس قالب نباشد با دنیا براساس قالب زندگی نکن وقتی احکام قالب بر تو غلبه میکند از احکام بینهایت ساقط میشوی تو دیگر نمیتوانی حرکت بکنی لذا تمام فکرت صبح و شب مخصوص قالب میشود.@ کعبه هم که میروی پرده کعبه را میگیری میبینی راجع به قالب داری دعا میکنی دغدغههایت همیشه قالب است میروی در حرم با قالب میروی نمیتواند از این قالب نجات پیدا بکند انسان، همه خواستهایش قالبی است بدنی است طبیعی است یا زن است یا شوهر است یا بچه است یا شفا است مریضی است یا خانه است یا مدرک تحصیلی است همین چیزهاست.@ خارج نمیتواند بشود اصلا نمیتواند برود روی احکام بالاتر، خیلی دقیق است این آیه خیلی حرف دارد این آیه اگر یک سال هم راجع به آن صحبت بکنیم بحث دارد همین یک آیه.@ پس خوب به این ظریفه و لطیفه دقت بکنید اینها را اگر ما الان توجه نداشته باشیم بعداً که دعوتمان میکنند به پرواز به خیالهای قشنگ به خیالسازی اینها را ما همان در بحث اسماء الله یک مقدار گفتیم در بحث خانواده آسمانی هم مفصل گفتیم که وقتی شما میخواهیم حرکت بکنیم به سمت خانواده آسمانیتان به سمت آسمان بدون خیال و خیالپردازی نمیتوانید.@ موفقترین آدمها کسانی هستند که بتوانند خیالپردازی بکنند موفقترین آدمها کسانی هستند که بتواند شعر با شعر کار کنند خیالپردازی بکنند با هنر کار کنند با زیبایی کار بکنند و خیالشان بتواند اوجشان بدهد.@ اگر خیال بخواهد اوج بدهد شما باید قبلاً توهمات به سمت زمین به سمت محدودها را از پای قوه خیال باز کنید و الا خیال میرود در طبیعت میرود در جنسیت میرود در بدن میرود در مقام میرود در جهنم در دنیا و مظاهر دنیا خیالپردازی میکند یعنی از صبح تا شب خیالهایت و افکارت نوع برنامهریزهایت و آن چهارتا اصلی که قبلا گفتیم انتخابات ارتباطات رفتارها و افکار شما همه در جهنم است.@ یعنی اصلا خیال بالا نداری پروازهای عالی نداری خوابهای قشنگ نمیتوانی ببینی یعنی شب که اینطوری میخوابی خوابت برد از این بدن راحت شدی از قالب، میبینی خیالت دوباره برمیگردد سراغ قالب یعنی خوابهای که میبینی نوع خوابهایت مربوط به قالب است اصلا مربوط به خودت نیست.@ چون با خودت بیگانهای نوع خوابهایت مربوط به خودت نیست باز هم خوابهایت هم دوباره بر میگردد به طبیعت و جهنم خیال میکشاند انسان را به اینجا.@ لذا این پنج تا اصلی که امشب گفتیم را خیلی دقت کنید روی این پنج تا اصل کامل کار بکنید اگر روی قلبمان جدی نشود این قضیه بعداً که میخواهیم پرواز بکنیم عرضه نداریم پرواز بکنیم جان ندارد اصلاً نمیتوانیم.@ روی آیه هم همینطور روی آیه هم همینطوری کار بکنید آیه را اصلاً بعنوان یک ذکر انتخابش بکنید لااقل روزی پنج بار ده بار انسان همینطوری با تسبیح دستش بگیرد این آیه را بخواند به عنوان ذکر، همین به عنوان ذکر بخواند بعد از نماز چند بار بخواند انسان یک بار هم نه چند بار بخواند.@ یک جایی هم جلوی چشمتان باشد یک جایی در دفتری روی تلفن همراهتان صفحه تلفنی یا روی کامپیوترتان بگذارید یا توی اتومبیلتان بگذارید این اصلاً همینطوری باید تکرار بشود تا یک دفعه ما دچار فسق دچار کندی سرعت نشویم.@ هر وقت هم که چشمکها میاید بالاخره انسانیم دیگر ما که معصوم نیستیم خیلی جاها میرویم سراغ چشمکها سراغ محدودها اما همین تذکرات آخر سر ما را از توی آن لجن در میآورد میکشاند بالا نمیگذارد ما همیشه در آن لجن بمانیم.@ در لجن افتادن عیب نیست ماندن در آن خیلی عیب دارد خطرناک است بالاخره انسان پایش میلغزد ما هم عاصی هستیم اهل گناهیم اهل معصیتیم پیش میاید بالاخره انسان میافتد ولی این توجه به این اصول باعث میشود ما نمانیم این تو بتوانیم در بیاییم.@ لذا این اصول وقتی که با قلب ما یکی بشود بالاخره نمیگذارد ما شقاوت کلی پیدا بکنیم اخلاد الی الارض پیدا بکنیم ماندگار بشویم آنجا یک جایی بالاخره ما را میکشاند میآورد بالا بالاخره باعث میشود بتوانیم پرواز بکنیم و از توی این لجن و از توی این طبیعت نجات پیدا بکنیم.@ پس یک بار دیگر مرور بکنیم اصلها را، منطقی بچینم برایتان، طلب هر چیزی نشاندهنده وجود آن چیز هست طلب معدوم مطلق محال است طلب هر چیزی نشاندهنده شناخت نسبی است شناخت بهرهبرداری قبلی هست ظرفیت هست و سنخیت.@ حالا اگر ما کمال مطلق را دوست داریم و میخواهیم با این پنج اصل چند در از انسانشناسی روی ما باز میشود 1ـ اینکه حتماً کمال مطلق هست که ما میخواهیم 2ـ نسبت به آن شناخت داریم 3ـ از بالاتر از شناخت قبلاً چشیدیم 4ـ ظرفیتش را داریم و 5 ـ سنخیت داریم به کمال مطلق.@ این فعلاً باشد حالا جلسه بعد یادتان باشد یک چند تا پاورپوینت باید نشان بدهیم به عزیزان آن قوس نزول عالم را و مراحل خلقت را باید روی آن کار بکنیم که انشاءالله بدانیم این داستان چه داستانی هست.@ والحمدلله رب العالمین و صلی الله علی محمد و آله الطاهرین.@