اعوذ بالله من الشیطان الرجیم بسم الله الرحمن الرحیم الحمد لله رب العالمین و صلی الله علی محمد و آله الطاهرین و لعنة الله علی أعدائهم أجمعین من الآن إلی قیام یوم الدین.
سلام و صلوات و درود و رحمت و خیرات و مغفرت و برکات الهی بر همه شما عزیزان.
بحثمان درباره خصوصیات انسان حقیقی یا مؤمن بود، امروز می خواهیم یک نکته مهمی را دربارۀ شخصیت شناسی مؤمن خدمت عزیزان عرض کنیم، جلوتر این نکته را عنوان کنم که ما در انسان پنج شأن را معرفی کردم: 1. شأن حسی؛ که انسان با حس خود محسوسات را درک می کرد. 2. شأن خیالی؛ که خیال؛ یعنی صورت بدون ماده را ادراک می کند، آدرسی را که شما از منزلتان دارید، یا تصاویری که از آدم ها، محل ها، مکان ها، یا خاطراتی که در آن تصویر هست، دارید، این ها با خیال ما برای ما زنده است. انسان یک ادراکات بالاتر از خیال دارد که به آن می گویند: ادراکات وهمی، پس 3. شأن وهمی؛ وهم فقط با موهومات سر و کار دارد، موهوم امری است حقیقی، جزئی و وابسته به شخص، این که می گویم: حقیقی، می خواهم از آن اصطلاح عوامانه ای که می گویند: فلان چیز موهوم است؛ یعنی حقیقت ندارد فاصله بگیریم، ما امور حقیقی داریم در عالم که موهوم هستند؛ یعنی با قوۀ واهمه ما درک می شوند؛ یعنی حقیقت دارند و امری است کاملاً حقیقی، وجود به جلوه های مادی، خیالی، وهمی، عقلی و فوق عقلی برای ما جلوه می کند، امور وهمی، اموری هستند که شخصی هستند، اما صورت و ماده ندارند، مثل عشق، عشق های زمینی، کینه، عزت، ذلت، افتخار، محبت، حسادت، بسیاری از خصوصیات خلقی با امور وهمی سر و کار دارند؛ یعنی واهمه هست که این ها را درک می کند، یک جا به شما توهین می شود، شما احساس حقیقی می کنید از ذلت، یک جا از شما تعریف و تمجید می شود احساس حقیقی می کنید از عزت، این انسان را سرپا نگه می دارد، یک زمانی انسان در خانه محبوب هست احساس عزت می کند و آرامش دارد، یک بار در خانه توسط پدر، مادر، همسر به او توهین می شود و تحقیر می شود یا در جامعه به او احساس ذلت دست می دهد، یک جا رتبه علمی و کار مهمی را انجام می دهد، او را تعریف و تمجید می کنند، احساس افتخار دارد، یک جا نعوذ بالله ننگی را مرتکب می شود از چشم ها می افتد، اسم او سر زبان ها می افتد به او احساس ذلت دست می دهد، این ها اموری هستند که حقیقی و منشأ اثر هستند و بیشتر از امور مادی هم قدرت مند هستند.
عشق به یک جنس مخالف به عنوان همسر، یا به پدر، مادر، فرزند، فامیل، عشیره، این محبوب هایی که قرآن می گوید، این ها محبوب هایی هستند که در خارج هستند و منشأ اثرند و به خاطر آن جنگ ها انجام می شود و خون ها ریخته می شود، به خاطر آن کارهای بزرگی انجام می شود، این ها امور وهمی هستند، وابسته به شخص هستند و صورت و ماده هم ندارد. شما وضع مادی خوبی ندارید، نزد همسر و فرزندتان شرمنده هستید، فشار اقتصادی زیادی هست، نیازهای اقتصادی خانواده را نمی توانید تأمین کنید، حسی به شما دست می دهد، این حس که حس منفی ای هست را می گویند: حس وهمی، در درجه چهارم ادراکات ما، ادراکات عقلانی است، پس 4. شأن عقلی؛ ادراکات عقلانی با فرمولها و قواعد سر و کار دارد، مثل این که شما قواعد صرف، نحو، معانی، بیان، فلسفه، ریاضیات، علوم تجربی، صنعت، امور فنی، امور حرفه ای در همه رشته وقتی با قاعده و فرمول سر و کار دارید آن را عقل ادراک می کند. ادراکات دسته پنجم، 5. ادراکات فوق عقلانی است، که انسان با غیب، «الله»، خانواده آسمانی، با معنویت، با اولیاء الهی ارتباط می گیرد، آن چیزی که ما را با ابدیت، بهشت، آخرت و مسائل معنوی برقرار می کند را می گویند: امور فوق عقلانی، مؤمن، چون از نظر شخصیتی بر اصل و ریشه خودش واقف است، همه انسان ها اصل و ریشه شان واحد است، ولی فرق مؤمن با بقیه این است که واقف است به این که از کجا آمده است؟ و بر این امر تسلط و توجه دارد: «رَحم الله ان عَلِمَ مِن عین و فی عین و علی عین»، مؤمن چون می داند که اصل او یک اصل آسمانی است و آن نفخه ای که از خدا در او دمیده شده است، همان روح محمد و آل محمد است، زندگی او روی زمین با یک خودشناسی ویژه ای همراه است که سایر انسان ها که در مقابل مؤمن قرار دارند؛ یعنی فاسق که در قرآن پنج گروه شدند.
آن هایی که شخصیت های جمادی دارند یا کمتر از جماد هستند، شخصیت های حیوانی دارند، یا کمتر از حیوان، یا شخصیت های شیطانی، این پنج دسته را قبلاً مفصل خوانده ایم و گفتیم که در قرآن این ها دسته فساق هستند، در مقابل مؤمن، که: «اَفَمن کان مؤمنا کمن کان فاسقا» این تقسیم بندی انسانیِ الهی است. مؤمن چون به اصل خودش واقف است، می داند که از کجا آمده، در کجا هست و قرار است که بعداً به کجا برگردد احساسات او و امور وهمی او و نحوۀ برخورد با امور خیالی، حسی و وهمی او حتی نحوه برخورد با امور عقلی او با بقیه آدم ها فرق می کند، ممکن است که آدم های دیگر همین امور حسی آن ها یک سرگرمی شود برای آن ها تا آخر عمرشان و آن ها را سرپا نگه دارد، مثلاً به دنبال پول و زمین و ملک و ساختمان سازی باشد، این ها امور جمادی هستند، یا یک اموری، مثل امور ورزشی که امور گیاهی هستند، می تواند انسان تا 60، 70 سال مشغول این ها باشد، مسابقه بازی و لیگ بازی کند، فدراسیون بازی و ...که تا آخر عمر به فکر ورزش حرفه ای است. یا غذا، خوراکی و لذت های این گونه که این ها امور گیاهی هستند. ممکن است که برای این ها موضوعیت پیدا کند و برود به سمت حرفه ای شدن در آشپزی، تا آخر عمر مشغول این کار است، یا زیبایی ها، هنر و رشته های مختلف هنر که مربوط به جنبه خیالی و گیاهی انسان است، و ممکن است که یک نفر تا آخر عمر مشغول این کار باشد، مجسمه درست می کند، گل درست می کند، سرمه دوزی و مروارید دوزی می کند، قالی بافی می کند، با تابلو سر و کار دارد، با زیبایی ها سر و کار دارد با موزه سر و کار دارد، تا آخر عمر با این ها است. بعضی با امور حیوانی سر و کار دارند، انس شخص با این طور چیزها است و تا آخر هم ادامه دارد، ما در مشاوره ها زیاد داشتیم که شخص ورزشکار حرفه ای بوده است، حالا الان تصادف کرده است و پای او شکسته است، می بینید که او کاملاً افسرده می شود، کاملاً انگیزه خود را از دست می دهد، یا شخصی با امور وهمی مثل تلوزیون و سینما سر و کار دارد، اگر نتواند این کار را ادامه دهد سر از خودکشی هم در می آورد.
جوانی را آورده بودند نزد من افسردگی شدیدی گرفته بود، علت آن این بود که خیلی به بازیگری علاقه داشت، هیچ کجا هم از او استفاده نمی کردند، من یادم هست که یک سفر خارجی داشتم به او گفتم که یک دوستی دارم که در حال ساختن فیلمی هست، وقتی از سفر برگشتم با او در مورد شما صحبت می کنم شاید بتواند به شما کمک کند، قبل از آن به ایشان دسترسی نداشتم، سفر من هم خیلی عجله ای بود، برگشتم خانواده اش گفتند که او خودش را کشت، چون هیچ جا نتواسته بود نقشی بازی کند خود کشی کرده بود، یک کسی همه زندگی اش این هست، یا این که سر یک مسئله مالی است، سر پول، خانه، سکه، اتومبیل قلبش می گیرد، سکته می کند و می میرد؛ یعنی همه هستی او با این هاست، نبودن این ها هم معنای زندگی را از او می گیرد، یا امور گیاهی، یا امور حیوانی، عده ای هم با امور عقلی سر پا هستند، کار دانش و علم و فرمول ها و کتاب نوشتن و کتاب داری و کتاب بازی و علم بازی و تدریس و تحقیق و این طور چیزها. مؤمن چون می داند از کجا آمده است در دنیا حالت او با بقیه فرق دارد، اساساً او انس حقیقی و جدی با هیچ کدام از چهار بخش فرعی خودش ندارد، مؤمن چون اساساً بخش فوق عقلانی است؛ یعنی یک فطرت است، یک نور است که از اهل بیت علیه السلام روی زمین است، امام صادق علیه السلام فرمودند: «المؤمن انس الانس جید الاجنس مِن طینتنا اهل البیت»؛ مؤمن مهربان و خون گرم است، مؤمن انتسابش را از اهل بیت علیه السلام خوب می فهمد، درک درستی دارد که او کیست.
اگر به خاطر داشته باشید در جریان صلوات از امام صادق علیه السلام نقل کردیم که وقتی شخصی نزد ایشان عرض کرد: «اللهم صل علی محمد و اهل بیتِ»؛ حضرت فرمود: «ضیقة علینا»؛ تنگ گرفتید بر ما، این گونه صلوات نفرستید، پرسید چگونه صلوات بفرستیم؟ فرمودند: «اللهم صل علی محمد و آل محمد»، این گونه بگویید که شما را هم در بر بگیرد، شما شیعه و از آل محمد هستید و در سلام نماز که داریم: «السلام علینا و علی عباد الله الصالحین»، از حضرت پرسیدند «عباد الله الصالحین»، چه کسانی هستند؟ حضرت فرمودند: شیعیان ما هستند. خود شما هستید، شما خودتان در نماز این سلام را بگویید، شیعه واقف است به ذات خودش، به اصل و حقیقت خودش، بنابراین وقتی روی زمین هست، نحوۀ ارتباط او با امور جمادی یا گیاهی یا وهمی یا عقلی با سایر آدم ها فرق دارد، سایر آدم ها، چهار بخش پایینی، یکی یا همه چهار بخش می توانند برای آن ها اصالت داشته باشند، ولی برای مؤمن هیچ کدام از این چهار بخش اصالت ندارد، نه کار علمی، نه کار حیوانی، نه کار گیاهی و نه کار مادی برای او اصالت ندارد، آن چیزی که برای مؤمن اصالت دارد، اتصال او به غیب و رابطه خانوادگی او با اهل بیت علیه السلام است و ارتباط او با اله و معشوق حقیقی اش یعنی الله و خانواده آسمانی اوست، این برای مؤمن اصیل است؛ یعنی معنای زندگی مؤمن در دنیا این است، قبلاً عرض کردیم که رابطه ما در دنیا با ربطه مان در آخرت مثل رابطه رحم مادر است با دنیا، آن چیزی که به حرکت یک جنین معنا و اصالت می دهد این است که جنین در رحم مادر خودش را برای دنیا آماده کند، این حرکت اگر باشد دوران بارداری، دوران پر معنا و ارزشمندی است، والا اساساً آن بارداری و زایمان هیچ کدام مبارک نیست، زمانی مبارک است که بچه در رحم مادر خودش را برای دنیا آماده کند؛ یعنی دنیای اصالت دارد.
در حرکت مؤمن آن چیزی که اصالت دارد آخرت است، حضرت می فرماید: در هیچ لحظه ای آخرت از جلوی چشمان مؤمن کنار نمی رود، مثل جنین که هیچ گاه دنیا از جلوی چشمش کنار نمی رود، مؤمن اساساً اصالت را به آخرت می دهد، در ازدواج، در شوهر داری و زن داری، در بچه داری، در کار علمی، در کار مادی، در کار فرهنگی، در کار هنری، اجتماعی، اقتصادی، سیاسی، هر کاری که بخواهد انجام دهد، ابدیت و «شدن» برای او مهم و اصل است، این که بگوید حالا ما هم یک شغل و پست و مقام و شهرتی داشته باشیم، این گونه نیست و برای او اصالت ندارد، آن چیزی که در رحم دنیا اصالت دارد که رحم دوم هست به قول امام سلام الله علیه که فرمودند: دنیا رحم دوم ماست، برای حرکت به سمت برزخ، ملکوت، خود نفس باید آماده باشد، «شدن» اصل است، بنابراین مؤمن هیچ گاه انس جدیِ حقیقی با هیچ کدام از بخش های پایینی به معنای حقیقی نمی گیرد، وظایف و عشق ورزی اش را خیلی خوب می تواند در این بخش ها انجام دهد، نسبت به همسر و فرزندش، اتفاقاً که هر چقدر آخرت گراتر می شود، مهربان تر هم می شود در زندگی های پایین، حضرت فرمودند: «کُلما اذاد العبد ایماناً ازداد حُبَاً للنساء»؛ انسان هر چقدر که ایمان و معنویت او تقویت می شود، روابط عاطفی زمینی او و عشق های زمینی او، کارهای عقلانی، وهمی، خیالی و حتی کارهای مادی او قشنگ تر و شیرین تر و جدی تر است، ماندگارتر و اصولی تر است، اما انس حقیقی و قلبی مؤمن با ابدیت و خانواده آسمانی اش است، اساساً مؤمن با آن جا شاد است و در قطع ارتباطش با آن جا غمگین می شود؛ یعنی غم های مؤمن بر اساس نظام جاودانه و ابدی اش تنظیم می شود، برای همین هم پیامبر صلی الله و علیه و آله فرمود: «مَن بَکاء الی دنیا دَخَل النار»؛ هر کس برای دنیا گریه کند وارد جهنم می شود، منظور از دنیا چهار بخش پایینی است، چرا جهنمی است؟ چون مؤمن حق ندارد اینقدر به این چهار بخش وابستگی و دلبستگی داشته باشد، چون اصالتش را از دست می دهد، مؤمن مال این جا نیست که این جا بتواند او را به گریه بیاندازد، مؤمن حق ندارد که غمگین باشد، «الحزنُ مرض النفس»؛ بیمار است که الان این گونه شده است، بیمار است، یک وابستگی و عشق زمینی پیدا کرده است که او را کلافه کرده است و برای او غصه می آورد.
دقت کنید به این حدیث فوق العاده کار دارد، اگر برای این روایت صد ساعت وقت بگذاریم و کارگاه داشته باشیم جا دارد، نبی اکرم صلی الله و علیه و آله فرمودند: «المؤمنُ فی الدنیا کَالغریب لا یجزعُ مِن ذُلها و لا ینافس فی عزها»، فوق العاده است، آدم حق دارد به پیامبر بگوید شما که با این قاطعیت می فرمایید که هر کس بر دنیا گریه کند جهنمی است، چرا، برای ما توضیح دهید، ببینید چقدر زیبا پیغمبر دلیل و فلسفه فرمایشش را برای ما بیان می کند، می فرماید: مؤمن چون اساساً اصل و وطن و ریشه اش غیب است، ما اهل بیت علیه السلام هستیم، شادی های او بر اساس شادی های ما هست، ارتباط و رفت و آمد او با ما، انس او با ما و حق تعالی باشد، مؤمن این جایی نیست که خود فروشی کند و خودش را در هرزگی های دنیایی بیاندازد و بخواهد بیفتد در غم و غصه و اضطراب و قرص اعصاب خوردن و پریشانی و... اگر کسی این کار را کرد معلوم است که دچار خودفروشی شده است، «المؤمنُ فی الدنیا کَالغریب»؛ مؤمن در دنیا مثل یک غریب است، می داند که اصل و ریشه اش در کجاست، دوست دارد که برگردد، شما در کلمات پیامبر صلی الله و علیه و آله و امیر المؤمنین علیه السلام چقدر این جمله را می شنوید، هم در نهج البلاغه و هم در غیر از نهج البلاغه، که آه! چقدر دلم برای رفتن تنگ شده است. «آنس بالموت»، پیامبر می فرماید: چقدر من مشتاقم که زودتر ملحق شوم به آن طرف، مؤمن برای مردن لحظه شماری می کند، مؤمن می فهمد که مردن برای او یعنی چه، «الموتُ عرس المؤمن»؛ مرگ عروسی مؤمن است و او این را خوب می فهمد، وقتی پا به سن می گذارد، وقتی آرام آرام ریش او سفید می شود و ضعف به سراغ او می آید، آماده است و لحظه شماری می کند و خوشحال است که به زودی وارد برزخ و ملکوت می شود، ترس و اضطرابی ندارد، می داند که قرار است به کجا برود، جوان هم که باشد دیگر اصلاً نمی ترسد، تازه شاید اگر جوان باشد غصه این را دارد که حالا باید سی، چهل سال بمانم، به قول استاد ما که به یکی از بزرگان که هشتاد سالشان بود، فرمودند: حاضر هستید که دوباره جوان شوید؟ گفته بودند: نه، برای چه جوان شوم؟ من یک عمر با مراقبت خودم را به این جا رساندم، دوباره برگردم درد سرهای دنیا را تحمل کنم؟ الان دیگر رسیدم به آخر کار، دوباره برگردم چه کار کنم؟ مؤمن انس با برزخ، ملکوت و غیب دارد، ترسی ندارد از مرگ.
می فرماید: در دنیا غریب است؛ یعنی هیچ کدام از این چهار بخش نمی تواند دل مؤمن را به دست بیاورد چون مؤمن از اصلش جدا شده است و دوست دارد که زودتر برگردد، حالا دقت کنید، این قسمت خیلی مهم است که ما خیلی گرفتار آن هستیم، «لا ینافس فی عزها»؛ مؤمن در دنیا دو حالت دارد، یا آدمی است که در دنیا عزت پیدا می کند؛ مثلاً: عزت های علمی؛ استاد، مرجع تقلید، مجتهد، دکتر، مهندس، برنده جایزه علمی است، جزء چهره های ماندگار است، حتماً دیده اید که چطور از این ها تجلیل می کنند، یا یک عزت علمی بالایی دارد به خاطر آن رتبه های علمی بالایی که دارد، علامه است، یا یک عزت حیوانی بزرگ دارد، عزت اجتماعی، مثلاً رئیس جمهور است، که به این ها عزت های وهمی می گویند، عزت های بخش وهمی است، رئیس جمهور یا وزیر، نماینده مجلس، استاندار، فرماندار یا سردار است، این ها خیلی چیزهایی است که دلبری هم می کند، اعتبار اجتماعی خیلی بزرگ و ماندگار هم باشد و برای او بماند، ریاست، مقام، قدرت، شهرت و ... یا این که یک عزت گیاهی دارد: قهرمان جهان است، قهرمان بوکس است، قهرمان فوتبال یا وزنه برداری است، قهرمان پرش نیزه است، طلا آورده است، مشهور و معروف است، هنرپیشه است، ستاره بالیوود یا هالیوود است، یا عزت های مالی دارد، چون ثروت مند است، ماشین چند میلیونی دارد، ویلا دارد، خانه های آن چنانی دارد، در جامعه مطرح است، می فرماید: هیچ کدام از این عزت ها مؤمن را فریب نمی دهد، برای هیچ کدام از این ها دلبستگی ندارد، اگر صد نفر هم دست او را ببوسند و به او ابراز عشق و علاقه کنند، به او بگویند: جان منی، روح منی، ابراز عشق و علاقه به او کنند، هیچ وقت آن ها را جدی نمی گیرد، چون مؤمن یک سپری دارد که با این سپر آسیب نمی بیند؛ یعنی این طور عزت ها نمی تواند او را گول بزند، او را فریب دهد و او را غافل کند از اصل و حقیقت خودش، آن سپر «الحمدلله» است، «الحمدلله» سپری است که در برابر مؤمن قرار می گیرد، مؤمن دیگر هیچ گاه با داشتن این سپر آسیب نمی بیند.
«الحمدلله»؛ یعنی این که او خودش می داند هیچ کدام از این عزت هایی که او دارد برای خودش نیست. «لا اَملکُ لنفسی نفعاً و لا ضراً و لا موتاً و لا حیاتاً و لا نشورا»، به این امر یقین دارد، او هر چقدر در دنیا شهرت، قدرت و محبوبیت پیدا کند، فریب نمی خورد، می داند که وجودش به هیچ بند است.
اگر نازی کند یارم فرو ریزند قالب ها
می داند که به هیچ چیز بند نیست، وجودش برای خودش نیست چه برسد به اوصاف وهمی که الان به دست آورده است، پول و مسائل وهمی و قیافه و ظاهر و هیکل و اندام و شهرت و قدرت و موقعیت اجتماعی از هر راهی که به دست آمده است، برای او اصلاً دل فریب و غافل کننده نیست، مؤمن هر چقدر هم که عزت دنیایی پیدا کند انگار اصلاً آن را ندارد، چه برسد به این که چشم و هم چشمی و رقابت کند، یا به کسی فخر فروشی کند، احساس بزرگی کند، یا علو داشته باشد، مؤمن اصلاً این گونه نیست. مؤمن به هر درجه ای در دنیا؛ یعنی دنیای جمادی، دنیای گیاهی، دنیای حیوانی و دنیای علمی برسد با هیچ کس برتری و بزرگی نمی کند، به کسی فخر نمی فروشد و با این چیزها احساس عزت و سر پا بودن نمی کند، مؤمن همۀ عزتش را در ارتباط با غیب پیدا می کند. «کَفی بی عِزاً اَن اکون لکَ عبدا»؛ مؤمن عزتش را در عبد خدا بودن و عبودیت می بیند، عزت او در ارتباطش با خانواده آسمانی اش می باشد، عزت او در انسش با غیب است، عزت او در محبوبیتش در آسمان است، در زیارت امین الله چه می خوانیم: «اجعلنی محبوبتاً فی عرضک و سمائک»؛ عزت مؤمن در ارتباط و انسی است که با حضرت معصومه سلام الله علیها دارد، با اولیاء الهی دارد، این جا عزت می گیرد، اصلاً به دنبال عزت های ظاهری نمی گردد، ذلیل این ها هم نمی شود؛ یعنی حضرت فرمود: «لا ینافس فی عزها»؛ انس نمی گیرد با عزت های دنیایی، این خیلی خطرناک است که انسان با عزت های دنیایی اش مأنوس شود؛ یعنی سر خودش را کلاه بگذارد، عده ای تا کمی وضعیت مالی شان عوض می شود خیلی چیزها را از دست می دهند، تا عکسشان جایی پخش می شود، تلوزیون آن ها را نشان می دهد، یا مطبوعات با آن ها مصاحبه می کند، کمی مشهور و معروف می شوند، کمی رتبه علمی پیدا می کنند، چند نفر دور آن ها جمع می شوند و آن ها را استاد و ... خطاب می کنند، خودشان را گم می کنند، این ها را جدی می گیرند، با این شخصیت دنیایی مشهورشان مأنوس و محشور است، همین آدم وقتی می آید سر نماز، بخواهد دو رکعت نماز بخواند غافل است، همین آدم اگر بخواهد یک زیارت برود، نمی تواند ارتباطی برقرار کند، چون ذهن او پر از آشغال های عزت های دنیایی است، نمی تواند تخلیه کند، او روی سجاده هم که می رود با شأن بزرگی خودش روی سجاده می رود، در حرم هم که می رود فکر می کند آدم بزرگی است، چون جامعه هم او را بزرگ کرده اند، او با منت می رود به حرم حضرت معصومه سلام الله علیها و حرم های دیگر، می گوید این ما هستیم که آمدیم به شما سر بزنیم، او فکر می کند که حضرت از او کسب عزت می کند.
خیلی لذت بردم خیلی از این هنرپیشه ها و آدم های مشهور اربعین آمده بودند زیارت، یکی از آن ها خیلی کار قشنگی کرده بود، از اول تا آخر سفر چهره خودش را پوشانده بود که کسی او را نشناسد، این خیلی مهم است که انسان این ظرفیت را داشته باشد که عزت دنیایی یک دفعه او را مست نکند، در روایت هم داریم که این ها مستی نعمت هستند، این نعمتی است که خدا به انسان می دهد و انسان از خودِ خدا غافل می شود، نعمت انسان را از صاحب نعمت غافل می کند، اگر او قبلاً یک حرمی می رفت، یک نماز شبی می خواند، یک روضه ای می رفت، سینه زنی می کرد، جلساتی می رفت، الان دیگر نمی رسد که این کارها را انجام دهد، چرا؟ چون مشغول شهوت رانی های خودش است، مشغول عشق بازی با خودش است، مشغول عزت های خودش است، حالا این عزت یا یک خانه است، یا یک اتومبیل است، یا یک بچه است، یا شوهر، زن، تشکیل خانواده است، بالاخره یک چیزی او را مست می کند بعد می بیند که اصلاً آن حال، آن انس، علاقه، رفت و آمد و آن محافل کلاً تعطیل شد، «لا ینافس فی عزها»؛ انس نمی گیرد با عزت های دنیایی، عاشق و مشغول خودش هم نمی شود، در روایت داریم از پیغمبر صلی الله و علیه و آله و سلم وقتی می نشستند کنار سفره، مثل یک عبد، مثل یک برده که سر سفره مولایش نشسته است، غذا می خورد، ما خیلی اوقات سر سفره می نشینیم، طلب کارانه و با نکبت و با نخوت می نشینیم، تازه طلب هم داریم، پیامبر، پیامبری اش هم فریبش نداد، امیر المؤمنین علیه السلام آن همه مقامات داشتند نزد خدا، آن هم مقامات حقیقی، پیامبر یک حدیث طولانی دارند، می فرمایند: من اشرف اولاد آدم هستم، «کنت النبی وَ الآدمُ و ؟ ...»، بعد برای هر بخشی که می گوید، می فرمایند: «وَ لا فخرٍ»؛ من اولین کسی هستم که وارد بهشت می شوم، «وَ لا فخرٍ»، «وَ لا فخرٍ»، «وَ لا فَخرٍ»؛ هیچ فخری هم نیست، پیامبر هیچ وقت مست پیغمبری خودش هم نشد، آیشه می گوید: شب رفتم، دیدم، پیغمبر یک گوشه ای سر به سجده گذاشته اند و گریه می کنند و به خدا می گوید: خدایا مرا به خودم وامگذار، ما فکر می کنیم اگر خدا ما را به خودمان واگذارد می رویم پی مشروب خواری و زنا و فحشا و قمار و ... ، نه من را به خودم وامگذار؛ یعنی این که خدا آن روز را نیاورد که خدا ما را با نعمت هایش تنها بگذارد، این خیلی خطرناک است، خدا نعمت را بدهد و ما را کنار نعمت تنها بگذارد و ما مست این نعمت بشویم، این عالم بودن، این مرجع بودن، این شهرت و قدرت داشتن، این پول، این موقعیت اجتماعی، این محبوبیت در خانواده، این توهمات، این شوهر، اگر کنار این شوهر باشد مغرور می شود، اگر کنار زن و فرزندش باشد مغرور می شود، یا هر نعمت دیگری، این خیلی خطرناک است که خدا ما را واگذار کند کنار نعمت هایمان و دیگر خودش نباشد، ما حواسمان نباشد، بچسبیم به نعمت و ولی نعمت از دستمان برود، غیب از دستمان برود، آسمان از دستمان برود، می بینید که طرف نماز اول وقت می خواند، اما چهار تا مهمان که برای او می آید نماز را می گذارد برای آخر وقت، می گوید: نرسیدم، مشغول مهمان داری و کلاس بازی بودم، می بینید که نمازش را یا نمی خواند، یا آخر وقت می خواند، می گوید: دیدم یک آدم خیلی مهمی که اهل کفر بود، آمده بود خدمت امام رضا علیه السلام و با ایشان صحبت کرد تا دل او نرم نرم نرم شد که اگر امام رضا ادامه می داد، ایشان می گفت: «اشهد ان لا اله الا الله»، اما تا اذان را گفتند، امام رضا علیه السلام بلند شد رفت، طرف گفت، بایستید من دلم کم کم نرم می شود، امام رضا علیه السلام فرمودند: خدا مرا صدا می زند، این چیزی است که امام رضا به ما یاد می دهد که ما مشغول این نباشیم، والا ممکن است که یک ضرورت های برای انسان در زندگی پیش بیاید که نمازش چند دقیقه عقب بیفتد.
خدا رحمت کند آیت الله آسید حسین قمی را می فرمودند: من امام جماعتی را که همیشه به موقع برسد به عدالت قبول ندارم، بالاخره این امام جماعت را ممکن است که کسی مسئله ای از او بپرسد، یا مشکلی برای او پیش بیاید، ممکن است که آدم یک چند دقیقه دیر برسد، این ضرورت استثنایی هست، اما مست هیچ کدام از کارهای خودمان نشویم و این کار راحتی هم نیست که من می گویم، این که خداوند نعمتی را به انسان بدهد و او فریب نخورد، ذوق زده نشود، باید شکر کند، شکر؛ یعنی این که من می فهمم که این برای من نیست، برای خداست و من این را دارم از دست خدا می گیرم، لقمه ای که می خورم، آبی که می خورم، غذایی که می خورم، سفره ای که سر آن نشسته ام، این همسر خوبی که به من داده ای، این خانواده خوبی که به من داده ای، پدر و مادری که به من داده ای، دوستان خوبی که به من داده ای، اساتیدی که به من داده ای، توفیق نماز به من داده ای، توفیق حرم داده ای، توفیق ذکر داده ای، توفیق انس داده ای، می فهمم که از تو طلب کار نیستم، می فهمم که تو به من اشراف داری، «یا من ذکرهُ شرفٌ لذاکرین»، می فهمد که این شرافت را خدا در اختیار او گذاشته است، مؤمن با هیچ کدام از کارهای خیرش به خدا و معصوم حق پیدا نمی کند، این یک غفلت است که من برای امام حسین علیه السلام ده شب گریه کنم، بعد از آن ها چیزی بخواهم؛ یعنی چه که چیزی بخواهید؟ شما اصلاً چه چیزی از خودتان دارید؟ شما را ده شب دعوت کرده اند در مجلس شان به شما انس داده اند، گریه داده اند، توفیق داده اند، هزاران مانع را برطرف کرده اند که شما بیایید در این بهشت بنشینید، مزد هم می خواهید، مؤمن فریب نمی خورد، هر چیزی که به او بدهند حواس او به ولی نعمت هست، تازه شکر را به جا می آورد، «الحمدلله» را می گوید که همه قشنگی ها و خوبی هایی که دارد، می گوید این ها همه از لطف خداوند است و هیچ کدام برای من نیست، این ها همه الطاف توست که در من تابیدی، پس «الحمدلله»، اصلاً به خودش نمی گیرد، نه مغرور می شود، نه سر کسی منت می گذارد، نه به کسی فخر فروشی می کند، نه به کسی حسادت می کند، مؤمن با «الحمدلله» دچار حسادت نمی شود، چون مؤمن «هو انت» را بلد است، هر کس را ببیند که چیزی دارد خوشحال می شود، نه این که ناراحت شود، مؤمن هیچ گاه به حسادت نمی افتد، حسادت در محبت، حسادت در کمالات جمادی، حیوانی، گیاهی و ...
مؤمن از دیدن موفقیت های دیگران احساس حسادت، احساس ذلت، احساس بدی به او دست نمی دهد، مؤمن به رقابت و زیاده روی و تکاثر نمی افتد. فوق العاده است فرمایش پیامبر صلی الله و علیه و آله، والله اگر با طلا و گران تر از طلا هم بنویسند کار زیادی نکرده اند، ایشان با سه جمله همه درس انسانیت، اخلاق، عرفان، معنویت در این سه جمله است: «المؤمنُ فی الدنیا کَالغریب لا یجزعُ مِن ذُلها و لا ینافس فی عزها»، که حالا قسمت: «لا یجزعُ مِن ذُلها» را باید بگذاریم برای بعد، ترس های پیامبر صلی الله و علیه و آله و امیر المؤمنین و دیگر ائمه را ببینید که چه ترس هایی هست، که با داشتن آن مقامات این گونه با ذلت با خدا برخورد می کردند، ببینید امام سجاد علیه السلام در صحیفه جامعه چقدر زیبا می فرمایند: «اللهی مَن اَنَا حتی مَن تَغضَبَ عَلَیَّ»؛ خدایا من اصلاً چه کسی هستم که تو به من غضب کنی؟ «فَوَ عِزَتِکَ ما یُزَیِنُ مُلکَکَ اِحسانی»؛ به عزتت قسم، حضرت به عزت قسم می خورد، شوخی نیست که کسی به عزت خدا قسم بخورد، اگر کسی به عزت خدا قسم بخورد و اشتباه بگوید، عزت او را می زند و ذلیل می شود، چون مقابل عزت خدا قرار گرفته است، «فَوَ عِزَتِکَ ما یُزَیِنُ مُلکَکَ اِحسانی»؛ احسان من چیزی به ملک تو اضافه نکرده است، آن وقت این کسی که در بین آسمان، در بین انبیاء، در بین خود ائمه علیه السلام، زین العابدین است، حضرت یک جا سلام داده است به ائمه بعد به خودش می رسد، او سلام یاد می دهد به یکی از شیعیان که شما این گونه سلام کنید، از پیغمبر صلی الله و علیه و آله شروع می کند تا می رسد به امام زمان علیه السلام، به خودش که می رسد، می فرماید که این گونه بگویید، وقتی خودش را معرفی می کند، خودش را زین العابدین معرفی می کند، ولی او زین و زینت را از کجا می بیند؟ از خدا، لذا قسم می خورد که به عزتت قسم هیچ کدام از کارهای خوب من به زیبایی ملک تو اضافه نکرده است، همه برای خود شماست، از آن طرف هم می فرماید: «و لا یُقَبِحَّه اساء تی»؛ گناهانم هم چیز را کثیف نکرده است؛ یعنی من این قدر هیچم، «مَن انا»؛ یعنی همین؛ یعنی این قدر من نیستم که گناهانم هم لکه ای نینداخته به قشنگی های خلقت تو، او حواسش هست، کاملاً چشم در چشم مالک، چشم در چشم صاحب نعمت، چشم در چشم معشوقش است، لذا مؤمن اصلاً غروری ندارد و فریب نمی خورد، این گونه نیست که چیزی او را بگیرد و مست شود و چیزهای دیگر را رها کند، الان تا یک مقدار نعمت یا کار درسی ما اوج می گیرد، دعای توسل های ما تعطیل می شود، اذان و اقامه آرام آرام از نمازمان کنار گذاشته می شود، تعقیباتمان برداشته می شود، هیئت رفتن هایمان برداشته می شود، حرم رفتن هایمان کم می شود، نماز شب و نافله مان آن هایی که می توانند بخوانند، کم می شود، سحر و ذکر برداشته می شود، چرا، چطور شد یکدفعه؟
می گوید: من نمی رسم پنجاه آیه در روز بخوانم، این خیلی خجالت آور است، حضرت فرمود، بر مؤمن واجب است که حداقل روزی پنجاه آیه قرآن بخواند، می گوید: من وقت ندارم، چرا چون گول نعمت ها را خورده اید و مغرور شده اید، شیطان با کمالات و حمله سمت راست شما را مشغول کرده است، نقاط قوتتان، شما سیره مقام معظم رهبری را ببینید، امام امت چند روز یک بار ختم قرآن می کردند و می کنند و ما می گوییم که نمی رسیم قرآن بخوانیم، چون ما مشغول نعمت می شویم، مست می شویم چون خدا به ما نعمت می دهد، هر نعمتی، چه جمادی، چه گیاهی، چه حیوانی، چه عقلی و علمی، مست می شویم و از مسیر می افتیم و غافل می شویم، آن حالت جنینی مان را در رحم از دست می دهیم، و بعد یک سره عفونت می آید، حضرت فرمود: «وَ اِنَهُ لَیغان علی قلبی و انی لاستغفرالله فی کل یوم سبعین مرة»؛ پیامبر فرمود من در ارتباطاتی که در دنیا پیدا می کنم روی قلبم پرده می نشیند، به این خاطر در روز هفتاد مرتبه استغفار می کنم که قلبم صاف شود، ما ماشاالله می نشینیم اینترنت نگاه می کنیم، ماهواره نگاه می کنیم، سریال نگاه می کنیم، در تلفن همراهمان هزار چیز ناجور وجود دارد، نعوذبالله، هزار چیز ناجور در خیابان می بینیم، هزار تا افکار و خیالات ناجور به سراغمان می آید، توهمات ناجور، هوس ها، گناهان، معصیت ها، اصلاً استغفار هم نداریم، ایشان که معصوم هستند، می فرمایند که من هر روز هفتاد بار استغفار می کنم، حالا در بحث استغفار مفصل توضیح داده ایم که مثل حمام است برای نفس، کسی که استغفار روزانه و شبانه ندارد روح او دائماً در تاریکی و کثافت است و حجاب جمع می کند، بعد هم می گوید: چرا حال من چنین و چنان است؟ چرا من حسودم، پرخاشگرم، چرا عصبانی هستم، چرا بدبین هستم؟ استغفار که نباشد همه این ها می آیند، اصلاً انسان بدون استغفار تخلیه نمی شود، انسان بدون استغفار نمی تواند نفس خودش را تخلیه کند که به لطافت، طراوت و تمیزی برسد، ما به استغفار خیلی نیاز داریم، این قدر استغفار برای ما ضرورت دارد و واجب است که یک واجب است مثل اکسیژن و هوا است که برای ما ضروری است، مثل آب است، استغفار برای نفس، مثل آب است برای بدن، اما در زندگی ما اصلاً چیزی به اسم استغفار جایی ندارد، تا به کسی می گویید: استغفار کنید، می گوید: مگر من زنا کرده ام؟ مگر من حیزی و دزدی کرده ام، از دیوار مردم بالا رفته ام؟ چه کار کرده ام که استغفار کنم؟
باور می کنید که من بعضی اوقات در برنامه عده ای از عزیزان می نویسم که شما بعد از نماز صبح صد مرتبه ذکر یا غفور را بگویید، می گوید من دلم نمی آید که بگویم، می پرسم، چرا؟ می گوید من صد مرتبه به خدا بگویم خدایا من معذرت می خواهم، یا استغفار کنم؟ من هر چه فکر می کنم گناهی ندارم، هر چه فکر می کنم، چیزی که از آن بترسم و خجالت بکشم و از آن شرم داشته باشم، ندارم، امیر المؤمنین علیه السلام چگونه بوده است؟ پیغمبر صلی الله و علیه و آله چگونه بوده اند؟ استغفار های آن ها بی خود بوده است؟ «لَیغان علی قلبی»؛ می فرماید: پرده می نشیند، حجاب کوچکی روی قلب می آید، اما ما می گوییم که ما پاک و تمیز هستیم! اصلاً نه احتیاجی به توبه داریم نه به گریه، نه به اضطرار، این که حضرت می فرماید: شما بعد از نماز عصر بگویید: «لا املک لنفسی نفعاً و لا ضراً و لا موتاً ولا حیاتاً و لا نشورا»، «عبداً مسکیناً مستکیناً»، این ها را رسمی می خوانیم، اما نه احساس مسکین بودن داریم، نه احساس مستکین بودن داریم، نه «لا املک لنفسی ...» هیچ، دروغ می گوییم، یک بار تعقیب نماز عصر را جدی بخوانیم، ببینیم می توانیم یک بار با بی آبرویی برای خودمان بخوانیم یا نه؟ الحمدلله که ما با آبرو و طلب کاری و پررویی و تمیزی می رویم به درگاه خدا، یک عالم افتخار هم با خودمان می بریم آن جا که این ما هستیم که داریم نماز می خوانیم، این رشته سر دراز دارد... (ما امشب در حد معرفی این روایت، چون بحث ما بحث کوتاهی هست و نمی توانیم خیلی تخصصی جلو برویم، یک قسمت آن می ماند ان شاء الله جلسه بعد «وَ لا یَجزعُ مِن ذُلها»، این ریشه همه غصه و غم ها در بخش های پایینی است که ان شاء الله جلسه بعد به آن می پردازیم، اما این کار دارد، فعلاً این را حفظ کنید «و لا ینافس فی عزها»، این را به عنوان یک ذکر تکرار کنید، حالا حتماً سبحان الله، لا اله الا الله، نباشد این ذکر را هم از پیغمبر داشته باشید، یک سره یادتان باشد، که: «المؤمنُ فی الدنیا کَالغریب و لا ینافس فی عزها»؛ هر چیزی که داشت شما را مست می کرد، حواستان را جمع کنید. والحمدلله رب العالمین.