جلسه 200 - شرح زیارت جامعه کبیره
شماره جلسه
200
وضعیت پیاده سازی
دارد
متن کامل (خام) ‌ جلسه 200 - شرح زیارت جامعه کبیره

شرح زیارت جامعه کبیره؛ جلسه دویست 01/03/1404

خب بحثمان در شرح زیارت شریف جامعه کبیره اختصاص دارد به فقره "وَ التَّامِّینَ فِی مَحَبَّةِ اللَّه‏". در مورد محبت خدا ما هرچقدر بگوییم کم است، این یادتان باشد؛ یعنی عشق به خدا آنقدر شورانگیز است که هرچی راجع بهش بشنوی، هر چی راجع به آن بخوانی و هر چی راجع به آن بگویی باز کم است. یعنی انسان اگر به جای شصت سال، هزار سال عمر کند و در این هزار سال هی راجع به عشق خدا بگوید و بشنود و بخواند، کم است. اگر هزاران سال عمر کند باز کم است. بازکم است.

شما نگاه کنید کسانی که عشق زمینی برایشان مهم است در بخش حیوانی، انقدر این جذابیت دارد -زمینی اش را می گویم- که طرف برایش هزاران ترانه می سراید، دیدید دیگر. بشر صدها سال است دارد ترانه های عاشقانه برای عشق زمینی می سراید و خسته هم نمی شود، سیر هم نمی شود. خیلی از آدم ها هستند در زندگی شان عشق زمینی را تجربه کردند، آدم موفقی اند، یعنی با همسرشان رابطه شان خیلی خوب است و زندگی شان خوب است و عشق زمینی را تجربه کردند خودشان ولی صدتا هزارتا رما عاشقانه هم بدهی دوست دارد بخواند، برایش جذابیت دارد، فیلم سینمایی، سریال، ترانه، شنیدن؛ دوست دارد! یعنی اصلا خود مقوله ی عشق زمینی جذابیت دارد برایش که راجع بهش بشنود و بخواند و ببیند، با اینکه عقده ای هم ندارد، کمبودی هم ندارد ولی این برای زمینی ها جذابیت دارد موضوعش. یعنی شما الان موضوع بسیاری از شعرها، داستان ها، رمان ها فیلم ها و سریال ها عشق زمینی است. حتی آن موقعی که می خواهند یک سریال با غیرموضوع یا موضوع مثلا امنیتی اطلاعاتی پلیسی جنایی و هرچه که می خواهند بسازند کنارش همیشه یک عشق زمینی چاشنی می گذارند. چون آدم سیر نمی شود از این موضوع و این موضوع برایش قشنگ است برایش مهم است، جذاب است برایش که مثلا کی به کی رسید و کی به کی نرسید و کی با کی ازدواج کرد، کی با کی ازدواج نکرد، همه جوره در تمام آثار دوست دارد این را پیگیری بکند. این جذابیت دارد.

اگر یک کسی عشق حقیقی داشته باشد به خداوند تبارک و تعالی، اصلا شنیدن درمورد محبت خدا، عشق به خدا، عشق بازی و عشق بازان و عاشقان و حرفهایشان و مناجاتهایی که ما داریم می خوانیم درواقع همان سرایش عاشقانه است دیگر! درواقع همان چیزی است که اینها انشاء می کنند: دعا و مناجات و حرف های عاشقانه ی زیبایی که انسان ها برای معشوق هایشان می گویند. دستم را نگاه کنید حرف هایی که ما ترانه و عشق و فیلم و سریال و رمان و چیزهای دیگری که هست برای بخش زمینی است، آن کسی که اوج می گیرد از بخش فرشته ای و می آید وارد بخش انسانی می شود، آنجا عشق آسمانی می آید، یعنی دل یک معشوق جدیدی و یک پیوند جدیدی را تجربه می کند با غیب و آسمان. خوب توجه بفرمایید. اول از اینکه می فهمد مال زمین نبوده و اینجا که موقت آمده زمین چون ما مال کره زمین نیسیم، ما روحیم که اصلا مال خارج از کره زمین هستیم، مال دنیاست، روح مقامش از بهشت هم بالاتر است. الروح آنهایی که در جلسات ما بودند با نمودار خلقت و منحنی خلقت آشنا هستند، روح از بالای بهشت می آید، از بالای عالم ملائکه می آید و فوق عقل و فوق تجرد است. فرشته مال عقل و تجرد است. روحی که دمیده می شود و می آید، خانه ما از آنجاست، وطن ما از آنجاست، آدمی که می فهمد کیست عشق انسانی پیدا می کند، ولی وقتی معرفت نفس ندارد این فقط خودش را خانم یا آقا می بیند و کل زندگی اش را هم صرف همین خاله بازی های زندگی و عشق های زمینی است؛ یعنی شادی اش غمش و عشق و ذلت و امید و ناامیدی و معنا و بی معنایی زندگی اش با عشق های زمینی است، او نباشد اصلا این آدم خودش بی معنا می شود و حتی گاهی می رود خودکشی می کند! یعنی انقدر فقیر است انقدر بیچاره است انقدر خودنشناس است اشتباهی می رود خودش را می کشد، چون کل خودش را خانم می بیند، درحالی که خانم نیست. درحالیکه خانم نیست. خودش را مرد و جنس مذکر می داند، ما جنس مذکر و مرد داریم این جنس را اما ما انسان هستیم، انسان نه زن است و نه مرد؛ ولی می بینید که معنا و مفهوم زندگی اش با عشق زمینی معنا پیدا می کند، با مونث و مذکر معنا پیدا می کند. کلش همین است یعنی با آن افسرده می شود و با آن شاد می شود، با آن انگیزه دارد و با آن انگیزه ندارد، ولو صدتا معشوق آسمانی هم کنارش هستند و پیشش هستند درکی ندارد و لذتی هم نمی برد و آرامشی هم کسب نمی کند و شادی هم نمی کند. این نقطه ضعف بزرگ انسان است که در اثر بی معرفتی به خودش و خانواده اش ایجاد می شود.

اگر یک کسی فهمید انسان است یعنی زن نیست، مرد نیست، فرشته نیست و بالاتر از اینهاست عشق های مربوط به خودش را پیدا می کند، شادی ها، فامیل ها، دوستان، رفقا، خانواده ی مخصوص خودش را دارد انسان. با اینها وقتی آشنا می شود می بیند هیچ وقت بین رابطه اش با خانواده آسمانی اش طلاق اتفاق نمی افتد، نفرت ایجاد نمی شود. برخلاف خانواده های زمینی که خیلی در آن طلاق و نفرت و درگیری و گرفتاری های مختلف ایجاد می شود در خانواده های آسمانی ما نهایت عزت و شرافت و محبوبیت و امنیت را داریم، ولی چون نمی فهمیمش و معرفت نداریم قدرش را هم نمی دانیم، ازش لذت نمی بریم و پشتوانه ی زندگیمان هم نمی شود. بنابراین ما به شدت در معرض انواع ترس ها، اضطراب ها و طلاق و درگیری و حوادثی هست اصلا ربطی به ما ندارد، مال بخش زمینی است و می نشینیم غصه می خوریم، هی تحقیر می شویم هی کوچک می شویم و هی صدمه می خوریم ازش، درحالی که اساسا ما ضد ضربه آفریده شده ایم. وقتی ما می رسیم به مرحله فوق عقل، این محبت را می بینی و می چشی و می یابی اش، آنجا وادی امن است. دیگر امنیت داری دیگر آسیب نمی بینی. ببینید امنیت چقدر است که زینب کبری فرمود "ما رأیت الا جمیلا" جز زیبایی هیچی نیست. حوادث این چهارتا زیباست برایش، اصلا آسیب نمی بیند در این مسیر، بلکه آسیب ها برایش زیبایی است، پس دادن و فقدان ها برایش جذابیت دارد. عاشقم بر لطف و برقهرش به جد/ ای عجب من عاشق این هر دو ضد.

دیگر آدم می رسد به وادی امن، به شرط اینکه معرفت نفس را پیدا کند؛ یعنی معرفت غیر از این اطلاعاتی است که من به شما می دهم، شما بگویید خب من الان سرکلاس فهمیدیم. فهمیدی ذهنت می فهمد. آنکه باید باور کند چی هست؟ قلب تو است که باید باور کند تو آدمی، تو خانم و آقا نیستی، این را باید بفهمیم زن نیستی، مرد نیستی، فرشته نیستی، این جنبه ها را هم داری، اما انسانی و آن اصالت دارد. اگر این را قلبت باور کرد دیگر می روی در وادی امن، در وادی امن. زندگی ات شیرین می شود وآن سه خاصیتی که گفتم رحمانیت می آید سراغ قلبت و قلبت یکدفعه باز می شود، یک عشق در دلت باز می شود برای هشت میلیارد آدم، اصلا انگار تو شدی پدر هشت میلیارد آدم انگار هشت میلیارد بچه داری، هشت میلیارد خواهر و برادر داری. مادر می شوی برای همه، دیگر نمی گویی خدایا بچه ندارم یا بچه داشتم کی دونه را از دست دادم، نمی دونم بچه ام فاسد شده، یک بچه داشتم رفت نمی دونم اروپا اینطوری شد، بچه ام آنطوری شد، این یعنی این فقط فکر می کند مادر همین یک بچه است درحالی که می تواند مادر میلیون ها بچه باشد و همه ی این میلیون بچه را و میلیاردها بچه را با خودش در نامه عملش با خودش ببرد. بلد نیست فقط، یعنی بلد نیست قدر خودش را عوض کند و از یک قدر محدود زنانه و مردانه برود به قدر انسانی، این تا آخر عمر همیشه گرفتار این زندان زنانگی و مردانگی است و در این زندان هم خوش نمی گذرد. چون زندان بالاخره محدود است دیگر؛ تو نامحدودی ولی تا آخر عمر خودت را یک زن یا مرد می دانی. پس تا آخر در این زندان گیری، تو خودت را یک فرشته می دانی و تا آخر عمر در زندان علم و تخصص، دکتر و مهندس بودنت اسیری، خودت زندان برای خودت درست می کنی و در این زندان اسیری، تاجرم، نمی دونم رئیس جمهورم، وزیرم و... همه اش زندان است! آزاد نیستی و نمی توانی پرواز کنی، برای همین وقتی می آیی سر نماز، می بینی بال نداری پرواز کنی. صدات می کنند بیا بالا تا عرش ولی تو نمی توانی بروی، اصلا یک متر هم نمی توانی بروی از جایت. چون در زندان خودت گیری اصلا! سر نماز هم می خواهی بروی می بینی که در زندانهایت گیری، سرنماز ذهنت در زندان هایت است و این زندان و حصری که برای خودت درست کردی دیگر نمی گذارد تو پرواز کنی، آزاد نیستی. یعنی خدا هروقت می گوید ببین پیش منی، بیا اینجا پیش منی، نمی فهمی! فرشته ها حرف می زنند گوشمان کر است، و اهل بیت حرف می زنند گوشمان کر است، خدا حرف می زند نمی شنود اصلا. نمی شنود. یعنی کلا مشاعرمان از کار می افتد. چون در زندان هستیم. انسان وقتی می رسد به وادی محبت خداوند، دیگر انقدر برایش جذاب و شیرین است، دائما در مورد محبوبان خدا، محبان خدا، عشق خدا، عشق ورزی خدا اصلا سیر نمی شود... همانطور آنهایی که خودشان را زن و مرد می دانند، از خواندن داستان ها، رمان ها و دیدن فیلم ها و شنیدن چیزهای عشقی هیچ وقت سیر نمی شوند. چون زن و مرد اند. به ذائقه شان می چسبد. آدم وقتی می میرد یک دفعه می افتد در یک حسرت وحشتناک، می گوید من انقدر که ذهنم را گذاشتم رمان عشقی خواندم پلیسی خواندم، فیلمهای تکراری نگاه کردم، سریال های تکراری که اصلا افسانه بودند و حقیقت هم نداشتند نشسته ام نگاه کردم، یک صدمش را برای عشق به خدا خرج نکردم، اختصاص ندادم، یک صدمش را! یک هزارم فیلم هایی که دیدم، سریال هایی که نگاه کردم و رمان هایی که خواندم افسانه هایی که خواندم و داستان هایی که شنیدم برای عشقم با خدا خلوت نکردم، اختصاص ندادم. این خیلی وحشت دارد. خیلی محرومیت می آورد برای انسان. برای خانواده ی آسمانی ام برای امام زمانم نگذاشتم اصلا من! مجموعه فیلمهایی که نگاه کردم از مجموع خلوت هایی که با خدا و امام زمانم داشتم کمتر است! از مجموعه زمانهایی که با خدا داشتم کمتر است. مجموعه کتابهایی که خواندم، نمی دونم حرفهایی که شنیدم از مجموعه خلوت شخصی ام با غیب با تک تک فامیل های آسمانی ام با خانواده ی آسمانی ام کمتر بوده، خسران است دیگر! ما این را داریم. آن چیزی که ما را نجات می دهد همین این فهم است که آقا من مال این خاندان هستم، این خاندان در عشق ورزی به الله «التامین اند»، «و التامین فی محبه الله». دیدید یک موقع هست شما به یک خانم یا آقا می گویید که ازدواج می کنید ؟می گوید نه من اصلا آمادگی ندارم ازدواج کنم، بیست سال، بیست و یک سال، بیست و دو سال، 23سال، بعضی وقت ها مرد شده سی سال، ازدواج نکرده. عاشق شدی می گوید نه عاشق کسی نیستم و به کسی هم توجه ندارم، عشق نیامده در دلش، یک موقع می آید و می رود ازدواج می کند، عشقی که می آید یک تجربه است. یک چیزی هست. یک موقع به یک کسی می گویید پنجاه سالت هست، شصت سالت است عاشق خدا شدی یا نه؟ عاشق اهل بیت شدی یا نه؟ عاشق خانواده آسمانی خودت شدی یا نه؟ عاشق خانواده حقیقی خودت شدی یا نه؟ خیلی خطرناک و وحشتناک است! باخت است خسران است. اصلا تجربه اش نکردم، عشق دو نفره را با الله و غیب تجربه نکردم، با فرشته هاو... اینها همه رفقایی هستند که ما می توانیم با تک تک اینها رفت و آمد کنیم، با تک تک شان با انبیاء و اولیا و امام زاده ها و امامان و... چه خانواده ای خدا برای ما گذاشته، چقدر به ما اصل و نسب داده و خدا برای ما گذاشته! یعنی تعداد خانواده ما و فامیل های غیبی ما هزاران برابر بیشتر از خانواده ی زمینی مان است ولی ما عرضه نداریم حتی با یکی از آنها رفت و آمد کنیم! نه می شناسیمشان، نه درباره شان کتابی خواندیم، حرفی شنیدیم، مطالعه ای داریم، اصلا بدانیم حضرت خدیجه کی هست، نرجس خاتون کی هست، ام البنین کیه؟ حضرت زینب کیه؟ حضرت معصومه کیه؟ سلام الله علیهن. ابوالفضل کیه، علی اکبر کیه؟ شهدا کی اند؟ صلوات الله علیهم. اصلا ما هیچی نمی دانیم، بعد می بینی راجع به یک کسی که اصلا وجود حقیقی ندارد یه عالم اطلاعات کسب کرده، اصلا وجود حقیقی ندارد، افسانه است. رمان ها را می شناسد سلبرییتی ها را می شناسد و فوتبالیست ها می شناسد و مطالعه می کند، در تاریخ یک عالم شخصیت های دروغ را می شناسد، شخصیت راست و به درد نخور را هم زیاد راجع بهش مطالعه می کند. در اینترنت می گردد بیکار است مثلا وقت می گذارد ببیند فلان سلبریتی الان چندمین شوهرش است چندمین زنش هست، با کی ازدواج کرد، نکرد. الکی! راجع به همه هم می داند. بانک اطلاعاتش درمورد آدمهایی که در شأنش نیستند زیاد است، می رود با علاقه راجع به اینها کلی اطلاعات جمع می کند، فلان هنرپیشه آمریکایی و هنرپیشه اروپایی و فلان فوتبالیست فلان سلبریتی و فلان نویسنده فلان شاعر فلان فیلسوف فلان تاریخ دان فلان هنرمند بازیگر و... بعد می گویی الان پنج دقیقه راجع به نرجس خاتون چیزی می دانی، پنج دقیقه حرف بزن، راجع به اباالفضل راجع به فرشته ها راجع به شهدا، الان همین شهدای خودمان که امامزادگان عشق اند چه می دانی از این شهدایی که یک دفعه وسط تاریخ و ظلمت آمدند هر کدامشان تا "عند ربهم یرزقون" رفتند؛ چه می دانی راجع به این شهدا، چندتا شهید میشناسی؟ چندتا زندگینامه شان را خواندی؟ شهدا، آزادگان، بزرگان، شخصیت های حقیقی، حاج قاسم، ابراهیم هادی چی می دانی راجع به اینها؟ شهید همت، و هر کس دیگر یا خانم ها؛ ما شش هزار شهید خانم داریم اینها هرکدامشان قهرمان های بزرگی اند تا "عند ربهم یرزقون" رفتند. چند تا از اینها را می شناسی با این امامزادگان رابطه داری و صمیمی هستی. ببینید بی سلیقگی اینجوری می آید سراغمان.

22:16 برویم سراغ یکی دو تا از دعاها برایتان بخوانم. آقا امام حسین علیه السلام، امام حسین، امام عشق. این تامین فی محبت الله. این گفتم یادم آمد. سرطان که داشتم، آخر سرطانم، دوستانم علی آقا عسکری، امروز هست، سروکله اش پیدا شده، ما را دعوت کردند برویم کربلا. صبح آمدم دیدم یک بلیط هواپیما روی میزم هست، گفتند علی آقا، آقا سید، آقای موسوی خودمان، گذاشتند، گفتم چی؟ گفتند کربلا. گفتم من سرطان دارم. وسط این شیمی درمانی، آخر شیمی درمانی، همینطور مانده بودم بروم نروم، کربلا هم تا به حال نرفته بودم. شب خدمت آقا امام حسین علیه السلام رسیدم. گفتم آقا ما داریم خدمت شما. فرمود: می آیی اینجا خیلی سروصدا نکن، شلوغ بازی در نیار، مثل بقیه که هی سروصدا می کنند اینجا. گفتم خب چکار کنم؟ گفت: اینجا به حرم فکر کن. گفتم به چی فکر کنم. ببینید این فکر هست که جلو می برد دیگر. قلب جلو می برد. می آیید سروصدا می کنید بعد هم هیچی حالیتون نمی شود هیچ رشدی هم نداری. آن سروصدا هم خیلی قیمت دارد. آقا آن را هم می خرد ولی آقا به من گفت: تو سروصدا نکن. فکر کن. گفتم چکار کنم به چی فکر کنم. فرمود: فکر کن به اینکه چرا حسین بن علی، حسین به علی شد. به این فکر کن. بعد من همین جوری در خمار این حرف آقا بودم که چی هست. خودش جواب داد. فرمود: عشق به خدا.

حسین با عشق به خدا حسین می شود، شهدای کربلا با عشق به خدا به آن درجات بی‌ نظیر می ‌رسند. عشق به خدا؛ اصلاً عاشورا صحنه عشق بازی است، ورای تکلیف است. صحنه عاشورا. امیرالمومنین وقتی که جنگ صفین میاد از کربلا رد شود می گوید: اینجا "هنا مصارع العش" اینجا محلی است که عشاق زمین می خورند و جنگ می ‌کنند و کشته می شوند، "عشاق"!

"التامین فی محبت الله" اگر کسی می خواهد اوج عشق بازی با خدا را ببیند، باید مقتل بخواند؛ تمام تلخ‌ ترین صحنه‌ های عاشورا، شیرین ترین روابط عاشقانه اهل بیت بوده، یعنی آنی که ما برایش گریه می ‌کردیم، آن اصلاً عاشقانه ‌ترین صحنه ا‌ست. این است که زینب کبری بچه هایش تیکه تیکه شدن جلویش، داداشش، برادررزاده اش ولی می گوید: "مارأیت الا جمیلا". امام حسین است که این هر چقدر مصیبتش بیشتر می شد شادیش بیشتر می‌ شد. عشق یعنی! این یعنی هرچی می دهی به معشوقت خوشحال ‌تر است، هرچی هزینه می ‌کنی براش شادتری؛ هرچی هزینه می‌ کنی شادتری، هرچی خروجی می دهی بهتر است.25

حالا می خواهم از زبان یک رئیس عشق یا از این عاشق تر که ما نداریم که، فرمانروای عشق، سلطان عشق، ببین چی میگوید: "عمیت عین لا تراک علیها رقیبا" کور باشد چشمی که تو را مراقب خودش نبیند، کور شود این چشمی که نمی‌ بیند که تو مراقبش هستی. این را اصلا راجع به آن حرف نمی زنم. «خسرت صفقة عبد لم تجعل له من حبك نصيبا» چکار کرده امام حسین! می گوید خسران -خسران یعنی اصل سرمایه را از دست دادن- می گوید تجارت بنده ای که هیچ سهمی از محبتت برایش نگذاشتی خاسر است، تجارتش کاملا شکست خورده است؛ اینجاست که این ها می افتند به دست و پای خدا گریه با صورت روی زمین و شب تا صبح التماس می کنند. خدایا. دعاهایش را برایتان خواندم اللهم اجعلنی، اللهم ارزقنی، خدایا عشقت را بده، اگر ندهد چی؟ اگر ندهد چی. بگوید نه بابا تو برو پولدار شو، تو برو خوراک و شکم و اندام و زیبایی و بی‌ حیایی و خودنمایی و خودفروشی برو نمی دونم خاله بازی های زندگی، برو دنبال علم و درس و اینها، تو به درد این کار نمی‌خوری! اگر خدا ندهد باخته انسان. امام حسین است دیگر... "خسرت صفقة عبد لم تجعل له من حبك نصيبا" اگر کسی نصیبی از محبتت به او نداده باشی، سهمی نداشته باشد از عشق تو این زیان کار است، تا آخر عمر گرفتار است. "المیزان حق" وقتی می‌ گذارند روی میزان روز آخرت روز قیامت می سنجنت، با چه می سنجند؟ قلبت را می‌ سنجند، میزان آنجا قلب است دیگر، حق است. می گویند این چقدر عشق خدا دارد، قیمتت همین است بنده خدا! چقدر عشق به خانواده آسمانی دارد، چقدر رفت و آمد دارد، چقدر انس دارد و... این قیمت توست. حضرت می گوید دچار خسرانی، می‌فهمی چی دارم می گم؟ باختی! و این چیزیست که ما را نگران نمی کند. ما الان بگویند بورس اینقدر شده طرف نگران می شود، اصلاً ضربان قلبش اصلاً سکته می زند! بورس اینجوری شد، ماشین اینجوری شد، کرایه خانه اینجوری شد، سیمان دو برابر شد، طلا اینجوری شد، ارز اینجوری شد و... با آن بالا پایین می شود طرف قلبش، اما می گوییم چیزی از خدا داری یا نه؟ عشقی؟ اصلاً مهم هم نیست برایش. چون اصلاً نمی ‌فهمد کیست! ببینید اصلاً هنوز خودش را آدم نمی داند، اگر فهمیدی آدمی، آن موقع تازه اضطراب می آید سراغت، آخ آخ من آدمم! الان این وسط قبل از مردنم چی دارم از رفت و آمد، انس، آشنایی، صمیمیت با غیب، چی دارم الان؟ همه اش ما ناراحتی و گریه داریم برای این بخش‌ های پایینی، غصه ‌های پایینی، گریه های پایینی، طلاق هایمان برای عقده های پایینی است، آشتی هایمان برای عقده های پایینی است، نمی دونم خوشی هایمان، ناخوشی‌ هایمان، امیدمان، ناامیدمان. اصلاً حواسمان نیست که سرمایه چیز دیگری است؛ سرمایه اصلاً اینها نیستش، سرمایه یه چیز دیگری است هم برای دنیا، هم برای آخرت، سرمایه ات همین است. آن که در روز عاشورا می گوید "ما رأیت الا جمیلا" هر بلایی سرش بیاورند در دنیا شاد است، اصلاً این در دنیا غصه ندارد، چون سرمایه دار است این، موقع مردن هم شاد است چون سرمایه‌ دار می‌ رود در برزخ، سرمایه‌ دار است. این وقتی وارد برزخ می ‌شود می ‌بینی هزاران شهید می آیند استقبالش. چون این در دنیا با همه شان زیرک بوده، با شهدا انس داشته، خوشحالشان می‌ کرده، شادشان می ‌کرده، ثروت دارد. این اصلا وقتی دارد می میرد نه که نرفته است آن طرف، هنوز منتقل به برزخ نشده ۱۴ تا معصوم می آیند استقبالش؛ ثروتمند است، یعنی آدمی که کس دارد به معنای واقعی آدم کس و کار دارد، به معنای حقیقی کس و کار دارد! و این کس و کار با او می آیند. بچه اش هستند دیگر. الان یک بچه می خواهد متولد شود چه کسانی می آیند بالا سر مادر موقع زایمان؟ کس و کارها می آیند دیگر؛ کس و کار می آید بالای سر، بچه اش می آید، داداش آمده، خواهر آمده، خیلی ها می آیند بالا سر این خانم قرار است یه کس شان به دنیا بیاید. می گوید این بچه مال ماست، آدم باید خودش یک کاری بکند موقع تولدش از دنیا کس و کاراش بیایند بالای سرش؛ اصلا نمی شود نیایند رفاقت. این برایش یک جشن تولد می گیرند، موقع مردن چه خبر است! ۱۴ معصوم می آیند، انبیا می آیند، فرشته ها می آیند، شهدا می آیند، صالحین می آیند، خدا هم می آید... آخ قربانش بروم! خود خدا. اصلاً اینها را خدا می ‌فرستد، می گوید بنده هم دارد می آید، بنده که دوستش دارم، دوستم دارد می آید، سرباز هم دارد می آید، دوستم دارد می آید، هم حزبی ام دارد می آید، رفیقم دارد می آید، برید همه استقبالش. ثروت دارد در برزخ، تا قیامت هم پر پر است، از بس کس و کار دارد، تا قیامت با اینها عشق بازی دارد حالا آنجاها در بهشتش، قیامت هم گردن کلفت، ثروتمند، انقدر ثروت دارد در قیامت اصلاً نگرانی که ندارد برای خودش، هیچی. نگران بقیه است؛ یعنی می ایستد آنجا می گوید خدایا من نمی روم بهشت، خدا هم نازش را می ‌خرد. می گوید برای چی؟ می گوید یک عالم آدم هایی هستند که دوستامند، رفیقامند، خانوادم اند، فامیلم همه را باید ببرم با خودم؛ خدا می گوید هرکس می خواهی بردار ببر. هر کس را می خواهی؛ یعنی این به آشنا و غریبه قیامت حال می دهد! انقدر ثروت دارد قیامت که می گوید خدایا همین بردار بده. هر کسی می خواهی نجات بده، من همه را از من، در روایت داریم هیچی برای خودش نمی ‌ماند، این جگر می‌ خواهد! این فقط در عالم رفاقت قشنگ جواب می دهد، در عالم رفاقت یعنی بالاتر از آنهایی که مفهوم من را می فهمند، بالاتر از همه حزبی هست، شما پری روز گفتید "اللهم اجعلنی من جندک واجعلنی من حزبک" تا اینجا حساب کتاب دارد، وقتی می گویی "واجعلنی من اولیائک" حساب و کتاب ندارد اصلاً. اصلاً حساب و کتاب دیگر ندارد. این اصلاً آنجا انقدر رابطه صمیمی و عاشقانست در صحنه قیامت با خدا که در روایت خدا به او می گوید تو اصلاً در صحنه قیامت نایست، بایست کنار. این انقدر اطمینان دارد در این عشق، می گوید خدایا همه نامه عملم هرچه دارد بده به بنده هایت، هیچی نمی خواهم، هیچی اش را نمی خواهم، چه خوب است آدم در دنیا همچین جگری داشته باشد. آدم رابطه ‌اش با خدا با امام زمان با اهل بیت انقدر صمیمی باشد بگوید: خدایا من نمی ایستم تشنم است، اینجا دو کیلو خرما را ننه ام بده، به بابام بده، به داداشم بده، به بچه‌ ام هم بده، به کی بده به کی نده. اصلاً خدایا من کی هستم اصلاً تو وکیل منی! اگر من یک کاری می‌ کنم قیمتی داشت هرکس خواستی بده. اگر خودت می‌دونی صلاح است، اصلا به من چه؟! تو مگر وکیل من نیستی؟ چرا من بیایم دخالت کنم به کی چی بدهی؟ برای چی ذهن خودم را مشغول کنم، من با تو عشق بازی می کنم، همین عشق بازی با تو کافی است، ما را بگذار عشق بازیمان را کنیم، حساب و کتاب گردن ما نیاور، می دانی. حساب و کتاب نیاور. در روابط عاشقانه، آنجایی که چرتکه میاد کار خراب می شود. یک قران دوزار می آید کار خراب می شود. ول کن دیگر اصلا. خدایا من اصلاً نه خودم کسی ‌ام نه اعمالم، اگر چیزی به درد می خورد -خدا رحمت کند علامه طباطبایی را، بابا و ننه اش آمده بودن در خواب گله کرده بودند به یکی از این دوستانش، گفته بودند که محمدحسین المیزان نوشته برای ما اصلا شریک نکرده ما را در ثوابش، شاکی ایم از دست بچه‌ مان. به علامه می گویند که پس چرا پدرو مادرت را سهیم نکردی در المیزان؟ گفت من اصلاً فکر نمی‌ کردم ثواب داشته باشد. من وظیفه ام انجام دادم که تفسیر نوشتم، ولی اصلا دنبال این هم نبودم! انقدر مست است این آدم! اصلا درگیر ثواب نیست، فکر نمی کردم کار ثواب داشته باشد که چیزی اش به کسی بدهم. باشد برای ننه بابام- آدم باید در دنیا رحمان و رحیم بشود، کینه از هیچکس به دل نداشته باشد، حسادت نداشته باشد، رقابت نداشته باشد، چشم و هم چشمی نداشته باشد، آزاد آزاد آزاد، رها رها رها. این انقدر صمیمی است که اصلاً قیامت هم ول است. خدا می گوید تو اصلا توی صحنه نباش. بیاکنار بایست. در بهشت بهشتی ها می گویند پس چرا این نیست. قیامت تمام شد الان چند وقت است از قیامت گذشته، اصلا نیست. جهنمهیان که پیدایش نمی ‌کنند، بهشتیان هم پیداش نمی‌ کنند، اصلاً کجا رفت؟ اصلا یه دفعه محشور شد غیبش زد! محشور شد معشوق صداش کرد گفت تو بیا این طرف. تو بیا پیش خودم، بعد خب تو کجا بودی؟ الان سروکله ات پیدات شد بعد از نود بوقی پا شدی آمدی در بهشت، حالا یکسری. جوابش چیست؟ خدا می گوید "فی مقعد صدق عند ملیک" پیش خودش بودم. خدا رحمت کند لهجه شیرین میرزا را، پیش خود خودش... پیشش بودم! چقدر خوب است اینها انقدر ثروت دارند. خدا می گوید بابا این همه ثروت گذاشته ام بعد بیا بردار دیگر! بیا ثروتمند شو، بیا آدم باش، بیا بزرگ باش، ما حقارت‌ های پایینی، عقده‌ های پایینی، هنوز درگیر هستیم، نوع غصه‌ هایمان نشان می دهد قیمتمان چقدر است، نوع دغدغه‌ هایمان، غصه هایمان، "خسرت" چند بار آرام خواندم که حفظش کنید، پنج تا کلمه بیشتر نیست، "خسرت صفقة عبد لم تجعل له من حبك نصيبا" باخته باخته. اگر آدم فهمید آدم است، دغدغه ها می آید سراغش، همه اش فکر می کند الان من کجای کارم، من چند تا رفیق دارم، چند تا پیغمبر من را می ‌شناسند، چند تا امامزاده با من رفیق اند، چند تا شهدا الان من را می شناسند؟ من اگر از این دنیا بروم کیا می آیند استقبالم؟ موقع مرگ کی میاد؟ از این ۱۴ تا چند تایشان می آیند؟ کیا می آیند؟ اینها را می نشیند فکر می کند.

روزها فکر من این است و همه شب سخنم. به‌به! مناجات امام سجاد "الهی و سیدی" چقدر قشنگ آدم با خدا اینجوری حرف می زند و راست هم می گوید، خدای من، اله من، سرورم، عشقم، سرورم، "حدقه العیون" شب است دیگر، می گوید عشقم، سرورم، چشم ها بسته شد، همه خوابیدند، همه رفتند به خواب "وغابت النجوم" ستاره ها هم رفتند دنبال کارشان، فرو رفتند "و سکنت الحرکات من الطیر فی الوکور و هیتان فی البهور" می گوید پرنده ها هم آرام شدند دیگر، یعنی پر نمی زنند، بال نمی زنند، یک جایی رفتند خوابیدند؛ ماهی ها هم در آب رفتند در آرامش خودشان، هیجان روز را ندارند، رفت و آمدهای شلوغ، ماهی ها هم خوابیدند، رفتند، آرام گرفتند یک گوشه ای، اما چی؟ "و انت العدل لا الجل" تو عدلی هستی که ظلم نمی ‌کنی به کسی و "قسط الذی لا تمیل" کاشکی وقت بود اینها را یک به یک می‌ توانستیم باز بکنیم با هم؛ تو آن قسط و عدل و عدالت و عادلی هستی که "لا تمیل" ظلم نمی‌ کنی، منحرف نمی‌ شوی. "و الدائم الذی لایزول" خدایا تو آن عشق دائمی، معشوق دائمی هستی. چقدر قشنگ است این اسم یا دائم. یا دائم آدم را آرام می کند، یعنی از دست نمی رود؛ هیچ وقت نه طلاقی نه فوتی نه آفتی. چقدر خوب است این اسم، به آدم استقرار می دهد، «یا دائم» آرام می ‌کند آدم را.

"و الدائم الذی لا یزول" دائمی هستی که زایل نمی شوی، نمی روی، این قشنگی خدا همین. ببین چقدر جالب است! اسمای قشنگی دارد. یکی از زیبایی ‌هایی که دل آدم را خیلی آرام می‌ کند، اینکه خدا دائمی است، خدا دائمی است. شما عقد دائم می ‌خوانی درخطر است، عقد موقت می‌ خوانی در خطر است، عقد دائم می خوانی در خطر، مالت در خطر، جانت در خطر، بچه ات در خطر، تحصیلاتت در خطر، شغلت در خطر، تجارتت در خطر، همه چی در خطر است، بالاترین عشق ها در خطرند ولی با خدا نه؛ عقدتان با خدا به معنای حقیقت جاودانه است، دائمی است. " عقلاتک ملوک ابوابها" پادشاهان درب ها را بستند دیگر در کاخ ها باز نیست، الان در ادارات و کاخ ها و هیچ جا باز نیست. هیچکس. همه درها بسته است، همه رفتند خانه‌ هایشان و "الدار علیها حراسها" نگهبان ها ایستادند دم در پادشاهان، تو نمی توانی بروی آنجا کاری داشته باشی، راهت نمی دهند می گویند برو فردا بیا. الان فعلاً بسته است؛ با هر که هر کاری داری شب کاری ندارد باهات، شب تعطیل است، اما چقدر قشنگ است "و بابک مفتوح لمن دعاک" در تو باز است برای هرکه بخواهد صدایت کند، در باز است... چقدر امنیت می آورد برای آدم. یک جایی که ترس ندارد، تاریکی ندارد، همه می روند اضطراب برت نمی ‌دارد، اتفاقاً الان در باز است بهتر هم باز است، از روز بازتر است، شب از روز بهتر است شلوغ‌ تر و قشنگتر است؛ باز است.

"یا سیدی" پس در تو باز است برای هر کس بخواهد باهات صدایت کند حرف بزند. "و خلاء کل حبیب بحبیبته" هر محبوبی شب با محبوب خودش خلوت می کند، آن کسی که جمادی است با پول و تجارت و شغل و چرتکه و ماشین حساب و پای دستگاه است دارد تا صبح دارد محاسبه می کند، یا پول می‌ شمارد یا حساب ها را و...، آن کسی که گیاهی است، بدنی است، گیاهی هست، خوراک و غذا و آشپزخانه و فردا چی بخوریم و چی درست کنم و... از این حرف ها، آن کسی که بخش حیوانی است با معشوق حیوانی اش، آن کسی که معشوق علمی دارد با درس و آزمایش و مطالعه و تحقیق و پژوهش و درس حفظ کردن و امتحان دادن و این هاست؛ آدم ها هم شب بیدارند با معشوق های خودشان. اصلا کلا هیچ آدمی شما ندارید چه جمادی، چه گیاهی، چه حیوانی، چه عقلی، چه فوق عقلی شب تعطیل کند، شب بیکار باشد، همه شب بیدارند، با شب کار دارند همه. "و خلی کل حبیب بحبیبته" هر محبوبی با محبوب خودش خلوت دارد "و انت المحبوب الی" دیگر نقطه. تو محبوب من هستی! چقدر خوب است آدم به خدا بگوید خدایا تو محبوب منی... خدا هم بگوید تو هم محبوب منی، تو به خدا بگویی "الهی و سیدی" او هم بگوید عزیزم بنده ی من. چقدر خوب است!

"اللهم انت کما احب" خدایا تو آنجوری هستی که من دوست دارم، چه می شود یکبار هم خدا به بنده ای بگوید تو هم همانجوری هستی که من دوست دارم! خدا رحمت کند علامه را، خیلی عاشق بود؛ علامه حسن زاده. الهی نامه اش؛ اگر یک بار بگویی بنده من، تا ثریا می‌ رود خنده من، یکبار خدا بگوید دوست دارم.

گفتم به کام وصلت خواهم رسید روزی، گفتا که نیک بنگر شاید رسیده باشی... ما الان فکر می‌ کنیم این یک آرزوست، بعد خدا می گوید گوشت کر بود، چشم هات کور بود، من در طول عمرت هزاران بار در گوشت گفتم دوست دارم؛ با رفتارهایم صدات کردم، بهترین جاها بردمت، بهترین اساتید، بهترین اولیا خدا، بهترین زیارتگاه‌ ها، بهترین مساجد، یک عالم همه اش بهت گفتم دوست دارم. چون بدون اجازه من که نمی ‌توانی بروی آنجا. آدم یکدفعه متوجه می شود که گفتا که نیک بنگر شاید رسیده باشی، یک موقعی آدم اگر گوشش باز شود می‌ بیند وای تمام عمرش خدا داشته به او می‌ گفته دوست دارم! اصلاً خلقت همه اش ترانه خداست، کلمات خدا هستند. همه اش به تو می گویند دوست داریم. گناه نمی‌ گذارد بفهمی، غفلت نمی‌ گذارد بشنوی ببینی بفهمی، گوشت را باز کن. گفت به امام زمان شکایت کردم. گفتم آقا چرا ولم کردی؟ من این همه آسیب دیدم! بعد آقا گفتند که آنجا آنجا آنجا آنجا آنجا آنجا اینجا که این خطرات اینجوری بود، اینجا که دعوایت شد می خواستی بمیری، آنجا انقدر گفت من خجالت زده شدم و شرم مرا گرفت. همه اش من کنارت بودم، همه اش من باهات بودم. ولی ما چون استقرار در حیوانیت داریم در زنانگی مردانگی اصلا متوجه این ترانه ها این حرفا این گفت و شنودهای عاشقانه این شعرهای قشنگ نمی شویم. چقدر امام زمان به ما ابراز محبت کرده، اهل بیت ابراز محبت کردند، حضرت زهرا مادرمان ابراز محبت کرده، کجاها کنارمان بودند، کجاها داشتم و کجاها به آن رسیدگی کرده و... اصلا نمی توانی حسابش کنی! و ما قدرناشناس و ناسپاس آن خانواده را رها کردیم، آمدیم رفتیم سر زندگی حیوانی. دلمان را همه چیزمان را پیوند دادیم به آدم ها، آدم های کوچک. حتی فرار کردیم از اهل بیت، از خدا، از عشق به خدا، از خانواده آسمانی مان، همه اش فرار کردیم رفتیم هی پناه آوردیم بین این ها ما را ضایع کردند، هی زیر دست عشق های زمینی زایل شدیم، اذیت شدیم، تحقیر شدیم، عشق های جمادی، عشق های گیاهی هی داغون شدیم عشق های حیوانی، سرخوردگی های انواع و اقسام محبوب هایمان، له شدیم باز درست نمی شویم، باز هنوز مثل کش ذهنمان هی می آید سراغ آنجاهایی که تحقیر شدیم، آنجاهایی که ضایع شدیم، آنجاهایی که بی وفایی دیدیم، آنجایی که نمک نشناسی دیدیم، آنجاهایی که نمانده برایمان، پایدار نیست، همه اش هنوز در عقده های آنها، حقارت های آنها و گذشته داریم خودمان را نابود می ‌کنیم.

هفت و هشت تای دیگر برایتان انتخاب کرده بودم، که بخوانم. وقت نیست. دیگر هم نمی رسیم بیشتر از این روی این موضوع، انشالله جلسه بعد می رویم سراغ فقره دیگر. ولی حواست باشد تو از خاندانی هستی که در این عشق، یعنی ارزشمندترین دارایی انسان، هیچ چیزی برای انسان در قیمت‌ ها، در ارزشش، در وزنش، نه عمل صالح، نه تقواهایش، نه نمی دونم کارهای خیرش، عبادتش هیچ چیز، هیچ چیز برای انسان قیمتی ‌تر از عشقش به خدا، هیچ سرمایه‌ ای برایش بیشتر از این ماندگاری ندارد، نمی‌ ماند برای انسان. قیمتت این است، وزنت این است، روی این باید کار کنیم. تو از خاندانی هستی که در عزیزترین، شریف ترین، زیباترین، قشنگ‌ ترین، بهترین، متعالی ترین صفت، تام اند یعنی ته کار هستند، انتهای خط اند، آن چیست؟ عشق به خدا. چقدر کیف دارد آدم وقتی زیارت می ‌کند خانواده آسمانی اش را بگوید "السلام علیکم یا التامین فی محبت الله" ای کسانی که در عشق خدا کامل ‌تر است، تام تر از شما نیست، از شما بالاتر نیست. پسما دقت کنید از نظر خانوادگی تعلق داریم به یک کسانی که این درجه از ثروت دارند. قیمتت یادت نرود! نگذار حوادث بالا پایین دنیا بیهوشت کند، غافلت کند و یکدفعه خانواده ات را گم کنی. دستت از دست خانواده آسمانی در بازار دنیا گم بشود، گم می شوی! دیدید چند لحظه خانواده غافل شد بچه ا‌ش را بردند؟ مادر یک عمر در حسرت بچه است بچه هم یک عمر در حسرت پدر مادر است؛ یک غفلت کرد. مواظب باشیم حوادث یا معشوق های پایینی دستمان را از دست خانواده آسمانی‌ مان جدا نکند خیلی باید مراقبت کنیم. همدیگر را باید دعا کنیم، خیلی همدیگر را دعا کنیم، خودمان را دعا کنیم که هیچکس رابطه اش با خانواده اش قطع نشود.