جلسه 169 - شرح زیارت جامعه کبیره
شماره جلسه
169
وضعیت پیاده سازی
دارد
متن کامل (خام) ‌ جلسه 169 - شرح زیارت جامعه کبیره

شرح زیارت جامعه کبیره

جلسه 169 به تاریخ 13/07/1402

استاد محمد شجاعی

در شرح زیارت شریف و با عظمت جامعه کبیره که در مقامات انسان کامل در درجه اول و بعد در مقامات انسان است؛ و انسان در آینه جامعه کبیره، الگوهای خودش را می شناسد، که خدا برای او چه الگوهایی قرار داده و هم خودش را می شناسد که قیمت خودش چقدر است که چنین الگوهایی دارد، به مقام خودش پی می برد که مقامش چه هست که به چنین الگوهایی احتیاج دارد. هر چه که ما در مقامات اهل بیت علیه السلام، مطالعه می کنیم، در واقع باید مقامات خودمان را بهتر بشناسیم، هر جلوه ای که از مقامات اهل بیت علیه السلام را می خوانیم و می فهمیم؛ یعنی ما کسی هستیم که به چنین الگو و امامی احتیاج داریم، باید در درون خودمان بگردیم، رابطه خودمان با آن مقام را پیدا کنیم؛ یعنی بفهمیم که ما آن مقامی که داریم برای معصوم می گوییم، ارتباط آن مقام با من چه هست؟ یعنی در سیر رشد تکاملی من و در سیر رشد بی نهایت من، الان داشتن چنین مقامی برای معصوم چه تأثیری دارد، ما باید این را بفهمیم که اگر نفهمیم صرفاً می گوییم ما فقط می خواهیم مقامات آن ها را بشناسیم، اما مهم تر این است که بعد از این که این مقام را شناختیم، ارتباط منطقی آن مقام دست خودمان باشد؛ یعنی بفهمید که این الان می خواهد شما را به کجا برساند، اگر شما این معرفت را پیدا کردید، صرف دانش نیست، «وَحفظة سرّ الله وَ حَملة کتابِ الله»، بلکه وقتی معرفت پیدا کردید که او این است، من از این معرفت چه استفاده ای می توانم بکنم؟ چقدر می تواند در من قدرت ایجاد کند، چقدر می تواند من را به شاخصه های سعادت نزدیک کند، والا ما خزانه های عظیم علم، معرفت، گنجینه های بی نظیری از حکمت، دانش و معرفت بر روی ما باز می شود، اما کاربردی برای ما ندارد، ما نمی توانیم از آن استفاده کنیم؛ مثل این است که شما یک تلفن همراه خیلی پیشرفته را بدهید دست یک آدم بی سواد، بعد او عاجز است که از این استفاده کند، حتی یک تماس هم نمی تواند با آن بگیرد، نمی تواند با وجود هزاران کارکردی که این دستگاه دارد برای سهولت کارش از آن استفاده کند، اصلاً بلد نیست با آن کار کند. مهم این است که من بدانم آن چه ظهورات و قدرت هایی دارد و حالا من چگونه می توانم از آن استفاده کنم. چگونه آن قدرت در اختیار من قرار می گیرد، چگونه من با معرفت آن مقام می توانم مسیرم را سریع تر و قدرتمندتر طی کنم، این بسیار بسیار مهم است.

با توجه به این مقدمه ای که من بار آن را تکرار می کنم، به خاطر اهمیت بی نظیری که دارد، برویم به سراغ فقره جدیدی که از این هفته با آن همراهی داریم، «وَ حَملة کتابِ الله»، خیلی تعبیر عظمت دارد؛ یعنی، 1. حَمَله 2. کتاب 3. الله؛ یعنی ما باید سه تا معرفت مهم داشته باشیم تا بتوانیم خوب این فقره را درک کنیم، بفهمیم که این چهارده معصومی که آن ها را خطاب می کنیم «وَ حَملة کتابِ الله»؛ یعنی چه؟ «حَمَله» جمع «حامل» هست، ما این کلمه را زیاد به کار می بریم؛ مثلاً می گوییم: فلان چیز حامل انرژی است، حمل و نقل، یا می گوییم: این خانم حامله است، «تحمل»؛ مثلاً می گوییم: تحملش برای من آسان یا سخت است، یا می گوییم: این مسئله را تحمل کن، یا می گوییم: «نصف العاقل احتمال و نصفهُ تغافل»؛ نصف شخصیت یک عاقل، تحمل است و نصف دیگر آن بی خیالی است؛ این یعنی چه؟ اصلاً کلمه حمل یعنی چه؟ حمل به چه معنا هست؟ تحمل؛ یعنی چه؟ در کتاب های تخصصی لغت، این کلمه به معنای کم شمردن است، شما وقتی به کسی پیشنهادی می دهید، پیشنهاد کاری، یا هزینه ای، یا این که می گوییم: سختت نیست، می گوید: نه، این که اصلاً کاری نیست، این که اصلا باری نیست، این اصلا برای من عددی نیست، برای من چیزی نیست، یا این هزینه برای من چیزی نیست، یا انجام این کار برای من راحت است، وقتی کسی این گونه می گوید، در واقع این شخص حامل است؛ یعنی کوچک و کم می شمارد چیزی را، پس می تواند آن را بردارد، می تواند آن را بلند کند و تحملش کند، می تواند از پس آن بر بیاید، وقتی که این جوری می گوید، پس تحمل این کار را دارد، او می تواند این کار را انجام دهد، در بعضی از واژه نامه های تخصصی هم به معنای کم شمردن است و هم به برداشتن است؛ یعنی می تواند آن را بردارد، می تواند آن را بگیرد، خود ما هم این را زیاد به کار می بریم، در هر دو معنا به کار می بریم، می گوییم: می توانید این را بلند کنید؟ می توانید این را بردارید؟ چون زمانی انسان یک باری را بر می دارد، یا یک کاری را قبول می کند که از پس آن بر بیاید، در واقع آن کار را کم بشمارد، اگر از اول بداند که این توانایی را ندارد، می گوید من این را اصلاً بلند نمی کنم، زیر این بار نمی روم؛ مثلاً می گوید: من این خانه را نمی توانم بخرم، پس وقتی می گوید: نمی توانم این را بخرم؛ یعنی کم نشمردم، از پس این کار برنمی آیم، من آدمش نیستم، من نمی توانم این را تحمل کنم. من نمی توانم با این آدم زندگی کنم، بیست سال او را تحمل کردم، دیگر نمی توانم؛ یعنی دیگر کشش این آدم را ندارم، یا دیگر کشش این شغل را ندارم، نمی توانم دیگر این کار را انجام دهم، پس شما زمانی می توانید ادامه دهید و بردارید که اول آن را کم و کوچک بشمارید، بعد می گوید: الان می توانم این را بردارم. در قرآن هم به همه این معانی آمده است؛ یعنی معانی مختلفی از این کلمه آمده است، در روایت زیاد داریم، محاوره و زندگی روزمره این ها را زیاد این ها را به کار می بریم، وقتی می گوییم: حمل و نقل؛ یعنی یک باری را می خواهد ببرد، یک مسافری را می خواهد ببرد، یک تریلی یا یک کامیونی می خواهد بار ببرد، یا مسافری را می خواهد ببرد یا بیاورد، ظرفیت مسافر، مثلاً می گوید: این کشتی این قدر می تواند مسافر جا به جا کند، این هواپیما این قدر می تواند بار یا مسافر ببرد، یا مثلاً محدودیت هایی که در حمل و نقل مسافر یا بار ایجاد می شود، یک موقع هم هست که مقوله حمل، مادی نیست، آن بار، مادی نیست. می گوید: اخلاق او را می توانید تحمل کنید، او می گوید: نمی توانم اخلاقش را تحمل کنم. پس این یک مقوله کاملاً غیر مادی است، می گوید: اخلاق و شخصیتش را نمی توانم تحمل کنم، باز شما این جا کلمه حمل را به کار می برید، یا این که یک موقعی یک مصیبت است یا گاهی اوقات یک خبر خوش است، یا یک شادی است، می گوید: قلبم، کشش این همه شادی را ندارد، اینقدر ممکن است که طرف از شنیدن یک خبر شاد شود که منجر به مرگ او شود؛ یعنی تحمل این درجه از شادی را نداشت، نتوانست بکشد، گاهی وقت ها یک مسئله آبرویی است، گاهی وقت ها یک مسئله جانی است، گاهی وقت ها یک بار است، گاهی وقت ها علم است، می گوید: او نمی تواند این کلاس را تحمل کند، مثلاً الان این رشته برای او سنگین است، باز می گوییم: سنگین، یا می گوییم: این درس ها برای او سنگین است، نمی تواند تحمل کند. پس کارکرد کلمه و واژه حمل، به همه این امور تعلق می گیرد، پس دقت کنید که کلمه حمل، یک کلمه گسترده است؛ یعنی در واقع عام است، کلمه ای است که همه چیز را می توان برداشت و حمل کرد.

حمل، هم در بخش کمالات جمادی به کار برده می شود، هم کمالات گیاهی، هم کمالات حیوانی، هم کمالات عقلی یا علمی و هم کمالات معنوی، این اصطلاح وجود دارد، پس یک مفهوم کلی و عام است، همه چیز هست، پس برای حامل، محدودیت نداریم، محمول هم محدودیت ندارد، حامل می تواند، حامل بخش جمادی، گیاهی، حیوانی، عقلی یا فوق عقلی باشد، مثلاً می گوییم: این خانم، سقط کرد، نتوانست بچه را نگه دارد، رحمش ضعیف بود، بچه سقط شد، قادر به حمل نبود، پس این امر، یک امر گیاهی است، یا یک امر حیوانی است؛ مثلاً می گوییم: تحمل این مرد یا زن را نداشت، تحمل این مقام را نداشت، تا به این مقام رسید، بی ظرفیتی کرد و خودش را فروخت، اصلاً لیاقت این مقام را نداشت، این مقام برای او سنگین بود. یا این که می گوییم: تحمل این علم را نداشت، قاطی کرد، دیوانه شد، یا می گوید: درس سنگین بود، او متنفر شد از درس، یا این که می گوید: این بار معنوی را نمی توانست تحمل کند، بحث: «وَ حَفَظَة سرّ الله» که جلسه گذشته داشتیم، می گوید: این سرّ را نمی تواند بکشد. این بار را نمی تواند تحمل کند، باز آن جا ما حفظ داریم؛ مثلاً برای حفظ اسرار، یک کسی قادر به حفظ راز و سر نیست، آن را فاش می کند، یا راز خودش را فاش می کند، یا راز دیگران را و آبروی دیگران را می برد، غیب می کند (قرار شد که یک سری راه کار به شما بدهیم در این رابطه، ان شاء الله جلسه بعد تتمه آن را هم خواهیم گفت).

«انا عَرضَنَا الاَمانَة عَلی السَماواتِ وَ الارض و الجِبال»؛ ما امانت را عرضه کردیم به آسمان، زمین و کوه ها، «فَأبینَ اَن یَحمِلنُها»؛ باز این جا کلمه حمل را آورده است، آسمان و زمین و کوه ها ابا کردند که این بار را بپذیرند و امانت را قبول کنند، قبول نکردند و زیر بار حمل نرفتند، «وَ اَشفَقنَ مِنها»؛ آسمان و زمین و کوه ها ترسیدند، اما: «وَ حَمَلها الانسان»؛ انسان توانست این بار را حمل کند، انسان، امانت را دریافت کرد و توانست این بار را حمل کند، پس این جا باز کلمه حمل را برای امانت آورده است، باز امانت ها هم همین طور هستند، امانت های جمادی داریم؛ مثلاً پول به کسی می دهید، خیانت در امانت می کند، در مال مردم خیانت می کند، یک موقعی هم در کمال گیاهی خیانت می کنند، همین طور تا بالا، گاهی وقت ها علم است، مسئله علم هست، می گویند: او تحمل علمی ندارد، سوره جمعه: «مَثَل الذین حُمِّلوا التوراة ثُمَ لَم یَحملوها- کَمثلِ الحمار یَحمِلُ اَسفارا»؛ کسانی که بار تورات روی دوش این ها گذاشته شد؛ تورات به این ها امانت داده شد، «ثُمَ لَم یَحملوها»؛ این را حمل نکردند؛ یعنی از پس آن برنیامدند که به آن خیانت نکنند، آن را تحریف نکنند، «ثُمَ لَم یَحملوها»؛ یا به او علم و دانش دادند، اما او ظرفیت ندارد، «کَمثلِ الحمار یَحمِلُ اَسفارا»؛ مثل الاغی می ماند که فقط روی او بار گذاشتند، خودش هم اصلاً نمی فهمد؛ مثلاً اگر درون خرجین این الاغ قرآن بگذارند یا طلا و سنگ بگذارند، برای او فرقی نمی کند، چون او اصلاً درکی از این ندارد، کتاب قرآن بگذارند یا یک کتاب مزخرف بگذارند، فرقی نمی کند، می گوئد خیلی از کسانی که علوم دینی را علوم دیگر را به آن ها می دهند، مثل الاغی هستند که فرقی برای آن ها ندارد، نمی توانند از پس این دانش بر بیایند، ظرفیت این دانش را ندارند، «کَمثلِ الحمار یَحمِلُ اَسفارا»، پس دقت کنید باز این جا کلمه حمل، مسئله مهمی است.

یا پیامبر صلی الله و علیه و آله فرمود: «اَشرافُ اُمَّتی»؛ بزرگان و شریفان امت من، کسانی هستند که: «حَمَلةُ القرآن»؛ کسانی هستند که می توانند قرآن را حمل کنند، خیلی ها هستند که اصلاً نمی توانند ادبیات قرآن را هم حمل کنند، وقتی به این ها می گویید که قرآن بخوانید، حالش خراب می شود، وقتی تلوزیون قرآن پخش می کند، زود کانال را عوض می کنند، اصلاً روح و گوشش تحمل قرآن را ندارد، ولی اگر یک موسیقی باشد، گوش می کند، ولی اگر قرائت قرآن باشد، حوصله اش سر می رود، اگر کسی هم در خانه بخواند، نمی تواند تحمل کند، باز این جا کلمه «حمل» است، قرائت و صوت قرآن را نمی تواند تحمل کند، حالا یک موقع هست که قاری خوب نمی خواند، صداش انکر الاصوات است، آن جا دیگر نمی شود تحملش کرد، یا بد می خواند، این جا عیبی ندارد، می گوید: من این صدا را نمی توانم تحمل کنم، مثل آن بنده خدایی که یهودی بود و دختر او مسلمان شده بود، موقع اذان که شد و مؤذن رفت اذان بگوید، این دختر صدای او را که شنید دوباره برگشت از اسلام، رفت به پدرش گفت: من پشیمان شدم، می خواهم یهودی باشم، پدرش هم یک هدیه خرید، برد به مؤذن داد، تشکر کرد که دخترم را نجات دادی، این هست، که انسان یک موقع بی سلیقگی می کند اذان را بد می خواند، عده ای هم هستند که عاشق صدای خودشان هستند، دائماً صدای خودشان را به دیگران تحمیل می کنند، فکر می کند که همه باید از هنر او استفاده کنند، در خانه هم می خوانند و زن و بچه کلاً از صدای او بیزار هستند؛ یعنی بلند بلند هم می خواند. اگر مداحی می خواهد بکند، شعر می خواهد بخواند، یا قرآن می خواهد بخواند، با این صدا همه را کافر می کند، یک موقعی دوستان من به من می گویند که خانم من مدام در خانه سی دی های شما را گوش می کند، می گویم: شما هنوز کافر نشده اید؟ به خانم ایشان می گویم، شما اگر می خواهید این سی دی را گوش کنید، برای خودتان گوش کنید، این که به دیگران هم تحمیل می کنید، آن ها چه گناهی کرده اند؟ یا بچه ها، خب این کار باعث می شود که این ها کافر شوند و متنفر شوند، اگر دوست دارند، با هم گوش کنید، می گوید: نه، من مخصوصاً صدای این را هم بلند می کنم به گوش این ها بخورد، با این کار بدتر می شود، شاید او الان دوست ندارد که این را حمل کند، اصلاً چرا شما می خواهید که این ها را به او تحمیل کنید؟ (به قول یکی از آقایان که می گفت: چند سال بود که خانم من اصرار می کرد که سی دی های شما را گوش کنم، گوش نمی کردم، یک بار هم که خودم تصمیم گرفتم گوش کنم، هر چه بیشتر گوش می کردم، حالم از شما بیشتر به هم می خورد). قرآن باید حمل شود، عده ای اصلاً نمی توانند، می گویند: شبکه قرآن اصلاً چیست؟ یا این که می گوید: آخوند نشان می دهند؟ اصلاً نمی تواند تحمل کند، اصلاً روح و قلب و عقلش نمی تواند تحمل کند، اصلاً جور در نمی آید با چهره های مقدس، مثلاً می گوید: اسم حضرت زهرا را روی بچه بگذارید، می بینید که او اصلاً تحمل این اسم را ندارد، حضرت زهرا سلام الله علیها چهل تا اسم دارند، اما وقتی می گویید: اسم حضرت زهرا یا اسم امیر المؤمنین را بگذارید، یا اسم ائمه را بگذارید، اصلاً نمی تواند تحمل کند، «تحمل» اسم های مقدس را ندارد، یک اسم عجق وجق می گذارد روی بچه، اگر بگویید که اسم دختر یا پسرتان را از این اسم های مقدس انتخاب کنید، می بینید که خیلی ناراحت می شود، ولی مثلاً اگر بگویید که اسم یک گیاه، جماد یا حیوان بگذارید روی فرزندتان، این را «حمل» می کند، این را قبول می کند، ولی اگر شما بگویید که اسم پیامبر را بگذارید، اسم امیر المؤمنین را بگذارید، اسم حضرت زهرا سلام الله علیها را بگذارید، «حمل» ندارد، نمی تواند این را بلند کند، عده ای هم نمی توانند اسم های خودشان را حمل کنند و اسمشان را عوض می کنند، می گوید: من با اسمم مشکل دارم، اسمش را عوض می کند، قرآن هم همین طور است، می فرماید: چه کسانی شرافتشان از همه بالاتر است در امت من؟ کسانی که حامل قرآن هستند، متن قرآن، ادبیات قرآن، صرف قرآن، می بینید که ثبت نام می کند کلاس زبان انگلیسی و آن را می خواند، دو تا زبان خارجی با همه مشکلاتش یاد می گیرد، اما اگر به او بگویید: قرآن بخوانید، عربی یاد بگیرید، زبان قرآن را یاد بگیرید، اصلاً نمی تواند این کار را بکند؛ یعنی اصلاً به هیچ وجه علاقه ای به یادگیری زبان قرآن و ادبیات قرآن ندارد، حمل ندارد، برای او خیلی بزرگ است، حوصله ندارد، شنیدن آن اذیتش می کند، خواندن آن او را اذیت می کند، کتابش او را اذیت می کند، اصلاً به هیچ وجه نمی تواند تحمل کند، و هیچ باری را نمی تواند در این جا بردارد، پیامبر می فرماید: «اشراف امت من کسانی هستند که می توانند حامل قرآن باشند»؛ قرآن شوخی نیست، حالا یواش یواش که جلو برویم می خوانیم، حالا به «کتاب» نرسیدیم، حامل قرآن هستند؛ یعنی این سینه می تواند کلام الله را بفهمد، درک کند، عمق پیدا کند و شنا کند در اقیانوس کلام بی نهایت خدا، علاقه دارد به این که کشف کند. قرآن، گنجینه بی نهایت هم هست، چون کتاب الله، ظهور خداست. کتاب الله، مثل خدا بی پایان و نامحدود است، می بینید که او پنجاه، شصت سال در قرآن سیاحت می کند و مرجان و دُر و گوهر استخراج می کند، هیچ گاه هم تمام نمی شود، لذت او این است که برود در این دریای بیکران الهی، مثل غواص ها که همه عمرشان را می گذارند در غواصی کار می کنند، هر چه هم از دریا بر می دارند تمام شدنی نیست، بنابراین او می تواند «حمل» قرآن کند، اصلاً عشق او این است، مثل کسی که به او می گویند: طلبه می شوید، می گوید: نه بابا، خوشم نمی آید؛ یعنی خانوادگی خیلی باحال هستند، نه پدر و مادر علم دین را «حمل» می کنند، معرفت الهی و علم الهی و صحیح را، نه خودِ بچه علاقه ای دارد، می گوید: نه بابا، من می خواهم بروم فلان رشته، «تحمل» طلبگی را ندارد، یا این که می رود طلبگی، چهار، پنج سال هم می خواند، اما ول می کند، نمی تواند «حمل» کند؛ یعنی علم دین و علم الهی را نمی تواند «حمل» کند، کلام الله و موسیقی اش را نمی تواند «حمل» کند، اما عده ای اینقدر «حملشان» زیاد است که با آن موسیقی مست می شوند.

خدا رحمت کند مرحوم عبدالباسط را، وقتی ایشان می خواندند، هزاران نفر غیر مسلمان، مسلمان می شدند، با اجرای فوق العاده آن موسیقی، مسلمان شدند، من خودم چندین نفر را دیده ام که با قرائت قرآن، یک قاری خوب، مسلمان شدند، عده ای علم و معرفت را دوست دارند، علم دین را دوست دارند، عالم را دوست دارند، استاد و کلاس را دوست دارند، جلسات را دوست دارند، «حمل»شان زیاد است، بی ظرفیت نیستند، زود خسته نمی شوند، زود نمی برند. می توانند در آن اقیانوس بروند، پیامبر می فرماید: اشراف امت من، کسانی هستند که قرآن حمل می کنند، «حَمَلَةُ القرآن»، چون ایشان فرمودند: «فَضل القرآن عَلی سائر الکلامِ کَفَضل الله علی خَلقه»؛ برتری قرآن بر سایر دانش ها و بر سایر کلمات برتری خودِ خداست بر خلقش. فرق خدا با مخلوقش در چیست؟ بی نهایت با هیچ، اینقدر فرق دارد. می فرماید: قرآن هم با سایر کلمات فرقش همین قدر است، برای همین پیغمبر صلی الله و علیه و آله فرمود: «اِنی تارک فیکُم الثَقَلَین»؛ سنگین است، دو تا سنگین برای شما می گذارم. بین شما دو تا چیز را به یادگار می گذارم، دو تا بار سنگین را، «کتاب الله و عترتی»؛ هر دو سنگین و وزین هستند، چه کسی می خواهد این را «حمل» کند، الان شما در کره زمین که هشت میلیارد جمعیت هست ببینید چند نفر قرآن را «حمل» می کنند؟ چند نفر اهل بیت علیه السلام را «حمل» می کنند. چند نفر می توانند امام زمان علیه السلام را در سینه بیاورند و نگه دارند؟ با ایشان عاشقی کنند و رابطه برقرار کنند؟ در چادر ایشان بتوانند بروند و خدمت کنند؟ خدمت به امام زمان «حمل» می خواهد، هر کسی هوس کار مهدوی، هوس خدمت به امام زمان، هوس در چادر امام زمان روند، هوس وقف شدن برای حضرت را ندارند، امام زمان «تحمل» می خواهد.

یک کسی بگوید: من از همه خوشگل های عالم ایشان را انتخاب کردم، با ایشان پیوند برقرار می کنم، می خواهم سرباز ایشان بشوم، می خواهم یار ایشان و وقف ایشان شوم، می خواهم عمر و جوانی و بخش جمادی، بخش گیاهی، بخش حیوانی و بخش عقلی و فوق عقلی ام را پای این معشوق بگذارم؛ مثلاً استاد هزار ساعت سخنرانی می کند راجع به مهدویت، امام زمان، غربت ایشان، آوارگی اش، تنهایی ایشان، اضطرار ایشان، ارزش خدمت به ایشان، اما همه کسی به این هوس نمی افتد که بگوید: من تصمیم گرفتم بروم در چادر امام زمان علیه السلام، این «حمل» و قدرت می خواهد که انتخاب کند، انتخاب امام زمان مثل انتخاب امام حسین علیه السلام سنگین است، این همه، هزاران نفر هستند، اما امام را انتخاب نمی کنند، می روند، تا آن هفتاد و دو نفری که می مانند، بعد هم که روز عاشورا حضرت تبلیغ می کند، یک عده در لشکر عمر سعد هستند، امام را «تحمل» می کنند؛ یعنی عمر سعد را کنار می زنند و تا امام «هَل مِن ناصر ینصرونی» می گوید، سینه این ها برای امام حسین باز می شود، خیلی حرف است که روز عاشورا عمر سعد را کنار بزند و بگوید من می روم در لشکر امام حسین، اما آدم هم بوده که تا بعد از ظهر با امام حسین علیه السلام بوده اند اما بعد از ظهر به امام حسین گفته اند که ما رفتیم، خداحافظ. یک ساعت دیگر مانده است، اما او دیگر نمی کشد، کشش ندارد، این یک ساعت را نمی تواند در مقام بیاید، ول می کند، می بُرد.

امام زمان هم همین طور است، خیلی ها می آیند پای این حرف ها می نشینند و هزاران ساعت هم می شنوند، اما اصلاً نمی تواند تصمیم بگیرد، برود در لشگر در چادر و هزینه کند برای این کار، یک کسی هم هست که تا می شنود امام زمان، می گوید: این پول من، این ماشین من، این خانه من، من دو تا خانه دارم، سه تا آپارتمان دارم، ما زیاد از این صحنه ها دیده ایم، ولی یک کسی هم هست که از یک ریالش هم نمی تواند برای امام زمان بگذرد، اصلاً «تحمل» ندارد، نه هزینه کردن مادی، نه وقت می گذارد، نه آبرو می گذارد، نه از تخصصش می تواند برای امام زمان استفاده کند، نه قلب و عشق پای حضرت می ریزد، نمی کشد، مثل کسانی که نصف شب بلند می شوند، حس خدا و «حمل» نماز را ندارند، ذکر نمی تواند بگوید، قرآن نمی تواند بخواند، مناجات نمی تواند بخواند، مثلاً می گوید: من این مشکلات را دارم، می گویم این کتاب را باز کن، مثل همین صحیفه سجادیه جامعه که به همه توصیه می کنم، در دوره آخر الزمان که سحر و جادو و حملات شیاطین جنی و انسی زیاد می شود، این کتاب بیمه کنید، چون شما و خانواده تان را بیمه می کند. می گویم بروید این را تهیه کنید و بخوانید، بعد برای او علامت می زنم که الان کجای آن را مطالعه کنید، می گوید: خریدم اما نتوانستم بخوانم، می گویم: این کتاب فارسی است، بروید بخوانید، همۀ مشکلاتتان حل می شود، می گوید: نتوانستم بروم صحیفه بخوانم، دیده اید در برنامه می نویسند: دعای روز، زیارت روز، اما نمی خواند، مگر چقدر طول می کشد خواندن یک دعای روز زیارت روز، نمی کشد، اصلاً نمی تواند برود مفاتیح را باز کند، مثلاً امروز پنج شنبه است، اما او نمی تواند پنج خط به امام عسکری علیه السلام که آن قدر عظمت دارد، «المَخصوص بِکرامَتِک»؛ امام عسکری یک انسان با عظمت و بسیار بزرگ هستند، اما او نمی تواند پنج خط که می شود دو دقیقه به ایشان بگوید که من امروز مهمان شما هستم، به شما پناه آوردم، از من پذیرایی کنید و مرا پناه دهید، مگر این چقدر زمان می برد، شاید یک دقیقه، اما او می گوید: حوصله ندارم، بعد می بینید که می نشیند پای فضای مجازی ساعت ها می نشیند و یک عالم شروور را «تحمل» می کند و باز می کند و یکسره نگاه می کند، «حمل» این آدم این است، اما آن چیزی که شما حمل می کنید، قیمتتان هم همان است، آدم باری که بر می دارد، چیزی که برمی دارد، قیمتش همان است، او اصلاً نمی تواند این کار را انجام دهد، کششی ندارد.

حضرت فرمودند: خواندن پنجاه آیه در روز واجب است، اما او نمی تواند بخواند، می گوید: من کتاب می خوانم، درس می خوانم، دکتر و مهندس هستم، اما پنجاه آیه در روز که خواندن آن چهار، پنج دقیقه است، کلاً شاید با تفسیر ده دقیقه است، نمی کشد، می گوید: من تفسیر بخوانم؟ اما می بینید که وقتش را بیهوده جای دیگری تلف می کند، مزخرفات و چیزهای بیهوده، تا قیامت بار بر می دارد، عکس ها و چهره های به درد نخور، قیافه های جهنمی، حرف های جهنمی، می کشد ، بار جهنمی را خوب می تواند بردارد و با خودش می برد، اما بار بهشتی را نمی تواند بکشد، اصلاً حوصله بهشت و بار بهشتی و معنویت و انسانیت را ندارد، اینقدر بی حوصله است، اصلاً نمی تواند طرف یک همچین چیزهایی بیاید، اصلاً کشش این چیزها را ندارد، یا وظایف، می خواهد خمس بدهد، «تحمل» نمی کند، زکات می خواهد بدهد، «حمل» ندارد، می خواهد به فقرا کمک کند، نمی تواند، می خواهد دستور خدا را اجرا کند، انگار می خواهد جان بدهد که دو رکعت نماز بخواند یا یکی از دستورات خدا را اجرا کند، سینه او حمل ندارد، سقط می کند، ولش می کند، این کشش را ندارد. حمل قرآن فوق العاده است، اگر کسی بتواند قرآن را بردارد؛ یعنی قلب او بکشد، جزء اشراف است، پیغمبر قیمت را بالا برده ، می فرماید: «اشراف امتی»؛ کسی است که می تواند یک همچین باری را بردارد، کلام الله بخواند، تفسیر بخواند، با موسیقی قرآن حال کند، بشنود، بگوید، کار کند، چون دوست دارد، علاقه دارد، کشش دارد. «وَ اَصحابُ اللَیل»؛ اشراف امت من دو گروه هستند: حاملین قرآن و کسانی که مصاحبت با شب دارند، اهل شب هستند، از شب می توانند خوب استفاده کنند، با شب راهی دارند، انسی دارند، صفایی دارند، از شب می توانند خوب استفاده می کنند، حالا نه این که صرفاً نماز شب بخواند، یک موقعی هست که مناجات می خواند، یک موقعی هست که کار علمی انجام می دهد، یک موقعی هست که درس می خواند، یک موقعی هست که قرآن می خواند، یک موقعی کار خیر انجام می دهد. با شب انس دارد.

می گوییم: «تحمل» بیداری در شب، می تواند بیدار باشد و از بهترین ساعات شب و سحر استفاده کند و این کشش و تحمل را دارد، ولی عده ای فقط جنازه هستند، طول شب مثل یک میت هستند و هیچ راهی با شب و سحر ندارند، نمی کشد و این بار را نمی تواند بردارد،

باز نگاه کنید: «حَمَلةُ القرآنِ عرفاهُ اهلِ جنة»؛ کسانی که حامل قرآن هستند، در بین بهشتی ها، عرفای بهشت هستند، الان در اجتماع ما بالاترین آدم ها چه کسانی هستند؟ عرفا، اهل معرفت هستند، در بهشت عرفای اهل بهشت کسانی هستند که حاملین قرآن هستند، کسانی که توانسته اند قرآن بیشتری «حمل» کنند، ما الان مهندس داریم که از صدتا طلبه بیشتر قرآن را «حمل» می کند، اصلاً رشته او مهندس یا پزشک است، بعد می بینید که حافظ و حامل قرآن است، تفسیر می خواند، قرآن را می فهمد، آیه بلد است، تفسیر بلد است، قرائت بلد است، مهندس و پزشک است اما بلد است، اما طلبه داریم که سال دهم است، اما اگر شما به او بگویید که پنج تا سوره حفظ کن، نمی تواند حفظ کند، درس طلبگی هم خوانده است، اما نمی تواند بار بردارد، اینقدر که آن مهندس و دکتر می توانند این قرآن را درک و «حمل» کنند، این طلبه نمی تواند «حمل» کند، اصلاً علاقه طلبگی او رفته است به سمت دیگری، برعکس شده است، پس این درباره «حَمَلَ» بود. حالا می گوییم که معصومین: «السلام علیکم یا اَهل بَیت النبوه»، بعد رسیدیم به «وَ حَمَلَة کتاب الله»؛ شما کتاب خدا را حمل می کنید، حالا «کتاب» را معنا نکردیم، چون «کتاب الله» که می گوییم، خیلی ها فکر می کنند که منظور قرآن است، نه فقط قرآن نیست، حالا مفهوم کتاب را که باز کردیم، یکی از آن ها قرآن است، اما معنای کتاب خیلی وسیع تر و جامع تر است، می تواند کتاب خدا را حمل کند، حالا یک مقدار ذهنتان آماده شود، می خواهم توضیح بدهم، بتوانید «حملش» کنید.

کتاب؛ یعنی نوشته؛ یعنی ما مثلاً یک کاغذ، یا پوستی داریم که چیزی را روی آن می نویسند، از چه جهت به آن می گویند: کتاب؟ «کَتَبَ»؛ یعنی، «ثَبَتَ»؛ یعنی «اَثبَتَ»؛ یعنی ثبت کرد، وقتی ما یک چیزی را ثبت می کنیم، می گوییم: «کَتَبَ»، پس معمولاً وقتی ما می گوییم: کتاب، به چه چیزی می گویند؟ به مجموعه ای از برگه هایی که کنار هم چیده شده اند و رفتند در جلدی قرار گرفتند، صحافی شده اند به آن می گوییم: کتاب، یک مجموعه نوشته شده، یا می گوییم: «کَتَبَ»، کتابت؛ یعنی نوشته، تثبیت و تقریر یک چیزی را کتابت می گویند. می گوییم: این کار را مکتوبش کنید، یا برای من بنویسید، پس این تثبیت است، تثبیت و تقریر، یک قرار، ثابت کردن یک چیزی را، تثبیت یک چیزی را، تقریر یک چیزی را، مقرر کردن یک چیزی را می گویند کَتَبَ؛ یعنی ثبت و مقرر شد، نوشته شد، پس یکی از مصادیق آن چیست؟ این که شما روی پوستی، کاغذی، دیواری، یک چیزی را ثبت کنید که بماند و حفظ شود، ماندگاری داشته باشد، می گوید: یک جایی آن را نوشتم که مانده، «اَکتُبُوا فَاِنَکُم لا تَحفَظون حَتی تَکتبوا»؛ حضرت فرمود: بنویسید، چون تا ننویسید، نمی توانید آن را حفظ کنید، ما زمانی که طلبه بودیم، موقعی که استاتید ما به ما درس می دادند، البته الان هم این کار را انجام می دهند؛ مثلاً می گفتند که این درس امروز شماست باید سه مرتبه از روی آن بنویسید، چرا معلم به دانش آموز مشق می گوید؟ برای این که تثبیت شود، تا کلمات را بنویسد و یاد بگیرد، این نوشتن برای او حفظ و آرامش می آورد، ریاضیات و جدول ضرب بنویس. مثلاً وقتی امروز به بچه های ابتدایی عدد 2 را یاد دادند، می گویند: این را تکرار کن و بنویس، این جدول ضرب را بنویس: =1*2 همه درس ها را به همین ترتیب، مدام تثبیت است، باید بنویسید، حضرت می فرماید: بنویسید، چون اگر ننویسید، نمی توانید حفظ کنید، «فَاِنَکُم لا تَحفَظون حَتی تَکتبوا»؛ نمی توانید حفظ کنید، تا وقتی که بنویسید، یا «اِحتَفِظوا بِکُتُبِکُم فإنکُم سوفَ تَحتاجونَ اِلَیها»؛ نوشته هاتان را نگه دارید، به دردتان می خورند، یک موقعی به نوشته هاتان احتیاج پیدا می کنید.

یعنی چیزهایی که تقریر کرده اید، عقدنامه تان را نگه دارید، قبض آب و برقتان را نگه دارید، قرادادهایی که با کسی بسته اید، حرف هایی که با هم زده اید، قراداد زمین تان، می فرماید: نوشته هایتان را نگه دارید، این را حفظ کنید، چون بعدها به آن احتیاج پیدا می کنید، یک موقع هست که اصلاً مسئله متن نبوده، بلکه من می خواستم یک چیزی را تثبیت کنم، پس بنابراین از آن عکس گرفتم، یک عکس یادگاری با کسی گرفتم، این بعدها به درد شما می خورد، یک موقعی این خوب است، به کارتان می آید، این را نگه دارید، پس شامل خیلی چیزها می شود، قراردادها، معاهده ها، عقدها، دعاوی، علم، دانش، ما این ها را تثبیت می کنیم، الان دیگر خاصیت قلم کمتر شده است، قبلاً قلم و کاغذ زیاد بود، الان می گوید: این مطلب را تایپ می کنم، در مبایلم تایپ می کنم، یا با لپ تاپ یا کامپیوتر خودم تایپش می کنم، ثبت است، فرقی نمی کند، آن جا هم تایپ می کنید و ذخیره می کنید و بعد هم آن را نگه می دارید، می گوید: دیسکت کردم، یک بکآپ از آن می گیرم و آن را حفظ می کنم، پس به آن هم می گویند: نوشتن، «کَتَبَ» است، در تایپ هم نوشتن است، عکس هم نوشتن است، خودِ نوشتن با قلم هم نوشتن است، پس دقت کنید، می خواهیم کم کم برسیم به این که بگوییم: «کتاب»؛ یعنی چه؟ «کَتَبَ»؛ یعنی یک قراری گذاشته شد، یک چیزی تثبیت شد، مثلاً قرآن می فرماید: وقتی با هم قرار داد می بندید، در سوره بقره که طولانی ترین سوره هم هست، می گوید: قراردادهایتان را بنویسید: «وَ لیَکتُب بَینکُم کاتبٌ بالعدل»؛ یک نفر که عادل هست قراردادهای شما را بنویسد، مثلاً این خانم قرار است که به عقد این آقا در بیاید، مهریه این مقدار تعیین شده است، قرار ازدواج را مشخص می کنند، عقد را مشخص می کنند، فاصله بین عقد و عروسی مشخص می شود، شرط دختر در حین عقد این است، شرط پسر این است، می گویند: یک آدم عاقلی این را بنویسد و حفظش کنید، تثبیتش کنید، که بعداً کسی آن را زیرش نزند، که بعداً با هم دعوا نکنید، این ها را بنویسید، صرفاً فقط یک قول زبانی نباشد، تثبیتش کنید، بین خودتان بنویسید و یک عادلی هم آن جا باشد، یا شاهد بگیرید که این بماند، مثل قرارداد یک خانه، یک قولنامه اتومبیل، هر چیزی، پس این یک نوع نوشتن است، گاهی وقت ها یک عمل است، مثل: «کُتِبَ عَلیکم الصیام»؛ روزه بر شما نوشته شد، «کُتِبَ عَلیکم الصیام کما کُتِبَ عَلی الَذینَ مِن قَبلِکُم»؛ نوشته شد بر شما، مقرر شد؛ یعنی من تثبیتش کردم، امر کردم که روزه بگیرید، «کُتِبَ»؛ یعنی امر شد، دستور آمد، باز هم این جا کتابت است، مفهوم این جا یک مقدار تغییر کرد، «کُتِبَ»؛ نوشته شد، گاهی وقت ها سرنوشت است، می گوید: «کَتَبَ»؛ می گوییم: سرنوشت، کلمه «نوشت» را دقت کردید؟ یعنی سرنوشت، می گوییم: این سرنوشت است؛ یعنی این گونه نوشته شده است، می گوییم: تقدیرات الهی است، یا سرنوشت من این است، در قرآن هم این را داریم، گاهی وقت ها یک حالت است، ذات است؛ مثلاً عشق تو را در دلم نوشت، به امام حسین علیه السلام می گوییم: خدا عشق تو را در دلم نوشت؛ یعنی قرار داد، تثبیت کرد این عشق را، خداوند عشق خودش را هم در ما نوشته است، این همه ما غزلیات و اشعار داریم راجع به نوشته شدن عشق، در دل یک نفر، نوشته شدن یک حقیقتی، خداوند می فرماید: «کَتَبَ عَلی نَفسهَ الرَّحمَه»؛ کَتَبَ، باز کتابت است، می فرماید: خداوند بر نفس خودش، رحمت را نوشته است؛ یعنی بر خودش رحمت را واجب کرده است، در واقع نمی خواهد بگوید که خدا چیزی را نوشته است، می خواهد بگوید ذات خدا این را دارد، انگار در وجود من نوشته شده است، ذات من این است، ببینید چقدر کلام خدا زیباست، «کَتَبَ عَلی نَفسهَ الرَّحمَه»؛ بر خودش این رحمت را واجب کرده است؛ یعنی ذات او پر از رحمت است. می گوید: در وجود من اینگونه نوشته اند.

در پس آینه طوطی صفتم داشته اند هر چه استاد ازل گفت، همان می گویم

استاد ازل، در وجود من این گونه نوشته است، هر چه که او می گوید، من هم آن را تکرار می کنم، می گوییم: عشق امیر المؤمنین علیه السلام را در وجود ما نوشته و سرشته اند، پس این نوشتن چگونه است؟ تثبیت یک چیزی است، پس حواسمان باشد وقتی می گوییم: کتاب، معنای آن بسیار وسیع است، بعد قرآن می فرماید: اگر همۀ جن و انس جمع شوند، نمی توانند کلمات خدا را بشناسند، کلمه چه موقع به وجود می آید؟ یا کسی بنویسد، یا کسی آن را به زبان بیاورد، می فرماید: مخلوقات، کلمات خدا هستند؛ یعنی خداوند با این با شما حرف می زند، خدا با خلق یک گل می گوید: من جمیل هستم، خالق هستم، مهربان هستم، زیبا هستم، علیم هستم، مدام با ما حرف می زند، می گوید اگر عرضه دارید، بروید هزار دانشمند جمع کنید، هزار سال هم به شما وقت می دهم، شما می توانید این یک گل را بشناسید؟ برای این گل یک دانشگاه بزنید، اگر توانستید به تَهِ این برسید؟ الان بدن انسان هشت هزار سال است که حرف می زند، «کلمه» است، مدام در حال سخنرانی است، می گوییم: کلمات خداست، خدا می خواهد به ما بگوید که من کیستم، با یک اتم، با یک الکترون، با یک نترون، با یک پروتون می خواهد به شما بگوید که من این هستم، حالا بروید صد تا دانشگاه بزنید، ببینید می توانید این گلی که من آفریدم را بشناسید؟ یا یک پشه را می توانید بشناسید؟ ببینید یک گیاه را می توانید بشناسید؟ یک گیاه مدام با شما حرف می زند، اینها مدام کتاب می نویسند، او مدام سخنرانی می کنند و این ها می نویسند، خداوند می فرماید: این ها کلمه من هستند، این کلمات من است، ما دارم با کلماتم با شما حرف می زنم، با یک سیب، با یک پرتقال، با یک انار، با یک موز مدام دارم برای شما سخنرانی می کنم. (الان، مثلاً کسی که این تابلوی زیبا را نوشته است، عزیزانی که در بخش روابط عمومی و بخش رسانه منتظران منجی زحمت کشیده اند، این چه چیزی را نشان می دهد؟ می گوید: هنر من این است، سخنرانی می کند، من توانستم این را برای شما بنویسم، هنرمند است، توانسته این را تولید کند)، پس دقت کنید، چقدر معنای کتابت وسیع است، «نوشتن»، خدا می فرماید: همه عالم نوشته من است، من فقط یک کتاب ندارم که قرآن باشد، پیغمبر هم کتاب من است. در مورد مسیح می فرماید: «وَ کلمةُ ؟»؛ مسیح کلمة الله است، می فرماید: مسیح، کلمه من است؛ یعنی این را برای شما نوشتم، پیامبر صلی الله و علیه و آله «کلمه» است، امیر المؤمنین علیه السلام «کلمه» است، امام حسین علیه السلام خیلی «کلمه» است، همین طور حرف می زند، مدام باید آن را بخوانید، یکی از آن نوشته ها و کلمات هم قرآن است، خدا می فرماید: تمام خلقت من «کلمه» هستند، من دائماً در حال سخنرانی هستم، در حال نوشتن هستم، «بسم الله الرحمن الرحیم* ن* وَ القَلم وَ ما یَسطَرون»؛ قسم به قلم، پس وقتی می فرماید: «اَولَ ما خَلقَ الله القَلَم»؛ اولین چیزی که خداوند خلق کرد، قلم بود. ولی جای دیگری هم می فرماید: «اَوَلَ ما خَلَقَ الله اللوح»؛ اولین چیزی که خدا خلق کرد، لوح بود؛ چون قلم باید روی لوح بنویسد، کل نظام خلقت، قلم و لوح مدام در کار هستند و مدام در حال نوشتن هستند و مدام وسعت پیدا می کند، خداوند یکسره می نویسد، «کُل یومٍ فی شأن»؛ خدا دائماً در حال نوشتن است، در حال خلق کردن و نوشتن است: ستاره ها، کیهان، کهکشان، حیوانات، گیاهان، گل ها، نویسندگی خدا انتها ندارد، می فرماید: خلق کردم، برای این که شما بخوانید.

یک بدن خلق کردم هشت هزار سال است، بروید بخوانید، هنوز بشر در این هشت هزار سال، با این که مدام می خواند و اطلاعات هم از آن می گیرد ولی انتها ندارد، درباره اتم هم همین طور، می گوید: بروید بخوانید، تازه بشر این را کشف کرده است، بعد از هزار سال، می گوید: حالا شروع به خواندن کنید، می گوید: اول این را شکافتیم و فکر می کردیم که این پایه همۀ مواد است، فکر می کردم مواد از اتم تشکیل شده اند، اتم ها به هم می چسبند و جسم تشکیل می شود، می گوید: کجای کار هستید، اتم، خیلی درشت و کلفت است، این را بشکافید و بروید داخل، ببینم چه کار می کنید؟ می روید، می بینید که داخل آن چه خبر است، الکترون ها، نترون ها، پروتون ها، می گوید، آن ها هم خیلی بزرگ هستند، بشکافید، بروید پایین تر، در ارودی اسماء الله، این ها را توضیح دادیم، تا کی بشر می تواند، بشکافد و پایین برود؟ تا، ندارد، حواسمان باشد که خدا کیست و ما با چه کسی طرف هستیم، بعد به انسان می گوید: همه را هم به عشق تو آفریدم، پس ببینید من که هستم؟ ما چقدر بد زندگی می کنیم و خودمان را مفت می فروشیم، می گوید: همۀ این ها را به عشق تو آفریدم، همۀ این ها را به عشق تو آفریدم، خودِ ما یک کتابی هستیم که بدنمان که هنوز شناخته ناشده است، حالا ببینید که روح چه هست؟ روحی که خدا در ما قرار داده است، چیست؟ شعر معصومی از امیر المؤمنین علیه السلام است: «تَزعَم اَنک جِرم الصَغیر- وَ فیکَ اَنطوی العالمَ الاکبر»؛ فکر کردید که هستی همین جرم صغیر است، تازه همین جرم صغیر را هم انسان هشت هزار سال است که نتوانسته بشناسد، صغیر نیست، جِرمش هم کبیر است.

خداوند یک عالم کبیری را در شما پیچانده است، پس ما کتاب زیاد داریم، نوشته خیلی داریم، در واقع به هر چیزی که شما برخورد می کنید، چه در نظام تکوین و چه در نظام تشریح، همه مکتوبات الهی است، فعلاً هفت هزار نوع سیب خداوند نوشته است، حالا چه وقت می خواهد انسان این هفت هزار نوع سیب را بشناسد، فقط می تواند آن ها را بشمارد، می گوید: فعلاً هفت هزار نوع سیب را شناسایی کردیم، اما این که این ها هر کدام چه هستند و چه خاصیتی دارند، عالم داخل سیب چه هست؟ چقدر مانده تا بشر این ها را بشناسد. یک گل، یک پروانه، طوطی، شما این طوطی ها را دقت کنید (حالا عزیزان ما زحمت می کشند در کانال، فقط برای تو را گذاشته اند) خداوند می گوید: من فقط به عشق تو این ها را آفریدم، یک روز پروانه ها، یک روز طوطی ها، این ها را دقت کنیم، خداوند می فرماید: وقتی به این ها نگاه می کنید، در واقع به من نگاه می کنید، «اینما تولوا فَثَمَ وَجهِ الله»؛ به هر چیزی که نگاه کنید، جلوه خداست. به هر چیزی که نگاه کنید، انگار من را نگاه می کنید، ببینید من که هستم که این طوطی ها و پروانه ها را آفریدم، ببینید که من که هستم که عالم بی نهایت را آفریدم، ببینید من که هستم که بدنتان را آفریدم، من یکسره دارم برای شما سخنرانی می کنم، یکسره دارم برای شما کلمات ایجاد می کنم، وقت بگذارید این ها را بخوانید، پس فعلاً دو تا کلمه را کمی توضیح دادیم، یکی «حمل» و «حَمَله» یکی هم کتاب، این کتاب چیست؟ این بدن ما، خودش یک کتاب است.

چند وقت پیش یک خواهری آمده بود، برای دکتری در رشته خودش، یک مشورتی با من بکند، گفت: می خواهم بگذارم روی زالو، تخصصم را روی این بگذارم، گفتند که شما می توانید به من کمک کنید؟ گفتم: بله، من یک سری مقالات دارم، راجع به درمان بیماری ها، که چقدر بیماری ها با زالو درمان می شود، مقالات زیادی داشتم، داخلی و خارجی، گفتم: من همه را در اختیار شما می گذارم، بعد گفتم: حالا چرا زالو را انتخاب کرده اید، گفت: اگر زالو را انتخاب نکنم، باید بروم خرچنگ مطالعه کنم، باز زالو بهتر است، غربی ها به درستی به آن می گویند: کرم مقدس و ده ها بیماری با آن درمان می شود، ولی این دکتری و فوق دکتری، و فوق فوق دکتری را هم که بگذرانند، شناخت زالو تمام شدنی نیست، من بالای بیست سال پیش یک حرفی از ریچارد هاندرسن خواندم که گفته بود: من بیست سال از عمرم را گذاشتم آرایش چهار هزار اتم در یک مولکول را شناسایی کنم، خدا کیست؟ «الله» کیست؟ بیست سال عمر یک نابغه، یک دانشمند، می گوید: فقط عمرم را گذاشتم ببینیم این چهار هزار اتم چطور در یک مولکول قرار می گیرند؟ حالا خودشان چه هستند؟ هیچ، فقط شکل قرار گرفتنشان و آرایش این ها را توانستن شناسایی کنم، ما جلوی چه کسی می ایستیم و نماز می خوانیم؟ ما به چه کسی طرف هستیم؟ «الله» کیست؟ بعد این «الله» می گوید: وقتی می ایستید، وقتی می نشینید، بگویید: «اَشهَد اَن لا اله الا الله وَحدَهُ لا شَریک لَه»؛ شهادت می دهم که معشوقی غیر از این دلبر بی نهایت ندارم، یگانه ایست که «لا شَریک لَه»؛ حریف و شریک ندارد.

اگر قرار است که عاشق شوید، عاشق «الله» شوید، اگر می خواهید زندگی کنید، برای من زندگی کنید، «قُل اِنَّ صَلاتی وَ نُسُکی وَ مَحیایَ وَ مَماتی للهِ رب العالمین»؛ کلمه رب العالمین با آدم چه کار می کند، می فرماید: همه عالم دست من است، همه چیزش را خودم دارم مدیریت می کنم، «الله» کیست؟ معصوم کیست؟ می فرماید: «حَمَلة کتاب الله»؛ حامل کتاب خدا؛ یعنی هر چه که خدا نوشته است، در سینه او هست، هر چیزی که خدا نوشته است در دست معصوم است، این آدم کیست؟ ما همین طور فقط کلمات را می خوانیم و نمی فهمیم هم که چه می خوانیم، «حَمَلة کتاب الله»؛ «الله» کیست؟ کتاب او چیست؟ حامل آن کیست؟ من که هستم؟ بعد می فرماید: من تو را آفریدم که یک کسی مثل «معصوم» شوید، وقتی می خواهید با او حرف بزنید، بگویید: «اَسئَل الله اَن یُبلغنی المقام المَحمود لَکم عِند الله»؛ هر چه که شما دارید، من هم می خواهم، می خواهم به این جا برسم، می فرماید: اینقدر بدبخت و بیچاره نباشید، وقتی می روید نزد امام حسین مدام راجع به بدهکاری و پول و بچه و شوهر و زن و این ها حرف بزن، این ها را هم بگویید، عیبی ندارد، ولی حواستان باشد که شما آفریده شده اید که شبیه به این آدم بشوید، من روحی که به او داده ام، به شما هم داده ام، شخصیتی که به او داده ام به شما هم داده ام، خدا رحمت کند میرزا را، فرمود: گفتند: «کُل یَوم عاشورا وَ کُل عَرض کَربلا»، اما نگفتند که هر کدام از شما یک حسین ابن علی هستید، گذاشتند تا خودتان بفهمید، که هر کدام از شما یک حسین ابن علی هستید. والحمدلله رب العالمین.