شرح زیارت جامعه کبیره
جلسة صد و شصت و دو (162) به تاریخ: 28/02/1402
استاد گرانقدر:
حجةالاسلاموالمسلمین محمد شجاعی
تعداد جلسات: ادامه دارد
بحثمان در «معادن حکمة الله» به پایان رسید، می خواهیم دربارۀ «وَحَفَظةِ سِر الله»؛ یعنی حافظان سرّ خدا صحبت کنیم، پس خوب دقت کنید، داریم خطاب می کنیم به معصوم که شما حافظان اسرار خداوند هستید. «حفظ»؛ جمع حافظ است؛ یعنی حافظان، نگهداران، کلمه حفظ کجا به کار برده می شود؟ خوب دقت کنید واژه ها خیلی خیلی مهم هستند، ما کلمه حفظ را برای نگهداری چیزی و جلوگیری از تلف شدن به کار می بریم، مثل این که به شما جوجه ای می دهند که شما دائماً مراقب آن هستید و نمی گذارید که تلف بشود، بچه ای به شما می دهند، مادر، بچه را حفظ می کند و نمی گذارد که آسیب ببیند، این کار نگه داشتن و جلوگیری از اتلاف است که به آن می گویند حفظ کردن، کاری که پدر و مادر می کنند. در واقع اگر بخواهیم معنای درستی بگوییم، پدر و مادر چگونه بچه را حفظ می کنند؟ چگونه یک نوزاد را نگه می دارند، از لحظه تولد تا او بزرگ شود، پدر و مادر چه کار می کنند؟ تا هم نگه داشته شود و تلف نشود، آسیب نبیند، در واقع پدر و مادر یک مراقبت دائمی دارند، به خصوص مادر، مادر تمام شئونش از لحظه ای که فرزند دار می شود، تمام وقت مراقب فرزندش است، یعنی 24 ساعت حتی در خواب هم تابع او است؛ یعنی حتی در خواب هم این مراقبت و حس را دارد، «مراقبت»؛ راقَبَ، مراقبت می کند و او را حفظ می کند؛ یعنی حضور ثابت و دائمی می خواهد تا او حفظ شود و آسیب نبیند، تا رشد کند و بزرگ شود تا بالا بیاد و سن های بالاتر، تازه مادر باز هم وقتی که بچه استقلال پیدا می کند با دعا و قلبش مراقب فرزندش است، پدر و مادر همینطور هستند؛ یعنی مدام حواسشان به این بچه جمع است.
خدا رحمت کند مرحوم سید رضی را، مرجع خیلی بزرگی بودند، سید رضی، سید مرتضی، این ها خیلی عظمت داشتند، سید رضی مؤلف نهج البلاغه است، نهج البلاغه را ایشان جمع کردند، وقتی مادرشان به رحمت خدا رفتند خیلی گریه می کردند، یک موقعی می گفتند که الان من در پناه دعای چه کسی باشم؟ این آدمی است که حواسش خیلی جمع است، ما خیلی وقت ها مثل کودکی که او را رها می کنند، مثلاً در پارک یا جایی دیگر ممکن است که هر جایی برود و گم شود، اگر او را در بازار رها کنند همینطور می رود و حواسش نیست، ممکن است که از جایی بیافتد، ممکن است با حیوانی آسیب ببیند، مادر هست که مدام از او مراقبت می کند، ما وقتی که بزرگ می شویم باز آن روح مادر و پدر از ما مراقبت می کند، اما متأسفانه خیلی از بزرگ تر ها متوجه نیستند که دعای پدر و مادر، روح پدر و مادر چقدر مراقب ما هست، چقدر آن دلدادگی همیشه همراه ما هست، آدم خیلی باید این را قدر بداند، بالاخره حفظ؛ یعنی این، سِرّ که می گوییم یعنی چه؟ واژه ها را خوب دقت کنید، چون اگر به این ها خوب دقت نکنیم خیلی از قدرت ها و معارفی را که باید از این عبارت ها جذب کنیم از دست می دهیم، فقط زیارت را می خوانیم، اما چیزی نصیب ما نمی شود، یا فقط جملات عربی می خوانیم و رد می شویم و می رویم و یا می گوییم که ائمه این گونه هستند، الان چه ضرورتی داشته که امام هادی علیه السلام به ما بگوید که وقتی می خواهید با معصوم علیه السلام حرف بزنید این جمله را بگویید: «حَفَظةِ سرّ الله»؛ حافظان سرّ خدا، چه ضرورتی داشته که شما معصوم را این گونه نگاه کنید؟ چه چیزی نصیب شما می شود، که شما بفهمید خانواده آسمانی شما و اهل بیت علیه السلام حافظان سرّ تو هستند، اگر من این را فهمیدم و خطاب کردم به معصوم چه چیزی نصیب من می شود؟ و اگر من معصوم را با این منظر نگاه کردم که او حافظ سرّ خداست، در سعادت و رشد من، در رسیدن به هدف خلقت چه چیزی نصیب من می شود؟ این خیلی مهم است که حضرت این واژه را این جا گنجانده است.
می فرماید که شما خطاب کنید، مثل: «معادن حکمةِ الله» اگر این فهم را از معصوم داشته باشید، نحوه ارتباط شما و بهره مندی تان، یک چیز دیگری است و اگر این را ندانید از یک باب محروم می مانید، در «حفظة سرّ الله» یک دری روی شما باز می شود نسبت به خانواده آسمانی تان که اگر آن را ندانید، ممکن است که بگویید حالا ما این همه سال زیارت جامعه کبیره نخوانده ایم، اصلاً نمی دانیم که چه هست، نه آن را خوانده ایم و نه می خوانیم، خیلی از مردم هم نمی خوانند، اصلاً خیلی ها خبر ندارند که همچین زیارتی هست، حالا چه اشکالی دارد؟ این غذای روح شماست، این چیزی است که برای سعادت شما، امام هادی علیه السلام ضرورت دانسته است که باشد، کسی که این زیارت را نخوانده و مرده محروم مانده است، آن جا هم محروم است، ممکن است که در بهشت هم باشد، خوشحال و راضی هم هست، اما خیلی از مقامات را از دست می دهد، این که بعضی از بهشتی ها به بعضی دیگر وقتی نگاه می کنند مثل این است که کسی به آسمان و به دورترین ستاره نگاه می کند و می گوید نگاه کنید یک چیزی آن دورها سوسو می زند که من آن را در حد یک نقطه می بینم، در بهشت درجات آدم ها این گونه است، ما هم که الان در زمین هستیم داریم با پنجاه، شصت متر زندگی می کنیم و هزار و یک جور هم مشکلات داریم، می گوییم که ما راضی هستیم و داریم زندگی مان را می کنیم، ولی آن بالاها خبرهایی هست و یک آدم هایی دارند جور دیگری زندگی می کنند. این که یک کسی جامعه کبیره را بفهمد و از دنیا برود و بتواند از فقرات آن استفاده کند؛ یعنی فهمیده برود و رو به رو شود با معصوم و بگوید که مثلاً ایشان چه کسی هستند، بگویند که ایشان حافظ سرّ خدا هستند، یکی از نگاه ها و معرفت هایی که شما نسبت به معصوم علیه السلام دارید این است که او حافظ سرّ خداوند است، او با شما چه کار می کند؟ با وجود شما چه کار می کند؟ این را بفهمید و بمیرید، یا نفهمید و بمیرید؟ برای همین من خواهش می کنم وقتی که داریم بحث می کنیم، موقعی که می خواهیم کلمه را توضیح دهیم این که بدانیم در واقع چه چیزی می خواهد بگوید خیلی مهم است.
حالا بعد که ورود پیدا کردیم این ها را تفسیر می کنیم، ولی الان خوب دقت کنیم که داستان چه هست، که شما این جا نشسته اید از وقت گرانمایه خودتان گذاشته اید که یک ساعت آن معادل میلیون ها سال آخرتی است از راه های دور و نزدیک آمده اید این جا و من دارم برای شما از چه چیزی صحبت می کنم؟ من می گویم در خطاب به متخصص معصوم و ولی الله و امام زمانتان خطاب کنید به «حفظة سرّ الله؛ حافظان، نگهدارنده سرّ خدا. در مورد حفظ صحبت کردیم و فهمیدیم که حفظ؛ یعنی مراقبت می کند از سرّ خدا. سرّ؛ یعنی یک امر پوشیده، در مقابل علن و آشکاراست، سرّ در مقابل همه آشکاری هاست، همۀ انواع آشکاری ها، سرّ در مقابل آن است؛ یعنی یک پوشیدگی و خفایی دارد که در مقابل همۀ آشکاری ها قرار می گیرد، در واقع سرّ، مرادف همه پنهانی هاست، همه شکل پنهانی، ما چند جور پنهانی داریم؟ یک مقدار عمیق تر شویم، چند نوع پنهانی داریم؟ پنهانی ها چه چیزهایی هست؟ در فارسی ما می گوییم: پوشیده، الان کسی معادل فارسی می تواند برای آن بگوید؟ پنهان، پوشیده، نادیدنی، حالا این ها را گفتم که یک مقدار آماده شویم تا بتوانیم معنی این را خوب بفهمیم، ما یک موقع می گوییم: کتمان، فلان چیز را کتمان کرد، یک موقع می گوییم: مخفی کرد. «خفا» که عربی است، کتمان هم عربی است، اخفا، خفا، مخفی، می گوید: مخفی است، یک موقع می گوییم که این ظاهرش این است، باطن چیز دیگری است.
بَطَنَ؛ یعنی داخل است و چیزی معلوم نیست. به شکم می گوییم: بطن، داخل؛ یعنی هیچ چیزی در آن جا معلوم نیست، پس کَتَمَ، خَفیَ، بَطَنَ؛ پنهانی، گاهی می گوییم: اخفات، که آن را کجا به کار می بریم؟ در صوت به کار می بریم؛ یعنی حرف که می زند، این را مخفی می کند، در علم قرائت است، کسانی که قاری هستند، این در علم قرائت است، یک موقع، یک حرف و صوت را به کار نمی برید و مخفی می کنید در علم قرائت، در حالی که می خوانید اما آن کلمه و آن لحن را پوشش دارید؛ یعنی اخفات، صوت. سرّ، در مقابل همۀ این هاست؛ یعنی هم کتمان را در بر می گیرد، هم مخفی کردن را در بر می گیرد کاربردهای آن، هم باطن را می گیرد. باطن که می گوییم در مقابل ظاهر است. می گوییم: «الظاهرُ عنوانٌ باطن»، هر چیزی که ظاهر و باطن دارد؛ یعنی باطن یک شکلی از ظاهر را دارد؛ آن که پشت یک قضیه هست را می گویند: سرّ. یک موقع می گوییم: کَتَمَ؛ یعنی کتمان می کند؛ یعنی نمی خواهد اعتراف کند به آن، چیزی را می داند، اما وانمود می کند که نمی داند، یک موقع می گوییم: سَتَرَ، مستور بودن، آن مربوط به مسائل ظاهری است؛ یعنی می گوییم: ما این بدن را با لباس پوشاندیم، مثل حجاب، لباس، سرّ در مقابل این قرار نمی گیرد که امر ظاهری است، سَتَرَ؛ یعنی یک امر ظاهری است و ما آن را پوشاندیم، مثلاً ما الان یک پارچه پارچه ای را روی ماشین می اندازیم که گرما و سرما به آن آسیب نزند، این جا نمی گوییم که در آن زیر سرّ است، سرّ را در مسائل ظاهری به کار نمی بریم، سرّ مربوط به مسائل باطنی و معنوی است، مثل کتمان، خفی بودن، مثل باطن، این طور مسائل، پس وقتی می گوییم حفظ، بسته به این است که چه چیزی را می خواهید حفظ کنید وقتی می گوییم: «وَ حَفظةِ سرّ الله» یک تناسبی دارد، می گوییم حفظ بچه، حفظ زبان؛ یعنی زبانت را حفظ کن، بچه را حفظ کن، رازت را حفظ کن، در این ها همه، چه چیزی را به کار می بریم؟ حفظ را به کار می بریم، چه چیزی را حفظ کنم؟ مصادیق حفظ مختلف است. الان ما می گوییم: حافظان سرّ خدا، پس یک سرّی وجود دارد. سؤال: حافظان چه چیزی هستند؟ «سرّ الله»، وقتی می گوید: سرّ الله، مگر برای خدا چیزی مخفی است؟ توضیح دادیم که خداوند هستی مطلق و بی نهایت است، هستی جاری در کل شئ را می گویند «الله» که ظهورات مختلفی دارد، بی نهایت جلوه دارد. در تصویری هم که به شما نشان دادیم، اول «هو» بود، بعد «الله»، بعد «مثل اعلی» بود، بعد «جبروت» بود، بعد «ملکوت» بود، تا آمد رسید به «ناسوت» و به طبیعت آمد، الان ناسوت که می گوییم یک باطن دارد که سرِّ این است، آن چیست؟ ملکوت است، ملکوت ظاهر است برای جبروت، باطن ملکوت جبروت است، جبروت خودش سرّ می شود برای ملکوت، بعد جبروت خودش ظاهر می شود برای مرحله قبل از خودش، پس هر مرحله ای برای مرحله قبل از خودش ظاهر است، مرحله قبل از آن سرّ می شود و پوشیده است، پوشیدگی دارد، ولی برای خدا سرّ معنا ندارد، پس وقتی می گوییم: «حَفَظَةِ سرّ الله»؛ یعنی چیزی که برای خود خدا پوشیده نیست، معنا ندارد پوشیدگی برای خدا، «لا یَخفی عَلیه شَئٌ فی الارض وَ لا فی الاسَماء»؛ هیچ چیز در آسمان و زمین بر خدا پنهان نیست؛ پس چرا به خدا می گوییم: «عالم سرّ و الخفیات»؛ خدا اسرار و مخفی ها را می داند؛ پس سرّ و خفیات مربوط به خدا نیست، مربوط به انسان است.
برای ما یک چیزهایی پوشیده است، سرّ و مخفی است، خدا چه چیزی را می داند؟ اسرار و خفیاتی که مربوط به ما هست، والا بر خدا که چیزی پوشیده و مخفی نیست، معنا ندارد، پس وقتی می گوییم: حافظان سرّ خدا هستند؛ یعنی نظام خلقت و جلوه های الهی مراتب مختلف دارند، امور پوشیده ای وجود دارد در خلقت هر مرحله ای که ما از آن اطلاعی نداریم، پس ما یک لاهوتی داریم که جبروت را ایجاد می کند، ما از آن خبر نداریم، جبروت آمده است به ملکوت که از آن هم خبر نداریم، ملکوت شده است ناسوت، عالم طبیعت که از این هم فقط یک ظاهر و پوسته می دانیم، جلسه گذشته در بحث اصل اصالت تخصص و هفت تخصصی که لازم است، توضیح دادیم، گفتیم شما وقتی که می خواهید بگویید که چه چیزی حرام است، مثلاً می گوییم که طلا برای مرد حرام است، فلان کار برای مرد حرام است.
برای زن فلان کار حرام است، یا واجب است وقتی می گوییم چند تا تخصص لازم است؟ گفتیم که هفت تخصص کدام است: 1. روح چیست؟ 2. نفس چیست؟ 3. بدن چیست؟ 4. رابطه نفس با بدن چیست؟ 5. عالم طبیعت چیست؟ 6. رابطه نفس و بدن با طبیعت چیست؟ 7. این که انسان بعد از این دنیا به کجا می رود؟ پس انسان قبل از این که به دنیا بیاید کجا بوده است؟ بعد از این که از دنیا می رود به کجا می رود؟ در عالم طبیعت هم پنج تا چیز باید شناخته شود که می شود هفت تا تخصص، این تخصص ها را چه کسی می داند؟ فقط خدا و متخصص معصوم می داند، هیچ کس این تخصص ها را ندارد. الان چرا می گویند که طلا برای مرد حرام است؟ ما نمی دانیم. چرا حریر برای مرد حرام است؟ اما برای زن اشکالی ندارد؟ طلا چرا برای زن اشکالی ندارد؟ ما نمی دانیم؟ فعلاً دارم در پوسته صحبت می کنم، عالم مشهودمان را می گویم، می گوید گوشت خوک نخورید، فلان شب آمیزش نکنید بچه صرع می گیرد، ما نمی دانیم چرا؟ ما نمی دانیم رابطه زمان با نظام آمیزشی انعقاد نطفه چیست. می گویند که اگر پدر و مادر فلان شب آمیزش داشته باشند و بچه نطفه اش منعقد شود بچه کور می شود، یا این که می گویند بچه شب ادراری می گیرد، بچه لکنت زبان پیدا می کند، بچه دیوانه می شود، الان پزشکی چه چیزی از بدن ما می داند؟ هشت هزار سال پزشکی از بدن ما چه می داند؟ خیلی می داند، هشت هزار سال علم جمع کرده است، اما این هشت هزار سال یک اتم شده است یا نه؟ نه.
این طور شده است که یک اتم را کامل بشناسند؟ نه، یک مولکول را شناخته اند؟ نه، خون، مژه، ابرو، بینی، مو، گوشت، این ها را شناخته اند؟ نه، حالا حالا خیلی مانده تا بدن شناخته شود، حتی یک خاک را بشر هنوز نشناخته است، نه این که بشر چیزی نمی داند، خیلی علم کسب کرده است بشر، این همه اختراع و اکتشاف کرده است، ولی حالا حالا خیلی مانده است تا به عمق مطلب برسد، هنوز در پوسته است، شما یک انار را شناخته اید؟ یک سیب، یک پرتقال، یک خاک، یک درخت، یک گیاه، یک گل؟ نه، بشر هیچ چیز از این تخصص ها نمی داند، این بشری که ادعا دارد و می خواهد که در هر چیزی اظهار نظر کند، پیاده،. پیاده است. هنوز هیچ کدام از این تخصص ها را ندارد، حتی در دین خدا، مثلاً چرا می گویند سگ نگه ندارید، سگ نجس است؟ می گوید یعنی چه که سگ نجس است؟ سگ به این خوبی و باوفایی چرا من سگ نگه ندارم؟ کسی که سگ را خلق کرده است می فرماید که رابطه سگ با شما رابطه درستی نیست، نباید داشته باشید، سگ حیوان محترمی است، اگر کسی هم به او ظلم کند به جهنم می رود، فرقی نمی کند شما به یک گربه هم ظلم کنید به جهنم می روید، حیوان محترمی است، شخصیت دارد، اما نباید آن را به خانه بیاورید و به آن دست بزنید، مشروب نباید بخورید، فلان غذا را نباید بخورید، خب ما نمی دانیم که چرا؟ علم، ذره ذره در طول زمان آرام آرام می رسد، اما فعلاً اصلاً آگاهی وجود ندارد، اما به مرور زمان یک چیزهایی می فهمیم. می گوید موسیقی مطرب حرام است، چرا حرام است؟ ما نمی دانیم، اما وقتی می گوید حرام است، دیگر نباید گوش دهید، وقتی شما چیزی از هفت تا تخصص نمی دانید، شما باید این هفت تا تخصص را بشناسید تا بدانید چه چیزی حرام و حلال است، خب شما که این تخصص ها را ندارید چرا اطاعت نمی کنید؟
شما که جاهل هستید چرا اینقدر پافشاری می کنید؟ می گوید چه کسی گفته حرام است؟ چه کسی گفته واجب است؟ می گوید این حرف ها کدام است؟ آن کسی که این مجموعه را خلق کرده می گوید حرام است، این کار را انجام ندهید، وقتی مرجع تقلید می گوید هفت تا تخصص پشت آن است، مرجع، تازه این تخصص ها را ندارد، مرجع فقط اطلاعات قرآن و معصومین را به شما می دهد، باید اطاعت کنید، ولی الان بشر نسبت به خیلی از چیزها برای او سرّ و مخفی است و نمی داند. ملکوت، سرّ است الان ما نمی دانیم که آن جا چه خبر است، اعداد و ارقام، چرا سه شنبه آمیزش نباید باشد؟ چرا جمعه بعد از ظهر خوب است؟ چرا می گوید که جمعه شب خوب است؟ شب جمعه این اجازه را دارید؟ مثلاً می گویند که شب چهار شنبه نباید انعقاد نطفه کرد. می گوید که آقا ما چه می دانیم که اسرار این اعداد چه هست؟ اعداد علم است، علم اعداد، علم ؟، این ها علم هستند و هزاران خاصیت دارند، با علم اعداد خیلی کارها می توان کرد، اگر کسی بلد باشد و محاسبه کند با علم اعداد، مثلاً الان به شما می گوید که مادر شما کجاست، یا مثلاً می گوید که فلان چیزی که گم کردید کجاست، اعداد خیلی علم پیچیده ای است، ریاضیات؛ اسرار اعداد و ارقام چیست؟ ما نمی دانیم، خدا در قرآن می فرماید که من همه چیزها را با عدد خلق کردم، همه چیز ریاضی است: «کُلُ شئً عندهُ بمقدار» همه ریاضی است، «احصی کل شئِ عددا»؛ همه چیز عدد دارد، مثلاً می گوید: حاملین عرش هشت تا هستند، اما ما نمی دانیم رمز این را، چرا حاملین عرش خدا هشت تا هستند؟ چرا درهای بهشت هشت تا هستند؟ چرا درهای جهنم هفت تا هستند؟ چرا مأمورین جهنم نوزده تا هستند؟ همۀ این ها با عدد هستند و ما سر در نمی آوریم.
البته انسان آرام آرم به حکمت و دانش می رسد، آرام آرام زیر نظر متخصص معصوم و ارتباط با خدا با این سرّها ارتباط برقرار می کند، به این سرّ ها می رسد، آن چیزهایی که از بقیه مردم مخفی است، این به آن اسرار راه پیدا می کند، اصلاً یکی از رمزهایی که می گوید شما با معصوم این گونه حرف بزنید این است که شما سر کلاس معصوم به سرّ برسید، در ارتباط با متخصص معصوم چون حافظ اسرار است، اسرار دست اوست، او هم می تواند که یک چیزهایی را باز کند، برای همه هم یک جور نیست، فقط می خواهیم این جلسه واژه ها را بفهمیم، فعلاً نمی خواهیم وارد عمق شویم، اما این ها سرّ هستند. ملکوت سرّ است، جبروت سرّ است، لاهوت سرّ است، با آن همه میلیاردها میلیارد بی نهایت قوانینی که دارد، سرّ هست و دست معصوم است، اسرار اعداد دست معصوم است، علوم دست معصوم است، اسرار اشیاء دست معصوم است، همه چیز این اشیاء عالم دست معصوم است، برای همین یک کور، یک فلج می رود پیش معصوم شفا پیدا می کند، چون همه چیز دست اوست، خب معصوم روی بدن او یک کاری می کند که او شفا پیدا می کند، او قبلاً چشم نداشت الان چشم دارد، چطور شد که الان او چشم دارد؟ یعنی معصوم چه کار می کند؟ او الان فلج بود، همین چند روز پیش بچه ای را گذاشتند در حرم امام هادی، حرم عسگریین علیهم السلام، بچه ای که فلج بود، مادر رفت و آمد دید بچه اش سر پا ایستاده است، تمام شد، الان چه اتفاقی افتاد؟ الان او که فلج بود چطور شد که سرپا شد؟ چه اتفاقی افتاد؟ همه این ها اسرار هستند، حالا بشر یک تلاشی کرده است، هزار سال خودش را کوبیده است تا رسیده به این پوسته، بالاتر از این نرفته است، حالا می بینیم که یواش یواش رفته رسیده به اتم، دانش اتمی، دانش هسته ای، دانش هیدروژنی، بعد نانو تا همین حد هست علم او، یک مقدار در عمق رفته دیده که آن جا خیلی خبرها هست، خیلی کارها آن جا می شود انجام داد، قبلاً نفت بود، بعد علم بشر از نفت رفت در اسرار، رفت پایین تا شد پتروشیمی، صدها محصول از نفت کشید بیرون، الان یک موبایل چیست؟ شما همه اطلاعات کل عالم را در گوشی تان دارید.
میلیون ها صفحه کتاب در گوشی شماست، قبلاً، مثلاً پنجاه سال پیش همچین چیزی نبود، آن دانشمند این سرّ را می داند، ما این سرّ را نمی دانیم، می گوید من الان مس دارم می توانم آن را به طلا تبدیل کنم؟ می گوید: بله. می پرسد چطوری؟ می گوید شما باید اول اسرار آن را بفهمید. می گفت دلم سوخت برای یک بنده خدایی، کفاش بود با چه سختی این سوزن را در این چرم می کرد و در می آورد بعد با این گوشتکوبش به قول ما این چرم را می کوبید، گفتم بروم به او یک کمکی کنم، یک حالی به او بدهم، رفتم جلو یک سلام و علیکی با او کردم و دستی به وسایلش زدم و آن ها را تبدیل به طلا کردم، گفت دست زدم به چکشی که این ها را می کوبید و آن را تبدیل به طلا کردم، گفتم او خوشحال شود، آن را بفروشد و به یک ثروتی برسد، گفت یک نگاهی به من کرد و دستی به آن ها زد و آن ها را تبدیل کرد به حالت اولیه خودش، گفت برو بابا. گفت داشتم دور خانه خدا می گشتم و طواف می کردم یک دفعه چشمم را باز کردم همه را حیوان دیدم و وحشت کردم، جیغ زدم، داد زدم، بعد دیدم یک آدمی آن طرف تر نشسته است، گفت چرا اینقدر مضطرب هستید؟ گفتم آقا دیدم که این ها اینطور هستند، یک آینه دستم داد و گفت خودت را ببین، خودم را دیدم، دیدم که خودم هم حیوان شدم، چشمم باز شده و همه را می بینم اما خودم هم دست کمی از این ها نداشتم، این اسرار چیست؟ پس مراتب عالم اسرار هستند، خود عالم ماده هم بی نهایت سرّ دارد، می گوید: کربن، هیدروژن، اکسیژن، الان این ها را شناختیم، حالا شما جای کربن و هیدروژن و اکسیژن را عوض کنید، الان صابون است، می گوید حالا این را چه کار کنم؟ می گوید حالا این جا را عوض کن بعد می بینیم که سرکه شد، چطور شد که تبدیل به سرکه شد؟
می گوید الان یک ترکیب دیگر به شما می دهم بعد می بینید که شد الکل. شیمی اینطور است دیگر، شیمی دان ها، جادوگرهای الان هستند. کسانی که در علم شیمی کار می کنند، در نانو کار می کنند جادو می کنند. می گوید که من این را تبدیلش می کنم، ما اصلاً این را نمی دانیم که چطور این ها را با هم ترکیب کرد، از آن یک دارو در آورد، می گوید زهر مار را گرفت، به یک نفر می گوییم زهر مار، می گوید آن زهر مار را بده به من می دانم که با آن چه چیزی درست کنم، می گوید مار داری؟ می گوید: بله، می گوید مارها را جمع کن زهر آن را بیاور، من آن ها را مثلاً از تو گرمی یک میلیون می خرم، این هم خوشحال می رود و مارها را می گیرد و می آورد به او می فروشد و مثلاً می گوید چقدر شد، می گوید صد میلیون، بعد مار را می برد در آزمایشگاه با آن یک کاری می کند که آن را گرمی یک میلیارد می فروشد، پس این یک اسراری می داند که این کار را انجام می دهد. یک اسراری می داند، مثلاً شما الان سنگ اورانیوم را بر دارید، به چه درد شما می خورد؟ می گوید آقا الان در خانه ما یک عالم سنگ اورانیوم هست، می بیند که یک سنگی آن جا افتاده است، بعد آن را می برد در آن شرکت و یک بلایی سر آن می آورند، میلیاردها قیمت پیدا می کند، الان مثلاً سنگ عقیق، شما می گویید که طرفِ خانه ما کوه است و یک عالم از این ها آن جا است، اینطور نیست او می رود روی آن کار می کند تا این را در می آورد و تبدیل می کند و یا آن نقره که می نشیند روی رکاب کار می برد، اسرار چیست؟ اسرار این عالم چیست؟
گفتم رفته بودم یمن، الان نه، حدود سی سال پیش، گفتم بروم بازار یک چیزی بخرم، این شهر پر از اسرار است، ؟، یمن خیلی داستان دارد. فروشنده گفت چه چیزی می خواهید؟ گفتم عقیق می خواهم، یک انگشتر عقیق می خواهم، یک گردنبند هم برای خانمم می خواهم، گفت برای چه منظوری می خواهید؟ گفتم برای همین می خواهم دیگر، گفت برای سردرد می خواهید، برای چشم درد می خواهید، برای پوست می خواهید، برای قلب می خواهید؟ برای ... چه خبر است؟ این به شما سرّ می گوید؛ یعنی هر کدام از این سنگ ها یک خاصیتی دارند. طرف به من می گوید که این انگشتر را دستت کن، می گویم دستم کردم، بعد تیغ می زند به دست شما، سوزن می زند، بعد شما می بینید که خون نمی آید، بعد می گوید که نگه دار، بعد می بینید که خون بیرون زد، بعد می گوید که دوباره دستتان کنید، دوباره انگشتر را دستتان می کنید می بینید که خون بند می آید. این چرا این طوری شد؟ می گوید که این خاصیتش این است که وقتی در دست شما باشد و دستتان زخم شد خون نمی آید، این را ما نمی فهمیم، این الان چیست آن جا، آن سنگ؟ خاصیت آن؟ سرّ است، می گوید که اگر این سنگ دستتان باشد این آثار را دارد، همان جا سرّ بود، به من می گفت که بیا برویم قدم بزنیم، گفتم برویم قدم بزنیم، بعد رسیدیم به یک جایی گفت برو داخل، روی زمین، بعد دیدم بدنم داغ شد، تب کردم، داشتم می مردم، گفت حالا بیا عقب، آمدم عقب، دیدم که خنک شدم، گفتم این چه بود دیگر؟ این وادی است دیگر، به آن می گویند: «برهوت»، جهنمی ها را به این جا می آورند، حالا این یعنی چه که جهنمی ها را به این جا می آورند؟ همین زمین خالی است، شما قدم می زنید، می روید داخل تب می کنید، بیرون می روید خنک می شوید، ماجرا چیست؟ یا داستان سنگ ها که چقدر اسرار دارند، عدد، خوراکی ها، گیاهان، اسرار گیاهان فوق العاده زیاد است و خیلی چیزهای دیگر، در همین عالمی که الان ما در آن هستیم، خدا رحمت کند مرحوم نخودکی را، طرف به ایشان گفته بود که آقا فلانی مریض است، یک چیزی به او داد گفت این را بده به او بخورد، گفت او که این جا نیست راهش دور است، یک شهر دیگری است، گفت خب تو بخور او خوب می شود، این یعنی چه که تو بخور او خوب می شود؟ به یک ولیّخدایی در قم گفتند که فلانی مریض است، گفت کجاست؟ گفتم تهران است، گفت رفتی تهران یک قند بردار از طرف من یک حمد بر آن بخوان به او بدهید که بخورد، اگر می خواستم حمد خودم را بخوانم که طرف سرطان می گرفت. گفت از طرف من یک حمد بخوان، خواند و طرف خوب شد، این چه سرّی است؟
می گوید که اهل بیت حافظان سرّ خدا هستند، چقدر سرّ در این عالم است، در عالم پوسته و ظاهر، در همین اشیاء و مواد، شیمی، کیمیا، لیمیا، سیمیا، علم هستند، علم کیمیا می گوید که اشیاء، فلزات و مس و ... را تبدیل به طلا می کند، دست چه کسی است کیمیا؟ چه کسی کیمیا را دارد؟ سیمیا چیست؟ هیمیا چیست؟ لیمیا چیست؟ حالا این ها را در سطح ظاهر می گویم، همین جا، حالا بروید تا ملکوت. می گوید به گناهکار نگاه نکنید قلبتان سیاه می شود، ما نمی دانیم چرا؟ می گوید که این ها همه خرافات است، آخر نفهم، شما از همین اسرار عوالم ظاهر هم چیزی سر در نمی آورید، چرا انکار می کنید؟ معصوم با شما حرف می زند. می گوید نگاه حرام نکنید، به ناموس مردم نگاه ریبه دار نکنید، زن به مرد، مرد به زن، می گوید این حرف ها چیست؟ می گوید می خواهید حرف بزنید اینطور حرف بزنید، اینطوری لباس بپوشید، مرد باید حجاب داشته باشد، زن باید حجاب داشته باشد، هیچ چیزی نمی فهمند و می گویند که این حرفها کدام است، این یعنی چه که قواعد وضوی زن با مرد فرق می کند، ایستادن مرد با زن فرق می کند، سجده زن با مرد فرق می کند، می گوید این ها همه خرافات است.
جاهل، شما چه می فهمید از این اسرار؟ این که می گوید طلا برای مرد حرام است، چیست؟ فلان کار را اگر مرد انجام دهد حرام است؛ یعنی چه؟ این خرافات چیست؟ آن کسی که خالق است با شما حرف می زند و معصوم متخصص که «علم الله» دست اوست، می گوید که این کار را انجام ندهید. می گوید عقیق دستتان کنید، فیروزه دستتان کنید، مستحب است، خوب است، ما چه می دانیم؟ می گوید عقیق دستتان کنید، عقیق بین سنگ ها اولین سنگی بود که به ولایت ما اهل بیت علیه السلام ایمان آورد، اعلام کرد، سنگ ها حرف می زنند، سنگ ها شعور دارند، قرآن هم دارد می گوید: «وَ اِنِّ مِنها لمَا یهبطُ مِن خَشیة الله»؛ سنگ ها از خشیت خدا می شکنند، اینقدر که معرفت دارند. اگر شما نمی شکنید داستان این است که شما از سنگ بدتر هستید. قرآن هم می فرماید: «أَو أَشَدُّ قَسوَةً»؛ قلب های شما از سنگ سخت تر است، ولی سنگ ها شعور دارند، رابطه سنگ ها با اهل بیت علیه السلام یک جور نیست، حیوان ها یک جور نیستند، شعور ها و حس های آن ها با هم فرق می کند، گیاهان همین طور، این ها همه اسرار این عالم است، می گوید فلان سبزی را بخورید، فلان نوشیدنی را بخورید، مثلاً می گوید که این سبزی، سبزی مورد علاقه حضرت زهرا سلام الله علیها بوده است، چرا حضرت زهرا این سبزی را بین سبزی ها از همه بیشتر ترجیح می دادند؟ چرا پیغمبر صلی الله و علیه و آله می فرمودند که بهترین جای کله پاچه دست های گوسفند است، حکیم باید این ها را به شما بگوید، کسی که حامل آن سرّ است باید به شما بگوید که چرا در گوسفند از بین قسمت های مختلف بدنش مثلاً پاچه خوب است، ما هم به دست ها و هم به پاهای گوسفند می گوییم پاچه، ولی چرا می گوید دست ها؟ حتی نسبت به پا؟
با دین خدا بچهبازی نکنیم، حرمت نگه داریم. می گوید تربت کربلا، می گوید این حرف ها دیگر چیست تربت کربلا؟ ادب داشته باشید، شما هیچ چیز نمی دانید، شما جاهل هستید، درست حرف بزنید، شما چه می دانید؟ چه دانشی دارید؟ ما هیچ چیز نمی دانیم. سرّ، ما یک چیز کوچک می دانیم سطحی، مثلاً می گوید سقف خانه تان را زینت ندهید، ما چه می دانیم؟ می گوید این رنگ را استفاده نکنید، کراهت دارد، این رنگ را استفاده کنید، رنگ زرد انسان را شاد می کند. «لَوْنُها تَسُرُّ النَّاظِرِينَ» می گوید که بین رنگ زرد و شادی من چه ارتباطی وجود دارد؟ یک احمقی می گوید که زرد علامت تنفر است اگر شما گل زرد به کسی بدهید علامت این است که از او متنفر هستید، این چه مزخرفاتی است؟ یک عالم خرافات را از دشمنان قبول می کنند. چون این را غربی ها گفتند، این خرافات است، یا می گوید الان ولنتاین است، این از کجا آمده است؟ وحی شد به شما، شرح نزول این چیست؟ الان باید خرس بخرید، یا بابانوئل، کاج بگیرید، یک مشت مزخرفات و خرافات را قبول می کنند بعد اسراری را که وحی و صاحب سرّ می گوید را قبول نمی کنند، می گوید که این ها خرافات است.
متخصص مغز و اعصاب، گاو می پرستد، ستاره می پرستد. می گوید که این خداست. شما بت ها را نگاه کنید، بعد که می گوییم کسی که سازنده این مغز بوده، شعوری که این مغز را ساخته، کیست؟ زیر بار نمی رود، شما خودتان متخصص این رشته هستید، بالاخره این مغز را چه کسی درست کرده است؟ طراحی ساخت این مغز و مدیریتش با کیست؟ پردازش مغز یک علم است، متخصص این علم است، بعد گاو می پرستد، ببینید که کار بشر به کجا می رسد! اگر بشر را رهایش کنید اینقدر احمق می شود؛ پس الان یک مقدار روی واژه ها کار کنیم. «حَفَظَةِ سرّ الله» یعنی چه؟ پس یک سؤال، اگر آن ها حافظان اسرار خدا هستند، این حفظ سرّ، می گوییم که این بچه را مادر حفظ کرده است، پس این بچه دست چه کسی بوده که او را حفظ کرده است؟ دست مادر بوده است، پس شما وقتی می گویید که حافظ سرّ است؛ یعنی قبل از این که بگوییم حافظ سرّ است، حرف دیگری را با شما می زند، به کلمه دقت کنید، به شما می گوید که این حافظ این است، مثلاً می گوید طلاها دست اوست، الماس ها دست اوست، در این سی سال الماس ها را او حفظ کرده است؛ یعنی چه؟ یعنی داشته که حفظ کرده است، پس وقتی می گوید: حافظ سرّ خداست؛ یعنی قبل از این که حافظ سرّ خدا باشد، عالم به سرّ خداست، «سر الله» نکره است؛ یعنی همۀ سرّ، همۀ پنهانی ها، پس شما با یک معصومی رو به رو هستید که: «لا یَخفی عَلیه شئٌ فی الارضِ و لا فی السَماء» هیچ چیزی از او مخفی نیست.
یک کسی برای من تعریف می کرد که در یکی از کشورهای اروپایی است، می گفت که بچه من دچار مشکلی شد من یک دفعه شب مستأصل شدم، دیدم که هیچ کاری نمی توانم بکنم، همان جا توسل کردم به امام رضا علیه السلام، همان جا، مشهد نیامده بود، در اروپا توسل کرده بود، بعد بچه من بلند شد، حالش خوب شد. طرف مسیحی است، آمده است این جا، آمده است کارِ اظهار نظر مهندسی کند بعد می پرسد که آقا این جا چه خبر است، مردم این جا چه کار می کنند؟ می گویند که این جا مردم را شفا می دهند، ادب دارد، مسیحی هست اما ایمان دارد، دقت کنید که معرفت با انسان چه کار می کند، می آید مثل بقیه خودش را به این ضریح می بندد، به این پنجره فولاد، مریض نیست، اما بچه او در کشور خودش فلج است، این خودش را می بندد، ببینید چقدر معرفت دارد، مریض را نیاورده است، چند ساعت بعد خانمش زنگ می زند و می گوید که بچه خوب شد، می پرسد که چه شد؟ می گوید نمی دانم یک آقایی با نام رضا، یک دستی به سر من کشید و من بلند شدم، حالم خوب است، یک بچه فلج، تازه وقتی دل ما می شکند، این فقط در حد یک کمال گیاهی است، حضرت یک کار گیاهی انجام می دهد؛ یعنی روی بدن و بخش گیاهی شما یک تصرفی می کند و فلجی خوب می شود، خیلی بیشتر از این ها از حضرت کار بر می آید، خیلی کارهای بیشتر از این از ایشان بر می آید.
ایشان همه چیز را می دانند، ببینید که معصوم چقدر قشنگ حرف می زنند، نمی گوید که عالم به سرّ است، می گوید حافظ سرّ است؛ یعنی اول عالم است؛ پس وقتی یک حدیث از معصوم به شما می رسد مواظب باشید که چه کسی با شما حرف می زند، وقتی یک نفر برای شما حدیث می خواند یا یک کتاب حدیث به شما می دهد، قال صادق، قال الباقر علیه السلام؛ یعنی یک کسی که عالم به همه اسرار است، خواندن کتاب حدیث، فهم حدیث با هزاران علم دیگر قابل مقایسه نیست، نشستن سر درس معصوم، نشستن سر درس امام هادی علیه السلام، ما نشسته ایم سر درس امام هادی که حامل همۀ اسرار است، حالا او که حامل همه اسرار است با ما از اسرار حرف می زند، فرق این که یک کسی شاگرد امام کاظم علیه السلام باشد، امام هادی باشد، امام رضا باشد، تا این که شاگرد فلان دانشگاه در کجا باشد خیلی فرق می کند، شما اگر شاگرد فلان دکتر و فلان پروفسور و فلان مهندس باشید شاگرد کسی هستید که هیچ چیز از علم، جز یک پوسته نمی داند، یک قطره از اقیانوس علم خدا را تازه او دارد مزه می کند، اما اگر یک کسی بنشیند سر درس امام کاظم علیه السلام، امام رضا، امام جواد، امیر المؤمنین علیه السلام، او به شما سرّ یاد می دهد، شاگرد امیرالمؤمنین راه پیدا می کند به اسرار، ولو 1400 سال پیش و 1400 سال بعد بقیه کار علمی می کنند اما به پوسته هم نمی رسند، خیلی فرق می کند که انسان درس چه کسی را بخواند. یکی می گوید که من می روم عربی یاد می گیرم، قرآن بخوانم، علم خدا را، بروم عربی یاد بگیرم، دعای معصوم و زیارت نامه بخوانم، همین زیارت نامه ای که ما داریم می خوانیم پر از اسرار است، پر از معرفت است. بروم حدیث صاحبان اسرار خدا را بخوانم.
یک کسی هم می گوید که عربی دوست ندارم بخوانم، بدم می آید، به صدها و هزاران نفر من گفته ام که بروید عربی بخوانید، در گوش این ها نمی رود که عربی یاد بگیرند که علم یاد بگیریند، سرّ یاد بگیرید که از علم بالاتر است، معرفت و حکمت است، سرّ است، می گوید دوست ندارم عربی یاد بگیرم، اصلاً علاقه ای در او ایجاد نمی شود، حالا بگویید: انگلیسی، فرانسه، ایتالیایی، می گوید بروم یاد بگیرم، حالا از این زبان می خواهید به کجا برسید؟ چقدر وقت گذاشتید که انگلیسی یاد بگیرید؟ پول می دهد، وقت می گذارد، می گوید که بچه های من همه باید انگلیسی یاد بگیرند، همه باید کلاس زبان بروند، ولو سر همین کلاس زبان همه چیزشان هم از دست می دهند، هم دنیا و هم آخرتشان سر این کلاس نابود می شود، بعد وقتی می گویید که بروید عربی یاد بگیرید که یک ذره علم بفهمید، معرفت بفهمید، حکمت بفهمید، به اسرار راه پیدا کنید، زبان اسرار است. می فرماید: من قرآن را برای این عربی نازل کردم که شما عقلتان فعال شود. «لَعلِّکُم تَعقِلون»، که بتوانید تعقل کنید، والا در حد تفکر می مانید و به تعقل نمی رسید، تعقل با تفکر خیلی فرق دارد، عمق تعقل خیلی بیشتر است، افق پروازی تعقل با تفکر خیلی فرق می کند، تازه تفکر هم خیلی عمیق است. می فرماید شما تفکر کنید باید عربی بلد باشید، تعقل هم کنید باید عربی بلد باشید، حالا از این بالاتر هم ما داریم، این ها بُردهای متوسط است، ما از این بالاتر هم داریم، اما زبان می خواهد، باید زبانش را بلد باشید تا بتوانید بال در بیاورید.
می گوید من اصلاً دوست ندارم، من اصلاً از عربی خوشم نمی آید، دوست دارم انگلیسی، ایتالیایی، فرانسه یاد بگیرم، پُز هم می دهند، می گوید ببینید آقا بچه من چقدر زبان بلد است، بچه های ما باید از بچگی بروند این ها را یاد بگیرند، کلاس بروند، بچه کوچک خوب است که زبان یاد بگیرد، از نوزادی به فکر این هستند که این بچه زبان یاد بگیرد، پدر و مادرهای جنایتکار، پدر و مادرهای نادان، هم با خودشان، هم با فرزندانشان، حالا این بچه را که فرستادید رفت این ها را یاد گرفت و شروع کرد یک فرهنگی را که فرهنگ سرّ نیست، فرهنگ صورت است، فرهنگ ماده است، فرهنگ کمالات جمادی، گیاهی، حیوانی است، تمام بال های این بچه را می سوزانید، وقتی که به او انگلیسی یاد دادید، این بچه دیگر با یادگرفتن انگلیسی بال در نمی آورد، الان خیلی هنر کردید که به بچه تان انگلیسی یاد دادید؟ ایتالیایی و فرانسه یاد دادید؟ این یک ابزار است برای کسانی که عرضه دارند بد نیست، خوب است، اگر تعادل او را به هم نزند بد نیست، خیلی هم خوب است، ولی چه کسی؟ ما آدم سراغ داشتیم که پرواز می کرد از وقتی که رفت انگلیسی یاد گرفت تمام بال های او سوخته است، چون این زبان، او را نگه داشت در طبیعت و او اصلاً دیگر نمی تواند پرواز کند، قبلاً یک نماز می توانست بخواند، اما از وقتی زبان انگلیسی و فرانسه یاد گرفته است اصلاً یک خواب خوب هم نمی بیند، نه این که آن ها لزوماً بد باشد، لزوماً بد نیست، ولی چه کسی یاد بگیرد که مزاحم او نشود و جلو رشد او را نگیرد؟
آن وقتی که گذاشتید که او برود این ها را یاد بگیرد اگر عربی یاد گرفته بودید به یک ثروت هایی می رسیدید، به یک اسراری می رسیدید، چون پای درس کسی می نشینید که «حَفَظِه سرّ» است، او با این زبان با شما حرف می زند، حالا درست است که ما فارسی آن را ترجمه می کنیم، اساتید برای ما زحمت می کشند این ها را به فارسی می گویند و زحمت می کشند تا این ها را تبدیل کنند و به ما بفهمانند، ولی این کجا و آن زبان اصلی کجا؟ معصوم با شما با این زبان حرف می زند و می گوید که تو بیا زبان من را یاد بگیر من می خواهم به تو سرّ یاد بدهم، من فقط علم نمی خواهم به شما یاد بدهم، من می خواهم قدرت تفکر، تعقل، معرفت و اسرار به شما بگویم، قیمت شما به این است که سرّ یاد بگیرید، شما به میزانی که به اسرار راه پیدا می کنید، توانمند می شوید و آدم می شوید و بال در می آورید، شما می خواهید برسید به آن مقام، پس باید زبان آن مقام را بلد باشید. الان این همه شهید داریم که رسیدند به مقام عالی قرب خداوند، زبان عربی بلد بودند؟ نه، ولی آن شهیدی که عربی بلد بوده و قرآن می خوانده و زیارت می خوانده و فهمیده با آن شهیدی که این ها را نمی فهمیده، تفاوتشان مثل شهید و مرده است، خیلی فرق می کند، این دو شهید هم با هم فرق می کنند، آن شهیدی که این ها را می فهمیده و بعد شهید شده با آن شهیدی که این ها را نمی فهمیده و شهید شده خیلی با هم فاصله دارند، هر دوی آن ها هم شهید هستند، خیلی فرق می کنند، او که قرآن می فهمیده و رفته با او که قرآن نمی فهمیده و رفته هر دوی آن ها هم شهید شدند، ولی خیلی فرق دارند. والحمدلله رب العالمین.