شرح زیارت جامعه کبیره
جلسة صد و پنجاه و چهار (154) به تاریخ: 24/09/1401
استاد گرانقدر:
حجةالاسلاموالمسلمین محمد شجاعی
تعداد جلسات: ادامه دارد
اعوذ بالله من الشیطان الرجیم/ بسم الله الرحمن الرحیم/ الحمدلله رب العالمین و صلی الله علی محمد و آله الطاهرین. اللهم صل علی محمد و آل محمد و عجل فرجهم و لعنه الله علی اعدائهم اجمعین من الآن الی قیام یوم الدین.
سلام و صلوات و درود و رحمت و خیرات و مغفرت و برکات الهی بر همه شما عزیزان.
فقره ی قبلی مان تمام شد به مساکن برکات الله، الان می خواهیم از امشب ان شالله فقره جدید را در معرفت اهل بیت علیهم السلام که معرفت خانواده خودمان است، و در واقع معرفت اصل و نسب خودمان است، شروع بکنیم، این فقره بی نهایت مهم است و هر کسی باید تلاش بکند از این فقره که داریم می خوانیم، سنخیت، شباهت، و قرب به خانواده اش خودش پیدا بکنیم.
«و معادن حکمت الله»، اهل بیت علیهم السلام معادن حکمت الهی هستند، حکمت خدا، راجع به این صحبت کنیم. حکمت یعنی چه؟ حکمت از ریشه حکم است، این کلمه یعنی چه؟ ما از آن زیاد استفاده می کنیم چه در فارسی، چه در عربی زبان دینی مان ازش زیاد استفاده می کنیم، خوب است که با این واژه آشنا بشویم، واژه ها به ما درس های خیلی زیادی می دهند اگر انسان وقت بذارد روی اشتقاق، اشتقاق را خوب یاد بگیرد خیلی به خود کمک می کند. حکم، متخصصین لغت بزرگان لغت، مثل صاحب مقاییس، گفتن یعنی منع و در منع از ظلم هم بهتر و بیشتر بکار برده می شود، آن چیزی که مانع، مانع میشود و مانع ظلم می شود.
مرحوم مصطفوی در التحقیق، علامه مصطفوی، می فرماید که حکم چیزی است که ما بر موضوعی حمل می کنیم و امر و نهی در آن با آن تحقق پیدا می کند، مثلا می گوییم گل زیباست، حکم کردیم در موردش دیگر، چه حکمی به آن؟ زیبایی را. فلان شخص قاتل است. قاضی چکار می کند؟ حکم می کند درست است؟! باید قصاص شود این دارد قاضی را چکار می کند؟ حکم می کند یعنی قاطعیت در آن است، در آن تردید ندارد، گل زیباست حکم کردیم. فلان چیز سفید است، راجع به آن گزارش دادیم. آن چه که امر و نهی در آن است، این کامل تر از تعریف اول است. چون در تعریف اول فقط منع را داریم، در تعریف دوم امر را هم داریم. مثلا باید این کار را بکنیم. مثلا همه باید کمربند ببندند، کمربند ایمنی حکم است دیگر درست است! قاطعیت در آن است، در آن قطعیت وجود دارد، همه باید ماسک بزنند، در مجامع عمومی هیچ کس سیگار نکشد. پس داریم با چه بیان می کنیم با یک حکم داریم بیان می کنیم، یک قطعیت یک اِحکام و استحکام داریم، در استحکام هم می گوییم فلان چیز را محکم کردم، محکم ببندش، محکم بلندش یعنی چه؟ یک نوع بستن است دیگر، یک موقع می گویی مثلا شل ببندش زیاد سفت نبند، یکبار می گویی چه جوری ببند، محکم ببند، باز کلمه محکم در آن است، یعنی چه؟یعنی خیلی قاطع خیلی سفت این را ببندش در آن قطعیت است ،این کار را محکم کن. به ریشه توجه بفرمایید. یکی از کلماتی که در این باره بکار برده می شود، حکمت است، حکمت یعنی چه؟ حکمت یعنی آن چیزی را که به، می گویند حکیم است فلان کس باز به دلایل مختلف کاربرهای مختلف در علوم به کار برده می شود، می گوییم فلانی حکیم است، حکیم باشی شنیده بودید قدیم؟ حکیم باشی به چه کسی می گفتند؟ در طب. درمان می کرد، حکم می کرد، این کار را کن این پرهیزات را انجام بده این کار را نکن نباید آن را بخوری نباید آن کار را بکنی منع می کرد. دیگر ما را درست است حکیم باشی ! یا این کارها را باید بله انجام بدهید. باز در آن حکم است، یعنی دانشی دارد که آن دانش ما را از مریض شدن، منع می کند باز در آن منع است، نهی می کند نجات می دهد ما را یا خوب می کند ما را، درمان می کند ما را. حکمت، حکمت یعنی چه؟
حکمت یعنی معارف یقینی که در آن استدلال و برهان وجود دارد. معارف یقینی که در آن استدلال و برهان وجود دارد. حکمت را به معنای کلی برای چه می گفتند حکمت؟ چون انسان را از نفهمی و جهالت باز می دارد. می گویند فلانی کار حکیمانه ای کرد یا عمومی تر بگوییم یک ذره خودمانی تر، عاقلانه کرد. عقل هم اصلا همین به آن می گویند عقل. عقال آن چیزی است که پای حیوان را می بندند فرار نکند یا ترمز را به آن می گویند. عقل ترمز انسان است که به جهنم نرود به خطا نرود. به گناه نرود به ظلم نرود به اشتباه نرود. به فنا نرود. عقل برای همین انسان را نگه می دارد. عاقل است شخص عاقل است، یک وقت یک کار احمقانه می کند به خطر می اندازد می گویند این عقل چه است! عقل ندارد. جاهل است. حکمت یعنی آن چیزی که ما را نگه می دارد از جهالت، از خطر، از فانی شدن، از جهنم رفتن ما را نجات می دهد. حکمت گاهی وقت ها ما می گوییم طرف جاهل است؛ یعنی اطلاعات ندارد. پس ما یک سری جهل داریم که مربوط به علم است می گوییم، فلان چیز را نمی داند جاهل است، یک موقع است می گوییم نه کار جاهلانه ای کرد پس این مربوط به کدام بخش است! مربوط به دانش نیست. مربوط به کدام بخش است؟ عمل ماست، کارش جاهلانه است، توجه کردید کار عاقلانه نیست کار جاهلانه است.حکمت هم چون ما را از جهالت نجات می دهد، از خطا نجات می دهد مثل علم همین گونه است تقسیم بندی دارد. می گوییم: حکمت نظری و حکمت چی؟عملی. حکمت نظری درواقع دانش هایی هستند که در فکر، انسان را از خطر نجات می دهند. در واقع حکمت یعنی فهم هستی، توجه کنید فهم حقایق اشیا آن جوری که هستند این را به آن چه می گویند؟ حکمت. حکمت یعنی آن باطن کار حقیقت کار را اگر یک کسی درک کند، می گویند این حکیم است در بخش نظری. مثلا کسی الله را بشناسد هستی شناسی یک بخش اش چیست؟ الله است دیگر. ما الان خیلی از آدم ها حتی خود مسلمان ها حکیم نیستند در شناخت الله. یعنی خدایی که می شناسند خدای حقیقی نیست. امام صادق می فرماید: «خیلی از کسانی که می گویند ما خدا را می شناسیم خدایی که می شناسند مخلوق خودشان است و به خودشان هم بر می گردد.» «مخلوق لکم مردود الیکم». اصلا خدای حقیقی نیست، این که کسی فکر می کند خدا یعنی موجودی که آن طرف آسمان هاست، اینجا زمین است، کره زمین است بعد ما ماه را داریم، منظومه شمسی را داریم، کهکشان راه شیری داریم بعد صدها میلیون کهکشان داریم،ا ین ها آسمانند. بعد آسمان اول آسمان دوم آسمان سوم،آسمان هفتم آن طرف یک کسی اسمش خدا است آنجاست. این یک خدای توهمی است. یک خدای خرافی است. خدا یعنی هستی جاری در همه اشیا، در همه جا جاری است، یعنی آن هستی جاری در کل اشیا را می گویند خدا. شعور قدرت و هستی جاری در کل شی که در همه جا هست و هیچ جا خالی از آن نیست. این را چه بهش می گویند: خدا.
این که خدا یک کسی است آن بالا دارد ما را نگاه می کند ما هم در زمینیم،در کهمشانیم نه.خدا همه جا حتی تمام وجود خود تو را پر کرده.
امشب در دعای کمیل چه می خوانیم؟ «و باسمائک التی ملأت ارکان کل شی» اسم الله صفات الهی کل اشیا را پر کرده. الله یعنی هستی بی نهایت و مطلق می شود الله. اگر کسی الله را اینجوری نشناخته حکیم نیست.خدا را اشتباه شناخته.
یک کسی آمد خدمت امام صادق علیه السلام عرض کرد:الله اکبر حضرت فرمود یعنی چه؟ یعنی خدا بزرگتر از همه چیز است حضرت فرمود:«غیر از خدا اصلا چیزی وجود ندارد که خدا از آن بزرگتر باشد.»غیر از خدا چیزی نیست که خدا را با آن مقایسه کنیم،ما اگر می گوییم خدا آن طرف آسمان هاست،بقیه هم مخلوقات هستند و چیزهای دیگر پس خدا را چکار کردیم؟چکار کردیم، محدودش کردیم. یعنی خدا این طرف راه ندارد، خدا نیست این طرف. خدا یعنی هستی بی نهایت. اصلا کلمه الله یعنی همین، هستی بی نهایت. هستی بی نهایتی که همه کمالات برای آن است. هر موجودی هم هر چیزی دارد باز هم مال اوست. الان اینجا گل به این قشنگی که می بینید زیباییش مال کیست؟ یا یک موقع می گوید من این را درست کردم قشنگ درست کردم،این الان زیباییش مال خودش است ولی من به او دادم. من این زیبایی را الان زیبا طراحی اش کردم این را زیبایش کردم این را قشنگش کردم. من یک چیزی هستم لیوان هم یک چیز دیگر است اینجوری نیست. بلکه هستی است که زیبا جلوه می کند. خوب توجه کنید چه چیزی دارم می گویم. این یک داستان دیگر است. پس هستی شناسی آن که شما آن متن واقع را بشناسید که دیگر این ها را در اردو ها توضیح دادیم. اردوی اول دوم تا نهم که الان کار کردیم در نه تا اردو عزیزانی که می خواهد دقیق و تخصصی و خوب برود جلو باید این نه تا اردو را کار کنند دوره نسیم حیات اردوهای فکر و ذکر یک و دو و اردوهای ذکر یک، دو ،سه ،چهار. این ها را کار کنند. هستی چیست؟ خدا کیست؟ پیغمبر کیست! پیغمبر ها چه کسانی هستند!؟ عرش چیست؟ فرشته یعنی چه؟ بهشت چیست؟جهنم چیست؟ امامت چیست از کجا آمده؟ زمین کجاست؟ چیست؟ آسمان چیست؟ هفت آسمان چیست؟ هر چیزی که چیستی را بخواهیم بشناسیم می گوییم حکمت چه چیزی؟ اگر بشناسیم به معنای واقعی می گوییم حکمت چیست؟ نظری است، حکمت نظری است، یعنی در نظر باید شما بشناسید. دست من و شما نیست آن واقعیت متن خارج است، حقیقت خارج متن خارج را اگر کسی بشناسد، آن جوری که هست می گویند: شخص حکیم شده. چون وقتی اشیا را،این بزرگ ترین آرزوی انسان است،پیغمبر هم یکی از دعاهایش این است اگر ما هم بتوانیم بگوییم خیلی عالی است و همه باید بگویند این است:«اللهم ارنی الاشیاء کما هی» خدا اشیا را آن طور که هستند را به من بشناسان. من یک خرافه نشناسم بعدا بفهمم اصلا همه آن چیزهایی که من میشناختم هیچ کدامشان درست نبود نه خدایی که من میشناختم این بوده،پنجاه سال شصت سال صد سال با یک خدای دروغین زندگی کردم با یک خدای قلابی اصلا الله نبوده این.اصلا این الله نبوده،الله کس دیگر است.خودم همینطور. الان غالب انسان ها در شناخت خودشان حکیم نیستند. چون غالب انسان ها خودشان را یا زن می دانند یا مرد می دانند وجه غالب بر شخصیت این زن،زنانگی اش ، یا مردانگی اش است یا بخش گیاهی اش است،بدن و شکم و خوراک و بچه داری و اینجور چیزها. یا بخش علمیش است فکر می کند دکتر می خواهد بشود مهندس می خواهد بشود ،وقتی می گوییم تو آدمی غیر از این هستیم نمی تواند بفهمد. این حکیم نیست، انسان تا به خودشناسی نرسیده و خود حکیم و جاودانه اش را از جنس اهل بیت است و روح خداست نشناسد حکیم نمی تواند بشود. حکمت ندارد. هنوز جهالت دارد. هنوز این آدم جاهل است. خدا می گوید آقا من دارم به تو می گویم جنس تو از این ها نیست. «نفخت فیه من الروحی» از روح خودم دیدم در تو، من یک چیزی در تو گذاشتم اگر بشناسی اش،من را هم می شناسی و اگر نشناسی، نه من را میشناسی و نه هیچ چیز دیگر را. پس آدم هایی که نه الله را می شناسند نه اشیا را، می شناسد در واقع چه را نمی شناسند؟ خودشان را. این آدم را شما نمی توانی بگویی حکیم است. این آدم حکیم نیست. حکیم یعنی اشیا را آن جوری که هستند بشناسید. مثال بزنم. این در همین بخش نظری. همین هایی که گفتم، فرشته را بدانید اصلا فرشته یعنی چه!اگر ندانید چه طوری با این شخص با این جبرییل با این مکاییل رفیق شوید. با عزرائیل علیه السلام، با فرشته ها علیهماالسلام، وقتی خانواده آسمانی، اصلا ندانی بچه فاطمه زهرا سلام الله هستی پس تو اصلا نمی دانی که هستی، تو تا وقتی فاطمه زهرا را به عنوان مادرت نشناسی و مقام عرشی مادرت را نشناسی و همین اهل بیت را نشناسی اصلا تو چه شناختی داری تو اصلا، از آدمیت ما چه می دانیم! این که علی علیه السلام می فرماید: «لا تجهل نفسک فان الجاهل معرفة نفسه جاهل به کل شی» نسبت به خودت جاهل نباش چون وقتی نمی فهمی خودت را،معرفت، گفتی معرفت با علم فرق دارد. وقتی به معرفت خودت نرسیدی، به خودشناسی به معنای حقیقی و شهودی نرسیدی، تو نسبت به همه چیز جاهلی. اطلاعاتت علمت،دانشت، دکتر مهندس بودنت، بیخود است.« من عرف نفس فقد عرف ربه» پس ما الان رب خودمان را نمی شناسیم، ما رب نمی شناسیم الان نفس خودمان را نشناختیم. این آدم در کوری زندگی می کند،این آدم در کوری عصا زنان همین جوری، زندگی می کند، زندگی نمی کند حیات ندارد، تو تا ندانی چه کسی هستی اصلا معنای انسانیت و حیات را نمی شناسی. تو وقتی می فهمی انسانی تازه می فهمی حیات یعنی چه!ببینید قرآن می فرماید: «استجیبوا لله و اللرسول اذا دعاکم لما یحییکم» اجابت کنید خدا و رسول را هنگامی که شما را دعوت می کنند به چیزی که آن چیز به شما حیات می دهد. یعنی شما به آن اندازه ای که مطیعی زنده ای و به اندازه ای که معصیت داری مرگ داری و مرده ای. اصلا حیات انسانی نداری،ک افرها مگر الان زنده نیستند؛زنده هستند اما حیات چه ندارند؟ حیات انسانی ندارند. تو می گویی زنده است،این هم زنده است،آدمی که نمی فهمد،اینجور می کند بابا ببینید این ها نماز نمی خوانند حجاب هم ندارند،عشق و حال دارند می کنند، او که نماز ندارد،حجاب ندارد،زنده است ولی زندگیش گیاهی یا حیوانی است نهایتاً. او که نماز دارد حجاب دارد روزه دارد حج دارد، زیارت دارد، عشق دارد، انسانیت دارد، او حیاتش یک چیز دیگر است، او اصلا یک نوع حیات دیگر دارد که تو نداری، نمی فهمی این را. درکی از این نوع حیات ندارد. او می گوید خوش به حال فلان کس آنجا زندگی می کند، ما هم برویم خارج از کشور. پیامبر فرمود: «کسی که علاقه دارد، خارج از مملکت دین، اسلامی زندگی کند یک مشرک است، اصلا مسلمان نیست انسان نیست.» کسی که علاقه دارد برود در فضای آلوده زندگی کند. چون این نمی داند آدم است آن آلودگی را نمی داند می گوید خوش به حال آن ها،آن ها آزادند هر غلطی دلشان بخواهد می کنند،ببین چقدر آزادند چقدر راحت اند ما آزادی می خواهیم این زن زندگی آزادی،بخش زن زندگی آزادی یعنی خانم یک حیوان است، می گویی آزادی یعنی چه می گویند یعنی بی حجابی، روابط آزاد زن و مرد، راست دارد می گوید ولی کدام من اش را دارد می گوید؟ کدام آزادی را دارد می گوید؟ آزادی حیوانی را دارد می گوید، این اصلا نمی داند آدم یعنی چه! آزادی انسانی یعنی چه. این خودش را دارد در هزار تا آلودگی زندانی می کند و نمی فهمد دارد دست و پای خودش را هی قفل می زند به خودش. این دارد بال های خودش،را می سوزاند،این حیات انسانی نمی تواند داشته باشد اصلا راه پیدا نمی کند به آن سمت. دارد خودش را آتش می زند یک سره، این نمی فهمد معنای زندگی و حیات یعنی چه، اصلا درکی از حیات انسانی ندارد، این زن را یک، این من خودش را یک زن می بیند یا یک مرد، پس این اصلا حکمت ندارد.
در بخش عملی: در بخش عملی یکی می گوید: وای من چقدر بدبختم، این شوهرم را چه کسی می خواهد تحمل کند،نق نق ها و غرغرهای این را، این زن روی اعصاب من است، این بچه ها دارند من را خل می کنند،دیوانه می کنند، این حکمت عملی ندارد این آدم، فهم عملی ، در عملش درست نمی فهمد این را. یک کسی می گوید بچه ها سر و صدا می کنند،شلوغ می کنند،من کیف می کنم با هم شوخی می کنند همدیگر را کتک می زنند،روی مخ من هستن،باعث می شوند که من، دارد گریه میکند بچه ام.ببینید الان مادری که صدای گریه بچه ندارد افسرده است،مثل اینکه مادر بچه ندارد اصلا هیچ چیز،کلی ناراحتی دارد،یکی هم دارد از دستش داده می گوید دلم برای گریه ها و سر صدای بچه در خانه تنگ شده،ولی حالا که دارد می بینی نفهمی دارد،دیدید این آدم ها را، تا هفت سال زحمت کشیده ده سال بچه دار شده حالا که بچه دار شده می گوید،جزّ جگر بگیری، زیر تریلی هجده چرخ بروی،آی دیوانه ام کردی،آی خلم کرده ای،نمی دانم این مادر نمی فهمد این پدر نمی فهمد،اعصابم خورد است،دیوانه ام کرده این بچه،بابا این بچه وقتی اعصاب تو را خورد می کند یعنی زنده است یعنی حیات دارد بچه ها را می برند دکتر الان دکتر،دکتر به این ها مواد مخدر تزریق می کند می گوید الان آرام شده. می گویند ریتالین بدهید بچه بیش فعال است، بابا بچه بیش فعال است یعنی یک بچه پر از استعداد نبوغ حیات این بچه را باید بگذاری روی سرت، پیامبر گفت:«اگر بچه شیطان نیست،شیطنت را به او یاد بدهید» بچه ای که آرام است مریض است ما نمی فهمیم چون حکمت عملی نداریم،ما حکمت عملی نداریم می گوییم روی مخ من است این بچه،ببینید مادر چقدر انگ می زند به بچه هایش،این بچه روانی است، دیوانه ام کرده دیوانه است این اصلا آرام ندارد،ببریم دکتر،می برند دکتر،دکترا هم که می دانید اصلا چه جوری هستند دیگر. این بچه بیش فعال است،چکار کنیم بیا مخدر برایش بنویسم ببرش تزریق شود،یک مدت آرام شود.باریکلا،این بچه کلی استعداد در این بچه است،تو مادر تو پدر باید بفهمی بچه ات استعدادش کجاست، آزادی به بچه بده بگذار از دیوار صاف برود بالا، بگذار شیطنت کند بگذار عضلاتش قوی شود بگذار بشکند، بگذار بریزد، بگذار بپاشد، ما آمدیم بچه ها را زندانی آپارتمان و خانه هایمان کردیم، حیات ما طبیعی نیست انشالله آقا امام زمان بیاید نجاتمان دهد. ما زندگی نداریم الان،این بچه باید کوه داشته باشد بیابان داشته باشد خاک داشته باشد. پیامبر فرمود:«التراب ربیع الاطفار» خاک بازی بهار بچه است، بچه باید گل بازی کند خاک بازی کند،ما الان آمدیم با خمیرهای رنگی سرطان زا. این بچه دائما با این خمیر رنگی هی سر و کار دارد،می رود در پوستش مواد رنگی مثل همین اسمارتیزها و از این چیزها که می خوریم می دهیم بچه ها، می خورند، کیک ها را چیزهای پر از مواد رنگی می دهیم بچه ها می خورند، شکلات هایی که مواد رنگی افزودنی دارد،می رود در کبد این بچه، الان سن سکته ما، سن سرطان را ببینید چقدر کم شده،شده یک ساله، بچه یک ساله الان سرطان می گیرد،ای بابا سرطان مال هفتاد سال بوده،مال شصت سال بوده،سکته ما اول انقلاب شصت و پنج بوده الان آمده زیر بیست سال، بچه طبیعی نیست، مادر نمی فهمد این سر و صدا و شلوغی و روی مخ رفتن یعنی چه، ببینید آن حکیم است پیغمبر می گوید: «چهار ماه اول گریه بچه شهادت به لا اله الاالله است» چه کسی در می آورد این را ،این گریه چه ربطی به آن دارد، این گریه چه ربطی به آن دارد، چهار ماه دوم شهادت به رسالت، چهار ماه سوم شهادت به ولایت، وقتی آدم می فهمد چرا چهار ماه اول دوم سوم آن است، کیف می کند، چهار ماه چهارم استغفار این گریه های بچه برای پدر و مادر، یعنی بچه همین جوری که گریه می کند گناه های این پدر مادر صاف می شود می ریزد،این پدر و مادر اوج می گیرند مقام دارند آن که حکیم است، مثل علامه می فرماید: حاضرم عبادت های همه عمرم را بدهم به یک مادر،مادر ثواب های اذیت بچه داریش را،بدهد به من. آن که حکیم است می گوید وقتی من بنشینم پیش زن و بچه ام چایی بخورم، ثوابش کمتر از زیارت امیر المومنین نیست، ما این را نمی فهمیم.
ما می گوییم وقت مان تلف شد نشستیم با هم تلویزیون تماشا کردیم، برای چه باید بنشینیم پیش زن و بچه ام،چایی بخورم میوه بخورم، برای چه برویم با هم پارک، برای چه شوخی بکنیم،بگوییم بخندیم با هم صفا کنیم،بگوییم بخندیم این ها عمر تلف کردن و وقت تلف کردن است، آن امام حکیم است که می گوید، وقتی می نشینید با هم دور هم می گویید می خندید با هم چایی می خورید ثوابش کمتر از زیارت امیر المومنین نیست،چون او زندگی را جوری طراحی کرده،زیرکانه است برای مومن اینجوری است،مومن غذا می خورد با نماز شبش یکی است،شوخی می کند مهمانی می رود با پدر مادرش صفا می کند،مسافرت می رود با کعبه اش هم یکی است، مومن اینجوری است، چطوری طراحی کرده خدا، در حکمت این ها معلوم می شود، وقتی کسی حکیم شد این را می فهمد، این را می فهمد که من در سجاده فقط اوج نمی گیرم، من در چایی خوردنم هم اوج می گیرم، من در شوخی کردنم هم اوج می گیرم، من در مسافرت رفتنم هم اوج می گیرم، من در مداحی ، در گریه، در شادی در کف زدنم هم در یک سلام فرمانده دادنم هم مثل صدتا نماز شب می کشد من را بالا، یک راهپیمایی ۲۲بهمن یک راهپیمایی برای من از صد تا جبهه و جنگ اجر شهادت می آورد این را فقط حکیم می فهمد، حکمت یعنی بفهمی پشت سر هر عملی باطنش چه اتفاقی می افتد، حکمت یعنی این، پس حکمت چند بخش شد؟ نظری و عملی. نظری یعنی آن چیزی که واقعیت دارد را من درست نگاه کنم اشتباه نگاه نکنم. یکی رفته بود لیوان بخرد. در مغازه دیدید که لیوان ها را اینجوری می گذارند، دیگر الان در رستوران هم اینجوری می گذارند،گفته بود اینکه سر ندارد،بعد برداشته بود ته هم ندارد به چه درد می خورد. این حکمت است که این را برگردان هم سر دارد هم ته.
چند روز پیش با یکی از دوستان نشسته بودیم، این داشت کشتی تماشا می کرد، بعد دیدم حرص دارد می خورد بعد از یک طرف دارد می گوید:از یک طرف ناراحت بود از یک طرف هم می گفت چرا اینجوری است!گفتم داستان چیست؟بعد آخرش خیلی جالب بود می گفت که یک کشتی گیر آمریکایی و ایرانی داشتن باهم کشتی می گرفتند،بعد این آمریکایی را که نگاه می کرد فکر می کرد ایرانی است،ایرانی را چون یک ذره پوستش سیاه بود فکر می کرد از سیاه پوستان آمریکا است.بعد ایرانی داشت آمریکایی را می زد این غصه می خورد. چون فکر می کرد آن چیست!؟ فکر می کرد ایرانی است که دارد می خورد بعد در صفحه امتیاز برای ایران می گذارند. می گفت چرا داور اینجوری رأی می دهد. دم داور گرم یعنی شما می گویید تا کل آخر کشتی این منگ بود که این چرا اینجوری است.آخرش هم که گفت باریکلا قهرمان ایران دستش را که بالا برد گفت ایرانی این بود! آدم وقتی خدا نکند آدم سرکار باشد. مولانا می گوید: بنده خدایی مجبور بود خانه بسازد، ولی شب ها باید می ساخت مثل قدیم های زمان شاه که می گفتند اگر کسی بسازد شهرداری می آید خراب می کند ،شب ها می رفت یک جوری می ساخت و بعد که تکمیل شد بعد از مدت ها، فهمید اشتباه در زمین بغل همسایه، بنده خدا کل زمین همسایه را ساخته و زمین خودش خالی است، هیچ چیز نبوده و خیلی وحشتناک است. آدم یک عمر فکر کند زن است یا مرد است بعد می رود در برزخ می بیند اصلا این نبوده. اصلا داستان این نبوده، بیخود داشته جنگ می کرده خودش را دعوا می کرده، بیخود داشته غصه می خورده بعد، برای چه غصه می خورده ؟! برای یک کس دیگر غصه می خورده، برای خانم غصه می خورده برای آقا غصه می خورده،اصلا برای بخش انسانی اش غصه نمی خورده، انسانیتش را به لجن کشیده برای یک خانم و آقایی که غریبه بودند. عصبانیت ها، حرص و جوش ها، غصه خوردن ها آرزوها هدف ها آرمان ها مال کس دیگر بود. اصلا برای خودش کاری نکرده. هیچ کاری برای خودش نکرده، این آدم وقتی حکیم نباشد این است، نفهم است. اشیا را درست نبیند. اینکه پیغمبر دعای بزرگی: «اللهم ارنی اشیاء کما هی» خدایا اشیا آن جوری که هستند به من بشناسان. امور را آن جوری که هستند من بفهممشان. حالا نگاه کنید حکمت چقدر مهم است. البته ما وارد بحث نشدیم هنوز کار داریم هنوز شروع نکردیم.
گفتیم شاخصه های سعادت و ایمان در زندگی سه عدد هستند، بگویید: مهربانی، آرامش، شادی. اگر می خواهیم بفهمیم یک نفر چقدر مسلمان است مسلمان سنج می گوییم: از این سه تا می فهمیم کسی چقدر مسلمان است. آدم مهربان است یا نه؟ گذشته را یادش نیاید کینه اصلا نداشته باشد، عصبی و پرخاشگر و زودرنج وحساس نباشد، سه همیشه شاد باشد. اگر غم هم دارد غم هایش شادی تولید کند، گفتم دوره غم توضیح دادم مراجعه کنید به کارگاه غم مان. اگر غم می خواهی بخوری غم خوب است، هفت نوع غم داریم این ها همه اش تولید شادی می کند. آن غم را انتخاب کن. غم های خوب انتخاب کن، غصه ها و غم های انسانی بخوری خیلی خوب است. چون برای بخش پنجم است. بخش پنجم فوق عقل است، تمام غم ها بخش فوق عقل شادی می آورد. از فوق عقل شما سقوط کنید بیایید پایین تمام غصه هایش مچاله ات می کند، افسردگی می آورد، پژ مردگی می آورد، حسادت می آورد، تنگ نظری می آورد خودکشی می آورد، غیبت می آورد، تهمت می آورد، آبروبری می آورد، کثافت کاری و لجن می آورد، طلاق می آورد چقدر آدم توهم طلاق می گیرند، صدی نودونه درصد طلاق ها توهمی است. حالا من چند سال است گفتم نودوپنج درصد طلاق ها کارتونی است. چون غصه هایی که یک زن و مرد را از هم جدا می کند،غصه های انسانی نیست،دعواهایشان درگیری هایشان احساس حقارتشان،احساس شادی شان، احساس عزت شان اصلا اینجوری نیست چون درگیر من جمادی یعنی مالی و پولی یا من گیاهی یا من حیوانی هست دعوایش می شود. قهر می کند دعوا می شود، داستان می شود، خیانت می کند، گناه می کند معصیت می کند، کتک می زند، طلاق می دهد همه اش سر توهم است.
سوال؟ من در این زندگی با این مشکلاتم چگونه شاد باشم؟ با این گرانی مثلا با این اوضاع کرایه خانه ام با این بچه ام زنم شوهرم بچه ام با این بچه معلول ام، خودم سرطان دارم چه جوری شاد باشم چه جوری آرام باشم؟حکمت این کار را می کند. حکمت یک کاری می کند که در غم هایت شاد هستی در مشکلاتت آرام هستی در شلوغی سرت و در فشار کارت هم آرام هستی.
بزرگان ما را نگاه کنید علمای ما را نگاه بکنید، الان هفتاد سالش است، هشتاد سالش است، جنازه است خوابیده در خانه سرطان دارد، جنازه اش هم کار می کند از صد تا آدم جوان بیشتر روحیه دارد.برنامه دارد طرح دارد اثر دارد . چون حکمت در وجودش رفته. می خواهیم مقدمه سازی کنیم وقتی می خواهیم بگوییم معصومان معدن حکمت هستند یعنی چه.
حکمت یعنی بتواند این سه تا را در تو ایجاد کند،مهربانی روز افزون یعنی آن قاعده ای که خدا رحمت کند،استادی که یه روزی اینجا نشسته روحش شاد.به روح پر فتوح آیت الله حائری شیرازی و همچنین آیت الله ممدوحی. فرمود: اسلام یعنی حرکت از رحمانیت به رحیمیت. ما این جوری مسلمانیم، زندگی یعنی این حیات یعنی این. حیات یعنی وقتی روز به روز مهربان تر می شوی، با مادرت با پدرت با خواهرت با بچه ات کینه اصلا نمی گیری، گذشته ها یادت نمی آید، گذشته هیچ، گذشته خودتم یادت نمی آید، حکمت یعنی وقتی خودت هم گناه کردی نذاری شیطان بیاید به تو بگوید تو گناه کاری، تو کثیفی، تو آلوده ای، تو نمی توانی رشد بکنی، تو نمی توانی اوج بگیری. حکمت یعنی تو بتوانی از گناهان ات هم فرار بکنی، نذاری تحقیرت بکند اگر گناه کردی. بتوانی توبه کنی، زود بازسازی کنی. حرکتت را ادامه بدهی. حکمت گناه کارترین آدم ها را به توبه وادار می کند، بدون ناامیدی. ولی وقتی حکمت نباشد، آدم ها با عبادتشان هم می روند جهنم. با نماز شب شان می روند جهنم، با خدمت برای امام زمان می روند جهنم. با نماز و روزه شان می روند جهنم وقتی حکمت نباشد. خیلی حرف است، حکمت آن است که قدرت می آورد. چون مطابق با واقع، تو مطابق با واقع میکنی خودت را، اصلا میفهمی این را حکمت یعنی این، یعنی همه چیز را درست و سرجای خودش نگاه می کنی.
این خانمی که ما در این کار بین الملل مان با خیلی ها سر و کار داریم دیگر، بعد این ها چون اسلامشان خانوادگی نیست، تقلیدی نیست، می روند می فهمنش انتخابش می کنند زود به حکمت می رسند، مثلا می گوید من در آمریکا وقتی فهمیدم باید حجاب داشته باشم پز می دهم با این حجاب، ببینید حکمت یعنی این. حالا یک کسی از حجاب دارد خجالت می کشد، ناراحت و اعصابش خورد است، می خواهد زودتر راحت شود از دستش. خیلی فرق می کند این دو تا، این حجاب هم دارد روز قیامت بی حجاب محشور می شود. چون علاقه ای ندارد به آن، زوری دارد انتخابش می کند، نماز می خواند، به نمازعلاقه ای ندارد. بدش می آید ولی تا آخر هم می خواندش.
آن خانم خارجی یکی اش همین چند وقت پیش مسلمان شده بود محجبوب هم شده بود،همه ریخته بودند سرش که تو برای چه می خواهی حجاب داشته باشی، مردم چی می گویند، جمعیت چه می گوید در این شهر،هیچکس اینجوری نیست،یک کلمه حکمت یعنی این من، مهم این است چه کسی را می خواهی راضی بکنی، من می خواهم خدا راضی باشد از من، حکمت یعنی که تو فقط در زندگی ات به عشقت فکر کنی به خدا. بگویی او باید از من راضی باشد. با کسی کار ندارم. حکمت یعنی این ببینید همه حکمت را خدا آورده در این بخش عملی اش است.
«قل ان صلاتی و نسکی و محیای و مماتی لله رب العالمین» بگو نمازم عبادتم زندگیم مرگم فقط برای خداست،این حکمت است. خودت را به کمتر از خدا بفروشی فحشاست. به غریبه فروختی،چون تو برای شوهرت کار کردی،حالا شوهرت قدر ندانسته الان می گویی من افسرده شدم،این همه زحمت کشیدم،بعد از این همه زحمت شوهرم ببین چکار کرد!پشتم خالی شد افسرده،ناراحت، تا خودکشی هم می رود طرف.برای زنت کار می کردی،زنت به تو وفادار نبوده، قدردان نبود، قدردان نیست،برای بچه ات کردی،بچه آن اصلا همه انرژیت را بیست سال، سی سال گرفته، رفته یک چیز دیگر اصلا، یه کار دیگر قبول ندارد اصلا،روی پای تو بلند شده از بچگی اوج ضعف همه چیز اش از تو است؛ ولی کفران دارد نسبت به تو،می گوید چکار کردی برای من همه اش هم دو قورت و نیم اش هم باقی است.بعد هم تو افسرده می شوی،چرا افسرده می شوی؟چون خود تو اهل فحشا بودی،تو خودت را به غیر خدا فروختی،تو اگر برای خدا اینکار را می کردی خودت را بهم نمی ریختی،اصلا ناراحت نمی شدی،به تو بر نمی خورد،برای یه کس دیگر اگر آدم کار بکند،آن کس خداست اصلا پشتش خالی نمی شود.به غصه نمی افتد به اینکه زحماتم هدر رفت جان کندم نگاه کنید همه پل پشت سر خودم را خراب کردم، ببین چکار کردم،حالا آمدم رفتم برای خدا کار کردم،اینجوری شد کسی قدر نمی داند،این همه اذیت شدم، همه دشمن هستند با من، همه حسادت می کنند، اصلا کار برای خدا یعنی همین دیگر،کار برای خدا یعنی همین یعنی تا می گویی من برای خدا می خواهم کار کنم،باشگاه است،باشگاه یعنی تا می گویی من می خواهم ورزشکار قوی شوم، می گوید وزنه های تو سنگین تر می شود روز به روز تمرینات بیشتر است حریف هایت قدرتمندتر هستند. اصلا اصلش هم همین است دیگر،این اصلا نمی فهمد این را می گوید از وقتی آدم در این کار، همه اش مشکلات دارم،همه اش درد سر دارم همه می زنند برای من،همه حسادت می کنند، اصلا نمی فهمند من را، دیگر اصلا زده شدم،کاش مثلا من را نمی دانم بر گردم به گذشته. چون اصلا نمی فهمد از اول اصلا داستان را نفهمیده،حکمت یعنی آن چیزی را که باید بفهمی، بفهمی و عمل تو مطابق آن باشد. حکمت یعنی همین مادرهای شهیدی که الان می بینید همین پدران شهیدی که الان می بینید. نمی گوید از دست دادم بچه ام را،می گوید افتخارم این بود بچه ام می خواستم چکار بچه ام شهید شد، شهید می دانی یعنی چه؟ یعنی «عند ربهم» می دانی کجاست شهید.آن احمقی که نمی فهمد کیست می گوید من می روم جبهه الان کشته می شوم،نرو جبهه الان کشته می شوی. حکمت یعنی علی علیه السلام فرمود: «ان لم تقتلوا تموتوا» کشته نشوید میمیرید. مردار می شوید. اگر کسی شهید نشود می میرد.می میرد،می دانی مردن با شهید شدن چقدر فرق دارد. مردن چقدر مسیر آدم را سخت می کند، آدم در چه گرفتاری هایی باید برود در برزخ، ولی اگر کسی شهید بشود، «عند ربهم» پیش خود خدا، ره صد ساله را یک شب طی می کند، واقعیت را می بیند متن واقعیت را می بیند، من اگر قرار شود فدای خدا نشوم فدای چه کسی شوم فدای چه چیزی شوم. این عمرم این جوانی ام صرف خدا و امام زمان نشود، صرف چه کسی شود. اگر پولم پای خدا نریزد این پول و این ثروت را پای امام زمان نریزم به چه کسی بدهم! ورثه بخورند، خودم بیاییم با آن عیاشی های دنیایی بکنم، حکمت یعنی این. حکمت یعنی خدا می گوید تو به من اعتماد کن. در همین دنیا برای من هزینه کن. در همین دنیا به تو یک تا هفتصد برابر می گردانم. آخرتت هم آباد است. حکمت یعنی اعتماد کن به خدا.حالا که اینجوری است باشه چشم اعتماد می کنم به خدا.
متن حقیقت عالم را انسان ببیند خلقت را ببیند، فرمول های خلقت را، قواعد خلقت را بفهمد آدم. خلقت انسان اصلا برای چیست. اصلا برای چه آمده به این دنیا. برای چه آفریده شده. خدا کیست من کیستم. روح خدا یعنی چه، این روح کجاست چطور می توانم لمس اش کنم این کودک عزیز روانم را چطور می توانم پیدایش کنم با او رفیق شوم،چطور می توانم عاشق این کودک شوم بزرگش کنم،به او برسم.پیغمبر کیست، امام کیست، فاطمه زهرا کیست زیارت چیست حضرت معصومه یعنی چه، شاه عبدالعظیم یعنی چه،گریه چیست، توسل چیست، نماز چیست، سجاده چیست،روحانی کیست، آدم تا با خودش آشنا نشود این رمزها را نمی فهمد جواب همه این سوالاتی که گفتم در فهم یک چیز است،خیلی لازم نیست بروید خیلی چیزها را بشناسید. در یک چیز است آن یک چیز خودت هستی. خدا می گوید من تو را آفریدم، همه چیز را برای تو آفریدم حتی کره زمین و همه موجودات را. اگر می خواهی بدانی این گل چیست، اصلا برای چه آمده خلق شده، چرا رنگش را اینجوری زده خدا، تا تو نفهمی اصلا متوجه نمی شوی چرا خدا این طراحی را کرده برای تو.
یک گل هست آدم وقتی میبیند مست، گل ها که اصلا اینقدر با آدم حرف میزنند، تک تک شان شراب برگ ها ،گل ها،این گل را وقتی نگاهش می کنی یازده عدد پرچم دارد. همینجوری. یازده عدد پرچم همه قرمز، در این یازده عدد یک عددش سر ندارد. همیشه اینجوری است. دوازدهمی اش هم به قول یک عارفی، گفتم چرا یازده عدد، چرا دوازده عدد نه، گفت دوازدهمی اش، غایب است، این را شما هر وقت میبینید در طبیعت است، اصلا رنگ و ترکیب این گل، آن قرمزی اش و برگ های زردش که اصلا آدم را مست می کند، یکی گفت این یعنی چه؟ یعنی چه؟ یازده عدد همه سر دارد جز یک عددش، گفتم تو باید خودت را بشناسی تا این را بفهمی،
یک اروپایی آمده بود این گل را نگاه می کرد به من می گفت، این چی هست؟من هم مانده بودم به او بگویم گل چه چیزی است،گفتم که اسم این گل ولایت است، اسمش را گذاشتیم گل ولایت، گفتم اسم گل ولایت است، خدا حرف هایش را در گل هم به تو می زند، و در خلقت هم با تو حرف میزند، نرسیدیم به بحث هنوز شروع نکردیم که اصلا متن را واردش بشویم. «و معادن حکمت الله» معدن حکمت است معصوم این یعنی چه؟ پس فعلا فهمیدیم حکمت،یعنی معرفتی که محکم است قطعی است،سعادت ایجاد میکند،تو را از شقاوت ، بدبختی، گناه، معصیت، انحراف و از همه مهمتر از چه؟ از نامهربانی، کینه از خشونت از ناآرامی و از غم نجات می دهد. حکیم حتما مهربان است، حتما آرام است و حتما شاد است. برخلاف عالم، عالم اینجوری نیست، عالم می تواند برود کلاس ببیند، استاد ببیند، درس بخواند عالم شود. ولی اصلا این چیزها را نداریم. عالم است اما نه مهربان است. مرجع تقلید است اما حسود است. مرجع تقلید است، انگلیسی است، اسرائیلی است، آمریکایی است، مجتهد است اما سرباز اسرائیل و آمریکا است و شیطان است. عالم نیست. این فقط اطلاعاتش زیاد است، اصلا این حکیم نیست. حکمت معرفتی است که با سعادت تو سر وکار دارد، متن حقیقت ات را می فهمی، این حکمت نظری. عملی چیست؟ عملی یعنی عملی که منطبق با حقیقت باشد. با حقیقت، چون واقعیت چیز بیرونی است ممکن است حقیقت نداشته باشد ولی حقیقت نه، حق است واقعا. عملی است که با حق سروکار دارد، واقعیت این است که بچه دارد نق و غر می زند اعصاب مرا خورد کرده اما وقتی من حقیقت اش را می فهمم که گریه این بچه دارد چکار می کند. برای خود این بچه خود این بچه چقدر خوب است، این اشکی که از بچه می آید برای سلامتی این بچه، چقدر خوب است. این بیداری بچه برای خود من و بچه چقدر خوب است،یک داستان دیگر است، این سرطانی که من گرفتم دارد با وجود من، کار مبارکی است دارد انجام می دهد آن موقع فرق می کند، واقعیت این است که من سرطان گرفتم، اما حقیقت پشتش خیلی خبرهاست. یک موقعی من سرطان که داشتم، امام رضا علیه السلام در شب یک موقعی به من فرمودند که؛ این را دادیم به تو تا شکرت زیاد شود، ببینید لطف است هدیه است، دادم شکرت را ببرم بالا، شکرت زیاد شود، چون امام سجاد می فرماید: فصل بین انسان و حیوان در شکر است؛ اگر حیوانی شاکر بود انسان است واگر شاکر نبود دیگر انسان نیست،دعای اول صحیفه را بخوانید شرحش را همیشه دارید نگاه بکنید، شکر، شکر.حکمت یعنی این،ظاهرا سخت است ظاهرا سرطان گرفتید، الان درد دارید، ولی باطن قضیه داستان خیلی فرق می کند، این پشتش باید یک چیزی باشد، آدم حکیم باید با آن واقعیت قضیه ارتباط برقرار کند خدا رحمت کند،داداش صادق عزیزمان را در این کلاس، هم کلاسی شما بود چند سال،سرطان گرفت،گفتم برایتان داستانش را یکبار، داداشش زنگ زد به من که استاد یک زنگی بزنید آوردیمش بیمارستان، یک ذره شما به این دلداری بدهید، گفتم چه کسی صادق! گفت بله.گفتم به او زنگ میزنم حالا. می دانستم که او اصلا اینجوری نیست، زنگ زدم چطوری صادق! گفت: خوب استاد خیلی عالی ام،خانواده من ببین چکار دارند می کنند من سرطان گرفتم. من الان دارم می روم پیش پیغمبر، دارم می روم پیش حضرت زهرا مادرم، این ها را ببین چقدر غصه دارند می خورند.
حکیم یعنی وقتی به او می گویند مرگت نزدیک است، داری میمیری، آخ جان دارم می روم نوبت من است،دارم می روم در جایی بی نهایت زیباتر،بزرگ تر،کامل تر، پیشرفته تر و بی حجاب، بی حجاب آنجا، دیگر من حجاب های اینجا را ندارم موانع اینجا را ندارم،من با متن واقع من می روم پیش مادرم فاطمه زهرا، خدا رحمت کند آقای شیخ مرتضی را آمد در خواب، آقا شیخ مرتضی حائری گفتم دوست دارید برگردید، مرده بود از دنیا رفته بود. آقاشیخ مرتضی کسی بود که بزرگان ما اساتید ما، در حد یک معصوم بود اینقدر این پاک بود. چه کسی بودند این ها چه کسی! احمد آقای آیت الله سیداحمد خوانساری چه کسانی بودند این ها! دوست دارید برگردید؟ بله خیلی دوست دارم برگردم. حکمت یعنی از عمرت خوب استفاده کن حالش را ببر لذتش را ببر.در بهشت دنیایی، دنیا را بتوانی در بهشت دنیا افسرده نشوی کیف کنی، بعدا که بروی می فهمی در بهشت بودی از دست دادی، جهنم آنجا مال این بوده که نتوانستی در دنیا لذت ببری. جهنم معلول این است که ما در دنیا مهربان آرام و شاد نیستیم. اگر کسی در دنیا مهربان بود آرام بود شاد بود،دنیا بهشت اش است،وقتی هم میمیرد می رود در بهشت بالاتر،گفت بله دوست دارم برگردم برای چه؟گفت پنجاه و دو بار یا پنجاه و سه بار رفتم زیارت امام رضا، امام رضا همه اش آمد پیش من،آمد ملاقات پس داد.باید بفهمی بدانی کجا هستی وسط چه بهشتی خدا گذاشته.بتوانی از این بهشتی که خدا داده،از این گل صفا کن،با این گل رفیق شو،بگو بخند،ببوسش،برو در این گل ببین چکار می کند با وجودت، ما یک عالم افسردگی های دنیایی داریم اطراف مان پر از بهشت است. وسط این بهشت که اینجا خدا آفریده، وسط این گل ها، نمی توانداز گل لذت ببرد.
حکایت آن شاعر که بردنش در باغ، طرف پول داد شاعر را برد در باغ یک شب خواباندش، تاصبح دیگر مست شده الان در وصف من، شعر می گوید.صبح رفت به شاعر سر زد گفت حال کردی باغ دیشب کیف کردی؛ در وصف من یک شعر بگو، گفت برو ببینم بابا تا صبح گند گل و زرزر بلبل و شرشر آب نذاشت بخوابم. حکیم است که تا صبح بوی گل و نوای بلبل و تسبیح آب، دوی الماء، آب درمانگر است،آب روح و روان آدم را آرام می کند، در سکوت گوش کنید، این خانم هایی که ظرف می شوند این صدای آب چه می کند با آدم. بخدا اسمش ظرف شستن است. حالا غر هم دارد می زند، ولی ما در جبهه خودمان هشت سال ظرف شستیم، رخت شستیم، لباس شستیم، اینجوری بود دیگر لباس ها را باید می شستیم دیگر بخدا، نگویند خانم ها؛ بابا شستیم کردیم این کارها را، کیف دارد. حکمت یعنی همین؛ یعنی من می خواهم شیر آب را باز کنم الان، من می خواهم شیر آب را باز کنم، من می خواهم دوی الما، سجده های ماء را بشنوم سجده های آب. با آب می خواهم من هم شروع کنم با صدای آب،شروع کنیم باهم ترانه بخوانیم ذکر بگوییم،آن دارد می گوید،من هم بگویم دیگر،حکمت یعنی وقتی می فهمی همه اشیا اطرافت دارند با تو ذکر می گویند،دارند با تو ترانه می خوانند،گل دارد برای تو ترانه می خواند،حکمت یعنی بفهمی،ما اگر یک غریبه بیاید بگوید یک گل بدهد دستمان می گوییم وای چکار کرد شرمنده مان کرد. اصلا محبتش مرا گرفت. خدا همینجوری دارد می ریزد پای ما یک دسته گل داده دستمان، از آن شاعر ما زمخت تر هستیم. ما از آن شاعر زمخت تر هستیم داریم میبینیم کنارش جوی آب،کنار درخت داریم می رویم این همه خدا می گوید نگاه کن برای تو آفریدم،برای تو آفریدم نگاه کن،از درخت ما لذت نمی بریم از صحرا،از سبزه،هیچ. ما از آب لذت نمی بریم، آب خوردنش که حکیم می گوید آب را یک دفعه نخور، همین جرعه بخور وقتی هم که داری می خوری با لذت بخور،غذا هم که دیگر، حالا آن غذا،ما که غذا را می بلعیم، باید آدم با لقمه لقمه ای که می خورد، دانه دانه انار که می گذارد در دهانش، ریف ریف این سیبی که می گذارد در دهانش، خدا را مزه کند. چون می گوید من دارم می گذارم در دهانت، به بخور سیب گذاشتم برایت، گیلاس گذاشتم، انار گذاشتم خیار گذاشتم، انگورها را بخور، همه اش خدا،همه اش خدا،اصلا ما فکر نمی کنیم چه کسی این را آفریده چگونه آفریده چکار کرده با ما عادی میبینیم این ها را، برای همین هم کور هستیم چون عادی میبینیم. ولی اگر کسی،حکیم اینجوری نیست، حکیم یک دانه انار را می گذارد دهانش،یک دانه انگور می گذارد دهانش،یک سیب می خواهد بخورد،یک پرتقال می خواهد بخورد،یک ردیف نارنگی میخواهد بردارد بخورد اصلا از لحظه ای که این نارنگی را می خواهد بگیرد دستش،نگاهش کند،بویش کند،آن لحظه ای که می خواهد این را پاره اش بکند،تا می خواهد بخوردش،تا می خواهد بخورد آن را، «اللهم اهد» برای همین در جهنم یک عذاب هایی داریم مخصوص کسانی که از آب لذت نمی برند،بخوانید دیگر کتاب شریفی معرفی می کنم به همه تان برویدبخوانید،اسمش هست «ثواب الاعمال عقاب الاعمال» مال شیخ صدوق است. نوشته جزای کسی که از آب لذت نمی برد، یک آدم اینقدر بدبخت و زمخت می شود، یک عالم زیبایی خدا و بهشت می رسد، این همه اش ذهنش جای دیگر است، ذهنش در دعوا است، کینه است، در حسادت است، خدا می گوید بیا وسط بهشت، حال کن صفا کن این میبینی درگیر یک چیز دیگر است، خدا را ول می کند،اهل بیت را ول می کند، بهشت را رها می کند، غیب را رها می کند، فرشته ها را رها می کند،الان برای چه ناراحت هستی؟! فلانی به من اینجوری کرد، آن فلانی چرا اینجوری کرد،آن فلانی چرا از من جلو زده. چرا لباسش از من بهتر،ماشینش از من بهتر، موبایلش را من تحمل ندارم درجه موبایل او بالاتر است. من الان این را ندارم آن را ندارم، ببینید اصلا، آدم یک دفعه گرفتار این عقرب ها و مار ها و اژدهاهایی است حقارت ، جهنم مقایسه، جهنم مسابقه، هیچ چیز. یک پسر هجده ساله هنوز نه سربازی رفته، نه دانشگاه، می گوید زن می خواهم، تو هیچ چیزت نیست، می گوید زن می خواهم. می روم سرکار، سربازی نرفتی، سربازی را هم، بروم سربازی می شوم متأهل، سربازی ام کم می شود، بعد هم ساعت کاری ام کم می شود، می روم کار می کنم، باریکلا، باریکلا به همت این. دانشجوام، دانشجو باشم درسم را می خوانم، زن هم می گیرم. کارم را هم می کنم، خدا بزرگ است، دستت خالی است، حالا بگذار ما نامزد کنیم، من یک آرامشی بگیرم، عقد بکنیم با دست خالی شروع می کنیم قناعت می کنیم، باریکلا، این بچه هجده ساله حکیم است، طرف چهل سالش شده می گوید نه من هنوز،ماشین ندارم خانه ندارم این را ندارم آن را ندارم. خانواده هایی که بچه هایشان را داغون کردن، دخترها داغون، پسرها داغون، نه من هنوز، خودش را با داداشش،مقایسه می کند با یکی مقایسه می کند،من باید زن بگیرم باید هیچ لذت ازدواج و نعمت ازدواج را باباشدن فاصله سنی کم با بچه خیلی نعمت عظیم است،طرف هجده ساله است بچه اش هم بغلش است،بچه با این پدر حال می کند چون بابا کلی جوان است کیف می کند با او.الان نه،الان بچه به بابا می گوید عمو.بابابزرگ،چون بابا حکمت ندارد، حالا کی ازدواج کند،اینقدر سربازیم تمام شود،بعد درس هایم را بخوانم،بعد بروم سرکار اینقدر پول در بیاورم،این نه سربازی رفته نه دانشگاهش درست است،زنش هم می گیرد همه کار هم خدا به او برکت می دهد چون تکیه اش به یک نفر دیگر است به خدا به الله. تکیه اش به خداست، خدا، خدا، حکمت یعنی این، حکمت یعنی اینکه تو خودت را نبیبنی، حکمت یعنی دستت خالی باشد بگویی: «لا املک لنفسی»چون دستم خالی است پس تو هستی، تو هستی من راحتم،حکمت را از بچه ها یاد بگیرید، از بچه های کوچک، از نوزادها یاد بگیرید، یک بچه کوچک و پنج شش ماه را بگذارید در ارتفاع بلند، در ارتفاع بلند و بعد بگویی بپر،الان بچه را بگذاری روی این میز، بگذاری روی میز پایین را نگاه کند، می ترسد، دو سه بار هم که خورده باشد زمین دیگر حواسش است. سمت چراغ نمی رود دستش را یکبار زده سوخته، معصوم است این بچه، حالا همین بچه را بگذار روی ارتفاع ده برابر اینجا، به او بگو برو بپر، بپر بابا جان، بچه شیرجه می زند اصلا، عشق پدر عشق مادر، از آن بالا خودش را پرت می کند در بغل پدر، خیالش راحت است پدرش او را می گیرد، دست بابا باز است، دیدید بچه را چقدر توکل دارد، توکل دارد بچه. توحیدش قوی است، می اندازد خودش را در بغل بابا،پدرم هست،وقتی هم بچه را می اندازد بالا اگر یادش نرود بگیرد،بچه کیف می کند آن بالا می خندد، بغل بابا می داند پدر می گیردش، ما اصلا حاضر نیستیم به خدا اینجوری تکیه کنیم، خدا می گوید بپر من هستم، بپر من هستم، نه، ازدواج، نه، شوهر می خواهی،نه، من جهیزیه ام تا فلان مقدار نباشد، عمرا، من تا شرایط فلانم مهیا نشود، ازدواج نمی کنم، خواستگار قبول نمی کنم. بعد میبینی کلی فجایع دیگر هم در زندگی اش پیش می آید. حکمت یعنی بدانی رب داری الله داری، بدانی هست، هست، خدا هست، ربّ هست، مربی ات است، کمکت می کند کنارت است. حکمت یعنی همان که موسی گفت: «اِنَّ معیَ ربی سیهدین» یک رب دارم کمکم می کند، الان این هایی که حوادث اغتشاشات را مسخره می کنند مگسی می ترسند، تهدیدات مسخره ای که چهل سال است قدرت های بزرگ جهان نتوانسته اند هیچ غلطی کنند الان افتادند به مسخره بازی های اینجوری، بعد بعضی ها می گویند آن ها آن موقع که ما هیچ چیز نبودیم در کشور، سیم خاردار نمی توانستیم بسازیم، خدا را داشتیم،فقط خدا و اهل بیت و همه دنیا به ما حمله کردند،شکست خوردند،همه دنیا ابر قدرت ها به ما حمله کردند،کسی جنگ یادش بیاید روزهای جنگ را همه قدرت ها بالای چهل کشور به ما حمله کردند، و همه شکست خوردند چون این زنان و مردان الله داشتند و شکست دادند قدرت های جهانی را. در تاریخ سابقه ندارد یک همچون معجزه ای.سابقه ندارد از زمان حضرت آدم تا الان شما یک معجزه اینجوری پیدا بکنید همه دنیا بریزند روی کشور شکست بخورند،این ها را فقط در لطیفه ها می شنیدیم،لطیفه های زمان،سیاه بازی بود،سیاه بازی ها بودند حاجی فیروز می خواستند،بخندانند می گفتند که فلان جا جنگ شد ما پنجاه نفر بودیم،گفتند دشمنانت چند نفر بودند گفت آن ها دوهزار نفر بودند. گفتند چه شد گفت در واقع ما دوهزار نفر بودیم گفتند دشمنانت چند نفر بودند گفت دشمنانم پنجاه نفر بودند، گفت: آنقدر کتک خوردیم آنقدر کتک خوردیم ما از این پنجاه نفر، ما این را در جنگ دیدیم، یک نفر حمله می کرد هزاران نفر فرار می کردند خدا شاهد است، بچه بسیجی سیزده ساله اسیرهای عراقی را گرفته بود،عکسش هم هست،بعد مانده بود این ها را چجوری بیاورد این ها همه غول،این فسقلی اینقدری،تا کمرش،خودم با چشم خودم دیدم،من که معجزه زیاد دیدم،یکی شان را نشانده بود رفته بود سوارش شده بود روی گردنش،قد بلند،عراقی را گرفته بود، همه را آورده بود، بچه سیزده ساله،سوار دشمن شود. کجای دنیا اصلا چنین صحنه ای دارید، دشمن غولی را که با اسلحه ات اینجوری کند له می شوی. من در یکی از این عملیات ها به من گفتند آقا این ارتفاع،به این بزرگی را برو،پر از مین آن بالا هم عراقی ها،من هم تنها،من آن موقع چند سالم بود؟هفده سالم،مین را باز کردم اولی دومی سومی دهمی،رفتم رفتم رسیدم به قله،روی آن قله یک عدد بود گفتم اگر بروم آنجا این ها را ببینند چکار کنم بروم نروم، میرویم، رفتم مین را باز کردم عراقی ها ریختن دورم. من هم تنها. تازه یادم افتاد اسلحه ندارم،یادم رفته بود اسلحه ام را بیاورم،نگاه کردم دیدم آن موقع که اسلحه را گذاشتم زمین مین را باز کردم حواسم نبود اسلحه را ببندم به خودم بیاورم، یک عالم عراقی دور من، بعد هم دیدم این ها از من می ترسند، من گفتم اینها از که می ترسند، نگاه می کردم، آنها هم همینجوری،دور من التماس اینها من هم اسلحه ندارم آن ها هم همه شان مسلح. این ها لطیفه نیست بخدا هیچ جای دنیا این اتفاق ها نیفتاده.یارو یک پنجه گرگی می زد روی صورتم،من سقوط کرده بودم همان جا، گریه التماس این ها، خدایا این ها چرا اینجوری می کنند،ما هم سوتی زدیم و بچه ها آمدند بالا و اینها اسیر گرفتند و بردند، بعد من هم هاج و واج آمدم پایین. بعد گفتم بگذار بایستم همه میدان ها را باز کنم ببینم، چون می خواهند بچه ها بیایند، تانک ها و ماشین ها می خواهند بیایند روی مین نروند. بعد یک دفعه دیدم یک عراقی از پشت تپه، آمد دستش بالا اسلحه اش همراهش. یا حضرت عباس، دومی، سومی، چهارمی، پنجمی، دهمی، پانزدهمی، همه دارند می آیند،همه اسلحه دارند،گفتم خدایا این ها را چه کسی اسیر گرفته،چند نفر این ها را اسیر گرفته آخرش دیدم یک بچه فسقلی اینجوری، ایستاده با اسلحه همه را گرفته آورده، آوردشان اسلحه هایشان را از آن ها گرفتیم و سوار ماشین کردیم و آوردیم. خدا هست، خدا هست، آن موقع که ریختن سر ما هیچ غلطی نکردن. الان که یک ملت با عظمت با قدرت، با شوکت الان که می زنیم شان، تشکر هم می کنند، سرباز هایشان را می کشم از ما تشکر هم می کنند، بمباران، برای اولین بار بعد از جنگ جهانی کسی جرات کرده آمریکایی بکشد، یک شلیک،کسی جرات ندارد. چین جرات ندارد، روسیه جرأت ندارد یک تیر بزند سمت آمریکا. ما پایگاه هایشان را له کردیم، صدها نفرشان را کشتیم جگر نداشتند کاری کنند، گفتند سمت ما کشتی های ایران بیاید، همه را می گیریم، رفتیم کشتی هایشان را خودمان گرفتیم، کشتی هایشان را خود ما رفتیم گرفتیم، یکی دو بار غلط کردند کشتی های ما را گرفتند، دو عدد کشتی از آنها گرفتیم، انگلیس ها را دیدی چه بلایی بچه ها سرشان آوردند، آمریکا را دیدید؟! حالا الآن ایرانی ها کشتی هایشان می روند از جلو مرز آمریکا رد می شوند، یک اینجوری هم می کنند، میروند نفت شان را می فروشند به ونزوئلا، می آیند. اگر جرات دارید بیایید جلو، می ترسند از ما، در خاک خودشان از ما می ترسند، در مرز خودشان از ما می ترسند. آن وقت اینها بتوانند برای ما کاری بکنند. این ها برای اینکه خودشان را سرپا نگه دارند، گزینه نظامی روی میز است، چهل سال است روی میز است چه غلطی کردید، هر وقت از یکی خوردید شماها. خدا هست. حکمت یعنی بفهمی اسلحه ات هیچ نیست، خدا هست. با تو کنارت می جنگد. با تو می جنگد، این ها افسانه نیست، خدا شاهد است من رفیق هایم، این اواخر در این عملیات ها اسلحه نمیبردیم. آن موقع که می گفتیم برای چه اسلحه ببریم چهار کیلو اسلحه تحویل بگیریم مسئولیت اسلحه را می خواهم چکار، چوب می بردیم ما. خدا شاهد است، یکی چوب دستمان بود داشتیم عملیات می رفتیم، بعد اینجوری می زدیم، با اسلحه می زدیم اینجوری، دروغ نیست، والله قسم،ما با چوب اینجوری بلند می کردیم. آنها می خوابیدند اصلا، من با چوب میروم اسلحه را از خودش می گیرم. فرمانده مان تیر خورده بودچند تا تیر خورده بود اسلحه اش سوراخ سوراخ شده بود. به این رفیق من محمد خدا رحمتش کند، گفت اسلحه می خواهم، اسلحه می خواهی جعفر لاتی هم گفت،رفت اینجوری در خط عراق دو نفر عراقی گرفت با اسلحه هایشان، می کشید روی زمین، کشاند گفت بیا جعفر اسلحه بردار، آن ها همینجوری ایستاده بودند، با اسلحه هایشان کشاند آورد اینجا. بخدا این ها افسانه نیست. اینکه انگلیسی ها می آیند آمریکایی ها می آیند با آن قایق هایشان، در خلیج فارس ما نیرو نداشتیم یکی از شاگردان من رفته بود این ها را گرفته بود خودش تعریف می کرد،استاد ما نیرو نداشتیم، یک آشپز داشتیم، آشپزمان با راننده وانت مان،چند نفر بودیم رفتیم این ها را اسیر کردیم آوردیم.
حکمت یعنی اینکه بفهمی چهارده تا معصوم کنارت هستند، همه جای زندگی با تو هستند و با آنها کیف کنی در صحنه صحنه زندگیت، هیچ وقت امیدت را از دست ندی، هیچ وقت، این است که به تو می گوید شاد باش، آرام باش، مهربان باش. «یا داوود بی ففرح و بذکری فلد و تلذذ» داوود با من شاد باش، با من شاد باش از من لذت ببر از من خدا لذت ببر، علم نمی گذارد تو با تنهایی علم کافی نیست برای لذت بردن از خدا،برای چه می تواند تو با لذت ببری، حکمت،اگر قلبی حکمت پیدا کرد هر چه شد،آن وقت می فهمد خدا یعنی چه ،بهشت دنیا یعنی چه.
«الحمدلله رب العالمین و صلی الله علی محمد و آله الطاهرین.»