«السَلام عَلی مَحالِّ مَعرِفَةِ الله» در شرح زیارت شریف جامعه کبیره، در این موضوع سخن می گفتیم که اهل بیت علیهم السلام جایگاه معرفت خداوند تبارک و تعالی هستند، در خلقت، گفتیم که ما تا معرفت به حق تعالی و خودمان نداشته باشیم، جایگاه معرفت بودن اهل بیت برای ما و محل معرفت بودن اهل بیت برای ما مشخص نیست؛ یعنی نه به خود اهل بیت معرفت پیدا می کنیم و نه در کلی معرفت به جزئی محل معرفت آن ها پی می بریم، گفتیم که هدف از خلقت انسان چیست و چرا ساختار وجودی انسان با عبودیت تناسب دارد، چرا خداوند تبارک و تعالی در نظام خلقت انسان برای رسیدن به عالی ترین درجه که مقام خلافت الهی است، رسیدن به مقام اهل بیت علیه السلام و محشور شدن با آن ها هست، آن هم در حیات جاودانه و در جوار رحمت الهی، چرا انسان نیاز به عبودیت دارد؟ چون گفتیم که در دار دنیا قرار داریم و انسان باید تمرین داشته باشد و تلاش کند که به آن مقام برسد، چون اختیار دارد، وقتی می گوییم: اختیار دارد؛ یعنی چند راهه سر راه او وجود دارد، می تواند خوب یا بد باشد و برای این باید تربیت شود، احتیاج به رب دارد، اگر انسان رب نداشته باشد، بی تربیت بار می آید، در هر رشته ای همین طور است، در هر رشته ای، در بخش های جمادی، گیاهی، حیوانی، عقلی و فوق عقلی انسان به رب احتیاج دارد و مربی می خواهد. انسان ها متأسفانه چون از طبیعت شروع می کنند شناخت خودشان را، با ابعاد جمادی، گیاهی، حیوانی و عقلی خودشان بیشتر آشنا هستند، داشتن مربی را در این چهار بخش امری طبیعی و واجب و لازم می دانند، اما در بخش فوق عقلانی؛ یعنی در بخش انسانی، چون معمولاً افراد خودشان را نمی توانند به صورت انسان ببینند، بیشتر خودشان را به صورت یک خانم یا آقا می بینند؛ یعنی یک بدن یا یک هیکل می بینند، نهایتاً خودشان را خیلی بزرگ ببینند، خودشان را یک عقل می بینند که دانش کسب کنند، دکتر و مهندس شوند.
افراد معمولاً خودشان را به شکل آدمی نگاه نمی کنند، بنابراین داشتن مربی در بخش انسانی برای آن ها یک مقدار عجیب است، برای آن ها جا نمی افتد که رب و مربی لازم دارند، عبودیت لازم دارند و با عبودیت سر و کار دارند، این را خیلی نمی فهمند و برای همین هم خیلی از افراد زیر بار فرمول ها و قواعد عبودیتی نمی روند، یا اگر هم می روند، دست و پا شکسته می روند، بعضی را رعایت می کنند و صدتا را رعایت نمی کنند، به این شکل کار می کنند، برای آن ها جا نمی افتد که انسان هستند و انسان هم مثل چهار بخش پایینی تربیت لازم دارد، اگر قرار است که مقام خودش برسد، مربی و رب می خواهد.
در مفهوم عبودیت این نکته را عرض کردیم که عبودیت؛ یعنی «من» نداشتن، چون در هر بخشی شما مربی می خواهید، مربی از شما یک توقعی دارد؛ مثلاً شما الان بروید ورزش رزمی، والیبال، بسکتبال، فوتبال هر مربی ای که می خواهید داشته باشید، یا در رشته هنری، رشته های فنی و حرفه ای، مربی فقط از شما یک چیز می خواهد، آن هم این است که اگر سر این کلاس آمدید، باید حرف ها را خوب گوش کنید، هر چه را می گوییم باید عمل کنید، این را از شما می خواهد، او اصلاً کار ندارد که شما دکتر هستید، مهندس هستید، شوهر دارید، زن دارید، بچه دارید، چند سال دارید؟ می گوید وقتی شما ثبت نام کردید و به این جا آمدید، پس آمده اید که بفهمید و بشوید، برای این که بشوید، احتیاج به این فرمول ها و اطاعت ها دارید، این ها را باید این گونه انجام بدهید، من با بقیه کارهای تو کاری ندارم، اصلاً با شئونات دیگر شما کاری ندارم، شما الان آمده اید در کلاس من ثبت نام کرده اید، من الان مربی شما هستم، از شما هم این برنامه ها را می خواهم، این گونه لباس بپوشید، این غذاها را بخور، این الگوها را داشته باش، این جزوات را بخوان، این فیلم ها را تماشا کن، این تمرینات را انجام بده، همین. وقتی که انسان فهمید که انسان است؛ یعنی با قلب قبول کرد که انسان است، نه با فکر، با فکر الان من برای شما توضیح می دهم، شما عقلتان قانع می شود که انسان هستید؛ یعنی می گویید: فهمیدم، رفتم سر کلاس فهمیدم که زن نیستم، مرد نیستم، دکتر نیستم، مهندس نیستم، رئیس جمهور نیستم، این ها شئونات پایینی من هستند، فهمیدم که انسان هستم، این فهمیدن، فهمیدن عقلی است، ولی فهمیدن باید با قلب صورت بگیرد تا آدم با قلبش نفهمد که انسان است و از جنس محمد و آل محمد, است، تا قلب او باور نکرده است، به دنبال رب و مربی نمی گردد، جایی برای ثبت نام نمی رود، استاد لازم ندارد، احساس نیازی ندارد به این که یک کسی بالای سر او باشد، دنبال این که حتماً تربیت بشود، نیست. می گوید: اگر دین داری حجاب و نماز و روزه است اشکالی ندارد، ولی مربی ندارد که رشد او را اندازه گیری کند، بگوید که شش ماه اول تا این جا آمدی، شش ماه دوم تا این جا، شش ماه سوم و ... مثلاً باید درجه شادی شما را اندازه بگیرد، وقتی شما پنج سال رفته اید به یک کلاس مذهبی، هیأت و مسجد رفتی، کربلا رفتی، حج رفتی، باید حجم شادی شما چندین برابر چند سال قبل شما باشد، ولی می بینید: نیستی، باید زود رنجی ها و عصبانیت ها و حساسیت ها کم شده باشد، ولی می بینید که کم نشده است، الان شما چهل سال است که به هیأت می روید ولی تأثیری روی شما نداشته است، معلوم است که مربی بالای سرت نیست، شما فقط دارید ادا در می آورید؛ یعنی یک صورتی را رعایت می کنید، باید نسبت به خانواده مهربان تر شده باشید، به خانواده همسرتان، به فامیل ها، همسایه ها، مردم غریبه، حیوانات، گیاهان، حتی اشیاء اما می بینید که شما هنوز این گونه نشده اید، چرا؟ چون با حضور مربی رشد نمی کنی، یک دینداری دست و پا شکسته و زوری که اگر هم نباشد، راحت می شوید، که اگر آن را رعایت نکنیم، دیگر از آن بدمان هم نمی آید و کلاس هم نمی آییم، چون نمی خواهیم برویم، دوست نداریم رشد پیدا کنیم.
عبودیت؛ یعنی حذف همۀ چهار بخش پایینی؛ یعنی انسان تا چهار تا تعلقش را قطع نکند، اصلاً نمی تواند عبودیت داشته باشد؛ یعنی تا خدا می گوید: فلان کار را انجام بده؛ مثلاً می گوید: خمس بده، این نمی گذارند، می گوید: فلان چیز حرام است نخور، بخش گیاهی نمی گذارد، می گوید: در روابط با انسان ها، روابط با همسر باید این گونه باشد، روابطتان با نامحرم باید این گونه باشد، این من نمی گذارد، او هر طور که دلش می خواهد، می خواهد رفتار کند، در بخش علمی، یا عقلی هم می گوید: عالم شرایطی دارد، باید با این شرایط شما دانش یاد بگیرید، دانش، می تواند آتش باشد، یا نور، که شما باید مراقب باشید از نور آن استفاده کنید، مراقب باشید که با غرور و جهالت هایش شما را نابودت نکند، می بینید که او حاضر نیست، او فقط می خواهد درس بخواند دکتر یا مهندس شود و فخر فروشی کند و به لجن بکشد علم خودش را، با چهار تا مدرک تحصیلی ای که دارد، می بینید که بخش علمی مزاحمش می شود و این آدم دیگر تن به عبودیت نمی دهد؛ یعنی چهار بخش پایینی نمی گذارند، تنها کسی می تواند برود سر کلاس خدا و به خدا بگوید: «انت ربی»؛ تو مربی من هستی، «وَ اَنا عبدک»؛ و من بنده تو هستم و آمده ام که از تو حرف بشنوم، من آمده ام عبودیت تو را داشته باشم، که بتواند فشارهای چهار بخش پایینی را کم کند، حالا گاهی وقت ها به مربی می گوید: من می خواهم بیایم و بشوم، این چهار تا نمی گذارند، حالا تو به من کمک کن تا من شر آن ها را کم کنم، بله، مربی به این شاگرد برنامه تقویتی می دهد، که ضمن این که او بخش پنجمش را خلوت کند و با معشوقش باشد و لذت های انسانی ببرد، کم کم از شرّ این چهار تا هم راحت شود، نه این که این ها را نابود کند، این ها را تربیت کند؛ یعنی این ها را داشته باشد، چون نباید هیچ کدام از این ها حذف شوند، ولی باید تربیت شوند تا مزاحمت ایجاد نکنند، به چهار بخش پایینی برسند، چون این ها مبارک هستند، اما آن ها را تربیت کند تا مزاحم بخش فوق عقل انسان نشوند.
مزاحم بخش فوق عقل، چه زمانی است؟ زمانی است که وقتی به شما می گوید: عبودیت، شما بگویید: وقت ندارم؛ یعنی چهار بخش پایینی بگویند، بگوید: من الان دکتر یا مهندس هستم، من الان شوهر یا زن فلانی هستم، من الان مادر هستم، تاجر هستم، من هنرمندم، من فوتبالیستم من ورزشکار هستم، می بینید که او اصلاً وقتی برای بخش انسانی (فوق عقل) ندارد، پس معلوم می شود که این چهار بخش بر او تسلط دارند، عبودیت؛ یعنی این که شما بتوانید چهار بخش پایینی را کاملاً ادب کنید؛ یعنی آن ها را سر جای خودشان بنشانید و به تغذیه آن ها هم برسی، پرورششان هم بدهی، اما مزاحم بخش اصلی؛ یعنی خود حقیقی تان نشوند، خودت چه کسی است؟ همان که از جنس خداست، خود حقیقی همان است که از جنس اهل بیت علیه السلام است، او می شود خودِ حقیقی شما، چهار بخش پایینی قلابی هستند، ناخود هستند، محترم هستند، باید با شما باشند، اما خود اصلی نیستند، پس عبودیت؛ یعنی این که شما بتوانید از تسلط این چهار تا در بیایی، در مقابل ربتان نگویید: این را هم دوست دارم، آن را هم دوست دارم، این را هم می خواهم، آن را هم می خواهم، نمی توانی این گونه باشی، رب؛ برای تربیت شما آمده است، شما برای این که خالص به رب برسید باید روی این چهار تا کاملاً تسلط داشته باشید، تا برای بودن با رب، اطاعت از رب و مربی تان و در آن کلاس انسانی شرکت کردن فارغ باشید، زینب کبری سلام الله علیها فارغ است، هم شوهر دارد، هم بچه دارد، روابط او با شوهرش فوق العاده است، در اوج عشق زمینی است، عشقی رمانیتک دارند، همان طور که امام حسین علیه السلام با رباب چقدر رابطه شان عاشقانه بود، با سکینه همین طور، یک شب رباب و سکینه نزد امام حسین علیه السلام نبودند، امام حسین در فراغ رباب و سکینه شعر غمگین می سراید، انگار که یک مرثیه در فراغ این ها می خواند؛ با این مضمون که ای خدا، امشب چه شب سخت و طولانی است که رباب و سکینه کنار من نیستند، انگار این شب هیچ وقت نمی خواهد تمام شود. این عشق زمینی. امام حسین علیه السلام در عشق زمینی نسبت به رباب در اوج هستند، رباب هم همین طور، همسر بزرگوار حضرت ابوالفضل علیه السلام یک خانم بسیار برجسته، یک دختر 28 ساله برجسته که بعد از ابوالفضل علیه السلام هم بیشتر از یک سال دوام نمی آورد، ایشان هم با آن غم و مصائب به شهادت می رسد، دقت کنید، این ها در اوج روابط عاشقانه با یکدیگر هستند، عشق های زمینی شان فوق العاده است، اما تربیت شده است. مزاحمتی برای عشق به خدا اصلاً ندارند، به هیچ وجه برای عشق بازی با خدا، برای عبودیت، مزاحمتی ندارند؛ یعنی آن جایی که خداوند به امام حسین علیه السلام می فرماید: «اِن الله قَد شاءَ اَن یَراکَ قَتیلا»؛ خدا می خواهد شما را کشته ببیند. اصلاً در دل امام حسین علیه السلام چیزی نمی آید، «وَ اِن الله قَد شاءَ ان یراهُّنَ سَبایا»؛ می خواهد زن و بچه تو را اسیر ببیند، هم زن و بچه خوشحال هستند که می خواهند برای خدا اسیر شوند، در واقع اسیر خدا هستند، چون اسیر خدا هستند، اسارت بدنی را کاملاً به شیرینی می پذیرند، لذا زینب کبری فرمود: «وَ ما رأیتُ الا جمیلا»؛ جز زیبایی چیزی ندیدم، چون قبلاً اسیر خدا شدم، این همۀ آن حرف است. دل این ها بند خداست، وقتی که دلبند خدا هستند، وقتی خدا می خواهد چیزی از آن ها بگیرد، راحت می دهند، خدا می گوید: این ها را به من بدهید تا به من نزدیک تر شوید، آن ها هم خیلی راحت این کار را انجام می دهند، با شیرینی، با شادی و آرامش و با لذت این جام بلا و شراب را می نوشند که همان شراب طهور الهی است که وقتی آن را می خورند، خالص تر، قدرت مندتر می شوند، پس وقتی می گوییم: عبودیت؛ یعنی دیگر نباید بگوییم: به نظر من، من می گویم، من این کار را دوست دارم، از این خوشم نمی آید، این را دوست ندارم، نمازش را دوست دارم، اما می خواهم ناخن هم بلند کنم، حجابش را دوست ندارم، روزه اش را نمی خواهم، نمازش را می خواهم، روزه اش را هم می گیریم، همه این ها را رعایت می کنم، اما خمس و زکاتش را دوست ندارم، دیگر این ها نباید باشد، وقتی می گوید: عبودیت؛ یعنی شما همۀ حقیقتتان را تسلیم کنید، میلتان را تسلیم کنید، حتی تمام علاقه های چهارگانه تان را در خدا ذوب کنید، نه این که این ها را نابود کنید و دوست نداشته باشید، در خدا ذوب شوند و عشق شما هم جهت با عشق خدا شود، وقتی امام زمان می فرماید: «هَل مِن ناصرٍ یَنصرنی»، بتوانید به امام زمان و حسین زمانت پاسخ دهید.
18:23 امام زمان علیه السلام 1200 سال است که می گوید: «هَل مِن ناصرٍ یَنصرنی»، اما گوش ما نمی شنود، اگر هم بشنود، نمی رویم، چون آمادگی رفتن را نداریم، می گوییم: وقت ندارم، امام زمان الان موضوعیت من نیست، من الان نمی توانم بروم در لشگر آقا، مثل خیلی از کسانی که اظهار علاقه و شیفتگی به امام حسین علیه السلام کردند، اما امام حسین و اهل بیت علیه السلام موضوع زندگی آنان نبود، ظاهراً خدا و پیغمبر را دوست داشتند، وقتی امام حسین گفتند: بیایید، این ها وقت نداشتند که بروند، چون درگیر معشوق های پایین تر بودند، الان 1200 سال است که امام زمان علیه السلام «هَل مِن ناصرٍ یَنصرنی» می گوید و به ندرت کسی می گوید: لبیک، آقا هستم، من می آیم، مثل اصحاب عاشورا، بگوید: من هیچ گیری روی زمین ندارم، نه معشوق های علمی می تواند برای من مزاحمتی ایجاد کند، نه معشوق های حیوانی، نه معشوق های گیاهی و نه معشوق های جمادی، می آیم، چون دلبر و معشوقی ندارم که مزاحمم شود برای آمدن زیر چادر تو، برای خدمت به تو و هزینه کردن برای تو، اگر پولی دارم، چقدر خوب است که آن را برای شما هزینه کنم، جای دیگر هزینه نکنم، اگر وقتی دارم، این وقت مال شما باشد، اگر آبرویی دارم، این آبرو صرف شما باشد و اگر علم و هنری دارم به شما هدیه شود و اگر دلی دارم، این دل فقط درگیر تو باشد، شما را بخواهد و دغدغه شما را داشته باشد.20:25
یک تکه مهم می گویم، که در عبودیت به شما خیلی کمک می کند، شما وقتی به زیارت امام رضا علیه السلام و معصومین می روید، یک وداع دارد که این وداع را حتماً وقتی وارد حرم شدید، بخوانید، بعد از دعای عالیة المضامین، اگر دعای عالیة المضامین را نخوانید انگار اصلاً زیارت نکرده اید، کسانی که به عربی مسلط هستند، عربی بخوانند، کسانی که نمی توانند این دعا را به فارسی بخوانند، بعد از روز آخر که می خواهید از حرم خارج شوید، باید این وداع را بخوانید: «السلام علیکم یا اهل البیت النبوة ...» که تقریباً یک صفحه و چند خط می باشد، آخر این زیارت شما به امام می گویید: «اِجعَلونی مِن هَمِّکُم و اَذکرونی عِندَ رَبِّکُم وَ کونوا عِصمَتی وَ صَیّرونی مِن حِزبِکُم»؛ به امام می گویید: آقا به من فکر کن، فقط فکر کردن نیست، می گویید: دغدغهتان من باشم، خیلی جیگر می خواهد که کسی عاشق انسان بزرگی شود و به او بگوید: عاشقم شو و مرا جزء دغدغه ها و نگرانی هایت قرار بده، این خیلی حرف است که انسان با معصوم این گونه حرف بزند، بگوید: بی خیال من نشو، مرا رها نکن، به فکر من باش، مرا فراموش نکن، فقط فکر کردن نیست، تو به معصوم می گویی: به من فکر کن و مرا جزء دغدغه های خودت قرار بده، «اِجعَلونی مِن هَمِّکُم»، هَمّ؛ یعنی دغدغه، چیزی که همت به آن تعلق می گیرد، مثل کسی که دوست دارد بچه دار شود، کلی عمل می کند، هزینه می کند تا بچه دار شود، این هَمّ است، هِمّ؛ یعنی همتش به او تعلق گرفته است و جزء دغدغه های اوست، بعد به معصوم علیه السلام می گوید: «اِجعَلونی مِن هَمِّکُم»، اسم مرا بنویسید جزء کسانی که نگران آن ها می شوید، یک دفعه چهارده نفر نگران آدم بشوند، حضرت زهرا سلام الله علیها نگران آدم بشود.
خوشا به حال کسانی که اینقدر صفا دارند که دل نگرانی چهارده معصوم را نسبت به خودشان می فهمند، می فهمند که آقا امام زمان علیه السلام چقدر نگران آن هاست، همه این تجربه را دارید، شما کسانی را دارید که وقتی بیمار شدید، ناراحت بودید و مشکلی داشتید، به شدت نگران شما شدند و دغدغه شما را داشتند و شما در چهره و رفتار و حرف زدن او می بینید که او ناراحت شماست، غصه شما را خورده اند، اغلب پدر و مادرها این گونه هستند، بچه اگر دو درجه تب داشته باشد، ده درجه تب مادر بالا می رود، پدر و مادر خیلی درد می کشند و معصوم نسبت به ما این گونه هستند، «اِجعَلونی مِن هَمِّکُم»، من را از دغدغه های خودتان قرار دهید. یک ظریفی از من سوال کرد. این را یاد داده بودم، بعد ایشان بعد از مدتی از من سؤال کرد که چطور می شود که امام غصه مرا بخورد، چطور من جزء کسانی باشم که امام شب تا صبح به من فکر کند؟ به ایشان گفتم: چند تا فرمول دارد که یکی از آن ها این است: اگر می خواهید که امام دغدغه شما را داشته باشد و حتی بالاتر از امام؛ یعنی خدا، نه دغدغه رحمانی، چون دغدغه رحمانی خدا شامل کافر هم می شود، دغدغه رحیمیه؛ یعنی به شما ویژه نگاه کند، باید او بشود دغدغه تو؛ راهش این است. یعنی شما صبح که از خواب بیدار می شوید، دغدغه آقا را داشته باشید، دغدغه مادرتان حضرت زهرا سلام الله علیها را داشته باشید، دغدغه این را داشته باشید و بگویید: بابا و امامم آواره است، طرد شده و تنها و مظلوم و غریب است، بابای من هر روز می گوید: «هَل مِن ناصِرٍ یَنصرنی»، هیچ کس به کمک پدر و امامم نمی رود، تا روی امامتان و بابات به غیرت نیفتید، تا دغدغه شما نشود، آن حجاب کنار نمی رود، که دغدغه بودن خودت برای امام را ببینی، فیلم هم نمی شود بازی کرد، ما خیلی از این فعالان داریم هم در مؤسسه خودمان هم در مؤسسات دیگر، آدم هایی را می بینیم که قشنگ می فهمید که این درد ندارد، این غصه ندارد، زجر نمی کشد از غربت امام زمان علیه السلام، می گویند که ما می خواهیم کمک کنیم، کار کنیم، اما حقیقتی پشت کلام آن ها نمی بینید؛ یعنی بی تابی و درگیری قلبی در او پیدا نمیکنی. آن طور که برای خانواده زمینی اش دغدغه دارد، می بینید که برای اهل بیت علیه السلام و خدا هم این گونه نیست.
عبودیت؛ یعنی این که تو دغدغه خدا و دغدغه مربی ات را داشته باشی و در واقع دغدغه خودت را داشته باشی؛ یعنی اگر سرت برود، رابطه ات با مولایت قطع نمی شود، همه چیزتان را فدای رابطه تان با معشوقت می کنید، «بِاَبی اَنتُم وَ اُمی وَ نَفسی وَ اَهلی وَ مالی وَ اُسرَتی»، محال است هر چیزی را ازت بتواند بگیرند، امام زمانت را نمی توانند ازت بگیرند؛ مثل: طلاق، سرطان، خستگی یا هر مشکل دیگری بتوانند شما را یک مقدار از آن دغدغه و از آن معشوق یک لحظه جدا کنند. از این آدم ها کم نداشتیم، کسانی بودند که یک پای آن ها قطع بوده، یا چشمش را از دست داده است، باز در جبهه است، الله اکبر، در جبهه چه می خواهی؟ تو که شرعاً دیگر وظیفه ای ندارید که به جبهه بروید، او دیگر درگیر شرع نیست، درگیر بالاتر از این هاست، او عاشق است، دو تا پا قطع، اما باز به جبهه آمده، دو تا چشم از بین رفته اند، کاملاً نابیناست اما باز آمده است، دو تا دست قطع باز هم می آید، جنازه اش هم داد می زند، اگر شهید هم شده است، باز جنازه او دغدغه دارد؛ یعنی وقتی شما می روید بالای سر این جنازه می فهمید که این بدن با تو حرف می زند، آدم می فهمد که این بدن، بدن یک عاشق است، عاشق، همه چیزش معلوم است، کسی که دغدغه مند است کاملاً معلوم است، نه این که به خاطر یک رابطه زناشویی یک دفعه گند بزند به همه چیز برود یک ورشکسته اقتصادی، به خاطر دنیا همه چیز را خراب کند، اصلاً این گونه نیست.
عاشق، روشش با همه فرق می کند، عاشق اگر تنها هم باشد، بار عاشقی را به دوش می کشد، منتظر نیست کسی در عاشقی او را کمک کند، در داستان عزاداری امام حسین علیه السلام یک بچه ای در نجف، آمده بود جلوی درب خانه شان میزی گذاشته بود و روی آن فلاکس چای و شربت گذاشته بود، آن جا، جایی بود که اصلاً دسته عزاداری نمی رفت و آن بچه ساعت ها با همان لباس عربی اش ایستاده بود که اگر یک دسته بیاید و از آن جا رد شود از آن ها پذیرایی کند، مادرش می بیند که فرزندش همین طور جلوی در ایستاده، عکسی از او می گیرد و در فضای مجازی می گذارد، دسته های عزاداری می فهمند و به خاطر این مسیرشان را تغییر می دهند، می آیند و از کنار او رد می شوند و آن بچه را خوشحال می کنند، چه چیزی به یک بچه بدهند خوشحال می شود؟ این که بگوید: من پذیرای عزاداران اباعبدالله علیه السلام هستم، اینقدر که او از این کار خوشحال است با هیچ چیز دیگری نمی توانید شما او را خوشحال کنید، به این می گویند: دغدغه، یک بچه به تنهایی بار عشق را می کشد، یک نفره بار را می کشد، فیلم داماد صدام را در اینترنت جستجو کنید، به راحتی خواهید دید، می آید در کربلا و جوان ها و پیرمردها را کنار می کشد و می گوید: هر کس که با ماست (صدام حسین) یک طرف بایستد و کسانی که آن با حسین علیه السلام هستند از جای خود بلند شوند، جیگر می خواهد که کسی بلند شود، یک نفر بلند می شود و می گوید: من با این حسین هستم، اسلحه را در می آورد و او را می کشد و او جا در جا شهید می شود، همه این صحنه را می بینند و باز می گوید: کس دیگری هست؟ جوان دیگری بلند می شود، جلو می آید با چه عشقی، اشک در چشمان او جمع می شود، می ایستد به عشق امام حسین و او را هم به شهادت می رسانند، پیرمردی آن جا بود که امام حسین در خواب او می آید و می گوید: اولی را در جوار خودم اما کمی دورتر دفن کنید و دومی را کنار خودم دفن کنید، گفتند: چرا آقا؟ اولی که زودتر جهاد کرده است، گفت: اولین نفر به عشق من بلند شد، اما نمی دانست که با او می خواهند چه کار کنند، دومی مطمئن بود که او را می کشند و بلند شد.
عبودیت؛ یعنی در راه عشق بازی، بتوانید یک نفره بار را بکشید، همه که ترکت کردند و کنار گذاشتند، چیزی در اراده تو تأثیر نگذارد، نه این که تا کمی ترش رویی و بی وفایی دیدید، تا کمی نفهمی دیدی، بگویی: این ها همه حرف است، برویم به دنبال کار و زندگیمان، پس از اول شما دغدغه نداشتی و عاشق نبودی. مفهوم عبودیت خوب دقت کنید، این درجه از عبودیت که حتی شما نمی توانی تمایلات عاشقانه ات را هم نمی توانی ظهور دهی، نمی توانی بگوید: من این گونه دوست دارم، این را نمی خواهم، این از هر کسی بر نمی آید، مگر کسی معرفت داشته باشد، به خودش و ربّش، فقط کسانی می توانند این گونه زندگی کنند که خوب فهمیده باشند چه کسی هستند و معشوق و ربشان را شناخته باشند، این جاست که انسان احتیاج به یک معرفت فوق العاده و عالی دارد و این معرفت، عامل «شدن»، «قدرت»، «سرعت» و «رشد» یک انسان است، پس برای شدن، دو تا دستوری که خدا فرموند، چه بود؟ گفتیم خدا معشوق کامل و بی نهایت است، دو تا دستور به ما داده است: چون لیلی از مجنون بسی مجنون تر است، «یُحِبُهُم وَ یُحِبونَ»؛ یعنی طبیعی آن این جوری بود که بگوید: این ها خدا را دوست دارند، خدا هم آن ها را دوست دارد، اما خدا این طور نمی گوید: می فرماید: خدا آن ها را دوست دارد، این ها هم خدا را دوست دارند؛ یعنی شروع از معشوق است، داستان از آن جا آغاز می شود، این جاست که شما به عالی ترین درجه معرفت احتیاج دارید، برای این که بتوانید سرعت بگیرید، دستورش چه بود: 2. «سارِعوا، سابِقوا»؛ با سرعت نزد من بیایید و از هم سبقت بگیرید، فقط اهل معرفت این دو آیه را می فهمند، بقیه عقلی این را می فهمند؛ یعنی ذهنشان این را می فهمد، اما قلب سرعت نمی گیرد، قلب اصلاً حرکت ندارد، اما عقل او می فهمد، می تواند برای همه هم بگوید، ولی خودِ این شخصیت اصلاً حرکتی نکرده است، اصلاً راه نیفتاده که بخواهد سرعتی داشته باشد و سبقتی بگیرد از بقیه، خداوند می فرماید: سریع بیا، از بقیه هم سبقت بگیر، چه کسی می تواند سرعت داشته باشد؟ عامل سرعت و سبقت معرفت است، پس قیمت آدم ها برای سرعت و سبقت به معرفت آن هاست، انسان به هیچ چیز بالاتر از این نیاز ندارد، این که به معرفت برسد؛ یعنی دلش این را بپذیرد؛ یعنی قلبش قبول کند که او انسان است و قبول کند که قلب او احتیاج به یک اله و رب دارد، اگر این را فهمید این آدم دیگر شب و روز ندارد، تعطیل ندارد، سحر ندارد، او شب تا صبح، صبح تا شب سالک است.
خوشا آنان که اله یارشان بی که حمد و قل هو الله کارشان بی
خوشا آنان که دائم در نمازند بهشت جاودان مأوایشان بی
این حرکت دائمی است، به این آدم می گویند: سالک، او دائم حرکت می کند، برای این کار، چه سرعت و چه سبقت شما به معرفت نیاز دارید و حالا که فهمیدید که این است، قیمت هر آدمی به این نیست که چقدر پول دارد، چقدر زیباست، چقدر بدن او قوی است و قهرمان جهان است، رئیس جمهور و سردار است، استاد و دکتر و مهندس است، به این ها نیست، این ها بخش های انسانی ما نیست که قیمت ما از این ها باشد، قیمت یک آدم به این است که چقدر معرفت دارد و عاشق است.
عاشق شو ورنه روزی کار جهان سر آید ناخوانده نقش مقصود از کارگاه هستی
خداوند کارگاه هستی راه انداخته است؛ مثل همه مربیان دیگری که کارگاه دارند؛ مثلاً شخصی می گوید: می خواهم وام بگیرم یک کارگاه بزنم، یا مربی ها، می گویند: می خواهم یک باشگاه بزنم، خدا می گوید: من کل این زمین را برای شما باشگاه و کارگاه قرار دادم، برای چه؟ برای این که عاشقم شوید، چون شما را دوست دارم، برای این که شبیه به من شوید، اگر کسی عاشق نشود؛ یعنی این که در باشگاه ثبت نام نکرده است، نفهمیده که برای چه به این دنیا آمده است، اصلاً نفهمیده که ماجرا چیست، خیلی بد است که آدم نفهمد ماجرای هستی چیست؟ بعد وقتی می میرد و به آن طرف منتقل می شود، پرده ها که کنار می روند تازه متوجه می شود و می گوید: ما اصلاً برای چه آفریده شده بودیم؟ ولی آن موقع خیلی دیر است، وقتی بعضیها می خواهند لطیفه ای برای حماقت یک نفر بگویند، می گویند: فلانی طبقه چندم روی پشت بام نشسته بود، به او گفتند: اکبر، بچه ات مرد! گفت: او اینقدر هول شد، از آن بالا به پایین افتاد، وسط راه با خودش گفت: من که بچه نداشتم، کمی نزدیک زمین شد، گفت: من که اصلاً ازدواج نکردم، بعد وقتی به زمین خرد و در حال مردن بود، گفت: من که اصلاً اکبر نیستم؛ یعنی اوج گیجی، آدم ها زندگی می کنند و سال ها نقش سرهنگ و سرلشگر و رئیس جمهور و نماینده مجلس و مدیر کل و زن و شوهر و هنرپیشه و سلبریتی و ورزشکار و پولدار و ... را بازی می کنند، نقش هایی که هیچ کدام متعلق به خودشان نیست، بی خود سر کار هستند، این بنده خدا اصلاً نفهمیده برای چه به دنیا آمده، اصلاً نفهمیده برای چه آفریده شده است، خودش را نشناخته، ربش را نشناخته، اله اش را نشناخته است، او فکر می کند که خدا او را آفریده تا رئیس جمهور و نماینده مجلس شود، هنرمند، ورزشکار، دکتر، مهندس، مخترع، مکتشف شود، فکر می کند برای این ها به دنیا آمده است، خدا تو را برای این ها آفریده است؟ قیمت هر آدمی، ارزش هر قلبی، به مقدار معرفت اوست، این جاست که شما می فهمید چرا به معصوم احتیاج دارید، می خواهیم برویم سراغ جامعه کبیره،
هر چقدر معرفت یک قلب بیشتر باشد، قیمتش بیشتر است، چون این قلب هم سرعت و هم سبقت دارد. اهل بیت علیه السلام خلیفة الله هستند، مثل اعلی هستند؛ یعنی عالی ترین نمونه از «الله»، شبیه ترین موجود به خدا، لذا قلب آن ها بزرگترین قلب، به وسعت خلقت و پاک ترین و با معرفت ترین قلب است.
قلب آن ها ملاک معرفت است، لذا شاخصه و ملاک معرفت، اهل بیت علیه السلام هستند، پس وقتی می گوییم: «السلام علیکم محال معرفة الله»؛ یعنی محل های معرفت الله، معرفت الله را باید از این چشمه بردارید، هر کاری که معصوم گفت، انجام بدهید، این معرفت است، هر چه که تسلیمش شوید، چون همۀ معرفت در این جاست، محال؛ یعنی تمام معرفت الله و معرفت هر چیزی، این قلب مبارک امام شماست، بنابراین شما خارج از معصوم به دنبال معرفت نباشید، مگر کسی که به آن ها نزدیک تر و شبیه تر است، پس یکی از نیازهای ما به اهل بیت علیه السلام، بلکه مهم ترین نیاز ما به اهل بیت این است که این ها کانون معرفت الله هستند و ما باید برای کسب معرفت باید به این ها نزدیک شویم، هر کس هر چیزی گیرش می شود از این جا گیرش می شود. خدا رحمت کند یکی از بزرگترین اولیاء خدا، مرحوم آقا ؟ قاضی، استاد علامه طباطبایی که اینقدر برای اولیاء خدا فخر است، برای بزرگان، مرحوم قاضی، شوخی نیست، ایشان می فرماید: من هر چه دارم از علی اصغر دارم؛ یعنی علی اصغر علیه السلام می تواند یک قطره در وجود یک عالم بیاندازد بشود: آقا ؟ قاضی، ما به قربان فرزندانشان بشویم که فرزندشان ولی پرور است، یک علی اصغر می تواند هزاران قاضی بسازد، می تواند صدها هزار علامه طباطبایی بسازد، یک رقیه یا قاسم یا علی اکبرشان، این ها محل معرفت خدا هستند، گوهر توسل این است، یک رقیه به آدم نگاه کند، یک علی اکبر، یک علی اصغر به آدم نگاه کند، اباالفضل به آدم نگاه کند، یک معصومه سلام الله علیها اینقدر عظمت دارد که حضرت صادق علیه السلام در مورد ایشان فرمود: «یَدخُلُ شیعَتُنا بِشَفاعَتها فِی الجَنة الاجمَعین»؛ همه شیعیان با شفاعت او به بهشت وارد می شوند، این حضرت معصومه است، ببینید چقدر مرجع و عالم و عارف و شهید پرورش داده است، این بانو!
هنوز حرم ایشان، ولی تربیت می کند، هنوز حرم ایشان بزرگان و مجاهدین و علما و مفاخر تربیت می کند، به محل معرفت بودن این ها دقت کنید، حالا یک کسی می خواهد از پیغمبر این درس را بگیرد، یا این که می خواهد سر درس امیرالمؤمنین علیه السلام باشد، می خواهد از امام حسین علیه السلام درس بگیرد، یا کسی می خواهد که امام زمان علیه السلام به او درس بدهد، امام زمانی که امام حسین علیه السلام با آن عظمت می گوید: من سرباز و خادم او هستم، امام زمانی که یک عظمتی مثل امام باقر علیه السلام و امام صادق علیه السلام می فرمایند که ما خادم این آقا هستیم، ما نفهمیدیم که امام زمان علیه السلام کیست و متأسفانه نمی فهمیم، چون معرفت نداریم، کار کردن و خدمت کردن به امام زمان علیه السلام، خون دل خوردن برای ایشان، آبرو دادن برای ایشان، هزینه کردن برای ایشان، وقت گذاشتن برای ایشان نصیب هر کسی نمی شود، یک عظمت و توفیق است، یک سعادت و اوج است، وقتی یک نفر بتواند در خودش امام زمان علیه السلام را حریف بداند، بگوید: من می خواهم در چادر و لشگر این آقا باشم، برای همین اینقدر عظمت دارد که شما در دعای ندبه می خوانید: «وَ منٌ علینا بالرضا»؛ خدایا منت سر ما بگذار و این آقا را از ما راضی کن، خدایا تو منت بگذار سر ما، ما به شوخی گرفتیم اصلاً امام زمان علیه السلام را، خیلی این را شٌل گرفتیم، کار برای امام زمان علیه السلام، خدمت به امام زمان علیه السلام، وقتی هم ما را دعوت می کند و زیر چادر می آورد، آن جا کلی خرابکاری می کنیم، با نفسانیت هایمان، یک چادر و یک لشگر را به فساد می کشیم، جنایت در چادر امام زمان علیه السلام، جنایت در لشگر امام زمان علیه السلام، نفسانیت و آلودگی در لشکر امام زمان. روی این باید خیلی فکر کنیم، وقتی امام هادی علیه السلام می فرماید: شما وقتی می خواهید امام ها را صدا کنید، این کلمه را بگویید، فهم این خیلی مهم است، که شما به امام خطاب کنید: «السلامُ علی محال معرفة الله»، فهم این فقره کار می برد، بتوانید این را بگویید، بفهمید بدون معصوم شما به هیچ جا نمی رسید، بدون ولایت، بدون توسل، بدون عشق، شما اگر خرج اهل بیت علیه السلام نشوید، خرج جهنم می شوید، اگر خرج اهل بیت علیه السلام نشوید، خرج شیطان می شوید، حالا مدام برای امام زمان و دستگاه امام زمان ناز کنید، هی سهل انگاری و گناه کن، هی معصیت و غفلت کن در دستگاه امام زمان علیه السلام، وقتی هم شما را دعوت کردند، اینقدر بی لیاقتی از خودتان نشان دهید تا شما را بیرون بیندازند. اگر آدم بفهمد کجا رفته است، در لشگر کیست، زیر چادر چه کسی است؟ این لشگر، این چادر چقدر حرمت دارد؟
من باید در این چادر و لشگر اخلاقم، روشم، سبک زندگی ام، همسازی و هم دلی ام، وفاداریم، مهربان بودنم، زود رنج و حساس نبودنم، غمگین نبودنم، باید چگونه باشد؟ بعضیها می روند در چادر امام زمان جهنمی می شوند و بر می گردند؛ مثل کسانی که آمدند در لشکر پیغمبر، به اوج جهنم رسیدند و از کنار پیغمبر رفتند، به جای این که روز به روز قوی تر و بهتر شود، روز به روز خبیث تر و تاریک تر و گمراه تر و وحشی تر و هارتر می شود، چون با معرفت نیامده است، اگر معرفت باشد، ما می فهمیم که باید در این چادر چگونه زندگی کنیم، تا با هم چگونه کار کنیم و به هم چگونه نگاه کنیم. والحمدلله رب العالمین.