جلسه 147 - شرح زیارت جامعه کبیره
شماره جلسه
147
وضعیت پیاده سازی
دارد
سال
1401
ماه
5
روز
20
متن کامل (خام) ‌ جلسه 147 - شرح زیارت جامعه کبیره

باسمه تعالی

جامعه کبیره ؛ جلسه 147 20/5/1401

بحث مان در مورد شرح فقره «و محال معرفه الله» از زیارت جامعه کبیره از وجود مقدس امام هادی علیه السلام بود. بحثمان سر معرفت الله بود. اینها محل و جایگاه معرفت خداوند هستند، سخن این بود که اساسا معرفت خداوند به چه کار ما میآید که اینها محال آن هستند. ما تا آن قضیه برای ما حل نشود، این بعد از شخصیت با عظمت اهل بیت علیهم السلام برای ما شناخته شده نیست. بخصوص که ما در پایان زیارت از خداوند چه چیزی ر میخواهیم؟ از خداوند معرفت اهل بیت را میخواهیم، این خیلی مهم است بعد از این همه حرفی که زدیم، آخرش آن چیزی که از خدا میخواهیم این است که خدایا نصیب ما کن که ما به اینها معرفت پیدا کنیم، معرفت با علم فرق دارد. علم یعنی اینکه آدم یک چیزی بشنود و بگوید که اینها اینجوری هستند، معرفت یعنی آن را ببیند و آن شناخت قلبی را نسبت به امام پیدا کنیم. این را میگویند معرفت. معرفت یعنی آن عظمت شخصیت، آن نورانیت در قلب شما جا بگیرد و شما دقیقا قلبتان با همان خصوصیت ببیند. شما رفتارتان بر اساس همان خصوصیت با معصوم تنظیم بشود به این میگویند معرفت. وقتی که ما یک چیزی را معرفی میکنیم، اهل بیت را معرفی میکنیم اما روابط ما بر آن اساس تنظیم نیست یعنی معرفت نیست، یعنی شناخت است. فقط اطلاعات است، علم است، شناخت یعنی علم. می گوید بله ما میدانیم ائمه بزرگ هستند، باب الحوائج هستند، چنین هستند، فلان هستند، این علم می شود. اما معرفت زمانی است که شما روابطتان با آن مقام امام برقرار میشود. به عنوان مثال یکی از بزرگان و علما میگوید من ایام محرم خیلی دغدغه داشتم که بدانم اهل بیت علیهم السلام کدام یک از این مجالس عزاداری را بیشتر قبول دارند و دوست دارند که ما برویم آنجا عزاداری بکنیم، این برایم سوال بود. بعد از یک مقدماتی خواب دیدم، خواب حضرت زهرا سلام الله علیها را دیدم به حضرت زهرا عرض کردم خانم کدام مجلس از مجالس امام حسین علیه السلام را شما بیشتر دوست دارید تا ما شرکت بکنیم؟ حضرت فرمود: هر مجلسی برای امام حسین برقرار باشد، ما آنجا حاضر هستیم و واقعا هم همین طور است. میگفت من دوباره سوالم را تکرار کردم حضرت زهرا فرمود: که هر مجلسی برای پسرم، برای حسین است، برای ما اهل بیت باشد ما آنجا هستیم. هر مجلسی بروید ما آنجا هستیم، میگفت برای بار سوم این سوال را از خانم کردم، خانم دوباره همین حرف را زد، یعنی همین حرف را تکرار کرد ولی به این صورت. ولی حالا اگر اصرار دارید من یک مجلس را به تو معرفی کنم، فلان محله برو و فلان جا و گفت: ما هم رفتیم فلان محله، دیدم یک جای خلوتی است که یک عدد پرچم زدهاند و این پرچم آنقدر کهنه شده که از شدت کهنگی این سیاهیاش سفید شده است. گفت: آنجا رفتم، یک خانمی را حضرت زهرا اسم برده بود سراغش را گرفتم، خانم گفت من هستم، گفتم که اجازه میدهید که ما مجلس شما شرکت کنیم، گفت: بله، گفتم که سخنران دارید؟ گفت: خیر. گفتم اجازه میدهید که من سخنران شما باشم. گفت بله اشکالی ندارد، گفت دیدم، چهار، پنج تا خانم هستند و شاید یکی دوتا آقا. گهگاهی یک خانمی در صندوق خانه در آشپزخانه می رود چای می ریزند، یک موقع یک بچه چای میآورد، یک موقع یک خانمی چای میآورد، یک موقعی یک کسی دیگری میآید، خیلی خودمانی، در حد همین پنچ، شش نفر. میگفت من شروع کردم و سخنرانی را انجام دادم، شروع کردم به ذکر مصیبت. این خانم رفت به آشپزخانه، میگفت: هر موقع این خانم گریه میکرد، صدای گریه این خانم میآمد. من می دانستم که در آشپزخانه غیر از این خانم کسی نیست که خودش میرود چایی میریزد ولی من همیشه صدای دو گریه را میشنیدم، صدای دو خانم را میشنیدم که گریه میکنند، میگفت بعد از دهه، سخنرانی که تمام شد، گفتم نکند اینها یک زمان تصور کنندکه من توقع پولی، چیزی دارم، زود بلند شدم و سخنرانیام تمام شد رفتم، دیدم آن خانم من را صدا زد و گفت: آقا. گفتم: بله چکار دارید؟ گفت این پول را بگیرید، گفتم من که برای پول نیامدم، فقط آمدم شرکت کردم و پولی هم نمی خواهم، خانم گفت من از شما زرنگ تر و رندتر هستم. گفتم یعنی چه؟ گفت من یکسال میروم خانه این و آن کار میکنم تا یک پولی در بیاورم برای این مجلس، چه عظمتی دارد این زن. ما این کار را میکنیم برای اهل بیت؟ هزینهمان از جیبمان به چه صورت است؟ می گوید من یکسال می روم کلفتی، این طرف، آن طرف کار میکنم که پول دربیاورم این دهه یک روضه بگیرم آن هم پنج، شش نفره. گفت من همین جوری ماندم، گفت باید بگیری، من هم گرفتم. گفت: وقتی پول را از او گرفتم، گفتم پس یک سوال من را جواب بدهید اینکه به من اجازه میدهید سال دیگر بیایم؟ گفت: بله. گفتم که شما در آشپزخانه گریه میکردید صدای گریه یک کسی دیگری هم میآمد او چه کسی بود؟ گفت: مگر خانم در خواب به شما نگفته بود که ما آنجا هستیم. گفت: من دیدم آن خانم به من احاطه دارد، به خواب من هم احاطه دارد. گفت: این صدای گریه خانم است. دو سال بعد آمدم دیدم این خانم از دنیا رفته است، معرفت به این میگویند. معرفت یعنی نوعی از نگاه به اهل بیت که در زندگیت قدرت و توان ایجاد میکند، در غیر اینصورت ما معرفت نداریم، ما علم داریم، آگاهی داریم به اهل بیت، مطالعه کردیم و میگوییم اهل بیت اینگونه هستند معرفت یعنی آن چیزی که میگویند در مورد اهل بیت ، قلب شما قبول کند و بر اساس پذیرش قلب شما بلند بشوی بروی و ارتباط برقرار بکنی، با خدا هم همین طور است. خداوند فرمود: «ما خلقت الجن و الانس الا لیعبدون». خواهش میکنم دقت بکنید عزیزان. حرف ما چه چیزی است؟ این است که امام هادی علیه السلام میفرمایند: محال یعنی محلها، جایگاه معرفت خدا، این اهل بیت هستند خب حالا ما این را دانستیم، این دانستن است، باز نسبت به این معرفت ما باید معرفت پیدا بکنیم، نسبت به این دانستن باید معرفت پیدا بکنیم، یعنی قلب ما آن را بپذیرد. خب اول برای اینکه ما این را بفهمیم اول باید ببینیم معرفت الله یعنی چه؟ چه اهمیتی دارد و بعد نسبت ما با این معرفت چیست؟ و بعد بفهمیم که وقتی میگوییم اهل بیت جایگاه هستند آن موقع اگر ما رابطهمان با امام درست تنظیم شد، یعنی ما معرفت داریم، والا وقتی رابطهمان درست تنظیم نمیشود. ما فقط اطلاعات داریم درمورد امام، علم داریم، ائمه اینجوری هستند، ما هم کلاس رفتیم، دوره اش را هم دیدیدم در جامعه کبیره، علم داریم، میفهمیم این را. اما معرفت یک چیز دیگر است، یک داستان دیگری است. چرا انسان به معرفت احتیاج دارد؟ آیه خلقت خوانده شد، هدف خلقت چیست؟ «ما خلقت الجن و الانس الا لیعبدون». گفتیم این اوج مقام یک انسان است در هیچ آیهای شما سراغ ندارید این مقدار انسان بزرگ شده باشد، چون وقتی عبودیت را خداوند مطرح میکند، عبویت یعنی چه؟ یعنی بندگی، بندگی یعنی چه؟ یعنی شبیه مربی شدن. هر جا کلمه بندگی آمد، بندگی یعنی چه؟ یعنی حرف گوش کردن، یعنی اطاعت کردن. هر جا بندگی هست؛ یعنی قرار است شما شبیه آن کسی که اطاعتش میکنید بشوید و این روایت امام صادق علیه السلام یادمان نرود. «العبودیت جوهره کنه الربوبیه» عبودیت گوهری است که باطن آن ربوبیت است. پس خداوند وقتی می فرماید: من جن و انس را نیافریدم مگر برای عبودیت من، خودم که نیازی ندارم. آفریدم که به آنها این مقام را بدهم. این لطف را در حقشان کردم که هر کدامشان بتوانند شبیه ربشان بشوند. تا شما میگویید عبودیت، دیگر الله سرجای خودش است و از الله یک اسم استخراج میشود آن اسم چیست؟ از خالق میگوییم، «خلقت الجن و الانس الا لیعبدون» اسم رب در میآید، اسم رب از اینجا در میآید. یعنی آن مالکی که قرار است من عبودیتش را بکنم و حرفهایش را گوش کنم، بحث مربی بودن وسط میآید. پس شاگردها شبیه چه کسی میشوند؟ شبیه مربی میشوند، شاگردها شبیه معلم هایشان نمیشوند، کم پیش میآید که شاگردها شبیه معلمشان بشودند اما متربیها و شاگردهایی که مربی دارند شبیه چه کسی میشوند؟ شبیه مربیشان میشوند. چون معلم تعلیم میدهد، معلوم نیست شما عمل بکنید، شبیه او بشوید، سنخیت پیدا بکنید، اگر تازه دانش او را یاد بگیرید، در دانش شبیه او میشوید. ولی شخصیتا شبیه او نمیشوید. اما مربی چرا، مربی یعنی او هر چه میگوید شما باید عمل بکنید، اگر عمل بکنید محال است شبیه او نشوید، در رانندگی هر چه گفت، شما انجام بدهید می شوید راننده حرفهای چه بسا از استاد هم جلو بزنید. در فنی حرفهای، هنری، دانشهای مختلف، هر چه بگوید شما وقتی گوش بکنید شبیه او می شوید. اگر کسی قرار است این مقدار عبودیت بکند، برای اینکه ما بتوانیم عبودیت بکنیم، عبودیت یعنی چه؟ یعنی من به هیچ وجه کششهای چهارگانهام را دخالت نمیدهم در اطاعت از خدا. این خیلی مهم است، دقت کنید جنبه جمادیام، گیاهیام، حیوانیام و علمیام را دخالت نمی دهم در عبودیت و او الله، رب است هر چه بگوید من اطاعت میکنم، ولو مخالف جیبم باشد، وضعم خوب نشود، مخالف به‌زحمت انداختن بدنم، طبعم، غذایم، یا مزه، یا غذا، یا طبع باشد، باید درگیر بشوم، با حیوانیتم باید درگیر بشوم، باید جنبه های زنانگیام، مردانگی ام را کنار بگذارم. مثل کاری که امام حسین علیه السلام در کربلا کرد. شما هیچ جنبهای نیست از جنبه های حیوانی در وجود مقدس ائمه علیه السلام که مورد تهاجم و تجاوز قرار نگرفته باشد، رابطه پدری، مادری، خواهری، برادری، عموزادگی، خواهر زاده،....... همه اینها با اینکه محترم و مقدس هستند؛ اما مورد تهاجم قرار می گیرند، اگر عبودیت خداوند اقتضا کند که من باید این بخش را کنار بگذارم، باید کنار بگذارم. در عاشورا، همه آمده بودند این چهار بخششان را هدیه بکنند، چون معرفت داشتند و میدانستند سعادتشان در گرو این فدا کردن است. لذا شما هیچ چیزی را سراغ ندارید در این بخشها مگر اینکه در کربلا ذبح شد، آب شد. هر نوع تعلقی که انسان در این بخشها دارد در کربلا گرفتندش، کربلا یک مجموعه کامل از مصائب، عشق بازیها و هدایایی هست که انسانها به خداوند هدیه کردند، شما یک موقع است یک داستان غم انگیز میخوانید یا یک سریال غم انگیز را نگاه میکنید، میبینید در یک مورد این داستان غم انگیز است؛ مثلا رابطه یک زن و مرد است که فراز و نشیب دارد و آخر هم به هم نمیرسند و در انتها یکی از آنها و یا هردو آنها میمیرند. ولی یک زمان است که وقتی میروی به صحنه کربلا، صحنه کربلا همه مصائب را دارد، کامل است. یعنی به یک مرد میگویند باید ناموس خود را بیاوری آنجا، خیلی سخت است، ناموس خود را باید بیاوری در صحنهی درگیری، خودت کشته میشوی جلوی چشم زن و بچه، همسرت، فرزندانت، خواهرت، همه دارند میبینند، به آن زن میگوید که تو باید به عشق خدا بیایی در آن صحنه قرار بگیری و قرار است همسرت و فرزندانت جلوی چشمانت کشته شوند، قرار است بعد از آن به اسارت بروی، قرار است شخصیت زنانهات دیده نشود و اینجا له بشود. به یک مادری که تعلق به یک بچه شش ماهه دارد و این بچه به شدت به مادر وابسته است، از شیر این مادر استفاده میکند، میگویند بیا آنجا آنقدر تشنه بشو که دیگر شیری برای این بچه نماند ، ایکاش همین مقدار بود. مصیبت علی اصغر سلام الله علیه یک مصیبتی است که برای فهمش، سوختنش، گریه کردن برایش دین لازم نیست، لازم نیست شما دین خاصی داشته باشید، مصیبت یک بچه است، همه میفهمند، مصیبت یک مادر است همه میفهمند. ایکاش مصیبت همین جا تمام میشد، ناله بچه، گریه بچه، بیتابی بچه، آن هم با یک امیدی این را بدهی، آن هم به یک دشمن نابکار، نامرد، بروی از او درخواست بکنی، چقدر سخت است این درخواست کردن. حالا این مادری که ایستاده است دم چادر، منتظر است بچه اش را آب بدهند، برگردانند، بیاورند برایش. چند دقیقه بعد یک بچه سر بریده ، یک جنازه از یک بچه غرق در خون، آن هم با گلوی بریده، این بچه را بیاورند. ایکاش همین جا تمام میشد ولی همین جا هم تمام نشد، بعد بیاید جلوی این مادر و این بچه را از داخل قبریکه پدرش برایش کنده است دربیاورد و سر این بچه را ببرند، بدتر از اسارت این مادر این است که این مادر، چند ساعت بعد آب میخورد و در سینههایش شیر جمع میشود. عبودیت یعنی این. یعنی مادری را ندیدن، یعنی همسری را ندیدن، یعنی خواهری را ندیدن، برادری را ندیدن، یعنی بچه هایت جلویت تکه تکه بشوند، برادر زاده هایت، برادرهایت، به اسارت بروی و بعد بگویی «ما رایت الا جمیلا» این عبودیت میشود. یعنی به عشق خدا، عشق برتر، عشق بالاتر، یعنی بفهمی وقتی بچه ات را اینجا آوردی قرار است سرش را ببرند، بچه ات قرار است فدای خدا بشود و این بچه به اوج میرسد. بچه قربانی خدا میشود. این را شما در کربلا دارید. بیایید سردار عزیزمان که چند روز پیش مراسمش بود. سرش را داعشیها بریدند به نیزه کردند و در شبکههای مجازی نشان دادند، بچهها و همسر دیدند، همسر میبیند سر شوهرش را بریدند و روی نی گذاشتند، بچهها دارند میبینند سر پدرشان را داعشیها بریدند و روی نی گذاشتند، داعشیها شرط میکنند برای اینکه این بدن را تحویل بدهند و این سر را تحویل بدهند پول میخواهند، این خانم میگوید: مثل مادر وهب، مثل اصحاب عاشورا. آن عبودیت زینب کبری و آن بانوان، بانوان اینجوری تربیت میکنند. خانوادههای مدافع حرم، همسر شهید حججی که به آقا گفت که من این بچه را به این عشق بزرگ میکنم که راه پدرش را برود و این هم فدای پدرش بشود. مثل مادر نه تا شهید، مثل مادر پنج تا شهید، مثل مادر چهار تا، سه تا، دو تا شهید. مثل مادر شهدای ما. مادری که فقط یک بچه دارد، هیچ کس دیگری را ندارد. نه شوهر، نه دختردیگری، این پسر را از کوچکی بزرگ کرده است، تنهای تنها و حالا رسیده به هجده، نوزده سال، انس گرفته است با این بچه و همه عشقش در این دنیا همین یک پسر است، هیچ کس هم جز این یک پسر ندارد در این دنیا و با چه عشقی این را هدیه میکند، چون خیلی برایش ارزش دارد، معرفت یعنی خدا را بالاتر بفهمی و ببینی او را. گفتند ما جنازه نمیخواهیم و سر هم نمیخواهیم. اگر قرار است از پول بیت المال، از امکانات کشورمان چیزی بابت این جنازه داده بشود، نمیخواهیم. اصلا ما به این جنازه و سر نیازی نداریم. اینها الگو هستند، اینها معرفت دارند، اینها عبد هستند، عبد، اینها بنده هستند، اینها تربیت شده هستند، تربیت شده مکتب خدا هستند، مکتب اهل بیت، اگر قرار است یک نفر بندگی کند، بندگی یعنی این چهارتا بخش خودت را نبینی، عبد یعنی این. در بازار برده فروشان رفته بود برده بخرد، دید یک بردهای خیلی رام و دست به سینه ایستاده است، به این برده گفت اسمت چیست؟ گفت: هر چه شما بگویید. گفت: چه چیزی میخوری؟ گفت: هرچه شما به ما بدهید. گفت چه می پوشی؟ گفت: هر چه شما به ما بپوشانید. گفت: کجا میخوابید؟ گفت: هر جا شما بخواهید میخوابیم. عبد یعنی این. عبودیت یعنی این. اگر قرار است یک نفر به این صورت تسلیم خدا باشد، امکان ندارد یک کسی به این صورت خودش را تسلیم خدا کند مگر اینکه خداوند را بالاتر ببیند و معرفت داشته باشد به خداوند، مثل امام حسین علیه السلام که هر چه بلا سرش میآید خوشحالتر میشود. «کلما اشتد علیه الامر...........»نه به آن صورتی که خیلی از ذلیلها تعریف میکنند. اینها غمگین و ناراحت بودند، زینب بگوید: داداش اینجا کجاست ما را آوردهای، ما را برگردان خانهمان، اصلا از این حرفها نیست. آنها سالهای سال تربیت شدند که بیایند در میدان کربلا، عاشقانه بیایند کربلا. این مردم ایران را ببینید. چهل سال زن و مردشان دنبال میدان میگردند که بروند فداکاری بکنند، مادر دو پسر در مشهد، همین چند روز پیش تلویزیون پخش کرد دو تا از بچه هایش را مشهد میفرستد، مادر می رود زبان افغانی یاد بگیرد که بگوید ما افغانی هستیم این دو پسر من ایرانی نیستند، افغانی هستند که لشکر افغانیها بچه های او را قبول کند برای مدافع حرم. چند مادر الحمدالله در کشورمان داریم؟ خیلی. سرنفسش را کلاه بگذارد، زبان افغانی، لهجه افغانی یاد بگیرد بگوید بچه ها افغانی هستند و بفرستدشان بروند و هر دو فرزندانش شهید بشوند، بعد مثل یک زن پیروز افتخار کند، مثل زینب کبری «ما رایت الا جمیلا» که من بچههایم سعادتمند شدند و رسیدند به «عند ربهم یرزقون» بچههایم رسیدند به بالای بهشت، پیش خود خداوند. این مادر پیروز است. در واقع مادرهایی داریم که میآیند میگویند بچهای داریم این فساد را می کند، این کثافت کاری را میکند، این آلودگی را دارد، این خوبه؟ او همهی بردش را، همه رسالتش را در مادری این دید که بچهاش را برساند به خود خداوند و تحویل خداوند بدهد نه در بهشت، نزد خود خداوند بچهاش را تحویل خداوند داد. از این بالاتر مقامی هست؟ اگر انسان مفهوم واقعی عبودیت را بفهمد، تا قلبش خدا را نفهمد و ایمان نیاورد به خدا، عاشق خدا نشود، نفهمد خداوند ارحم الرحمین است. خدا عشقش و محبتش به من و خانوادهام بینهایت بیشتر از خودم است، بفهمد خدا سبحان است، هیچ ضعفی، نقصی، عیبی، ظلمی در کار خدا نیست، خدا رئوف است، کریم است، جواد است، ستار است، قلبش این را قبول کند، قبول کند خداوند رب است. تا ما باورمان نشود که خدا کیست و معرفت نداشته باشیم، تسلیم او نمیشویم. نه به مقام رضا میرسیم، نه به مقام تسلیم میرسیم و در عشق هم هرگز به محبت نمیرسیم.

این خدا کیست که اهل بیت و انبیا، اینگونه دیوانهاش بودند، خدا کیست که فرشتهها خسته نمیشوند یک لحظه از عشقبازی با او، ذکر او و عبادت او، این خدا کیست که بندگان خوب او وقتی با او انس میگیرند دیگر دوست ندارند به کسی جز او فکر کنند و با کسی جز او انس بگیرند این خدا کیست؟ مناجات محبین از مناجات خمسه عشر است که نهمین مناجات است. بخشی از آن را برایتان میخوانم. حضرت دو قانون خلقت را میگوید، دو ناموس خلقت را می گوید.« من ذاالذی ذاق حلاوه محبتک فرام منک بدلا و من ذاالذی انس بقربک فابتغی عنک حولا» قانون خارجی است، میگوییم آب در صد درجه به جوش میآید و این یک قانون است. قوانین انسانی را فقط خداوند می گوید و اهل بیت. قوانینی که در حیطه مقام انسان اتفاق می افتد نه مقام حیوان یا مقام جماد، مقام بدن، مقام اتم، مقام الکترون، مقام نوترون وپروتون. آنها که دانشمندان خاص خودش را دارد. مقام شیمی و فیزیک و ریاضیات نه. مقام مکانیک و الکترونیک نه، مقام انسان. دارم راجب انسان صحبت میکنیم، حضرت سوال میکند خدایا کیست که طعم محبت تو را بچشد «فرام منک بدلا» کسی را جای تو بگذارد. امکان ندارد کسی عاشق خدا بشود و بیفتد به گدایی عاطفی، به فحشای عاطفی، به بدبختی و نکبتهای عاطفی، به خلا بیفتد، اصلا اینگونه نیست، معنا ندارد، اگر کسی افتاد به فحشای عاطفی، به گدایی عاطفی، به انحراف و خیانت و چیزهای دیگر، برای این است که این فحشا در خودش اتفاق افتاده است، این دلش روی معبود اصلی نیست، این اله ندارد وقتی میگوید لا اله الا الله راست نمیگوید این بدون اله است. این الههایش یکی از اینهاست و در اینجا چون محدودیت وجود دارد میافتد به فقر و بدبختی و فحشا و خیانت. میافتد به گدایی و بدبختی و التماس. به امام صادق علیه السلام عرض کردند: چجوری میشود که انسان این عشقهای زمینی را پیدا میکند و اینقدر هم در آن اذیت میشود؟ حضرت فرمود: این جزای کسی است که در آن عشق بالایی خیانت کرده است، اگر انسان در عشقش با خداوند درست باشد، در پایین همه چیز آن درست است، خوب است، قشنگ است. حتی عشقهای زمینیاش هم فوق العاده قشنگ میشود، دیگر هیچ نوع آلودگی و هرزگی پیدا نمیکند، هیچ نوع التماس و گدایی پیدا نمیکند. قانون میگوید: «من ذاالذی ذاق حلاوه محبتک فرام منک بدلا» چه کسی است که طعم محبت تو را بچشد و غیر از تو کسی را بخواهد «و من ذاالذی انس بقربک فابتغی عنک حولا» چه کسی است که انس بگیرد به قرب تو و رویش را از تو برگرداند. در روایت داریم بهشتیها در جمعهها میهمان خداوند میشوند، شنبهها میهمان حضرت آدم هستند، یکشنبهها میهمان حضرت نوح علیه السلام، دوشنبهها میهمان حضرت ابراهیم علیه السلام، سه شنبهها میهمان حضرت موسی علیه السلام، چهارشنبهها میهمان حضرت عیسی علیه السلام ، پنج شنبهها میهمان حضرت رسول صل الله علیه و آله و سلم و جمعهها میهمان خداوند هستند وقتی می روند نزد خداوند در روایت داریم دیگر نمیخواهند برگردند، میافتند به سجده و دوست دارند در آن حالت بمانند و خداوند به آنها میگوید که اینجا جای سجده نیست، برگردید و بروید، قرار ما جمعه آینده و چقدر برای بهشتیها سخت است که از پیش خداوند بیایند و بروند در بهشت و این شوق و شور در آنها میماند که ما هفته دیگر میخواهیم برویم نزد خداوند. آن خداوند که در آنجا بهشتی ها همه حسرتش را میخورند اینجا مفت در اختیار ماست، بدون وقت ، شب و روز در اختیار ماست، بیایید، الان هستم، بیایید پیش خودم. هیچ ساعتی نیست که شما بگویید من تو را میخواهم و خداوند بگوید که من آماده نیستم. میگوید بنده من هر وقت که تو من را بخواهی، من را مهیا، آماده میبینی. هر وقت بخواهی من آمادهام برای عشق بازی با تو. هیچ لحظهای، هیچ ساعتی نیست که تو هوس من را بکنی، چه جملهای خدا دارد میگوید: «من را سرشار از محبت و شوق به خودت میبینی» . این خدای ماست. خداوند میگوید من را سرشار میبینید از محبت به خودت از آمادگی برای عشق بازی. هر وقت بخواهی. بعدا اگر پایت را از دنیا بیرون بگذاری براحتی گیرت نمیآید. بهشت ما اینجاست ما نمیفهمیم.«آفتی نبود بتر از ناشناخت/ تو بر یار و ندانی عشق باخت/ یار را اغیار پنداری همی/ شادی را نام بنهادی غمی». ما شادی ذکر، شادی نماز، شادی سجده، شادی تکبیر، شادی رکوع، شادی سجود، شادی قنوت، شادیهای تشهد، شادیهای ذکرهای بعد، همه را داریم از دست میدهیم. ما شادی نمیکینم، چرا؟ چرا شاد نیستیم وقتی اذان میگویند؟ چرا وقتی میرویم در نماز، مسجد، نماز جماعت، نمی فهمیم که در چه جشنی شرکت کرده ایم؟ الان نماز جماعت میخواهم بخوانم، خدا من را راه داده است بین یک عالم از بندگان خوبش. میتوانست من را الان جای دیگر ببرد و به من اجازه داده است که بیایم جماعت بخوانم، ما اصلا از این شادی احساس نمیکنیم، ما شکوه شب جمعه را و شکوه این ساعتها را درک نمیکنیم. ما الان متوجه نیستیم این ساعتهایی که داریم می رسیم به مغرب و از مغرب به بعد چه جشنی در برزخ و باطن این عالم برقرار است. اگر بفهمیم در این جشن میرویم. لااقل درکش میکنیم و لذتش را میبریم با کمی تمرکز، با کمی ذکر به آن جشن میرویم. خدا رحمت کند دو تا رفیق داشتم شهید شدند. پدرشان برای من تعریف کرد، هر کس خواست باور کند و هر کس هم نخواست باور نکند. گفت: آقای شجاعی یکبار رفتم سر قبرشان، نزدیک قبرکه شدم دیدم دو نفر جلوتر از من سر قبر رفتند ، پشتشان به من بود، گفت: وقتی رسیدم ، بلند شدند دیدم خود بچههایم هستند، خود دو تا شهید هستند گفت، افتادند بغلم و من را بوسیدند و من هم آنها را بوسیدمشان. گفتند: بابا با مامان شب جمعه میآیید اینجا زود بروید، زود بیایید و بروید. خیلی ننشینید، ما شبهای جمعه همه میهمان امام حسین علیه السلام هستیم، بعد اینجا بخاطر شما و به حرمت شما اینجا میمانیم و از آن مجلس میافتیم. ای کاش ما بفهمیم شب جمعه چیست؟ عظمت آن چیست؟ نورانیت آن چیست؟ باطنش چیست؟ حتی این عزاداریهایی که شرکت میکنیم، بفهمیم که همه معصومین اینجا کنارما هستند و دارند گریه میکنند، در محضر آنها سینه بزنیم، در محضر آنها ذکر مصیبت بکنیم، در محضر آنها گریه بکنیم، در محضر آنها عرض ادب بکنیم، در محضر آنها دم در بایستیم و کفشها را جفت بکنیم، در محضر آنها چایی بریزیم و از بقیه پذیرایی بکنیم، با عشق دست کنیم در جیبمان و برای اهل بیت هزینه کنیم. در محضرشان دست ببریم در جیبمان و هزینه کنیم. یک موقع است من الان میخواهم بروم حرم میخواهم دست کنم در جیبم و برای اهل بیت یک چیزی بدهم، فکر میکنم خودم هستم دیگر، یک موقع میبینی چهارده معصوم ایستادند جلویت وشما میخواهید دست کنید در جیبتان، خیلی فرق دارد که شما چه چیزی را میخواهید بدهید. آن عاشقهایی که معرفت داشتند، که در گدایی یکسال کار میکردند، آن عاشقها و عزیزان عراقی که شما در اربعین میبینید یکسال کار میکنند، گریه میکنند، التماس میکنند که این یکسال پولش را که جمع کردند بیایند در اربعین و فدای زائرهای امام حسین علیه السلام کنند. اول اینکه من بدانم اینکه من میخواهم خودم را تسلیمش کنم کیست؟ اینکه قرار است من زنانگیام را، جنسیتم را، بخش جمادیام را گیاهیام را، بدنم را، آبرویم را، عزت اجتماعیام را، سیاسیام را، علمم را نبینم در مقابلش، یعنی هر چه گفتند، نه هر چه می فهمم، کسی که علمش را میبیند میگوید من تا نفهمم فلسفه این کار خدا چیست؟ من قبول ندارم این مشرک است. این ایمان ندارد. می گوید: هر کسی هم بفهمد فلسفه این کار چیست، انجام میدهد. آقا ماسک برای چه بزنم، میگوید الان کروناهست، میگوید خب باشد میزنم، دستکش را برای چه باید دستم کنم، مریض میشوید، میگوید باشد. کفش مخصوص بپوش، برای چه؟ برای اینکه اینجا مواد رادیو اکتیو است میگوید باشد. این اطاعت ها ارزش نداردکه. اطاعت آنجاست که بگوید چون تو میگویی تمام است و من هیچ فکری نمیکنم در مورد اینکه فلسفه این کار چیست؟ نه اینکه خدایا برای چه این حکم را دادی؟ این حکم خیلی ما را اذیت میکند من نمیفهمم این حجاب چیست؟ این نماز برای چیست؟ وقتی شما دارید این را زیر سوال میبرید، سبحان را زیر سوال میبرید، الله علیم و حکیم را زیر سوال می برید. وقتی رساله را مسخره میکنید، وقتی حکم مراجع را میگذارید زیر پایتان، یعنی با خداوند درگیر هستید. میگوید آقا من این را اصلا نمیفهمم، آخر برای چه من باید روزه بگیرم، این حجاب دیگر چیست؟ این نماز دیگر چیست؟ و خیلی چیزهای دیگر که به ذائقه ما خوب نمیآید، با بخشهای چهارگانه جور در نمیآید و ما هم زیر بارش نمیرویم. من باید یک کسی را اطاعت کنم که بشناسمش، قبولش داشته باشم، از فهم خودم بالاتر، چه بفهمم، چه نفهمم. گفت آقا چرا قیام نمیکنید این همه لشکر دارید؟ حضرت فرمود: چه لشکری؟ من لشکر ندارم. گفت: همه ما هستیم حضرت فرمود برو داخل این تنور، تنوری که روشن است و آتش در آن وجود دارد، گفت برو، نرفت. یکی از اصحاب حضرت آمد، حضرت فرمود برو داخل تنور، پرید داخل تنور، در آتش. شما چه کسی را میخواهید اطاعت بکنید، نفس خودتان را، میخواهید دین را با نفس خودتان تنظیم بکنید و وقتی این چهار تا را در نظر میگیرید دیگر خبری از عبودیت و بندگی نیست، این یک تجارت یا یک بردگی است، بندگی در اینجا وجود ندارد. بندگی یعنی ببینید امامتان چه میگوید و همان را انجام بدهید و دیگر اصلا معطل نکنید، بندگی یعنی با هم دیگر مسابقه گذاشتن و دویدن در میدان مین است که چه کسی جلوتر برود، به این میگویند بندگی. بندگی یعنی اگر جنگ شد به شوهرت نگویی به پدرت نگویی، به پسرت نگویی تو نمیخواهد بروی. بندگی یعنی کاری که سردار پرافتخارما انجام میدهد، از او میپرسند تا حالا پارتی بازی کردهای؟ میگوید: بله . میپرسد چه زمانی؟ میگوید: زفتم پارتی بازی کردم نزد بچههای فرماندهان سپاه قدس، بچه سیزده ساله من هم برود جنگ و رفت و به شهادت رسید. جنازهاش هم آنجا و قبرش هم آنجاست. بندگی یعنی این. آنجایی که گفت بخور، بخور، گفت نخور، نخور. آنجایی که گفت حلال است یعنی حلال است، آنجایی که گفت حرام است، حرام است. نه اینکه بیایی حلال را برای خودت حرام کنی و حرام را حلال کنی. طلا چه کسی گفته برای مرد حرام است. مردها راحت میتوانند از طلا استفاده کنند. سگ چه کسی گفته است نجس است، سگ به این مهربانی، به این خوبی. یعنی تو احمق و بی شعور از خداوند مهربانتر هستی؟ این مخلوق خداست. تو هزار سال دیگر هم محبتت به این سگ بیشتر از محبت خداوند نیست، یعنی تو برای این سگ بیشتر از خداوند ارزش قائل هستی؟ خدا بینهایت بیشتر از تو این سگ را دوست دارد و خداوند قانون میدهد، میگوید روابط بین اشیا باید اینگونه باشد، مرد طلا نباید استفاده کند، خانمها استفاده کنند، تمام. تا نفهمم چیست و دلیلش چیست، این حرفها دیگر چیست؟ تو چه چیزی از علم خدا میفهمی؟ تو از فلسفه خلقت چه میفهمی.اصلا از کجا میفهمی که چرا طلا برای مرد حرام است؟ چیزی از دانش سرت میشود، عبودیت یعنی این خورده اطلاعاتت را بگذاری کنار. یعنی حماقت نکنی علمت را در مقابل علم خداوند به رخ بکشی. من دکتر هستم، من استاد هستم. آخر دکتر و استاد یعنی چه؟ تو صفری،صفر. آقای دکتر و استاد و پروفسور. در مقابل خدا صفری، تو یک قطرهای از اقیانوس بینهایت علم و مخلوقات خدا را مطالعه کردی. وقتی مطالعه کردی و به تو میگویند دکتر، مهندس، هشت هزار سال شما نشستهاید با این دانشمندان محترم که در پزشکی در بدن کار کردهاند. دانشمندان تمام تاریخ، هشت هزار سال است دارند از بدن علم در میآورند ولی حالا همه آنها را زنده کنید و بگویید شما یک دانه از اعضای بدن را، یک ناخن، یک مو، یک اتمش را بدون سوال کامل میشناسید؟ به صورت کامل کامل؟ هشت هزار سال این بدن دارد حرف میزند، علم میدهد، بدن که خیلی پیچیده است، یک گل،یک گیاه، یک خاک، یک اتم، هیچ بشری شما پیدا نمیکنید که بگویید من اتم را به طور کامل شناختم. یک نفر بعد از این هزاران سال شما سراغ ندارید که بگوید من یک گل را، یک گلبرگ را، یک مورچه را، یک میکروب را، یک پشه را کامل شناختم. پس چگونه علمتان را به رخ خدا میکشید، با دین مبارزه میکنید. چرا؟ چون نمی فهمید. این نفهمی توست دیگر. بناست که نفهمید، مگر ما چقدرعلم داریم، «وما اوتیتم من العلم الا قلیلا» به شما جز اندکی علم ندادیم. پس برای چه اینقدر من من میکنید؟ آقای دکتر اینجوری فرمود، آقای پرفسور اینجوری فرمود. این حرفها چیست؟ آقای دکتر، آقای پرفسور در مقابل علم خدا، علم معصوم، جاهل مطلق هستند، جهل مطلق. چه چیزمان را به رخ خدا میکشیم. این احمقی تام است که شما علمت را به رخ خدا بکشید و بعد بگویید که من اطاعت نمیکنم چون نمیفهمم، چون این مسئله را نمیتوانم درک کنم، آخر چگونه میشود، مگر شما چه میفهمید؟ شما مگر چقدر درک دارید؟ رویتان میشود جلوی خداوند، جلوی علم مطلق ، حکمت مطلق، حیات مطلق، احاطه مطلق میتوانید اینگونه سخن بگویید. خدایا من نمیفهمم کار تو را. همه قشنگی عبودیت به این است که شما باور کنید که او میفهمد و شما نمیفهمید. قرآن چه میگوید؟ میفرماید: «وعسی ان تکرموا ان شیئا و هم خیر لکم»، از خیلی چیزها بدتان میآید در حالی که برایتان خوب است «وعسی ان تحبوا ان شیئا و هم شر لکم» و چه بسیار چیزهایی که دوست دارید برایتان بد است. «الله یعلم وانتم ال تعلمون». خدا میداند و شما نمیدانید. کافی است. آقا خدا بهتر میداند، چشم. هر چه خدایا تو بگویی، من دنبال فهم خودم نیستم، دنبال خودارضایی خودم نیستم، به تو ایمان آوردم که تو علم مطلق هستی، «الایعلم من خلق و هو الطیف الخبیر» آیا کسی که خلق کرده نمیفهمد؟ شما میفهمید؟ «افحکم الجاهلیت یبغون و من احسن من الله الحکما» آیا دنبال احکام و دستورات جاهلانه میگردید؟ چه کسی دستوراتش از خدا بهتر است؟ یک سوال خداوند میکند، چه کسی بهتر از خدا می فهمد؟ چه کسی از خداوند بهتر است؟ یک نفر را معرفی کنید، بگویید که یک نفر حکمش، دستورش، آئینی که میگوید از خداوند بهتر است. عبودیت پشتش معرفت میخواهد تا معرفت نداشته باشید به خداوند نمیتوانید عبودت داشته باشید و اصل معرفت است. امام باقر علیه السلام می فرمایند: «انما یعبد الله من عرف الله» فقط کسی عبودیت خدا را میکند، بندگی خدا را میکند که خداوند را بشناسد و معرفت داشته باشد. بشناسد نه به صورت اطلاعات یا دانش، نه، معرفت داشته باشد نسبت به خداوند. مقام بندگی که منجر میشود به اینکه انسان به مقام محمود اهل بیت برسد، انسان به مقام خلیفه الهی برسد، انسان به مثل اعلی نزدیک بشود،به قرب خدا برسد فقط در سایه عبودیت محض است. عبودیت به هیچ وجه به دست نمی آید مگر با معرفت و اول بدان این رب کیست، الله کیست، خالق کیست، امام رضا علیهالسلام فرمود: «اول عباده الله معرفت الله». آغاز بندگی، بندگی یعنی چه؟ شروع یعنی چه؟ شروع یعنی یک جایی یک مربی وجود دارد، یک باشگاهی وجود دارد، شما صد سال هم از کنار این باشگاه میآیی و میروی و میبینی که باشگاه است و همه دارند تربیت میشوند و میروند و میآیند ولی تو نرفتی ثبت نام کنی. این شروع نیست. اصلا در آن باشگاه کار میکنی، خدمتکار آن باشگاه هستی، رفیق آن مربی هستی، زن یا شوهر آن مربی هستی ولی تو چیزی از آن نمیخواهی تا رشد کنی، فقط کنارش هستی، مثل بعضی از زنهای پیغمبر، بعضی از زنهای اهل بیت، بعضی از اصحابشان، بعضی از دوستانشان، با آنها زندگی میکردند ولی هیچ وقت شبیهشان نشدند. مثل زن لوط و نوح که زن دو تا پیغمبر بودند، «کانتا تحت عبدین من عبادنا» زیر نظر دوتا عبد بودند، نوح با آن عظمت، لوط با آن عظمت «فخانتا»، به شوهرانشان خیانت کردند. شوهرانشان را فروختند. شروع زمانی است که تو میروی میگویی آقای مربی سلام من آمدم ثبت نام کنم. این هم پولش. این هم عکسهایم، این هم مدارکم، لباس خریدم و میخواهم شروع کنم. میگوید از امروز بیا شروع کن.«اول عباده الله» عبادت را شما به معنای همین نماز و اینها بگیرید که به آن عشق برسید، معرفت میخواهید، والا پنجاه سال نماز میخوانید عزیزم نماز چهار رکعتیتان می شود دو رکعت ذوق میکنید، خوشحال هستید، بیمعرفت نماز خواندید، ماه رمضان میآید ناراحت هستی، ماه رمضان میرود بیمعرفت نماز خواندی. ماه رمضان قرآن میخوانی، ورق میزنید چند صفحهاش مانده این یک جز لامصب هم تمام نمیشود. بعد هیچ، چون لذتی نمیبرید. حرم میروید میخواهید زود بیرون بیایید از حرم، بازار میروید اصلا وقت برایت معنا ندارد. تلویزیون میبینید، عروسی میروید، اصلا نگران وقت نیستید، خدا شاهد است یک ساعت، یک ساعت و نیم در صف رستوران میایستند تا نوبتشان بشود بروند تازه سفارش بدهندبرای شکم یک ساعت و نیم معطل میشوند، تو بگو معطل بشوید برای خداوند، یک جا برای نماز، یک جا برای عبادت حوصله نیست. برای یادگیری حوصله نیست. الان رفتهاید پای درس یک استادی که خیلی دوستش دارید، علاقه دارید و حرفهایش را دوست دارید، لذت میبرید بعد می روید میگویند که استاد نیست،یک ساعت دیگر میآید، نود و نه درصد می روند. آخ جون نیست. همان استادی که کلی راه آمدید که بروید سر درس او. وقتی می شنوید نیست خوشحال میشوید. یک استادی بود شهید شد، استاد بزرگی بود، بزرگترین تک تیرانداز جهان، قویترین، موفقترین تک تیرانداز جهان، این شهید عزیز خیلیها گفتند ما میخواهیم برویم مثل او بشویم، یک روز گفت هر کسی میخواهد تک تیراندازی یاد بگیرد، جمع بشوید، خیلیها جمع شدند. یک جمعیت زیادی جمع شدند که از او یاد بگیرند، گفت باشید من بروم و برمیگردم رفت و سه ساعت بعد آمد دید فقط یک نفر مانده است گفت: تو شاگردی. شاگرد یعنی سه ساعت بمانی تا مربیات بیاید، اگر گفته است میآیم، میآید. یک شاگرد من داشتم، عزیزان بعضیها به آنها بر میخورد وقتی من به آنها میگویم من اصلا شاگرد ندارم شاید در عمرم یک نفر بود که اینگونه بود ، یک شهیدی بود، خیلی به من گیر میداد که آقا من میخواهم یاد بگیریم. گفتم وقت ندارم، گفت هر وقت بگویی من میآیم، کارمند بود، پاسدار بود، به او گفتم دو صبح بیا، ساعت دو صبح زنگ خانه ما را میزد، میگفتم چهار صبح بیا. ساعت چهار صبح میآمد، جمعه ساعت یازده بیا، جمعه ساعت یازده میآمد، سر ساعت و من هر چه به او تعلیم میدادم او همان جا، جا درجا میشد، پوست کلفتی، مقاومت، هیچی، تمرینهای سختی من به او دادم یک موقعی می خواست خیال من را راحت کند گفت: شما هر چه میخواهی بگویی، نگو من به هیچ چیز عادت ندارم که مزاحم اجرای دستور بشود، هیچ عادتی برای خودم درست نکردم، هیچ نوع وابستگی برای خودم درست نکردم که اگر شما یک کاری بگویید برای من آن کار سنگین باشد، اذیت بشوم. خیلی این شهید بزرگوار کار کرد و زحمت کشید روی خودش، پس عزیزان ما اصلیترین چیزی که باید بدست بیاوریم معرفت است. امام هادی غوغا کرده که معصوم را این جوری با ما معرفی کرده است.«محال معرفه الله» این را اگر ما خوب بفهمیم خیلی از مشکلاتمان و موانعی که سر راه داریم برطرف میشود.

پایان