شرح زیارت جامعه کبیره؛ جلسه146 06/05/1401
«السلام علی محال معرفة الله». این فقره جدیدی هست که از زیارت شریف جامعه کبیره از وجود مقدس امام هادی است که انشالله روش با همدیگر کار بکنیم.
سلام بر کسانی که جایگاه و محل معرفت الله هستند. چندکلمه هست که باید روش کار کنیم. یکی «محال» جمع محل است. محل از ماده حلّ است. مثلامی گوییم فعلا ماده حل شد یا فلان چیز در آب حل شد یا مثلا قند در آب حل شد. حل یعنی گشوده شدن،باز شدن. «السلام علیک و علی الارواح التی حلت بفنائک. حلت یعنی جا انداخت. نازل شد. چون در گذشته وقتی افراد بار می بستند، به محل استراحت شان می رسیدند، کاروانسراها یا منازلی که محل استراحت بود، این بارهایشان را چکار می کردند؟ باز می کردند. با طناب بسته بودند. الان هم مرسوم است. وقتی اثاثیه هاتان را بار می کنید یعنی درواقع دارید چکار می کنید؟ می خواهید مستقر بشوید. استقرار داشته باشید یکجا. پس باروبندیلتان را باز کنید. لذا حلّ به معنای نزل شد. نازل شدن، نشستن، جا انداختن و جا گیر شدن، مستقر شدن. این حلّ شد. «حلت بفنائک» یعنی همان استقرار در قرب امام حسین علیه السلام. چرا می گویند محله ما؟ ما در محله مان یا محل کارمان از این کلمه استفاده می کنیم. محل کار استمرار دارد. محله ما یعنی آنجایی که ما چی هستیم؟ مستقر هستیم. در آنجا مستقر شدیم یا میگوییم محل تدریس، محل اجرا، یعنی آن پایگاه و جایگاهی که آنجا هست و همه نازل می شوند، این کلمه را در آنجا بکار می بریم. یعنی استقرار و نزول. محال یعنی محلها. معصومین محل ها یعنی آن جایگاه استقرار معرفت الله هستند. معرفت در وجود اینها استقرار دارد و جا گیر شده. آنها کان معرفت هستند. محل معرفت هستند. هر کس می خواهد باید برود محل خودش بردارد. آن را انتخاب کند و هر چی می خواهد. محلشان آنجاست. محل معرفت الله معصومین علیهم السلام هستند.
معرفت به چه درد ما می خورد؟ چون وقتی شما می گویید اینها محال معرفت خدا هستند، یعنی باید موضوع برای ما مهم باشند که بگوییم اینها این جایگاه را دارند. اینها یک جایگاه با عظمتی دارند. چی هستند؟ 14 معصوم که اینها محال معرفت الله هستند. یعنی تمام جایگاه و استقرار معرفت الله و اساسا هر نوع معرفتی، در وجود مقدس اینهاست. چرا معرفت به کارمان می آید؟ خیلی دقیق است. امروز باید دقت بکنید.
قبلا درمورد معرفت توضیح دادیم. معرفت با علم فرق دارد. علم مربوط به خصوصیات و آثار ظاهری یک شی است و اطلاعاتی است که در مغز ما می آید. معرفت چیزی است که با قلب وجود و روح ما دریافت می شود و تبدیل به دارایی می شود. آن دانایی علم است، معرفت دارایی است. آن اطلاعات است این مهارت است. یعنی شخص در وجود خودش هست. مثل یک کسی که می رود اول خطاطی یاد می گیرد، آن علم است. می گوید مثل الف را این طوری بنویسید. پایه اش را کج کن. مثلا سه نقطه ارتفاع الف است. الف این جوری می شود. ب کوچک این جوری است. ب بزرگ این جوری است. باید این جوری بکشی. این باید هی برود این تمرین راانجام بدهد. بعداز یک مدت که خوشنویس شد، به این مهارت می گویند. با خودش هست. معرفت توانایی است. معرفت الله یعنی چی رو می خواهیم بشناسیم؟ چون علم که نمی توانیم پیدا کنیم. علم احاطه به بی نهایت ندارد. اگر علم به خدا هم بکار می برند یعنی همان معرفت. بی نهایت است. شما نمی توانید و اصلا دسترسی ندارید نه به ذاتش، نه به صفات ذاتی اش، چون بی نهایت است. در بی نهایت ما اصلا نمی توانیم کاری کنیم. آنجاها حتی برای انبیا و اولیا هم محال است. آنجا حتی انبیا و اولیا هم در ذات راه ندارند. ما در صفات، افعال خداوند می توانیم معرفت داشته باشیم و حدی از معرفت را بتوانیم بدست بیاوریم. حالا این معرفت را برای چی می خواهیم؟ مثلا این معرفت قرار است برای ما چکار کند؟ برای ما چه ارزشی دارد این معرفت؟ غیر از علم است.باز دقت کنید. یعنی انسان ساختار ریاضی اش، ساختار وجودی اش یک جوری است که اگر بخواهد انسان زندگی کند، و شاخصههای سعادت را داشته باشد، شاخصه های سعادت چندتا بودند اصلی هایش؟ سه تا: «رحمانیت ورحیمیت یعنی مهربانی.2- آرامش و3- مهربانی» شما غیر از معرفت نمیتوانید اینها را به دست بیاورید. یعنی کسی که معرفت دارد یعنی می تواند به این سه شاخصه برسد. کلاس، استاد، دانش و اینکه من بروم دانشگاه درس بخوانم، خودم بروم دکتر و مهندس شوم، مثلا روانشناسی بخوانم، شیمی بخوانم چیزی سراغم می آید اینها همه اش تخیل است. شخص با معرفت می تواند به این سه شاخص برسد.
ما معرفت را می خواهیم چیکار؟ این باید با ساختار ما یک نسبتی داشته باشد. یعنی به درد ما می خورد. برای ما کاری می کند. اینجاست که ما باید با حقیقت خودمان آشنا شویم، یعنی اول معرفت نفس پیدا کنیم که نفس مان را بشناسیم، بعد ببینیم این نفس به معرفت چه نیازی دارد. فرض بفرمائید به شما یک پرنده ای را هدیه دادند. شما آن را خانه آوردید.بعد جلوش سبزی خورده کرده یا دانه می ریزید می بینید نمیخورد. سه روز بعد هم می میرد. بعد می گویید این چی شد؟ بعد می روید می گردید از یک متخصص سوال می کنید. او می گوید غذایش یک چیز دیگر بود. این نبوده. اول باید پرنده را بشناسید چه پرنده ای هست. چه نوع غذایی مصرف می کند. چه جوری باید باشد. والا اگر نتوانی با او رفتار کنی، می میرد. باید ببینید انسان چی هست که به معرفت احتیاج دارد. ساختار انسان چی هست؟ لذا انسان قبل از هر معرفتی به معرفت خودش احتیاج دارد. اگر معرفت به خودش پیدا کرد در معرفت خودش می فهمد که معرفت به چه کاری می آید. کسی که خودش را نمی شناسی ضرورتی برای معرفت پیدا نمی کند. اصلا زندگی کند یا نکند، با معرفت یا بی معرفت، اصلا برایش مهم نیست. اوج آدم این است که مثلا رفته یکجا دکتر و مهندس شده، سردار شده، وزیر شده، رییس جمهور شده، اوجش این است. اصلا می گوید معرفت چی هست. من الان دانشمند هستم، اختراع دارم، اکتشاف دارم، الان وزیر شدم، انقدر خونه و ماشین دارم. من الان این جوری هستم. زن و بچه دارم. او همه سعادت و خوشبختی اش را در آن چیزی که خودش نیست دارد معنا می کند.
معرفت مال بخش پنج است. یعنی بخش انسانی ماست، نه بخشهای جمادی، گیاهی، حیوانی و عقلی. وقتی انسان با این بخش به بلوغ می رسد، یعنی به عنوان یک انسان زندگی میکند روی زمین، نه به عنوان یک زن یا مرد، به عنوان یک آدم زندگی می کند. به عنوان آدم روی کره زمین نفس می کشد، وقتی راه می رود نه یک خانم و آقا، می فهمد که غذایش معرفت است. اول باید خودش را بشناسد که چه جوری باشد. والا انسان نمی تواند از جهنم زنانگی، مردانگی، دکتر و مهندسی، عشق های زمینی، عشق های گیاهی، عشق های حیوانی، از توی جهنم اینها هرگز نمیتوانی نجات پیدا کنی. یعنی این زندگی هر چقدر هم موفق شود بعدا غم و غصه هایش بیشتر است شکستهایش هم بیشتر است.
موفقیت هایش شکست است. چه برسد به شکستهایش. انسان زمانی می تواند از جهنم دربیاد که بفهمد آدم است. بفهمد انسان است؛ یعنی قبول کند که زن یا مرد نیست و به این موضوع معرفت داشته باشد. نه اینکه رفتیم سرکلاس، استاد به ما ده سال گفت شما زن نیستید مرد نیستید. ما هم خوب فهمیدیم. میگوییم چیه ات فهمیده؟ عقلش فهمیده. بعد میبینی این آقا هنوز داره غصه می خورد. این آقا هنوز بعد از ده کلاس آمدن، هنوز حسود است، هنوز عصبانی است، هنوز زودرنج است، هنوز جهنم مقایسه دارد. جهنم مسابقه دارد. این هنوز برایش هیچ اتفاقی نیفتاده. پس این هنوز نفهمیده که آدم است. شما محال است بوی آدمیت را استشمام کنید و به باطن آدمیت برسید، مگر اینکه دو بت را در زندگی تان بشکنید: «مسابقه» و «مقایسه».
آدمی که دارد زندگی می کند و دیگران توی ذهنش می آید، هنوز آدم نشده است. همین که دیگران توی ذهنت آمدند، فلانی. همین که احساس کنی با کسی مسابقه دارد یا خودت را با کسی با خواهرت با همسرت با پدرت با مادر با دوست. همین توی مقایسه افتادی در جهنم هستی. تمام شد. یعنی از این جهنم نمی توانی بیرون بیایی، مگر اینکه دو بت را بشکنی. وقتی شکستی تازه آن طرف راهت می دهند. بروی آن طرف ببینی. جمال انسانیت و جمال آدمیت را بتوانی درک کنی؛ اما تا وقتی که درگیر این دو بت بزرگ هستی، یعنی مسابقه و مقایسه، اصلا استشمامی نداری. اگر داشته باشی هم بوی عطریست که گاهی می خورد به مشامت. مثل اینکه یک جایی گرم هست، در را باز می کنی یک نسیم خنک به انسان می خورد. مثل محرم که می آید آدم یک حالی می کند یک قدرتی می گیرد. محرم باطنش جشن است. قدرت و لذت است. آرامش و شکوه است. ظاهرش غم است. ولی باطنش این جوری است. مثل ماه مبارک که می آید. مثل فرصت هایی که می آید. انسان آن را دریافت می کند. اما کسی که درگیر جهنم مقایسه و مسابقه است، او فقط ادای آدم های موفق، خوشبخت را درمی آورد. فقط ادا درمی آورد. مثل بچه ها که مامان و بابا و دکتر می شوند، دکتربازی می کنند، ادا درمی آورند، او اصلا بلوغ ندارد الان که زن یا مردی داشته باشد. ولی 5 یا 6سالش هست دوست دارد مامان بشود، اون یکی بابا بشود، اون یکی دکتر بشود اون یکی مهندس بشود. یکی پلیس می شود. بازی است. انسان تا نتواند از این جهنم دربیاید، بازی است. فقط هم در معرفت نفس است که وقتی انسان خودش را می شناسد میفهمد که چه فحشای وحشتناکی هستند مقایسه و مسابقه. ازش متنفر می شود. نه اینکه تلاش بکند که مسابقه نگذارد. تلاش بکند که مقایسه نکند. آدم هایی که این جوری هستند آدمهای خوب و قوی هستند. کارشان هم خیلی ارزش دارد. اما نیاز نیست که اصلا انسان تلاش بکند برای این کار. قفط شما یک کار بکنید همه زحمت ها از شما برداشته می شود. اصلا با سرعت و بدون زحمت و وقت تلف کردن انسان پرواز می کند. الان شد و دارم پرواز می کنم. نه زحمتی نه تمرینی نه چیزی، فقط یک چیز باید حل شود. آن زحمت و تمرین دارد. باید انسان برایش تلاش کند و آن معرفت نفس است که من بدانم کی هستم، این را خوب دقت کنید. در معرفت نفس شما می فهمید کی هستید. اصلا ساختار وجودی تو چی هست. کجا بود قبلا، زندگی قبلی تو کجا بود، قشنگ یادت می آید وقتی به زمین آمدی، کاملا یادت می آید که آنجا بودی و اینجا را قشنگ می توانی تحلیل کنی که من کی ام، کجام، موقعیتم دراینجا چی هست، آنجا را که قرار است بروید را کاملا می فهمید. کاملا قلبت می فهمد که من قرار است کجا بروم زندگی کنم. با چه کسانی و چه جوری؟
قرآن وقتی می خواهد راجع ما صحبت کند، می خواهد به ما معرفت بدهد، چون کانون اصلی معرفت یکی اش قرآن است. خداست. تمام علم خودش را در این کتاب ریخته. حرف می زند. کلام الله است. شوخی نیست. ما خیلی قرآن را متاسفانه ..... نمی دانم قیامت چطوری می خواهیم جواب بدهیم. من هر وقت یادم می افتد ترسم برمی دارد. خدایا این قرآن من را می بخشد! قرآن فردا از ما شکایت نمی کند. نمی گوید فلانی من را ضایع کرد. با من انس نداشت. من را نمی فهمید. برای هر شرووری وقت گذاشت که بفهمد غیر از من. واقعا می ترسم. خیلی ترس دارم برای قرآن. طرف وقت می گذرد چندین سال برای یک ملکول و یک اتم، برای موسیقی، برای کار هنری، برای نقاشی، برای مولکول، سلول، اتم، ساختمان، کار اقتصادی، بعد وقتی می آید سراغ قرآن می بینی بی میل و بی رغبت است. دوست ندارد. قلبش به راحتی قبول نمیکند. این خیلی وحشتناک است. چون معرفت ندارد. اگر انسان به خودش معرفت پیدا کرد، غذاهایش را پیدا می کند، دوستانش را پیدا می کند، شراب هایش را پیدا می کند، موفقیتهایش را پیدا می کند، شکستهایش را پیدا می کند، چیزهای را که باید بترسد، می شناسد. چیزهایی که ترسناک هستند به معنای واقعی را می فهمد. وقتی معرفت ندارد خودش مثل یک بچه ای که خودش وسط مارها می برد یا از چهارطبقه می اندازد یاوسط باتلاق می رود، از بالکن می افتد و می میرد، ما این جوری هستیم. همه اش در معرض هلاکت هستیم. خداوند وقتی می خواهد با ما صحبت کند، یک چیزی به ما می گوید در قیمت که اگر کسی قلبش به معرفت برسد، این عین سرعت و قدرت می شود. قلب اگر باور کند و این را بفهمد. اول باید مغز بفهمد اول باید عقل بفهمد که من حالا توضیح می دهم انشالله تا مغز و قلب شما این را درک بکند.
میفرماید: «وَ مَا خَلَقْتُ الْجِنَّ وَالْإِنْسَ إِلَّا لِيَعْبُدُونِ» انسان کاری ندارد در زمین، فلسفه خلقتش این است که او هیچ کاری در روی زمین ندارد. جز اینکه بندگی من بکند. بندگی، کلمه اش فوق العاده شکوه دارد. بینهایت شادی در این کلمه است. بندگی یعنی من یک مربی دارم که زیر نظر این مربی دارم کار میکنم. بندگی یعنی حرف گوش کردن. حرف گوش کردن ما را به کجا می رساند؟ شما حرف هر مربی را گوش بدهید، درنهایت چی می شوید؟ شبیه مربی می شوید. پس وقتی می گوید من جن و انس را نیافریدم برای اینکه حرفهایم را گوش بدهند، اطاعت کنند، یعنی به بنده اوج می دهد. یک کلمه است اما توش خیلی عظمت دارد. ما بالاتر از این نداریم که انسانی به مقام بندگی برسد. حتی رسالت پیامبر بعد از عبده و رسوله است. رسالتش در مقابل بندگی اصلا چیزی نیست. بندگی مثل این است که خیلی از افراد تلاش می کنند برای دانشگاه یا می گویند حاج آقا دعا کن، گریه و زاری، که من فلان دانشگاه قبول بشوم. برای آنجا چکار کنم؟ بندگی کنم. برای رسیدن به لیسانی بندگی کنم. برای ارشد یک بندگی لازم است. برای دکترا یک بندگی لازم است. فوق دکترا یک بندگی می خواهد. آنجا یک استادهای می خواهند با من کار کنند که هر چی آنها می گویند من بنویسم: چشم. باید بروم آزمایشگاه یا میدان یا این طرف و آن طرف. همه را امتحان کنم، کار کنم. تا شبیه آن شوم. وقتی به یک نفر «بنده» میگویند، یعنی او را در دانشگاه خدا پذیرفتند. خدا می گوید من شمارا آفریدم برای دانشگاه خودم. نه بندگان بی سواد و بی علم و بی معرفت و بی توانایی که شما بروید بنده آنها بشوید، از آنها سبک زندگی بگیرید. از آنها الگو بگیرید. خودم. منِ خدا. بنده من. خیلی حرف اگر کلمه را بفهمیم. خیلی بارش عالی است. طرف الان می خواهد پز بدهد می گوید من دکترم. فوق دکترا دارم. این یعنی چی؟ بعد می گوید من از فلان دانشگاه معروف دنیا. یعنی چی؟ یعنی من رفتم آنجا بندگی اساتید کردم. هر چی گفتند گوش کردم. حالا خودم مثل چی شدم؟ مثل فلانی شدم. این شاگرد استاد فلانی هست. این از فلان دانشگاه گرفته. این نفس فلان استاد بهش خورده. وقتی خدا می گوید من جن و انس را نیافریدم مگر برای بندگی من، در این خیلی خبرهاست. یعنی خدا تو را برای شباهت خودش آفریده است. اوج خیلی بالاست. حرفم را گوش کن قرار است شبیه خودم بشوی. قرار است پادشاه شوی. پادشاه بشوی جایی که ته ندارد. ملک کبیر منتظرت است. برای همین می گوید: «سارعوا» با سرعت بیاید به بهشتی که به اندازة همه آسمانها و زمین است. در دنیا معطل نشوید. خودتان را گرفتار 4 زندان بکنید. زندان های احمقانه ای مثل مسابقه، مقایسه، حسادت، مسخره بازی های حیوانی و بچه گانه، خاله خاله بازیهای که دنیا دارد، بکَن بیا. با سرعت بیا. دو چیز منتظرت هست: 1) من می خواهم همه گذشته تو را پاک کنم. یک شراب می خواهم بهت بدهم اول ورود بخوری همه گناهان و ضعف هایت برود. بعد هم وارد بهشتی کنم که «جنة عرضها السموات و الارض» بهشتی که به اندازه همه آسمان ها و زمین است و تو را پادشاه آن بهشت می کنم. برای همین هم خدا برای یک نفر این را درنظر گرفته است. اگر قلب این را باور کند، انسان از این 4 زندانی نجات پیدا می کند. و به کانون رحمت، آرامش و شادی میرسد. خدا دارد حرف می زند. ما حرف خدا را باور می کنیم یا نه! این کار راحتی نیست. خدا حرف می زند، و تو بگویی: خدایا «صدق الله العلی العظیم»، راست گفت. اصلا خدا مگر دروغ دارد. چرا وقتی میخوانید: «صدق الله» آره همین است. من قبول دارم. برای همین هم می گویند وقتی حرف می زنید از قبولی هایتان حرف بزنید. در جامعه کبیره می خوانیم، برو سراغ آل یاسین. امام زمان علیه السلام می گوید: وقتی با من حرف می زنید بگو «اشهد، اشهد، اشهد»، ان الجنه الحق و ان النار حق و ان الوعد و الوعید حق»، آره اینها را من قبول دارم. می گوید بگو ببینم اینها واقعا در وجودت هست یا نه! اگر کسی زیارت آل یاسین را راست بگوید که خیلی بزرگ است. این آدم خیلی قیمت دارد که بتواند یک با در عمرش آل یاسین بخواند. به خصوص در اوجش که جلوی امام بایستی و بگویی که «و نصرتی معده لکم و مودتی خالصه لکم» آقا من آماده ام برای خدمت به شما و همه عشقم و مودت فرق دارد با محبتها. مودت یعنی همه چیزم را فانی می کنم در راه عشقم. بابی انت و امی و نفسی و اهلی و مالی و عسرتی. مودت یک عشق است. یک فانی شدن است. یک بمیرم برایت است. یک فدات شم هست. مودت فوق العاده عظمت دارد. برای همین شما همه اش در نماز می گویی: «اشهدان لا اله الاالله وحده لاشریک له» اقامه می گویی تا شهادت هایت را بگویی. نکنه یک موقعی فرشته هااینها را بشنوند و بگویند: ای کذاب، ای دروغگو، 30 سال است که می گویی: اشهد ان لا اله الا الله، به نبوت و ولایت شهادت می دهی، همه اش دروغ است. نماز هم که میخوانیم و می گوییم: «اشهد ان لا الا اله الله وحده لاشریک له» باز هم داری دروغ می گویی. شهادت هایت را بگو. باورهایت را بگو. من نیافریدم مگر برای اینکه تو بنده من شوی. حرف گوش کنی. تو را برای این آفریدم. اگر می خواستم دکتر و مهندس بیافرینم. کار دکتر و مهندس چی هست؟ کارش این هست که کشف می کند و در طبیعت تصرف می کند. خوب فرشته ها هستند. قشنگ تر می کنند. چه کسی می تواند چنین کاری بکند. کدام دکتر و مهندس می تواند چنین کاری بکند. زنده و حیات که دو هزار سال دانشگاه بزند و چندتا دانشکده لازم است، دو هزار سال هم رویش مطالعه کنند، نمی توانند همین رُز را ته اش دربیاورند. فرشتهها دارند این کار را میکنند. اختراعات و اکتشافات کار فرشته هاست. هر چی هست کار فرشته است. نهایتاً یک فرشته میشود. خداوند میگوید من به اینها گفتم که به تو سجده کنند. من یک چیز دیگر به تو دادم. من از روی خودم در تو دمیدم. این را بفهم. تو حامل روح منی. بفهم تو آدم هستی. امام حسین چقدر دوست دارد وقتی ما آدم میشویم کربلا برویم. تمام زیارت عاشورا، برای همین هست که ما نمی فهمیمش. از زبان یک آدم گفته شده است. نه از زبان یک خانم، آقا، دکتر و مهندس، عالم نه، از زبان یک انسان گفته شده. جامعه کبیره یک آدم می خواند و می تواند بگوید. زیارت آدم ها را آدم ها می خوانند. ما زیارت امام رضا می رویم آنجا اشکمان درمی آید. برای مشکل مالی مان، برای زن و بچه، برای عروس و داماد، برای خانه، برای اینهاست. چقدر امام رضا خوشحال می شود یک کسی به عنوان بچه اش دیدنش برود. آدم.
تا می گوید: «الا لیعبدون» اینجا تو میخواهی عبودیت کنی، اینجاست که معصوم می گوید تو اصلا نمی توانی خودت را بسپاری به این شخص که اسمش خداست مگر اینکه اول خودت را فهمیده باشی که به این احتیاج داری. بفهمی این همه توست. بفهمی که اله توست و بعد از اینکه فهمیدی اله توست، تازه بفهمی که رب تو هم هست. این فقط می تواند تو را تربیت کند به بزرگی خودش. همه اطلاعات تخصصی تو از تبدیل یک جماد، به حیوان به فرشته و بالاتر این دستش هست. مشکل بزرگی است که ما با خدا داریم که ما خدا را فقط خدا می دانیم. می گوییم خدا قربونش بروم. می گویی امام حسین یا امام زمان می گوید فدایش شوم. بعد می گوییم رب، می گوید نه. ما مشکلمان این هست که به ندرت یک آدم پیدا می شود که صاحب ربّ باشد. مربی داشته باشد. باشگاه برود. ما ربّ نداریم. چون خودمان را نمی شناسیم، دوست هم نداریم ربّ هم داشته باشیم. در کارهای جمادی، گیاهی ربّ می گیریم. می خواهیم دورة اقتصادی برویم، مربی می گیریم. می خواهد ورزش رزمی برویم، مربی می گیریم، می خواهیم همین گلسازی برویم، مربی انتخاب می کند. اما ما به عنوان آدم مربی نداریم. غالبا به عنوان گیاه زندگی می کنیم، همین جوری می میریم و می رویم. آک برزخ می رویم. الان به یک کسی بگویند مربی ات کیست! با کی داری کار می کنی! استادت و مربی ات کیست که الان تو را پرورش بدهد. زیر نظر کدام استاد هستی! الان اطاعت کدام مربی می کند! اصلا مربی ندارد. امام سجاد فرمود: «هَلَكَ مَن لَيسَ لَهُ حكيمٌ يُرشِدُهُ» هلاک می شود کسی که حکیم بالا سرش نباشد. می گوید:«یرشده» نه «یعلمه»، رشدش بدهد. ما مربی نداریم. علاقه ای نداریم، اصلا وقتی هم برای مربی نداریم ما. می گوییم: چی دارید می گویید استاد، ول کن. مرغ انقدر شده، بنزین انقدر شده، کرایه خانه انقدر شده، من چند سال بچه دار نمی شوم و بچه می خواهم، الان می خواهم ازدواج کنم، این حرفها چیه دارید می زنید شما، ربّ و مربی کدام است! هدف خلقت یعنی چی! این بنده خدا راست هم می گوید. چون آن چیزی که از خودش شناخته، همین جنبه است. شکمی، جمادی، غذا می خواهد، نان می خواهد، برنج میخواهد، میوه می خواهد، خانه می خواهد، شوهر میخواهد، زن میخواهد، همه همین است. تمام دغدغه ها، غصه ها و ماجراهایش همینهاست. با خدا و اهل بیت هم اگر در ارتباط هست در رابطه با همین هاست. مثلا چهل تا زیارت عاشورا می خواند مشکل آن جوری مان حل بشود. «وَمَا خَلَقْتُ الْجِنَّ وَالْإِنْسَ إِلَّا لِيَعْبُدُونِ» تا میگوید «لیعبدون» نمیتوانی انجامش بدهی. زیربار این مربی نمیتوانی بروی. چرا نمی توانی بروی؟ چون نمی شناسی. چرا نمی شناسی؟ چون خودت را نمی شناسی. برای خودت احساس به مربی آن هم به بزرگی خدا نمیکنی. برای خودت احساس مربی به بزرگی اهل بیت نمیکنی. 50، 60سال زیارت عاشورا می خوانی، «اسئله ان یبلغنی المقام المحمود لکم عندالله» همه اش دروغ است. «اسئله» یعنی من می خواهم به آن مقامی که شما پیش خدا دارید، برسم. مثل بچه ای که می گوید الان می خواهم بروم دکتر، مهندس بشوم. راست می گوید که می خواهد و می رود می رسد. من می خواهم بروم هنرمند بشوم، من می خواهم معمار بشوم، من می خواهم راننده بشوم، می خواهم آشپزی یاد بگیرم، هر چی، وقتی می خواهدراست می گوید. ولی 40 سال است که میگوید: «اسئله ان یبلغنی المقام المحمود لکم عندالله» ازش می خواهم که من را به آن مقامی که شما دارید، برساند. با کدام مربی، استادت کو! دانشگاه ات کو! الان برنامه درسی ات کجاست! من الان می خواهم بروم قهرمان ورزشی بشوم، در فلان رشته می خواهم بروم مسابقات. الان باشگاه داری؟ نه. مربی داری؟ ندارم. همه به او میخندند. مگر شما یک نفر قهرمان سراغ دارید بدون استاد و مربی شدن جای رفته باشد! استادت کی بوده! زیرنظر کی تربیت شدی؟ آدم میخواهد یک تربیت بدنی کند، استاد و مربی احتیاج دارد.وقتی نوبت آدمیت می شود، ما اصلا احساس نیاز نداریم. ما مربی لازم داریم. استاد لازم داریم. برای همین هم تو تا وقتی نفهمی آدم هستی، بهترین افرادهم که استادت باشند، انسان گاز می گیرد. لگد می زند. خراب می کند. رابطه اش خراب می شود. چون باور نکرده است کیه. این همه آدم زیر نظر پیغمبر مرتد شدند. چند تا از زنان پیغمبر نتوانستند از او استفاده کنند. چون پیغمبر برای آنها فقط یک شوهر بود. آقا به این خوبی، پیغمبر شوهر من هست. تونستید استفاده کنید! حتی در همان جنبه. نه. حالا شوهرت باشد، بابات باشد، پسرت باشد، دوست باشد، چه فرقی می کند. چه استفاده ای می کنی! بهترین استاد و مربی بالا سرت باشد، وقتی نمی فهمی این کیه، نمی فهمی چه جوری باید با او رفتار کنی، اصلا چه جوری باید رابطه ات را با او تنظیم کنی، کنار او جهنم می شوی. دوتا الگوی کفر را قرآن مثال می زند که خانم هستند. «ضَرَبَ اللَّهُ مَثَلًا لِلَّذِينَ كَفَرُوا امْرَأَتَ نُوحٍ وَامْرَأَتَ لُوطٍ» میگوید الگو و مجسمه کفر، تا قیامت دو زن هستند. چرا؟ «كَانَتَا تَحْتَ عَبْدَيْنِ مِنْ عِبَادِنَا صَالِحَيْنِ» زیرنظر دو پیغمبر بودند. ولی «فخانت» خیانت کردند به شوهرانشان. شما نگاه کنید. زن امام مجتبی ، زن امام جواد. بعضی از زن های پیغمبر. هر چی مربی و استاد بزرگتر، شاگرد قساوتش بیشتر می شود و جهنمی اش عمیق تر می شود. چون نمی تواند با این ارتباط برقرار کند. چون اصلا بلد نیست ازش استفاده بکند. تا خودت را نشناسی نمی فهمی که خدا را لازم داری. خدا را در کدام بخش بیشتر لازم داری؟ با کدام اسمش؟ ربش. ما اصلا با این اسم کار نمی کنیم. در همین حد که در قرآن فرموده: پروردگار! ربنا! اما تو نمی توانی به خدا ربّ بگویی. همه اش کشک و دروغ است. ربّ یعنی من شاگردت هستم. یعنی من طوق عبادت و بندگی را گردنم انداختم و فقط با تو کار میکنم. در جاهایی که حقیقتا رابطه استاد و شاگردی برقرار است، نه رابطه معلمی و شاگردی. معلم می گوید و شاگرد هم می شنود. این معلمی است. درس است. در درس یک شاگرد، استادش را چه جوری صدا میکند؟ استاد. یعنی من زیر نظر تو هستم. مربی. آنهایی که مربی ورزش شان را صدا میکنند، چه جوری وقتی سراغ مربی اش می رود در باشگاه، او را صدا می زند؟ وقتی حواسش هست، می فهمد که مربی کیست. تعظیم و حرکتی که دارد، می فهمد با این مربی دارد کار می کند. ما متاسفانه این جوری نداریم. هیچ کس بالا سر ما نیست. همین گیاه خودروهستیم. ما مربی نداریم. ما استاد نداریم. برای همین خدا رحمت کند مرحوم قاضی که گفت نصف عمرت را بگذاری یک نفر را پیدا کنی، می ارزد. نصف عمرت را بگذار یک کسی را پیدا کن یعنی کامل مکمل . خودش کامل هست و می تواند تکمیلت بکند. ارزش دارد. یک مربی پیدا بکنی برای این بخش مان. چه کسی می رود دنبال چنین کسی؟ الان طرف می گوید هر چی در ایران بوده، من یاد گرفتم. یک استادی در آن طرف دنیا بوده، در هند، باید بروم شاگردی او را بکنم. می رود و می گردد. او رادر آن طرف دنیا پیدا می کند تا شاگرد او شود. فرقی نمی کند در هر رشته ای. در مصر، روسیه ، در چین. میگوید می روم استاد فلانی را پیدا کنم تا دوره ام تکیمل کنم. الان کسانی که در کشور خودشان استاد هستند، الان در کشور خودشان یک شاگرد هستند. می گوید چند حرکت انجام بده ببینم چکار کردی. طرف می گوید دان یک دان دو، دان سه، دان چهار، دان ده.... تمامی ندارد. باز یک سلسله مهارت های دیگر هست.
خدا رحمت کند مرحوم آقا سیدحسن الهی را، داداش آقای طباطبائی، این گفت: من دیدم که نمی توانم تنها زندگی کنم، رفیق و دوست می خواهم تا با آنها رفیق بشوم، دیدم در زمین کسی حوصله شان را ندارم. بهتره از آن طرف رفیق انتخاب کنم. وقت گذاشته با آنها ارتباط می گرفت. رفیقهایش همه آن طرفی بودند. خود علامه حسن زاده رحمت الله علیه، سلام الله علیه، همه ما و من خودم خیلی به ا یشان بدهکارم. حق بزرگی به گردن من و همه شما دارد. بسیاری از مطالب پایه ای که من دارم به شما بگویم از چشمه زلال و گوارا و شیرین ایشان نوشیدم. می گفت یک روز در خانه بداخلاقی کرده بودم، ناراحت شده بودم که چرا در خانه صدام بلند شد. بچه هایم اذیتم کرده بودند، سرشان داد زدم. دیدم حالم خوب نیست، تبریز رفتم خدمت آقای آقا سیدحسن آقا، داداش آقای طباطبائی، استاد ایشان. استادش علامه بود، داداش علامه. به من گفت که آقای قاضی از دست شما ناراحت هست. آقای قاضی به رحمت خدا رفته بود. ولی او همین جوری بود. هر کس را می خواست احضار میکرد. راحت حرفهایش را می زد. راحت بود. هر کس می خواست از آن طرفی ها، آنها را احضار می کرد. رفیقهایش همه آن طرفی بودند. «حسن اولیئک رفیقا» بعضی ها خیلی خوش سلیقه هستند. می گوید حیف است من الان با جبرئیل رفیق نشوم. با میکائیل، عزرائیل، اسرافیل و فرشته های دیگر. چرا رفیق نشوم، وقت نگذارم من با اینها دوستی برقرار نکنم. رفیقی، رفت و آمدی، جون جونی، ما اصلا خیلی کوچولو زندگی میکنیم. من می روم وقت می گذارم وبا آنها رفیق می شوم. یک طلبه خیلی باصفایی من سراغ داشتم، خیلی نورانی بود. من دیدم این هر چند وقت یکبار میرود و حالت نظامی دارد، یک لباس های خاصی می پوشد، تمرین دارم. این کجا می رود؟ گفت تمرین رزمی دارم. هم او به ما اعتماد داشت هم ما به او اعتماد داشتیم. گفتم تمرین را پیش کی می کنی، کار نظامی ات را پیش کدام مربی؟ گفت من از ابالفضل دارم درس می گیرم. می روم یک جایی، حضرت به من ورزش های رزمی را آموزش می دهد، تو تا خودت را باور نکنی، من انتخاب نمیکنی. آدمها به باوری که از خودشان دارند، استاد و مربی انتخاب می کنند. یک عده اصلا ندارند، چون خودشان را باور ندارند و نمی شناسند. وقتی گلدوزی می گویی، می گوید من مربی می خواهم. برای آشپزی میگویی من مربی لازم دارم. تایپ، رانندگی، می گوید مربی می خواهم. آدمیت، هنوز این بنده خدا ندارد. هنوز بالغ نشده که احساس کند مربی نیاز دارد. این اصلا بلوغ انسانی ندارد که بگوید من آدمم، من زن نیستم، مرد نیستم، بالا اومدم. برای این بخش مربی لازم ندارد. استاد لازم ندارد. نه کتاب می خواند، نه کلاس میرود، نه جلسه میرود. اگر میرود، با زنانه و مردانه میرود. یعنی خانم یا آقا میرود. برای همین هم بعد از ده سال می بینی این آقا هنوز عصبانی است، هنوز حسود است، هنوز ناراحت است، هنوز آرامش ندارد، همه را هم از حفظ بلد است و می تواند چندتا کتاب بخواند. علم است. برای همه هم میتواند تدریس کند. علم است ولی نه مهربان است، هزارتا کینه در دلش هست. نه آرامش دارد. یک عالمه اضطراب در وجود این آدم هست. تنش در وجودش هست. هر کسی بیاید میتواند این را عصبانی و ناراحت کند. بهم بریزدش. هر موضوعی. حتی خیالاتش می تواند او را بهم بریزد. حتی افکارش. مثلا یک فکری میکند بهم ریخت و نه شاد هست. نمی تواند شادی اش را حفظ بکند. اگر آدم فهمید کیه، می فهمد که ربّ می خواهد. اله لازم دارد چون باید عاشقی کند. الان ببینید تا بالغ شد، می گوید من شوهر می خواهم. بابام یا مادرم جایش را نمی گیرد. من یک جنس مخالف میخواهم. میخواهم با او عاشقی کنم. چون الان من بالغ شدم و لازم دارم. من الان زن میخواهم. این را می فهمد و هیچ کس هم نمی تواند جلویش را بگیرد. اما انسان تا نفهمد آدم است، به عشق خدا نمی افتد. به محبت نمی افتد. یعنی دنبال اله نمی گردد. معشوق لازم ندارد. محبوب لازم ندارد. ربّ هم لازم ندارد. چون نمی داند کی هست. نه اله میخواهد و نه ربّ می خواهد. می گویددین چی بود؟ می گوید همین حجاب است. رفتیم یاد گرفتیم باید رعایت کنیم. نماز هست که من بلدم و حفظم و می خوانم. حج هم یکبار رفتم و انجام دادم. روزه هم کاری ندارد. انجام دادم. باید یک چیزی تا مغرب نخورم. این روزه است؟ نباید تا مغرب چیزی بخوریم؟ محرم چی؟ در محرم هم سیاه می پوشیم، یکجا می نشینیم و می خوانند آن هم برای مصائب سال 61، ما هی گریه می کنیم یا سینه می زنیم. سینه هم که بلدیم گریه کنیم. مداح ها می خوانند. امروز میگویند با این ریتم، فردا با آن ریتم، در این دستگاه یا در آن دستگاه، این را که بلدیم. عاشقی. عاشقی. ما فقط بلدیم حرفش را بزنیم.
عاشق شو ورنه روزی کار جهان سراید ناخوانده نقش مقصود از کارگاه هستی
این کارگاه هستی برای عاشقی گذاشته شده است. همه اش با عشق و رحمت شروع شده است. همه این خلقت، در تمام شئونش عشق و رحمت است. عشق یک حقیقت ساری در همه اشیاءست. ببینید در الکترون، نوترون و پروترون هم عشق و عاشقی است. آنجا هم جفت هست. دراتم ها و اجسام عشق جاری است. درگیاهان پر از عشق است. در حیوانات پر از عشق اند. آدم هم یک عشق لازم دارد. اله. چقدر خداوند در قرآن بر این کلمه تأکیده کرده، اله، الهکم، الهکم، الهکم، کدام کم؟ می شنویم ولی من آن کم را ندارم. من دارم با گوش زنانه و مردانه می شنوم. این شخص اله من نیست. «ربّکم» «ربّکم» «ربّکم». من این ربّ را قبول ندارم. خداست، قبولش دارم ولی مربی ام نیست. ما قرآن نمی فهمیم. شاید امام زمان ظهور کند ما قرآن بفهمیم. آن قدرت را امام زمان بدهد. چون عقلانیت لازم دارد. دست روی سر همه مان بکشد و انشالله از این خل بازی ها و دیونه بازی ها دربیایم. عاقل بشویم. آن موقع است که بگوییم «بسم الله الرحمن الرحیم الحمدلله رب العالمین» چکار می کند با دل آدم این یک کلمه. یکی اش رحمن رحیم است. یکی اش رب العالمین است. یک ربّ داری انقدر عظمت دارد که ربّ العالمین است. مربی ات به قول امروزی ها فقیرها، درپی تی ها، بی عرضه ها نیست. مربّی تو رب العالمین است. اگر کسی بفهمد چه نمازی می خواند، اگر کسی بتواند نماز بخواند. ما باید تلاش کنیم قبل از مردن دو رکعت نماز بخوانیم. اقامه کنیم. ما می خوانیم درحالیکه قرآن می گوید اقامه اش کنید. زنده اش کنید و سرپا نگه اش دارید. نماز را اجرا کنید. اقامه عمل است. خواندن نیست. خواندن، که خواندن است. حالا می خوانیم. اقامه یک چیز دیگر است. اقامه یعنی برو این را اجرا کن.
«الحمدلله رب العالمین» دوباره «الرحمن الرحیم» ما اصلا کاری نداریم. همان موقع که می گوییم الرحمن الرحیم، کینه صد نفر در دل داریم یا نقشه می ریزیم چه جوری حال طرف رابگیریم یا از طرف انتقام بگیریم. همین جوری که این کلمات را می گوییم همان موقع که داریم الحمدلله رب العالمین می گوییم، می گوییم چرافلانی من را قبول نکرد، چرا فلانی من را بیرون کرد، چرا فلانی به من محل نگذاشت، چرا فلانی من را تحویل نگرفت، چرا به فلانی محبت بیشتر کرد، چرا به من کمتر کرد، بدبختی، نکبت، گدایی، ضعف. تو داری با ربّ العالمین حرف می زنی.
خدا رحمت کند آیت الله بهاء الدینی را. رفته بودند خدمت ایشان از جمکران. نگفته بودند ما جمکران بودیم. این را استاد ما رحمة الله علیه تعریف می کرد. می گفت که رفته بودند که آقا ما مشکل داریم. گفته بود که اگر کسی جمکران رفته، صد بار گفته «ایاک نعبد و ایاک نستعین» (کلمه اش خیلی سنگین است) یعنی من فقط عبد تو هستم. من از هیچ کس الگو نمی گیرم. نه با کسی مسابقه دارم، نه با کسی رقابت دارم، قرار نیست شبیه کسی باشم. من توی این باشگاه که هزار نفر هستند، من تازه شاگرد اولی هستم. در این باشگاه کمربند سیاه هم دارم. کار میکنم. من الان دانشجوی سال اول هستم. در همین دانشگاه پزشک هم دارد درس می خواند و فوق تخصصش. به من چه. اصلا آنها به من چه. من سال اول خودم را بخوانم. چکار دارم با بقیه. تا مقایسه می آید، حماقت است. آنکه هستی را از دست میدهی. تا میایی مسابقه دیگه بدبخت هستی. حرص و جوش سراغت می آید، حسادت در وجودت می آید، هزارتا عفوت در وجودت می آید. کسی می تواند جلوی خدا بایستد. این مرد چقدر معرفت دارد که رفته جمکران صدمرتبه میگوید. البته صد مرتبه نیست، دویست مرتبه است چون در نماز صاحب الزمان می ایستد دو رکعتش صدبار می شود دویست بار، که دویست بار بگوییم «ایاک نعبد و ایاک نستعین» من فقط کمکم را از تو می خواهم. قدرت از تو می گیرم. ما از خدا کجا قدرت می گیریم؟ اصلا کجا عبودیت داریم که قدرت بگیریم؟ چون آدم از مربی اش قدرت میگیرد. آدم وقتی مربی بالا سرش باشد تا ضعف بگیرد، یک ارتباطی با مربی برقرار می کند، چون مربی بالا سرش است می گوید این جوری این جوری انجام بده. مربی پشت می ایستد، ضعف هایت را برطرف می کند. رب است. رب یعنی شکوفا می کند قدرت و توانایی هایت را. استعدادهایت را از دلت شکوفا می کند هر دفعه به یک توان به یک بینش به یک بصیرت به یک قدرت به یک توانایی می رساند. غم هایت را می گیرد، اضطراب هایت را می گیرد، ترسهایت و دلشوره هایت را می گیرد. خشونت هایت را کم می کند، هاری های نفست را می گیرد. یواش یواش این جنبه ها را از وجودت خارج می کند. همان بحث شراب طهوری است که در بهشت گفتیم. بعد این مربی هی بهت یک چیزی می نوشاند، یواش یواش تو از یکسری از توهمات تخیلات ضعفات پاک می شوی کنار این مربی. خاک بر سر کسی که استاد و مربی بالا سرش هست زیر نظر این استاد و مربی جهنمی می شود. پیغمبر به این بزرگی و ائمه بالا سرشون هست، زیر نظر همین پیغمبر ما می رویم به جهنم. ببینید این دیگر چقدر بدبخت است.برای همین زن های نوح می گوید این ها مجسمه های کفر هستند. کفرش با کفری که در اروپا آمریکا هست یکی نیست. این بیچاره اصلا بهش اطلاعات نرسیده. مربی بالا سرش نبوده. حالا کافر هم هست. اما یک کسی که پیغمبر دارد استاد دارد مربی دارد، مقام و موقعیت رشد دارد، زیر همان موقعیت حسود هم هست. مقایسه هم می کند در همان موقعیت نکبت مقایسه و چشم وهم چشمی، اسم من، بخاطر من، من جلو بزنم، به اسم من تمام بشود، این هنوز این نکبت ها را دارد. در کار خداست در کار امام زمان است. اما این نکبت مقایسه و مسابقه سراغ کار خدا و امام زمان می رود. فقط موضوعش عوض شده، مقدس است، این نمی فهمد الان در جهنم است. در هیئت ما الان سنجش اینجوریه، طبلش این جوریه، دیگش این جوریه، جمعیتش انقدره، انقدر شام می دهیم، انقدر ناهار می دهیم، این باز همان هست.این هم همان گرفتاری دارد. دارد برای امام زمان کار می کند، این باز به مقایسه و مسابقه افتاده. ما یک چیز دیگری هستیم، ما یکجوردیگری هستیم. این باز همین است. فقط رنگش عوض شده. رنگش مذهبی شده یعنی حجاب نورانی است. خیلی معلوم نیست. من انقدر حج بیشتر رفتم. انقدر سوریه بیشتر رفتم. من نماز شب می خوانم. من حافظ قرآنم بیست جزء حفظم. او هیچی بلد نیست. از این حرفها. که اینها طلبه پایه یک هستند و جوجه اند. از این بازی ها در ماها و هم لباسی های ما پر هست. این استاد انقدر شاگرد دارد. من انقدر فالورد دارم. همه جهنم ها این جوری اند. الان آقای فلانی انقدر فالورد دارد من انقدر دارم. از این مسخره بازی های این جوری. من هزارتا این جوری و او آن جوری.... از این مسخره بازی مقایسه و مسابقه های مذهبی هم هست. این جوری هم هست. مجلس ما این جوریه مجلس آنها اون جوریه. جلسه ما این جوری شد جلسه اونها اون جوری شد. بعد می بینی امام زمان در مجلس اینها اصلا پا نگذاشته. اصلا در جلسات نکبت مسابقات اینها نرفته. از همه هم شلوغ تر بوده. امام زمان رفته خونه یک مریض نشسته آنجا. امام زمان رفته در هیئت بچه ها نشسته، دارد گریه اش می کند. چون مجلس بچه ها پاکه. این مسخره بازی ها را ندارند. آدم هایی که آرام اند. با هیچ کس مسابقه ندارند. آدم هایی که همه هیئت ها مال خودشان هستند. همه موسسات مال خودشون هست. آدم هایی که هو انت هستند. همه آدم ها هو رسول الله هستند و همه آدم ها هو الله هستند. این آدم شاد و آرام است. امام زمان کنار این آدم می آید می ایستد که بتواند به هیچ کس زنانه و مردانه نگاه نکند. به هیچ کس افغانی ایرانی و اروپایی نگاه نکند. بتواند بالا بیاید. من فعلا یک مقدمه گفتم برای این بخش. این بخش بی نهایت مهم است. بایستی جلوی چهارده معصوم بگویی : السلام علی محال معرفه الله. خوش به حال کسی که بتواند برود مشهد خدمت امام رضا یا حرم حضرت عبدالعظیم برود، بتواند در خانه اش بشیند و جامعه کبیره بخواند و راست بگوید. بفهمد که دارد چی می گوید. بتواند بگوید آن چیزی که باید بگوید را بگوید. خطابات درست بشود انشالله.