جلسه 141 - شرح زیارت جامعه کبیره
شماره جلسه
141
وضعیت پیاده سازی
دارد
سال
1400
ماه
10
روز
9
متن کامل (خام) ‌ جلسه 141 - شرح زیارت جامعه کبیره

بحثمان در شرح فقرات زیارت جامعه کبیره به این موضوع بسیار مهم اختصاص داشت: «وَ المَثَل الاعَّلی»، ما خطاب به معصومین علیه السلام، گفتیم: شما مَثلِ اعلی هستید. در رابطه با این بخش توضیح مفصل دادیم که در واقع مَثَل اعلی در واقع آدرس و نشانی خودِ ماست و اصل و نسب و ریشه ما را بیان می کند. سخن از وطن و مقصد انسان است؛ یعنی هم، وطن انسان را نشان می دهد و هم محل بازگشت انسان، و هم مبدأ و مقصد هست مَثَلِ اَعلی؛ انسان قرار است به آن جا برسد.

این حدیث شریف را که چند بار هم خدمتتان عرض کردم از نبی اکرم صلی الله و علیه و آله که حضرت امام سلام الله علیه در کتاب نمازشان آوردند، این بود که وقتی مؤمن پا می گذارد در بهشت، نامه ای از خداوند تبارک و تعالی برای او می آید، و خطاب نامه این است: «بسم الله الرحمن الرحیم* مِنَ الحَی القَیوم الَذی لایَموت* الی الحَی القَیوم الَذی لا یَموت»؛ از زندۀ پایداری که هرگز نمی میرد، به زنده پایداری که هرگز نمی میرد. این خطاب به انسان است، و خیلی عظمت دارد این کلام، شاید هیچ روایتی به این زیبایی نتوانسته هدف خلقت انسان و غایت انسان را مشخص کند، که انسان برای یک چنین جایی آفریده شده است، که خداوند به او خطاب کند: «از زنده پایداری که هرگز نمی میرد، به زنده پایداری که هرگز نمی میرد»، خیلی عظمت دارد که انسان به این جا برسد، بعد خداوند تبارک و تعالی در سلام خودش، جواب آن بخش را می دهد، یک موقع انسان بگوید: یعنی چه؟ خداوند «حی قیوم لا یموت» است، بنده چطور شده است: «حی قیوم لایموت»؟ چطور شده که خدا به او این طور خطاب می کند؟ خدا در سلام، جواب او را می دهد، می فرماید: «عَبدی علیک منی السلام»؛ بنده من از من به تو سلام باد؛ یعنی آن فرآیند روند تبدیل انسان به «حی قیوم لا یموت» از طریق عبودیت اتفاق افتاده است، عبدی؛ یعنی بالاترین مقامی که خداوند می تواند به یک بنده بدهد، همین است. «عبدی علیک منی السلام»، «اَشهَد اَنَّ مُحمداً عَبدهُ وَ رَسوله»، حیف که ما بلد نیستم درست نماز بخوانیم و نمازی هم که می خوانیم متوجه نیستیم که چه می خوانیم، این کلمات فوق العاده تخصصی انتخاب شده است، شهادت می دهم که پیامبر عبد خداست بعد رسولش است؛ یعنی رسالت زیر مجموعه عبودیت است، درحالیکه امام صادق علیه السلام جمله ای بالاتر از این دارد.

رسالت، برای عبد چیزی نیست، می فرماید: «العُبودِیةُ جوهَرةُ کُنهها الرُبوبیَة»؛ بالاتر است. عبودیت، گوهری است که باطن آن ربوبیت است، حالا رسالت بماند، ربوبیت است. ما آدم هایی داشتیم که رسول نبودند ولی بسیار از انبیاء بالاتر بودند؛ مثل حضرت زهرا سلام الله علیها، که پیغمبر نیست، اما هیچ کمبودی نسبت به پیغمبران دیگر ندارد؛ مثل لقمان حکیم، خداوند برای ایشان سوره اختصاص داده است و کلمات لقمان را به عنوان منطق خدا به بندگان یاد می دهد. خداوند می فرماید: لقمان این جوری گفت، لقمان به پسرش این گونه گفت؛ یعنی مَنِ خدا دارم این حرف ها را می زنم، پیغمبر هم نیست، ولی عبد است. عبد، خیلی بالاتر است، امام صادق علیه السلام فرمود: «العُبودِیةُ جوهَرةُ کُنهها الرُبوبیَة»؛ عبودیت، حرف گوش کردن، بندگی کردن و مدام مَن مَن نکردن و بازیگوشی نکردن، جوهره ایست که باطنا تو را به رب نزدیک می کند، به ربوبیت، به «حی قیوم لایموت» شما را نزدیک می کند، لذا وقتی خداوند فرمود: «ما خَلَقتُ جن و الانس الا لِیعبدونِ»؛ جن و انس را نیافریدم، مگر این که من را عبودیت کنند، یک آدم نادانی که این را می شنود، می گوید: این یعنی چه؟ مگر خدا به بندگی ما نیاز دارد؟ خدا ما را آفریده است برای نماز خواندن، ما را آفریده برای روزه گرفتن، ما را آفریده است برای بندگی خودش؟ اصلاً خدا چه نیازی داشته است؟ لنگ بندگی ما بوده است؟ اصلاً نمی فهمد، وقتی ما کلمه را نفهمیم که عبودیت یعنی چه؟ مثل این است که استاد دانشگاهی دانشگاه زده و می گوید که من می خواهم شاگرد بگیرم، الان استاد دانشگاه به شاگرد گرفتن احتیاج دارد؟ نه، قرار نیست شاگرد به استاد چیزی اضافه کند، یک استاد مهربان، بدون چشم داشت مالی، بدون هیچ نوع چشم داشتی یک کلاس آموزشی می گذارد و می گوید این ها بروند آموزش ببینند.

ما چقدر زمان جنگ از این موارد داشتیم، الان هم هست، خیلی ها هستند که مربی و استاد هستند، می گویند که ما می رویم بسیج یا پایگاهی شاگرد تربیت می کنیم، یک گرون هم پول نمی گیرند، هدف او این است که می خواهد این ها به کمال و رشدی برسند، مربی برای چیست؟ برای این است که هر خصوصیتی او دارد این هم داشته باشد، خودش غنی است و می گوید می خواهم شاگرد تربیت کنم که این ها هم مثل من شوند، خداوند به قدری فیاض است، به قدری رحمان و رحیم است، می فرماید: «شما را خلق کردم که شبیه به من شوید»، بد کار کرده که فرموده: می خواهم شما جاودانه شوید مثل خودش؟ و این قدر توان مند شوید که هر کاری که خواستید بتوانید انجام دهید و هر چه که خواستید بیافرینید و به هر چه خواستید برسید؟ به هر کمالی که خواستید برسید؟ خداوند بالاترین لطف را در حق بندگانش کرده است، حالا اگر کسی نمی خواهد برود و می خواهد که به جهنم برود، لیاقتش جهنم است. پیامبر فرمود هرگز خداوند بنده ای را به جهنم نمی برد مگر این که شخصی خودش دوست داشته باشد که به جهنم برود، خودش جهنم را می پسندد. خداوند حتی ما را برای بهشت هم نیافریده است، بهشت زیر پای بندگان خداست، بعضیها این قدر احمق هستند که می گویند: حالا مگر چه هست؟ یک لذت مستمر است؟ مثلاً روشن فکر بازی در می آورند، می خواهد بگوید، حالا اگر آن طرف حوری هست، این طرف هم زن هست، این جا اگر باغ میوه هست، میوه آن جا هم این گونه است دیگر، ما برای این آفریده شدیم. ما اصلاً نمی خواهیم. او اصلاً نمی فهمد؛ یعنی چه، خداوند هیچ گاه نفرموده که ما شما را برای بهشت آفریدیم، با ما حرف می زند، می فرماید: من الان باشگاه زده ام برای این که شما را پرورش دهم، باشگاه زدم؛ یعنی چه؟ یعنی این که شما قرار است که شبیه به من شوید.

پاداش کسی که به باشگاه می رود، چیست؟ شبیه تر شدن و قوی تر شدن به استاد و مربی اش است، پس خداوند ما را برای چه آفریده است؟ برای این که شبیه خودش شویم، به این کلمه دقت کنید: این شبیه به خودش شدن، «مَثَل» خدا شدن، «عَبدی اَطعنی حَتی اَجعَلکَ مَثَلی»؛ بندۀ من، مرا اطاعت کن تا من تو را «مَثَلِ» خودم قرار دهم؛ یعنی این که هر کاری که من انجام می دهم، تو هم بتوانی انجام دهی، پس این کار بزرگی است، او شما را خطاب می کند به جای بزرگی، حالا اگر قرار است که من شبیه بشوم به او احتیاج به مربی دارم، یک مربی می خواهم که مرا به آن بزرگی تربیت کند، «مَثَل» لازم دارم. ولی چون بی نهایت طلب هستم، با مَثَل های کوچک نمی توانم به بی نهایت برسم. با مَثَل های متوسط و کوچک و ضعیف نمی توانم برسم؛ یعنی با مربی ها و نمونه های کوچک نمی توانم به عالی ترین نمونه برسم، حالا احتیاج به چه چیزی دارم؟ به عالی ترین نمونه احتیاج دارم، این بُعد بعدی بحث مَثَل اعلی است، بُعد اولیه آن را جلسه قبل توضیح دادیم، این یک بعد دیگر است. من می خواهم مَثَل اعلی بشوم، حالا به مَثَل اعلی نیاز دارم، چگونه و مثل چه کسی؟ پس من مَثَل احتیاج دارم، مربی و نمونه می خواهم، الگو لازم دارم. الگوی من که خداوند با نفخه خودش و با دمیدن روح خودش در من، مرا بی نهایت طلب آفریده است، الگوی من چه کسی می تواند باشد؟ آیا مربی محدود و ضعیف می تواند الگوی من باشد؟ آدم های ضعیف می توانند الگوی من باشند؟ نه، آدم هایی که خودشان مَثَل نیستند، چگونه می توانند الگوی من باشند؟ خاک بر سر کسی که خودش را نمی شناسد، خاک بر سر کسی که ادعا می کند که خودش را می شناسد و همیشه نه تنها در جا می زند، اما مدام عقب گرد دارد و پس رفت می کند.

کسی که گناه می کند و معصیت دارد و اشتباه دارد به او نمی گویند: خاک بر سرت، جبران می کند، حتی اگر گناه کبیره هم کرده باشد، توبه و استغفار می کند، جبران می کند، اما بزرگ ترین گناه این است که انسان نشناسد که برای چه به این دنیا آمده است؟ اصلاً نخواهد که بفهمد برای چه به این دنیا آمده است، دنبال این که من برای چه آفریده شده ام نباشد، فقط اهداف جمادی، گیاهی حیوانی را دوست داشته باشد، وقتی هم به او می گویند: بیا بالاتر، می گوید من همین جا می خواهم دکتر و مهندس شوم، من می خواهم رئیس جمهور شوم، می خواهم وزیر شوم، هر چه هم که به او می گویید: بیا بالا، این جا، جای تو نیست، وطن شما، هیچ کدام از این چهار موطن (بخش های پایینی) نیست، اما او خودش را به کری، خودش را به خریت و نفهمی زده است و اصلاً نمی خواهد بیاید بالا، وقتی هم به او می گویند: بیا بالا، می گوید من وقت ندارم، من الان کار و زندگی دارم، من می خواهم بروم به دنبال در آمد، می خواهم دکتر و مهندس شوم، می خواهم بروم دانشگاه، می خواهم کتاب بنویسم، می خواهم رئیس جمهور شوم، الان فعالیت اجتماعی، سیاسی دارم، پس این حقت هست، در همان جهنم خودتان بمانید، نمی خواهد بیاید بالا، خداوند با این بزرگی و کرامت با ما حرف می زند. از یک کلاس و شأنی صحبت می کند خدا که بی نظیر است، می فرماید: من شما را برای آن جا آفریدم، بیایید بالا، اما ما خیال نداریم که برویم، دغدغه نداریم، به دنبال استاد و مربی و باشگاهی نیستیم که ما را به این بزرگی تربیت کند، همه اش هوس های پایین، مدام هوس های کوچک، مدام هوس های بچه گانه و خاله خاله بازی هایی که الان در دنیا مرسوم است، شروع نمی کنیم، ممکن است که ده سال هم این حرف ها به گوش ما بخورد، اما تصمیم و شروع نداریم، ما مصیبت زده بخش های پایینی هستیم، در واقع گدای بخش های پایینی هستیم. عقده بخش های پایینی را داریم و همین ما را لنگ نگه داشته است و نمی گذارد که ما به کلاس های بالاتر برویم و در شأن بالاتر شروع به کار کنیم؛ کار شروع کردن یعنی دقیقا ثبت نام کردن، مثال می زنم تا بهتر متوجه بشویم، چون عده ای ناراحت می شوند از این که من می گویم شاگردی ندارم، من هنوز هم می گویم که شاگرد ندارم. می گویم کسانی که در کلاس شرکت می کنند، مستمع هستند، شاگرد نیستند، شاگرد مثل کسی است که در باشگاه ثبت نام کرده است. ما گفته ایم که شما باید مثلاً هفته ای چند ساعت باید وقت بگذارید و در این کلاس شرکت کنید، یاد بگیرید و تمرین کنید، من کاری به این ندارم که شما دکتر، مهندس هستید، خانم یا آقا هستید، شما وقتی در باشگاه ثبت نام کرده اید باید قوانین باشگاه را رعایت کنید، باید مثلاً شش ساعت وقت بگذارید در هفته و در کلاس شرکت کنید، اصلاً مثل باشگاهی که ثبت نام می کنید، باید لباس هایی بپوشید که در شأن کلاس باشد که حس و حال داشته باشید، با کت و شلوار و لباس خانگی که نمی توانید در باشگاه کار کنید، حضور پیدا کنید در باشگاه و در این شش ساعت که این جا هستید حرف از سیاست و دین و پیغمبر و خدا و خانه و زندگی نداریم؛ مثلاً شما شش ساعت می خواهید ورزش رزمی کار کنید، یا این که شنا کار کنید، ما در این شش ساعت فقط کارمان همین است، کار دیگری نداریم، ما اصلاً ثبت نام نمی کنیم، الان مربی ما کجاست؟ ما الان بی صاحب مثل بوته داریم، می آییم بالا، الان استاد و مربی ما چه کسی است؟ ما کجا داریم درس می خوانیم؟ ما چه وقتی گذاشته ایم، می گوییم: ما وقت نداریم.

می گوید: برنامه گرفته ام، اما خوب اجرا نکردم، وقت نکردم که درست اجرا کنم، خُب وقتی برنامه را اجرا نکرده اید، چطور توقع دارید که پیشرفت کنید؟ مثل کسی است که می گوید: من کلاس نرفتم، ولی نمی دانم چرا زبان بلد نیستم، می گوید: بیرون خیلی تحقیر شدم، چون زبان بلد نیستم، پس شما چه کلاسی رفته اید، خانواده شما می گویند که شما آموزشگاه رفته اید! ما جدی نیستیم، «مَثَل اعلی» حرف بزرگی است، امام هادی علیه السلام ما را به مقام خودشان دعوت می کنند، می فرماید: بیایید بالا، شما احتیاج به الگو و اسوه دارید، او را نگاه کن تا شبیه به من شوی، بعد هم من برای شما به اسوه های ضعیف راضی نیستم، شما اگر هم از اسوه های ضعیف استفاده کنید، خوب است، از اسوه های متوسط هم استفاده کنید، خوب است، ولی شأن کامل شما اسوه کامل است که منِ خدا باید در اختیار شما قرار بدهم، یکی می پرسد که خدا چرا این ها را معصوم و عزیز کرده است؟ چرا این همه آیه قرآن برای این ها فرستاده است؟ چرا این همه روایات در شأن اهل بیت علیه السلام است؟ هر کجا می رویم، می گویند: علی این طور بود، فاطمه آن طور بود، حسن و حسین این گونه بودند، خُب او اگر می گوید، شأن من را می گوید، مربی های شما این گونه هستند، تا بفهمید که قیمتتان چقدر است، بعضیها اینقدر احمق هستند، حتی کسانی که هم لباس ما هستند، روحانیون، لباس مقدس روحانیت به تن دارند، اما به ائمه علیه السلام حسادت می کنند، می گویند: این ها چرا اینقدر عزیز شدند، خُب این ها برای تو شده، این را بفهم.

لباس مقدس روحانیت به تن دارد، اما علیه ائمه علیه السلام حرف می زند، برای این که این آدم نمی فهمد که چرا به این دنیا آمده است، او با همان لباس روحانیت، پر از عقده و هوس های پایینی است، ما الگو می خواهیم، و در زندگی به مربی لازم داریم، نمی خواهیم کیلویی بزرگ شویم، بله ما تعداد زیادی آدم های بزرگ در جامعه داریم که به لحاظ مالی پولداره کارخانه دارد، یا شرکت دارد و در بخش جمادی آدم بزرگی هستند، یک نفر آمده بود به مؤسسه، دویست تا شرکت داشت، یک کسی گفت ما ایشان را آورده ایم به مؤسسه که کمک کنند به فعالیت های مهدوی، گفتم من الان چشم بسته به شما می گویم که ایشان انقدر توفیقی ندارند که برای آقا امام زمان علیه السلام کار کنند، اصلاً امام زمان ایشان را راه نمی دهند و آمد و فهمید که ما چه کار می کنیم و نتوانست که کار کند برای امام زمان و بعد هم مُرد، این آدم از لحاظ مادی آدم بزرگی بودند، بله دویست تا شرکت دارد، یا یک کسی بزرگ است در یک رشته ورزشی قهرمان جهان است و ده تا مدال طلا آورده است، ملی، جهانی، المپیک، بزرگ است اما بزرگ گیاهی هست، دویست کیلو، پانصد کیلو وزنه می زند، یا این که می تواند پنج متر بپرد، طولاً و عرضاً، یا این که کشتی می گیرد، یک نفر قوی تر از خودش را خاک می کند، یا این که فوتبالیست است، با تکنیک می تواند گل بزند، آقا گل جهان است، بزرگ است، قابل تقدیر هم هست، یک فنی را بلد است، باید برایش تقدیر کرد، هر بزرگی، چون بالاخره هنرمند است.

هنرمند هر جا رود قدر بیند و در صدر نشیند،

درست هم هست، باید به او احترام گذاشت و احترام او هم لازم است، با این کاری نداریم ولی این کمال، یک کمال جمادی یا گیاهی است، یا کسی کمال حیوانی دارد؛ مثلاً رئیس جمهور است، بله رئیس جمهور و وزیر قابل احترام هستند، نماینده مجلس قابل احترام است، کسی نباید به نماینده مجلس توهین کند، یا رئیس جمهور، رئیس مملکت است باید حرمتش را رعایت کنید، اما این شأن، یک شأن حیوانی است، یک مقام است، شأن انسانی که نیست، نمی توانیم بگوییم که هر کس که رئیس جمهور است، آدم تر از بقیه مردم است، این شأن، یک شأن حیوانی است.

شأن علمی دارد؛ مثلاً دکتر، مهندس، استاد یا عالم است، بله احترام ایشان واجب است، اما قرار نیست که چون او استاد است از شاگردانش آدم تر باشد، از کجا معلوم؟ اصلاً استاد اخلاق یا معنویت هم هست، اما از کجا معلوم که از شاگردانش آدم تر است؟ این را فقط خدا می داند، بله همه این ها هستند، اما این بزرگی ها کجا، آن بزرگی انسانی کجا؟ ما مربی لازم داریم، مربی ای که شبیه شده باشد و دست ما را هم بگیرد و بالا ببرد، قوی باشد و بتواند ما را از جهنم های دنیا نجات دهد، استاد و مربی؛ یعنی کسی که بتواند شما را از حقارت ها و ذلت های جمادی، گیاهی، حیوانی، عقلی شما را نجات دهد. مربی؛ یعنی این. بتواند دست شما را بگیرد و از این جا ببرد، این هم یک روندی دارد، یک باشگاه و دوره ای لازم دارد، تمرین و عرضه ای لازم دارد، امتحان می خواهد.

شما یک ترم هم که کلاس زبان می روید، از شما امتحان می گیرند، هر باشگاهی که بروید از شما امتحان می گیرند، وقتی که ما نه امتحان داریم، نه این که معلوم است که شما چه وقت می آیید، چه وقت می روید، چقدر گوش می کنید، چقدر گوش نمی کنید، کدام کتاب را می خوانید و کدام تمرین را انجام می دهید، کدام ذکرها را گفته اید، هیچ امتحانی هم وجود ندارد، شاگردی معنا ندارد، شما یک مستمع هستید که گاهی این حرف ها را گوش می کنید، حالا یا خودتان به دنبال این چیزها می روید و یا نمی روید، ما هم باشگاه نزده ایم، چون ادعایی هم نداریم که مربی هستیم، ما هم گوینده و معلم هستیم، مربی نیستیم، معلم درسش را می دهد، اما مربی چیز دیگری است، ما باید سلیقه داشته باشیم، مربی هایی انتخاب کنیم که معصوم و بزرگ باشد، خودش «مَثَل اعلی» شده باشد، حالا من به این نگاه می کنم، مثلاً مادرم حضرت زهرا سلام الله علیها، مادرم حضرت زینب سلام الله علیهما، حضرت معصومه سلام الله علیها، این ها بزرگ هستند، حضرت عبدالعظیم این شخصیت های با عظمت، این ها همه الگو و مربی ما هستند، ما از این ها استفاده می کنیم، چرا اینقدر به سیره معصومین سفارش شده است و ما اصلاً در هزار نفر، پنج نفر هم پیدا نمی کنیم، لااقل یک کتاب سیره خوانده باشد، می بینید که مثلاً صد هزار جلد کتاب خوانده است، اما وقتی به او می گویید که شما پانصد صفحه سیره خوانده اید، می گوید: نه، اصلاً نمی داند که سیره چیست و آن را چطور می نویسند، با «ص» است، یا «س» یا «ث» اصلاً معنی سیره چیست؟ چون این آدم برای خودش ارزش قائل نیست، این آدم برای خودش شخصیت قائل نیست و قیمت خودش را نمی شناسد، او فکر می کند که قیمت همین چیزهای دنیایی است که همه به دنبال آن هستند. او در انتخاب همسر، در انتخاب رشته، شغل، محل زندگی، در انتخاب دوست، در تمام سبک زندگی اثر می گذارد، وقتی نمی دانید چه کسی هستید، به وزان شخصیتی که از خودتان دارید دست به انتخاب می زنید، انتخاب ها، ارتباطاتتان، رفتارها، حب و بغض ها، عزت و ذلت ها، غم و شادی های شما هم به قیمت خودتان است.

دیگر شما نمی توانید غم های انسانی داشته باشید، غم هایی که به شما شخصیت می دهند، غم هایی که در شما ایجاد شادی می کنند، غم هایی که شما را بزرگ می کنند، می بینید که یک سری غم هایی را انتخاب می کند که همه غصه های دنیایی هستند، که همه حقارت و افسردگی است، بلد هم نیست که غم انتخاب کند؛ یعنی دست می گذارد روی زشت ترین و ضعیف ترین غم های عالم که آن هم او را تحقیر می کند، دائماً این آدم حقیر و بی شخصیت است، دائماً ناله می کند و کمبود دارد، دائماً خودش را با دیگران مقایسه می کند، بنابراین دقت کنید که کلمه خیلی بار دارد، الهی ما فدای امام هادی علیه السلام بشویم، چه کار کرده است برای شیعیان و فرزندانش، شما کجای این دنیا سراغ دارید، تمام کره زمین را بگردید، اگر یک صدم از این حرف ها را پیدا کردید که معصوم برای ما زده اند و برای ما گذاشتند، فرهنگ هر شخص نشانه شخصیت هر شخص است، ما جوشن کبیر داریم، ما جامعه کبیره داریم، ما زیارت عاشورا داریم، ما قرآن داریم، ما صحیفه فاطمیه داریم، ما چهارده تا معصوم داریم، هشت میلیارد روی کره زمین است، واقعاً خاک بر سر کسی که این ها را دارد و احساس شادی نمی کند، جهنم برای این شخص خیلی کم است و بعد احساس حقارت دارد که برود خودش را زیر دست و پای یکی از آدم های ذلیل خوار کند، فلانی استاد فلان است، برویم با فلانی عکس بگیریم، عکس گرفتن شما با این آدم برای شما چه چیزی می آورد که اینقدر دست به دوربین هستید؟ بروید یک جایی عکس بگیرد و با کسی عکس بگیرید که شرافت و نورانیت حقیقی دارد و شما را هم بالا می برد و با عکس هم کسی بالا نمی رود.

این ها را دارد، باز احساس کمبود می کند، چنین عشق خارج دارد، می گوید: برویم خارج، از آغوش معصومین کجا می روید؟ او اصلاً نمی تواند کنار معصومین علیه السلام آرام شود، در عالی ترین و بی نظیرترین نقطه کره زمین؛ یعنی ایران زندگی می کند، بی نظیرترین نقطه کره زمین برای پروازهای انسانی، برای اوج های انسانی، هیچ وقت کره زمین، به اندازه ای که در ایران آدم تربیت شده است، هیچ کجای کره زمین آدم تربیت نکرده است، شما اگر سراغ دارید، معرفی کنید، نه کماً و نه کیفاً هیچ جا روی کره زمین خاکی قوی تر، برای تربیت های انسانی و پروازهای بُرد بلند مثل ایران وجود ندارد، آن وقت عده ای شیفته خاک و فضا و جایی هستند که بُرد های کوچک تربیت می کند، خیلی جالب است که شیفته بُردهای کوچک هستند، اصلاً شیفته کوچک شدن هستند، خیال بزرگ شدن ندارند، شیفته کوچک ماندن و کوچک شدن هستند. لذا باشگاه های قوی، اساتید قوی، مربی های قوی را دوست ندارند. اصلاً نمی خواهند که باشند، نمی خواهند که بشنوند، نمی خواهند که بفهمند. نمی خواهند رشد کنند، با چه عظمتی و با چه مهربانی ای این را در اختیارت قرار داده اند: «وَ المَثَلِ الاعلی»، چه کیفی دارد که آدم بنشیند جلوی دوازده امام و راجع به قیمت ها حرف بزند، در بحث بهشت هم می رسیم و می خوانیم، بهشتی ها یک جایی دارند که گعده می کنند، اصلاً مخصوص گعده کردن است، جمع می شوند، یک فضایی دارند که به آن می گویند: سوق، سوقی هست که بازار گعده است، دیده اید که عده ای می گویند: سه شنبه بازار، چهارشنبه بازار، یا مثلاً می گویند: قرارمان فلان جا، همه جمع می شوند، یک شب با هم گپ می زنند، آن جا جای گپ زدن است، خوردن و نوشیدن و صفا و خندیدن و گپ زدن. در بهشت جایی دارند که علاوه بر این که انواع عشق و حال ها را می کنند، در آن جا جمع می شوند، برای هم خاطره تعریف می کنند، می گویند؛ مثلاً در دنیا این بلاها سرم آمد، از دنیا می گویند، بعد می گوید این طور شد که خدا دستم را گرفت، از این جهنم نجات پیدا کردم، همه برای هم خاطراتشان را تعریف می کنند، این که چه شد به این جا آمدیم، چطور شد که من مُردم، بعد در عالم برزخ چطور شد، داستان های قشنگی دارند بهشتی ها، تعریف می کنند سرگذشت های خودشان را تا زمانی که دور هم نشسته اند، یکی می گوید: به محض این که جان مرا گرفتند، تالاپی افتادم در بهشت، یکی می گوید: تا جان مرا گرفتند، افتادم در بغل پیغمبر صلی الله و علیه و آله، یکی می گوید: من تلاپی افتادم در بغل امیر المؤمنین علیه السلام، یکی می گوید: من تالاپی افتادم در بغل امام حسین علیه السلام، یکی می گوید: من تالاپی افتادم بغل حضرت فاطمه سلام الله علیها، یکی هم می گوید: من تالاپی در جهنم، دوره ام را گذراندم، در برزخ بیچاره شدم تا خودم را به این جا رساندم، ده هزار سال، بیست هزار سال، سی هزار سال گرفتار شدم، تا همین دم قیامت که محشور شدم، من بدبخت بودم.

یکی می گوید: من در قیامت هم بیچاره بودم، با ضرب و زور شفاعت و فیق و دوستان و مؤمنین که به دادم رسیدند نجات پیدا کردم، الان در بهشت هستم، والا الان هم بیچاره بودم، همه از خاطراتشان تعریف می کنند. حالا دو هفته دیگر که بهشت هست، انشالله صحبت می کنیم، قول هم نمی دهم. چون بحثش باید برسد. حالا بهشتی ها در آن سوقه تعریف می کنند ماجراهای خودشان را، داستان های خودشان را که چنین و چنان است، زیارت جامعه کبیره یک حرف است، تو می نشینی با چهارده معصوم اصلاً از خاطره صحبت نمی کنی. راجع به عشق و حال ها و حرف هایتان صحبت می کنید، الهی ما با شما باشیم، چنین و چنان کنیم، همه عشق بازی است، شما با دوازده تا الگو حرف می زنید، به خدا از بهشت بالاتر است، اگر یک موقعی انسان وسط جامعه کبیره چشمش باز شود، می فهمد که از بهشت بالاتر نشسته است. ان شاء الله خدا نصیب کند که بنشینیم در حرم یکی از چهارده معصوم علیه السلام حالا هر کدام، فرقی نمی کند؛ مثلاً امام رضا علیه السلام، یا حرم عبدالعظیم یا حتی خانه هایتان را بهشت کنید، زیارت جامعه کبیره بخوانید، با دل آدم چه کار می کند، هر یک حرف و جمله اش هر کدام یک دلبری و دلنوازی دارد، حالا الان ما رسیده ایم به جایی که دلبری آن خیلی زیاد است، «وَ المَثَل الاعلی»؛ یعنی وقتی می گوید: مَثَل اعلی هم به او می گوید که تو کجایی هستید، هم انتساب خودتان را می گویید، هم جایگاه خودتان را می گویید، هم مبدأ و وطنتان را می گویی، هم پدر و مادرتان را می گویید، هم اصل و نسبتان را می گویید، هم جایی که قرار است بروید، کسی که این ها را دارد نباید بی شخصیت باشد، غصه و حقارت و عقده طبیعت و دنیا را داشته باشد.

غم و شادی ها، احساس عزت و ذلت ها، بزرگی و حقارت باید به آدم و به شخصیتش بخورد، تا این جا رسیدیم به این که ما احتیاج به الگو داریم، حالا دو تا جنبه باید الگو باشد:

1. جنبه علمی؛ یعنی این الگو نباید یک ذره درون آن جهالت باشد، نمی دانم نباید درش باشد، شما فرض بفرمایید که به کلاس ورزش رزمی رفته اید، استاد شما دان دَه است، یا این که رفته اید ورزش فوتبال یا کلاس زبان، بعد شما از ایشان سؤال کنید که معنی فلان کلمه چه می شود؟ بگوید: نمی دانم؛ یعنی چه؟ پس من الان بروم از چه کسی بپرسم؟ یک جا بالاتر، ولی وقتی که شما روی شأنتان پرواز بی نهایت است و بُرد بلند است، در بُرد بلند، استاد نمی تواند بگوید: نمی دانم، بلد نیستم، یک موقع هست که بُرد کوتاه است و استاد هم می گوید: حد من این است، در این قسمت شما را می توانم بالا ببرم، پنجاه متر، صد متر، هزار متر می توانم شما را بالا بیاورم، از هزار به بالا دیگر بلد نیستم، اما یک موقع هست که شما می خواهید در بُرد بلند بروید، در بُرد آدمی و فوق عقلی می خواهید بروید، بُرد علمی نیست، بُرد فوق عقلانی است، در بُرد فوق عقلانی استاد نمی تواند بگوید: نمی دانم، باید همه چیز را بلد باشد، در تمام جنبه ها باید تخصص داشته باشد، در بخش جمادی، گیاهی، حیوانی، عقلی و فوق عقلی را داشته باشد. همان هفت تخصصی که گفتیم، این که یک مربی با الگویی که در فاز و بُرد بلند می خواهد ما را جلو ببرد؛ یعنی معصوم، باید هفت تا تخصص داشته باشد تا بتواند با یک انسان حرف بزند. غیر از این اگر بخواهد تعیین سبک زندگی کند، جاهلانه است، پیرو او هم آدم احمقی می شود، اگر او بلد نباشد، گفتیم هفت تخصص چه چیزهایی هستند: 1. قبل از این که من به دنیا بیایم، کجا بودم، داستان چیست؟ «الانسان قبل الدنیا» را بشناسد، این اصلاً خودِ همان انسان است، خودِ مَثَل اعلی؛ همان حقیقتی است که همه چیز بر اساس او خلق شده است، 2. وقتی من به زمین می آیم شأن پیدا می کنم و پنج تا تخصص هم در زمین احتیاج دارم: 1. بدن کامل، شما الان آدمی را سراغ دارید که بعد از هشت هزار سال کار روی بدن، یک پزشک سراغ دارید که کامل بدن را بشناسد؟ بدن که اصلاً، بگوید: من یک چیز کوچک از بدن را شناختم و دیگر سؤال ندارم؟ مثلاً مو، پزشکی پیدا شود که بگوید من مو را کاملاً شناختم؟ نه، یک اتم، یک الکترون، یک عضو؛ مثلاً بگویند: ما دربارۀ لاله گوش دیگر سؤالی نداریم، نه، این گونه نیست، یا بگویند که سؤال ما درباره دندان تمام شده است، نه.

هشت هزار سال است که علم در حال پیشرفت است، هنوز بدن، حرف برای گفتن دارد، حالا باید امام زمان علیه السلام بیاید تا بدن همه حرف هایش را با شما بزند، بدن حرف دارد، این همه دانشمند و محقق و میلیون ها نخبه عالم دارند روی این بدن کار می کنند، اما بدن حرف دارد، بدن که هیچ، یک برگ درخت، یک سوسک، یک مورچه، یک مگس، یک مارمولک، هنوز بشر نتوانسته بگوید که من همه چیز یک مارمولک را کشف کردم، یک مورچه، خیلی حرف دارد، او باید هفت تا تخصص داشته باشد. شناخت جسم، شناخت روح، رابطه جسم و روح، شناخت کل نظام هستی و عالم طبیعت و رابطه نفس با کل نظام هستی و طبیعت، این پنج تا، تمام شد؟ نه، حالا این قرار است که وفات داشته باشد، قرار است که برود در برزخ، استاد، کسی است که شاگردش را براساس دنیا و طبیعت تربیت نکند، مربی باید شاگردش را بتواند از شب اول قبر رد کند، ببرد در برزخ، برزخ، یک کاری کند که حسابی از او پذیرایی کنند، فرشته ها بیایند، انبیاء علیه السلام بیایند، ائمه بیایند به استقبال شاگرد او و کسی که تربیت کرده است، نه این که بچه بیفتد در آغوش نکیر و منکر و با پس گردنی و خشم و غضب آن ها رو به رو شود، از او سؤال کنند، بعد او هم در این سؤال ها بماند و بعد هم برود به جهنم، این چه استادی است، پس شما چه شاگردی تربیت کرده اید؟ مربی می خواهد شاگردش را تربیت کند که وقتی می خواهد وارد نظام برزخی شود، به آن جا تشریف ببرد؛ یعنی آن ها را مشرف کند، آن ها خوشحال باشند از این که وارد نظام برزخی می شود، این کار می برد، او باید نظام برزخ را بلد باشد که شاگردانش را بر اساس آن جا تربیت کند، شما در رحم مادر، آن شعوری که در رحم مادر روی جنین کار می کند، جنین و رحم را کاملاً می شناسد، روابط بین رحم و جنین را می شناسد، سیستم تغذیه را کاملاً می داند، در مورد اندام انسان جهل ندارد؛ مثل پزشکان ما، او کل سیستم بدن را می شناسد و بعد کل سیستم دنیا را هم می شناسد، حالا می تواند جنین را بر اساس نظام دنیا تربیت کند و به آن شکل بدهد، ببینید که چقدر اطلاعات در حرکت جنینی خوابیده است.

آن شعور، چقدر عظمت دارد که در رحم مادر کار می کند، آدم وقتی قرآن می خواند باید به سجده بیفتد و گریه کند، «هُوَ الذی یُصورُکُم فی الارحام»؛ «هُوَ»، اسم ذات، اوست کسی که در رحم ها شما را تصویر گری می کند. «اِنَ اللهَ فالِقُ الحَبَّ وَ النِّوی»؛ این خداست که دانه و هسته را می شکافد، ما با چه کسی طرف هستیم؟ با چه شعوری طرف هستیم؟ وقتی شما می آیید در رحم دنیا و آن کسی که قرار است که شما را تحویل بگیرد اختیاری است، در رحم مادر اختیاری نیست، در دنیا شما باید خودتان ثبت نام کنید و خودتان را به آن شعور بسپارید، آقا من نمی خواهم دکتر و رئیس جمهور شوم، من نمی خواهم تاجر یا قهرمان جهان شوم، حالا در علاقه های شخصی ام هر کدام را خواستم انتخاب می کنم، آن هیچ، علاقه دنیایی شماست و خدا هم کاری با علاقه دنیایی شما ندارد، می فرماید: دوست دارید ورزشکار شوید، بروید، اما آدم باشید، می خواهید بازرگان و تاجر شوید، بروید اما باید انسان باشید، می خواهید رئیس جمهور شوید، باشید، اما باید انسان باشید، خدا کاری با این ها ندارد، می فرماید: هر چیزی که علاقه شماست بروید؛ مثلاً می خواهید بروید در ارتش، یا سپاه، یا می خواهید مهندس برق شوید، یا مهندس ساختمان شوید، خدا می فرماید: هر کدام را که می خواهید انتخاب کنید، من با این ها کاری ندارم، این ها علائق دنیایی شماست، ولی اول بروید سیستم تربیتی تان را انتخاب کنید، ثبت نام کرده اید؟ دیگر فرصتی ندارید، مرگ هم نزدیک است، استاد و مربی دارید؟ کجا می خواهید ثبت نام کنید؟ مربی شما کیست؟ شما اول این سیستم را تنظیم کنید، شما اول باید ثبت نام کنید، می بینید که یک کسی رئیس جمهور شده است، اما هنوز بی تربیت است، وزیر شده است، اما هنوز بی تربیت است، نماینده مجلس شده اما هنوز بی تربیت است شده استاندار و فرماندار اما او اصلاً تربیت ندارد، اصلاً ده سال زیر نظر یک استاد کار نکرده است، بدتر از همه این است که اصلاً احساس نیاز نکرده است.

الان به او بگویید که کتاب بخوانید، مربی و استاد ببین، می گوید: می خواهم چه کار؟ وقت ندارم، این حرفها چیست؟ این ها برای یک مشت آدم های بی کار است، می گوید: علاقه من نیست، فکر می کند، موضوع، موضوع علاقه است، مثل بچه ای که در رحم مادر است می خواهند برای او چشم بسازند بگوید: علاقه ندارم، نمی خواهد بگذاری، یا می خواهد برای او گوش بگذارد، بگوید: علاقه ندارم، من گوش نمی خواهم، مگر می شود؟ شما چند روز دیگر قرار است که وارد یک سیستمی شوید که آن سیستم این ها را لازم دارد و می طلبد، می گوید: قرائت قرآن، روخوانی، تجورید، تفسیر، اصول عقائد، احکام، اخلاق، می گوید: علاقه ندارم به این نوع مطالعات، او اصلاً نفهمیده که داستان چیست. گفت که می خواهم به شما یک خبر بد بدهم آماده باش، طرف گفت: این خبر بد چیست؟ گفت: مادر شما مُرد، طرف گفت: نه، یک چیزی شده، شما نمی خواهید به من بگویید، می گوید: خبر همین بود، مادرت مُرد، اما او در باغ نیست، می گوید: نه یک چیز دیگری است، شما نمی خواهید به من بگویید، اصلاً حواس او نیست، می گوید: وقت نکردم تا به حال بروم یک استاد، یک کلاس، یک مربی، یک درسی، قرآن بخوانم، ادبیات عرب یاد بگیرم، الان زبان انگلیسی را که اینقدر واجب می داند، می گوید: زبان عربی، زبان آخرت، قرآن، عشق، معشوق، معارف، این ها چه؟ می گوید: به این ها علاقه ندارم، گفت: این جوری آب نخور، عقلت کم می شود، گفت: عقل چیست؟ گفت: هیچی، بخور، مربی، الگو، باید تخصص داشته باشد تا بتواند تربیت کند، پس ما به الگویی احتیاج داریم که تمام هفت تخصص را بداند و این را بداند برزخ چگونه است؟ پنجاه هزار سال در قیامت چگونه است؟ وقتی معصوم حرف می زند، هیچ کس جز امام صادق علیه السلام جرأت نمی کند این گونه حرف بزند، این که قیامت پنجاه هزار سال است، پنجاه هزار ایستگاه دارد و از شما این پنجاه ایستگاه را سؤال می کنند، چه کسی این ها را می داند؟ شما کسی را در دنیا می شناسید که بگوید من از قیامت به شما خبر می دهم، آن جا پنجاه تا سؤال می کنند، او خودش آن جاست، حضرت قیامت است، قیامت از شئون خود این آدم است و او از آن جا به شما خبر می دهد، خدا و قرآن به شما خبر می دهند.

همه چیز را از آن جا به شما اطلاع می دهد، حالا چه کسی علاقه دارد که برود به دنبال این پنجاه تا سؤال؟ الان به کسی بگویند که این پنجاه تا سؤال را بگویید؟ می گوید: من علاقه ندارم، موضوع زندگی ام نیست، موضوع و مشکل من نیست. ببینید کسانی که یک مشت شر و ور و دری وری و جهالت علمشان است و چقدر هم افتخار می کنند به این جهالت هایی که یک ریال نمی ارزد، افتخارشان این است که یک مشت دری و وری و شروور بلدند، او باید تا قیامت و بعد از قیامت هم بلد باشد، چون می خواهد شما را تا مثل اعلی تربیت کند، پس باید تخصص داشته باشد، راجع به تخصص معصومین علیه السلام فعلاً حرفی نداریم، چون در فقرات بعدی زیاد با آن ها کار داریم و راجع به آن ها صحبت خواهیم کرد. می رسیم به بخش عملی، الگو باید غیر از الگوی علمی، الگوی عملی باشد؛ یعنی باید به شما یاد بدهد که وقتی می خواهید در مقوله های اقتصادی و جمادی کار کنید و ارتباط داشته باشید با اشیاء؛ مثلاً الان یک نوشیدنی گذاشتند جلوی شما، می گویید که بخورم یا نخورم، یک غذا گذاشتند جلوی شما، می گویید که بخورم یا نخورم؟ چون تأثیر دارد روی روح و ابدیت من و ابدیت من را می سازد.

نگاه، به چه چیزی نگاه کنم؟ شما وقتی یک چیزی را نگاه می کنید، نفس، مثل یک دوربین باز عمل می کند، جلوی هر چیزی که بگیرید آن را ضبط می کند، به این راحتی در نمی آید، برای همین به کارهای خوب می گویند: کفاره، کفره؛ یعنی آن را می پوشاند، آن را از بین نمی برد، می گویند: کفاره گناه است؛ یعنی می پوشاند که بعداً گناه شخص را در برزخ و قیامت اذیت نکند، ولی تا دم مرگ پوشیده است؛ یعنی ویروس غیر فعال است؛ می گویند که الان او مبتلا به کرونا است، اما ویروس آن هنوز ظهور ندارد، فعال نشده است، یا این که می گویند: ام اس دارد، اما فعال نشده است؛ یعنی هست، زمینه دارد. کفاره؛ یعنی آن را می پوشاند اما هست، سر جای خودش هست، شما عکس ها و فیلم هایی را که دیده اید، غیبت هایی را که کرده اید، تهمت هایی را که زده اید، مگر از ذهن شما پاک شده است؟ می گوید: یادم نمی آید، خُب کفاره این قوی بوده است، یعنی سر جای خودش و در ذهنش هست، اگر یک بار دیگر نگاه کند، می گوید: من همه این ها را می دانم، ضبط می شود و در نفس می ماند، مگر این ها از بین می رود؟ آن جا فقط خدا نمی گذارد که این ها فعال شوند، ولی شما این ها را با خودتان می برید، ان شاء الله در برزخ خدا این ها را ذوب کند و از بین ببرد ولی تا زنده هستید، این خطر وجود دارد، نفس باز است. الگوی عملی این است که به شما بگوید: این نوشیدنی را بخورید، یا نخورید، یکی هم می گوید: این حرف ها همه خرافات است؛ یعنی چه که می گویند: این گوشت حلال یا حرام است؟ این حرف ها معنا ندارد، بخورید و استفاده کنید. اما این گوشت حرام است، نمی شود آن را خورد، یا این که طلا بر مرد حرام است، می گوید: این ها همه خرافات است، یا می گوید: خانم شما باید حجاب داشته باشید، ارتباطتتان با نامحرم باید در چهارچوب باشد، خطاب به آقایان هم همین طور، فرقی نمی کند. هر طور دلش می خواهد لباس می پوشد، بعد هم که به او می گویید: می گوید که این حرف ها خرافات است، می گوید: آقا من می خواهم معامله کنم، کدام معاملات حرام یا حلال است؟ می خواهم با یک خانم، جنس مخالف ارتباط داشته باشم، سطح ارتباط من چه هست؟ می گوید: شما باید ببینیم که او با شما چقدر محرمیت دارد؟ اگر مادرتان است، حد آن مشخص است، اگر خواهرتان است، تا این حد، خاله و عمه هم حد خودش را دارد، حالا اگر نامحرم هم باشد، باید ببینیم که چه نوع نامحرمی است؟ این ها را برای شما مشخص می کند. دیدن او، شنیدن صدا، حد دارد؛ مثلاً یک خانم عطر زده است، می گوید: وقتی به خانه رفت باید غسل کند، چون نامحرم بوی آن را استشمام کرده است و انگار که زنا کرده است. ما زنای بو کردنی داریم، زنای لمس کردنی داریم، زنای چشمی داریم، زنای سمعی داریم، زنای بصری هم داریم. او مقدس است و کسی که این بدن را ساخته است درباره این بدن حرف می زند، کسی که نظام خلقت را آفریده این را می گوید، بعد شما می گویید: خرافات است؟ کسی که اتم ها، الکترون ها و نوترون ها را آفریده این طور حرف می زند، شما که سی سال در دانشگاه درس می خوانید و به شما می گویند پروفسور، یک قطره که نه، چون خیلی زیاد است، یک میلیون قطره از اطلاعات او را کسب کرده اید، به شما می گویند: پروفسور، چقدر هم پررو هستید، چقدر هم غرور دارید و می گویید همه باید حرف های من را گوش کنند، بعد خودتان به آن اتهام می زنید که او نمی فهمد، به کسی که شما علم او را آموخته اید، می گوید که نعوذ بالله خدا نمی فهمد، نعوذ بالله ائمه، چیزی سرشان نمی شود، کسی که علم اهل بیت علیه السلام را سی سال در حوزه خوانده است، می گوید: او چه می فهمد؟ شما چه می فهمید؟ می گوید: من دکتر، مهندس هستم، اصلاً گیریم که شما دکتر یا مهندس هستید، برای ما هم قابل احترام، اما شما چطور دکتر، مهندس شده اید؟ مگر غیر از این است که شما رفته اید علمی که این آقا تولید کرده است (متخصص معصوم) یاد گرفته اید، بعد به خودش توهین می کنید؟

می گوید: این ها همه خرافات است، قرآن خرافات است، حرف های معصومین همه خرافات است، این آدم احمق نیست؟ شما زیر نظر این مربی و استاد تربیت شده اید، شما با فهم بعضی از علوم این استاد این شده اید، بعد به استادتان توهین می کنید؟ می گویید که او متوجه نیست؟ بخش احکام، معامله، عبادت، روزه، حج، زیارت، صدقه، ازدواج، دیدنی ها، شنیدنی ها، خوردنی ها، لمس کردنی ها، بوییدنی ها، می گوید: این رساله خرافات است، چه می گویید؟ مرجع تقلید یعنی چه؟ مرجع تقلید؛ یعنی این که شما به صورت تخصصی زندگی کنید، چون شما آدم و موجود بی نظیری هستید و قرا است که «مَثَل اعلی» شوید، احتیاج به مرجع تقلید دارید، نمی گوید که مرجع تقلید آدم تر از شماست، ممکن است که شما از آن مرجع تقلید خیلی بالاتر و بزرگ تر باشید، ولی به اطلاعات او احتیاج دارید، یک متخصصی است که باید حرف او را گوش کنید، مثل این است که من در خانه سازی باید از مهندس آن خانه اطاعات کنم، من آن جا باید مطیع مهندس باشم، باید بگویم آقای مهندس هر چه که شما بگویید، چشم، او درس این را خوانده است، احترام به تخصص، احترام به علم، ولی حد اینقدر نیست، قرار نیست مربی و استاد رابطه شما را با کل جهان تنظیم می کند که نفس آسیب نبیند و رشد کند، ولی در این حد نیست، بخش دوم که مهم تر از این ارتباط است، بخش اخلاق است. والحمدلله رب العالمین.