بسم الله الرّحمن الرّحیم اَلحمدُ للهِ ربِّ العالمین و صلّی الله علی محمد و آله الطّاهرین و لعنةُ الله علی اعدائهم اجمعین من الآن الی قیام یوم الدّین.
در شرح جامعه کبیره به فقره " وَ ذَوِی النُّهی و اُولِی الحِجی" رسیدیم، توضیح دادیم که نُهی و حِجی به چه معنایی هستند؟
گفتیم که این ها عبارت های دیگری از عقل هستند که به تعابیر مختلف عقل اشاره دارد و در آن ها از جلوه های مختلف، به عقل نگاه شده است؛ از آن جهت که انسان را نهی می کند و حالت باز دارندگی دارد، به آن نُهی میگویند و از آن جهت که همراهی، احاطه دارد و نسبت به سایر قوای وجودی انسان اصالت دارد به آن حجی گویند.
قرار شد در این جلسه کارکرد عقل را در دو بخش توضیح بدهیم: یکی در هستی شناسی و دیگری در انسان شناسی.
اول از انسان شناسی شروع می کنیم چرا که درکش راحت تر است و بعد سراغ هستی شناسی می رویم که وقتی می گوییم عقل، یعنی چه؟
ببینید یک وقت می خواهیم انسان را بشناسیم، ما قوای مختلفی در وجود انسان داریم، یک قوه به نام حس داریم؛ یعنی حواس پنج گانه، که انسان با آن ماده را درک می کند؛ یعنی بخش های مختلفی از ماده، جلوه های مختلفی از ماده را درک می کند، مثل بو، مزه، رنگ، زبری و نرمی و این جور چیزها، یا صوت که بخشی از ماده است را درک می کند، به این جور ادراک ها، ادراک ها یا معرفت های حسی میگویند، چون شخصی هستند، انسان آن ها را با تمام وجود درک می کند، فقط ادراک و علم نیست بلکه نوعی معرفت است، فلان چیز را خوردم و مزه اش این جوری است، فلان چیز داغ یا سرد بود، فلان صدا را شنیدم، این ها شناخت هایی هستند که همه انسان ها دارا می باشند؛ مثلاً میگویند صدای فیل چه جوریه؟ همه میگویند، این جوریه یا هر چیز دیگری؛ به این ها معرفت های حسی یا احساسات میگویند که همه ما آن ها را داریم.
در این بخش یک سری لذت به نام لذت های حسی داریم، که از ادراکات پنج گانه ای که حواس دارند، به ما دست می دهد، البته دقت کنید که ما یک نفس بیشتر نداریم، یک نفس داریم، نفس واحد است که یک بخش یا بعدی از وجود این نفس، حواس هستند ولی یک نفر است و در وجود ما چند نفر نیستند، یک نفر است که حواس پنج گانه دارد و از طریق حواس پنج گانه اش، این من ما با اشیاء و مواد ارتباط می گیرد، مواد گوناگون را درک می کند و از آن ها احساس خوب یا بد پیدا می کند، بالاخره به این نوع احساسات، احساسات یا ادراکات حسی میگویند.
در بخش دوم شما این ماده را حذف می کنید، یعنی وقتی که از ماده که طول، عرض، رنگ، ارتفاع، اندازه و ثقل یا ماده ای دارد؛ به عنوان مثال شما این انگشتر بنده را می بینید، من از طریق دو تا از حواسم با آن ارتباط دارم ولی شما از طریق یکی، شما فقط از طریق چشم، ولی من هم از طریق لامسه و هم از طریق چشم با او ارتباط دارم، شما الان این را دیگر نمی بینید، الآن آن ماده کجاست؟ تو دست من است. ولی شما انگشترم را در یاد دارید و این همان است و می گویید این همان انگشتر است، آن چیزی که از انگشتر من با وجودی که ماده اش نیست، در ذهنتون می ماند، یعنی اندازه، شکل و رنگ را در یادتان دارید ولی اصل ماده اش نیست، یعنی ثقل و وزن خود ماده را ندارید، پس فقط چی دارید؟ صورت دارید؛ مثلاً می گویید، پدرم، مادرم خدا بیامرز، حرم امام امت، حرم امام رضا(علیه السلام)، این جوری می گویید، درست شد؟ به یادتون می آید، حرم سر جای خودش هست. ولی شما چه چیزی از آن جا در ذهن به یاد دارید؟ یک صورت در یادتان است، اندازه ها، رنگ ها و صورت ها با شماست، این را با قوه دومتان درک می کنید که به آن خیال میگویند؛ پس خیال جزئی و وابسته به شخص است، اما ماده دیگر ندارد، صورتی بدون ماده است، این ها را با هیچ کدام از حواس حس نمی کنید. بلکه با کدام بخش تان حس می کنید؟ با قوه خیال آن ها را ادراک می کنید، پس این دو قوه در انسان شناسی بود.
گاهی چیزی را که ادراک می کنید، از جنس صورت نیست، از جنس معنا است؛ مثل عشق، تنفّر، دلتنگی، عزت، ذلت، کینه، افتخار و محبت، احساسات این جوری که واقعیت دارند، دنیا بر اساس این توهمات می گردد، آدم عاشق کسی است یا تنفر دارد، کشورش را دوست دارد، دنبال عزت، آبرو، امتیاز و مقام است، می بینید که بیشتر مردم بر اساس بعد چندم زندگی می کنند؟ بعد سوم، که به آن بعد وهم می گوییم؛ مثلا مشهور شود، معروف شود، عزیز شود، آبرومند باشد، این جور چیزها که مردم دارند، این حس شخصی را که ما داریم، با قوه ای به نام واهمه درک می کنیم؛ پس وقتی میگویند وهم، وهم یعنی معنی بدون صورت و ماده، یک معنی دارد که صحیح و حقیقی است و نقشش در زندگی انسان فوق العاده زیادتر و جدی تر است، جدی تر از ماده و خیال است و انسان براساس آن حاضر است جانش را هم بدهد، می گوید: وطنم در خطر است، می خواهم بروم و آن را حفظ کنم، می بینید که جانش را پای وطن، آبرو، عزت و ناموسش می گذارد، سفت می ایستد، امر وهمیست، یعنی آن چیزی که این داره براش تلاش می کند، یک امر حقیقی است اما از جنس وهمی است. ولی فوق العاده مهم است، خیال هم خیلی مهم تر از ماده است. چون خیال یعنی صورت بدون ماده، ماده ندارد، اگر از شما صورت هایتان را بگیرند، الآن آدرس خانه خود را فراموش کنید، شما از این جا بر اساس چه چیزی خانه می روید؟ آدرسی که از خانه دارید، اگر این را از شما بگیرند، یا زن و بچه خود را دیگر نشناسید، می گویید: این کیه؟ پدر و مادرت را نشناسی، صورت خیلی مهم است، قوه خیال در سعادت و زندگی ما خیلی نقش دارد، بالاتر از آن قوه واهمه است، خیلی از کارها ما براساس همان است؛ یعنی اگر ما با ماده و صورت سر و کار داریم یا با صورت و خیال سر و کار داریم، دنبال یک چیزهای دیگری غیر از این ها می گردیم، دنبال این هستیم که به یک عشق برسیم، به یک لذت وهمی برسیم، به یک افتخار برسیم، به یک آبرو برسیم، به یک عزت برسیم، به یک پذیرش برسیم؛ آدم ها همه براساس این زندگی می کنند، می زند تا یک رئیس جمهور شود، می زند تا یک وزیر شود، می خواهم خدمت کنم، خدمت به خلق صورت که ندارد، یک امر مقدس است، اما وهمی است، تازه اگر نیّتش چنین باشد، اگر این نباشد، دنبال ریاست و خودبزرگ بینی و برتری و این جور چیزهاست، می خواهد جلوی کسی خودش را مطرح کند، جلوی کسی آبرومند باشد، به این، تأثیر قوه وهمی میگویند، که در انسان شناسی مفصل این ابعاد را توضیح دادیم و تمرین های زیادی در این زمینه در بحث انسان شناسی کردیم، به خصوص در انسان شناسی تهران راجع به آن بحث کردیم و توضیح داده ایم، حالا هر کس خواست به همان مباحث مراجعه کند، این هست.
یک وقت کسی می گوید حالا من می خواهم، فلان کار را انجام بدهم، می گوییم حالا برای چه می خواهی این کار را انجام دهی؟ می گوید: بابام فلان متلک را به من انداخته، مرا تحقیر کرده، می خواهم حالش را بگیرم، می روم و درس می خوانم و به دانشگاه می روم ، لیسانسم را می گیرم، دکترای خود را هم می گیرم، فلان می شوم تا مثلاً به بابایم بفهمانم که من این جور توانایی ها را دارم، یا مثلاً باعث افتخار بابایم شوم، حالا می خواهی باعث افتخار بابات شوی که بعد از چهل سال بابات بگوید: حالا مفتخرم، پسرم بهت افتخار می کنم و او هم حس می گیرد مثل فیلم هایی که می سازند، فیلم هندی ها را دیدید دیگه، مثل خیلی ها، حالا ما هم مثل آنها، کمتر از آنها نیستیم، اصلاً در نهایت کسی می گوید: دوستت دارم، یک کسی بگوید، عاشقتم، یا در نهایت، بهت افتخار می کنم یا مثلاً فرض بفرمایید که یک جایی مردم دستشان را بلند کنند و یا مثلاً بگویند: به شهر ما خوش آمدی یا قهرمان جهانی شده و مثلا یک مدال طلا آورده است، کلاً می بینی این آدم این جوریه، رفته هنرپیشه شود که همه او را بشناسند یا هر کسی او را در خیابان می بیند، به دیگران نشان دهد، یک لذت وهمیست، مربوط به قوی واهمه است، آدم هایی که به قول مولانا: از خیالی جنگشان و صلحشان، این خیال که آن جا می گوید، منظور وهم است؛ یعنی خیال زدگی، ما معمولا در ادبیات محاوره ای کلمه وهم را به کار نمی بریم، همه را با کدام کلمه به کار می بریم؟ خیال؛ خیال می کنه کسیه، خیال می کنی که دوستت دارد، در حقیقت دوستت ندارد، خیال تقریبا همان وهم است و در یک کلمه خیال به کار می بریم، به این واهمه میگویند، آدم ها بیشتر زندگیشان را بر اساس این می گذارند؛ یعنی پدر خودشان را در می آورند تا وقتی کسی به خانه آنها می آید، بگویند: چه خانه مرتبی این ها دارند! چه قدر این خانم باسلیقه است! چه آشپز خوبیه! این هم کِیف می کند، وقتی این ها در موردش چنین میگویند شارژ می شود، همه میگویند این دستپختش یک است، همه در فامیل میگویند: این خانم چه قدر دستپختش خوبه! این چه قدر سلیقه دارد، هر کس می آید از من تعریف می کند، هر کس می آید از پسر من تعریف می کند، دختر من هر جا می رود از او تعریف می کند، به این چه نوع زندگی میگویند؟ زندگی وهمی، این اصلاً زنده است با این جور مسائل.
مذهبی هم که می شود باز می بینی که توهمات دارد، مسجدی هم که هست می گوید، همیشه صف اول بنشینم که همه بگویند این مثلاً صف اول است، من پانزده بار به مکه رفته ام! این قدر به سوریه رفته ام! می خواهد بقیه چیزی بگویند، برای یک لذت وهمی، می بینی! دنبال این است که این وهمیه را حفظ کند، بعضی اوقات هم که مذهبی است سعی می کند با صورت های مذهبی درواقع چه چیزی را ارضاء کند؟ وهمیاتش را ارضاء کند، دنبال این لذت های وهمی است.
گاهی از الم های وهمی فرار می کند؛ یعنی دردهای وهمی، مثلاً تحمل نمی کند که کسی بگوید او طلاق گرفته است، پدر او معتاد است، الآن مردم چه چیزی میگویند، او می خواهد از کلمه مردم چه چیزی میگویند فرار کند تا درد وهمی نکشد، در حالی که دردش در واقع درد حقیقی نیست، مثلاً باباش مرده است، مگر تقصیر اوست که پدرش مرده است؟ الآن یتیم است، این بچه اصلاً افسرده شده است، به خیابان دیگر نمی تواند برود، اعتماد به نفسش را از دست داده است، چی شده؟ شوهرش مرده یا باباش مرده یا مادرش مرده است، یا مثلاً تصادف کرده و فلج شده، می بینید! می گوید من دیگر رویم نمی شود! با عصا به خیابان بروم؟ مثلاً به طرف میگویند تو سرطان داری و باید شیمی درمانی کنی، می گوید ول کن بابا! شیمی درمانی کنم! الآن با شیمی درمانی همه ابروها و مژه هایم می ریزد، موهایم می ریزد، من جلوی مردم نمی توانم، خجالت می کشم، آن قدر کوتاهی می کند تا بمیرد، حاضر است خودکشی کند، باور می کنید که بعضی از افراد را من سراغ دارم که این طوری خودکشی کرده اند! با شیمی درمانی 50% سرطان ها خوب می شود، من می شناسم کسی را که آن قدر شیمی درمانی نکرد تا مرد، این یک جور خودکشیه دیگر، برای چه؟ من خجالت می کشم که جلوی مردم آن طوری ظاهر بشوم، برای یک صورت این جوری، حماقت به این بزرگی انجام می دهد، خودکشی می کند، همه اعضاء خانواده اش را محروم می کند که این مثلاً رویش نمی شود، مگر دست توست؟ بالاخره سرطان است دیگه، می آید و موهایت می ریزد، مژه هایت می ریزد و بعد هم در می آید، حالا چه اشکالی داره این جوری؟ می گوید، نه! من جلوی مردم این جوری بروم! با این ظاهر! یا اصلاً فرض بفرمایید موهایش ریخته، یک زمانی مویی داشته، تیپی داشته، زلفی داشته، این ها افتخارشان به همان زلفشان است، قیمت این آدم به این است که موها را بلند کند؛ دیدی که بعضی ها را که کلاً اهل امورات پشمی هستند، مویش را بلند کند، ریشش را بلند کند، به قول یکی از بزرگان، آدم باید اندازه عقلش ریش خود را بگذارد تا بلند شود، طرف را می بینی یک ریش گذاشته تا دم نافش، با آن قیافه می آید، موهایش را می بندد، با موهایش قر و فر می آید، حالا به من می گوید تو کچلی، حسودیت می شود، ریشش را این جوری می گذارد، حالا یک داستانی با این مو دارد، حالا زده و ریخته، اصلاً می بینی طرف افسرده می شود، می گوید اصلاً اعتماد به نفسم را از دست دادم، چون قیمت را به چی می داند؟ به یک امر خیالی، صورت! یا یک امر وهمی، من را خوشگل ببینند، تو چشم بقیه این جوری باشم، حالا این ها چیزی هستند که نجات از این ها، کار هر کسی نیست، یعنی نجات از خیال و توهم؛ این جوری نیست که هر کسی بتواند از خیال و توهم در آید، خیلی آزادگی می خواهد، خیلی عقلانیت می خواهد، این ها را برای این می گویم که ما بفهمیم که وقتی می گوییم« ذوی النهی و اولی الحجی»، یک معصوم همه عقلانیت است، یعنی چه؟ همه عقلانیت یعنی چه؟ اکثر مردم همین طوری هستند، دینداری هایشان نیز همینه، یعنی این شخص وقتی به امام رضا(علیه السلام) می رود و گریه می کند، یا برای یک امر خیالی گریه می کند، یا برای امر حسی گریه می کند یا برای یک امر وهمی گریه می کند، این بنده خدا اصلا با امام رضا(علیه السلام) کاری ندارد، اصلاً ببین در طول عمرش پنج دقیقه از فراغ امام رضا درد کشیده؟ نه! ده دقیقه سینه اش برای امام زمان(ارواحنا له الفداء) فشار آمده باشد، مثلا برای فراغ امام زمان، نه! برای شوهرش، آره، برای مادرش، برای خواهرش، برای دخترش این جوریه، می بینی کلی زجر می کشد اگر دختر و نوه اش را نبیند، گاهی وقت ها به افسردگی و گاهی اوقات به مرگ می افتد، برای خدا اصلاً همچین حس ندارد، برای امام زمان(ارواحنا له الفداء)، برای امام رضا(علیه السلام)، برای اهل بیت(علیهم السلام)، برای حرم، برای قرآن، اصلاً این جوری نیست، این کلاً در توهم است، کلاً تا آخر عمر در توهم است، سطح زندگیشان همین قدر است، تمرین های زیادش را در مباحث انسان شناسی توضیح داده ایم و کسانی که می خواهند تمرین کنند تا یواش یواش بتوانند عادت کنند، یعنی تمرین کنند به طوری که بتوانند از روی این توهمات بلند شوند، وزنه که نیست، طرف می بینی که می خواهد سیصد کیلو وزنه بزند، اوف سیصد کیلو! بلند شدن از روی خیال ، نجات پیدا کردن از توهم، جیگر می خواهد، آدم می خواهد، باید کسی آدم حسابی باشه تا بتواند دست از خیال، دست از ماده، حس، خیال و وهم بردارد یا در واقع دل بکند، نه که این ها را استفاده نکند، این ها در زندگی انسان هست، باید از این ها دست بردارد و توهمی زندگی نکند، تا دکترا درس خوانده، دکترا برای کدام بخش است؟ بخش عقلی، دکترا را گرفته تا به مقام دکترها برسد،یعنی این که به او بگویند: آقای دکتر! آ قای مهندس! یا مثلاً آقای پروفسور، عاشق این است که در یک جمع به او بگویند: استاد! استاد! او هم از این عنوان حظّی ببرد، این شخص یک آدم بدبخت و بی چاره ای است که اصلاً عزت پیدا نکرده، دنبال همین چیزهاست، عزتش از این جور چیزهاست، یا مثلاً خانه ما! دیگران حسرت ماشین ما، خانه ما را ببرند، این از توهمی ها وضعش بدتر است چون درگیر خیال است، ماشینم! دیدید؟ مردم با این مدل های ماشین چه کار که دیگر نمی کنند! خانه ما فلان جاست، نمی دانم، انگشترم، ساعتم، خانه مون، فرشمون، مبلمون، غذامون، فِرِمون، تلفن همراهمون، گوشیم، کریستالمون، ظرفی که در آن غذا می خوریم، فرشی که زیر پامون می اندازیم، اصلاً خود غذایی که می خوریم! بعضی ها اوف! داستانی دارند، نمی دانم با این شکم و غذا و خوردنی ها و مزه! می بینی که با هر کدام از این ها داستانی دارند! این ها در انسان شناسی مربوط به وهم و خیال است، وهم، تمرین کنید عالم وهم چیه.
یک بخشی داریم که به آن عقل میگویند، عقل یعنی چی؟ این سه تا که توضیح دادیم یعنی حس و خیال و وهم، مال کدام بخشه؟ جزئیه، یعنی مال یک آدم است، پای یک نفر وسط است، اما وقتی شما آمدید و خصوصیت های فردی یک موجود را برداشتید، خصوصیت های فردی این 3 تا را برداشتید، توانستید این را صرف نظر از ربطش به یک شخص یا یک چیز تصور کنید، مثلا می گویید: مطلق عشق، کاری با عشق کسی نداریم، ها؟ آن معنای مطلق را می فهمید، رفتن به مرحله کلی است، دیگر جزئی نیست، عشق، تنفر ، کینه، مطلقش، نه این که کینه فلانی، تنفر من! پای کسی وسط نیست، خود آن مفهومه، به این میگویند، کلّی، این مال عالمیست به نام عالم چی؟ مربوط به عقل ماست، مال کدام بخش است؟ بخش عقله، علوم، فرمول ها، هر چه فرمول و دانش و قاعده است، مال کدام بخشه؟ مال بخش عقل است، این فعلاً تا این جا.
خوب، یک بخش فوق عقلی هم داریم، فوق عقل گفتیم که مربوط به ادراکات ماوراء این هاست، ادراکاتی که بی نهایته، ادراکات بی نهایت، خروجی های بی نهایت، فقط هم یک مصداق در خارج دارد و آن هم الله، تبارک و تعالی است، آن بخشی است که انسان بی نهایت را می خواهد و همه کمالات را بی نهایت دوست دارد، آن جاست که می تواند بگوید: لا اله اِلا الله، تازه این شخص انسان می شود، حضرت ابراهیم(علیه السلام) فرمود: "إنّی لا اُحِبُّ الآفِلینَ"؛ من افول کنندگان را دوست ندارم؛ من از افول کننده ها، موقت ها، رفتنی ها خوشم نمی آید، من یک معشوقی می خواهم که ماندگار باشد، هم من برای او بمانم و هم او برای من باشد، به این میگویند، الله تبارک و تعالی؛ این بخش فوق عقلانی است، پس وقتی کارکرد عقل را می گوییم منظور از عقل در انسان شناسی چیه؟ ادراک کلیات می کند.
یک بخش دیگر هم در هستی شناسی داریم. در هستی شناسی، ماده را دارید که با حس درکش می کنید، پایین ترین مرحله هستی، یعنی از الله که شروع می کنید، از «هو»، این ها را دیگر ما درس داده ایم، از هو که شروع می شود، وقتی شما آن هو را با همه اسماء و صفاتش در نظر می گیرید، به آن میگویند: الله؛ «قُل هو، اللهُ، اَحَد»، از اصل ظهوراتش دائماً می آید تا محدود تر شود، هو که ذات غیب الغیوبی بی نهایت است، یک جلوه دارد که می شود: الله، خوب! وقتی که آن هو را با چی در نظر می گیرید؟ با اسامی آن را در نظر می گیرید، می گویید، جواد، کریم، رحمان، رحیم، غفور، ودود، حنّانه، منّانه، همین جوری. وقتی که همه این ها را با او در نظر می گیرید، می شود الله، آن وقت این الله، احد می شود و بیا تا پایین تر، این ها را در بحث اسماء الله تقریباً توضیح دادیم که چه می شود، حالا این وقتی که به پایین ترین مرحله می آید، جلوه می کند و می آید و می آید، به کجا می رسد؟ به دنیا، دنیا پایین ترین مرحله و ماده است، غیر از ماده عدم است، بعد از ماده دیگر هیچ چیز نداریم، چون به پایین ترین ظهور بی نهایت و حضرت وجود، چه میگویند؟ به آن ماده میگویند، حالا درک این ماده با کدام بخش است؟ درکش با کدام بخشت است؟ درکش با حسّت است، با حسّت این بخش را داری.
یک عالمی داریم، عالم برزخ، که به آن مثال هم میگویند، چرا به آن برزخ میگویند؟ چون وسط است، مثل خیال، خیال وسط وهم و ماده بود، از ماده چی را فقط داشت؟ فقط صورت را داشت، ماده را دیگر نداشت، از وهم چی را داشت؟ جزئی بودن را، جزئی است، صورت را فقط داراست، می گوییم تصویری که من از مادرم دارم، از پدرم دارم، آدرس خانه مون را دارم، می بینید؟ این مال شماست؛ به این، عالم برزخ یا مثال میگویند، عالم چی؟ برزخ که قبل از دنیا قرار دارد، که صورت ها، اندازه ها، مقدارها، عددهایی که در عالم طبیعت است، از کجا ناشی شده است؟ از عالم مثال می آید. مثال را این جوری می چِلانند، یک چیزی از آن در می آید، خیلی خیلی کوچک به نام عالم دنیا، این همه آسمان ها و میلیاردها سال فاصله نوری، مال عالم چی است؟ عالم مثال است، به آن عالم ملکوت نیز میگویند، از آن جا می آید، یک جلوه او این همه ستاره و صد ها میلیون کهکشان شده است، دقت کنید! صدها میلیون ستاره، نه، صدها میلیون منظومه، نه، صدها میلیون کهکشان شده است که یکی از آن ها کهکشان راه شیری ماست، یکی از آن ها کهکشان راه شیری ماست، اینه، صدها میلیون از این ها جلوه چیه؟ جلوه عالم ملکوت هستند.
یک عالم نیز بعد از ملکوت داریم که ملکوت عصاره آن است و به آن چه عالمی میگویند؟ عالم عقل، مثال که گذشت، تجردش، مثالی است، صورت است، مجرد است، ماده ندارد، اما صورت و اندازه چی؟ مثل عالم خواب، شما خواب که می بینید، خوابتان چیه؟ بدنتان هم آن جا مثالیست، مگر الآن شما بدن ندارید؟ الآن یک بدن در عالم خواب دارید، آن بدنتان مادیست؟ بدن هست یا نیست؟ حقیقی هست یا نیست؟ حقیقیست، چون مثلا اگر در خواب کسی به صورت شما سیلی بزند، صبح که بلند می شوید، در صورتت احساس درد می کنید، می دانید؟ یا لذتی می برید، روی بدن ظاهریتان اثر می گذارد، عذاب که می کشید، صبح که بلند می شید، تبخال می زنید؛ پس حقیقت است، بدن است ولی در عین حال مثالی است و همیشه همراه شماست، خیلی مهم است روی آن فکر کنید. ببینید ماده است ، اما کنار و محیط بر آن نوعی برزخ وجود دارد، همیشه هم همراه ماست، همیشه با ماست، همیشه همراهمون است، به محض این که شما بتواید بدنتان را کنار بگذارید، او خودش کار خود را شروع می کند، شما دیگه وارد آن عالم هستید، در عالم خواب شما با چی سر و کار دارید؟ با برزخ سر و کار دارید؛ یعنی صورت ها را دارید اما ماده دیگر چی؟ ماده را دیگر ندارید.
از این مرحله بالاتر بروید، چه عالم دارید؟ عالم عقل، آن جا چه خبر است! عالم مجردات محض! چون تجرد آن جا برزخی نیست، صورت هم دیگر آن جا وجود ندارد، به آن عالم عقل میگویند، حالا از آن بالاترش هم که دیگر بماند، این ها ترتیب عوالم است.
پس ما وقتی می گوییم عقل، منظورمان یا عالم عقل است و یک موقع نیز منظورمان قوه عقل است که قوه عاقله است، چه چیزی را ادراک می کند؟ کلیات را ادراک می کند، خوب، این بخش، بخش فهم است، بخش فهم ماست، بخش ادراک ماست، من الآن کلّیِ محبت را می فهمم، محبت را می فهمم، بچه شما یک کلمه ای شنیده مثلاً از شما می پرسد: مامان نفرت یعنی چی؟ شما هم باید برایش تصویر سازی کنید تا صورت کُلّی آن برایش حاصل شود، می گوید: آهان الآن فهمیدم محبت یعنی چی، کینه را فهمیدم، می گوید: عزت یعنی چه؟ خوب این بنده خدا نمی داند، باید او را به آن عالم ببرید، اگر بخواهد بفهمد باید چه چیزی را بفهمد؟ از پایین شروع کرده و او را بالا می برید تا قادر به درک تجرید باشد، وقتی صورت کلّی را دریافت کرد، می گوید، آهان فهمیدم؛ مراحل علمی هم چنین است، وقتی کلاس اول می رود به او یاد می دهند، یواش یواش به او چه چیزی را یاد می دهند؟ ادراکات کلی را، در درس فارسی، دینی، ریاضی و علوم او مرتباً قانون و فرمول یاد می گیرد و دائما به سطح بالاتر می آید، یواش یواش سطح دانشش چه می شود؟ سطح دانش او دائماً زیادتر می شود، به این میگویند عقل نظری، عقل نظری یعنی چه؟ یعنی ادراک کلیات.
یک عقل هم داریم که به آن عقل عملی میگویند، عقل عملی چه کار می کند؟ کلیات و چیستی ها را ادراک نمی کند، چه چیزی را ادراک می کند؟ باید و نباید ها را ادراک می کند، این کار خوبه و این کار بد است، "فَاَلهَمَها فُجورَها وَ تَقوئها"؛ پس شر و خیرش را به او الهام کرد؛ هم گناه را می فهمد که بد است، زشت است و نباید باشد و هم خوبی ها را می فهمد که این خوب است، این عقل چیه؟ عقل عملیست؛ پس آن جایی که می گوید: عقل چیزی است که با آن خدا عبادت می شود و بهشت به دست می آید؛" اَلعَقلُ ما یُعبَدُ بِهِ الرَّحمن و یُکتَسَبُ بِهِ الجَنان"؛ این کدام عقل است؟ عقل عملی ماست؛ منظور ما چیستی ها نیست وگرنه ما این همه دانشمند داریم که همه کافرند، خوب! فیزیک دان است، شیمی دان است ولی کافر است، باید نباید ها را نمی فهمد، یک ذره، یک سلسله اطلاعات دستش آمده است، همین، آن هم ناقص، خوب!
پس وقتی راجع به معصوم می گوییم این ها اولی الحجی و ذوی النهی هستند، یعنی چه؟ ببینید، کلمه ای که می گوید خیلی مهم است، کجا نُهی به کار رفته است؟ نُهی مال نَهی است، مالِ جنبه چیه؟ جنبه عملیست، جنبه نهی است، به کدام بخش بر می گردد؟ به بخش عملی برمی گردد.
اولی الحجی آن جایی کاربرد دارد که احاطه، تسلط، سلطه و اصالت هست؛ پس وقتی می گوییم عقل یعنی همه عقل نظری و همه عقل عملی، جلوه های کی هستند؟ جلوه های معصومین هستند، درست شد؟ وقتی می گوییم اُولِی الحِجی نه این که این ها صاحب عالم عقل هستند، نه! یعنی همه علوم، همه دانش ها، بدون استثناء، همه چیز و همه بایدها و نبایدهایی که وجود دارد، پس وقتی به معصوم می گوییم، ذوی النُهی و اُولی الحجی، می دانی که با چه کسی حرف می زنی، معصوم یعنی چی؟ معصوم یعنی کسی که کل عالم عقل که میگویند، یک جلوه از این معصوم است، دقت کنید، یک جلوه از ظهور معصوم می شود کل عالم عقل، همه عوالم جلوه های معصومین هستند، این را توجه بفرمایید! همه عوالم خلقت جلوه های چه کسی هستند؟ جلوه های معصوم هستند، در کتاب شریف کافی ماجرای ظهور همه قسمت های عالم، یعنی آفرینش همه عوالم را توسط خدا، از انوار طیبه محمد و آل محمد(صلی الله علیه و آله) و همه مراتبش آورده شده است، وقتی راجع به ذوی النهی و پیامبر(صلی الله علیه و آله) بحث می کنیم، یعنی او کسی است که همه این عوالم جلوه او هستند و در این عوالم این شخص حضور دارد، چیزی از معصوم در عوالم وجود مخفی نیست، چیزی نیست که بگوید، نمی دانم، بلد نیستم، نمی دانم، یک جایی، یک چیزی، هیچ چیز وجود ندارد، چون همه چیز جلوه کیه؟ جلوه خود این شخص است، از ظهورات خود این شخص است، این هم از معنای عقل در هستی شناسی و انسان شناسی.
حالا خود عقل چیه؟ ببینید شما عقل را، وقتی میگویند عقل، آن هفته گفتم، حدود 130، بیش از 130 یا خیلی بیشتر از این، گزاره راجع به عقل آمده است، عقل اینه، عقل یعنی این، عقل اینه، مثلاً چی؟ مثلاً: کسی که خانه اقامتش را آباد می کند، عاقل است؛" مَن عَمَّرَ دارَ اِقامَتِهِ فَهُوَ العاقِلٌ"؛ این یک جلوه اش است، یک جلوه اش چیست؟ آدمی که ابدیتش را می سازد، به چنین آدمی عاقل میگویند، کسی که از ابدیت بریده است و به فکر ابدیت نیست، عاقل نیست، جاهل است، به محض این که شما از ابدیت می بُرید، از غیب می بُرید، ارتباطتان با غیب قطع می شود، دیگر زندگی جاهلانه می شود، توجه کردید؟ زندگی جاهلانه می شود، چون وجود دارد، حواست باشد، عقل یعنی چه؟ یعنی درک کنی که در یک عالمی به نام ماده زندگی می کنی که خود این عالم ماده توسط یک عالم دیگری اداره می شود، به نام ملکوت یا برزخ، که ما با وفات به آن جا وارد می شویم، خود این عالم ملکوت و برزخ توسط یک عالم دیگری اداره می شود که به آن چه عالمی میگویند؟ عالم عقل و آن هم خودش توسط چیز دیگری، باید در تمام محاسباتت این را در نظر بگیری، اگر کسی یک کاری کند و حواسش به نتیجه و معنا نباشد، دیگر عاقل نیست، مثلاً می گوید، من ازدواج نمی کنم، خوب، برای چه؟ می گوید: وضع مالیم خوب نیست، بچه دار نمی شوم، برای چه؟ می گوید: الآن پول ندارم، ازکجا می خواهم تربیتش کنم؟ وضع مالیم خوب نیست، این دیگر بریده است، این یعنی توکل به خدا ندارد، به خدا سوء ظن دارد، این زندگی را تنها از چه جهت نگاه می کند و معنا می کند و تصمیم گیری می کند؟ بله؟ از بعد مادی به زندگی نگاه می کند، حواسش به غیب و خانواده آسمانی نیست، برای او چیزی به نام غیب معنا ندارد، مفهوم اصیل ایمانی که جزء شرایط مؤمن است، به نام توکل را ندارد، آدمی که افسرده می شود، پژمرده می شود، آدم عاقلی نیست، چرا؟ چون این آدم فقط صورت ظاهری اشیاء و حوادث را معنی می کند، آن هم تحت تسلط قوه خیال و واهمه، آی بدبخت شدم، آی بیچاره شدم، الآن من سرطان گرفتم، پس دیگر چه می شود؟ می بینی افسرده شد، افسردگی زودتر از سرطان این بدبخت را می کشد، خوب! یک کسی می گوید: نه، خدا این را به من هدیه داده، هم کفاره است، هم درجه است، خدا همان طور که لذت و نعمت را می دهد، بلا هم می دهد، "إنَّ اللهَ لَیَتَغَذّی عَبدَهُ المؤمنَ بِالبَلاءِ کما تَغَذی والِدَةٌ وَلَدَها بالَّبَنِ"؛ خدا همان طور که مادر بچه اش را با شیر رشد می دهد، خدا بنده اش را با بلا رشد می دهد؛ این چه خداوند به او بلا دهد و چه نعمت دهد، به هر دو یک جور نگاه می کند، در راستای غیب نگاه می کند، غیب کنارش است، این جوریه که زینب کبری(سلام الله علیها) می گوید: "ما رأیتُ الِّا جَمیلاً"، چون صورت را نمی بیند، داداشم را کشتند، حسین را سر بریدند، علی اصغر را اون جوری، علی اکبر را این جوری کردند، رقیه را این جوری، این شخص، چنین موضوعی را که این طوری نگاه نمی کند، این می آید، آدم عاقل کسی است که می آید یک حادثه را با همه لوازمش در تحلیل خود می آورد، همان طور که کسی که گناه می کند، حواسش نیست که چه جنایتی در حق خودش انجام می دهد، این ابدیت و محاسبه و عذاب را نمی بیند، این فقط لذت ظاهری را می بیند، دنبال لذت ظاهریست، میگویند: آقا این را نخور، می گوید: من چرا این را نخورم؟ میگویند: این حرام است، می گوید: حرام دیگر چیست؟ نه آقا، من دارم از این کیف می کنم، نمی داند با روحش چه جنایتی می کند، بخش روحانی خودش، بخش ابدی خودش و بخش آخرتی خودش را عذاب می دهد، اصلاً نه بهشت را می بیند و نه جهنم را، برای همین تصمیماتش تصمیمات درستی نیست، به او میگویند: جاهل، پس مفهوم را دقت کنید، خیلی مهم است، این یک دانه اش است وگرنه اگر ما بخواهیم همه زوایای چندگانه اش صحبت کنیم، باید چند سالی در همین کلاس بنشینیم تا زوایای همین را مورد بررسی قرار دهیم، آن وقت تازه می فهمیم وقتی می گوییم امام، ذوی النُهی و اُولی الحِجاست، یعنی چه؟ من یک جلوه اش را برایتان گفتم،" مَن عمّرَ دارَ اِقامَتِهِ فَهُوَ العاقل"، بله؟ فَهو العاقل، عاقل کسی است که به عمارت دار ابدی و ماندگارش فکر می کند، می گوید الان عاشق این دختره شده ام، میگویند این دختری که تو عاشقش شده ای به درد تو نمی خورد، او اصلاً ابتدایی ترین چیزهایی را که برای سعادت یک نفر لازم است را ندارد، حیا ندارد، ادب ندارد، ایمان ندارد، می گوید، نه! من عاشقشم، به این عشق چه میگویند؟ عشق توهمی، چون در آن عقلانیت وجود ندارد، یا در مورد عشق به پسری می گوید، این پسر خیلی پسر خوبیه ولی خوب، نماز نمی خواند، یک ذره مشروب می خورد، معتاد هم هست، ولی خیلی خوبه، نمی فهمه خوبه یعنی چه؟ می گوید من عاشق این شدم و می خواهم با این ازدواج کنم، باور می کنید که من صد ها بار از این کلمه ها شنیده ام که آقا من می خواهم با این پسر ازدواج کنم، خوب کمالاتش چیه؟ کمالاتش این هاست، همه این ها را هم دارد، عقل نیست دیگه، اصلاً نمی تواند ادراک کند، باید ها و نباید ها را درک نمی کند، یا مهمانی دعوتش کرده اند و می داند اگر پا به این مهمانی بگذارد، پا به جهنم گذاشته است، بعد بلند می شود و می رود، می داند که اگر آن جا رود باید معصیت چشمی کند، معصیت گوشی کند، معصیت لمسی دارد، هزار جور خیال در ذهنش می سازد، بعد تا آخر عمر این ها از ذهن او خارج نمی شود، در برزخ هم به این راحتی در نمی آید، به همین راحتی می رود در این مهمانی شرکت می کند، چرا؟ چون عقل ندارد، کار عاقلانه ای نیست، لقمه حرام می خورد، می خواهد خمس دهد، زورش می آید خمس دهد، مال حرام می خورد، حضرت می فرماید: ذره ای خمس دست کسی بماند، لعنت خدا بر او باد، امام زمان دارد لعنت می کند، بعد می بینی خیلی راحت، درآمد دارد و خمس نمی دهد، راحت پول حرام را می خورد، یک خانه، دو خانه، سه خانه، یک ماشین، دو تا، بعد می گویی خمس بده، می بینی اصلاً هیچی، عقل نیست دیگه، به محض این که شما از غیب و ابدیت، محاسبات مادیتون، یعنی حسی، خیال، وهمی و عقلیتون را از بخش فوق عقل جدا کنید، می شود بی شعوری، دیگر عقلانیت وجود ندارد، دیوانگی است، می شود دیوانگی، به محض این که پای غیب را کندی، چون دروغه، دروغه، مثل یک مادری که باردار است، بگویند، مثلاً مواد مخدّر استفاده نکن، سیگار نکش، می گوید برو بابا! میگویند برای بچه ضرر دارد، انکار کند، عملی انکار می کند وگرنه نظری که نمی تواند کند، بالاخره پزشک به او می گوید. گاهی خودش هم پزشک است، اتفاقاً این درس ها را هم بلد است. ولی در این لذت اسارت دارد، سیگار می کشد، مواد مخدر مصرف می کند، یا دیدنی های ناجور، فیلم های نا جور، داستان های نا جور، قصه های ناجور، ماهواره، هر چه کوفت و زهر مار است می ریزد تو فکر این بچه بی چاره، مظلوم و معصوم، خودش می داند که داره چه کار می کند ولی کفر می ورزد، که به آن کفر عملی میگویند، کفر عملی یعنی انکار و پوشاندن آسیب ها، انگار که این آسیب ها وجود ندارد، آسیب ها را می پوشاند.
پس وقتی داریم از ذوی النُهی و اُولی الحجی صحبت می کنم، ذوی النهی و اولی الحجی، یعنی باید بدانیم که وقتی داریم راجع به معصوم صحبت می کنیم، معصوم یعنی چه؟
توصیه من به عزیزان این است که حتماً برای خواندن کتاب هایی که در این زمینه است، وقت جدی بگذارند، مطالعه کنند، یک کتاب شریفی را حضرت آیت الله ری شهری(حفظه الله تعالی) نوشته اند به نام علم و عقل، یک کتاب بسیار ارزنده است، راجع به تمام جلوه های علم و عقل و انواع آن صحبت شده ولی خیلی خواندنش ارزش دارد، حالا وقتی این کتاب را می خوانید تازه متوجه می شوید، که وقتی میگویند معصوم این است و این ها خروجی یک معصوم است، جلوه های یک معصوم است، یعنی چه؟ کاش فرصت بود و ما این ها را می گفتیم و همه این صد و خورده ای موارد را توضیح می دادیم، یا این که در کتاب شریف ادب فنای مقربان، شرح جامعه کبیره حضرت آیت الله جوادی آملی این موضوع کاملاً توضیح داده شده است، انواع عقل و انواع کارکردهای عقل، آدم تازه می فهمد که وقتی راجع به معصوم صحبت می کنند، معصوم یعنی چه کسی؟ ما چون نمی توانیم وارد این قضایا شویم، به اختصار باید بگذریم و به همین مقدار اکتفا می کنیم.
والحمد لله رب العالمین و صلّی الله علی محمد و آله الطاهرین