بحث مان در انسان شناسی به اینجا رسید که انسان هر چند کمالات سایر موجودات را مثل جمادات، نباتات، حیوانات فرشتگان را دارد اما کمال ویژه ی او عشق به حق تعالی است. عشق به حق تعالی از آن جهت که حق تعالی کمال مطلق است، کمال بی نهایت است و وقتی که این میل در انسان متوقف باشد و افول کند انسان حیثیت انسانی خود را از دست داده است.
طبق آیاتی که از قرآن برایتان عرض کردیم. به خصوص آیه 24 سوره مبارکه توبه، کسی که محبت خدا را از دست بدهد حیثیت انسانی را از دست داده، آن هم نه اینکه محبت خدا را اگر داشت حتماً انسان است بلکه قرآن شرط می کند که محبت خدا بالاترین محبت در دل انسان باشد هیچ چیز در نهاد انسان محبوب تر از خدا و رسول و جهاد در راه خدا نباشد این سه شاخص را قرآن معرفی می کند. اگر آن هشت چیز (احب الیکم من الله و رسوله و جهاد فی سبیله فتربصوا حتی یأتی الله) فاسق هستید.
پس انسان زمانی انسان است که خداوند محبوب ترین دارایی اوست، عزیز ترین دارایی اوست و هیچ چیز در دل انسان محبوب تر از خداوند تبارک و تعالی وجود نداشته باشد. به محض اینکه چیزی محبتش به محبت حق تعالی در انسان غلبه کند، انسان از حیثیت انسانی خودش ساقط می شود حالا آن چیزی می تواند چیز های خوب و مقدس باشد مثل علم، می تواند امور وهمی باشد و خیالی باشد مثل کمالات حیوانی و گیاهی یا کمالات جمادی باشد، فرقی نمی کند. به محض اینکه حق تعالی حاکمیتش را در دل انسان از دست داد انسان ساقط می شود. و اساساً بین حق تعالی و ذات انسان این رابطه وجود دارد که انسان به محض اینکه خدا را فراموش کند انسانیتش هم از دست می رود.
این یک اصل است «و لا تکونوا کالذین نسوالله فانساهم انتم» تا خدا فراموش بشود و خدا به محاق برود و محبت خدا در دل انسان کم بشود و چیزی را انسان به خدا ترجیح بدهد حیثیت انسانی اش را از دست می دهد. در واقع آن لحظه خودش را فراموش کرده آن ایام انسان خودش را فراموش کرده.
پس این تصور غلط باید از ذهن ما بیرون بیاید که ما فکر کنیم یک آدم خوب مومن صالح هستیم یا خوب است انسان، انسان خوبی باشد و خدا را هم دوست داشته باشد و با خدا هم یک رابطه داشته باشد. حتی بهشت هم اگر مقصود انسان باشد غیر از خداوند تبارک و تعالی است قرآن می فرماید: اگر چیزی در دل تو به محبت خداوند غلبه کرد تو فاسق هستی. انسان نیستی، این را انسان باید در دل خودش نگه دارد یعنی انسان باید همیشه این میزان را نگه دارد که چیزی در دل او بر محبت حق تعالی غلبه نکند، چیزی بر دوستی جهاد در راه خدا غلبه نکند یک سره باید مراقب دل و روحش باشد که چیزی به حق تعالی غلبه نکند چیزی بر محبت اهل بیت غلبه نکند چیزی بر دوستی جهاد در راه خدا غلبه نکند یک لحظه انسان روح جهاد را از دست ندهد.
این اصلی است که هر جلسه مدام تذکر می دهیم چون ما باید باور مان باشد، این که صرفاً بخوانیم و بدانیم بلکه باید این اصل رفته رفته جزء باورهای ما شود که ما فقط و فقط زمانی حقیقت انسانی، زمانی حیات انسانی داریم، زمانی باطن انسانی داریم و زمانی انسانیم که حق تعالی محبوب ترین چیز ما باشد. این را باید یکسره به خود تلقین کنیم تا ایمان بیاوریم.
علایم خیلی مهم است. این که آیا من هستم یا نیستم یک بحث دیگر است. این که من باید باشم این گونه، این یک اصل مهم است اما این که الان، بعد از سی سال چهل سال، پنجاه سال، عمر این طوری هستم یا نه. انسانم یا فاسقم، مومنم یا فاسقم، حقیقت انسانی دارم؟
از حیات انسانی بهره مند هستم یا نه؟ این علایمی دارد که باید آنها را انسان در خودش ببیند که هست یا نه؟ یکی از علائم، یاد حق تعالی است. دوستی یاد حق تعالی. یعنی دوست دارد که یاد خدا باشد، علاقه دارد حب دارد به این یاد؟ یک سره این لذت، این دوست داشتن در نهادش هست که حق تعالی را یاد کند. از محبوبش از معشوقش از عزیزترین کسش حرف بزند و یا عزیزترین کس او باشد. این یک مسئله است. (خواهش می کنم به ظرافت مسئله دقت کنید).
گاهی کسی واقعاً یاد خدا را می کند ممکن است حتی عبادت کند، عبادت هم یاد خداست، اما خدا عزیزترین کس او نباشد. این هنوز انسان نیست. قرآن شاخص که گذاشته فوق العاده دقیق است. (احب الیکم من الله و رسوله و جهاد فی سبیله فتربصوا حتی یأتی الله بامره).
کسانی داریم عابد و زاهدند، همیشه مشغول عبادت حق تعالی هستند اما حق تعالی محبوب ترین کس آنها نیست. کسانی داریم با ذکر، با اسماء حق تعالی، با ادعیه، با دعا، یکسره سر و کار دارند اما حق تعالی محبوب ترین کس آنها نیست. مهم آن است که قرآن برای ما شاخص قرار داده که حق تعالی عزیزترین کس تو هست یا نه؟ محبوبترین چیز تو هست یا نه؟
اینجاست که حیات انسانی و حقیقت انسانی شکل می گیرد. علامت علاقه به خدا، علامت حب خدا چیست؟ (خواهش می کنم دقت کنید) بحث ما در یک مرحله در این هست که آیا کس خدا را دوست دارد یا نه؟ اصلاً ما هیچ کس را نداریم خدا را دوست نداشته باشد. رئیس جمهور آمریکا را امام می فرماید عاشق خداست. این یک امر فطری است ممکن است انسان از آن غفلت کند.
انسان همین که عاشق کمال است عاشق خداست. همه ی اینها تجلی خداست این اصلاً منظور نیست. به تعبیر قرآن کافران هم خدا را دوست دارند. (والذین آمنو اشدّ حبّاً لله) آنهایی که مومن اند محبت شان به خدا بیشتر است و الا کافر هم خدا را دوست دارد. این هیچ. اما یک موقع هست انسان خدا را دوست دارد ایمان به حق تعالی دارد، کافر نیست، متوجه است معشوق او از بین همه ی کمالات، الله است یعنی لا اله الا الله را باور کرده.
(خوب دقت کنید می خواهیم کمی اوج بگیرم.) لا اله الا الله را باور کرده یعنی قبول کرده باور کرده که انسان معشوقی جز الله ندارد این را پذیرفته می گوید اشهد ان لا اله الا الله کما اینکه خود ما در این کلاس با بررسی که از نفس خود کردیم در همین کلاس توانستیم (الحمدلله) شهادت بدهیم، شهادتی صادقانه بدهیم که ما شهادت می دهیم لا اله الا الله.
ما غیر از خدا معشوقی نداریم. این یک مرحله است که انسان بگوید من قبول دارم حق تعالی محبوب و اله من است اله شایسته، (لا تدعوا مع الله الهاً آخر، لا اله الا الله) همراه خدا به دنبال معشوق و محبوب دیگری نباشید چون الهی جز خدا نیست. این را ما بپذیریم و ضمناً خدا را هم دوست داشته باشیم. این هم دوست داشتن خداست. علامت دوست داشتن خدا چیست؟ این را دو، سه جلسه بحث کردیم امروز هم بحث می کنیم.
دوست داشتن خدا یک مسئله است و اینکه خدا برای انسان عزیزترین کس یا عزیزترین چیز باشد یک مسئله دیگر است. و الا آنهایی که معصیت می کنند، گناه می کنند، عاشق کمالات مختلفی مثل کمالات بهشت، فرشته ای، عقلی، علم، شیفته ی علم هستند. عاشق کمالات حیوانی هستند، آنها هم خدا را دوست دارند. خیلی های آنها نماز می خوانند، اینکه در حج حضرت نشان می دهد که زائر ها به صورت حیوان هستند اینها درست است که باطن شان حیوان است اما خدا را دوست دارند که آمدند حج.
هزینه کرده ماهها، زمان امام سجاد (ع) خودش را رسانده، خدا را دوست دارد، می رود کربلا می رود مکه، می رود زیارت خدا را دوست دارد. خیلی هم خدا را دوست دارد. کمالات دیگر را هم دوست دارد اما چقدر خدا را دوست دارد. نه بیشتر از کمالات علمی، بیشتر از علم دوست ندارد، بیشتر از طلبگی، بیشتر از ریاست بیشتر از مرجعیت، اجتهاد.
برای همین انقدر که درس می خواند مباحثه می کند انقدر که شب بیدار می ماند کار علمی می کند اصلاً نماز شب نمی تواند بخواند. یاد خدا را نمی تواند انقدر که از درس لذت می برد از نماز لذت نمی برد. آنقدر که از درس گفتن از درس شنیدن لذت می برد از اینکه خودش مستقیم با خدا در آغوش خدا باشد لذتی نمی برد.
این هم خیلی خدا را دوست دارد ولی علم را بیشتر از خدا دوست دارد. برای همین، دوران جنگ امام فرمودند تعدادی از طلبه ها، روحانیون به شهوت علم جبهه نرفتند چون خدا برایشان عزیزترین کس نبود جهاد فی سبیل الله برای آنها عزیزترین کس نبود علم برایشان عزیزترین کس بود. مرجعیت برای آنها عزیزترین کس بود، فیلسوف شدن، عرفان (یعنی کار نظری، علم) این برای او عزیزترین کس بود لذا جبهه نرفتند. قرآن می گوید معنای انسانیت این است که خدا، اهل بیت و جهاد عزیزترین کس تو باشد یعنی هیچ معشوقی از معشوقهای فرشته ای مثل علم، عقل، درس، مرجعیت، اجتهاد، عالم شدن، فیلسوف شدن برای شما عزیز تر از این سه تا نباشد.
هر جا بین محبت خدا و محبوب های حیوانی، گیاهی و نباتی قرار گرفت الله را ترجیح بدهد. این آقا عالم است، درس خوانده، در حوزه درس خوانده، مجتهد است، فیلسوف است، درس عرفان می خواند ولی واقعاً خدا برای او عزیزترین کس نیست چون نمی تواند به جهاد بپردازد. جهاد برای او عزیزترین چیز نیست درس بای او عزیزترین چیز است.
لذا می بینی 8 سال دفاع مقدس اصلاً طرف جبهه پیدا نمی شود. روح جهاد ندارد عالم است ولی روح جهاد و مبارزه ندارد. شأن علمی اش، لباسش، شئوونات آخوندی، و طلبگی، دکتری و مهندسی و استاد دانشگاهی اش. برای او مهم تر از شئوونات رزمندگی است. شئوونات بسیجی بودند. لذا آدمهایی، وقتی اشرفی اصفهانی، شهید محراب شهید صدوقی، شهید مدنی، شهید قاضی، شهید دستغیب، لباس روحانیت و آیت الله را از تن در آوردند لباس رزم پوشیدند یک عده واقعاً هیچ وقت لباس نبوشیدند.
اصلاً این لباس را در نمی آورم، لباس بسیجی بپوشم؟ یعنی چی؟ پیغمبر لباسش را در می آورد انواع و اقسام لباسها داشت لباسش همیشه این طوری نبوده که همیشه عمامه داشته باشد و عبا روی دوشش باشد. موقع رزم لباس رزم داشت امیرالمومنین (ع) لباس رزم داشت. موقع کار لباس کار داشتند. سر زمین کشاورزی که با لباس آخوند، کشاورزی نمی کردند. یک عده چنان چسبیده اند به این لباس که می گویند اگر خدا هم بگوید من این کار را نمی کنم. این لباس خیلی مهم است لباس رسول الله است.
این بحث را در بحث حمله های شیطان به آن می گویند حمله از سمت راست. یعنی انسان با دین فریب می دهد و فریب می خورد. هیچ چیز در اسلام، چیزی که در همه ی شرایط مقدس باشد نداریم (به قول شهید مطهری) هیچ صورتی مقدس نیست. مسجد اگر شد ضرار باید خراب شود قرآن اگر سر نیزه رفت دیگر احترام ندارد، لباس روحانیت، اجتهاد، مرجعیت، اگر بهانه ای شد برای ترک جهاد هیچ حرمتی دارند.
اگر بهانه ای باشد برای اختلاف انگیزی در جامعه برای تقابل مردم با ولایت، برای به هم زدن وحدت اجتماع هیچ تقدسی ندارد. مزرع دین هم همین طور، نماز هم همین طور، حج همین طور، هیچ کدام تقدسی ندارند اگر قرار باشد به اصل و اساس اسلام ضربه ای بزنند.
ما صورتی نداریم که لازم الحفظ باشد که بگوییم این صورت در هر شرایطی باید حفظ شود. این به خاطر عا و ردا و عمامه می گوید من لباس جهاد نمی پوشم نه جبهه نمی روم نه لباس جهاد می پوشم. چقدر بودند آدمهای این طوری.
او علم برایش عزیرتر از خداست عزیزتر اس اهل بیت و جهاد فی سبیل الله است. ولی این آدم خدا را هم دوست دارد هیچ کس هم نمی تواندن انکار کند. [ادعا کند] کسی که جبهه نرفته خدا را دوست ندارد. پس دوست داشتن خدا یک مسئله است.
اولاً به طور کلی هیچ انسانی وجود ندارد که خدا را دوست نداشته باشد. آگاهانه الله را دوست داشتن یعنی مسلمان و شیعه و مومن بودن هم یک مسئله است اما مسئله ی انسان بودن ورای اینهاست. قرآن می گوید: تو فقط در شرایطی حیات انساین داری و از باطن انسانی برخوردار هستی و فاسق نیستی که خدا عزیزترین کس تو باشد.
یعنی از همه ی کمالات برای تو عزیزتر باشد. از همه ی کمالات. تا بگویی این طور است، خدا امتحان می گیرد. مقام معظم رهبری که الان به عنوان نایب امام زمان (ع) با این همه عزت، محبوبیت، با این نورانیت به قول بعضی از اولیای الهی نورانیتی که لحظه به لحظه به آن اضافه می شود خودشان فرمودند: من موفقیتم را از این به دست آوردم که بین درس و خدمتی که باید به پدرم می کردم. وظیفه ی الهی که نسبت به پدرم داشتم، پرستاری پدرم را انتخاب کردم بین قم و در حوزه بودن و خدمت پدر رفتن.
یک موقع این طوری می شود یک موقع هست وظیفه ی انسان خدمت به همسر است خدمت به بچه است. یک موقع هست باید به کشورش خدمت کند گاه باید به جبهه برود باید یک کاری کند. شهوت علمی اگر مانع شود، حقیقت انسانی انسان از دست می رود. یک آیاقی که ادعای عرفان دارد کمال خود را در این می داند که علم آنقدر مهم است که من بچه ام مریض شد نرفتم او را ببرم دکتر بچه ام مرد.
من نرفتم سراغ این که با بردن بچه به دکتر جلسه ی علمی ترک نشود، علم را واجب تر دانسته بود بچه مرد. (ترغیب به علم) علم به این قیمت را هیچ کس قبول ندارد که بچه به ما نیاز داشته باشد باید برسانیم او را به دکتر، همسر مستأصل مانده باشد و ما بگوییم نه، من سخنرانی دارم، کلاس دارم، جلسه ی علمی دارم، حالا باشد برای بعد. بچه ام بمیرد. این اصلاً چیز خوبی نیست.
شخص در حال نماز است، یاد حق تعالی. یک خروس را بچه ای در مقابل او پر می کند. یاد خدا که بالاترین چیز است آقا نمازش را نمی شکند تا این خروس در دست این بچه می میرد، زمین حذفش می کند. که تو چقدر بی عاطفه هستی.
این گونه خدا را دوست داشتن را خود خدا هم نمی پذیرد. ممکن است یک شهورت بشود، لذا ذکر، تسبیح عبادت اما عابدینی داریم که عابد هستند اما عاشق خدا نیستند هیچ وقت خدا برای شان عزیز ترین کس نیست.
خود آن سلک، عبادت، هیأت، عبادت، خم و راست شدنش، قرآن خواندنش برایش عزیزتر است. لذا اولیای الهی تذکر می دهد. مواظب باشید ذکر شما را از مذکور غافل نکند. یک موقع انسان شیفته ی ذکر می شود از خود خدا غافل می شود. الله باید عزیز ترین کس او باشد تا وقتی الله، اهل بیت و جهاد فی سبیل الله این سه تایی که قرآن فرموده عزیزترین کسی نباشند انسان انسان نیست ولو عاشق صُوَر مقدس باشد و لو ارتباط با صور مقدس داشته باشد.
پس این سه مرتبه را خوب به آنها دقت کنید که اگر به آنها خوب دقت نکنیم در خودشناسی لنگ هستیم و در خودشناسی ضعیف داریم. اصلاً کاربردی نیست بحث های خودشناسی به درد نمی خورد. مدام حرف از کلیات زدن و حرف از خود زدن. اگر قرار باشد این درسها به داد خودمان نرسد، در عمل در زندگی مان به کار مان نیاید هیچ فایده ای ندارد اگر هم بخواهد به کار بیاید باید دقت داشته باشیم اطلاعات مان دقیق باشد بینش مان دقیق باشد.
این طوری نباشد که (الذین ضلّ سعیهم فی الحیاه الدنیا و هم یحسبون انّهم یحسنون صنعاً) بشویم. یعنی فکر کنیم خیلی کار مان درست است ولی بعد ببینیم هیچی درست نبوده لذا همین آیه را باید مبنا قرار دهیم. سالها هم راجع به آن صحبت کنیم کم است. که این که آیا من بالاخره در زندگی، در تلاشها، در برقراری ارتباط (همان 4 مرحله ای که همیشه گفته ام: ارتباطات، انتخاب ها، رفتار ها، و افکار) در اینها خدا برای من مبناست یا نه؟
عزیزترین کس هست یا نه؟ یعنی ارتباطها براساس خداست یا براساس خودم؟ رفتار های من؟ آیا الان خدا می پسندد من با همسرم چطوری رفتار کنم. این که خودم می پسندم یک مسئله است خودم الان ممکن است داد بزنم، عصبانی شوم. خانه را ترک کنم ظرفی را بشکنم، فحش بدهم تمسخری کنم اما خدا می پسندد من الان با پدرم با مادرم با همسرم چطوری باشم؟
خدا چه می خواهد؟ الان من باید با پدرزنم، مادر زنم، چطوری رفتار کنم؟ بچه هایم را چطوری تربیت کنم؟ او چطوری دوست دارد؟ این خیلی فرق می کند خیلی مهم است. افکارم؟ اصلاً این مهندسی، چینش فکر را خدا چه نوع افکاری را دوست دارد؟ چه چینشی از افکار؟ چه مهندسی را خدا می پسندد؟ صرف اینکه من اهل فکر و نظر و مطالعه باشم.
با نظریات دیگران هم آشنا باشم، بتوانم آنها را بیان کنم، تفسیر کنم، تحلیل کنم، بله، من صاحب فکر هستم اما خدا در این افکار چه چیز را بیشتر می پسندد؟ دوست دارد افکار من چگونه باشد؟ همین که فرضاً مطالعه کنم؟ درس بخوانم؟ آراء و افکار بزرگان را در رشته های مختلف بدانم؟ بتوانم تحلیل کنیم ریزترین تحلیل ها؟ عمیق ترین تفسیر ها، یا نه او یک بینش خاص فکری را برای من دوست دارد؟
باید دست از بچه بازی برداریم، دست از وقت تلف کردن برداریم، واقعاً باید آدم یک تکانی به خودش بدهد، یک حرکتی کند. اگر می خواهد جلو برود اگر نخواهد حرفی نیست ولی اگر می خواهیم انسان شناسی بخوانیم که انسان زندگی کنیم قرآن می گوید که انسان در صورتی شکل می گیرد حیات و حقیقتش به یک شرط، که خدا برای او عزیزترین کس و عزیزترین چیز باشد. در همه ی کارهایش، در اقتصاد، در کارهای فرهنگی، در خانواده، تربیت، معاملات، درس خواندن، درس دادن، خدا برایش عزیزترین کس باشد.
در این تبلیغهای خارج از کشور گاهی به یک مبلغ می گویند آقا شما باید بروی افغانستان، پاکستان، سومالی مثلاً امسال محرم. می گوید من مریضم، ضعف دارم، معده ام درد می کند، خانم من باردار است وقت زایمانش است. بعد یک مبلغ دیگر می گوید برای من مشکلی پیش آمده نمی توانم امسال بروم آلمان، فرانسه، انگلیس، ایتالیا .... می گوید بله، چرا نمی روم.
می خواهد تبلیغ کند (ما با میل خودش، نمی گوید خدا راضی است من کجا بروم؟ در مقابل ما تبلیغ هایی داریم (من سراغ دارم مبلغ های زیادی) هیچ وقت نمی گویند ما کجا می رویم می گویند همه را بفرستید هر که هر جا می خواهد برود آنجایی که هیچ کس نمی خواهد برود ما را بفرستید.
کما اینکه در دوران دفاع مقدس رزمنده هایی می گفتند ما فقط می خواهیم برویم فلان گردان. فلان تیپ، فلان جا، رزمنده هایی می آمدند ثبت نام می کردند می گفتند هر جا که لازم است و نیاز به وجود من است بگویید من بروم آنجا خدمت کنم. خودشان شهوت خاصی نداشتند.
من کجا بروم؟ مسجدی که جمعیت بیشتری دارد؟ فلان جایی که بیشتر مخاطب دارد؟ فلان دانشگاهی که بیشتر دانشجو دارد؟ فلان کلاسی که مردم بیشتر می آیند؟ نه. خدا چه چیزی را بیشتر دوست دارد؟
خدا رحمت کند مرحوم علامه جعفری رحمت الله علیه (چقدر این مرد بزرگ بود) یکی از طلبه ها که او هم آدم بزرگی بود می گفت: من با ایشان قرار گذاشتم، خیلی منظم بودند، اگر 2 دقیقه زودتر می رفتم می گفت: نه. سر ساعت. یک روز رفتم در خانه، سر ساعت رفتم. ایشان گفت من عذر خواهی می کنم ازشما یک کار واجبی پیش آمده من باید بروم اما قرار ما وقت دیگر.
کار مهم تری پیش آمده، آن شخص می گفت: ما کنجکاو شدیم که این شخص که اینقدر مثل ساعت دقیق کار می کند چطور؟ تعقیبش کردیم دیدیم رفت در یک ساختمانی که نیم ساخته بود بین آجر و ... رفتم جلو دیدم یک پیت حلبی گذاشته نشسته و برای چند تا از کارگر ها روضه می خواند. (سخنرانی نه) روضه می خواند.
ما هم ایستادیم تمام که شد پرسیدم آقا برنامه چه بود؟ گفت من داشتم می آمدم دیدم این کارگرها جلوی مرا گرفتند گفتند آقا ما اینجا کار می کنیم روضه خوان نداریم شما روحانی هستید می آیید برای ما روضه بخوانید هیچ کس نیست برای ما روضه بخواند. (اقامه ی عزاست دیگر) و به من قائم. یعنی اگر من بگویم نمی آیم، کسی حاضر نیست برای اینها روضه بخواند وظیفه ی ما چیست؟ الان ما باید چه کار کنیم.
واقعاً هر کس، علم معنویت، قدرت توفیق می خواهد باید همیشه به این فکر کند که من وظیفه ام چیست؟ آنهایی که خدمت امام زمان (ع) می رسند به مقامات می رسند توفیقات دارند، زیارت و قرب پیدا می کنند، کسانی نیستند که بیشتر کار علمی می کنند، تدریس می کنند استادتر هستند، در مرحل زندگی خود به این فکر کرده اند که الان چه کاری لازم تر است.
خدا از من چه می خواهد؟ آنها آمدند ارتباط و انتخاب و رفتار و افکار را براساس رضای خدا تنظیم کردند نه شهوات علمی، شهوات حیوانی، کمالات حیوانی، یا کمالات دیگر خود. نه. گفتند خدا. یعنی در واقع عبد بودند. گفتند خدایا الان ما باید چه کار کنیم.
در حوزه روز شهادت امام یک ساعت تعطیلات نه مثل حوزه قم (همه روز) تعطیل باشد. به خاطر آن موضوعی هم که تعطیل شده کسی هم نمی رود کار کند. نه. یک حوزه ی علمیه ای که روز شهادت امام کاظم علیه السلام خدا رحمت کند آقای مجتهدی را آنجا که درس می خواندیم روز شهادت بود همین طوری بر پا بود یک ساعت تعطیل بود دو ساعت یا یک ساعت. عرض ادب واجب است. جزء مستحبات هم نیست.
بلکه واجب است در کتاب عزادار حقیقی در مواردی وجوب عزاداری را توضیح دادیم. اصلاً مستحب نیست عزاداری، عرض ارادت است. زیارت رفتن هیچ کدام مستحب نیست. طلبه می گوید این حرفها به چه درد ما می خورد، روضه به چه درد ما می خورد. بنشینیم فقه بخوانیم، درس را تعطیل نمی کردند. فقه می شود وبال گردن، می شود سمّ برای جان او.
تعارف را بگذاریم کنار اینجا کلاس اخلاق نیست من هم معلم اخلاق نیستم، کلاس عرفان نیست من هم معلم عرفان نیستم، کلاس موعظه نیست من هم لیاقت موعظه را ندارم. مباحثه ای با هم می کنیم متن و نص قرآن است خدا که با ما تعارف نمی کند.
(لا یستحی من الحق) از حق هم حیا نمی کند که بخواهد حق را بیان کند. می گوید من ساختار تو را عاشق خودم خلق کردم. بخش انسانی تو. و تو زمانی انسان هستی که عاشق من باشی و من برای تو معشوق اصلی باشم در غی این صورت اگر عاشق علم هستی در ردیف فرشته ها هستی. احتراماً.
بحث دارد؛ علم در چه صورتی؟ گاه علم هست اما در خدمت حیوانیت است در خدمت شهرت است در خدمت ریاست است. این نه. یا غیر از این، که حیوانی هستی. خدا با ما تعارف نمی کند. مردم سر خود راه ثواب با عبادت با کار خیر بخواهیم کلاه بگذاریم. مثلاً این کار را کردم، من مسجد ساختم، حسینیه ساختم، کتاب نوشتم، میلیون شاگرد تربیت کردم، آنقدر عبادت کردم، آنقدر نماز شب خواندم، آنقدر دختر جهیزیه دادم، آنقدر دختر شوهر دارم، اینقدر پسر زن دارم، روضه برقرار کردم.
اصلاً هیچکاری به اینها ندارد می گوید اگر برای من کردی من پاداشش را می دهم. (قد جعل الله لکل شیء قدرا) خدا برای هر کاری قدری قرار داده، کار کردی؟ برای من بوده؟ پاداشش رای می دهم اما تو فقط زمانی آدمی و انسانی و حقیقت انسان داری که من برای تو محبوب ترین چیز باشم. محبوب ترین کس باشم والسلام.
این را یادمان نرود، این خیلی مهم است. حالا بیاییم سراغ بحث خودمان. نشانه های محبت خدا چیست؟ ما الان داریم سطح متوسط صحبت می کنیم وقت هایی هست که گریزی به بخش انسانی هم می زنیم اما فعلاً داریم. بررسی می کنیم چقدر خدا را دوست داریم.
دعا را دقت کنید (اللهم انی اسئلک حبّک و حبّ من یحبّک و العمل الذی یبلّغنی حبک) دعا از حضرت سحاد (ع) است. می خواهد بگوید که این را هم باید از خدا بخواهیم بگوییم خدایا ما دوست داریم آدم باشیم. خدایا من که بنده ی تو هستم حیفم می آید آدم نباشم تو که اصلاً مرا برای آدمیت خلق کردی. یقیناً بیشتر از من حیفت می آید که من آدم نباشم. خودت رحم کن.
من اصلاً نمی توانم، این عرضه را ندارم. این توان را ندارم که بگویم خودم می توانم یک کاری کنم «الهی لیس لی حول و لا قوّه عن معصیتک الا بقدرتک لمحبتک) خدایا من حتی عرضه ندارم گناه نکنم مگر اینکه تو با محبت خود من را بیدار کنی، من سراغ گناه نروم. خدایا من هیچ عرضه ای ندارم. مسکین مستکین مستجیر بائس فقیر لا یملک لنفسه نفعا و لا حیاته و لا نشورا.
خدایا من اصلاً تکیه نمی کنم به روح خودم، من به عقلم نه با پاکیم نه به وراثتم که از خاندان پاک و پدر و مادر پاکم، نه به تقوایم به هیچ چیز اعتقاد ندارم اصلاً به آنها تکیه نمی کنم. تکیه به تقوا، تکیه به علم، تکیه به پاکی، خیلی خطرناک است. اینها وظیفه است اما انسان باید به یک نفر تکیه کند.
ایاک نعبد و ایاک نستعین. خدایا من فقط از تو کمک می خواهم من اصلاً هیچ جانی ندارم برای این کار برای اینکه آدم باشم. نمی توانم. تو هم حیفت می آید چون من را برای آدمیت خلق کردی. «لو اردت هوانی لم تهدنی و ان اردت فضیحتی لم...» تو بیشتر از من حیفت می آید که من حیوانی باشم تو خودت کمک کن.
باید رفت در خانه ی خدا خواست، معصوم به تو یاد می دهد باید بروی درخواست کنی. قل (ببین چه تیری زده خدا اما ما نسبت به این آیه چقدر بی خیال هستیم قل به همه بگو) (ما یعبأ بکم ربی لولا دعاکم فقد کذبتم فسوف یکون لزاما) اینکه آدم از دنیا برویم وقتی محشور می شویم باطن انسانی داشته باشیم چقدر برای مان مهم است.
تا حالا شده در سرطان دست و پا زنی، بچه ات سرطان بگیرد؟ آبروی حیوانیت در خطر باشد؟ پولت را از تو بدزدند؟ همه سرمایه ای که همه ی عمر جمع کردی از تو بگیرند؟ چطوری می روی در حرم دعا می کنی؟ چطوری به گریه و التماس می افتی؟ چطوری جیغت در می آید؟ خانه ات را داری از دست می دهی، یک کلاهبرداری سر تو کلاه گذاشته تمام محصول مادی عمرت را از دستت دارد در می آورد، چطوری به دست امام رضا می افتی؟
چطوری به دست و پای خدا می افتی؟ چطوری من هیچ نمی خواهم من فقط نگران آدمیت خودم هستم. خانم ترا به خدا رحم کن تو را به پدرت قسم رحم کن در حق من لطف کن تو را به برادرت امام رضا قسم می دهم، به خودت که خیلی عزیز هستی. آنقدر عزیز که امام صادق (ع) فرمود: اگر به تنهایی در روز قیامت همه را شفاعت کند خدا شفاعتش را می پذیرد.
برویم بیفتم به پای این خانم، یک بار دلشوره ی خودم را داشته باشم. ضجه بزنم ناله بزنم گریه کنم التماس کنم. ما اصلاً از این عادتها نداریم. بلد نیستیم برویم التماس کنیم. استمداد بلد نیستیم. می گوییم ایاک نعبد و ایاک نستعین. اما بلد نیستیم ما اصلاً به اضطرار نیفتادیم.
این بخش اصلاً برای ما مهم نیست، دلشوره در ما ایجاد بکند، اضطراب ایجاد بکند که:
ای خدا من 40 سال 50 سال از عمرم گذشته ولی وقتی به خودم مراجعه می کنم می بینم خیلی چیزها را بیشتر از تو دوست دارم، و هنوز من فاسقم و هنوز تو عزیزترین کس من نیستی. من نگرانم برای خودم « و من حمد نفسه فانی....
هر کس خودش را ستایش می کند من از خودم خیلی شاکی هستم «الهی الیک اشکو» شبهای شنبه می خوانیم. مناجات شاکین، خدایا من شاکی ام از دست خودم. سرم خیلی کلاه گذاشته، سرم خیلی شیره مالیده، خیلی بیچاره کرده مرا. در این سالها خیلی اسیرم کرده. من خیلی گرفتارم. خیلی زنجیر کرده، خیلی خدعه کرده با من. من از دست خودم خیلی عصبانی هستم. خیلی کلافه ام. هر بار گول می خورم هر بار فریب می خوردم هر بار بدبختی هر بار نکبت.
حضرت دعا یادمان داده. معصومین دیگر هم این دعا را دارند. «و العمل الذی یبلغّنی حبّک» ما هم بخواهیم. همین؟ بخوانیم؟ یکی از اشتباهات بزرگ که متاسفانه در فرهنگ ما جا افتاده، این که ما به خواندن خیلی اهمیت می دهیم اما به خواستن نه. اصلاً عرضه ی خواستن نداریم نمی توانیم بخواهیم.
هنوز بلوغ در ما نیامده که بتوانیم بخواهیم ولی خواندن چرا. خیلی خوب می خوانیم. کمیل، جامعه، توسل می خوانیم می خوانیم فقط می خوانیم عرفه می خوانیم نماز شب می خوانیم قنوت می خوانیم سجده می خوانیم اما خواندن یک مرحله است و خواستن یک چیز دیگر است. ما اصلاً بلد نیستیم بخواهیم. نمی خواهیم اصلاً اصلاً التماس نمی کنیم اصلاً درخواست نمی کنیم.
اصلاً به ضجه نمی افتیم ما اضطرار نمی بریم پیش خدا که خدا به دادمان برسد فقط می خوانیم، می گوییم خواندیم دیگر. 40 دفعه خواندیم. خواستن بلد نیستیم. تمرین نکردیم، باید تمرین کنیم. خواستن یاد بگیریم. امکان ندارد کسی بخواهد، خدا ندهد. ولی بخواند نه. تضیمنی نیست در خواندن. خواندن مقدم است ولی به خواست کی می رسیم؟
کسی خواست با خواندن همراه می شود؟ کی خواندن به خواست می رسد؟ به التماس می رسد؟ این یک مسئله خیلی مهم است آخر هم به بحث خود نرسیدیم می خواستیم راجع به یاد خدا و علایم یاد خدا صحبت کنیم. انشاءالله بماند برای جلسه بعد.
والحمدلله رب العالمین و صلی الله علی محمد و آله الطاهرین.