جلسه 016 - شرح زیارت جامعه کبیره
شماره جلسه
16
وضعیت پیاده سازی
دارد
سال
1395
ماه
9
روز
25
متن کامل (خام) ‌ جلسه 016 - شرح زیارت جامعه کبیره

«به نام خدا»

بحثمان در شرح زیارت شریف جامعه کبیره رسید به بحث زیارت بامعرفت، الان فعلاً در بحث خود زیارت هستیم که انشاالله زیارتها را توضیح بدهیم، این جلسه می خواهیم درباره ی زیارت با معرفت صحبت کنیم، بعد انشاالله در جلسه ی آینده در مورد زیارت نامه ها و انواع زیارتها و زیارت نامه ها توضیح خواهیم داد، خُب آن ثوابهای فوق العاده ای که درباره ی زیارت ذکر شد، فلسفه ی آن ثوابها را توضیح دادیم که پشت صحنه و باطن زیارتها چه چیزهایی هست که آن ثوابها برایش ذکر شده است، و دلائل منطقی و ریاضی اعطای آن حسنات را خدمتتان عرض کردیم، اما نکته ای که هست این هست که در زیارت برای اینکه هم یک اتفاق و شدنی در درون انسان بیافتد و هم آن ثوابها شامل حال آدم بشود یک شرط خیلی مهم وجود دارد و آن شرط معرفتی است، که باید معرفت وجود داشته باشد برای همین هم در تقریباً در تمام روایتهایی که در مورد زیارت هست و ثوابهای زیارت، معرفت را شرط دانستند، معرفت، قبلاً شاید چند بار هم توضیح داده باشم، فرقش با علم این هست که علم یک فرمول هست، یک قاعده ی کلی است، مثلاً شما در کتابهای درسی تان مثلاً در علوم، در زیست شناسی، در زمین شناسی، در فیزیک، فرمولهای زیادی را می خوانید اگر این ماده با این ماده ترکیب بشود این اثر را دارد، یا این ماده ی جدید تولید می شود، اگر این ماده را با این ماده ترکیب کنیم شعله ایجاد می کند، اگر این را با این ترکیب کنیم سرما ایجاد می کند، اگر آب را بجوشانیم در صد درجه به جوش می آید، اینها یک اطلاعات کلی هست، علم هست، اما یک موقع هست، نه، می آیید می روید در یک آزمایشگاه آن ماده را ترکیب می کنید با هم بعد خودتان آن را می بینید و لمسش می کنید، و به یک باور، بینش و یقین شخصی می رسید، وقتی اطلاعاتی از کلیّت در آمد و تبدیل شد به باور شخصی، خودتان شهودش کردید می گویند معرفت حاصل شده است، شما یک موقعی هست که در مورد یک آدمی یک چیزی می شنوید، یک استادی هست، یک روحانی ای هست، یک عالمی هست، یک عارفی هست، یک نویسنده ای هست، یک فیلسوفی هست، یک شاعری هست، اطلاعات رسیده است به شما در موردش، اصلاً شما او را ندیدید نه با او حرف زدید و نه ارتباطی با او داشتید، اطلاعات هست، ولی یک موقع هست که می روید او را می بینید و با او حرف می زنید بعد وقتی که از شما سئوال می کنند که او را می شناسیدش شما می گویید که من می شناسمش، در اصطلاح عربی به او چه می گویید؟ می گویید « عرفتُهُ» نمی گویید « عَلِمتُهُ» آن آدم را من می دانمش، می گویید می شناسمش، می گویند که فلانی را می شناسید؟ یعنی جزئیت، با این آدم، خصوصیاتش، تفکرش، اخلاق و مرامش، سابقه و آثارش آشنا هستید یا نه؟ می گوید بله من آشنا هستم، پس معرفت امری است دقیق، عمیق، جزئی، و شخصی، غیر از علم هست که علم کلی هست، اطلاعات هست، این روایت را توجه کنید، از امام کاظم (ع)، یک فرمایشی ایشان داشته اند در مورد پسرشان امام رضا (ع) که ایشان در طوس شهید می شود، چنین و چنان می شود و رسیده به اینجا که « فَمَن زارَهُ مُسَلِماً لِاَمرِهی عارفً بِحَقِهی کانَ عِندالله جَلَوَعَض کَشُهداءِ بَدر» اگر یک کسی زیارت کند علی ابن موسی الرضا (ع) را اما شرطش را دقت کنید که این خیلی مهم هست، ۱. مُسَلِماً لِاَمرِ؛ تسلیم امرش باشد. خودِ امام رضا (ع) یادتان هست که شرط زیارت را چه گفتند، «اِنَ لِکُلِ امامٍ عَهدً فی عُنُقِ اولیائِهی و شیعَةِ» بعد می آید و می رسد به « وَ مِن تمامٍ وَفاءِ بالعهدِ وَ حُسنِ العداء زیارتُ قُبورِهِم فَمَن زارَهُم رَغبَتاً فی زیارَتِهِم وَ تَصدیقً بِما رَغِبو» یادتان هست که این شرط را از امام رضا (ع) خواندیم، می فرماید که اگر می خواهید که به زیارت بروید باید نسبت به چیزی که معصوم قبولش دارد شما راغب باشید و آن را دوستش داشته باشید و چیزی را که معصوم دوست ندارد شما هم آن را دوست نداشته باشید، نمی شود که امام چیزی را دوست داشته باشد و شما با آن مخالف باشید، اینجا هم امام کاظم (ع) همین را می گوید دقت کنید که آن حدیث از امام رضا (ع) بود این حدیث از امام کاظم (ع) هست، جالب هست که در توصیفِ زیارت امام رضا (ع) این را می گوید، می فرماید که اگر رفتید زیارت: « مُسَلِماً لِاَمرِ» دستور امام را اطاعت کنید، آن چیزی را که امام به آن دستور می دهد و واجب می داند قبولش کنید، آن چیزی را که حرام می داند شما هم بپذیرید که حرام است، نه اینکه انگشتر طلا دستتان باشد آقا، گردنبد طلا بیندازید به گردنتان، بعد ظاهرتان هم نامشروع باشد بعد بلند شوید بروید به زیارت بعد هم با همان وضعیت آزار بدهید امام را، به هوای اینکه رفتید زیارت، بعد هم بلند شوید بیایید بیرون و بروید دنبال کارتان، طرف می گوید که الان من دو سال هست که می آیم اربعین زیارت امام حسین (ع)، ولی نماز نمی خواند، خُب این یعنی چه؟ دین این آدم ستون ندارد، نماز ستون دین هست، « عَمودُ دینُکُم»، « اِن قُبِلَت قُبلَ ما حسابها و اِن رُدَ رُدَ ما حسابها» اگر قبول بشود بقیه اعمال انسان قبول می شود، اگر قبول نشود بقیه هم قبول نیست، بقیه ی کارهای تان، شما الان ساختمان این حسینیه که ما الان داریم درش عبادت می کنیم اگر ستون نداشته باشد سرِ همه ی ما خراب می شود دیگر حسینیه ای وجود ندارد که به این چند تا ستون بستگی دارد، نمی شود که بگویی امام رضا (ع) من شما را دوست دارم ولی حجاب را قبول ندارم، خمس را قبول ندارم، زکات را قبول ندارم، نماز را قبول ندارم نمی شود، « مُسَلِماً لِاَمرِ» رفتید به زیارت امام رضا (ع) آن دینی که امام رضا (ع) عرضه کرده است به شما بپذیریدش، معصوم هست، متخصص هست، عالم هست به گذشته و حال و آینده انسانها و جهان، بیشتر از هر کسِ دیگری شما را می شناسد، بیهوده نه چیزی را حرام می کند و نه چیزی را واجب می دانند، نه چیزی را مستحب می دانند نه چیزی را مباح و نه چیزی را مکروه، شما مدام دَم از اطاعت و ولایت و امامت و محبت و اینها بزنید اما سبک زندگیتان اصلاً با آنها سازگاری نداشته باشد، شیوه ی زندگیتان، نه شوهر کردنتان، نه زن گرفتنتان، نه مراسماتتان، نه زن داریتان، نه شوهر داریتان، نه بارداریتان، نه تربیت فرزندتان، نه انعقاد نطفه تان، نه کار اقتصادی، نه کار هنریتان، نه کار سیاسی تان، هیچ چیزتان نمی خورد به سبک زندگی معصومین (ع)، یک زندگی مهدوی نیست، یک زندگی معصومانه که تناسب با خانواده ی آسمانی تان و شأن و شئون خانواده آسمانیتان داشته باشد ندارید، این نه، « مُسَلماً لِاَمرهی عارفً بِحَقِه» این نکته ی دوم، شرط، ۱. مُسَلماً لِاَمره: تسلیم امرش باشید، ۲. عارفً بِحَقه: بداند که این آقا که هست، عارف هم باشید، یعنی چه؟ یعنی به باور رسیده باشد که این آدمی که من می روم به زیارتش چه کسی هست و چه نسبتی با من دارد؟ چه حقی دارد و چه شأنی دارد؟ بدانید که کجا می روید، شما الان به زیارت حضرت عبدالعظیم می روید، می گویید: « السلام علیک یا سید الزکی* و طاهر و صفی» دارید می گویید که من می شناسم شما را که شما چه کسی هستید، می روید به زیارت حضرت حمزةِ ابن موسی الکاظم (ع)، همجوار حضرت عبدالعظیم، «اشهد انَکَ» شهادت می دهم که شما پسر امام هستید، برادر امام هستید، عموی امام هستید، می دانم که شما چه کسی هستید، من شما را می شناسم، « یا سَیدی اِشفَع لی فی الجَنه فَاِنَ لَکَ عنداللهِ شأنَ مِنَ الشأن» شفاعتم کن در بهشت، شما یک شأنی دارید پیش خدا، درجه ای دارید، به حضرت معصومه (ع) چه می گویید؟ « عَرَفَ الله بیننا و بینَکُم فی الجَنه» خدا من و شما را در بهشت به هم معرفی کند « اِشفَعی لی یا فاطمةُ اِشفَعی لی فی الجنه» شفاعتم کن در بهشت، « فَاِنَ لَکَ عنداللهِ شأنَ مِنَ الشأن» پس اینها باید باورتان بشود که پیش چه کسی می روید زیارت می کنید، ولی اگر ندانید که او چه کسی هست، آن سنخیتِ، آن تحولِ، آن شدنِ اتفاق نمی افتد، پس «عارفً به حقِ» زیارت امام رضا (ع) می روید بدانید که این آقا که هست، چه شأنی دارد، مشکل ما این هست که ما در مورد خیلی از افرادی که شاید به درد بُخور هم نیست که آدم چیزی در موردشان بداند، یعنی نه مشکل دنیایی ما را حل می کند نه مشکل آخرتی ما را می بینید که اطلاعات زیادی در موردشان داریم، مطالعه می کنیم، اطلاعات داریم، می رویم در مورد زندگیشان می خوانیم، آثارشان را می خوانیم، کارهایشان را می بینیم، بعد می گوید که خُب در مورد مادرتان فاطمه زهرا (س) چه می دانید؟ چند صفحه کتاب در مورد مادرتان فاطمه زهرا (س) خواندید که قرار هست که به آنها ملحق شوید، راجع به خانواده ی آسمانیتان، آبا و اجداد طاهرینتان چقدر اطلاعات دارید؟ طرف می رود دانشگاه مثلاً فلسفه می خواند، خُب من خودم هم فلسفه خواندم از چند هزار سال پیش تا الان از قبل از سقراط شما باید دانشمندان را بدانید که اینها چه کسی بودند قبل از سقراط چه کار کردند؟ (زیمقراتیس) چه کسی بود؟ چه می گفت؟ آن یکی چه کسی بود؟ چه می گفت؟ تا می رسد به سقراط، سقراط چه کسی بود؟ چه می گفت؟ شاگردش افلاطون چه کسی بود؟ شاگردش ارسطو چه کسی بود؟ چه می گفتند؟ چه اعتقادی داشتند؟ شاگردان ارسطو چه کسی بودند؟ بیایید تا فلاسفه ی قدیم، بعد برسید به فلاسفه قرون وسطی، بعد فلاسفه ی قرون وسطی را همه را بشناسید تا بیایید به فلاسفه ی جدید برسید، فلاسفه ی اسلامی، فارابی،کندی، بوعلی، ملاصدرا، سهروردی، می بینید که خیلی ها هستند که اطلاعات زیاد دارند درباره ی اینها می خوانند مطالعه می کنند زندگی اینها را می دانند، اینکه مولوی چه کسی بود؟ فردوسی چه کسی بود؟ سعدی چه کسی بود؟ حافظ چه کسی بود؟ ناصر خسرو چه کسی بود؟ و... بعد می گویید که خُب شما به اندازه ی اینها امامتان را می شناسید؟ ابوالفضل (ع) را می شناسید؟ راجع به ابوالفضل (ع) چیزی می دانید؟ راجع به حضرت معصومه (س) چند صفحه کتاب خواندید؟ می بینید که فوتبالیستها را می شناسد، هنر پیشه ها را می شناسد، کارتونها را می شناسد که اصلاً حقیقت هم ندارد، افسانه ها را می شناسد، داخلی، خارجی، تیمها، مسابقات، لیگ هاو... چقدر اطلاعات دارد، بعد راجع به خانواده خودش مثلاً پدرتان، خانواده ی آسمانیتان، خانواده ی طاهرینتان، شما می خواهید به اینها ملحق شوید، خیلی، خیلی زشت هست این کار، می گوید من هیچ چیز نمی دانم، من نمی دانم که امام جواد (ع) چه کسی بوده است، امام هادی (ع) چه کسی بوده؟ امام عسگری (ع) چه کسی بوده است، امام رضا (ع) چه کسی بوده است؟ هیچ، پنجاه صفحه کتاب، صد صفحه کتاب بنشینم بخوانم ببینم که بالاخره این آقا چه کسی بوده است، این نشان می دهد که بخش فوق عقلانی ما واقعاً فعال نیست، جدی فعال نشده است هنوز، چون وقتی انسان بخش فوق عقلانی اش فعال بشود می رود به دنبال نیازمندیهای بخش فوق عقلانی اش، تبدیل می شود به یک عشق و یک نیاز، آن موقعی که شما تکلیفی می روید معلوم هست که هنوز تبدیل نشده است به یک عشق، مثل این که یک بچه ی پنج ساله را بخواهند به زور زن بدهند، بالغ نشده است، می گویند که بیا برو ازدواج کن! وقتی که دختر شما هیچ چیزی نمی داند از ازدواج، متأسفانه ما الان چند ده هزار ازدواج اینگونه داریم، که دخترها قبل از اینکه به بلوغ برسند در هفت سالگی، هشت سالگی، نُه سال، ده سال، من دیروز که آمارشان را می خواندم، خیلی وحشتناک بود که در این سن دختر را شوهر می دهند، یا پسرها، سیزده سال، چهارده سال می روند و زن می گیرند، زوری یا تحت فشار می روند و زن می گیرند، ما هم تا این بخشمان بالغ نشود عاشق نمی شود، همانطور که تا بخش جنسی ما بالغ نشود نیاز به جنس مخالف را احساس نمی کند و عاشق نمی شود، بخش عقلی ما تا عاشق نشود، عاشق علم و دانش و دانشگاه و علوم و چیزهای دیگر نمی شود، بخش فوق عقلانی یک شخص تا بالغ نشود عاشق نمی شود، آن زمان هست که شخصی که به عنوان فرزند « محمّد و آل محمّد» می شناسد خودش را یعنی لحظه ی وفاتتان شما می فهمید که فاطمه زهرا (س) مادر اصلی شماست، نه این خانمی که روی کره ی زمین بدن شما را به دنیا آورده است، می فهمید که آبا و اجداد طاهرین شما چه کسانی هستند، آن لحظه ی تولد حقیقی انسان هست، وقتی که این را فهمیدید عشقتان هم یک طور دیگر می شود، ما وقتی که به زیارت حضرت عبدالعظیم می رویم نمی گوییم که حضرت عبدالعظیم غریبه هست، می گوییم حضرت عبدالعظیم (ع) نزدیکترین کَسِ شماست در این شهر، قوم و خویش شماست، از خانواده ی شما اینجا دفن هست، حمزةِ بن موسی الکاظم (ع) برادر امام رضا (ع) پسر موسی ابن جعفر (ع)، حضرت طاهر (ع)، اولیاء الهی، نسبتتان را به اینها می فهمید آنوقت عشق و علاقه تان تازه زنده می شود، وقتی که فهمیدید که داستان چه هست، عشق جدیدی پیدا کردید، عشق انسانی پیدا کردید، حالا کم کم این علاقه ها پیدا می شود که من این انسانهای بزرگ و جاودانه ی تاریخ را بروم مطالعه کنم، زندگی هایشان، مرامشان، سبک زندگیشان، سیره شان، حالاتشان، گفتارشان، اینها را من بروم یاد بگیرم، حالا اگر بروم آدمهای کوچک را مطالعه کنم چه چیزی به دست می آورم؟ شما که خودتان الان از خیلی از اینهایی که همه عاشق و شیفته ی آنها هستند و مشهور و معروف تر هستند که بهتر و قیمتی تر هستید شما خودتان خیلی با ازش تر هستید، شما اصلاً فکر کنید که مبنای اینکه شما می روید مطالعه می کنید زندگی این آدمها را چه هست؟ یک کمال جمادی هست؟ یا یک کمال گیاهی است؟ یا یک کمال حیوانی است، یا نهایتاً یک کمال عقلی هست، مثلاً طرف فیلسوف بوده است، دیگر بالاتر از این که نیست، یا دانشمند بوده است که شما به او علاقه دارید مثلاً ، ولی هیچ کدام از اینها حدِ انسانی ما نیست، حدِ انسانی ما حدِ فوق عقلانی ماست، من باید آدمهایی را دوست داشته باشم بیشتر از سایر آدمها و علاقه به شناخت و نزدیکی و شباهت به آدمهایی داشته باشم که در شأن خودِ من باشند، یعنی شأن فوق عقلانی، شأنِ جاودانه ی من باشند، من می خواهم مثل اینها باشم، می خواهم به اینها برسم، قهرمانهای حقیقی انسانیت، وقتی رغبتی ندارید یعنی این بخش هنوز بالغ نیست، یعنی هنوز بزرگ نشدید، هنوز کوچک مانده اید در این آدم کوچولوها، در حالیکه خود شما از این آدم کوچولوها خیلی بزرگتر هستید، خیلی مهم تر هستید.

یک هشدار: انسان وقتی شأن انسانی و فوق عقلانی اش را با معشوقهای بخش فوق عقلانی اش، یعنی آدمهایی که به این قیمت سر راه زندگیش قرار می گیرند رها می کند گرفتار ذلت و خواری و گدای عاطفی بخشهای پائین تر می شود، کارش می افتد به آدمهای دیگر چون خدا ذلیلش می کند و این ذلت را خودش برای خودش ایجاد می کند، می افتد به ذلت به کسانی که در قیمت شما نیستند، کوچک می مانید و انسان ذلیل می شود، می گوید که من الان عقده دارم، از بچه گی مادرم با من چنین و چنان کرده است، پدرم چه کار کرده است، عمویم چنین و چنان کرده است، خاله ام چه کار کرده است، دایی ام اینگونه کرده است، معلمم به من توهین کرد، فلان کس من را تحقیر کرد، پدرم مدام زد توی سرم، اینها اصلاً مهم نیست، اینها اگر الان عقده می شود برای شما چون شما خودتان را نمی شناسید که چه کسی هستید، اگر شما خودتان را بشناسید که چه کسی هستید تمام فحش هایی که از بچه گی شنیدید، تحقیرهایی که شدید، اذیت هایی که شدید، مسخره هایی که شدید، و خیلی چیزهای دیگر می شود برای شما نورانیت، می شود برای شما ثواب، می شود برای شما قدرت، دیگر مایه ی ننگتان نیست، دیگر نمی گویی که پدرم کتکم زد، عمویم چنین و چنان کرد، زن عمویم چه کرد، زن بابایم چه کار کرد، زیر دست زن بابا بزرگ شدم، من از اول بابا نداشتم یتیم بزرگ شدم، مهر پدری ندیدم، پدر نداشتم، این حرفها برای بچه های کوچک هست، این عقده ها کوچک هست برای بخشهای پائینی ماست، خدا به شما یک چیزی داده است که تمام ضعفهای این چهار بخش پائین را برای شما جبران می کند، شما را از یک حقیقتی از یک نوری آفریده است، شخصیتی به شما داده است که این چیزهای پائینی برای شما اصلاً ضعفی ایجاد نمی کند، کمبودی برای شما نیست، چیزی ضعفهای بخشهای پائینی از قیمت شما کم نمی کند، شوهر کردید، کردید، نکردید، نکردید، حضرت معصومه (س) با پانزده، شانزده تا خواهر دیگرش هیچکدام شوهر نکردند، خواستگار مناسب نداشتند، خواستگار داشتند ولی مناسب و در شأن آنها نبود، مگر چیزی از شخصیت شان کم شده است؟نه، می گوید من پدر نداشتم، مادر نداشتم، فقیر بودیم، اینها که همه برای بخشهای پائينی است، قیمت پائینی خودتان را نگاه نکنید، وقتی فهمیدید که قیمتتان چه هست و چقدر هست، اصلاً ذهنتان به گذشته نمی رود، ذهنتان درگیر مسائل زندگی نمی شود، تحقیرها، کینه دیگر اصلاً در دلتان نمی ماند از کسی چون شما دیگر وقتی برای این کار ندارید، آدم این کار دیگر نیستید، شخصیتتان آنقدر بزرگ هست که دیگر نمی توانید به خاطر جیفه ی دنیا با کسی عقده کنید، حسادت کنید، ناراحت بشوید، غصه بخورید، اصلاً قیمتتان دیگر غصه خوردن نیست، شرافتتان اینقدر زیاد هست که حیفتان می آید غصه بخورید، فکر کنید که یک آدمی تلیاردر باشد بعد به خاطر پنج ریالش غصه بخورد، این خیلی بد و زشت هست، قیمتتان اگر دستتان آمد دیگر غصه ی دنیا را ندارید، « عارفً به حقِهِ» شما بدانید که امام رضا (ع) چه کسی است، با شما چه نسبتی دارد؟ بدانید که پدرتان هست، بدانید که امامتان هست، بدانید که متخصص معصوم هست، بدانید که «خلیفة الله» هست، این را بدانید، جایگاهش را بدانید در خلقت، نسبت حقیقی و حقوقی خودت را با امامتان را بفهمید حالا وقتی که می روید و می ایستید جلوی او و با او حرف می زنید می فهمید که با چه کسی دارید حرف می زنید، وقتی که سلام می دهید می فهمید که به چه کسی سلام می دهید « السلامُ علی علی ابن موسی الرضا المرتضی» رضا برای چه به او می گویند؟ مرتضی برای چه به او می گویند؟ « الصدیقِ الشهید» چرا صدیق؟ چرا شهید؟ چرا « حُجَتِکَ علی من فوقِ العرض» حجت تو بر تمام کسانی که روی زمین هستند «و مِن تَحتِ ؟» و چرا آن صلوات را شما می فرستید؟ می فهمید برای چه! آن صلوات دیگر تقلیدی نیست، آن صلوات دیگر از تمام جان شما در می آید برای ایشان، آن صلوات را دیگر نفس شما انشاعش می کند برای حضرت، نه اینکه بگویید اینطوری گفتند که این صلوات ها را بخوانیم خُب حالا این سلام ها را بدهیم‌، خوب هست ثوابش را به شما می دهند اگر شما بفهمیدش ارزش دارد و شما را می رساند اما اینکه انسان بایستد جلوی امام، خلیفة الله، خلیفة الله مگر شوخی است، ما یک کلمه ای را عادت کردیم می گوییم خلیفة الله، الله را شما می توانید تصورش کنید یعنی چه که این خلیفه ی اوست! دقت کنید یعنی مظهر خدا، خدای «حیِّ قیومِ لایموت» قادر متعال، مظهر اوست و شما می خواهید بایستید جلوی او و با او حرف بزنید، «الله اکبر» یک کسی که همانطور که در مورد خدا می گوید « لا یَخفا علیهِ شئٌ فی العرضِ وَ لا فِسماء» هیچ چیز در آسمان و زمین از او مخفی نیست، شما راجع به خدا این شهود را دارید دیگر، یعنی شما می دانید که هیچ چیز از خدا مخفی نیست هر جا که باشید خدا با شما هست، همین شهود را راجع به خلیفة الله هم دارید، امام رضا (ع) الان نمی شنود که ما داریم چه می گوییم؟ پیامبر (ص) فرمود شما هر کدامتان هر وقت، هر جا شما صلوات بفرستید من آنجا هستم و می شنوم، حضور دارد، شما وقتی می گویید «اِنَ اللهَ سَمیعٌ بَصیر» خدا گوش دارد؟ بدن ندارد که، بگوییم این عضوِ خداست، این گوش اوست، این چشم اوست، این را در ارودی توحید توضیح دادیم که یعنی چه که خدا می بینید، یعنی چه که خدا می شنود، همه ی عالم گوش خداست، و همه ی عالم چشم خداست، خدا با همه ی ذرات عالم می بیند و با همه ی عالم می شنود، خلیفة الله یعنی این، خلیفة الله یعنی کلِ نظام خلقت گوش اوست و چشم اوست، کلِ نظام خلقت ظهور خودش هست، جلوه ی خودش هست، همه جا حضور دارد، مثل همه ی این آدمهایی که در آمریکا، اروپا، آفریقا از همانجا توسل می کند به امام و همان موقع، همانجا هم جوابش را می دهد، من از نزدیک دیدم این موارد را، جلوی یک همچین کسی ایستاده ای، اگر یک کسی عارف بود به حقش، « کانَ عِند الله جَلَ و عَز کَشُهداءِ بَدر» در نزد خدا یک همچین آدمی مثل شهید بدر می ماند، شهید بدر که می دانید یعنی چه؟ ( جنگ بدر که یادتان هست همه آنجا بودید) واقعاً هم آنجا بودید چون قلبتان آنجا بوده است، طرف آمد خدمت حضرت علی (ع) گفت جای برادرم خالی حضرت فرمودند برای چه؟ گفت خیلی دوست داشت که در رکاب شما باشد، گفت برادر شما که هیچ، هر کس تا قیامت بیاید و آرزو کند صادقانه که در کنار و در رکاب ما باشد خدا ثواب جهاد ما را به همه ی آنها می دهد تا قیامت، اگر راست بگوید، پس همه ی ما در بدر بودیم، همانطور که همه ی ما در کربلا بودیم الحمدلله، جنگ بدر، اسلام در کمترین جمعیت و در عده و عُده بود یعنی چیزی نداشتند، دشمن، کافران هم لشگرشان زیاد بود هم سواره شان، هم اسلحه شان، خیلی زیاد بودند یعنی درست یک جنگِ کاملاً نابرابر، یک کسی که مخیله اش بخورد که من می خواهم بروم در این جنگ در کنار پیغمبر (ص) بجنگم، بایستم در یک جنگی که طرف مقابل من تعدادشان از ما بیشتر است، عده و عُده شان بیشتر هست، خُب قطعاً عقل مادی می گوید که آنها می برند تعدادشان بیشتر هست، اسلحه شان بیشتر هست، مشخص هست دیگر دو دو تا چهار تا است، اگر یک کسی اینطوری ایستاد کنار پیغمبر (ص)، یعنی این آدم، چطور آدمی هست؟ یک کسی ایستاد کنار پیغمبر (ص) که بجنگد ایستادیم که پیروز هم بشویم، این یعنی این آدم خیلی مؤمن هست، خیلی یقین دارد، اصلاً جنگ بدر امتحانی بود برای ایمان کسانی که به پیامبر(ص) گفته بودند « اشهدُ انَ محمدً رسول الله» برای همین شهید بدر خیلی مقام دارد، یک کسی که در آن تنگنا بایستد در کنار پیغمبر (ص) و کشته شود خیلی قیمت دارد، امام کاظم (ع) می گوید که اگر رفتید به زیارت امام رضا (ع) و فهمیدید که این آقا چه کسی هست اول مطیعش باش، بعد یقین داشته باشید که این آقا چه کسی هست، عارف بودی به مقامش، به حقش، امام رضا (ع) چه حقی به گردن ما دارد؟ عارف به حقش باشید، امام رضا (ع) دو تا حق به گردن ما دارد، ۱. حقِ حقیقی که پدرم هست، من فرزند او هستم، پس نسبت به پدرم خیلی مسؤلیتها دارم، شما وقتی که به امام حسین (ع) می گویید « اَسئَلهُ اَن یَرزُقَنی طَلَبَ ثارِکَ معَ امامٍ منصور» از کدام باب می گویید؟ خون خواهی امام حسین (ع)، انتقام امام حسین (ع) وظیفه است، از آن باب که شما ولی دم هستید و او پدر شماست، و شما فرزند او هستید، انتقام باید بگیرید چون ولی دم هستید پس بروید و انتقام بگیرید، « معَ امامٍ منصور» باز باید با پدرتان باشید، کنار امامتان، کنار پدرتان، یک حقِ حقوقی هم دارد «خلیفة الله» است مظهر خداست، اطاعتش واجبِ واجبِ واجب است، متخصص هست و اطاعتش واجب هست، الان پزشکان رابطه ی حقوقی با بیمار دارند یا ندارند؟ مهندسها دارند یا ندارند؟ شما باید از آنها اطاعت کنید، یا خلبان، من خلبان هستم هر چیزی که من می گویم باید گوش کنید شما باید بنشینید سرجایتان، من پزشک هستم هر چه که گفتم شما باید بپذیرید، من مهندس هستم همینطور، درست هم هست، رابطه ی حقوقی دارید یعنی باید از او اطاعت کنید، جایگاهش یک طوری هست که شما آن جایگاه را ندارید و شما باید از او اطاعت کنید، اگر فهمیدید که امام رضا (ع) چه حقی به گردنتان دارد و این آقا چه کسی هست، می فرماید « کانَ عند الله جَلَ و عَز کَشُهداءِ بدر» در نزد خدا مثل شهدای بدر می ماند، یعنی دیگر خیلی قیمت دارد این آدم، قربان امام حسین (ع) بشوم، امام صادق (ع) راجع به امام حسین (ع) می فرماید: « زُرو الحُسین» زیارت کنید امام حسین (ع) را « وَ لا کُلَ سَنَةٍ» ولو سالی یک بار، ولو که می گوید یعنی حداقل سالی یک بار را بروید و به امام حسین (ع) سر بزنید، « فَاِنَ کُلَ مَن عَطاهُ عارفً بِحَقِ» هر کس برود به زیارت امام حسین (ع) و او را بشناسد و عارف به حق امام حسین (ع) باشد باز می بینیم که امام صادق (ع) دوباره چه چیزی را مطرح می کند، «عارفً به حقِّ» هر کس برود به زیارت امام حسین (ع) و عارف به حق امام حسین (ع) باشد « غَیرَ جاهدٍ» منکر نباشد، در دلش شک و تردید و انکار نداشته باشد « لَم یَکن لَهُ عِوَضٌ غیرُ الجَنَه» غیر از بهشت پاداش و عِوضی ندارد، اگر کسی اینگونه رفت زیارت امام حسین (ع)، بداند که کجا می رود و این آقا چه کسی هست، « وَ رُزِقَ رِزقً واصعا» خدا یک رزق واصع به او می دهد، این از آثار زیارت امام حسین (ع) است، می پرسند که چرا نرفتید به زیارت امام حسین (ع) می گوید که خُب پول نداشتم که بروم، خُب برو پول بگیر از امام حسین (ع)، برو به زیارتش تا رزقت واصع بشود، همه ی کسانی که پول قرض گرفتند و رفتند به زیارت امام حسین (ع) خیلی زود جبران شده است، یک کسی هست که بگوید که من رفتم به زیارت امام حسین (ع) پول هزینه کردم رفتم و حالا ماندم و به من فشار آمده است؟ نه، « رُزِقَ رِزقً واصعا» بعد هم رزقی که می گوید فقط برای این بخش نیست، رزقهای دیگر هم دارد، خیلی رزق دارد، هم رزق مادی دارد، هم گیاهی دارد، هم حیوانی دارد، هم عقلی دارد و هم فوق عقلی دارد، (؟) آورده یعنی هر رزقی را شامل می شود، رزق خاصی نگفته است، « رُزِقَ رِزقً واصعا» رزق علمی دارد، رزق عاطفی دارد، رزق ازدواجی دارد، رزق خانگی دارد، رزق معنوی دارد، رزقهای دیگر دارد خیلی گیرش می آید، « وَ عطاءُ اللهِ بِفرَجٍ عاجِل» خدا زود یک فرجی را برایش می رساند، ولی آن دو شرط یادتان نرود، « عارفً به حقِّ» اگر کسی شناخت، معرفت اینقدر قیمت دارد، یک روایت دیگر از امام صادق (ع) هست که می فرمایند: « یا بشیر» به بشیر می گوید « مَن زارَ قبرَ حُسینِ ابن علی صلوات الله علیه» هر کس قبر حسین ابن علی صلوات الله علیه را زیارت کند « عارفً به حقِّ» با زیارت با معرفت « کانَ کَمَن زار الله فی عرشِ» ( الله اکبر) مثل کسی است که خدا را در عرشش زیارت کرده است، یعنی می رسد به آنجا و این اتفاق می افتد، انگار در عرش خدا، خدا را زیارت کرده است، این حسین ابن علی است، چقدر جلالت، چقدر عظمت امام حسین (ع) دارد، این حسین کیست؟ یک جمله هم بخوانم حیفم می آید که نخوانم از حضرت آیت الله جوادی آملی (حفظه الله تعالی) ایشان می فرماید که سرِّ اینکه توصیه کرده اند زیارت زائر با معرفت باشد آن است که آنچه مایعه ی کمالِ زیارت می گردد معرفت و شناخت مقام و موقعیت مَزور است، ( مَزور) یعنی او که شما زیارتش می کنید، مقام و موقعیتش را بشناسید نه اعمالی بی روح و همراه با غفلت همانند بوسیدن صرف، و ناآگاهانه ی ضریح یا در و دیوار، گردش کور کورانه اطراف ضریح، تماشای آثار هنری، شمارش ستونها، چراغها، شمعدانها، درها و پنجره ها و غیره، این کارها به سیاحت شباهت بیشتری دارد تا زیارت، ثوابهای اخروی و آثار دنیوی که در روایات آمده است بر زیارت واقعی مترتب است یعنی جایی که ارتباط قلبی با مزور برقرار شود، و منشأ تحول در زائر گردد، یک اتفاقی در ما بیافتد بعد بگویند که آقا این شد زیارت، نه بر سیاحت و زیارت جسمی و سوری،‌ این یک روایت هم بخوانیم، شخص هست به نام علی بَزَنتی می گوید که من در نوشته ی کتاب امام رضا (ع) دیدم که نوشته بود که « اَبِلغ شیعتی» به همه ی شیعیان من بگو این را، امام رضا (ع) به همه ی ما خطاب می کند « انَ زیارتی تَعدلُ عِندالله عَزَوَجَل اَلفَهَجَ» به همه آنها بگو که زیارت من نزد خداوند معادل هزار حج است، گفت این را من خواندم بعد گفت هزار حج؟ شوخی نیست هزار حج، یک حج را اگر کسی بداند که ثواب و آثاری دارد، می گوید که من این را خواندم به امام جواد (ع) گفتم « قُلتُ لِاَبی جعفر» به امام جواد (ع) عرض کردم هزار حج؟ حضرت فرمودند: « ای والله اَلفَ اَلفَ حجَةٍ» هزار هزار حج، یک میلیون حج، ولی یک قید آخرش گفت « لِمَن زارَهُ عارفً به حقِ» برای کسی که بداند که این آقا چه کسی هست و بشناسد این آقا را، شما باور نکنید که یک نفر یک بار برود به زیارت آقا امام رضا (ع)، برود به زیارت امیر المؤمنین (ع)، برود به زیارت امام حسین (ع) و درست برود، شقی بشود این آدم باور نکنید، اگر درست برود نجات دارد. والحمدلله رب العالمین