جلسه 039 - انسان‌شناسی (قم)
شماره جلسه
39
وضعیت پیاده سازی
دارد
سال
1389
ماه
3
روز
11
متن کامل (خام) ‌ جلسه 039 - انسان‌شناسی (قم)

خوب بحث مان در انسان شناسی به اینجا رسید که اساس شخصیت انسان، خلقت، و دین، براساس، حُب انسان به خداوند تبارک و تعالی است، و مهمترین مسئله حرکت حبی انسان به سمت خداوند است، هر چیز، هر کاری، هر حرکتی، هر حکمی، هر قاعده ای، هر قانونی در دین، همه تابع این اصل اساسی است، یعنی انسان عاشق خداوند هست و همه حرکاتش باید براساس این عشق باشد، و قوانین دینی بدون در نظر گرفتن این اصل مفهوم نیست.

تفسیری که از دین و قوانین دینی می شود، تفسیری که از هدف خلقت، ارسال رسل، انزال کتب می شود، اگر اصل اساسی لااله الاالله به همان معنایی که عرض کردیم در آن لحاظ نشود، تفسیر نادرستی هست، اگر نگوییم تفسیر غلطی هست، باید بگوییم تفسیر بسیار ناقصی است، پس اساس حرکت حبی انسان هست، و بقیه چیزها فرع بر این حرکت حبی هست، ما چه در بحث نظر، و چه در بحث عمل، باید این اصل را در نظر بگیریم تا لااله الا الله و حرکت تکاملی، حبی انسان به سوی خدا لحاظ نشود ما نه در مقام عمل پیشرفتی خواهیم کرد، نه در مقام نظر صاحب خواهیم بود.

در آنجا هم در مقام نظر هم دچار اشتباهات و خطا های زیاد می شویم، پس اگر خواستیم وارد مطالعات دینی، تحصیل، تعلیم و تعلم تحقیق در هر موضوعی بشویم، هر موضوعی فرق نمی کند. اگر این اصل را در نظر نگیریم، به رمز و رازهای معارف دینی راه پیدا نمی کنیم، یعنی اصلاً برای ما مفهوم نیست، ممکن است بنشینیم برایش یک سلسله حکمتها ببافیم، یا حکمتهای متوسطی را در نظر بگیریم، اما اساس فلسفه ی دین وجود عشق خداوند تبارک و تعالی در دل انسان و حرکت حبی انسان به سوی خداوند تبارک و تعالی است.

شما عشق انسان به حق تعالی را اگر بردارید بسیاری از احکام، بسیاری از مقررات دینی یا قابل تفهم نیست، این را اگر خوب فهمیدیم که ما یک زمانی با خدا بودیم با خدا زندگی کردیم، ماجرای انسان یک عبدی هست یک بنده ای هست، یک عاشق و محبی است که از معشوق خودش دور افتاده و مدتی در زندان زمین هست.

و لکُم فی الارض مستقرٌ و متاعٌ الی حین و بعد از مدتی هم باید به نزد محبوب خودش برگردد، و الیه راجعون. و بعد عرض کردیم رجوع معنا دار کی خواهد بود، زمانی که ما حرکت اولیه را بپذیریم، قبل از دنیا را، اگر ما حیثیت قبل از دنیای خودمان را نپذیریم، به آن معتقد نباشیم، یا درکی از آن نداشته باشیم، رجوع معنا دار نیست وقتی می گوییم بر می گردیم پیش خدا، اصلاً معنا ندارد، که الیه راجعون.

نه باید بپذیریم که ما آنجا بودیم، زندگی خوبی با خدا داشتیم، و مزه ی بی رضایت بودن را چشیدیم، حالا که به محدودیت افتادیم، با فرهنگی محدودیت نمی توانیم کنار بیاییم، با فرهنگ گدای زمین، با فرهنگ محدود زمین، با فرهنگ موقت بودن، نمی توانیم، این شعار حضرت ابراهیم (ع) شعار همه انسانهاست. که انّی لا اُحبُّ الا فلین، ما اصلاً با آقل نمی توانم کنار بیایم، نمی توانم آفل را دوست داشته باشم، من فقط چیزی را دوست دارم که ماندگار هست، دائمی هست. ابدی است، جاودانه است، آن حیّ قیّوم هست، خوب طبیعی ترین روال در رابطه ی یک عاشق با معشوق، کار برای معشوق و میل به سمت اوست، این ها طبیعی است، توضیح دادیم در چشم، در گوش، در دهان، در معده، در همه موجودات، این اصل زوجیت، قاعده ی زوجیت، و اینکه ذره ذره کن در این ارض و سما جز خود را هم چو کاه و کهرباست را، گفتیم این اصل، اصل حاکم هست به نظام خلقت، لذا طبیعی ترین وضعیت ما دوست داشتن خداوند تبارک و تعالی است.

وضعیت ما که می گوییم یعنی چی، این خیلی مهم است. من کی هستم، گاهی وقتها آدم می آید می شنود این حرفها را، برایش مفهوم نیست. قبول نمی کند، ممکن است خوشش نیاید، یعنی وقتی می گوییم هدف از خلقت ما عشق به حق تعالی است.

حرکت به سمت حق تعالی است، اصلاً زندگی بدون این عشق انسانی نیست. برای خیلی ها مفهوم ندارد، وقتی می گوییم تو به خاطر عشقت به خداوند، باید از خیلی چیزها بگذری، این دچار تناقض و تعارض می شود که یعنی چی، من چرا باید به خاطر خدا از خیلی چیزهایم بگذرم، ببینید این طوری می شود، گذاره از درست بگوییم، چرا من اصلاً این طوری نیست.

ما به خاطر عشق خودمان، به خاطر رسیدن به کمال برای خودمان، به خاطر خوشبختی خودمان، از خیلی چیزهایی که مال خودمان نیست باید بگذریم، نه چیزهای خودم بگذرم، این ضمیری که ما به خودمان انتصاب می دهیم باید از خیلی چیزهای مان بگذریم.

انّ الله اشتری من المومنین امولهم و انفسهم بانّ لهم الجنّه، اموال و انفس من نیستم، اموال که من نیستم، انفس هم که جنبه ی حیوانی من است، بدن من است دیگر، این جانی که می خواهیم بدهیم، جنبه ی جسمی خودمان هست، که گفتیم ما اصلاً بدن نیستیم، مرد و زن هم نیستیم.

بنابراین چیزی را که تو فدای خدا می کنی برای رسیدن به معشوق خودت، آن چیز اساساً از تو نیست، مال تو نیست، تو آن نیستی، ولی ما چرا می گوییم مال من، انتصاب می دهیم خدا هم به ما انتصاب داده، برای اینکه ما مقام جمعی داریم، هم جمادیم، هم نباتیم، هم حیوانیم، هم چی، هم فرشته فرشته هستیم و هم انسانیم، اما حقیقت ما آن حقیقت انسانی هست.

بنابراین اگر کاری برای غیر محبوب انجام شود، اساساً انسانی نیست، این را خوب دقت کنید خیلی ظریف است این نکته، کاری، عملی، نیتی، انتخابی، ارتباطی، رفتاری، مهندسی آرزوها، مهندسی فکر، اگر برای غیر خدا، و رسیدن به غیر خدا باشد. پس تصمیم گیرنده بخش انسانی نیست، چون بخش انسانی فقط معشوقش کی هست، بخش انسانی فقط معشوقش بی نهایت است، بخش انسانی فقط معشوقش خداست، اصلاً معشوق دیگری ندارد.

مثلاً فکر کنید چشم یک زمانی بتواند با غیر طول موج کنار بیاید بگوییم مثلاً یک چشم هوس کند فرکانس هم داشته باشد، نمی شود اصلاً ساختار چشم این است که اساساً با غیر طول موج کنار نمی آید، فقط طول موج مناسب خودش را می خواهد، گوش ما هم همین طور، گوش ما فرکانس مناسب، تا بیست هزار فرکانس، بین این فاصله جذب می کند، مجذوبش نیست. یعنی برایش محبوب نیست، حالا یک کسی مثلاً تصور کند که مثلاً بخواهد خاک بخورد، چوب بخورد، سنگ بخورد، خوب این نمی آید سراغ انسان، چون محبوب من نیست، با من سنخیت ندارد من زمانی که دارم، انتخابها، ارتباطها، رفتارها، و چینش فکرهایی غیر از خداوند تبارک و تعالی دارم، آن موقع در مقام انسانی نیستم و آن بخش های دیگر من هست که دارد تصمیم می گیرد.

خوب بنابراین، اینکه قل انّ صلاتی و نسکی و محیای و مماتی لله رب العالمین. بگو، این بگو خیلی مهم است، بگو یعنی همه ی عقیده ات باید این باشد، همه ی افکارت هم باید این باشد، همه ی شعارت هم باید این باشد، همه وجهه وجودت باید این باشد، صلاه و نُسُکو محیا و مماتت باید لله باشد.

یعنی اگر گرایشهای علمی هم داری، مثلاً می خواهی دانشمند شوی، می خواهی مرجع تقلید شوی، می خواهی مجتهد شوی، می خواهی فلسفه بخوانی، می خواهی کلام بخوانی، می خواهی پزشکی بخوانی، می خواهی مهندسی بخوانی، هر چه بخوانی، این جنبه ی عقلانی توست و این جنبه ی عقلانی باید جهت چی داشته باشد.

جهت برای اینکه تو را به سمت معشوق برسد، بقیه قسمتهای وجود ما همه ی مرکب هستند برای ما، راکب کی هست، آنکه قرار است به مقصد برسد، بخش انسانی ماست، که او باید به اله خودش برسد، و جزا و هم الهی ندارد. لا تدعُ مع الله الهاً اخر لا اله الا هو. ما چون اساساً انس گرفتیم با بخش زمینی مان، و بخش حیوانی مان، آنهایی که یک ذره پیشرفت کردند، با بخش علمی و عقلانی شان انس گرفتند. وقتی به آنها می گویی اینها هیچکدام معشوق تو نیست. برایش قابل فهم نیست. دچار تعارض می شود دین را هم خوب نمی فهمد. احکام دین را هم خوب نمی تواند بفهمد.

لذا برای رسیدن به حق تعالی، برای اجرای فرمان حق تعالی بعضی ها گیرهای عقلانی دارند، یعنی شهوتهای عقلی یا شهوتهای علمی دارند مثل آنهایی که نمی توانستند بروند جبهه. می گفتند ما می خواهیم درس بخوانیم، خوب این شهوت زمینی نداشت، ولی شهوت عقلانی داشت شهوت علمی داشت. برای همین امام در مورد آنهایی که رفتند، فرمود آنها اِقال از پای علم باز کردند. که رفتند.

یعنی علم شان، اسیر شان نکرده بود، علمی بود که آنها را می کشاند به مسارعُ عشاق. می کشاند به آنجا علم شان کمک شان می کرد، یک عده علم شان نمی گذارد سمت خدا بروند. چون اهل علمند سمت خدا نمی روند، چون علم دارند، عاشق علم هستند، شهوت علم دارند می خواهند عالم شوند، می خواهند بزرگ شوند، می خواهند به این چیزها برسند دیگر سمت خدا نمی روند چون علم معشوق ما نیست، علم ابزار ماست یک عده نه، کمالات حیوانی هست که مفصل توضیح دادیم.

یک عده کمالات گیاهی هست، می خواهد ورزشکار شود، می خواهد هیکلش قوی شود، می خواهد قهرمان جهان شود، می خواهد نمی دانم، این جوری شود، نمی شود یک عده هم که کمالات جمادی دارند، اصلاً گرفتار کمالات جمادی می شوند، آنها هم سمت خدا نمی روند.

پس تا ما این مسئله را به جان مان نَباورانیم، دچار، هر چند مومن هم که باشیم، دچار تعارض می شویم یعنی خیلی جا ها می گوییم خدا از جان من چی می خواهد، در دعاها بین ما و خدا اختلاف می افتد، بین خواسته های ما و خدا اختلاف می افتد، امام می فرمود: من بالا سر یک اهل علم رفتم در حین موت، هر چی به او گفتم: محتضری بود هر چی به او گفتم: بگو لااله الا الله. نگفت.

گفت: خدا به من خیلی ظلم کرده، می خواهد من را از زن و بچه ام و خانه ای که تازه ساختم، جدا کند، ببین این آدم درس خوانده، خیلی سال درس خوانده آمده جلو، ولی هیچ وقت محبوبش خدا نبوده، اصلاً، که الان که می خواهد برود پیش خدا خوشحال باشد، الان که می خواهد از غیر خدا ببرد، بِکَند برود آنجا به معشوقش برسد، خوشحال شود، تعلقات زمینی، تعلقات بخش جمادی، نباتی و حیوانی نگهش داشته، دوست ندارد.

اسم خدا می آید، اسم معنویت می آید، اسم خلوت با خدا می آید، ارتباط با خدا می آید، اصلاً میلی به این سمت ندارد، و تا این میل نیست، معلوم هست که حیثیت ما چطوری هست، ما یا یک حیثیت عقلانی داریم، خیلی، فرشته ای داریم، یا حیثیت حیوانی داریم، معشوق مان بالاخره خدا نیست.

همین که خدا نباشد، دیگر انسان از آن چیزی که شایسته اش است ساقط می شود، ما باید تمرین کنیم، هی باید تمرین کنیم، این که خیلی از بزرگان فرمودند شما این ذکر شریف لااله الا الله را بگویید همان آن و هم ذکر یونسیه، لااله الا انت سبحانک انّی کنت من الظالمین. کجا فریاد می زند، فی الظلمات دیگر، و ذَالنّون اذ ذهَبَ مغاضباً، فَظَنّ ان لن نقدر علیه، فنادی فی الظلمات ان لا اله الا انت ما که گرفتار ظلمات جمادی، ظلمات نباتی، ظلمات حیوانی یا ظلمات عقلانی می شویم، باید در دل این ظلمات داد بزنیم بگوییم لا اله الا انت و با نور لا اله الا انت این حرکت را بکنیم و از دل این تاریکی ها یواش یواش بالا بیاییم و فاصله بگیریم.

برای همین بزرگترین عبادت در عبادات و اذکار، فرمودند هیچ عبادتی مثل گفتن لااله الا الله هستند، لذا لا اله الا الله خیلی دل را رهبری می کند یعنی هروقت دل می خواهد یک جا برود، می خواهد هرزگی کند، یکجا برود، می خواهد وقت و عمر تلف شود. این لااله الا الله گفتن آدم را خیلی تنظیم می کند.

یک چیزی که می خواهد دل آدم را ببرد، همین لااله الا الله، که من الهی جز او ندارم، سراغ کسی دیگر و چیز دیگر نباید بروم وقتی چیز دلبری می کند شما آن جنبه های دیگرت دارد غلبه می کند، و جالب اینجاست که دوست داشتن هیچ چیز، یا دوست داشتن هر چیزی، دوست داشتن چیزهای غیر خدا وقتی که دوست داشتن خدا بر دل انسان غلبه دارد، اصلاً منافاتی با دوست داشتن خدا ندارد، چرا بعضی ها فکر می کند وقتی می گوییم لااله الا الله. یعنی چیز دیگر را دوست نداشته باشید.

خیلی ها هم به این دام افتادند متاسفانه، می گویند من به پدر و مادرم محبت نمی کنم به خواهر و برادرم نمی توانم خیلی، عاطفی باشم، چون می ترسم، عواطف اینها به من غلبه بکند من در راه خدا بمانم، این خیی غلط است، نه انسانی که اله او الله است عاشق همه چیز است به عشق الله.

اصلاً همه چیز را به خاطر خدا دوست دارد، برای خدا دوست دارد، این آدم از نظر عاطفی قویترین عواطف را دارد. کلّما ازداد لبعبد ایماناً ازداد لنّساء حبّاً. هر چقدر ایمانش زیادتر شود علاقه اش به همسرش بیشتر می شود. اصلاً جزء اینکه آدم بفهمد ایمان دارد یا نه. و ایمانش درست رشد کرده یا نه. باید ببیند عواطفش نسبت به همسرش، پدرش، مادرش، خواهرش و برادرش، افزایش پیدا کرده یا پیدا نکرده. اگر آدم خشکی هست، آدم خشتی هست، آدم شلی هست، آدم بی احساسی هست این مومن هم نیست و لو تظاهرات ایمانی زیادی هم داشته باشد.

یعنی هی برود مکه، هی برود کربلا، هی برود نماز بخواند این اصلاً اسم رحمان و رحیم جذبش نمی شود، این همه عبادت هیچ کمکی نکرده که این آدم، آدم عاشقی باشد نسبت به همسرش، به پدرش مادرش، خواهرش، برادرش، پس هیچ منافاتی ندارد که وقتی ما می گوییم باید عشق خدا را داشته باشیم و خدا اله ما باشد و بگوییم لااله الا انت هیچ منافاتی ندارد که چیزهایی که غیر خدا هست دوست نداشته باشیم. نه آنها را دوست داشته باشیم، انسانها را، فرمود: رأس الایمان خیلی مهم است.

بعد از ایمان به خداوند، حضرت فرمود، بعد از ایمان به خداوند مردم دوستی هست، اتّودُّ الی الناس. اینکه آدم عاشق مردم باشد، مردم را واقعاً از صمیم قلب دوست داشته باشد، خود خواهانه نه. دوستشان داشته باشد، همه را نه مردم، همه چیز، عاشقم بر همه عالم که همه عالم از اوست. هیچ منافاتی ندارد. مسئله اینجاست که آن ها نباید اله ما شوند. همین دوست داشتن، آنها هیچ منافاتی ندارد با اینکه ما خدا را دوست داشته باشیم، فقط اله ما نشوند، حاکم ما نشوند، افرأیت من اتّخذَ الههُ هُوی، اله که نشوند آدم دوست شان داشته باشد، هر چقدر هم شما می خواهید عشق پای شان بریزید. بریزید هیچ اشکالی هم ندارد.

خیلی هم خوب است، چون انسان رحمان تر و رحیم تر می شود، موضوع این است که ما باید به این لااله الا الله یا لااله الا انت وفادار باشیم. تو تاریکی ها این شعار ما باشد که لااله الا انت سبحانک انی کنت من الظالمین. چرا من الظالمین، چون ما به بخش انسانی مان، شما الان در حدیث داریم، ترک العشا حزاب البدن، هر کس شام نخورد، باعث خرابی بدنش می شود، رگ عشا داریم. رگ عشا او را لعنت می کند اگر کسی شام نخورد.

می گوید: سهمش این است که غذا باید به او بدهی، شما در روایت داریم یک زن به خاطر یک گربه ممکن است به جهنم برود، دخلته النّار امرأه فیه الرّقیه. در مورد گربه ممکن است به جهنم برود، می گوید چرا به او غذا ندادی، آمد مگر خودش نیامد صدا کرد، این که مَو مَو که می کند چی دارد می گوید، نگاه می کند.

موقع غذا خوردن که با تو حرف می زند یعنی چی، یعنی گرسنه ام غذا می خواهم یعنی خداوند من را سراغ تو فرستاده، پیش پیش، اینکه نشد کار که شما پیش پیش می کنید برود که خدا فرستاده اش، السّائل رسول الله. این رسول الله، فقط آدمها نیستند که فرستاده ی خدا هستند، حیوانات هم فرستاده ی خدا هستند، یعنی چی پیش، این فرستاده اش در خانه ی تو، غذایش را بده.

حضرت فرمود: آدم جهنمی می شود اگر سهم یک گربه را ندهد، آن وقت محبوب ترین مخلوق خدا که همه ی خلقت برای اوست، یعنی انسان، حیوان نه، انسان، زن و مرد نه. این اگر محبوبش دور نگه داشته شود این بالاترین ظلم است، چه ظلمی از این بالاتر، ما هیچ ظلمی از اینکه انسان با خدا نباشد بزرگتر نداریم، هیچ ظلمی انسان در حق خودش بالاتر از این نمی کند که خودش را از اله خودش محروم کند.

هم خودش را از اله خودش محروم کند هم دیگران را از اله حقیقی شان محروم کند، ازدواج می کند همسرش را یک طوری رفتار کند، که همسرش نتواند به خدا برسد، بچه هایش را یک طوری تربیت کند که اینها فکر کنند که فقط باید دکتر و مهندس و طلبه شوند، دیگر بالاتر از دکتر و مهندس و طلبگی، دیگر چیزی در این عالم نیست، دروغ گفتی به همسرت، به بچه هایت ظلم کردی، اینها را درست تربیت نکردی، هیچ ظلمی بالاتر از این نیست.

لذا انسان باید این ذکر شریف را خیلی بگوید: لااله الا انت سبحانک انی کنت من الظالمین. هر دلدادگی که داشتم همه اش غلط بوده، همه اش ظلم بوده به خودم، هر دلدادگی غیر از تو داشتم، هر معشوقی غیر از تو داشتم، هر تصمیمی غیر از تو گرفتم، هر راهی غیر از تو رفتم همه اش گناه بوده، همه اش ظلم بوده، همه اش به خودم ظلم کردم همه اش خودم را دور کردم. شما تا اصل لااله الا الله را نپذیرید، واقعاً در باور تان نمی رود که ماه مبارک رمضان ضیافت است، شما هیچ باور نمی کنید.

الان شما بروید خانه اگر همسر تان خانه باشد، مادران تان خانه باشند بروید خانه، واقعاً تعجب می کنید اگر شام حاضر نباشد، اصلاً بروید خانه، بگویید خانم شام چی داریم، رفتیم کلاس کلی هم انرژی گرفتیم چی داریم، هیچی، بابا شب است شام، شام چی است، بابا گرسنه ام، می خواهیم شام بخوریم، حرفها چی است، نخور، شام نخور، مادرتان غذا درست نکرده باشد اصلاً کسی بگوید من نه مادرم در قم هست، نه همسرم، از کلاس بیرون برود حتماً برای خودش ی فکری می کند.

اگر به او بگویی شام نخور، فکر کن، فحش خیلی ناجور دادی به یک نفر، شام نخور، صبحانه نخور، اصلاً طبیعی هست، می گوید آقا این بخشم گرسنه است، الان غذا می خواهد، یک تَهَیّئ. آمادگی، منطقی است، اگر این آمادگی، الان در خانه ی شما، یا در خود شما، برای خوردن شام نباشد این غیر طبیعی هست، درست است، شما از در آمدید پایین برای کلاس، می بینید که برق رفته، یا لامپها را روشن نکردند، بلندگو نیست. تعجب می کنید، می گویید چطور کلاسی هست که، پس قرار است چطوری برقرار شود نور که نداریم، صدا هم نداریم این تهَیُّیء وقتی نیست، آدم تعجب می کند.

ببینید بخش انسانی وقتی فعال نیست، تَهَیَّی ندارد، الان رجب دارد می آید چند نفر فکر می کند من باید کاری کنم رجب دارد می آید، رجب مال آدمهاست. مال بخش حیوانی که نیست مال علما نیست که رجب، مال کی هست، ماه خداست، مگر نفرمود رجب ماه خداست، الان رجب دارد می آید، من حس دارم، من رجب باید چه کار کنم، شوقی، ذوقی، وقتی، برنامه ای، خلوتی، شعبان، می آید، بعدش ماه مبارک قرار است بیاید، اگر من تَهَیُّئ نداشته باشم.

بعضی ها شب اول ماه مبارک رمضان می فهمند، ماه رمضان است، می گوید فردا باید روزه بگیریم، بالاخره ماه رمضان آمد، از فردا باید روزه بگیرم، این ضیافت برایش معنا ندارد، مهمانی، ضیافت، ضیافت، مهمانی که شما دوست نداری بروی لوی برایش تهیئ داری، غیر از این است؟ عروسی کسی هست که اصلاً نمی خواهی، خوشت هم نمی آید، ولی مجبوری بروی، بالاخره یک تَهَیُّئ برایش داری.

الان شعبان دارد می آید، رمضان دارد می آید، نمی دانم رجب دارد می آید، تهیئ ندارم، این معلوم است که من شخصیتم چطور است آدمی هست، اصلاً وقت ندارم این حرفها کیلو چند است، رجب چی هست، اینقدر گرفتاری دارم، شعبان، شعبان اصلاً ، ماه مبارک رمضان، حالا می آید روزه اش را می گیریم، منت سر خدا می گذاریم، روزه اش را می گیریم، اصلاً ذوقی و شوقی نیست.

احساس بهار احساس ضیافت، احساس مهمانی، احساس جشن، حج، می خواهد برود غصه دارد، ای بابا، یک ماه، یک ماه و نیم باید برویم از کاسبی می افتیم. حالا چه کار کنیم، حالا گفتند باید برویم واجب است، جبهه می خواهیم برویم حضرت فرمود: تفریح امت من جهاد است. بهشت آنجاست.

می گوییم ای بابا جنگ شد، از کار و زندگی و درس و پیشرفت هم می افتیم. دقت کنید من از کار و زندگی و پیشرفتم می افتم، چند تا ضمیر داشت، سه تا، هیچکدام من نیستم، همه اش می گویم منم، ما دیگر نه ماه مبارک را می فهیمیم چی هست، می گویند آقا ضیافت خداست.

دعوت شدید درکی ندارند، دعوت شدم، ضیافت چی است، مهمانی چی است، مهمانها کی هستند، جشن کدام است سرور کدام است، خوشحالی کدام است، انبساط کدام است اصلاً من ندارم این چیزها را در ماه مبارک رمضان، رجب اصلاً حسش را ندارم. شعبان اصلاً این حس مهمانی ها را ندارم.

پس معلوم است من لااله الا الله جز باورم نشده. اصلاً الهم را به خودم ندادم. یعنی اصلاً من با الهم ارتباطی برقرار نکردم، بعضاً مسیری را طی نکردم که به این سمت بروم، آدم باید این را مرتب بگوید لااله الا انت سبحانک انی کنت من الظالمین. چقدر تاکید کردند اولین شعارهاست. در اذان، در اقامه، اشهد ان لا اله الا الله بعد از الله اکبر، اشهد ان لا اله الا الله.

آنقدر هم مهم است که گفتند موقعی که اذان می گویند دیگر قرآن هم نخوانید. غلط است، منع کردند، ذکر نگویید، قرآن نخوانید نه ذکر نه قرآن، به همین شعارهای مهم توجه کنید اصلی ها، بیاوردت سر خط. از این بالاتر که ما چیزی نداریم. چه ذکری چه عبادتی، چه قرآنی از این مهم تر، که تو بگویی الله اکبر، اشهدان لا اله الا الله. بعد هم سر خط های اجتماعی و سیاسی را تنظیم بکنی.

سر خط های چیزهای دیگر را تنظیم کنی. ولایت را تنظیم کنی رسالت را تنظیم کنی. مثلاً الان شما نگاه کنید حیّ علی خیر العمل. بهترین کار، چند نفر شهادت می دهند بهترین کار نماز است، یعنی واقعاً بگویند بهترین کاری که در امروز کردی چه بوده، بگوید بهترین کار نماز خواندم.

بیشترین چیزی که به من چسبید ظهر و عصر بود، مغرب و عشا بود که نماز جماعت خواندیم، صبح بود پا شدیم خدا وکیلی، حیّ علی الفلاح. بدو به خوشبختی بدو به سمت شادی، برو به سمت رستگاری، من چهل، پنجاه سال است از خدا عمر گرفتیم، اگر بگویند رستگاری چی هست می گویم نماز هست.

الان چشم رستگاری اش چیست، می گوییم چشم رستگاری اش این است که نور خوب باشد، گوش رستگاری اش این است که صدای خوب به آن برسد، شکم رستگاری اش این است که غذای مناسب به آن برسد، بدن رستگاری اش به این است که ازدواج کند، یک جنس مخالف خوب برسد، اگر الان، اینقدر بد هم شده وضعیت تفسیر های ما، انسان شناسی مان، اگر یک نفر ازدواج نکند بمیرد، در جنجال می نویسند در سینه ی اعلامیه جوان ناکام.

این اصلاً بدبخت مُرد، بیچاره، ناکام کسی هست که با خدا ازدواج نکند، ارتباط نداشته باشد ناکام مرده باشد، ما را باید بزنند جوان ناکام، کسی هست چند تا هم زن دارد ولی ناکام هست، بیچاره، اصلاً یکبار از خدا کام نگرفته، ناکام. اینقدر آدمها کُلُ اَحدٍ یَموتُ عطشان الا ذاکر الله. پیامبر (ص) فرمود: همه ناکام از دنیا می روند مگر ذاکر خدا.

همه بدبخت از دنیا می روند، همه تشنه از دنیا می روند، ولی ما اینقدر این مسائل برای مان مهم است. اصلاً ر سینه اعلامیه، جوان ناکام، فلاح من چی هست. اگر ما نفهمیم لااله الا الله چی هست، آقا اذان را تفسیر کن بگو چی است، حی علی الفلاح. دیگر شما قشنگ تر از این جمله دارید، بدوید برای خوشبختی، بشتابید برای رستگاری، من آن موقع که گرفتارم، پژمرده ام، افسرده ام، داغانم، عصبی هستم. غمزده هستم، صدای اذان شادم می کند.

مثل یک آب یخ در بیایان گرم در حال تشنگی به آدم می رسد چطوری هست، حس می کنم وقتی می آیم در مسجد، گفتند المومن فی المسجد کسَّمک فی الماء مومن در مسجد مثل ماهی در آب هست. حالا بگذریم از سندیت این روایت درست است یا نه، حرف حرف درستی هست.

یعنی اگر حدیث هم نباشد کاملاً درست است، مثل ماهی در آب است. شما حرم می روید این احساس به شما دست می دهد. خدمت، محضر حضرت معصومه (س) در بهشت نشستی، دل تنگ حرم می شوی یا نه، این مبنا است دیگر.

کم می آوری، ما الان شام و ناهار نخوریم، برویم خانه به ما شام ندهند خیلی مرد خوبی هستیم اگر دعوا نکنیم، هیچی نگوییم بگوییم شام نیست باشد. عیبی ندارد می گیریم می خوابیم. غر نزنیم، هیچی نگوییم، ما مثلاً این طوری نیستیم، در ظلم هستیم، دائماً در ظلم هستیم، دائماً در ظلم هستیم، داریم ظلم می کنیم.

آقا شما بچه تان اگر یک ذره غذا نخورد ناراحت می شوید می گویید این طبیعی نیست، سوء تغذیه می گیرد، باید ببرم او را دکتر. چرا غذا میل ندارد، چرا غذا نمی خورد. سوال میکنیم، می بریم دکتر، می گوییم دکتر این غذایش خیلی کم است، غذا نمی خورد. ما را بدبخت کرده. بیچاره کرده، ناراحتیم ما الان خودمان هوس غذایی نداریم. ما یعنی کی، بخش انسانیت ما.

وقتی می گوییم رجب، می گوییم شعبان، می گویید ماه مبارک رمضان، قندی در دلش آب نمی شود، ذوقی ما را نمی گیرد. وقتی نماز حی علی الفلاح، شاید مزاحم بدانیم بگوییم ای بابا در این بدبختی و گرفتاری قرض و ناراحتی اذان هم شد، نماز هم باید بخوانیم، کار زندگی، درس، کنکور، ارشد، درسهای حوزه، اینها خوردند به ماه رمضان، ماه رمضان هم باید روزه بگیریم هم درس بخوانیم عجب چیزی، ما اصلاً مزاحم می دانیم این را.

می شود ظلم دیگر، این ظلم است، ما ظلم به خودمان زیاد کردیم، طبیعی زندگی نمی کنیم ما اصلاً طبیعی نیستیم، دین همه اش برای حب آمده، اینکه هی الدّین الاّ الحبّ. همه دین حب است اگر بغض هم به آن اضافه کردند، به چه منظور هست، بغض را اضافه کردند، بغض نسبت به موانعی که تو به محبوب خودت برسی.

ما عاشق نور هستیم ولی از تاریکی بغض داریم، نمی توانیم تاریکی را تحملش را نداریم، رفعش می کنیم، عاشق صدا هستیم اما از سکوت و بی صدایی از کری بدمان می آید، عاشق غذا هستیم از گرسنگی متنفریم، با آن می جنگیم بغض داریم گرسنگی خوب نیست، حب و بغض دو روی یک سکه هستند، تمام دین حب است لذا شما نگاه کنید در قرآن کریم هر چه خدا با ما سخن گفته، با بخش انسانی ما خطاب کرده، یعنی وقتی بخواهد احکامش را بیان کند هر حکمی که خدا بخواهد بیان کند، که تو باید آن شوی، می فرماید: انّ الله یُحِبُّ فلان، انّ الله لا یُحبّ. با زبان چی حرف زده، محبت، یعنی با زبان انسانیت حرف زده، آنهایی که بخش انسانی شان فعال نبوده، با آتش با آنها صحبت کرده، جهنم را گفته، آنهایی که دنبال بهشت بودند، بهشت را گفته، ولی آنهایی که اصلاً بخش انسانی شان فعال بوده، می گوید طبیعی هست، انّ الله، معشوق این طوری دوست دارد. این طوری دوست ندارد. تو اگر انسان باشی این زبان بهترین زبان است. خدا دوست دارد این کار را بکن کافی است دیگر.

خدا دوست ندارد، کای هست. چون من غیر از خدا معشوق دیگری ندارم، اگر یک کسی بگوید خوب خدا دوست دارد برای خودش دوست دارد، من دوست ندارم، خدا دوست ندارد که ندارد من خوشم می آید، من کی است این دیگر بخش انسانی نیست. این دیگر نقطه مقابل خدا قرار گرفته یعنی خدا خوشش می آید من خوشم نمی آید.

اصلاً چرا خدا خوشش نمی آید که من خوشم می آید چرا خدا خوشش نمی آید آن چیزی را که من دوست دارم، چرا خدا دوست دارد چیزی را که من دوست ندارم، سوال، شبهه، برای بخش حیوانی همیشه پیش می آید. اصلاً بخش انسانی سوال برایش پیش نمی آید مطلقاً.

هر جا برایت سوال پیش آمد، گیر کردی، بدان یکجا دارد به تو فشار می آید، یک چیز یک جا دارد اذیت می شود، خدا برایت زیر سوال می رود، احکام زیر سوال می رود لذا نمی توانی بفهمی چی است، داریم وارد بحث مهمی می شویم یعنی این مقدمه ای که صحبت کردم برای این جلسه، جلسه بعد می خواهیم وارد بحث بسیار مهمی بشویم که من نوع نگاهم با خدا چطوری هست.

مثل خدا می بینم، مثل پیغمبر می بینم، یانه. چیزهایی که خدا دوست دارد را دوست دارم، یک چیزهایی که خدا بدش می آید، من هم بدم می آید، یانه، اینها خیلی ملاکهای دقیق، ترازو های بسیار دقیقی هست که آدم می تواند با آن خودش و دیگران را بشناسد. سر خودش هم اصلاً نمی تواند کلاه بگذارد، نمی تواند بگوید من نمی دانم، ابهام دارم. نمی شناسم نمی فهمم، چقدر آنجا آدم زندگی کردید، چقدر ماجرا ماجرای قشنگی هست.

در یک حمله وقتی اسکندر به یک شهر رسید که سنگ قبرها همه دو سال یک سال و سه سال و اینها بود، سالهای کم، نفهمید چرا، گفت: مگر مردم اینجا همه بچه بودند مردند؟ گفتند: نه. روی سنگ قبرهای این شهر فقط سالی که طرف آدم زندگی کرده نوشتند. دو سال آدم زندگی کرده، یک سال آدم زندگی کرده، پنج سال خوب زندگی کرده، قیامت وقتی ما را می سنجند میزان الاعمال کی هست، امیرالمومنین است.

حق است، وَالوزنُ یومئذٍ الحق. درست است، وزن در قیامت حق است. ما چقدر با حق تطبیق داریم، چقدر به حق نزدیکیم، چقدر حق را می پذیریم، چقدر حق را دوست داریم چقدر با حق کنار می آییم، چقدر حق برای مان شیرین است، چقدر حق برای مان تلخ است، اینها آینه های دقیقی هست خیلی وزن، وزن دقیقی است.

هر کس هم می تواند خودش را با آن بسنجد. می گوید وزن این است که چقدر حق داری با خودت، چقدر نامه ی اعمال که می گویند سنگین و سبک است، این سنگینی و سبکی و کشیدن چی هست، حق است. تو چقدر حق همراه خودت داری، چقدر با حق زندگی کردی، چقدر با حق تربیت شدی، چقدر افکارت، انتخابها، ارتباطات، رفتارت، و افکارت با حق تنظیم است. سازگار هست، و چقدر سازگار نیست.

تا این را برای خودمان صاف نکنیم، دینداری های مان هم دینداری هایی هست که مربوط به بخشهای دیگر مان هست نه بخش انسانی، حالا انشاءالله هفته آینده اگر عمری بود می خواهیم راجع به این مبنا صحبت کنیم که خیلی هم تعیین کننده هست.

که ما بتوانیم خودمان را بسنجیم و اینکه می گوییم می رویم به سمت حق، تناسب با حق، تناسب با حق تعالی، آدم زندگی کردن، این ملاکش چی هست. مبنایش چی هست. حداقل بتوانیم انشاءالله از جلسه بعد بدایات و ابتدائیات را انشاءالله حل کنیم تا به مباحث مهمتر برسیم.

والحمدلله رب العالمین.