جلسه 006 - شرح زیارت حضرت معصومه
شماره جلسه
6
وضعیت پیاده سازی
دارد
سال
1394
ماه
1
روز
29
متن کامل (خام) ‌ جلسه 006 - شرح زیارت حضرت معصومه

زیارت‌نامه حضرت معصومه(سلام الله علیها) 29/1/94

هدیه به محضر مقدس حضرت صاحب الزمان صلوات بلند ختم بفرمائید.

ما در شرح زیارت حضرت معصومه (سلام الله علیها) رسیدیم به این فقره که «أن لا یسلُبنا معرفتکم إنَّهُ وَلیٌ قَدیر» که این را تمام کردیم. فقره بعدی این است که «اَتَقَرَّبُ اِلی الله بِحُبِّکُمْ وَ الْبَرائَةِ مِنْ اَعْدائِکُمْ».

در این جمله فوق‌العاده زیبا و مهم، چند اصل را برای ما روشن کرده‌اند:

هدف از زندگی که هدف از زندگی قرب به خداوند تبارک و تعالی است. قرب هم که گفتیم یعنی سنخیت و شباهت، یعنی فعال کردن و ظهور را جلوه دادن اسمائی که از حق تعالی در وجود ماست و به تعبیر خود پیامبر یعنی تخلق به اخلاق الهی، ظهور دادن اخلاق الهی در نفس است. این چیزی است که ما برایش آفریده شده‌ایم، متأسفانه این مسئله شاید تصورش راحت باشد اما تصدیقش کار راحتی نیست و بالاتر از مرحله تصدیق وجودی کردن این حقیقت است.

در بحث اسماءالله گفتیم که ما با ذکر و اسم الله چند رابطه داریم یک رابطه تصوری است، تصور یعنی که مثلاً خدا کریم، جواد، رحیم است. لفظ را معنا می کنیم که مثلاً جواد و رحیم و کریم یعنی چه؟ این می‌شود رابطه تصوری یا مثلاً با دستورات دین تصوری را برقرار می‌کنیم و می‌گوییم خدا نماز، روزه، خمس، زکات، حجاب را واجب کرده است. حالا ما آن را تصورش می‌کنیم.

یک موقع است که نه، از مقام تصور به تصدیق هم می رسیم یعنی می‌گوییم واقعاً خدا حکیم است. قبول داریم، عقلمان قبول دارد که خداوند واقعاً کریم است، واقعاً خداوند صمد است، واقعاً خداوند رحمان است، واقعاً خداوند غفور است تصدیق می‌کنیم قلبمان این را و واقعاً می‌پذیرد. ولی رابطه وجودی یعنی این که انسان با آن رحمانیت و رحمت و غفور بودن ارتباط برقرار کند،‌ آن غفران در وجود انسان ظهور پیدا کند و آن رحمت و رحمانیت، اسم در انسان جلوه کند. مثل رابطه‌ا‌‌ی‌ که یک انسان با استادش دارد. یک موقع می‌گوییم بله این استاد، استاد خوبی است، این استاد کمالات را هم دارد و استاد خوبی است، چنین و چنان است. تصور دارد از آن. یک موقع است می‌گویید این کمالات را دارد و تصدیقش می‌کند و باور هم می‌کند می‌گوید واقعاً معلم من، مربی من دارای این خصوصیات است یا در رب من که حق تعالی باشد، در رابطه‌های فیضی من که اهل بیت (علیهم السلام) این خصوصیات است این‌ها چنین و چنان است.

یک موقع است من آن صفاتی را که در محبوب خودم هست، در رب خودم هست، در مربی خودم و در معلم و استاد خودم است آن را ظهورش می‌دهم. یعنی قابلیت را پیدا می‌کنم من هم مثل او می‌شوم. حلیم می شوم، جواد می شوم، کریم می شوم، ستار می شوم، عفو می شوم، غفور می‌شوم. در خودم ظهور پیدا می‌کند به این می‌گویند رابطه وجودی یعنی آن اسم‌ها با من رابطه وجودی پیدا می‌کند. جزئی از وجود من می‌شود، یعنی من می‌توانم آن اسم را ظهورش بدهم. از من تفکیک نیست. این همانی است که إن‌شاء‌الله می‌رسیم در جامعه کبیره خطاب به معصوم می‌گوییم «وَ عَنصارُ الأبرار» معصوم عنصر شخص می‌شود اگر مثلاً کسی در بدنش کمبود آهن داشته باشد، مس داشته باشد، روی داشته باشد، فسفر داشته باشد، پتاسیم داشته باشد، کلسیم داشته باشد، آثار خودش را دارد. وقتی نباشد می‌گویند حالا این مثلاً فرض کنید پوکی استخوان گرفته چون کلسیم در بدنش نیست. حالا باید کلسیم بدهیم تا این نجات پیدا کند. عنصر وجودی ما اگر اهل بیت باشد خصوصیات، قدرت‌ها و کمالات اهل بیت را در خودمان ظهور می‌دهیم و این به دادمان می‌رسد. یعنی در خیلی از گرفتاری‌ها اگر کسی در وجودش عنصر حضرت زینب(سلام الله علیها) وجود داشته باشد دیگر غم و غصه ندارد و در برخورد هر مشکلی می‌گوید: «وَ ما رَأَیتُ الّا جَمیلاً». عنصر سیدالشهداء(علیه السلام) باشد، عنصر حضرت مجتبی باشد، عنصر امیرالمؤمنین باشد، عنصر حضرت زهرا(سلام الله علیها) باشد اگر این عناصر در ما وجود داشته باشند این‌ها عناصر هستند مثل مس، آهن، روی که منشأ اثر هستند. در بخش نفسانی و روحی ما هم یک سلسله عناصر معنوی است که این عناصر معنوی همین شخصیت‌های بزرگواری هستند، همین عبادت‌ها. نماز یک عنصر است، روزه یک عنصر است، تقوا یک عنصر است، زکات یک عنصر است، خمس یک عنصر است، کَرم یک عنصر است، اسماء الهی عناصر هستند، خود معصومین عناصر وجودی ما هستند. بسته به این است که ما چقدر عنصر داشته باشیم. به این می‌گویند رابطه وجودی.

حالا شما در ملاقات با حضرت معصومه(سلام الله علیها) دارید در مورد چیزی حرف می‌زنید که معلوم نیست آدم با آن رابطه وجودی حتی تصدیق داشته باشد. چرا؟

«أَتَقَرَّبُ اِلی الله» من به خدا تقرب پیدا می‌کنم «بِحُبِّکُمْ وَ الْبَرائَةِ مِنْ اَعْدائِکُمْ». اول این داستان را حلش کنیم، تقرب به حق تعالی غایت ما است و میزان انسانیت و شرافت یک انسان و موفقیت یک انسان به میزان اسمهایی است که از حق تعالی در زندگیش بروز می‌دهد.

من آمده‌‌ام تقرب پیدا کنم به الله، من آمده‌ام مرضی خدا بشوم، هم راضی که خودم بهش رضایت پیدا کنم، هم مرضی شوم، مرضی یعنی من مورد رضایت قرار بگیرم. من کارم در دنیا این است. کار دیگری اینجا ندارم. حالا من سرراهم بخاطر بخش حیوانی مجبورم و بخش حیوانی می‌گوید ازدواج هم نیاز است، شغل نیاز است، غذا نیاز است، مسافرت نیاز است. دوست نیاز است، مسکن نیاز است، حالا خیلی خوب، برای بخش حیوانی هم یک فکری می‌کنیم ولی کار من این‌ها نیست. من نیامدم نه ازدواج کنم، نیامدم بچه‌دار شوم، نیامدم خاله، عمه، دایی عمو بشوم، نیامدم رئیس جمهور شوم، نیامدم نمانینده مجلس شوم، نیامدم تاجر شوم، نیامدم معلم شوم، نیامدم استاد شوم، هیچی. من نیامدم برای اینها. این‌ها شعوناتی است که من به تناسب حیات دنیوی خودم حالا بعضی‌هایش را خودم انتخاب می‌کنم و بعضی‌هایش را انتخاب نمی‌کنم. آن چیزی که من برایش به دنیا آمدم تشبه به حق تعالی است.

من در رحم دنیا فقط و فقط ارزش حرکت رحمی من در دنیا و حرکت جنینی من در رحم دنیا به این است که من در طول عمرم چقدر شبیه حق تعالی می‌شوم! چقدر اسم از اسم‌های خدا می‌گیرم! من برای همین آمدم. این گفتنش خیلی راحت است. الآن می‌گویند خب بله «ما خَلَقتَ مِنَ الجِنِّ وَ الإنسِ إلّا یَعبُدونَ ای الیَعرِفون» درست شد ولی باورش و تصدیقش کار راحتی نیست.

سبک زندگی یک انسان، نوع برنامه‌ریزی‌های یک انسان، انتخاب‌هاش و ارتباطاتش، تنظیم سبک زندگیش، این آدم این حقیقت را باور نکرده است. 40 سال هم دارد به حرم می‌رود و هر دفعه به حضرت معصومه(سلام الله علیها) می‌گوید که «أَتَقَرَّبُ اِلیَ الله» ولی دارد دروغ می‌گوید یا اصلا نمی‌فهمد چه می‌گوید و قصد بدی هم ندارد نمی‌فهمد اَتَقَرَّبُ اِلیَ الله یعنی تمام هدف، و زندگی من شباهت به حق تعالی است. من آمده‌ام اینجا که تک تک خیرات، اولیای الهی و اهل بیت و انبیاء را جزئی از وجود خودم کنم و این‌ها جزئی از کمالات وجودی من باشند. من برای این زنده‌ام حالا شوهر می‌کنم یا زن می‌گیرم، بچه دارمی شوم، شغلی دارم، کاری می‌کنم، این‌ها مقدمه و وسیله هستند و باشگاه هستند. اما هدف این است که من به آن برسم. پس درواقع وقتی که من یک همسر انتخاب می کنم، خوب یا بد، فرزند دارم خوب یا بد، شغل دارم خوب یا بد، کار اقتصادی می کنم، کار فرهنگی می کنم، کار سیاسی می کنم، کار هنری می کنم، هر چی که می خواهد باشد من باید رابطه ام با اینها به گونه ای تنظم کنم که منجر به رشد من شود، که منجر به تولد سالم من بشود. این کاری است که من بخاطرش بدنیا آمدم. من هیچ وظیفه دیگری وسط ندارم. حتی برای معلمین، برای هدایت انسان ها، نمی دانم کار فرهنگی، این چیزها نیامدم. برای خدمت به اهل بیت نیامدم.

خدمت به اهل بیت اگر من انتخابش کردم باید منجر به قرب من به اهل بیت شود نه اینکه ساختاری را اشغال کنم بنام قرب به اهل بیت مثلاً یا یکجا طلبه شوم، طلبه شدی باید رشد بکنی. نه اینکه طلبه شوی خود طلبگی دقت بکند. همان جا بشود قبرستان تو. همین لباس طلبگی بشود قبرستان تو. مداح بشوی قبرستان تو بشود. بسیجی بشودی قبرستان تو بشود. مجتهد و مرجع تقلید بشوی قبرستانت شود. بروید یک‌جا کار خیر انجام دهید، بروید یک مؤسسه خیریه بزن، برای کسی جهیزیه تهیه کنید، نمی دانم به قرار برسی بشود قبرستان تو همان جا له بشوید. اگر قرار است کاری انجام دهید. شوهر و زن کسی بشوی، بابا و مامان کسی بشوی، رئیس جمهور بشوی، هر چه که هست بالأخره باید منجر به تشبه بشود اگر منجر به تشبه نشود این مشغله‌ای که تو داری سر کاری. یعنی به درد نمی خورد. فایده ندارد. یا رابطه‌ات با آن غلط است. خودش خوب است، صورت کار قشنگی است، مثبتی است، و ولی نتوانستی درست ازش استفاده کنی «اللّهُمَّ الرزُقنی عَقلاً کامِلاً وَ لَو عَبنَ راجِعاً وَ عَمِلاً کَثیراً». اینها را در دعای عالیة المضامین می گوئیم. 6 تا چیز است. عقل، خرد، عمل، ادب، با چیزهای دیگر. اینها را میخواهیم ولی می گوئیم «وَجَعل ذلک کلَّهُ لی لاتجعله علیَّ» اینها به نفعم باشد. در خوب بودن آنها کسی شک ندارد. خوب است ولی من می توانم خوب ارتباط برقرار کنم. بله خوب است ولی من چه جوری من عمل کثیر خرابم نمی کند. من ادبم باعث نمی شود اوج پیدا کنم و طلب‌کار شوم از بندگان خدا یا از خود خدا. من گریه، آه، اشک و نماز شبم و اینها باعث نمی‌شوند اوج پیدا کنم به بندگان خدا فخر فروشی کنم یا از خدا طلب‌کار شوم. من کارهای خیرم خودپسندی و خودبینی به وجود نمی‌آورد، طغیان در مقابل ولایت در مقابل مصالح عامه، جداشدن از مملکت، از مصالح عامه از مردم در من ایجاد نمی‌کند اگر نکرد اینها خیلی خوب است.

این خیلی خوب است برای شما اگر این‌ها مثبت باشد خود به خود در انسان اسم، توانایی و قدرت ایجاد می‌کند و محصولش همانی است که خدمتتان عرض کردم.

خصوصیت‌هایی مثل شادی و آرامش و خصوصیات دیگر که باید ظهور کند در ما ولی وقتی ظهور نمی‌کند، من که دارم یک کار مقدس انجام می‌دهم و یک‌سره فحش‌کاری و اعصاب خردکردنی است، معلوم است عقب می‌افتیم. یک کسی با فرعون ازدواج می‌کند به نام آسیه در زندگی که پر از فساد است رشد می‌کند، یک کسی هم در مقدس‌ترین کارها و امکانات آلوده است، روحیه اش آلوده است، رشد نمی‌کند، غذا نمی‌تواند بخورد،‌ نمی‌تواند و عرضه ندارد ارتباط برقرار کند؛ ارتباطات مناسب بعد بهانه هم می‌گیرد که شرایط، شرایط مناسبی نبوده است. این طور نیست.

در اروپا و آفریقا زن‌ها، دخترهای پاک و پسرها و مردهای پاک در شرایط الآن که ده‌ها هزار شبکه‌های وحشت‌ناک آنجا دارد کار می‌کنند، ده‌ها هزار سایت کار می‌کنند، آنجا خوب و سالم اما یک کسی بگوید در ایران نمی‌توانم زندگی خوبی داشته باشد. بگوید اینجا مشکلات داشت، این دروغ است.

در روایت هم داریم خداوند فردای آن، آن‌هایی را که شرایط بدتری دارند جلوی پایمان می‌گذارد، این بدتر از تو بود. پس نباید بهانه‌گیری کنیم. بابام بد بود آدم فاسدی بود، مادرم بد بود آدم فاسدی بود. نمی دانم بابام معتاد بود، بابام قاچاقچی بود و نمی دانم همه این‌ها بهانه‌گیری است. زنت بد بود باید از همین زن بد برای خوب شدن استفاده می‌کردی، شوهرت بد بود برای خوب بودن استفاده می‌کردی، یک استاد بد، بچه بد، شرایط بد، همین چیزهای بد می‌تواند کمک کند فقط باید یاد بگیریم با این چیزهای بد چه کنیم. راحت‌طلبی را کنار بگذاریم،‌حوصله را ببریم بالا تا ببینیم باید چه کنیم و عمل کنیم و به نتیجه برسانیم. «أَتَقَرَّبُ اِلیَ الله»

من آمده‌ام به دنیا برای این کار،‌ این هدف زندگی و غایت من مشخص شود معلوم شود من در این دنیا چه کاره هستم. یک موقعی است که می‌بینم شرایط، شرایطی نیست که با خوب بودن من مشکل حل شود، زورم نمی‌رسد با خوب بودن من مشکل حل نمی‌شود، قدرت و زور من نمی رسد که این وضعیت را تغییر بدهم؟ حالا باید چه کنم؟ باید هجرت کنم. قرآن می‌گوید باید هجرت بکن. شرایط را تغییر بده. عرض کردم گاهی وقت‌ها لازم است که طلاق هم بگیرد، لازم است طلاق هم بدهد. پنج درصد موارد این اتفاق ها می افتد و اگر لازم باشد شهرش را ول کند، لازم است شغلش را ول کند. لازم است یک هجرتی کند، لازم است یک تغییری ایجاد کند. آن درست است. این دیگر چیزی است که بالاخره خدا برای ما واجب کرده. جایی که انسان به استضعاف می‌افتد هجرت لازم است، جایی که قدرتش را ندارد باید هجرت کند. برای همین هم جهنمی‌ها چه می‌گویند: «کُنّا مُستَضعَفینَ فِی الأرض» ما در زمین جاهایی بودیم که محیط آلوده بود و زورمان نمی‌رسید بالاخره در آن شرایط فامیلی و خانه ای.

یک موقع هم هست زورت می‌رسد که خانواده‌تان را جمع کنید در خانه فامیل ماهواره است و نمی‌توانی چیزی بگویی چرا نمی‌توانی؟ می‌توانی خانه خانه شان نروی، می‌توانی با آنها رابطه‌ات را قطع کنی.

آخه نمی‌شود، خجالت می‌کشم.

عروسی شان نرو، مجالس فسق و فجورشان نرو، وقتی می‌روی نمی‌توانی بگویی من نمی‌توانستم برم. ناراحت می‌شوند پس تو مشرکی که از ناراحتی ها آنها در مقابل ناراحتی خدا می ترسی. شرک داری تو. قرآن می‌گوید بعضی از بندگان من از بندگانم بیش از خودم می‌ترسند. این می‌شود شرک. بهشون برمی‌خورد، ناراحت می‌شوند بهشون بربخوره و ناراحت بشوند. زندگی یعنی همین دیگر. مگر پیامبر چقدر از اطرافیانش ازش رنجیده شده‌اند؟ امام سجاد علیه السلام در دعای دوم صحیفه سجادیه از پیامبر صلی الله علیه و آله می‌گوید: اکثر کسانی که پیامبر با آن‌ها بوده است، ازش رنجانیده‌ بودند. آدم باید خیلی ها را برنجاند.

یک آدم خودپرست، شهوت پرست، خودشیفته است که می‌خواهد همه را از خود راضی نگه دارد، جواب منفی نمی‌خواهند بشنوند، جواب نه نمی‌خواهند بشنوند، شجاعت شنیدن منفی و نه را ندارد. انقد ناراحت و متکبر است. شجاعت این است که من یک کاری بکنم که بقیه با من قهر کنند، نه دلش می‌شکند، نه، رابطه‌اش را با من قطع می‌کند، نه دیگران از من بدشان می‌آید، نه دیگر من بد می‌شوم، خب بد شوید.

پیامبر در میان اکثر کسانی که اطرافیانش بودند بد بودن، اهل بیت بد بودند. بیشتر پیامبران بده بودن پس باید ناراحت بشوند؟

شرک دارید و می‌ترسی از بچه ات که آی بچه ام..... بچه‌ی شما بشناسدت و یک جاهائی جلوی بچه محکم باید بایستی، باید ندهی براش، نباید بخری برایش، باید بگویی غلط است، این راه را نباید بروی باید بگویی من نمی‌آیم.

یک پسری با باباش آمده بود می‌گفت بابام برای من آن چیزی که می خواهم نمی‌خرد برام. گفتم که حق دارد که نمی خرد. گفت: من بابام را پیش شما آورده‌ام که راضی‌اش کنید که برایم بگیرد، گفتم خوب من که بیشتر از پدرت تو را دوست ندارم وقتی پدرت این کار را نمی‌کند من که عمراً تن به این کار نمی دهم.

گفتم بابات حق دارد. گفتم الآن بابات می‌خرد فردای قیامت پدرت را فحش می‌دهی و گویی که خدا لعنتت کند که حرف من را گوش کردی. ای کاش می‌زدی تو سرم، ای کاش برایم نمی‌گرفتید، ای کاش مرا محروم می‌کردی، ای کاش جلویم می‌ایستادی و من را بدبخت نمی‌کردی. فردا خود تو این کار را می‌کنی. سرش را پایین انداخت یک ذره فکر کرد و بعد گفت بله درست است و دیگر از پدرش چیزی نخواست به پدرش گفتم چطوری است؟ گفت بله کاملاً آرام شده است. یک جوان 14 یا 15 ساله‌ فهمید.

ما می‌خواهیم زنمان درهمه شرایط از من راضی باشد، بله وقتی من اینقدر مشرک هستم که در هر شرایطی راضی باشم، شوهرم در همه شرایط از من راضی باشد، بابا و ننه ام در هر شرایطی راضی باشند، مردم در هر شرایط راضی باشند، هیچ کس از من بد نگوید، هیچ کس از من قهر نکند، یا هیچ کس رابطه اش را با من قطع نکند، هیچ کس پشت سرم غیب نکند، مبادا برند پشت سرم غیبت کنند، مبادا برند تهمت بزنند، مبادا من گوشه گیر شوم، مبادا من منزوی بشوم، مبادا من بایکت بشوم، یعنی شرک است.

«قُل إنَّمَا أعِظُکُم بِوَاحِدَةٍ ان تَقُومُوا للَّهِ مَثنَى و فُرَادَى» تنهائی یا دو نفری قیام کنید. در قیام تنهائی یا دو نفره حلوا خیر نمی کنند، خیلیها از قیام ما خوششان نمیآید، خیلی از قائم بودن ما خوششان نمی آید. شما وقتی قیام کردید شیطان هم قیام می کند. از خوبها و مومنین می زنندت تا بدها.

پیامبر صلی الله علیه و آله می‌فرمایند: «اَلمُؤمِنُ بَینَ خَمسَ الشَّدائِد» مؤمن بین پنج شدت قرار دارد. اولین چیز می‌گویند مؤمنین حسود اطراف بیشترین هستند، حزب اللهی ها، مؤمن‌های حسود، آخوندها، علما، سابقه دارها، پیشکسوت‌ها، همان‌ها اول ریشه‌ات را می‌زنند. باید بایستی. اگر درست بصیرت داری بایست. تا بقیه. نفس و شیطان و منافق و کافر حمله می کند. پنج تا. جاهل‌ها هستند، احمق‌ها هستند. و بالاخره باید آدم مسیر را برود. اگر مشخص کنم که می‌خواهم چه کنم و تکلیفم را بدانم که قرار چکار بکنم، خیالم راحت است.در سبک زندگی. حالا دیگر رنجیده می‌شوم، غصه می‌خورم، دیگر حساسیت‌هایم کنار می‌رود، زودرنجی‌هایم کنار می‌رود، ناراحت شدن‌هایم کنار می‌رود. طبیعی است. انتظار این بشود. این زینت من است. تازه باید از دست خدا هم بکشم.

قرآن می‌فرماید: «وَ کَذلِکَ جَعَلنا لِکُلِّ نَبیًّ عَدُواً شَیاطینِ الإنسِ وَ الجِن». خدا می‌گوید: تازه من اذیتت می‌کنم، «اوذوا فی سبیلی» در در راه من اذیت داری. تازه خودم برات دشمن می‌فرستم. تو می‌خواهی بیایی من را شکار کنی و می‌خواهی شبیه من شوی، می‌خواهی بی‌مانع بیایی؟ اصلاً همچین چیزی نمی شود، می‌خواهی بی‌امتحان بیایی؟ اصلا این جوری نمی شود. من برای پیغمبران هم دشمن گذاشتم، خود فاطمه زهرا سلام الله علیها ناموسم بود، دیدید با او چکار کردم؟ پیامبر صلی الله علیه و آله حبیب من بود ببین با او چکار کردم؟ امام حسین علیه السلام حبیب من بود، ولی من بود ببین با او چکار کردم. خودم می‌فرستم این‌کار را کنند چون اوجش در همین بود. قشنگی اش در همین کار بود.

«وَکَذلِکَ وَ جَعَلنا» نسبت را به چه کسی می‌دهد؟ خودم می‌ذارم. یه جاهایی نسبت به شیطان است. «زُيِّنَ لِلنَّاسِ حُبُّ الشَّهَوَاتِ» چنین و چنان، زینت داده می‌شود. در 12 مورد خداوند در سوره آل عمران دارد که برای مردم زینت داده می‌شود. حبّ الشهوات، نساء،‌ اموال، «خیلیل مُسَوِمَة» مرکب‌های زین‌دار. مرکب یعنی همین وسیله. ماشین‌های مارک‌دار که هر روز در خیابان جلوه می کنند. من یکی شان میخرم فردا وسوسه می شوم، یکی دیگه بخرم، آن را کنار بگذارم. ماشین باز می شوم. به آن‌هایی که خدا به من داده است قانع نیستم و همه اس ذهنم دنبال وسیله نقلیه بالاتر و بهتر است.

خونه هم همینطور. همسر بهم می ده، هی می خواهم برم عوضش کنم. ‌نمی دونم بچه بهم می‌دهد، با هزارتا قابلیت خوب، خوبی های بچه ام را نمی‌بینم، همه اش خوبیهای بچه دیگران را میبینم. ‌کمالات بچه خودم را نمی بینم، کمالات همسرم را نمی‌بینم، کمالات زندگی خودم را نمی بینم، همهاش نارضایتی، نارضایتی، همه اش نارضایتی. زندگی من خراب می‌شود. «زُیِّنَ» یعنی این. ولی به شیطان نسبت داده می‌شود. شیطان تضعیف می کند. همه در کارند تا تو قوی شوی. این مسابقه است، میدان است، باور است، باشگاهی است که ما درش آمدیم برای تشبه به حق تعالی. شما خیاطی می‌روی، تایپ می‌ری، رانندگی می‌روید، نجاری می روید، هر‌کدام سختی کار خودش را دارد ولی هر چه بیشتر کمالات تو هم بیشتر، هنر تو هم بیشتر. یک آشپز هر غذایی را که می خواهد آشپزی کند، این سرآشپز است، آشپز حرفه ای است برای هر غذا یک ریاضتی دارد تا برود یاد بگیرد، اجرا کند و عمل کند، پیاده کند بپزدش تا خوب بار بیاید.

در جواد خدا باید کار کنید، در کریم بودن خدا و کریم شدن باید کارکنی. در ستار بودن کار دارد باید بتوانی عیب‌ها را بپوشانی، راه آمدن بندگان خدا داشته باشی، لغزش ها را بتوانی ببینی و ندیده بگیری، بتوانی در ضعف‌ها با آن باشی. نه این‌که تو سرش بزنی،‌ هی تحقیرشان بکنی، هی سرزنششان بکنی، آبرویشان را این ور و آن ور ببری. این کار می برد. اول بدان برای چه چیز بوده؟ بدانم وظیفه‌ام چیست؟

ما غالباً 30 الی 40 سال می‌رویم پای منبر می نشینیم، که آیا یادآوری کنیم که زن نیستیم و مرد نیستیم؟ یعنی هر چه منبر می‌شینیم، حدیث و آیه می‌شنویم میآییم می‌گذاریم تو گوش مرده‌ی خویشتن و در گوش این زن، نمی‌گذاریم در گوش کودک عزیز روان برود. چون می‌خواهد برود فردا حقش را برگرداند. من هم حاضر نیستم دست از بی‌حوصلگی‌ها و تنبلی‌ها بردارم و حاضر نیستم تغییری در سبک زندگی‌ام بدهم. بله حرف خوبی است، حرف قشنگی است ولی من می‌خواهم مسیر خودم را بروم .

گاهی یک خانمی وضع حجابش اصلا خوب نیست و می‌گوید من 5 سال سر این کلاس‌ها رفتم. اگر این کلاس‌ها را می‌رفتی پس چرا هنوز حجابت درست نیست؟ 5 سال چکار کردی؟ چی خوردی؟

آقا می بینی هنوز شرایط ظاهریش شرعی نشده، ولی ده سال هم کلاس رفته، تو هنوز... پس چی بوده این ده سال! ده سال چی خوردی! چون همه منبرها و حدیث ها، موعظه را به کی داده؟ داده به یک خانم شنیده یا آقایی که نمی‌خواهد به آن عمل کند. زیر بار نمی رود.

گوش خر بفروش و دیگر گوش خر

آدم باید گوش حیوانی را بفروشد و با بخش انسانی گوش دهد. این خوراک را بدهیم به بخش انسانی. بدهیم به کودک عزیز روان. آن موقع است که قوی می شود و شجاعت پیدا می‌کند. قدرت پیدا میکند، می‌تواند قیام داشته باشد، می تواند حرکت بکند.

ما می دهیم به این بخش ها میشنود ولی این بخشها می گویند خب بابا حالا. مثل قاضی است که با مجرم است. قاضی که با مجرم است، چکار می‌کند؟ تو هر چه به او مدرک بدهید او چکار می‌کند؟ وقتی طرف مجرم را می گیرد، پول گرفته، رشوه گرفته، طرف مجرم را گرفته، تو هی برود مدرک بده می گوید باشد و اینها را بایگانی می کند یا از بین می بردش. ما خیلی وقت‌ها منبرها، درس ها، کلاس‌‌ها حرف‌ها، آیات و روایات را جذب می‌کنیم و بعد هم از بین می بریم. دوباره همان سبک زندگی، فرداش همان سبک زندگی، یک سال‌ بعد همان سبک زندگی، ده سال بعدش همان نماز و همان روزه‌ است. کاش همان باشد خیلی وقت‌ها عقب‌گرد می‌شویم. به درد نمی‌خورد.

«إنّی» رفتی پیش حضرت معصومه سلام الله علیها، کسی که شبیه‌ترین انسانهاست به خداوند تبارک و تعالی، یک کسی است که قیمت معصومه بودنش این است که می‌تواند به تنهائی اهل محشر را شفاعت کند. اینقدر قدرت شفاعتش زیاد است که فرمود: اگر همه‌ی شیعیان را شفاعت کند، خداوند میپذیرد. یک کسی با این قدرت. قیمت حضرت معصومه به چیست؟ تو می‌خواهی با این خانم در بهشت همراه باشید. اولش گفتیم «عَرَّفَ اللَّهُ بَيْنَنَا وَ بَيْنَكُمْ فِي الْجَنَّةِ» خداوند من و شما را در بهشت به هم معرفی کند. ما با هم باشیم. اگر می خواهی با این باشی. قیمت این خانم به چیست؟ اینکه دختر موسی بن جعفر علیه السلام است. نه خودش قیمت دارد. اگر دختر موسی بن جعفر علیه السلام است، دختر موسی بن جعفر است. یعنی رابطه‌ی وجودی با باباش دارد، موسی بن جعفر در آن تجلی دارد. «بنت ولی الله، اخت ولی الله، عمة ولی الله» یعنی اگر بنت ولی خدا هستی، این دختر بودن ریخته شد در تو. اگر اخت هستی، داداش ریخته در تو و اگر عمه هستی ریخته در تو. همه‌ی خصوصیات را گرفته‌ای.

ساده از کنار الفاظ رد نشویم، اخت، بنت، اخت، عمه. ‌این‌ها کار می‌برد یعنی شباهت، یعنی سنخیت، یعنی رابطه‌ی وجودی.

حالا از لحاظ حیوانی بنت، اخت، عمه ارزشی ندارد. شما نگاه کنید جعفر کذاب با امام علیه السلام است از یک پدر و مادر هستند ولی ببینید که چه جوری در می‌آید. امام‌زاده بودن به او کمکی کرده است؟ نه. بچه امام است، کمکی بهش کرده؟ نه. پس چرا بهش یاابن رسول الله نمی‌گویند؟ ابن نیست. ابن یعنی خصوصیات را منتقل کند به این، یعنی جذابیت دارد، یعنی ظرفیت دارد، یعنی سنخیت دارد، یعنی همه را جذب کرده. وقتی جذب کردی دیگر رابطه‌ی حیوانی نیست. «السلمانُ منّا اهل البیت» در روایت داریم ابوذر «منّا اهل البیت» هستند، کم هم نیستند، من دیدم راجع به اصحابشان که از ما اهل بیت هستند. نه عرب بودن می‌خواهد، نه عجم بودن ی‌خواهد، نه سید بودن ی‌خواهد، نه زن بودن می‌خواه، نه مرد می‌خواهد. سنخیت خودت با اهل بیت علیهم السلام باید یکی باشه. یکی را می‌بینید که خودش از اهل بیت است. و اهل بیت عنصر وجودیش هستند. اگر هستند خوشا به حالتون.

اول تکلیفمان را مشخص کنیم که برای چه زنده‌ایم و برای چه زندگی می‌کنیم.

یک بنده‌ی خدایی بی‌سواد بود و راه به یک مقامی راه پیدا کرده بود، در رأی و رأی گیرهای که شام می دهند و رأی جمع میکنند. این هم رفته بود رأی گرفته بود و یک آدم گنده ای شده بود. این در انقلاب زیاد اتفاق افتاده شود. از این آدم هایی که اصلاً هیچ حرّ را از برّ تشخیص نمیدهند بعد یک دفعه یک مقامی پیدا می کنند. روی قوم و قبیله ای رأی می دهند، با تعصب بالا می آید.

برداشته برده بودند از دهات آمده بود و یک رأی آورده بود. بعد یک جائی قرار بود بروند و آن‌جا را بازدید کنند با هلوکوپتر می رفتند، با هلوکوپتر رو جنگل رفته بودند، بعد خلبان ها خواسته بود یک خود شیرینی کند گفته بود قربان اینجا جنگل است و ما داریم از جنگل رد می شویم. آن هم یک نگاهی کرد و گفت کو؟ این درخت‌ها که نمی‌گذارند ما جنگل را ببینیم. اصلاً نمی‌دانست مفهوم جنگل چیست؟ بابا جنگل همین درخت ها را بهش می گویند. گفته بود این درخت ها نمیذارند ما این جنگل را ببینیم. گاهی ما در زندگی همین مقدار ساده هستیم.

یادم هست که یک موقعی ارتحال امام بود چند تا از این دوروری ها که هی خودشان را می چسبیدند به امام مهمان دعوت کرده بودند. بعداً فهمیدند که هر چی دلشان می خواست مهمان های که شبیه خودشان بود دعوت کرده بودند. اصلاً برای ارتحال هم دعوت نکرده بودند. ما هم حزب اللهی، مشکی پوشیدیم رفتیم آنجا. در هتل پرچم زدیم و مثلاً ارتحال امام است و مملکت در عزاست. کتاب‌ و سی دی های امام را گذاشتیم و نشستیم. مهمان آمده بود از تاجیکستان،-خانم و آقای- چند نفری بودند. یکی از آنها گفت آقا با همان لحجه تاجیک گوگوش نمی‌آید برای ما بخواند؟ ارتحال امام است. داریوش نمی‌آید بخواند؟ بعد یکیشون به من گفت این آقای خمینی کیست است که ما را بخاطر ایشان دعوت کردند؟ یعنی سفیر خیلی احمق است. و آن کسی که اینها را دعوت کرده آدم بی‌شعوری است که اینها را دعوت کرده. از پول بیت المال هزینه بکنید هیچ. این آمده ارتحال امام گوگوش می خواهد. رفتم به گنده‌ترها که انتساب داشتند می گویم بابا اینها کی دعوت کرده. آنها هم خودشان را زدند به نفهمی. کی بود کی بود من نبودم. آخرش هم هیچی نشد، سال‌های بعد هم همین طور.

ما گاهی وقت‌ها خدا با ما حرف می‌زند و می‌گوید من شما را به این دنیا آوردم که هدف خلقت این است. تو به این دنیا آمدی برای این کار. خدایا نمی خواهم. من یک شوهر می‌خواهم، چرا شوهرم این جوری است، چرا زنم این جوری است!، چرا بچه ام شفا نگرفته، چرا این همه امام رضا علیه السلام آمدم بچه ام سرطان داشت مُرد؟ چرا بدهکارم؟ چرا این همه .. من دارم درباره یک چیز دیگر صحبت می کنم داستان یک چیز دیگری است. اصلاً مردن، شوهر خوب یا شوهر بد، یا این مریضی همه وسیله‌ای است که تو به این برسی. ولی این إلا و بالله پاشو کرده در یک کفش که ... اصلاً من با تو کاری ندارم. خدایا اصلاً تو چکاره‌ای؟ امام زمان عجل الله تعالی کی؟ خدا کی، اهل بیت علیهم السلام کی؟ تقرب چی، حیات خلقت چی، این‌ها چه چیزی است؟ من الآن این را می‌خواهم. چقدر هم اهل بیت سختشون هست که بچه‌های نادان و بچه های زبان نفهم این جوری داشته باشند، چقدر غصه می‌خورند و می‌گویند این بچه‌های من نمی‌دانند برای چه آمده‌اند. این بچه‌ها ما را نمی‌خواهند، این‌ها آمده‌اند به خانه‌ی من و از ما دنیا را می‌خواهند و از ما چیزهایی می‌خواهند که فقط باعث می‌شود از ما فاصله بگیرند ولی خود ما کاری ندارند با ما.

یک کلمه است و یک جمله است که شما به حضرت معصومه می‌گویید :«أَتَقَرَّبُ اِلیَ الله»، جلوی حضرت معصومه که دارد باطنت را می‌بیند، دارید حرف می‌زنید. خانم من دارم به خدا نزدیک می شوم. سؤال: داریم نزدیک می‌شویم یا خیر؟ یعنی من واقعا دارم نزدیک می شوم، سبک زندگیم طوری است که روزبه روز شبیه تر می شوم یا نه! یا فقط نعمت جذب می‌کنیم و ضایع می‌کنیم، یا نعمت جذب می کنم و خراب می کنم. هیچ شباهتی هم حاصل نمی‌شود. یک سؤال هست. ما داریم با حضرت معصومه حرف می زنیم. ما را می بیند. حضرت معصومه که نه وقتی شما پیش حضرت معصومه سلام الله علیها ایستاده‌اید تمام معصومین آنجا حضور دارند دارند می شنوند، انبیاء می‌شنوند خدا شاهد است. خدا می‌شنوند، فرشتگان می‌شنوند. خیلی مجلس محترم است، خیلی مجلس مقدس و محترمی است.

یک موقع من نشستیم یک مکاشفه ای می کنم حضرت را می بینیم. یک موقع مکاشفه نیست بیرون حضرت را می بینم. من هستم و امام زمان. من هستم و فلان. اما تو می‌روی حرم حضرت معصومه، کاشانه و آشیانه. تمام اهل بیت ، ملائکه و تمام انبیاء و شهدا همه حاضرند، جلوی همه‌ی آن‌ها به حضرت معصومه می‌گوییم «أَتَقَرَّبُ اِلیَ الله». من دارم نزدیک می‌شوم به خدا، من دارم شبیه می‌شوم به الله، من دارم اذن می‌گیرم، این خیلی حرف است. اول تضمین کنیم که دور نمی‌شویم بعد هم بگویم حالا نزدیک می‌شویم ولی بعدی خیلی مژده قشنگی است. بعدیش یک چیزی می گوید که تضمین می‌کند توئی که کنار حضرت معصومه ایستاده‌ای خود آمدنت آنجا، و خود حرف زدنت با خانم و خود زیارت نامه خواندنت اینها قشنگ است و اینها کمکت می‌کند به «أَتَقَرَّبُ اِلی الله بِحُبِّکُمْ» دوستون دارم. این خیلی خوب است. ما فکر می‌کنیم دوست داشتن کار کمی است. هشت میلیارد جمعیت روی کره زمین نگاه کنید. چند نفر روی کره زمین می توانند دوست داشته باشند. فکر می کنند کار راحتی است دوست دارند. نه بلکه دوست داشتن خیلی کار مهمی است. اگر یک قلبی بتواند دوست داشته باشد خیلی کار است، خیلی ثروت است،

یک سؤال: کی این دوست داشتن را به ما داده است که دل من اجازه دارد دوست داشته باشد؟ ما فکر می کنیم کار خیلی راحتی است. دوست داشتن چیه! خوب دوست دارم. این جوری نیست بخدا.

طرف می گوید من مشهدی هستم و چهل سال در مشهد زندگی می‌کند می‌گوید زیارت نرفتم، مگر دوست داشتن شوخی است؟ دوست داشتن خیلی کار است؟ کسانی که دوست دارند را خیلی کوچک نگیرید.

حضرت فرمود که مدارا کنید با کسی که اهل بیت را دوست ‌دارد. با گناهانش باهاش زندگی نکنید، با لغزش‌هایش زندگی نکنید و حضرت فرمود: اگر یک قدم محب اهل بیت در گناه بلرزد، یک قدم دیگر با محبتش روی صراط نگهش می‌دارند. حالا فاحشه است که فاحشه هست. ولی اهل بیت را دوست دارد، حضرت زهرا سلام الله علیها را دوست دارد. محرم کوتاه می آیند، رمضان کوتاه می‌آیند. فاحشه است، مشروب می‌خورد ولی اهل بیت را دوست دارد. کوچک نگیرد این را. خیلی بزرگی دارد که دوست دارد. هی تو سر چهار تا گناهکار و چهار معصیت‌کار که پاهاش لغزید نزنید اهل بیت را دوست دارد. ما فکر می‌کنیم که خیلی کار شوخی است که اگر کسی اهل بیت را دوست داشته باشد. خیلی بزرگ است. به هشت میلیارد جمعیت نگاه کنید اذن به چه کسانی داده‌اند که دوست داشته باشند؟ آن‌هایی که این حب را در دلمان قرار دادند باید دوست داشته باشیم. بابام بله خیلی من را اذیت کرده، سر جهیزیه، سر نمی دانم فلان چیز، سر ارثیه. اخلاقش بد بوده، فحش بهم می داده، کتکم می داده، ولی این بابا واسطه بوده یک چیزی به من منتقل کرده، یک چیزی به من داده که اگر هزارتا چیز هم از من بگیرند دیگر قابل مقایسه نیست. یک محبت داده. همین بابا بداخلاق، همین بابا که خودش هم نماز نمی خواند.ولی محبت را منتقل کرده، وسیله شده که این محبت منتقل شود. بابام روح تشیع را به من داد. همین مادرم نادانم، همین مادر فلانم. منتقل کرده. قدر بدانیم، وسایل را احترام بگذاریم. ذوی الحقوقین را احترام بگذاریم. علما، مراجع، روحانیت کوچک نگیریم. اینها را ما بهشون خیلی مدیون هستیم. مداحان عزیز. مداحان فوق العاده شخصیت های دوست داشتنی هستند. حب را منتقل می کنند و در دل آدم می گذارند. این عزیزانی که دارندزحمت می کشند مداحی می کنند، شعر می خوانند، نمی دانم چکار می کنند. آنهائی که بزم به پا می کنند، آنهائی که میکده را بپا می کنند، آنهائی که هیئت خانه شان بپا می کنند، پرچم می زنند، آنهائی که بساط راه می اندازند. اینها واسطه‌های بزرگی هستند و باید دوستشان داشته باشیم، این‌ها معشوق‌های ما را دوست دارند. چطور وقتی ما کسی را دوست داریم اما عوضی باشد، عوضی بودن آن را نمی‌بینیم چون من را دوست داریم، چون خانواده‌ی من را دوست دارد. چون به بچه‌ی من خدمت می‌کند ولو آدم... طرف آنقدر بچه‌اش را دوست دارد که حاضر است یک مملکت را به آتش بکشد، بچه‌اش فاسد است، آقازاده فاسد است اما حاضر است بخاطر بچه‌اش مملکت را به گند بکشد و می‌گوید مهر و محبت پدر و بچه ام خراب شود چون دوستش دارم. چون بچه ی من هست دوستش دارم. چکار کنم. حالا چند نفر را بکشد، هر غلطی کرد، من دوستش دارم کسی هم نباید باهاش کاری داشته باش. بابا مسئله، مسئله‌ی خانواده آسمانی است، امام زمان من را دوست دارد، امام حسین من را دوست دارد. حالا دیگر عیب‌هایش را نبینید، لغزش‌هایش را در سرش نزنید. بله امر به معروف و نهی از منکر، هدایت، تبلیغ این‌ها جای خود را دارند ولی کوچک و لهش نکن، ساقطش نکن، آبرویش را نبر، حقش خیلی عظیم است. آبرویش را نبر. می گوید زنم نمی توانم آبرویش را ببرم، شوهرم نمی توانم، بابام، مامانم، نمی توانم حرمتش را رعایت نکنم. نمی توانم آبرویش را ببرم، نمی توانم غیبتش را نکنم. اگر دوست داشتن در ما باشد، دوست داشتن علائم دارد. اختلاف، همدیگر را دریدن، غیبت هم را کردن، تهمت به همدیگر زدن، به جون هم پریدن، تلاش برای ریشه کردن همدیگر اینها اصلاً با محبت اهل بیت جوردر نمی آید. آبرو بردن، شخصیت را خرد کردن، خشونت، حسادت، بدبینی، زودرنجی، حساسیت اینها خوب نیست. اینها نشان می دهند ما در محبت ضعیف هستیم. ما هنوز محبت اهل بیت را جدی نگرفتیم. اگر ما خودمان را بچه‌های اهل بیت بدانیم ، بچه های امام زمان بدانیم، خیلی بهتر از این با هم راه می‌آییم و به هم مهربانی می‌کنیم و همدیگر را تحمل می‌کنیم و خیلی پشت هم می‌ایستیم و حاضریم برای هم زحمت و فداکاری، خرج کنیم و آبرو بگذاریم. کمک همدیگر را بکنیم.

«اتقرب الی الله بحبکم» خیلی بشارت خوبی است. تا گفتی بحبکم حضرت معصومه تصدیق می کند. دوست دارم اگر دوستم نداشت که حرم نمی آمد. می توانستی نیایی. بالاخره آمدی . یک درصد کمی ولی خوب باز اومدی. خوب است، قشنگ است، یک نطفه است، یک دانه است، انشاء الله پرورش می دهی. دوست داشتن اهل بیت قشنگ است. دوست داشته باشید، دوستی را بیشتر کنم، دوستی بیشتر بگیریم. حرف بزنیم، محبت بکنیم، احترام بگذاریم، فعالیت بکنیم، خرج کنیم برای محبوب هایمان خرج بشویم برای محبوب هایمان، خیلی قیمت دارد. هر چه بیشتر خرج کنیم و خرج بشویم قشنگ تر است.

می ماند برائت که انشاء الله برای جلسه دیگر.

وَلحَمدُلِلهِ رَبِّ العالَمین وَ صَلَّ اللهُ علی محمد و آله الطاهرین