جلسه 037 - انسان‌شناسی (قم)
شماره جلسه
37
وضعیت پیاده سازی
دارد
سال
1389
ماه
2
روز
28
متن کامل (خام) ‌ جلسه 037 - انسان‌شناسی (قم)

جلسه ی گذشته درس مان در باره ی انسان شناسی به این جا رسید که: ما بعد از اینکه سیر درونی خود را آغاز کردیم رسیدیم به اینجا که عشق خداوند تبارک و تعالی حقیقت انسانی ما را تشکیل می دهد. خدا طلبی، خدا جویی، خدا خواهی، محبت به خداوند تبارک و تعالی فطرت انسان است.

این فطرت خدا جویی که می گوییم یعنی چی؟ و اینکه در ذات همه انسانها (به تعبیر امام امت صلوات الله علیه که: حتی رئیس جمهور آمریکا هم عشق به خداوند دارد) و فطرت همه ی انسانها است که او را مجبور به طلب بی نهایت، عشق بینهایت می کند.

بنابراین، ما وقتی که حقیقت خود را شهود می کنیم، یعنی نه با اطلاعات، بلکه با شهود خودمان از طریق علم حضوری خودمان را بررسی می کنیم می بینیم که لااله الا الله ذات ماست. ذات ماست که فریاد لااله الا الله می زند. حتی رئیس جمهور آمریکا، صدام، هیتلر، معاویه و یزید هم در حرکات و ظلم ها و جنایاتی که می کردند نهاد شان فریاد لااله الاالله داشت.

چون لااله الا الله حقیقت این عالم است و قابل انکار نیست. امری است ظاهر و ذات این عالم را تشکیل می دهد. ذات انسان را تشکیل می دهد و نمی شود آن را انکار کرد. لااله الا الله بزرگترین و اصلی ترین حقیقت عالم است. همه ی انسانها در وجود شان دارند. لااله الا الله را فریاد می زنند.

انسان هر کس و هر چیز را که دوست دارد و می طلبد، به عشق خداوند می طلبد. چون عاشق کمال مطلق است. از افراد یا اشیاء به خاطر کمالات شان خوشش می آید. چون اشیاء و اشخاص او را به یاد وطن او می اندازند. او را به یاد حقیقتش می اندازد و بویی از معشوق او را دارند. به این دلیل مطلوب انسان واقع می شوند.

و الا این طور نیست اگر چیزی کمال نداشته باشد یا آن کمال را خود انسان نداشته باشد دیگر طالب هم نیست. پس در واقع همه ی فعالیتها، همه ی رفت و آمد ها، همه ی تلاش ها، همه ی دادن ها و گرفتن ها، همه انتخاب ها، و ارتباطات، همه ی رفتار ها و افکار های ما، به سوی لااله الا الله است و همه ی ما می خواهیم محدودیت ها را از خودمان برداریم.

هر کس، هر کاری می کند، می خواهد از خودش رفع محدودیت و کوچک بودن بکند. برای آزاد شدن شدن، برای مطلق شدن، برای قدرتمند شدن، برای بیشتر داشتن، لذت بیشتر، برای حیات بالاتر است. پس همه ی انسانها مشترک هستند و هیچ انسانی وجود ندارد که با فرهنگ زمین کنار بیاید.

فرهنگ زمین چیست؟ محدود بینی، محدود طلبی، اما با این که زمین محدود است و کمالات و منابعش محدود است هیچ کس این فرهنگ را باور نکرده است. صدام باور نکرده، یزید و شمر باور نکرده اند، معاویه باور نکرده، رئیس جمهور آمریکا باور نکرده و همه به دنبال آزاد کردن مطلق خودشان، و رسیدن به اطلاق و رفع محدودیت های خودشان هستند.

در واقع خواهان «اله» هستند و اله آنان الله است. در واقع آن اله بی نهایت و کمال بی نهایت را طالبند و می خواهند. این حقیقت عالم است: ماجرای لااله الا الله و ماجرای عشقِ انسان به خداوند تبارک و تعالی.

انسان می خواهد در ذات خودش تشبه به حق تعالی پیدا کند و انسان در ذات خودش عاشق این است که تخلق به اخلاق الهی پیدا کند. این ماجرا همه ی، فلسفه ی خلقت است. یعنی اصلی ترین، اساسی ترین، اول ترین، محکم ترین، مهم ترین سنگ بنای خلقت لااله الا الله است و اینجا یک انسان عاشق خدا و انسان های عاشق خدا هستند و همه ی آنها می خواهند خودشان را به او برسانند و مثل او بشوند.

اگر ما این اصل را مورد توجه قرار ندهیم به هیچ وجه نمی توانیم یک شناخت دقیق و درست را از دین داشته باشیم. هر کس می خواهد دین را بشناسد باید بداند این اصل، اساساً با یک سلسله گزاره های دستوری یا مذهبی روبروست. بدون اینکه بداند فقه اصغر، فقه اوسط، یا فقه اکبر دین چه می خواهد بیان کند.

و من در همه ی شعب خود، چه در اصول، و چه در فروع مبتنی بر این اصل است، و اگر این اصل را برداریم، این قابل شناخته شدن نیست. بدون لااله الا الله شناخت دین آن شناخت حقیقی نیست که کسی دنبال آن باشد. بدون این حقیقتی که الان در نهاد همه ی ماست اگر شما بخواهید وارد مطالعات مذهبی دینی شوید به جای زیادی نمی رسید و صرفاً با یک سلسله گزاره های دستوری و مذهبی روبرو خواهد بود. این را باید بدانیم که ما بدون لااله الا الله قادر به شناخت هیچ حقیقتی از احوالات دین در هیچ یک از مراتب نخواهیم بود.

تا لااله الا الله و حقیقت لااله الا الله بر ما آشکار نشود، و ندانیم این همه زندگی، این همه طلب کردن معنایش چیست، تفسیر درستی از معارف دینی نخواهیم داشت. پس نگاه ریشه ای به دین همین است که دین را از این زوایه نگاه کنیم که اساساً همه ی ما برای این تشبه، این تخلق، خلق شده ایم و خلقت ما با این تفسیر می شود.

نکته خیلی مهم که باید خدمت تان عرض کنم: اینکه ما اگر این حقیقت را برداریم، هر تفسیری از دین کنیم دنیایی و غلط است. اگر حقیقت لااله الا الله و عشق خودمان به حق تعالی را حذف کنیم. از دین جز دنیا باقی نمی ماند.

اینکه انسانهای زیادی متدین می شوند، از خدا که خواسته و حاجت دارند، به کعبه، به کربلا، به مدینه می روند. نجف را زیارت می کنند، زیارتگاههای دیگر می روند، به دعا که می رسند و دست به دعا بر می دارند، هر چه می خواهند اصالتاً با دنیا است به این دلیل است که با حقیقت خودشان واقف نیستند. یعنی در واقع با قالب دنیایی به سراغ دین می روند، در واقع یک بخش حیوانی می خواهند متدین شود.

بنابراین ما یک حیوان متدین را داریم می سازیم نه یک انسان را که جنبه ی حیوانی هم دارد. ما اصالت را به بخش حیوانی و زمینی و طبیعی خودمان می دهیم. این بخش زمینی یک سلسله باورهای آسمانی هم پیدا کرده است، خدا و پیامبر را قبول دارد، معاد را قبول دارد، امام زمان علیه السلام را قبول دارد. قدرت خداوند را قبول دارد. اما هر وقت که می خواهد آن را به استخدام بگیرد و با آن ارتباط برقرار کند یا خدا را در دنیا و نیاز های دنیایی می بیند و اگر اعتقاد به آخرت دارد، از خداوند بهشت را و جهنم نرفتن را می خواهند. این هم همان نگاه محدود و حیوانی انسان است. می گوید خدایا مرا جهنم نبر و مرا بهشت ببر.

خوب، در بهشت چه خبر است، بهشت همان دنیای ممتد است با یک کیفیت خیلی بالاتر. تا انسان خود خدا را نخواهد، تا انسان متوجه نشود که آنچه او را اشباع می کند و ارضا می کند تعالی است، تا انسان متوجه نشود که: کُلُّ اَحدٍ عطشان الاّ ذاکرالله.

پیامبر صلی الله علیه و آله و سلم چقدر قشنگ و زیبا می فرمایند: و چقدر حقیقت لااله الا الله را بیان می کنند که: هر انسانی تشنه از دنیا می رود مگر ذاکر خدا. کسی که ذاکر خدا را خوب تعریف کرده است. ذاکرالله مجالسه. ذاکر خدا همنشین خداوند است. کسی که یاد خدا، عشق خدا و انس به خداوند بر او حاکمیت دارد. اما کسی که ذاکر خدا نیست، حق تعالی را یاد نمی کند، با بینهایت انسی ندارد، او تشنه از دنیا می رود.

تشنه یعنی چی؟ یعنی واقعاً موقع مردن آب می خواهد. آیا یعنی این؟ خیر، یعنی ناکام از دنیا می رود. وقتی جوانها بدون ازدواج از دنیا می روند این فرهنگ غلط است که برای او می نویسند «جوان ناکام». انگار این جوان یک حیوان بوده و اگر با یک جنس مؤنث، یا مذکری ازدواج نکرد، کامش را از دنیا نگرفته است. ما این همه شهید داشتیم که هیچ وقت ازدواج نکردند ولی کامرواترین، کامیاب ترین انسانها از دنیا رفتند و اساساً هیچ کس مثل آنها از دنیا کامیاب نشد.

کام ما از دنیا خداست، معشوق حقیقی ما با پیوند حقیقی ما با حق تعالی است، و اگر کسی با حق تعالی پیوند برقرار کرده و به دوستی و صمیمیت و محبت رسید، او به کام خودش رسیده است. و بعد رستگار است. او هیچ وقت تشنه از دنیا نمی رود. چون آن چیزی که از دنیا می خواسته و نسبت به حیات ابدی خودش که حق تعالی است گرفته و دریافت کرده است.

انسان زمانی تشنه است و تشنه از دنیا می رود که ذاکر الله نیست انسان زمانی ناکام از دنیا می رود که با حق تعالی ارتباط برقرار نکرده باشد، با زوج حقیقی خودش، با اله حقیقی خودش، پیوند برقرار نکرده است. و اگر نتوانست و موفق به این پیوند نشد، و لو اینکه به علم هم رسیده باشد، دانشمند شده باشد، یک استاد شده باشد، معلم باشد، مشهورترین افراد باشد، مرکز خدمات زیادی شده باشد اما او ناکام از دنیا رفته است. او هیچ وقت کامروا نرفته است. حقیقت لااله الا الله همین است که حضرت می فرمایند: که

کُلُّ احدٍ یَموتُ عطشان الا ذاکرالله. پس این را توجه داشته باشید که بدون لااله الا الله ما نه فهمی از این داریم و نه فهمی از انسان. انسان از آن جهت که بدن دارد، رشد می کند، آن کمالات حیوانی را دارد که خدمت تان عرض کردیم، از آن جهت که طالب علم و شناخت است یک فرشته است. عقلانیت بر او حاکم است و از آن جهت که طالب کمال مطلق و بینهایت است انسان است.

پس انسانیت ما در مرحله ی سوم قرار دارد و به این معنا و به این اعتبار ما انسان هستیم. پس بخش انسانیت انسان با حق تعالی فعال است. فقط با معشوق خودش معنا دارد. عیب و نقص در همه ی اجزای انسان زمانی است که به محبوب خودش نرسد. اگر یک نفر معشوق چشمی اش به او نرسد. (معشوق چشم چیست؟ طول موج) و اگر نتواند با طول موج ارتباط برقرار کند می گویند نابیناست. معلول است. ناقص است اگر گوش او شنوایی نداشته باشد می گویند کر است.

چون به معشوق خودش که فرکانس است نتوانسته است ارتباط برقرار کند. می گویند معلول است. ناقص است. اگر نتواند غذا بخورد، نتواند لمس کند، و یا هر یک از حواس خود را از دست دهد همین طور است. برای کمالات نباتی، کمالات حیوانی هم همین طور است. اگر او نتواند به کمالات حیوانی خودش برسد، می گویند نقص دارد. فرض بفرمایید یک نفر قوه ی جنسی نداشته باشد و نتواند با جنس مخالف ارتباط برقرار کند، ازدواج کند. می گویند او نقص دارد، ضعفی دارد اما در بخش حیوانی اش.

اما نقص انسان، یعنی انسان شخصیت انسانی نداشته باشد و از بعد انسانی ضعیف باشد، آن موقع او با خدا نمی تواند ارتباط برقرار کند، با خدا در صلح نیست، آشتی نیست. خدا، معشوق او نیست. در حالی که معشوق حقیقی انسان خداست. اما در مورد انسان این امر فقط با ختیار معنی دارد.

این که انسان بفهمد که معشوق او خداست و بخواهد که معشوق او خدا باشد، و با خداوند تبارک و تعالی ارتباط برقرار کند به دنبال معشوق دیگری غیر از او نرود. لا تَدعوا مع الله اله آخر لااله الا هو. واقعاً از صمیم دل بخواهد و بداند که کسی جز خداوند او را ارضا نمی کند و او را اشباع نمی کند. جز خدا کسی او را خوشبخت نمی کند و جز او با کسی به آرامش نمی رسد.

اینها را بفهمد و تمام برنامه هایش را، انتخاب ها، ارتباطات و رفتار ها و انکارش را، تمام جنبه های جمادی و نباتی و حیوانی را اهمیت ندهد؟! خیر! اهمیت بدهد، چون خداوند این طور دستور داده است. ولی همه ی این ها برای این باشد که به معشوق اصلی خودش برسد. وقتی شما اتومبیل خراب خود را رسیدگی می کنید. چرخ، لاستیک، روغن، فرمان، هزار لوازم ماشین دیگر را توجه می کنید، آیا این کار برای خود اتومبیل است؟

خیر برای این است که این ماشین باید شما را به مقصد برساند. اگر شما به آن رسیدگی نکنید شما را به مقصد نمی رساند. چون قصد شما از خریدن و سوار شدن ماشین رسیدن به مقصد است، مجبورید تمام وسایل آن را تامین کنید. مثلاً بنزین بدون سرب بزنید، بنزین معمولی نزنید، بنزین با سرب نزنید. اگر فرضاً لاستیک یا روغنی بهتر است با بهترین کیفیت ها به مرکب خود می رسد. برای این است که دوست دارید راحت تر و بهتر و آسوده تر به مقصد برسید.

انسان اگر دقت کند که جنبه ی جمادی و نباتی و حیوانی او مرکب او هستند و اگر انسان به آنها اهمیت می دهد به آنها رسیدگی و توجه دارد برای این است که او را به خدا برساند، نه اینکه آن مستقلاً خودش یک ارزش و یک زندگی است. گاهی ما زندگی می کنیم که بتوانیم کمالات جمادی، نباتی، حیوانی را کسب و جذب بکند که انحراف از مسیر است.

این جنبه ها اهمیت دارد و خیلی هم اهمیت دارد، واجب هم هست اما همه ی جنبه ی وسیله و ابزار را دارند برای اینکه ما را به مقصد برسانند. برای اینکه ما را به محبوب و معشو مان برساند. او اصل است. با توجه به این مقدمه که گفتیم، می خواهم یک مسئله خیلی خیلی مهم را بیان کنم و آن این است: تفسیر عالم خلقت و از صحنه ی خلقت نگاه به حق تعالی و رابطه ی او با عالم، جز او طریق لااله الا الله، امکان پذیر نیست.

یک سوال خیلی مهم است که خیلی ها را آزار می دهد، سوال از چرایی خلقت است. مثل من چرا خلق شدم؟ نمی دانم برای چه خلق شدم؟ خدا مرا برای چه خلق کرده؟ فلسفه ی خلقت چه بود؟ آیا خداوند نیاز دارد که مرا خلق کند؟ برای چه مرا خلق کرد؟ چه چیزی به خدا می رسد؟

من نماز و روزه بگیرم چه چیزی به خدا می رسد؟ اگر من نماز و روزه را انجام ندهم، واجبات را انجام ندهم، دین دار نباشم چرا خدا از من به عضب می آید؟...... وقتی نگاه مان به خودمان غلط است، سوال های مان همه غلط از کار در می آید. این مثالی که یکی عزیزان می زد، می گفت: در لیوان فروشی که می روید، می بینید لیوان ها را سر و ته می گذارند. یک بنده ی خدایی رفته بود و دست خود را روی گذاشته بود و گفته بود این لیوان که سر ندارد، لیوان را بلند کرده بود گفته بود: این که ته هم ندارد!

یعنی نگاهش غلط است، کافی است لیوان را برگرداند، بعد لیوان هم سر دارد و هم ته. ما وقتی از دریچه ی دنیا به خود نگاه می کنیم، به عنوان یک مردی نگاه می کنیم که دین هم دارد، و یا یک زن که متدین هم هست، به عنوان یک حیوان به خودمان نگاه می کنیم که دین باید داشته باشد و جبراً دین را می پذیریم می گوییم: چون یک عالم مستمر داریم، از این جا که برویم برزخ داریم، بعد قیامت داریم، ما نباید آن جا بسوزیم.

پس دین را می پذیریم که جهنم نرویم. اطاعت خدا را می کنیم که بهشت برویم، رستگار شویم، ولی این تفسیر درستی نیست. یا همین مجموعه سوالات هیچ کدام مربوط به بخش فطری انسان نیست. خیلی دقت کنید این بحث ظریف است اساساً شبه و سوال مخصوص بخش حیوانی است.

این بخش حیوانی است که عقل را به کمک می گیرد و سوالهای این چنینی می کند. من برای چه متولد شدم؟ خدا چه نیازی به خلقت من داشت؟ ..... در حالی که بخش فطری که اصلاً خودش با خدا مأنوس است. و معشوقش خداست، از خدا سوال ندارد. او هیچ وقت به خدا نمی گوید: خدایا تو چرا مرا خلق کردی؟

هیچ عاشقی از وجود معشوق و از عشق او سوال نمی کند. این یک قاعده است، یک کسی که عاشق می شود نسبت به معشوق خود سوال و ابهام ندارد. هیچ وقت نمی پرسید که چرا آب هست. چون آب را می طلبید و نیاز خود را برطرف می کنید. نحوه ی ارتباط خودتان را با آب می دانید. می دانید که اگر آب بخورید می میرید.

این مسئله برای شما شهودی است. هیچ وقت از فلسفه ی وجودی آب سوال نمی کنید. هیچ وقت نمی گویید فلسفه ی وجودی هوا چیست. هیچ کس نمی گوید فلسفه ی جنس مخالف چیست؟ فلسفه ی عشق من با جنس مخالف چیست. بخش حیوانی ما اصلاً سوال نمی کند.

اگر شما به او بگویید، نخواه، عاشق نشو، نطلب، او شما را زیر سوال می برد. حسرت می کند. می گوید: در وجودم این عشق هست، در ذات من این عشق، این طلب هست. وقتی به آن می رسم، به قدرت، لذت و آرامش می رسم. سوال ندارم. من فقط می خواهم. اما وقتی نوبت به خدا می رسد. چون با حیثیت حیوانی مان وارد دین شده ایم، بخش انسانی ما فعال نیست.

سوالات و شبهات مال بخش حیوانی است. اکثر سوالات و شبهات که الان مطرح می شود، اینکه حجاب برای چیست؟ و .... اگر جنبه ی فطرت فعال باشد می داند که حجاب نیاز دارد. اما اگر جنبه ی طبیعت فعال باشد، یکسره نسبت به حجاب و روزه و حج ایراد می گیرد. نسبت به غلبه نفس ایراد می گیرد. چرا؟ چون این قسمت های دین برایش ناپسند، ناخوشایند، مبهم و نامفهوم است.

چون تمام دستورات خدا را مخالف خود قلابی خودش که حیوان است می بیند. یعنی می گوید: اینجا خدا با من روبرو شده است، خدا می خواهد حال مرا بگیرد. اینجا به من یک دستور سخت داده است، حالا اگر نماز نخوانیم چطور می شود؟ چرا باید کار ها را برای او انجام دهم؟ چرا اصرار دارد من حجاب داشته باشم؟

این من است که دارد سوال می کند. این من حقیقی نیست. آن من که هدف نهایی و غایت خلقت و محور خلقت است. آنکه همه ی خلقت برای اوست. سخّرلکم. این (کُم) که همه ی آسمانها و زمین برای او تسخیر شده است. همه ی خلقت برای او خلق شده است این، آن من نیست.

این را که فهمید بس است برای او. آنکه برایش الهی جز الله نیست، آنی که عاشق الله است اصلاً اصلاً سوال ندارد. او از این چیزها نمی پرسد، شبهه ندارد. تمام شبهات مال بخش حیوانی است. کسی که می گوید حجاب برای چیست؟ یا می گوید چرا باید ریشم را نتراشم؟

یا بگوید: چرا طلا برای مرد حرام است؟ او دردش می آید. از حجاب دردش می آید. کی؟ بخش حیوانی دارد دردش می آید. اما فطرت، حجاب را خودش انتخاب می کند. یعنی اگر خدا هم نمی گفت آن را انتخاب می کرد. چرا اینکه حضرت علی علیه السلام می فرمایند:

لَو لَم ینهَ الله سبحانه عن مجارمه لوَجب ان یجتنبها العاقل. اگر خدا از محارمش نهی نمی کرد عاقل از او اجتناب می کرد. زیرا یک نفر که معشوق او الله است یک خانم یا آقا که بخش انسانی او فعال است می فهمد که تقویت بیش از حد روابط جنسی، خوردنی ها، شنیدنی ها، دیدنی ها، سرعت او را باز می دارد و از حرکت اصلی به مسیر اصلی منحرف می کند. خودش به طور طبیعی پوشش را انتخاب می کند چون می داند با این پوشش به قدرت و سرعت خودش اضافه می کند.

شما اگر بدانید که اسبی که مرکب شماست، بیش از حد به آن بدهید و بخورد به مردن می افتد، مریض می شود؟ آیا باز به او می دهی که بخورد؟ می گویی بخور اندازه ای که لازم است، بعد مسیر را پیش بگیر و برو. بیش از حد نمی گذاری بچرخد. نمی گذاری که بیش حد بخورد. برایش محدودیت ایجاد می کنی به طوری که بتواند برای تو کاری انجام دهد و تو را ببرد.

اگر خودش مستقل شد چه؟ اگر اسب خودش زبان داشت و می گفت: من می خواهم بروم سری به فامیل هایم در فلان روستا بزنم و خیلی وقت است آنها را ندیده ام. می خواهم با آنها باشم. تو اگر می خواهی برو، می خواهی بمان می خواهم پیش اسبهای دیگر یک هفته را بگذرانم. می خواهم بروم و با این ها بازی و تفریح کنم. مگر ما این کار ها را نمی کنیم؟

این دیگر چه اسبی است؟ ما مرکب مان که بخش حیوانی است، مستقلاً سفارش به ما می دهد. برای همین اساساً دین می شود دنیایی. گاهی اوقات دیدید بعضی ها فقط شب جمعه یا سالی یکبار، شب احیاء به مسجد می روند. چون اصلاً به دین نیازی ندارند، اصلاً نمی خواهند حرکت کنند. می گوید: من کار و زندگی دارم. مگر بیکارم مسجد بروم. مگر بیکارم حج بروم، مگر بیکارم امام زاده بروم.

من کار و زندگی دارم، کار رو زندگی دارم. یعنی کدام بخش به او چنین می گوید. بخش طبیعی اوست. راست هم می گوید که کار و زندگی دارم. اصلاً مسجد، نماز جماعت، نماز جمعه، حرم، قرآن، قرائت قرآن، خدا، پنج وعده نماز اصلاً برایش معنا دار نیست. یعنی دین برای او مزاحم است. هیچ لذتی از این نماز نمی برد. اگر نمازش شکسته شود کیف می کند.

می گوید: این خیلی معقول تر است. چون نماز شکسته شده ما زودتر به کارهای مان می رسیم. اگر می توانست پول بدهد و نماز و روزه برایش بخوانند، این کار را می کرد. خدا می گفت: پول بدهید ولی روزه نگیرید. ما هم پول می دادیم و روزه نمی گرفتیم. اصلاً نمی خواهد با خودش درگیر شود. این احکام برایش معنا دار نیست. هر گاه شما شبهه ایجاد می کنید، سوال، چرا؟ اصلاً مربوط به بخش انسانی ما نیست بخش حیوانی است که عقل را به اسارت می گیرد و سوال می کند.

دین برای چیست؟ حجاب برای چی است؟ نماز و روزه و حج برای چی؟ چون خوراک او نیست. اما هیچ وقت نمی پرسد خانه برای چیست؟ ماشین برای چیست؟ زن برای چیست، پرده، تلفن همراه، فرش، تلویزیون، و تفریح برای چیست هیچ وقت از خودش سوال نمی کند. چون معشوقش است.

هیچ عاشقی از چرای معشوق سوال نمی کند شما هیچ وقت نمی گویید نور برای چیست؟ طول موج برای چیست؟ صوت برای چیست؟ فرکانس برای چیست؟ می گوید من اینها را می بینم. از آنها لذت می برم. اگر صوت، نور، غذا، هوا، نباشد اذیت می شوم. می میرم. تا حال فکر کرده اید اگر خدا نباشد ما چقدر بدبخت هستیم. هیچ چیز نیستیم.

خدا نباشد ما یک حیوان هستیم. نابود شده ایم. اگر ذکر نباشد خیلی بیچاره ایم. تا به حال شده به وحشت نیفتید نکند یک موقع ذکر قطع شود. و من نتوانم ذکر بگویم. اول انقلاب که جنس ها کوپنی بود، در زمان، جنگ چون سیگار به سیگاری ها نمی رسید، چند باکس سیگار می خریدند و در منزل می گذاشتند که مبادا خدای ناکرده یک موقع سیگار نباشد. اصلاً تصور اینکه بیست و چهار ساعت بدون سیگار سپری کنند یا بدون جایی بمانند برایشان کشنده بود.

الان هم هست، می شود من یک روز چای و سیگار نداشته باشم. نخورم. اگر غذا و آذوقه، خوراک جیره بندی شود ما به تلاطم می افتیم. اگر نان و برنج کمیاب شود میوه بخواهد حذف شود. آدم به اضطراب می افتد نان و میوه نباشد. سوال می کند، ناراحت و نگران می شود. اما یک نفر به اضطراب بیفتد که نکند من نتوانم امروز با خدا حرف بزنم. ذکر بگویم، نکند نتوانم نماز بخوانم، قرآن را امروز بخوانم، برایش سوال نیست به اضطراب هم نمی افتد.

اگر یک طوری بشود که حذف شود خوشحال هم می شود. این به خاطر آن است که بخش انسانی او هنوز بلوغ پیدا نکرده، اگر هم بلوغ پیدا کرده یا مرده یا فعال نیست. او هنوز بچگی دارد، بالغ نشده است. یک بنده خدا می گفت: من می خواستم ازدواج کنم ولی نتوانستم به آن کسی که می خواهم برسم الان هم از ناراحتی از دست خدا نماز هم نمی خوانم.

او خدا را برای کدام بخش می خواهد؟ اصلاً معنای خدا برای او بخش طبیعی است. خدا هیچ معنای دیگری ندارد، مستقلاً معشوق و محبوب نیست. دنیا را برای خدا نمی خواهد. خدا را برای دنیا می خواهد. اگر بخش انسانی و حقیقت لااله الا اللهی انسان فعال شود. او هیچ وقت سوال نمی کند که خدایا تو مرا برای چه خلق کرده ای، می گوید خدایا چقدر خوب کردی مرا خلق کردی.

خدایا ممنون تو هستم که مرا خلق کردی، خدایا اگر تو مرا خلق نمی کردی چه می شد؟ این حدیث را از امیرالمومنین علیه السلام دقت کنید:

من هرگز دوست نداشتم در کودکی می مُردم و به بهشت می رفتم و بزرگ نمی شدم و خدا را نمی شناختم. علی علیه السلام می فرمایند: تمام قشنگی زندگی من به این بود که به بهشت نرفتم و نمردم و زنده ماندم و بالغ شدم و خدا را شناختم. بهشت امیرالمومنین علیه السلام به عنوان یک انسان معرفت الله است.

می گوید: من ماندم و یک کسی را مثل خدا شناختم و فهمیدم او معشوق من است، او حریف دل من است. او بهشت من است. بزرگترین برداشت من از دنیا این بود که فهمیدم انسانم. بزرگترین و غنی ترین برداشت من از دنیا، کام من از دنیا این بود که خدا را پیدا کردم.

یک چنین معشوقی را پیدا کردم. دینا برایم زیبا شده است. این همه ی زیبایی دنیا برای امیرالمومنین علیه السلام است که می گوید من یک ساعت آن را به هزاران سال آخرت نمی دهم. اینکه توانست در دنیا چه کسی را پیدا کند؟ خدا را.

و دنیایش را با این معشوق زیبا کند. دنیا را جور دیگری ببیند. اصلاً بخش انسانی او از کیفیت آن سوال نمی کند. چرا خلق شدم سوال ندارد. فقط می گوید خدایا تو در حق من خیلی لطف کردی که مرا خلق کردی. من از تو ممنون هستم چگونه شکر تو را به جا آورم:

و یا عظم نعم علینا جریان ذکرک علی السیتنا. امام سجاد علیه السلام در صحیفه می فرمایند: از عظیم ترین نعمتها که به ما دادی خوراک نیست، ازدواج نیست، طبیعت و حیوانیت نیست، ازدواج و مسکن و شغل و غذا نیست. بزرگترین نعمتی که تو نصیب ما کردی این است که یاد تو، به زبان ما می آید. من این را نعمت می دانم این را بهشت می دانم.

این کام من است، ثروت من است، من خودم را متنعم می دانم وقتی که یاد تو به زبان من است. اسم تو بر زبانم جاری است. خود را خیلی ثروتمند و خوش بخت می دانم. ما چقدر متدین، چقدر کسانی را داریم که فرصت یاد خدا، رفاقت و عشق ورزی با خدا را دارند اما احساس بدبختی می کنند. روی کره ی زمین احساس شکست و بیچارگی، احساس برقراری، بی آبرویی، و بی قدری می کنند.

اصلاً با خدا خوشبخت نیستند. با داشتن خدا شاد نیستند. اصلاً احساس نمی کند که بزرگ است. او با داشتن مدرک تحصیلی بالا، موقعیت اجتماعی بالاتر یا اگر مقامی، شهرتی، ثروتی، داشته باشد. با آنها احساس بزرگ بودن، بزرگی شخصیت، و موفقیت را دارد.

بزرگی و شخصیت در دنیا را با بخش حیوانی معنا می کند. می گوید تو آدم موفقی هستی؟ می گوید: بله توانستم لیسانس یا دکترا بگیرم. استاد شوم. الان یکی از مشهورترین آدم های دنیا هستم. من الان یک فوتبالیست موفق هستم. در تمام دنیا مرا می شناسند. خیلی ها دوست دارند به جای من باشند. شما چی؟

من یک هنرپیشه خیلی موفق هستم. همه له له می زنند که جای من باشند. می آیند و از من امضاء می گیرند. او خودش را موفق می داند. تو چه؟ بله من شرکت دارم، میلیارد ها تومان سرمایه دارم. چندین خانه و اتومبیل و وجهه ی اجتماعی دارم. بازرگانی جهانی دارم و شما چه؟

من شهرت جهانی دارم، رئیس جمهور شدم، من نماینده مجلس شدم من مدیر کل شدم، من سردار شدم، شما چی؟ من عالم شدم، مجتهد شدم، من معروفم، من در جامعه خودم جا افتاده ام. اما چند نفر می گویند من خیلی خوش بختم چون با خدا پیوند دارم.

خوشبختم چون خدا مرا آمرزیده است. من خیلی آدم بزرگی هستم که ولایت امیرالمومنین را دارم. ما می توانیم با ولایت اهل بیت دیگر مشکلات دنیا را نبینیم، آدم شادی باشیم، می توانیم با یک چنین معشوقی دیگر غصه های مان را فراموش کنیم.

این همه ترانه که برای معشوق های مجازی می خوانند هزاران ترانه با زبانهای مختلف دنیا خوانده که بی تو هیچ چیز معنا ندارد. اگر هفت آسمان را به من بدهند، بهشت را بدهند، حوری را بدهند، بدون تو زندگی برای من معنا ندارد، بی تو هرگز و از این حرفها و شعر ها.

آیا کسی می تواند به خدا بگوید من بدون تو اصلاً هیچ ندارم؟ ماذا وجدک من فقدک. سیدالشهدا می گویند: در دعای عرفه: چه دارد کسی که تو را ندارد. واقعاً ما می توانیم از صمیم قلب به خدا ا ین حرف را بزنیم؟ راست بگوییم. راست این طور بگوییم: چه کسی را ندارد کسی که تو را دارد. تا وقتی این گزاره صادقانه، به لسان صدق از طرف ما بیان نشود، ما با غلبه ی حیوانیت بر انسانیت روبرو هستیم.

ما با باطن انسانی رابطه پیدا نکردیم. هر چند مسلمانیم، مومنیم، هر چند گزارش های خوبی داریم. اما در این قضیه ضعف داریم. تا وقتی ما به نماز، به ذکر حق تعالی، به حرم و زیارت، به قرائت قرآن مثل غذا فکر نمی کنیم شیفتگی نداریم به آن احساس نیاز نمی کنیم. این نشان می دهد که بخش انسانی ما دچار سوء تغذیه است.

آشغال خوری می کند. ضعف دارد. وقتی ما غذا نخوریم. کم می آوریم. اگر به میهمانی بروید و از شما پذیرائی نکنند، بعد به منزل هم که می روید به شما شام ندهند احساس خلاء می کنید. حال اگر فردا هم به شما صبحانه ندهند، می گویید من ضعف دارم، نیاز دارم. آیا تا حال شده که نماز نخوانیم دور شویم. از ذکر دور شویم و از ما گرفته شود یک دفعه احساس کنیم که داریم مچاله می شویم داریم کم می آوریم. داریم به ضعف می افتیم.

اگر غذای شکم به ما نرسد نه همسر می شناسیم، نه دین، نه فرزند، نه غذا.... می خواهیم خودمان را به غذا برسانیم چون نیاز من است. و من فقط با این زنده هستم. بخش انسانی ما آن قدر فعال است که وقتی به یاد نرسد احساس کمبود و خلاء کند؟ بگویم: من نمی توانم زنده بمانم. ما درس داریم. درس حوزه هم هست، مقدس هم هست. خیر سر تان درس دانشگاه، درس مدرسه، امتحان کارشناسی، کارشناسی ارشد، دکترا. اما همه ی عبادت ها را کنار می گذاریم و می گوییم فعلاً نمی رسم.

اصلاً نیاز ندارد. می گوید همین چهار رکعت را بخوانم، می خواهم درس بخوانم. این چهار رکعت را بخوانم می خواهم کنکور دهم. او اصلاً کم نمی آورد. چون آدم قوی و غنی است. حتماً کم نمی آورد. یک سال، دو سال، پنج سال، حال با بورسیه ی خارج از کشور به خارج می رود. آنجا می دانی چقدر از معشوق خود، ارتباط با معشوق خود دور هستی. و غذا نیست آن طرف غذا کم است.

می گوید ما این طرف هم که بودیم غذای مان این نبود. در آن کشور ها چه چیزی نسبت به کشور مان بیشتر است که آنجا را دوست داریم؟ غذا. غذای کم بخش؟ بخش حیوانی. خانمی آمده بود می گفت: آقای شجاعی تا می توانید دعا کنید. گفتم: برای چه؟ شما چه مشکلی دارید. گفت: من چهل جلسه جمکران نذر کردم که بروم. فقط دعا کنید حاجت من برآورده شود.

گفتم: مشکل تان چیست؟ گفت: نذر کردم اینکه بالای شهر زندگی کنم. یعنی می خواهم از محیط غنی و ثروتمند فطری، در محیط ثروتمند طبیعی بروم. آنجا فقر فطری است، منطقه ی فقیر نشین است، چون غذای فطری کم است. مثل بالای کوه است. بالای کوه هست اما اکسیژن کم است.

شما نمی توانید نفس بکشید. شما ظاهراً خیلی بالا هستی. و بالا می روی. اما نمی توانی نفس بکشی، اکسیژن نداری. تو که می گویی من بروم و بالای شهر، قسمت شیک و مرفه بنشینم. طبیعت زیاد می شود فطرت کم. خود به خود غذا گیرت نمی آید و تو احساس راحتی هم نمی کنی.

حسینیه، مسجد و صدای اذان نیست. صدای اقامه و صدای روضه نیست حرم نیست و تو اصلاً ناراحت نمی شوی. ما تا لااله الا الله را به عنوان حقیقت خودمان نشناسیم اصلاً قادر نیستیم خودمان، دیگران، مسائل اجتماعی و سیاسی مان را تدوین کنیم. هر تدوینی کنیم غلط از کار در می آید. از مباحث فقهی، اخلاقی، و معرفتی در قرآن و روایات و در ادعیه، به خصوص در ادعیه و بخصوص در ادعیه، اصلاً انسان از خدا هیچ سوالی نمی کند و هیچ چیز برایش ابهام ندارد. نه سوال دارد نه ابهام دارد.

همه چیز روشن و شفاف هست من و خدا. من تا ندانم برای چه به دنیا آمده ام، تا ندانم برای چه بوجود آمده ام، برای چه خلق شده ام، نمی توانم عبادت کنم. انگار خداوند معطل او هست که عبادت کند. لنگ عبادت این مانده، یعنی اگر این شخص دو رکعت نماز نخواند خداوند از خدایی می افتد. تا به حال شده ما برای آب ناز کنیم. برای نوشیدنی و غذا ناز کنیم و بگوییم من تا تو را نفهمم که چه هستی نمی خورم.

می گوید: این سمی است و مریض است می گوید ولم کن، باید بخورم. باید شکم خود را سیر کنم. اصلاً به او می گویی حرام است اما می خورد. یکی از آقایان که خیلی هم ادعا می کرد. در یک کشور اروپایی برخورد کردیم و مجبور شدیم یکی دو روز با هم باشیم چند روز به رستوران رفتیم غذای گوشتی سفارش داد. گفتم: حرام است، گفت: من از این چیزها نمی دانم و سرم نمی شود. الان عشقم کشیده است که گوشت بخورم.

او اصلاً برایش ابهام ندارد. می گوید: من باید غذا بخورم. حرام و حلال هم سرش نمی شود. می گویی: مشروب حرام است. می گوید: من دوست دارم بخورم. حرام چه چیزی است؟ این آدم اصلاً سوال ندارد. چه کسی تا بحال شک کرده که ازدواج کند. ممکن است همسر پیدا نکرده باشد ولی تردید ندارد که باید همسر داشت، تردید ندارد که باید خانه داشته باشد، فرزند داشته باشد، چطور در مورد خدا این همه تردید.

شک، سستی، رها شدن ابهام، خدا را متهم کردن است. می گوید: ما شاءالله وضع مان خوب است اگر پول نداشتیم معشوق طبیعی مان نبود، خدا هم برای مان معنا نداشت.

ذکر معنا دار نیست، آیا شده من بگویم که حالا که به کامم نرسیدم خدا را شکر می کنم می توانم نماز بخوانم. این مغرب است به به. این عشاء است به به . صبح است الان بلند می شوم و با خدا حرف می زنم. من هیچ چیز از دست نداده ام. همه چیز دارم. در مورد خدا، در مورد ائمه همین طور.

خدمت امام صادق علیه السلام آمد و گفت: آقا وضع من خیلی خراب است بیچاره ام. و هی شکایت کرد. حضرت فرمود: تو خیلی وضعت خوب است، ثروت زیادی داری. گفت: کو آقا چه ثروتی؟ حضرت فرمودند: ولایت ما را داری. آیا حاضری ولایت ما را نداشتی و ثروت داشتی. این سوال از ماست. از خودمان سوال کنیم. خدا شاهد است افرادی را دیدم که در صف اول در کلاس ما می نشستند ما حرف می زدیم اینها زار زار گریه می کردند.

آدم های ضعیفی بودند. دانشجو و مهندس بودند. به شرکت هایی کشیده شدند که کار آنها را می خریدند و پول خوبی به آنها می دادند. رفتند که رفتند. الان نماز نمی خوانند اسم خدا را می شنوند، متنفر می شوند. به خانه سازی، خانه خریدن، باغ داری و ویلا سازی مشغول شدند.

او کسی است که از ا ول مشکل او همین بوده. گفت: نه آقا من حاضر نیستم ثروت دنیا را داشته باشم و ولایت شما را نداشته باشم. من ولایت را نمی فروشم. فرمود: تو خیلی چیز مهمی داری که نمی خواهی بفروشی. ما چطور نمی توانیم این ها را نعمت بدانیم و خودمان را ثروتمند بدانیم. چرا این طور خودمان را با شخصیت بدانیم. با خداست پس با شخصیت است.

انتصاب به رسول الله صلی الله علیه و آله و سلم پس با شخصیت دارد. به این که طلبه است، دین دارد احساس شخصیت می کند، به این که اهل بیت دارد و خیلی احساس بزرگی می کند. اصلاً ما که اینقدر گدای عاطفه دیگران هستیم که اگر شخصی یک ذره به ما نگاه نکند، به ما بی توجهی کند، کسی در خانواده به ما بی محلی کند به شدت احساس مچاله شدگی و بدبختی می کنیم. با خیلی در این زمینه گدا هستیم. در اوج ثروت گداوار زندگی می کنیم.

اگر کسی بیاید و از ما بخواهد یک گزارش یا فیلم تهیه کند اکثر ما ثروتمند هایی هستیم که با وجود اوج ثروت، با بدبختی و احساس بدبختی و مانند گداها زندگی می کنیم.

آفتی نبود بَتَر از ناشناخت تو بر یار و ندانی عشق باخت

یار را اغیار پنداری همی شادیی را نام بنهادی همی

به هیچ وجه بخش انسانی از خداوند نه طلب کار است، نه بهشت می خواهد نه غیر خدا را. از این که هست، آفریده شده و خدا را دارد، اهل بیت را دارد، شاد و قدرتمند و سرمست و با عزت است. قرآن می فرماید: مومن همیشه شاد و آرام است. به این دلیل است که مومن است. اگر تو شاد نیستی. برای این است که مومن نیستی.

رمز همین است. تا الان به عنوان گزاره دینی برای شما توضیح دادم و خبر دادم و الان آن را شرح کردم. تو اگر عرضه نداری با معشوقت، خود را بزرگ و بی نیاز ببینی، اگر عرضه نداری که با امام زمان علیه السلام و با اهل بیت قدرتمند و شاد باشی و همه چیز را داشته باشی پس هیچ چیز نداری.

من نمی توانم با ایمان شاد باشم و قرص اعصاب می خورم و افسردگی گرفتم، جور در نمی آید، نمی شود که تو متدین باشی، مگر این که دین تو تقلیدی باشد و بخش حیوانی تو متدین باشد اما بخش انسانی متغیر نشده، غذا نمی خورد. می گوید تو نماز بخوان تو را شاد می کند، می گوید: من اصلاً حوصله ندارم. اگر این چهار رکعت، دو رکعت بود بهتر می شد.

اسم مسجد و دین را نیاورید، اسم حرم را نیاورید، او ناراحتی اعصاب دارد از اسم این ها لذت نمی برد. همین الان متدین ما که دکتر می رود. می گوید: مشکی نپوش، حرم نرو، این روضه ها تو را بدبخت کرده، موسیقی گوش کن، من در یک دانشکده مسئول مشاوره ی آن دانشکده بودم. با دانشجو ها مشورت می کردم. یکی از دانشجو ها می گفت: شخصی که قبل از شما بود می گفت: شما شب ها آرایش کنید و بعد برقصید.

در دانشگاه بزنید و برقصید و شاد باشید تا روحیه ی شما خوب شود. اگر کسی نتواند بزند و برقصد او شاد نیست، بدبخت است. بزودی مریض می شود. خیلی راحت توصیه ی معصیت و موسیقی می کند. بزن و برقص شاد و شنگول می شوی. بله این ها مال بخش حیوانی است.

می گوید: او ناراحتی عصبی دارد و افسرده است. به هیچ وجه نباید روضه برود و بشنود. مومن این طور نیست. وقتی روضه را می شنود، روضه برای او شادی می آورد. با اینکه می گویند غصه است اما کدام بخش گریه می کند؟ دقت کنید ظاهراً گریه است اما باطن آن شادی است.

شما بروید و در مجلس امام حسین علیه السلام اگر گریه نکنید شاد بیرون نمی آیی. اما همین که گریه می کنی چقدر شاد می شوید. تمام بیماری هایت می رود و آرامش می آید. خود عزاداری و سینه زدن، بلند شو، یک ساعت سینه بزن، بعد آن رقص شادی می آورد، بعد آدم سالم بیرون می آید. زیارت حرم، صور مقدس، مثل تسبیح و انگشتر تماماً شادی می آورد. اما چون او از نظر ....؟...... یک حیوان است که مسلمان شده است اصلاً از نماز زده است فراری است عذر می آورد که روزه نگیرد. اگر می شد نایب می گرفت که کسی جای او حج برود. چون می گوید من وقت ندارم که بروم. معلوم نیست آن جا چه بشود.

پس ما یک حیوان مسلمان داریم و یک انسان مسلمان. تا وقتی در تو سوال و شبهه و تردید و شک و تزلزل هست. تا وقتی در ابهام هستی، بدان بخش انسانی تو فعال نیست یا اگر فعال شود، بالغ نیست. هر وقت سوال تو برطرف شد و دیگر سوال نداشتی. هیچ سوالی نداشتی. این جاست که تازه به عنوان یک انسان متولد شدی و به یقین می رسی. یقین خیلی شفاف است.

اشهد ان لا اله الا الله. باید شهادت دهی. دین چقدر روی ما حساب کرده که می گوید: تو که بالغ شدی، پس می فهمی که شهادت به لااله الا الله یعنی چی. او آنقدر اشرافی و بزرگ است که به تنهایی می تواند بگوید لااله الا الله. وحده لا شریک له. چقدر بزرگ!

اما بخش انسانی ما که فعال نباشد نماز شب خوان مان هم دروغ می گوید. اشهدان لااله الا الله وحده لا شریک له. را می گوید اما سر دنیا با بقیه دعوا دارد. معصیت می کند. از خدا خوشش نمی آید، با خدا اختلاف دارد اصلاً از خدا خوشش نمی آید. با خدا احساس خوشبختی نمی کند. قرص اعصاب می خورد شبها خوابش نمی برد. اصلاً شب و روز نمی تواند راحت بخوابد.

خواب مبنا است. در مسائل سیر و سلوک اولین قدمی که استاد برای شاگرد انجام می دهد تنظیم خواب است اگر شاگرد خوابش تنظیم نیست مشکل دارد. انسان باید بتواند راحت بخوابد، سرت را بگذار و بخواب. من الان در بیست دقیقه اراده کنم که بخوابم خوب می خوابم.

می گوید: من باید دو ساعت در رختخواب غَلت بزنم تا خوابم ببرد. برای چی؟ مشکل تو چیست؟ دغدغه ات چیست؟ ما در دنیا ناکام هستیم. عقده های دنیایی مان نمی گذارد بخوابیم. در خواب دعوا داریم یا مشغول معشوق های دنیایی و طبیعی هستیم. خواب نداریم. باید قرص بخوریم تا بخوابیم دو سه ساعت طول می کشد.

اما مومن کامروا است. مومن وقتی جنگ کرده، بچه اش را کشته اند، خودش مجروح است، پدرش امروز مرده اما کامروا است، اصلاً ناکام نیست، او همیشه در معامله با خدا ضرر نکرده است. امام امت سلام اله این طور بودند که: خدا رحمت کند آقا سید احمد را می گفت: وقتی مصطفی شهید شد، امام مثل تشییع جنازه های معمولی که می رفت، چند قدم مستحب را برای مصطفی هم همین کار را کرد.

بعد گفت: شب که با یکی از یاران امام قرار داشت که به منزل یک بنده خدای فقیری سر بزنند، امام گفت: امروز قرارمان فراموش نشود. ما گفتیم: ایشان دیگر نمی توانند کار دیگر انجام دهند اما هیچ برنامه ای از ایشان تغییر نکرد. می گفت: من کتابش را علامت زدم، همان روز هفتاد صفحه کتاب شان را مطالعه کردند. درسهای خود را خواندند. او اصلاً در این ارتباط باخت ندارد.

این طوری اصلاً چیزی را از دست نمی دهد. غصه ندارد، کمبود ندارد. اما ما متدین ها، با وجود خدا بدبخت هستیم. خدای ما خدای بی عرضه ای است. ائمه ما، ائمه ای نیستند که به داد ما برسند. چون از اول خدایی که برای خودمان ساخته ایم طبق فرمایش حضرت که می فرمایند: مخلوقٌ مصنوعٌ. مخلوق و مصنوع خودت است.

خدای حقیقی این قدر بی عرضه نیست. معرفت حقیقی قدرت می آورد، این شد فرق بین علم یا معرفت. دفعه قبل گفتیم: علم اطلاعات است و معرفت است که قدرت می آورد. یا معرفت نداریم. آن خدایی که ما را خوشبخت نمی کند، با او شاد نیستیم. الان احساس کامروایی با او نداریم، آن خدا را خودمان درست کرده ایم.

ما آن خدا را که خیلی شادی می آورد نمی شناسیم. اما خدای ما، ائمه ما، امام زمان ما اصلاً به ما حال نمی دهند. کمک ما نیستند، اصلاً به ما قدرت نمی دهند. پس معلوم است آن امامی که تو برای خودت ساخته ای لیس الامام است. آن خدا هم که درست کردی خدا نیست. همان تعبیری که حضرت فرمودند: مخلوقٌ مصنوعٌ مردودون الیکم. آن خدایی که درست کردید به خودتان بر می گردد این خدا مال خودتان است.

خدای حقیقی این طوری نیست آن خدایی که ما در صحیفه ی سجادیه، در قرآن دیدیم این طور نیست. بلکه خیلی با قدرت و با حال است. وقتی خدای تو نمی تواند تو را کمک کند پس باید فرق بین علم و اطلاعات و معرفت شناخته شود.

حقیقت لااله الا الله که بدون آن نه می توانیم خود را بشناسیم و نه عالم را و نه دین را انشاءالله دفعه ی بعد در قبال این موضوع بیشتر صحبت خواهیم کرد. والحمدلله رب العالمین.