بحث مان درباره عوامل شادی بود امروز نوبت مزاح است شوخی. یکی از راه های شاد شدن و شاد کردن مزاح است شوخی است که من بدون توضیح وارد بیان روایاتش می شوم. توضیحات را ضمن بحث عرض می کنم. المومن تعب لعب و المنافق قطب غضب می فرماید یکی از خصوصیات مومن این است که اهل شوخی و بازی است یعنی این آزادگی را دارد این رهایی را دارد قبلاً توضیح دادیم که نشاط مومن دائمی است المومن دائم النشاط. چرا نشاط مومن دائمی است؟ آرامش و شادی دارد چون دغدغه اصلی مومن دلدادگی به هدف اصلی خلقتش یعنی آسمان است غیب است الله است او در مسیری می افتد که قرار است شبیه خانواده آسمانی اش شود هدف زندگی اش نوع خاصی از زندگی و شدن است دغدغه های اقتصادی بدنی و گیاهی و خوراکی و جنسی و اجتماعی و سیاسی و علمی ابزار کار مومن است هدفش نیست بنابراین چون ابزار کار است برایش غصه نمی خورد و مسلط ب آنهاست. نوع غصه های مومن شکل خاصی دارد و از نوع انسانی است. نه از غصه های دنیایی. چون روحش آزاد است بنابراین غصه ای نمی خورد. اگر در هر چهار بخش مومن دارای مشکلی باشد چون نداری های اینجا و از دست دادن های اینجا برایش امتیاز محسوب می شود مومن غصه اش را نمی خورد اگر دچار ضعف مالی یا بدنی و یا آسیب بدنی شود یا مشکلات در زمینه جنسی و دنیایی شود هیچ وقت غصه نمی خورد چون قبلاً گفتیم هر کدام از این کاهش ها ذخیره است برای آخرتش. پیامبر فرمود لو تعلمون ما ذخر لکم ما حزنتم ... اگر شما می دانستید چی برای شما ذخیره شده هرگز برای چیزهایی که از شما گرفته می شود غصه نمی خوردید. بنابراین مومن از دست داشتن را خوب می داند و نعمت را می داند و لذت می برد شکر خدا را می کند ولی اگر از دستش رفت چون می داند برایش ذخیره می شود ناراحت نمی شود. اصلاً مومن غصه ی اینطوری نمی خورد که فلان چیز را داشتم حالا از دستم رفت. مومن اساساً شخصیتش در دنیا پیوند با خانواده آسمانی اش دارد او هیچ وقت تنها نیست که بودن یا نبودن کسی زندگی برایش معنا پیدا کند یا بی معنا شود. او دارد با خانواده آسمانی اش دارد زندگی می کند در ابدیت هم با آنهاست مومن بی کس و کار نیست بی هدف و بی برنامه نیست غصه و اضطراب زمانی می آید که انسان یادش برود کی است و فکر کند یک خانم و یک آقا است و شروع کند برای دلبستگی های که مربوط به بخش زمینی اش است. حالا یا اقتصاد و مال است یا بدن و هیکل و اندام و زیبایی و تجملات است یا مسائل طبیعی و حیوانی و زندگی جنسی و این طور چیزهاست یا مسائل فکری است هیچ کدام از اینها مومن را اذیت نمی کند اگر مومن دلبستگی اصلی خودش را حفظ کند ایمانش حتماً همانطور که حضرت فرمود روز به روز به شادی و آرامشش اضافه می شود لذا اینجا می فرماید مومن، کلمه مومن برای چی آورده پیامبر؟ می گوید مومن همیشه این خصوصیت را دارد شوخ است اهل بازی است. یعنی آمادگی دارد برای این کارها. خود پیغمبر چقدر در مسابقات مختلف و ورزشی آنهایی که سالمند مثل تیراندازی و اسب سواری و شتر سواری شرکت می کرد برد و باخت داشتند برد و باخت در دو سه تا چیز در اسلام اشکال ندارد یکی شنا است. یکی اسب سواری است که حالا خوب الان بشود رانندگی اسمش را گذاشت یکی هم تیراندازی. که اینها برد و باخت معنا ندارد در اینها، خود پیغمبر در روایت داریم که بعضی وقتها می برد و بعضی وقتها می باخت در روایت داریم یعنی اصحابش می برد از او. این یک بازی بود یک فرمانده ی بود یک پیغمبری بود یک فرمانده ی بود که پیغمبر بود هم حاکم بود و پیامبر سه تا خصوصیت را داشت پیامبر و فرمانده و حاکم و با نیرو های خودش بگو بخند داشت شاد بود بازی می کرد مسابقه می داد هم شوخی را می پذیرفت خیلی شیرین هم شوخی می کرد خیلی شیرین.
در کافی داریم که معمر بن خلال به امام کاظم علیه السلام عرض می کند که فدایت شوم فردی با عده ای می نشیند دور همدیگر و اینها می گویند و می خندند و شوخی می کنند اشکالی دارد؟ حضرت فرمود نه هیچ اشکالی ندارد این که دور هم بنشینند بگویند و بخندند. بعد حضرت فرمود لا بعث ما لم یکن اگر در آن باطل و فحش و تحقیری مسخره کردن کسی نباشد آزار نباشد در آن تیزی نداشته باشد شوخی، عیبی ندارد. حالا امام صادق علیه السلام خودش نمونه تعریف میکند پیامبر همینگونه بوده یکی از اصحابش یک اعرابی بوده که میشه با پیغمبر هم شوخی می کرده، مثلاً هدیه می خریده برای پیغمبر بعد که می برد می داده پیغمبر و تشکر می کرده و خوشحال می شده می گفته خوب حالا پولش را بده. پیغمبر لبخند می زده و کلی دلش برای او تنگ می شده. یک وقتی کفش های پیامبر را برداشته و فروخته بود و خرما خریده و پیامبر هم در مجلس بوده و صحبت می کرده گفت من خرما گرفتم بیا بخور، گفت باشه به اصحاب هم بگو بیایند بخورند، با اصحاب نشستند خرما خوردند. گفت چی می خوریم گفت یا رسول الله این کفش های شماست می خوریم. خوب پیامبر از این شوخی بدش نمی آمده. یک می گفته دلمان تنگ شده برادر اعرابی ما کجاست بیاید ما را شاد کند. واقعاً در هر خانه ای و در هر مجلسی در هر محفلی در هر فامیلی احتیاج است به کسانی که اینطوری باشند. یعنی بتوانند عرضه داشته باشند دیگران را شاد کنند این شادی خیلی خوبی است هم فرشته ها شاد می شود هم خدا خشنود می شود هم خانواده ها خشنود می شود. این شاد کردن دیگران یک هنر بزرگی است که میرسیم مباحثش را هنوز شروع نکردیم بعداً می رسیم. باز خود پیغمبر هم شوخی می کرد داریم که یک پیرزنی آمد نزد پیامبر گفت یا رسول الله دعا کن من بروم بهشت، پیامبر فرمود پیرزنها بهشت نمی روند. پیرزن ناراحت شد غصه خورد حضرت فرمود نه یعنی جوان می شوند و می روند بهشت. یا باز داریم در سنن ابی داوود داریم یک کسی آمد پیش پیامبر گفت یک مرکب بده من سوارش شوم حضرت فرمود خوب یک بچه شتر می دهم سوار شو گفت بچه شتر را چه کنم چطوری سوارش شوم حضرت فرمود مگر بچه شتر را غیر از مادرش می زاد، یعنی من به تو شتر می دهم بچه اش هم مال تو. باز داریم اصحاب پیغمبر با پیغمبر شوخی می کردند در جنگ، وسط جنگ شوخی می کردند شوخی وسط جنگ هنر است این را ما در دفاع مقدس خیلی داشتیم ودیدیم. می آید دم چادر پیامبر سلام می کند پیامبر می گوید بیا داخل، بعد می گوید همه هیکلم بیاید داخل یا بعضی اش بیاید داخل پیامبر فرمود نه همه هیکلت را بفرست داخل این نمونه هایی است که ثبت کردند اینجا.
باز نوشتند زنی به نام ام ایمن آمد نزد پیغمبر گفت شوهرم شما را دعوت می کند می گوید بیا، پیامبر شوخی می کند می گوید شوهرت همانی است که در چشمش یک سفیدی است زن می ترسد می گوید شوهر من چشمش سالم است سفید نیست خوب هر کس در چشمش سفیدی دارد. شما نگاه کنید پیغمبر با آن عظمت و ابهت چقدر راحت و نرم ارتباط می گرفته باز امام باقر علیه السلام است که خداوند کسی را در میان جمع بدون ناسزاگویی شوخی کند دوست دارد پس یکی از علائم و راه های محبوبیت پیش خدا فقط عبادت نیست شما اگر بتوانید انسان ها را بخندانید یک نوع عبادت است و مایه قرب انسان می شود نزد خدا. شوخی کردن مایه قرب انسان به حق تعالی است. هنر است اگر کسی داشته باشد. در روایت داریم که در بهشت خانه ای است به نام خانه شادی هیچ کس وارد این خانه نمی شود مگر کسی که بچه ها را شاد کند این مخصوص بچه هاست. یعنی اگر کسی بچه ها را بتواند شاد کند حالا بهشت خودش همه اش خانه شادی است در آن غم وجود ندارد ولی باز یک جایی است حالا ببین آنجا چه خبر است در خانه ای که شادی است در بهشت در آنجا کسی را راه نمی دهند مگر کسانی که بتواند بچه ها را شاد کند. این یک عبادت است که انسان به آن توجه کند و قصد کند آن را. باز امام صادق علیه السلام است که می فرماید ما من مومن و فیه دعابه هیچ مومنی نیست که در او دعابه وجود دارد فقلت مدعابه؟ قال المزاح گفتند دعابه چیست گفت مزاح. هیچ مومنی نیست که سهمی از شوخ طبعی در مومن حتماً هست. آنهایی که شوخ طبع نیستند خشک و جدی هستند قطعاً اشکال شان در ایمان شان است. یعنی آنها اتصال پیدا نکردند. ایمان شان ضعیف است که خندان نیستند و شاد نیستند و شوخ نیستند. روایت بعدی از امام صادق علیه السلام است که سوال می کند حضرت از یکی از اصحاب شان کیف مدعا بعضکم بعضا قلت قلیل. امام صادق به یکی از اصحابش می گوید شما شوخی هایتان چطوری است می گوید کم با هم شوخی می کنیم فرمود فلا تفعلوا این طوری نکنید این خوب نیست که شما کم شوخی کنید شوخی کردن از خوش اخلاقی است و انکَ لتدخله با شوخی می توانی برادرت را شاد کنی. در روایت هم داریم هر کس بتواند کسی را شاد کند پیغمبر را شاد کرده هر کس پیغمبر را خشنود کند خدا را خشنود کرده. بنابراین این یک عبادت خیلی مهم و بزرگ است در زندگی ما. بعد فرمود و لقد کان رسول الله صلی الله علیه و آله و سلم یداعب رجل .... پیغمبر هر وقت می خواست یک نفر را شاد کند با او شوخی می کرد. حالا یک وقتی کسی می آید خانه شما یا آدم بر مریضی وارد می شود اگر بخواهیم غمگین است ذهنش را چیز مشغول کرده در آن لحظه باید شادش کرد بهترین شادی این است که برایش شوخی کند انسان. من یادم است یکموقع درد داشتم یک برادری داشتم که پایش قطع شده بود در جنگ رفته بودم به او سر بزنم قرار بود پای دیگرش را فردا قطع کنند یک پایش قطع شده بود چون ما برادر صیغه ای بودیم او هم اسمش محمد بود رفتم پیدایش کردم در بیمارستان گفتم با او شوخی کنم و دلداری بدهم به او، فردا صبح هم آن یکی پایش قطع می شود اینقدر این شاد بود تا من رفتم شروع کرد شوخی کردن را، او شروع کرد به جوک تعریف کردن من دل درد گرفتم که از اتاق ببیرون رفتم این کسی است که قرار است فردا پایش را قطع کنند ایمانش آنقدر زیاد است که یک پایش را قطع کردند پای دومش را هم می خواهند قطع کنند می گوید و می خندد او ماها را می خنداند. بعضی از دوستان بودند همینطوری بودند. می آمدند سر می زدند عمل داشتیم گرفتاری داشتیم بالاخره هر جوری بود سعی می کردند این کار را انجام بدهد بالاخره یک عبادت است آقا شیخ مرتضی انصاری را خدا رحمت که مرجع کل شیعه بود جای مرحوم میرزا آمد و مرجع شد امام خمینی سلام الله فرمود اگر خداوند ما را با شیخ مرتضی محشور کند برای ما بس است یکی از کارهای ایشان این بود که یک مادر غرغرو نق نقو داشت بعد این هر روز صبح این مرجع تقلید مرجع کل شیعیان دنیا بود می آمد خانه مادرش می نشست کنار مادرش تا مادر را نمی خنداند و شوخی نمی کرد و به لبخند وادار نمی کرد نمی رفت. این را وظیفه خودش می دانست آدم این جور چیزها را جدی بگیرد. اگر همه اش آدم جدی باشد کار دارم و خسته ام و سرم شلوغ است خدا مومن عبوس را دوست ندارد خدا از آدمی که همیشه جدی است خوشش نمی آید و کارهایش هم بیشتر گره می خورد آدم باید فضایی برای شوخی و خنده داشته باشد جز نیازهای ضروری انسان است که انسان باید این وضعیت را کاملاً داشته باشد. ما زمان جنگ هم همین وضعیت را داشتیم جنگ دیگر شوخی نیست رفتن و تکه تکه شدن بود و تیر و ترکش بود و اسارت بود ولی بچه ها همیشه این را حفظ می کردند یادم است وقتی من حوزه علمیه می خواندم بچه ها علاقه داشتند که از جبهه بدانند یک ساعتی را گذاشتیم که از فرهنگ جبهه برایشان بگوییم یک کتابی است 24 جلد است به نام فرهنگ جبهه، من از این کتاب تکیه کلام های بچه ها را انتخاب کردم خیلی بامزه ای بود شوخی های شان را نگفتم چون خیلی طاقت می خواهد بخوانی اصطلاحاتشان را انتخاب کردم وقتی میخواستم به آنها بخوانم خودم غش می رفتم یک طرف می افتادم و طلبه ها هم یک طرف می افتادند. اینقدر این شوخی ها با مزه بود. چون از همه این چهارتا گذشته بودند روح که آزاد می شود انبساط می آورد کسانی که می خواهند شاد باشند این چهار دغدغه را از خود دور کنند. افرادی که راضی هستند و شکر دارند اینها همیشه آدم های شادی هستند هم دنیای شان قشنگ می شود هم آخرت شان. کسانی که هی دغدغه دارند و سختگیری می کنند کلاس می گذارند و گیر کلاس و پرستیژ هستند آنها همیشه گرفتاری دارند و نه دنیای شان خوب خواهد شد نه آخرت شان. خیلی ما داشتیم در بین این بچه ها، اینقدر تکیه کلام هایشان لذت بخش بود یکی شان یک وقت می گفت شما در جبهه چه کار می کنید می گفت ما زرشک پاک می کنیم می گفت یعنی چی یعنی می نشینید زرشک پاک می کنید برای زرشک پلو. می گفت نه این بچه رزمنده ها که می نویسند آنجا که کربلا ما داریم می آییم ما زیرش می نویسم زرشک، ما می رفتیم این کلمات زرشک ها را پاک می کردیم.
اگر کارگردان های ما می توانستند از این ها برنامه می ساختند چون اینها کسانی بودند که الان عند ربهم یرزقون اند. پیش خود خدا هستند. بالای بهشت پیش خود خدا هستند آنها اینقدر شادی ایجاد می کردند و واقعاً مست بودند. اینکه امام فرمود شهدا در شادی وصول شان و قهقهه مستانه شان عند ربهم یرزقون اند آن شادی و قهقهه همیشه در جنگ حضور داشت آن انبساط و آن شوخی وجود داشت یکی شان در دوکوهه آمده بود نشسته بود همه مشاغل می رفتند جبهه، یکی می گفت راننده ام، یکی می گفت من آشپزم یکی می گفت من دوزنده ام، یکی می گفت بهیار هستم هر کس هر کاری داشت می آمد کمک می کرد یکی شان آمده بود آرایشگر بود من یادم است در حیاط دوکوهه بچه ها می نشستند و یک تعدادی شان هم ماشین های شان را دستی بود از تهران آورده بودند خلاصه موها را کوتاه می کرد یکی شان که نشسته بود این ماشین گاز می گرفت و موها را می کشید بعد خلاصه اینطوری که می زد یکی شان می گفت ببخشید یک لحظه صبر کنید بعد خودش بلند می شد می گفت السلام علیک و رحمه الله و برکاته بعد می نشست دوباره یک ذره می زد بعد می وایستا و بعد بلند می شد و می گفت السلام علیک .... بعد می نشست هی تکرار می کرد بعد می گفت چرا اینطوری می کنی می گفت این ماشینت موهای من را می کشد بابام می آید جلوی چشمم، به بابام سلام می کنم. یا یک فرمانده داشتیم خیلی جدی بود اسم بیاورم همه تان می شناسید کسی جرأت نداشت با این شوخی کند همه هم از او حساب می بردند ما در اتاق جنگ بودیم این گفت این گزارشها را که می آورید عکس شهید را هم رویش بگذارید برای ما. بعد یکی از این بچه ها رفته بود عکس های خودش را زده بود آن هم نه عکس معمولی عکس هایی که با لباس زیر بود زده بود روی گزارش فرمانده های جنگ، یعنی خیلی جگر می خواست این کار را کند یک طلبه هم داشتیم خیلی شوخ بود و آدم نترسی هم بود یعنی با او می رفتیم عملیات خمپاره می آمد بمب می آمد توپ می آمد از جلو هم می زدند این قد خم نمی کرد راحت سر پا، انگار در گلستان دارد راه می رود. این طوری بود این طلبه، ولی فوق العاده شیطان و شوخ هم بود طوری بود که اعصاب ما را خرد می کرد مثلاً ما رفته بودیم نزدیک عراقی ها، سنگر عراقی ها بود، بعد می خواستیم من نمازم یادم رفته بود بخوانم کجا وضو بگیرم دستشویی کجاست جدی هم می گفت بعد می گفت پوتین هایم را باز کنم بروم توالت عراقی ها و وضو بگیرم و می آمد وامی ایستاد بلند بلند نماز خواندن. یکی از این فرمانده ها گفت کی اینجا آرایشگری بلد است گفت من بلدم، خلاصه سر این فرمانده را شروع کرد اصلاح کردند و رسید به سبیل هایش، فرمانده حرف می زد گفت قربان حرف نزن، گفت من اشتباه بزنم سبیل تان را جلوی دیدتونو می گیرد خوب می گن سبیل های گربه را بزنید دیگر نمی بیند این به فرمانده می گفت که من دارم سبیلتان را می زنم تکان نخورید. خیلی ما شوخی های زیادی داشتیم در جبهه، و خیلی هایش هم ناجور بود یعنی بچه ها اینقدر شاد و مست بودند ترانه می خواندند مثلاً ترانه های زمان شاهی، و بخصوص در شبهای عملیات که واقعاً مست می کردند و ترانه می خواندند و شوخی می کردند ما فرمانده مان اینقدر عالی بود و مست بود که شب عملیات به من گفت شجاعی من فردا آخرین عملیاتم است گفتم برادر داری شوخی می کنی داشت دکمه پیراهنش را می دوخت و می گفت. فردا ما رفتیم عملیات خیلی سختی هم داشتیم در کوه یک تعداد کمی بودیم و دشمن هم خیلی تسلط داشت روی ما، من 17 سالم بود این اینقدر تسلط داشت یکی از آنها را زد و گفت به من که کله پاچه می خوری بود بیا زدم یکی را، بعد زدند او را، چندتا تیر خورد در بدنش و افتاد، این امدادگره رفت که کمکش کند گفت بیا یک ماچت کنم می روم، ببینید چقدر شاد بود لحظه رفتن هم شاد بود شوخی و شادی. اینها انسان اند. حالا شوخی های خیلی ناجور هم داشتند. یک دانه اش بود من هر وقت پیدایش می کردم برای نماز، می گفت چی است چه کار داری، می گفتم خوب وقت نماز است می گفت برو بابا شما حزب اللهی ها به ما می گفت ول کن جدی جدی اینطوری می کرد بعد نزدیک بود نمازش قضا شود می گفت شما اول وقت سر خدا را شلوغ می کنید آخر وقت مال ماست، بعد آخر وقت دستش را از پتو بیرون می کرد و با تیمم نمازمی خواند. یکی دیگر داشتیم وقتی بیدارش می کردیم که نماز بخواند بلند می شد حرف نمی زد می گفت حرف نزنید خوابم می پرد تندتند و سلام را که می گفت می خوابید. اینها شهید شدند و رفتند آنجاها و ما حسرتشان را می خوریم. یا بچه های اطلاعات و عملیات بودند که سخت ترین کار بود، و تخریب، چون اینها جلوتر از همه باید می رفتند همیشه ما باید جلو می رفتیم فیلمبرداری می کردیم نقشه می کشیدیم و کارهای دیگر، این نیروها چون هر شب اینهاانگار می رفتند که شهید شوند یا برای اسیر شدن نیروهای رزمنده یک شب می رفتند عملیات می کردند ما هر شب باید می رفتیم در عراقی ها در قرارگاه شان من یادم است که گاهی 90 کیلومتر باید می رفتیم پیاده، در شهر شان اصلاً می رفتیم هر شب هم امکان اسارت وجود داشت گاهی دنبال ما می گذاشتند این بچه ها چون اینطوری بودند خیلی آزاد بودند دست از همه چیز شسته بودند یک موقعی زیاده روی می کردنددر شوخی و شادی هایشان، یک روحانی ساده را آورده بودند در مقر یک سیدی بود آمده بود آنجا نشسته بود، گفت حاج آقای می آیی روضه بخوانی واقعاً جدی می خواندند و خیلی روضه شان شور و حال داشت این آدم هایی که اینطوری دست از همه چیز شسته بودند بعد ولی یک موقع شوخی شان می گرفت با روضه هم شوخی می کردند می گفت حاج آقا روضه بخوانیم می گفت باشه، شروع می کرد و این سید بنده خدا شروع کرد گریه کردن و روضه حضرت رقیه را خواند، این برای اینکه خوب برای ما تصویرسازی کند صحنه روضه را گفت من در خرمشهر بودم یک دختر کوچولویی سه ساله دیدم دامنش آتش گرفته بود و همه گریه می کردند و صحنه صحنه عجیبی بود گفت بعد رفتم دامنش را خاموش کردم، بعد به این دختر گفتم که تو اینجا چه کار می کنی گفت هیچ کس ندارم گفتم بابا نداری گفت نه، ندارم گفتم مامان نداری می گفت نه ندارم داداش و خواهر نداری می گفت ندارم گفتم خوب بابا پس چی داری می گفت جیش دارم. بعد همه ول می کردند و می خندیدند و غش می کردند یک ماجراهایی ما داشتیم آنجا. حتماً کتاب فرهنگ جبهه و اصطلاحات جبهه را که خیلی قشنگ داشتند هر کدامش یک حکمتی در آن بود مطالعه بفرمایید جگر داشتید شوخی هایشان را هم بخوانید.
یک لطیفه دیگر بگویم برایتان یک بچه خیلی تخسی داشتیم در گردان تخریب، این خیلی شیطان بود همه را اذیت می کرد ما یک شب گرگ و میش که بود همه باید می آمدند بیرون به صف می ایستادند بعد 5 یا 10 دقیقه بعد یواش بواش هوا روشن می شد یک بار آمدیم فرمانده به من گفت بچه ها را خبر کن بیایند به صف بایستند ما خبر کردیم آمدند بعد که هوا کمی روشن شد من نگاه کردم دیدم این یک گردانی که آمدند ایستادند تمام صورتها سیاه است. این آمده بود چادر به چادر در صورت همه ذغال مالیده بود تمام گردان را، سیاه کرده بود، بعد جالب این جا بود که یادش رفته بود که خودش را سیاه کنه، خیلی قشنگ با اعتماد به نفس وایستاده بود وسط بچه ها، فرمانده هم فهمید کار این است. یا لباس ها را می دزدیدند بچه ها را می بردند کنار نهر که شنا کنند یکی می آمد همه لباس های 20 نفر را بر می داشت می برد شما فکر کن در یک منطقه جنگی هیچ کس لباس نداشت ولی خوب خیلی عالی بود همه اوج شادی و آرامش بودند.
پاسخ به سوالات.