جلسه 016 - شادی
شماره جلسه
16
مبحث
وضعیت پیاده سازی
دارد
سال
1395
ماه
6
روز
27
متن کامل (خام) ‌ جلسه 016 - شادی

جلسه گذشته بحثمان درباره عوامل شادی رسید به رفق و مدارا، گفتیم که روایت رسول خدا (صلی الله علیه و آله و سلم) را که مدارا کردن، نصف یک زندگی است یعنی کسی که روح مدارا ندارد، نمی تواند با داشتن همه ی عوامل خوشبختی شاد و آرامش باشد، انسانی که سرسختی دارد، تحمل مخالفت را ندارد، زودرنج است، حساس است، یا عصبی است، روح مدارا ندارد، سازش را نمی تواند در زندگی رعایت کند، نمی تواند به همه آرزوهایش برسد، به شادی و آرامش برسد و زندگی در حد بالایی به فرموده پیغمبر پنجاه درصدش رعایت همین رفق و رفاقت و مداراست. کلمه رفق کلمه قشنگی است، شما یک مواقعی جایی کار می کنید یا با کسی رفیق هستید، می گویند فلانی رفیق فلانی است، ما در فارسی می گوییم دوست، چون ادبیات فارسی همانطور که قبلاً گفتم، برای همه حالت های انسان واژه ندارد، مثلاً کلمه ی دوستی یا دوست داشتن، همین یک فارسی داریم دوست داشتن. مثلاً مهرورزی هم داریم، دوستی، دوست داشتن، مهرورزی، این ها فارسی هستند، نه اینکه نباشد ولی اگر خیلی تلاش بکنید بشود چهار، پنج تا، ولی در عربی برای عشق و مهرورزی نزدیک به 60 واژه داریم، حالت های مختلف از یک ارتباط عاشقانه و محبت آمیز. تمام شکل های محبت را می تواند پوشش دهد. رفق، رفاقت که می گویند دو نفر با هم رفیق هستند، کی کلمه رفق را به کار می برند یا رفیق را، یک موقع است دو نفر با هم همینجوری دوست هستند، یا در دانشگاه، یا در محله، اما ارتباطشان به مرحله رفق نمی رسد. یعنی رفیق نمی شوند با هم. رفیق جایی است که وقتی یک اشتباهی در حق تو می کند، یک غلطی می کند، کار زشتی انجام می دهد، خطایی می کند، تو می توانی به حرمت آن رفاقتت، به احترام آن دوستی، آن اشتباه را ندید بگیری. ازش بگذری. می گویی رفیقم است، پارتی بازی شنیدید، پارتی را برای همه انجام نمی دهد آدم، زمانی که رفیق باشد انجام می دهد، مثلاً کسی می آید پلیس است، رفیقش است جریمه نمی کند، یا می گوید ماشینت را بزن اینجا مراقبم، یعنی کار خلاف هم که هست، امتیاز خاص، طرف رفیقش است نانوایی است، به رفیقش خارج از نوبت نان می دهد، تو بیا این گوشه وایستا نانت را بردار برو. نمی آوردش توی داستان قانونی و داستان صف و حقوقی رفتار نمی کند، می گوید با هم رفیقیم. رفیق حالتی است که تو سازگاری داری با طرف مقابلت یعنی وقتی با هم خیلی دوست شدید می گویید یک اشتباهی در حق من کرده، عذرخواهی کرده، از من خواسته که ندید بگیرم، رفیقم است، چه کنم، گاهی وقت ها انسان به خاطر رفیقش حاضر است از آبرویش و جانش و مالش هم بگذرد، می گوید رفتم 50 میلیون ضمانتش کردم، می دانستم وضع مالیش خراب است، و نمی تواند بدهد به احتمال زیاد، ولی رفیقم بود، نمی شد رویش را زمین بیندازم، ضمانتش کردم، الآن نتوانسته بدهد، دیگر چاره نیست، نمی توانم بروم شکایت کنم ازش، رفیقمان است، باید مدارا کنیم باهاش، این اتفاق می افتد باید باهاش بسازیم، این رفیق است، چون رفیق است، من نمی توانم بروم رفیقم را بیندازم زندان یا شکایت کنم. باید باهاش بسازم، حالا دارد ماه به ماه این پولی که از ضمانت گذاشتم از حقوقم کم می شود، ولی رفیقم است، ندارد، می دانم زندگیش در سختی است، زن و بچه اش در فشار هستند، این حالت را می گویند رفق، اگر بخواهی قانونی عمل کنی، اگر کسی رفیقت نباشد چه می کنی؟ یک همکاری بوده، رفیقن یستید، همکار است، گفته همکار عزیز می شود در قرض الحسنه شرکت ضمانت من را بکنید، همکار است ولی اگر ندهد هیچ وقت نمی گویی بی خیالش، شکایتت را می کنی، پولت را پس می گیری، ولی وقتی صحبت از رفاقت می شود داستان فرق می کند. انسان وقتی می گوییم رفق و مدارا، نصف زندگی است، با افراد رفق و مداراست، این است که ما باید آن زودرنجی و حساسیت هایمان را در ارتباطات تا می توانیم بیاوریم پایین، چرا از 5 تا ازدواج در کشور ما 4 تایش شکست می خورد و چرا ازدواج ها تکرار می شوند ولی باز هم شکست می خورند؟ چرا اینجوری می شود، برای اینکه در زندگی رفق نیست، مدارا نیست، یک جاهایی که آدم می تاوند رد شود و عبور کند و ندید بگیرد، تغافل، تجاهل داشته باشد، ندارد بعد جرقه می خورد، از شب عروسی این ها دارند جرقه می زنند، از نامزدی تا حالا، جرقه می زنند به هم، داستان اینجوری دارند، این در روابطشان جرقه ایجاد می شود، این ها یواش یواش تکرار می شود، روح را جریحه دار می کند، آخرش می رسد به آتش سوزی، ولی اگر روح مدارا و رفق ایجاد شود در افراد، می بینیم که خیلی وقت ها از کنار خیلی چیزها راحت می شود گذشت که جرقه هم ایجاد نشود، این ها قواعدش را در تنبلی و بی حوصلگی و بحث های دیگر و مهارت های زندگی توضیح دادم، ما باید چیزهایی را که ارزش جرقه زدن داشته باشند را بشناسیم، کجاها می توانم رو در روی یک نفر بایستم بگویم نه باهات مخالفم، خط قرمز است، حق نداری این کار را بکنی، ناراحت شوم، محکم جلویش بایستم، شما یک جاهایی حتی کار اشتباه بچه می کند، درست است کار اشتباه و غلط است اما هر دفعه می توانیم هر دفعه بچه کار اشتباه کرد بایستیم جلویش؟ نه. چون 9 بار باید ندید بگیری، یک بار باید ببینی. 9 بار باید مداراباشد، می بینم، حواسم هست ولی به روی طرف نمی آورم، چون اگر قرار باشد شما 10 بارش هم به بچه بگویی، یک فاجعه بالاتر از آن حادثه اتفاق می افتد و آن لجبازی و بی حرمتی برای پدر و مادر اتفاق می افتد. پس باید اندازه های ریاضی هر چیزی را یاد بگیریم، یعنی قرار است من یک جایی سفت بایستم، یک جا قهر کنم، محکم برخورد کنم، تند بشوم کجاهاست، بارها توضیح دادیم گفتیم 5 مرحله داریم، ارزش ها 5 تا هستند، ارزش های جمادی، گیاهی، حیوانی، عقلی و فوق عقلی. کجاها می شود جیغ زد، داد زد. این خیلی مهم است، یا در آن 5 ژنی که قبل از ازدواج روی اسپرم پسرها و تخمک دخترها باید تقویت شود، سلامت و زیبایی، هوش، عقل، اخلاق و معنویت است. کجاها می توانیم امتیاز بدهیم، کجاها نمی توانیم امتیاز دهیم، شناخت این ها خیلی مهم است. چرا از 5 تا ازدواج 4 تایش شکست می خورد، برای اینکه 80 درصد کسانی که ازدواج می کنند با فرمول های برقراری یک رابطه مستمر و عاشقانه آشنا نیستند، خوب بلد هستند عشق را شروع کنند، کسی را عاشق خود کنند، چه مردها، چه زن ها، فتیله عشق را بکشند بالا و به درجه بالایی از عاشقی برسند ولی آن وسط ول می کنند، کسی است که مثلاً ممکن است بتواند یک هواپیما را بتواند بلند کند از روی باند ولی بلد نیست چه جوری کنترلش کند. مثل بچه دار شدن ها است که بچه دار می شوند ولی این پسر یا این دختر به دنیا آمد، چه کارش بکنیم؟ می گوید خب مادر ما این جوریبچه را شیر میدادیم تو هم اینجوری شیر بده، این جسم است، این بچه غیر از جسم چهار مرحله دیگر دارد علت اینکه نوعاً خانواده ها بعد از یک مدت می آیند از وضعیت بچه شان شکایت می کنند، این است که این را به دنیا آورده اند ولی نمی دانند باهاش چه کار کنند، من با این موجود احساس دار که پیچیدگی های خاص خودش را دارد چه کنم، ما اینکه کسی را عاشق خود کنیم یا عاشق کسی بشویم، حرفی نیست، ولی آیا این که می توانیم این عشق را در سطحی مدیریت کنیم که بماند اکثر کسانی که دارند ازدواج می کنند، در طلاق ها 95 درصد طلاق ها غلط است و می شود جلویش را گرفت، چرا نمی توانند جلویش را بگیرند، این ها که عاشق هم بودند، 95 درصد زندگی ها با عشق شروع می شود ولی چرا وقتی می آید بالا به تنفر می رسند، چرا به انزجار کشیده می شود؟ چرا زن و مرد برای هم عادی می شوند؟ چرا حوصله شان از هم سر می رود، چرا قدر هم را نمی دانند؟ برای اینکه این ها شروع می کنند، می آیند بالا، از یک جا به بعد مهارت های اینکه این چیزی که باهاش شروع کرده اند نگه دارند را ندارند، وقت نگذاشته اند یاد بگیرند، یکی از آن چیزهایی که نمی دانند چیست قیمت هاست، قیمت ها را نمی دانند برای همین زود سرشان کلاه می رود، مثل کسی که می رود در بازار طلا فروشی، هیچ چیز نمی داند بهش طلا می اندازند، مستندی که چند وقت پیش تلویزیون نشان داد، طلا را که می خرند، می کشند وزنش را بعد می گویند این قدر پولش است، می گفت غالب این ها در طلاهایشان خاک می زیند، چیزهای دیگر، ولی پوشیده است و معلوم نیست و مردم طلا می خرند. قیمت ها دستمان نیست، چون قیمت ها دستمان نیست، وقتی یک رابطه را شروع می کنیم، این زناشویی الزاماً نیست، پدر و مادری، پدر و فرزندی، شریکی، تجارت، دوستی، کار، در یک شرکت، اداره، معلم و شاگرد، کارمند و مدیر، چون اصلاً قیمت ها دستمان نیست، جاهایی که می رویم در رابطه، می ریزیم به هم، می بینیم سر از ماجرای دیگر در آمد، یک فتنه، یک فاجعه بعد هم نمی دانیم چیکارش کنیم، می خوریم به در و دیوار یا سر از طلاق در می آوریم یا کتک زدن یا کتک خوردن یا آدم کشی، این هایی که آدم می کشند چه جوری می کشند، می گویند یک دفعه جنون آمیز بود، احمقانه بود، 99 درصد می گویند اشتباه کردیم، می رسند به یک جا، تصمیمیی می گیرد و عمل می کند و بعد هم می خورد به مشکلات، وقتی راجع به رفق و مدارا صحبت می کنیم، این قیمت ها را که مفصل در برنامه هایتان دادیم، من بدانم اگر چیزی 1 میلیون می ارزد، کجا باید 1 میلیون خرجش کنم، اگر 5 هزار می ارزد، 1 میلیون خرجش نکنم، چون نمی ارزد، قاعده کلی که پیغمبر فرمود چه بود که قیمت ها را دست ما می داد، قیمت هر کسی به این است که برای چه چقدر عصبانی می شود یا چقدر خوشحال می شود، این نه، پیامبر حدی را مشخص کرد گفت در این حد عصبانی نشوید، من بکا علی الدنیا دخل النار. یعنی آن چیزی که مربوط به این 4 مرحله است، هرجا قرار است گریه بیندازد شما را، خراب می کند کار را، تحقیر نشوید، آنجا اگر بخواهید این کار را بکنید، قیمتی بیشتر از آنچه می ارزد پرداخت کرده اید، یک موقعی است آدم با کسی دعوایش شده، زن و مرد هستند می خواهند طلاق بگیرند، دوست هستند می خواهند جدا شوندف یا می خواهند ابراز علاقه کنند، طرف می آید وسسط می خواهد رابطه را نگه دارد، بعد از یک مدت می گوید نمی ارزید 10 سال وقت گذاشتم برای این آأم، جوانی و انرژی و آبرو و همه چیزم را گذاشتم پای آدمی که قیمت نداشت و نمی ارزد اینجوری هزینه کنم، احساس می کنم رفتم این وسط خورد شدم، له شدم، کوچک شوم، بیش از حد باختم، پیامبر آنجا به من یاد می دهد که اگر آن حدی که قرار است برایش غصه بخورید، حد دنیاست، ابدیتتان را باهاش خراب نکنید، نمی ارزد، چون دیگر نه از دنیا آدم خیر می بیند نه از آخرت، اینجوری نیست که اگر کسی جاودانگی و ابدیت را رها کرد و چسبید به دنیا، بگوید آخرت را نداریم، اینجوری نیست، حتماً اگر کسی ابدیت را بفروشد به دنیا، نه خیر دنیا می بیند نه خیر آخرت. مگر این هایی کهدارند دائماً شکست می خورند حداقل در روابط زناشویی یا جنسی شکست می خورند، مگر این ها، همه رعایت اینجور چیزها را می کنند، همه شکست هم می خورند، قانون دین و غیر دین ندارد، اگر رعایتش نکردی می خوری زمین. یک جمله ای دارد علی (علیه السلام) می فرماید: اگر یک کسی آخرتش را به دنیایش فروخت، من باع آخرته بالدنیا خسرهمها. در هردو بدبخت است، هم دنیایش نکبت دارد هم آخرتف ولی اولش گفت من ابتاع. باع نگفت. هرکس دنیایش را بفروشد به آخرتش، هردویش را سود می برد، هم در دنیا هم در آخرت سود می برد. این یک قاعده است. آنجای که تو قید خود و خود جاودانه ات را می زنی، می گویی بی خیال ابدیت، بی خیال آخرت و خود جاودانه ام، خود حالی، خود حیوانی یا گیاهی این را بچسب، تا این را می چسبی ضربه می خوری، تحقیر می شوی، له می شوی و ضربه می خوری، این قاعده را پیغمبر دست ما می دهد، آن جا که از خیر من جاودانه ات گذشتی من ماندگارت آسیب می بیند، حتماً تحقیر دارد، شکست دارد، افسردگی دارد، پژمردگی دارد، غصه های زیاد دارد، این یک قاعده است. می گوید شما اگر می خواهید در روزگارتان آدم های قوی بشوید و روزگار لهتان نکند، عقلانیتتان را باید فعالیت کنید. 5 دسته ژن داریم که قبل ازا زدواج باید کار کنیم رویشان، سلامت و زیبایی، هوش، غقل. اگر کسی هوش خوب بود توانست دکتر مهندس شود، لزوماً آدم عاقلی نیست. عقل غیر از هوش است. عقل تشخیص این است که چه جوری تصمیمی بگیرم و بایدها و نباید هاست. هوش فرق دارد. عقلانیت مهم است. حضرت علی می فرماید اگر می خواهی در روزگار مچاله نشوی و شکستت ندهد، از عقل کمک بگیر. در عاقل و جاهل این ها را توضیح دادیم. و در سعادت و شقاوت، بحث های نظریات خوشبختی از دو هزار سال پیش به این سمت، از قبل از سقراط هرچه نظریه مهم درباره خوشبختی یا بدختی وجود داشته، کوته است ولی جامع. می گوید شما نمی توانید در مقابل حوادث روزگار دوام بیاورید مگر اینکه عقلانیتتان را به کار بیندازید. عقل تو را در برابر حوادث روزگار محکم نگه می دارد. العین قاف لام، ریشه اش، عقل از عقال گرفته شده، یعنی ترمز. نمی گذارد بیفتی. نمی گذارد بی مهابا تصمیمی بگیری، حرکتی بکنی، ارتباطی، انتخابی انجام بدهی، که بعد له بشوی. عقل اینجوری است، اجازه نمی دهد. می فرماید هیچ کس نمی تواند، شما هیچ وقت نیم توانید شادی را به دست بیاورید مگر با نرمی، آدمی که نرمی ندارد و تند و خشن و زودرنج است، حساس است، تیزی داردف هروقت کسی تیزی داشت غصه هایش هم بیشتر می شود، هر مقدار تیزی ها و هاری ها و تندی های یک نفر، عصبانیت های یک نفر، خشونت هایش، بد دهانی هایش، سرزنش کردنش، مسخره کردنش، تیز باشد، اولین کسی که در چمبره غم می افتد بیشتر از همه، خود آن شخص است، شادی رمزش در نرمی است. در روایت داریم شخص مومن مثل یک بوته ای است که هرچقد باد بهش می خورد، در این علفرازها دیده اید؟ انعطاف دارد و همیشه سرپاست، ولی یک جایی باد آمده زده درخت های خیلی بزرگ را هم نابود کرده، آن جا که استقامت می شود جلوی آدم های منافق اینجوری است، آنجا که استقامت زیاد می کنند باد می آید می زند می شکند این ها را، مومن مثل یک گیاه نرم است، که می تواند در همه شرایط انعطاف داشته باشد. این دینش، ایمانش، بهش کمک می کند که انعطاف داشته باشد و نابود نمی شود. نرمی اصل است. خیلی از فجایعی که در تاریخ افتاده، حتی جنگ های جهانی، با یک نرمش، می توانست این اتفاق نیفتد. یک جا، یک نفر سفت شد یک دفعه جنگ جهانی گرفت، دو نفر عصبانی شدند و جنگ کردند، دوتا پادشاه، دوتا سلطان، میلیون ها آدم کشته شدند به خاطر اینکه دو نفر نرمش نداشتند، قرآن رمز پیروزی پیامبر را می گوید فبما رحمت من الله لنت لهم و لو کنت فضل غلیظا لقلب للفضلوا من ذلک. تمام پیروزی پیامبر که یک نفره شروع کرده و این همهه عاشق در دنیا دارد، قرآن می فرماید به خاطر رحمتی که از طرف خدا به تو داده شد، لین آمده، نرم شدی با مردم، آن هم مردم آن زمان، ویل دورانت می گوید اگر کسی می خواهد بفهمد پیمغبر اسلام واقعا از طرف خدا بوده یا نه، باید جامعه شناسی مردم عربستان در آن زمان را بخواند، متوجه می شود هیچ کس جز یک پیغمبر خدایی نمی توانسته این جامعه را انقدر متمدن کند و پیشرفت درشان ایجاد کند و نرمشان کند. کسی که دختر زنده به گور می کرده، برساندش به یک جایی که بگوید برای هر بوسه ای که به دخترم می زند، عبادت است، ثواب است، چه جوری می تواند آدم خشن اینجوری را برساند به جایی که بوسیدن را عبادت می داند. بوسیدن بچه اش، بوسیدن همسرش، بوسیدن برادرش، دوستش، چه جوری می شود یک جامعه ی خشن را انقدر نرم کرد. چه جوری می شود جامعه ای که سر این که شتر شما دو متر آمده در زمین من جنگ راه می انداختند و کشت و کشتار، پیامبر در زمان کوتاهی این ها را رساند به جایی که وقتی مجروح می شدند آب نمی خوردند تا به طرف مقابلشان بدهند. می گفتند بغلی من تشنه تر است. می گفت رفتم بالای سرش، آب بدهم، گفت بغلیم تشنه تر است، همینجوری هیچ کس آب نخورد، می گفت تا رفتم به آخری رسیدم دیدم شهید شده، برگشتم دیدم همه شهید شدند. انقدر نرم. چون پیغمبر خودش این نرمی را داشت، نرمی را رحمت می آورد، رحیم بودن و رحمان بودن می آورد. برای همین هم شما در تمام صفات خدا، دوتا چیز از همه بیشتر تکیه دارد، سر نماز هم همینطور. بسم الله الرحمن الرحیم، خدا هزاران اسم دارد ولی فقط این دوتا انتخاب می شوند برای معجزه ی عالم. رحمانیت و رحیمیت. باز الحمد الله رب العالمین. الرحمن الرحیم. این معجزه است. درست در زمانی که پیامبر همه توقع داشتند حالا بعد از این همه جنگ و کشتار و اصحابش را کشته بودند و خودش را تبعید کرده بودند و چه شکنجه ها و جنایت های، حالا پیغمبر آمده مکه را گرفته و فتح شده، تمام قدرتمندان ذلیل پیغمبر هستند. همه می گویند اگر پیغمبر بیاید در شهر، انتقام سختی از این همه جنایتکار و مفسد می گیرد. ابو سفیان که رئیس همه این فتنه گران و جنایتکاران است، در خانه می لرزد از ترس که الآن پیغمبر با منت چه می کند، یکی از اصحاب پیغمبر شعار می دهد امروز روز انتقام است، پیامبر می گوید شعارتان را عوض کنید، امروز روز مرحمت است. روز رحمت است. زکات قدرت نرمی است. عفو است. نه انتقام. اگر موفق شدی نمی توانی نقام بگیری بگویی این چون این دفعه اینجوریکرد با من، من هم این کار را باهاش کردم، این کار خوبی نیست و می شود جور دیگری هم رفتار کرد. بعد پیامبر گفت هرکس برود در کعبه در امان است، هرکه برود خانه ابوسفیان هم در امان است، نه تنها ود ابوسفیان در امان است، بلکه هرکسی که به او هم پناه ببرد در امان است و این معجزه باعث شد اسلام بماند. نرمی. اگر می خواست مثل ما دو دوتا چهارتا کند، چیزی از اسلام باقی نمی ماند. مهربانی، نرمی. درست، الآن مادری می زند در گوش بچه اش، تنبیهش می کند، الآن برعکس رفتار کند، در لحظه، گفتیم محبت زیادی خودش یک ظلم و جنایت است، آن سر خودش، قبلاً توضیح دادیم که پیامبر فرمود خدا لعنت کند کسی را که محبت اضافی داشته باشد، 70 درصد بچه های زیر بیست سال ما اضافه وزن دارند، این به خاطر محبت های اضافی پدر و مادرهاست، به بچه هر چه دلش می خواهد می خورانند، الآن ساندویچ می خواهد، پیتزا می خواهد، خودشان هم درست می کنند می دهند به بچه ها، نمی داند که بچه را دارد می برد به سمت سرطان و مشکلات دیگر. این محبت زیادی است. آنجایی که این اضافه و زیاده روی نیست، درست آن جایی که توقع می رود که الآن تو خشن ترین برخوردها را بکنی، تو یک برخورد مهربان کنی، درست برعکس، معجزه اش را می توانید ببینید آن جا که چه اتفاقی می افتد. عالم فقیری است در خانه خوابیده شب، یک دزد می آید خانه اش، هرچه می گردد هیچی پیدا نمی کند، شنیدیم طرف رفته بود دزدی خانه یک طرف هیچی پیدا نکرده بود، از حرصش مشق های بچه صاحبخانه را خط زده بود، این مشق هم گیر نیاورد خط بزند، قرآن گیر آورد، دستش خورد به قرآن، قرآن را بوس کرد گذاشت کنار، گشت دید هیچی نیست، آمد برود که صاحبخانه بیدار شد و پایش را گرفت، گیر کرده بود، گفت کاری با هات ندارم، تو خیلی مرد خوبی هستی همینکه قرآن را بوسیدی و بهش احترام گذاشتی معلوم است که دزد خوبی هستی، ما اگر دزد در خانه بگیریم چه می کنیم؟ من استاد ممیگ فت داشتم می رفتم دیدم دو نفر آمدند خانه ما دزدی، با موتور آمده بودند، نگاهشان کردم از دور، نمی دانستند دارم می بینمشان، گفتم آخر این بنده خدا چیزی گیرش نمی آید با موتور چی می خواهد ببرد، بعد رفتم به شانه اش گفتم من اینجا می ایستم برو یک وانت بگیر بیا. طرف شوکه شد اول، دلش را آرام کردم، گفت این بیچاره دلش آرام شد و رفیقش هم که وانت گرفت آورد، گفت بیایید خودم هستم این جا هرچه دوست دارید ببرید، حلال حلال هم هست، چیزی لازم دارید ببرید، این چه کار می کند با طرف؟ نرمی یعنی اینجوری، ما خیلی خشنیم در زندگی هایمان، وحشتناک خشن هستیم، با بچه، این که به پیغمبر می فرماید ارحموا اولادکم، به بچه هایتان رحم کنید، اینکه بچه ها خیلی وقت ها در اثر عصبانیت های در و مادر و کتک های بیخود خوردن و ترس گرفتند و لکنت زبان گرفتند و شب ادراری گرفتند چون پدر و مادرها خشن هستند. بچه ها از 7 سال اول شما حق نداری بهش اعتراض کنی برای هیچ کدام از شیطنت هایش، تازه پیغمبر می گوید اگر بچه شیطان نیست، شیطنت را بهش یاد بده، چون اگر بچه این 7 سال شیطان نباشد، 7 سال بعدی می خواهد جبران کند، که موقع درس خواندن است، مصیبت درست می شود، به یکی از علما گفتند بچه تان دیگرخیلی شلوغ است، امروزه می گویند بیش فعال، انگ می زنند به بچه ها، بچه بیش فعال یک بچه نابغه است، ولی چون بلد نیستیم از این انرژی استفاده کنیم می گوییم باید حرف گوش کند، دکتر می بریم، دکتر می گوید این بیش فعال است، این قرص را بده بهش، بنشیند سر جایش، بگیرد بخوابد. کاری که معمولاً با قرص انجام می دهند، پیغمبرمی گوید اگر بچه شما شیطنت ندارد، بهش یاد بدهید، چون اگر نتواند شیطنت کند، جسماً و روحاً ضعیف بار می آید. خیلی سرسام آور شلوغ می کند، گفت چه می کند، گفت خب از آن دیوار رفت بالا، گفت دیوار بند داشت؟ بین آجرها بدن می کشند، گفت نه، گفت حالا خوبه، من که از دیوار بند دار می رفتم بالا. یعنی جایی هم نبوده دستم را بگیرم، ولی می رفتم بالا، می گوید آقا فقط دوجا می توانید جلوی بچه را بگیرید، آن ه نه با داد و فریاد، مادر یک جیغ می زند بچه تا چندسال لکنت زبان پیدا می کند، شب ادراری های ولانی برای ای نکه مادرش یا پدرش داد زده سرش، دو جا، جایی که خطر جانی است که باید جلویش را بگیریم، از جلوی دستش بگذارید کنار، نه اینکه به بچه بگویید تو نرو این کار را بکن، بچه دو ساله، در هفت سال اول داری برای چه برای دکوراسیون چیزی گرفتی که بچه بیندازدش زمین؟ تو مشکل داری نمی فهمی که این بچه باید در خانه آزاد باشد، آزادیش هم در خانه به این است که به هرچیزی دست بزند، آباژور خریده دو میلیون تومان، گذاشته دم دست بچه، بچه تا می آید بایستد، به اولین چیزی که می خواهد دستش را بگیرد همان آباژور است، یا برق می کشدش، یا می اندازد می شکند، تو باید دکوراسیون خانه را جوری بچینی که این بچه هرکاری دلش خواست بتواند انجام دهد، به بچه اعتراض می کند که دست نزن. نمی شود. خدا به این گفته دست بزن، تو باید شیطنت بکنی، به هرچه دست بزنی، از دیوار صاف بالا بروی، عضلاتت قوی شود، هوشت زیاد شود، امکاناتت، قوی شوی، پدر و مادر نمی فهمند این را جیغ و داد راه می اندازند سر بچه، یک جا خر جانی، یک جا حقوق کسی وسط باشد. مثلاً خواهرش، برادرش، انجا باید جلویش را گرفت، مهمانی است، صاحبخانه ای است، الآن بچه من عروسک بچه خواهرش را یا بچه همسایه را گرفت، باید چه کنم؟ حق ان بچه است عروسک داشته باشد، آنجا باید بهش بفهمانم که این حق تو نیست، با گریه هم تسلیم نشوم، می فهمد که این را باید بهش بفهمانم، ولی جایی است که بحث حقوق کسی در میان نیست، خطری نیست، مدارا می کند، می سازد، حالا این بحث 7 سال اول که چقدر خشونت ها مشکلات درست می کند، یک جایی است که ما نباید مدارا کنیم، حد مدارا نیست و خودمان هم می فهمیم، اجبار، الزام، باید باشد. در خیلی جاها این کار را می کنیم مثلاً به بچه ها کجاها زور می گوییم؟ زورهای طولانی چند ساله، در درس خواندن، اگر بچه ها را بخواهید آزاد بگذارید، بگویید می خواهی برو نمی خواهی نرو، چند نفر می روند؟ نمی روند. خواستی مشق بنویس، نخواستی ننویس. الان که داریم برای اساتید دانشگاه درس می دهیم این ها هم مثل بچه 7 ساله ها هستند، خودشان استاد دانشگاه هستند، از بقیه امتحان می گیرد و توقع دارد بقیه رعایت کنند، ولی نوبت امتحان دادن خودش که می شود، استاد توروخدا عقب بینداز، دقیقاً مثل همان کوچولوها رفتار می کند. یعنی آدم بزرگ هم که می شود تا خودش عاشق و شیفته علم نشود می خواهد از زیرش در برود. یک جایی آدم نباید مدارا کند. تو 7 سالت شده، باید درس بخونی، نمره بیاوری، نمی پذیریم ازش، این جا مدارا معنا ندارد. جدول ضرب را نمی فهمد الآن اعصابش خورد ات، بنشینی، با حوصله بهش یاد بدهی، این خوب است، ولی در این که درس خبونم، یا نخوانم، اصلاً مدارا نمی کنیم. الن عقلش برسد بزرگ شود، بعداً ما را لعنت می کند که چرا با من مدارا کردید، یک جایی آدم باید محکم باشد، در روابط زناشویی یک جایی با مدارا، خیلی جاها با مدارا مشکل حل استف یک جایی خط قرمز است و دیگر نمی شود در مورد زن و نه در مورد مرد مدارا کرد، اگر مرد رسید به آن خط قرمز و پا روی خط قرمزها گذاشت، باید اخطارها را بدیهمف تذکرها را بدهیم، یک جا که رسید دیگر نمی شود کاریش کرد. در مورد ن هم همین طور که باید آن خط قرمزها را بشناسد. گاهی وقت ها برای ازدواج، پسرهایی که خط قرمز دارند این ها هستند، اگر یکی از این علامات را در پسر دیدید اصلاً نرو سمتش، آخر دوستش دارم، بهم هم عادت کردیم، از این ها ندارد، وقتی خط قرمز است، بروی می سوزی، به تنفر می رسی، یا دخترها، خط قرمزها مشخص است نمی شود اصلاً رفت، این از اول در ازدواج مشخص است این خطوط قرمز. اگر مشروب خور بود نمی شود، معتتاد بود نمی شود، بدبین سخت گیر است، نمی شود، خسیس است، اصلاً نمی شود، این ها خط قرمز هستند، بروی جلو، حتماً با این آدم به مشکل برمی خوری، در مورد دخترها، اگر بدخلق است، عصبی است، نمی شود بروی جلو، مشکل ایجاد می شود. به هر حال مثال می زنم. یک موقع است رفته اینجوری هم نبوده، در مسیر زندگی اتفاقات اینجوری هم افتاد. کجاها باید مدارا کنیم، کجاها باید سازش کنیم کجاها باید فرصت بدهیم به طرف مقابلمان و اگر بخواهیم فرصت بدهیم چه جوری فرصت بدهیم، تا مشکل حل شود، اگر می خواهی به شادی برسی، رمز شادی نرمی است، مثال بزنم، الآن می خواهی آهن را ببری، میله آهنی را، اره می آورند، می کشند این صدا و اصطکاک زیاد دارد، ریزش براده آهن زیاد دارد که خودش ممکن است در چشم بریزد و آسیب بزند، ولی می شود بریدش. اما چیزی هست که خیلی نرم است، باهاش می شود آهن را برید، کپسول هوا را دیدید، کپسول هوا خیلی نرم است، این هوای نرم خشن ترین موجود عالم است، محکم تر از هوا نداریم، این را می گذارند در کپسول، متمرکزش می کنند و باهاش تیرآهن را در چند دقیقه می برند. نرم نرم است، ولی اگر ازش خیلی کارهای بزرگ برمی آید، الآن از نرمی هوا خیلی استفاده های خوب می کنیم. این یک تمثیل است که دارم می زنم و استفاده زیادی داریم می کنیم. انعطاف رمز شادی است، فرصت دادن رمز شادی است، فرصت علمی. مثلاً من با شوهرم راجع به فلان اخلاق بدش به این نتیجه رسیدم از هم جدا شویم. بعد او هم گفته نه تروخدا الآن طلاق نگیریم، ندهیمف فرصت به من بده. می گوید یک سال صبر کردم درست نشد، یک سال صبر کردی، فرصت دادن یعی چه، بچه شما در ریاضی رد شود، ترم اول، بگوید مادر یک فرصت دیگر به من بده، این ضعیف است در ریاضی، ترم بعد هم رد می شود. فرصت دادن به بچه یعنی چه، یعنی این ریاضیش ضعیف ساتف فاصله بین ترم اول و دوم یک استاد برایش می گیرم تقویتش می کنم، فرصت دادی به این یعنی این قرار است چه کند؟ هیچی، همان آش و همان کاسه است، ولی مشاوره می خواهد برود، بله درست است، این مشاوره برود خوب استف زیر نظر یک استاد می خواهد کار کند، درست است، چون می خواهد تمرین کند راجع به آن مشکل، بنده پایم کار نمی کند و ضعیف است، خببروم جایی استخادام شوم، بگوید باید درست راه بروی، خب رانندگی کنند، خب شما باید با دوتا دستت بتوانی خوب کار کنی، این دستت خوب کار نمی کند، خب می روم درستش می کنم، باشد بهت فرصت می دهیم برو درستش کن، این باید در این فاصله چه کند؟ دست را قوی کند، فرصت بگیرد و کاری نکند که نمی شود. باید برود فیزیوتراپی، تمرین کند تا این قوی شودف فرصت چه جوری بدهیم به کسی؟ مدارا خوب است، خب حالا بهت فرص می دهم ولی این فرصت باید علمی باشد، ی=عنی کار دقیقی صورت بگیرد، بچه ام است، هرکسی هست زیر نظر استاد یا مشاور، ضعفش را برطرف کند، من الآن اعتیاد دارم، درست است اشتباه کردم، فرصت بده جبران کنم، قول می دهم نکشم، قسم می خورم دیگر مصرف نکنم، نمی شود، قسم می دهم که این اخلاق زشتم را کنار بگذارم، نمی شود، اگر می خواهی اخلاق زشت را کنار بگذاری، اخلاق زشت مثل این است که یک اژدها را برداری بگذاری یک جای دیگر، فرمول دارد، در این سه ماه چه جوری اخلاقت را درست می کنی؟ قاعده دارد، چه اتفاقی می خواهد بیفتد؟ برنامه ای هست؟ استادی هست/ تمرینی هست، تغذیه ای هست، کلاسی است، جلسه، باشد، قول می دهم که من هم با تو راه می آیم، تو اعتیاد را بگذار کنار، ولی باید بروی کلاس های تخصصی، ترک اعتیاد باید بروی، کمپ باید بروی، مسائل را طی کنی، شرایط قانونی تغییر باید فراهم شود، این لین داستانش خیلی مهم است، نرم بودن، خدا رحمت کند مرحوم اصفهانی را، واقعاً این ها بیخود مرجع نشدند، پسر ایشان، یک آدم مجتهد خیلی باعظمتی بوده، مثل خودش، می توانست جای پدرش را بگیرد انقدر قوی بوده، پسرش را می کشند. به قاتلی پول داده بودند. می اندازنش زندان و خب پسر تنها مرجع شیعه جهان را کشتند، آن هم عالم به این بزرگی را، حکمش چیست این عالم، قصاص. خودش می رود به قاتل می گوید این پول را بگیر، شبانه از اینجا فرار کن برو. طرفداران من و این، رهایت نمی کنند، می کشند تو را، برو توبه کن و خودت را اصلاح کن. آن پسر که مرده، این آدم را می شود احیاء کرد. می گوید کسی بوده از ادم های خیلی بدی که با این مخالف بوده، از درس می آید می رود کنار آقای اصفهانی می ایستد تا خانه فحش خواهر مادر و زن و بچه بهش می دهد. مرجع همینطور راه می آید، اشاره می کرده این را تکه تکه می کردند، چی به من توهین کردی، بگیرید بکشیدش. در خانه می رسد می گوید شما با من مشکل دری هرچقدر به من می خواهی فحش بده ولی خواهر برادران و زن و بچه ی من، برای چه به آن ها فحش می دهی. این کار را نکن. طرف شرمنده می شود، له می شود و برمی گردد. برگشت آمد به دوستش گفت تا دم خانه بهش فحش دادم ولی آمد این کار را با من کرد. داستتان مالک اشتر را شنیدید که طرف بهش بی ادبی می کند و مسخره می کندش او را و همه می خندند، این نمی دانسته که این مالک اشتر است، بالاخره می رود دنبالش عذرخواهی می کند، ایشان می رود مسجد، این می ایستد نماز مالک اشتر تمام شود، مالک اشتر می گوید من آمدم مسجد برای شما استغفار کردم. این خیلی مهم است. جایتان خالی، نایب زیاره ی شما بودیمف و شما را دعا کردم، کربلا بودم و دیشب آمدم، در یکی از این هتل ها با اینکه وظیفه شان بود بعضی امکانات را بگذارند نگذاشته بودند، بعد یکی از تیم هایی که بچه ها بودند مریض شده بود، امکانات خیلی ساده ای می خواست برای یک دارو، یکیش را بگویم برایتان، آب می خواست، گفت آب نداریم، مگر می شود در هتل آب نباشد، گفت آب نیست. پولش را گرفته اند، گفت نه نیست. این رفت آب خرید و آورد، هیچی نگفت. بعد آمد دارو بگیرد، انجام ندادند، بعد می خواست غذا گرم کند برای مریض، گفت گاز نداریم تمام شده، می توانستند بکنند، گفتند دوساعت دیگر می رویم، این یک سبد میوه های گران قیمت و خالی و خرمای عالی آماده کرد، گذاشت جلوی رئیس آنجا، با مهربانی و گفت خداحافظ. طرف شعور دارد می فهمد که با این چه کردم و چه رفتاری کردم، هرچیزی خواست بهش ندادم، این با من اینجوری رفتار می کند. این ان معجزه است. به امام معصوم فحش می دهد، به مادرش، به خودش، فحش می دهد، اصحاب می گویند بکشیمش، فامیل هم هست، فامیل زجرش بیشتر است، فامیل امام سجاد فحش می دهد، حضرت می گوید نه. ای فحشش را می دهد می رود. جلوی همه اصحاب به حضرت فحش های ناجور می دهد و همه پیشنهادهای خشن می دهند و حضرت می گوید نه. با هم برویم، خودم جوابش را می دهم. در خانه در می زند، طرف می آید بیرون، خیلی با مهربانی و نرمی می گوید اگر این صفاتی که تو به من نسبت دادی در ما هست، خدا ما را ببخشد. اگر نیست، خدا تو را ببخشد. نه این که اگر این چیزهایی که گفتی در ما نیست ان شاءالله خدا تکه تکه ات کند، نه، خدا را ببخشد شما را. باز مغفرت است. طرف می افتد به دست و پای حضرت، می گوید به خدا هیچ کدام از این ها در شما نیست، همه اش لایق من است، من را تحریک کرده بودند و من عصبانی بودم. خیلی وقت ها نرمی معجزه می کند. حافظ می گوید از خلاف آمده عادت به طلب کام که من کسب جمعیت از آن موی پریشان کردم. درست لحظه ای که خیلی عصبانی هستی ببین راه دیگری وجود دارد یا نه، حرف دیگری می شود زد، راه دیگری هست، کار دیگری می شود کرد. خیلی مهم است. نرمی. در یکی از این قبایل پسر رئیس قبیله آمده بود، رفته بود شکار، تنها، دو نفر می بینند چه اسب و زین و تجهیزات خوبی دارد، دوتا از این راهزنان، می کشند این را، وسائلش را برمی دارند و چون غریبه بودند در آن منطقه، نمی داسنتند این پسر رئیس قبیله استف می روند پیش رئیس قبیله می گویند امشب به ما پناه بده ما فردا می رویم، باشد بفرمایید. رئیس قبیله می بیند اسب و زین بچه اش است. هیچی نمی گوید. می گویند این ها مهمان هم شده اند، صحبتی کردند و رئیس قبیله می گوید آن جوانی که کشتیش، پسر من بوده، این ا همدر قبیله گیر هستند و نمی تاونند فرار کنند، ولی چون اسلام به ما گفته مهمانان را اکرام کنید، من به حرمت قانون اسلام، دین انسان می سازد، نه حیوانی که فقط انتقام بگیرد. پیامبر فرمود مهمان را اکرام کنید، تا زمانی که مهمان من هستید در امانید، فردا هم رفتید یک جایی بروید که شما را کسی پیدا نکند. کافر بودند، جا در جا مسلمان می شوند، آن که رفت و مرد، دو نفر احیا می شوند. مومن می شوند. قیمتش خیلی زیاد است. ماها اگر این برخوردهای چکشی و خشن و این ها را یاد بگیریم و کنار بگذاریم و مدارا کنیم و رفق داشته باشیم و نرمی، با نرمی خیلی اتفاقات می افتد، من یادم است ما یک اردو داشتیم، دوره هایش افراد مختلفی می آمدند، در یک دوره جوانان ضعیف از نظر مسائل اخلاقی و اعتقادی و این ها آورده بودند، بعد دوره شروع شد، این ها اذیت می کردند سر کلاس، می خندیدند، دختر و پسر هم قاطی بودند، ما با آرامش، این ها وقتی وارد اردوگاه شدند، به بچه ها گفتم امروز می دانید چه روزی است؟ گفتم امروز روز حلم است. حلم یک درجه بالاتر از صبر و عصبانی نشدن است. امروز به هیچ وجه حق ناراحتی ندارید از دست این بچه ها. چندتایشان از رئیس هایشان بودند و بهانه های مختلف می گرفتند برای دوره، یکیشان می گفت من نمی توانستم بایستم دوره، من سیگار می خواهم بکشم، سیگار ندارم، به راننده گفتم برو سیگار برایش بگیر، سیگارش را هم کشید، تا غروب حرف هایمان را آرام و نرم و مهربان به این ها گفتمی، به هیچ کس از اعضای گروه هم گفتیم که حق ندارند ناراحت شوندف تا غروب خیلی اتفاقت قشنگی افتاد، ساعت آخر که همه می خواستند بروند، دو هفته بعد کسی زنگ زد و به دفتردارم گفت می خواهم بیایم، رئیس گروه که مرد خوبی هم بود، گفت یکی از این مدیران ما می خواهد بیاید با ما صحبت کند. یک آقایی آمد خیلی با ادب و مهربان، گفت من را می شناسید، گفتم نه، گفتم من در آن اردو، می خواستم بروم روی مخ استاد، ضایعش کنم، روی اعصابش بروم، و شما تا غروب نسبت به من مهربان تر شدی، هرچقدر خواستم شما را عصبانی کنم این اتفاق نیفتاد. گفت من دیگر کم آوردم. آمدم به شما بگویم مشکلات زیاد دارم و اینجوری، امی که با زنش و بچه اش مشکل داشت، گرتافری های زیادی داشت، قرار بود از کلاس اخراجش کنم و بیندازم بیرون و باهاش تند برخورد کنم، این اختیارات را داشتیم که محرومش کنیم از دوره، آدم باید یک جایی حواسش باشد، قرار نیست همه چیز مطابق میل و سلیقه ما باشد. یک جاهایی است آدم باید، در روایت و قرآن هم داریم، می گوید شما گاهی وقت ها از همسرتان خوشتان نمی آید، ولی این همسر خیر کثیر دارد. دو تا قاعده دارد قرآن، می گوید از یک چیزهایی بدتان می آید خوب است برایتان و برعکس. والله اعلم و انتم لا تعلمون خدام ی داند و شما نمی دانید. حتی اگر از همسرتان هم بدتان می آید، این طوری نیست که اگر من ازش بدم بیاید من نمی توانم بهش محبت کنم، عشق ورزی و محبت یک وظیفه است، یک بدهی است که انسان داشته باشد و بپردازد. باید بدهی. حتی اگر خوشت هم نیامد باید این کار راکنی. به زن ها می گوید اگر شوهرانتان را دوست ندارید بهشان عشق بورزید. چون عشق ورزیدن مثل شیر دادن به بچه است، اگریک بچه کوچک پیدا کنیم، باید شیر بدهیم بهش یا نه، او الآن چی احتیاج دارد؟ شیر، باید بهش بدهی. آقای گفت من از خانمم خشم نمی آید می خواهم طلاقش بدهم گفتم او آمد خواستگاری تو یا تو رفتی خواستگاری او؟ گفت من رفتم. گفتم وقتی رفتی خواستگاری، معنایش چیست، یعنی می توانم سه تا چز به تو بدهم، تامین اقتصادی، تامین عشق و عاطفه و تامین معنویت. گفت خوشم نمی آید ازش. از اول دوست نداشتم، زوری برایم گرفتند. گفتم باید حرمت پدر و مادرت را رعایت کنی، سر این باید جنایت کنی؟ این باید قربانی تو شود؟ این باید تقاصش را پس بدهد که تو انتخاب همسر نکردی، تو رفتی خواستگاری این خانم، یعنی هستم پایت، پشتت هستم. مگر قرار است هرچه خوشمان بیاید فقط با میل خود برویم جلو؟ این کار انسانی نیست. از یکی دیگر خوشم آمده، تازه تر و بهتر است، این یکی برود کنار، این مرام انسانی نیست. سلامت العیش فی المدارا. باز علی (علیه السلام) می فرماید اگر کسی زندگی سالم می خواهد، خیلی این کلمه بزرگ است، باید اهل مدارا باشد، من یک موقعی مادرها می آیند می گویند شوهرم بددهنی می کند، پسرم بددهنی می کند، نماز نمی خواند، مسائل شرعی را رعایت نمی کند، نفرینش کردم، الهی زیر تریلی بروی، نفرین نکن. مهربانی کن. مدارا کن. باهاش راه بیا. فرصت بده بهش. یواش یواش خوب می شود حالش. با روش برو جلو. سلامت که دارد می گوید یعنی انواع امنیت ها وسلامت ها، سلامت های جسمی و روانی و عقلانی و دنیایی و آخرتی. سالم بودن زندگی، یعنی چه، زندگی سالم یعنی مریض نشویم؟ یک بخشش است. یعنی سلامت از همه آفات. سلامت از همه بدی ها و آفات. اگر می خواهید این کار را بکنید، باید رفق و مدارا داشته باشید. گاهی وقت ها یک زوج از هم خوششان نمی آید، ولی انقدر قشنگ می توانند مدیریت کنند رابطه را و رفق و مدارا دارند که در یک زمان کوتاهی واقعاً عاشق هم می شوند. مدارا، تنقفرها را به عشق تبدیل می کند، تاریکی ها را به روشنایی، زمختی ها را به نرمی و لطافت، کینه ها را به محبت و مهر. مدارا معجزه می کند. اما بی صبری و بی حوصلگی و تصمیم آنی گرفتن و تصمیم های زود گرفتن، خیلی فاجعه درست می کند، چیزی که تو ازش می ترسی و به خاطرش مدارا نمی کنی در مدارا نکردن، صد برابر بیشتر می آید سراغت، این یک قاعده است. یادتان باشد، جایی که قرار است صبر کنی و حوصله کنی و نکنی، می گویی دیگر نمی کشم، دیگر نمی توانم برای اینکه از چیزی فرار کنی و راحت کنی خودت را، آن جا تازه اتفاقات وحشتناک تری می افتد برای آدم، میگویی همان خیلی بهتر بود، فکر نمی کردم این بی طاقتی و بی صبری من فجایعی را درست کند. یک روایت دیگر ماند از امام مجتبی (علیه السلام) برای بعد می گذاریم. والحمدالله رب العالمین.