سعادت و شقاوت
بحث ما پيرامون عوامل ثابت و متغير در سعادت بود و معرفى كرديم بعضى از عوامل ثابت و متغير را و عرض كرديم كه عوامل ثابت يعنى آنهايى كه هميشه در همهى زمانها عامل سعادت و خوشبختى بشر بود بشر بودن علتشان، علت اين كه هميشه بودند اين بوده كه ريشه در فطرت انسان داشتهاند بعد بحث پيش آمد در مورد دين كه آيا دين هم عامل خوشبختى و سعادت است يا نه بحث يا آن چه كه مسلم است اين است كه دين عامل خوشبختى و سعادت است و خيلىها با دين خوشبخت هستند و سعادتمند هستند و بدون آن بدبختى و شقى هستند اما بحث در اين است كه آيا دين هميشه و در همهى زمانها عامل خوشبختى و سعادت بوده يا نبوده اگر بخواهيم ثابت بكنيم كه دين در همهى زمانها عامل خوشبختى و سعادت بوده يا نبوده بايد ثابت بكنيم كه آيا دين فطرى است يا فطرى نيست يعنى در نهاد بشر در حقوق بشر دين ريشهاى دارد يا ندارد در درجهى اول گرايش به خداوند تبارك و تعالى به عنوان منبع دين و بعد به احكام الهى ساير احكام الهى اين رو قرار است كه بحث بكنيم من سعى مىكنم كه در يكى دو جلسه اين بحث را به اتمام برسانم در مورد فطرى بودن دين و دو اصل از اصول دين و هم در اين دو سه جلسه كه خدمتتان هستيم خواهيم كرد پيرامون آن صحبت مىكنيم كه اينها هم ريشهى فطرى در نهاد بشر دارد اما كلمهى فطرت را اول معنى كنيم ما كلمهى فطرت اين را هم عرض كنم قبل از اين كه اين را هم بگويم از كتاب اربعين حضرت امامقدس سره دربارهى اين بحث كمك گرفتم توجه بكنيد كه اگر خواستيد مقصود بحث را بعضى از قسمتهاى بحث بنده را بيشتر متوجه بشويد مىتوانيد به آنجا مراجعه كنيد فطرت به معناى خلقت ذكر شده وقتى مىگوييم چيزى ريشهى فطرى دارد يعنى در خلقت بشر در ساخت بشر قرار داده شده يعنى چه يعنى آن موقعى كه مىخواستند بشر را بيافرينند آن امر را كه مىگوييم فطرى است با خميرمايه انسان جزء خميرمايه انسان بوده است يعنى اين چه است فطرى است يعنى همان موقع كه به قول معروف داشتند آب و گل را برداشتند قاطى مىكردند كه آدم را بسازند آن امر را هم قاطى كردند با آب و گل، اين ساختار وجود بشر ايجاد شده يعنى با همان امر ريشه در ساخت و خلق انسان دارد امرى نيست كه بعدها به وجود آمده باشد و ريشه نداشته باشد بلكه در نهاد بشر در روح همهى افراد بشر اين را خداوند تبارك و تعالى گذاشته است گرايش به فلان چيز را مثلاً حالا اگر مىخواهيم بگوييم كه دين فطرى است يا نه بايد ثابت بكنيم كه مثلاً در نهاد بشر اول خلق شده گذاشته شده يا گذاشته نشده پس يكى از معانى فطرت عبارت است از خلقت پس فطرى بودن يعنى چه يعنى خلق بودن يعنى مخلوق بودن در نهاد بشر يكى از ديگر معانى فطرت كه از اين به همين معنا است به معنى پاره كردن است دريدن است مثلاً »اذا السماءُ فقرت« موقع كه آسمان شكافته بشود انفطار يعنى شكافته شدن »فَتَرَ« مثلاً در موقع ماه مبارك رمضان موقع افطار موقع اذان مغرب است مىگوييم موقع چيست زمان افطار است همان مادهى عزت است يعنى زمان افطار است چرا افطار به همين معناست كه خدمتتان عرض كردم يعنى ما تا الان روزه بوديم مىگويند روزهاش را افطار كرده است يعنى پاره شد يعنى پردهى خوددارى كه ما داشتيم كه از زمان مغرب به بعد چه مىشود خود به خود پاره بشود ما مضطر مىشويم يعنى پاره كننده مىشويم روزهى خودمان را پاره مىكنيم از زمان مغرب به بعد پس يكى از ديگر معانى فطرت همين است به فطرت هم خلقت مىگويند به همين معناى پاره شدن هم به كار ببريم به تعبير خود امامقدس سره يعنى پرده عَدَم را پاره كردهايم يعنى وقتى يك چيزى خلق شد كه آن نبود و از پردهى عدم پاره شده او به كجا آمده به وجود به عالم وجود پا گذاشته اين را مىگوييم خلق شدن پس اين يك توضيحى است در مورد واژهى فطرت پس اگر گفتيم كه مثلاً چيزى فطرى هست يك خود فطرت يك عبادت است نه حالتى خداوند انسان را در آن حالت چه كار كرده يعنى اين امر مظهرى هست يعنى خداوند آن امر را از اول با خلقت ما اجمعين كرده با ما بوده است بحثى است كه در قرآن كريم خداوند تبارك دين خودش را فطرى تلقى كرده و معرفى مىكند مىگويد دين اسلام دينى است كه يعنى من از اول از همهى از آن اول خلقت مردم را بر اين دين چه كردم خلق كردم ممكن است سوال بشود كه دين اسلام وجود نداشته است از اول مثلاً از هزار و چهارصد سال پيش بوده چطور مسئله فطرى است و خداوند انسان را بر اصول اساسى دين اسلام مثلاً خلق كرده بحث اين است كه دين مسيحيت واقعى و دين يهوديت واقعى و دين عيسى و ساير دينها همهى اينها دين اسلام است يعنى اسلامى كه ما مىگوييم يك مرحلهى تكامل يافتهى يك دين است لذا در قرآن هيچ وقت كلمهى اديان را به كار نبرد و كلمهى دين را به كار برده يعنى خداوند هميشه يك دين را براى بشر فرستاده اما در طول زمان اين دين چه شده تكميل شده توسط انبيا يك پيامبر آمده قسمتى از احكام را مطابق يك زمانى درج كرده زمان، افكار و عقول مردم يواش و يواش رشد كرده آمادگى پذيرش احكام ديگرى را داشتند پيامبر ديگر آمده احكامى را تكميل كرده آن احكام را و دين را چه كار كرده تكميل كرده پس در طول تاريخ همهى انبيا آمدهاند مردم را به يك دين هدايت بكند به يك دين اگر ما اختلافى در دين مثل اختلاف در مسيحيت و يهوديت مىبينيم تازه مسيحيت و يهوديت كه اصيل باشد واللَّه ما الان معتقد هستيم كه اثبات هم مىتوانيم بكنيم كه اين مسيحيت و يهوديت الان است يك دين تحريف شده بيشتر نيست و از بسيارى از حقايق مسيحيت منحرف شده و مقدار كى از آن تعليمات مسيح و موسىعليه السلام در كتابهاى فعلى مسيح و يهوديت وجود دارد و قسمتى از تعاليم آنها منحرف شده و تحريف شده و از بين رفته ولى با اين حال اگر اختلافى بود در اصول اختلاف نيست يعنى به هر حال اصول يكى است بعضى از احكام شرعيه اختلاف بوده بين آن احكام اصيل و آن دينها اصيل، اصيل آنها نه دين تحريف شده آنها در اسلام يكى بودند در بعضى از احكام در فروع با هم يكى اختلاف داشتند مثلاً يكى روزهاش سى روز بود و يكى شصت روز بوده يا بعضى از چيزهاى ديگر اما در اصول همه با هم يكى بودند لذا همهى انبيا آمدهاند يك دين را كه همان دين اسلام است ترويج كنند و تبليغ كنند و مسيحيت واقعى هم اسلام يهوديت واقعى هم اسلام دين حضرت ابراهيم هم اسلام است براى همين مسئله اسلام را دين حضرت ابراهيم معرفى مىكند )ملت ابى كم ابراهيم هو سماكم مسلمين( اين ملت پدر شما ابراهيم است دين آيين پدر شما ابراهيم است او كه شما را مسلم ناميد لذا كلمهى اسلام و مسلم را مىبينيم كه در همهى دعاهاى انبيا داريم )رب توفنى مسلماً( حضرت يوسف نبى اللَّه يوسف از انبيا بنى اسرائيل است اما مىگويند خدايا من را مسلمين بصيرا )اذ قال لنبى لا تقوتن الا و انتم مسلمون( حضرت يعقوب به پسرانش مىگويد نميريد مگر اين كه مسلمان باشيد مسلمان بميريد و ابراهيم همين طور دعا مىكند خدايا من مسلمان باشم و مسلمان بميرم بقيهى انبيا هم دعاهايشان همين طور است )انا اول المسلمين( دعاهاى انبياى ديگران است اينها اولين مسلمان هستند پس اسلام و مسلمانى يك چيزى نيست كه مربوط به رسول خداصلى الله عليه وآله باشد بلكه مال همين انبيا بوده و همهى آنها دين اسلام را ترويج مىكردند و تعليم مىدانند پس اين كه مىگوييم خداوند دينش را به عنوان يك دين فطرى معرفى مىكند و مىگويند دين اسلام دين فطرى است كسى شعبه نكند كه دين اسلام مال 1400 سال پيش است. مىفرمايند فأقن وجهك لدين هنيفا فطرت اللَّه التى فطر الناس عليها لا تبديل لخلق اللَّه ذالك دين القيم ولكن اكثر الناس لا يعلم( آيه را خوب ترجمه كنيم دقت بفرماييد كه اين آيه در ذهن شما باشد چون خيلى با اين آيه كار داريم مىفرمايند )روى خودت را برگردان به سوى دين وگرنه دلت را برگردان به سوى دين هنيف، دين هنيف همان دين كه است ابراهيم دين هنيف يعنى هنيف يعنى همان فطرى است دين هنيف دين پاك هنيف اين دين چه هست فطرت اللَّه التى فطرنا اين دين همان فطرت خدايى است فطرت خدا است فطر اللَّه فطر الناس عليها فطر اينجا به معنى خلق است خلق كرد مردم را بر اساس آن دين يعنى خداوند مىفرمايد ما مردم را بر اساس اين دين اصلاً روحشان را خلق كرديم بعد مىفرمايد لا تبديل لخلق اللَّه هرگز هم تعبير و تبديلى در اين دين ايجاد نخواهد شد همهى مردم همين طورى هستند و هرگز هم از دلشان بيرون نخواهد رفت )ذالك الدين القيم( اين دين قيم است )ولكن( اين نكته خيلى ضريفى كه مىفرمايد خداوند اين است كه اكثر مردم متوجه اين حقيقت نيستند كه همهشان به يك دين هستند و همهشان يك گرايش را دارند و همهشان يك چيز را مىخواهند عاشق يك چيز هستند ولاكن اكثر الناس لا تعلمون اما اكثر مردم نمىدانند توجه ندارند به اين قضيه. متوجه نيستند ولى معنى كه خدا هستم شما را به يك آيه به يك دين خلق كردهام اين است معصومينعليهم السلام آمدهاند بعضى از آنها شرح دادند موضوع فطرت را مثلاً امام صادقعليه السلام در كتاب شريف كافى مىفرمايد كه در مورد توحيد مىفرمايد: فطرت همان توحيد است البته بايد دقت بكنيم كه وقتى مىفرمايند توحيد است قرآن مىفرمايد دين فطرى است فطرت يعنى دين خدا امام صادقعليه السلام مىفرمايد فطرت يعنى توحيد چون در رأس همهى احكام الهى همهى انبيا در رأسشان كدام اصل بوده توحيد بوده لذا امام علىعليه السلام دين را به اشرف عزيزان خودش تعريف كرده فطرت را كه همان دين است به اشرف و اجزاى خودش تعريف كرده نه اين كه فطرت فقط توحيد بلكه فطرت همهى احكام دينى را دربر مىگيرد يعنى بشر روحاً طالب همهى احكام حقى است و عقايد حقى را مىخواهد و نسبت به آنها در باطن خودش اعتقاد دارد و قبول دارد اين رو دقت بفرماييد براى همين حضرت مىفرمايند كه »كل مولود مولود على الفطرت« هر مولودى بر اساس فطرت خلق مىشود اصلاً منظور از فطرت اينجا دين اسلام است بعد مىفرمايند كه »حتى يكون ابوا يواهدا نهى و يهسرا نهى و يمجسان« اين پدر و مادر افراد هستند كه اينها را از فطرت اصيل از دين اسلام منحرف مىكنند تبديل به يهودى و مسيحى و مجولى و چيزهاى ديگر درمىآورند اينها واللَّه همهى افراد اگر رهايشان بكنى اين از اصول اساسى مىخواهند و در درون همهى آنها هستش كه در مورد شرايط خارجى آن هم انشاءاللَّه توضيح خواهم داد كه يك ارزيابى خارجى هم از اين عرايض خدمتتان گفته باشم. در مورد شرايط امور فطرى ما مىخواهيم بدانيم چه چيزهايى فطرى است اگر ما بخواهيم بدانيم چه چيزهايى فطرى است شرايطى دارد. يكى از مهمترين شرايط اين است كه امر فطرى چون خلق آدم بر اساس آن است بايد در بين همهى انسانها است بايد چه باشد وجود داشته باشد و مشترك باشد و قابل اختلاف هم نباشد و در طول زمان هم وجود داشته باشد و از بين نرود لذا مىفرمايد »فطر الناس عليها« نمىگويد فطر المؤمنين، فطر المسلمين، مىفرمايند فطر الناس، الناس يعنى چه، يعنى مردم همهى اعم از مسلمان، مسيحى، مومن و غير مؤمن و كافر و همه. مىفرمايند فطر الناس عليها، اين دين دينى است كه همهى اين مردم را بدون استثنا من بر اساس آنها اين مردم را خلق كردم بر اساس اين دين خلق كردم در همهى مردم است اگر بگردى ريشهاش را در دل همهى مردم پيدا خواهى كرد بعد مىفرمايد كه »لا تبديل لخلق اللَّه« قابل تبديل و فطرت نيست اين خميرمايهاى كه من درست كردم بر اساس آن بشر را خلق كردم هرگز تغيير نخواهد كرد اما خودش هم اين نكته را مىفرمايد كه بگوييم حالا كه اينجورى است پس چرا مسيحيان آن طرف اختلاف دارند چرا كمونيستها اختلاف دارند مثلاً ما اين را در درون خودمان نمىبينيم در اجتماع يك همچين اختلافى است مىفرمايد »ولكن اكثراً ناس لا يعلم« اكثر مردم توجه ندارند بايد متوجهيشان بكنيم حالا بررسى مىكنيم مىبينيم يك زره متوجه بكنيم افراد را مىبينيم همينطور هستند بررسى كه بكنيم اين است مىخواهد استدلال بكند. امشب عوامل را به حول و قوهى الهى مىخواهيم دربارهشان دربارهى فطرى بودنشان تقديم خواهم كرد انشاءاللَّه جلسهى بعد يك اصل ديگر را مىگويم كه مهمترين اصول را دربارهى اصول دين خدمتتان عرض كرده باشيم اصل اول وجود مبدأ متعال است وجود خداوند تبارك و تعالى است يعنى وجود يك منبعى كه خلق كرده وجود انسان را وانسانها همه مشترك بودن استثنا عاشق او هستند و او را مىخواهند اين بحث امشب تكرارى است قبلاً خدمتتان هم مقدارى از آن را تقديمتان كردم كه باز امشب جداگانه صحبت خواهم كرد. اين را امشب عرض مىكنم و نكتهى بعد بحث دومى كه اصل دومى كه راجع به آن صحبت خواهيم كرد اصل توحيد است يعنى ما يك مبدأ را قبول داريم به عنوان مبدأ متعال مبدأ كمال و معشوق حقيقى همهى انسانها و ثانياً در درون ما هست كه آن مبدأ يكى هست دو تا نيست، چند تا نيست يعنى هم آن مبدأ را قبول داريم و هم آن مبدأ را چگونه مىدانيم واحد و يگانه مىدانيم و آن اصل همانطور كه در سالهاى گذشته و جلسات گذشته خدمتتان عرض كردم اصل، از كدام اصل صحبت مىكنيم. اصل عشق فطرى همهى مردم به كمالات هستند همهى مردم فطرتاً اينگونه هستند كه عشق به كمال دارند يعنى كمالات مختلف را دوست دارند و علاقه دارند به آن و هيچ كس را پيدا نخواهيد كرد كه در دنيا كمالات را دوست نداشته باشد و به كمالات علاقهمند نباشد اما اختلافى كه مردم دارند اين است كه در مسايل مختلف به دنبالش هستند يعنى هر كس كمال را مىخواهد اما كمال را در مصاديق مختلف به دنبالش هست اين يك نكته پس اصل اول اين است كه همهى مردم عشق به كمال دارند و مطلب دوم اين است كه مصاديق كمال در افراد چيست مختلف است يكى نيست آن مصداق كمال بعضىها مثلاً در دنيا آنهايى كه اصل دنيا هستند توجه به آخرت ندارند اهل دنيا بعضىها مثلاً ثروت مىدانند كمال را مقام كمال را در ثروت مىبينند عاشقانه هم به دنبال ثروت درآوردن هستند به هيچ چيز هم جز ثروت فكر نمىكنند هر مقدار هم كه ثروت به دست مىآورند باز ثروت بالاترى را مىخواهند و حتى اگر دنبال چيزى غير از ثروت مىگردند براى اين است كه يك روزى اين چيزها منجر به چه مىشود؟ منجر به ثروت مىشود مثلاً مىرود دانشگاه درس بخواند كه مهندس بشود و پولدار بشود يا پزشك بشود كه بعداً بتواند كاسبى كند با رشتهى پزشكى يا خودش پول زيادى به جيب بزند اگر دنبال علوم و صنايع هم مىرفت به عشق همين ثروت و اين چيزها است بعضىها مثلاً در چيز ديگرى مىدانند مثلاً اهل دنيا يك عدهاى عاشق ثروت هستند عدهاى ديگر دنبال مقام هستند عاشق مقام، خير پست هستند اگر ثروت هم مىخواهند، مىخواهند از اين طريق چه كار كنند، مىخواهند از طريق ثروت پست بالاتر، موقعيت بالاتر بگيرد بعضىها مقام را مىخواهند براى چه؟ براى كسب ثروت بعضىها ثروت را مىخواهند براى كسب مقام علم را هم همينطور بعضىها علم را مىخواهند براى كسب ثروت يا كسب مقام بعضىها در شهوترانى و شهوتهاى جنسى ثروت را گرمى خواهند و مقام را گرمى خواهند به خاطر اين است كه از طريق ثروت و مقام به چه برسند؟ به شهوترانىهاى خودشان برسند و هرزهگىهاى خودشان برسند به هر حال همه مىخواهند اينها را و دنبال اين چيزها هستند هيچ حد محدوديتى هم در اين باره ندارند يعنى در هيچ حدى هم قانع نيستند بعضىها هم دنبال علوم هستند علوم را مىخواهند اما در حد علوم خودشان بسته به ذوق و سليقهى خودشان و شناخت خودشان علوم مختلف را مىخواهند اما در همان كسب علوم توقف نمىكنند سير تمناى انسان نسبت به علوم و طول تاريخ متوقف نمانده، فيزيك، شيمى، نمىدانم رياضيات، زيستشناسى، زمينشناسى، كيهانشناسى، جانورشناسى، همهى اين رشتههايى كه در طب همه مىبينيم كه پيشرفت كرده و بشر مىخواهد و به هيچ حدش هم راضى نيست كمال را در علم مىبيند در رياضيات، كمال را در فيزيك مىبيند در نجوم مىداند نمىدانم كمال را در چيزهاى ديگر مىداند دنبال اين كمال مىگردد و تا آخر عمرشان هم راضى نيست يعنى سير مىكند و مىرود جلو، بعضىها هم مثلاً در علم مىدانند بالاتر از علم مىدانند بالاتر از بهشت هستند به هر حال آن را مىخواهند و به هيچ حدش هم راضى نيست ولى مىگويند آن معشوق ماست. حالا بحث در اين است كه ما اثبات بكنيم كه همهى اين معشوقها يكى است و در واقع همهى مردم يكى مىدانند اولاً پس مشخص شد كه همهى انسانها كمال را مىخواهند و كمال را به صورت عالىترين درجه مىخواهند در واقع مىخواهيم بگوييم كه افراد معشوقشان هم چيزهايى كه مىپندارند نيست يعنى خيلىها عاشق چيزى مىشوند كه )برادران جوانم دقت بفرماييد( اگر شما اين بحث را خوب بفهميد از بسيارى از اتلاف عمر و جوانى نجات پيدا مىكنيد بسيارى از جوانان خوب مستعد بودند و هستند و فقط به خاطر اين كه به همين مطلب توجه نداشتند عمر خودشان را به بطالت مىگذرانند و تا آخر عمر هم تشنه از بين مىروند به اين بحث بسيار توجه بكنيد براى آيندهى زندگيتان بسيار مهم است يعنى خيلىها مىنشينند يك تصورى مىكنند حالا از يك فيلم سينمايى مىكنند از يك داستان مىگيرند از يك نمايش مىگيرند يا مثلاً يك الگوى اجتماعى پيدا مىكنند يك حرفى به گوششان مىخورد يك چيزى مىگيرند بعد مىگويند كه بله ما بايد از اين به بعد اين كاره بشويم بايد برويم دنبال اين كار اصلاً من همين را مىخواهم من بايد اين كاره بشوم و غير از اين هم راه ديگرى ندارد حتماً بايد بروم سراغ همين كار خوشبختى و سعادت را توى همين مىبيند و عمر و جوانى هم مىگذرد اگر جوان از اول جوانى فهميد چه چيزى مىخواهد خيلى خوب است اصلاً چه چيزى به نفعش است اصلاً معشوق دلش كدام است چه چيزى دلش را آرام مىكند اگر انسان معشوقش را پيدا كرد خيلى هنر كرده. يك عدهاى تمام عمرشان را صرف مىكنند كه معشوقشان را عوض كنند معشوق عوض مىكنند دو سال عاشق اين چهار سال عاشق اين پنج سال عاشق آن. آخر هم مىبينيم پير شده و چيزى نمانده. آخر هم سر در گم و حيران از دنيا مىرود اين خيلى اهميت دارد كه ما بدانيم واقعاً معشوق ما چه كسى است عرض ما اين است كه اين چيزهايى كه مردم معشوق خود مىدانند و به دنبالش دارند مىگردند معشوق واقعى نيست به چه خاطر چرا معشوق واقعى مردم نيست و اين همان چيزى نيست كه مردم با آن آرام مىگيرند اثبات مىكنند اين از اين راه اثبات مىكنند كه شما در طول تاريخ نگاه بكنيد و به دل خودتان هم مراجعه بكنيد چيزهايى كه داشتيد حالتهايى كه داشتيد در بچهگى چه چيزى بوده كه آن را عالىترين چيز مىدانستيد وقتى مىرسيد هيچ وقت به آن فكر نكرديد كه ديگر خوشبختترين هستيد ممكن است چند روزى دو سه روزى فكر كنيد كه خوشبخت هستيد بعد از يك مدت مىبينيد كه نه آن چيزى هم كه داريد خيلى عادى است از آن مىگذريد و به چيز ديگرى مىخواهيد برسيد به معشوقهاى خودتان كه نگاه بكنيد به همچين به سير معشوقهاى آنها در طول تاريخ نگاه بكنيد متأسفانه متوجه مىشويد در واقع معشوق اصلى انسانها آن چيزى كه در تصور خودشان مىپندارند نيست دادن چيزى كه فكر مىكنند واقعاً آن معشوق آنهاست آن آرام مىكند دل آنها را آن نيست چرا چون همه وقتى به آن چيزى كه مىخواهند مىرسند اگر مرحلهى بالاترى را سراغ داشته باشند وجود داشته باشند آن چيزى كه به عنوان معشوق مىپنداشتند ول مىكنند مىروند سراغ مرحلهى بالاتر خودش همين كه ما معشوقهاى خودمان را ول مىكنيم يك چيزى را معشوق مىپنداريم بعد به آن مىرسيم بعد ولش مىكنيم مىرويم سراغ يك معشوق ديگر بالاتر را مىخواهيم علم را شما نگاه بكنيد همين طور يك موقعهايى ما مثلاً مىدانيم برايمان خيلى مهم است مثلاً كمال است مىرويم به آن مىرسيم بعد از يك مدت رهايش مىكنيم مىگوييم كه اين هم خيلى خبرى نبود برويم سراغ بالاترى ببينيم بالاتر چگونه است آنهايى كه مثلاً سراغ زن رفتند فلان زن را به دست آوردند بعد از يك مدت شده دوباره هوس يك زن ديگر را كردند دو تا زن ديگر كردن پنج تا زن ديگر كردند. يك شعرى است از حافظ مىگويد عالم پر كرشمهاى است و هوران زشش جهت، چيزى هم نيست و مگر خريدار هم ششم، نه تو را صد هور باشد در وصال باز هور تازه دارى اشتياق راجع شهوت مثلاً راجع زن آنهايى كه رسيدن به آنها هرگز آرامش نداشتند رسيدند برايشان عادى شده رفتهاند سراغ يك زن ديگر، يك خوشگلى را ديدند يك خوشگل ديگر هم خواستند همين طور به هيچ حدى اكتفا نكردند مىگويد اگر به فلان زن برسم ديگر خوشبختترين فرد عالم است خوب رسيدند بعد ديدند نه خبرى نيست اتفاقاً چند وقت ديگر هم كارشان به طلاق و دادگاه رسيده اين چيزها تصورهاى خيلىها است زيبايى شما به هر درجه از زيبايى برسى با زيبايى را مىخواهى هيچ حدى از زيبايى تو را راضى نخواهد كرد هيچ وقت از زيبايى خسته نمىشوى گل زيبا، گلهاى زيباتر تصوير زيبا منظرهاى زيبا قيافهاى زيبا پارچهى زيبا رنگ زيبا جنس زيبا هر چيزى كه زيبا باشد لطيف لطافت زيبايى همين طور موسيقى شما موسيقىهاى زيبا را دقت بكنيد نوارهاى زيبا را دقت بكنيد انسان هيچ وقت نمىگويد من به اين موسيقى عالىترين موسيقى است و موسيقى ديگر نمىتواند مرا جذب كند فقط يك موسيقى است كه مرا اغما مىكند خيلى از موسيقى است يعنى افراد سنخيت دارند با نوارهاى مختلف قرآن را شما بشنويد در جهت مثبتش نگاه بكنيد هرگز از موسيقى شما سير نخواهيد شد از نوارهاى مختلف از سبكهاى مختلف از نوارهاى قرآن هرگز سير نخواهيد شد از صدا، صداى خوش بوى خوش، هيچ وقت كسى نمىگويد من از يك عطر خوشم مىآيد بوهاى مختلف انسان را جلب مىكند و انسان طالبش است دوست دارند به بالاترش برسد گلاب مىزنند عطر محمدى نمىدانم ياس عطرهاى مختلف ديگرى كه هست همه دلفريب هستند همه زيبا هستند و به ذائقهى انسان خوش مىآيد مزهى غذاهاى خوشمزه يكى نمىگويد فقط يك مزه است در تاريخ كه من در طول همهى غذا خوردنىها من را راضى مىكند نه انسان هميشه هر چه خوشمزه بگذاريد جلويش مىخواهد و مزهى بالاتر از آن هم پيدا بكند آن را هم طلب مىكند. علم هم همين طور به هيچ حدى هم نمىماند مقام به آن مقام مىدهد تمام آرزويش اين است كه رئيس مثلاً فلان اداره بشود وقتى شد مىبيند دارد شروع مىكند يواش يواش بزند به بالاتر برسد به آن مىگويم مىآيم رييس يك شركتش مىكنيم باز هم مىخواهد يك شركت بالاتر برسد هيچ كس را شما نديديد كه بگويد در طول تاريخ رسيديم به آن چيز و راضى شدم و ديگر چيز ديگرى هم نمىخواهم به آن چيزى كه مىخواستم رسيدم هرگز پادشاه را نگاه بكنيد چقدر اختلاف و درگيرى داشتند كشورگشايىها جنگها در طول تاريخ همين طور بوده آرام نبودند به آن حكومت وسيعى كه داشتند امپراطورىهاى بزرگ را نگاه كنيد ايران روم، يونان، مصر، الان هم همين طور الان هم ابرقدرتها را نگاه كنيد راضى نيستند به آن چيزى كه دارند آمريكا را نگاه كنيد از هر جهت بيشترين امكانات مادى در اختيارش است اما هرگز تشنگى و هوش از بين نرفت همه همين طور هستند همه قدرت را مىخواهند بالاترين قدرت را مىخواهند امام مىفرمايد اگر به اين زمين هم كسى حاكم بشود بگويند اينجا هم كرهاى است كه مىشود به آن رسيد الان هم همين طور است الان علت اين كه همه بودجهها و ممالك مختلف بيشتر صرف فضا مىشود براى چيست؟ دنبال چه چيزى مىگردند در فضا پايگاه نظامى مىرفتند پايگاه نظامى زدند آن بالاها براى خودشان پايگاه درست كنند. پايگاه نظامى ايستگاهى كه بشود در آن زندگى كرد حتى در سيارات به دنبال حيات مىگردند يك زمان اگر جنگ گرفتند اگر خواستند دنيا را نابود كنند بتوانند در بروند با آن سفينههاى فضايى بودند در كرهى ديگر آنجا بتوانند ادامه بدهند آنها هم باز همين را مىخواهند حيات هرگز از زندگى و حيات سير نمىشوند حيات را مىخواهند براى هميشه در حيات انسان دنبال بىنهايت است هرگز فكر نمىكنند به آنها بگوييم آقا مرگ اسم مرگ را كه مىآوريم مقام غم دنيا را مىگيرد ما هم اگر الان راحت هستيم به خاطر اين است كه واقعاً باطناً قاعله به جاودانگى هستيم جاودانگى را خداوند به صورت يك امر فطرى گذاشته مىخواهيمش دوستش داريم عاشقش هستيم واللَّه فكر مىكنيم اگر رابط بشويم برويم هوا بعد از مردنمان هيچ از ما باقى نماند انسان برايش چه ارزشى دارد ديگر اين زندگى مىخواهيم چه كار اين زندگى را اگر قرار است بعدش هيچى شود خوب از همين الان هيچى شود بهتر است چرا بايستيم اين همه درد سر بكشيم ولى همه در نهادشان يك علاقه به جاودانگى به حيات ابدى هست به تمرين افراد كافرترين افراد همين طور بودند آن داستان ابى لهب را برايتان تعريف كردم آن ابى لهب كه اينقدر خصم اين قدر دشمن است كه خداوند نفرينش مىكند تبَّت يدا ابى لهب وتب« شكسته باد دست ابى لهب همين ابى لهب كه هيچ چيز را قبول نداشت يك چيز را انكار مىكرد وقتى در جنگ يك غلامى داشت به نام ابن مسعود از اصحاب پيامبر بود يك غلام سياه هم بود ابن مسعود كه بعد مسلمان مىشود بعد در جنگ ارباب خودش را مىبيند ابولهب را مىزندش زمين و مىخواهد بكشدش ابولهب مىگويد ابن مسعود تو من را نكش براى من افت دارد تو مرا بكشى برو يكى از اين بزرگان را بگو بيايد مرا بكشد مثلاً على، حمزهاى كسى را بگو بيايد مرا بكشد براى من افت دارد كه يك غلام سياه مرا بكشد ناسلامتى ما رئيس قبيله هستيم اگر تو مرا بكشى به قول امروزىها ضايع است يكى ديگر بيايد مرا بكشد بعد ابن مسعود گفت نه خودم بايد بيايم بكشم اولين سوال كه پيش مىآيد اين است كه توجه به بعد از خودش است به صورت فطرى زبان انكار مىكند اما تو كه حالا زندهاى ابن مسعود نكشد پس افت ندارد برايت پس كى افت دارد براى تو اين افت را كى احساس مىكنى تو بعد از مرگت احساس مىكنى ناراحت آن موقع هستى كه من خيلى حرص مىخورم كه تو من را كشتى يكى از اين بزرگها كاش مرا مىكشت مىگفتيم اقلاً به دست يكى از اينها كشته مىشديم اصلاً قهرمانها هم همين طور هستند شطرنج بازها، كشتى گيرها اگر حريفشان قدر باشد بعد بزنيشان زمين مىگويد خوب اين خيلى قدر بود اما مثلاً حريف گمنام بيايد مثلاً يك حريف را كه چند دفعه قهرمان شده بزند زمين اين خيلى اعصابش خرد است خلاصه حسابى كلافه است كه مثلاً يكى غريبه آمد خلاصه ضربه فنى كرد خيلى برايشان سخت است بعد ابن مسعود گفت نه من خودم مىكشم تو را گفت حالا كه مىخواهى مرا بكشى اين سر من را از اين پايين ببر كه وقتى سرمن را مىگذارند بر روى نيزه سر من از همه سرها بالاتر باشد ارتفاع گردنم بيشتر باشد بالاتر باشد يعنى دارد به آن هم فكر مىكند كه مثلاً عشق من اين است كه مثلاً سرشان آن موقع بالاتر از همه است يعنى بعد از مرگ خودشان همه فكر مىكنند كافرترين افراد وقتى مىآيند من وعده كرده بودم يك نامهاى بخوانم از اين كمونيستها يكى از رفيقها بند كرده بود چرا اين نامه را نخواندى يادم رفت واقعاً يادم بيندازيد طول اين دو هفته كه قرار است اين بحث را بگويم نامهى آن خانم رسيدم را هم كمونيست هم كه قبل از مرگش خودسوزى كردهبود يعنى وصيت نامهاش را نوشته بود وصيتنامهاش را برايتان بخوانم كه نوشته بود من هيچ اعتقادى به سراى جاويد ندارم خودش را سوزانده ده جور اعتراف كرده به عالم بعد از مرگ در نامهاش همه حال يعنى كافرترين افراد هم فكر مىكنند به خودشان موقع مردن مىگويند فلانى بيايد من ببينمش راحتتر بميرم خوب چه فرقى مىكند چه تو ببينيش يا نبينيش بعد از مرگ من مثلاً سر قبر من اين جورى كنيد نمىدانم سنگش سفيد باشد رز بكاريد سر قبرم نمىدانم مثلاً عكسم را اين طورى كنيد بعد از مرگ من يادبود براى من بگذاريد كه يادم بماند اين مدرسه را به ياد من بگذاريد اين ساختمان را به نام من بگذاريد اين بنياد خيريه را به اسم من بگذاريد كه بعد از من اسم من بماند همه به نيك نامى توجه دارند خوب حالا چه نيك چه بد ما مرديم اگر پودر شديم چه از ما نمانده چه فرقى مىكند اسمى از ما بماند يا نماند ولى اين كه همهى افراد بشر در طول تاريخ بنيادهاى خيريه كه در كشورهاى ديگر است چون كمونيستترين كشورها كه شوروى است مثلاً قبر سرباز گمنام داشتند مىرفتند سر قبرش خوب شما كه مىگوييد اين ماده است و بعد از مرگ هم هيچ چيزى نيست حالا اداى احترام به چه مىكنيد گل مىگذاشتند كه مىگذاشتند مثلاً مثل پولى كه ما در قبر معصومانمان نذر مىكنيم مىگذاشتيم آنها هم مىكردند سكه و پول و گل و يادبود و خودتان براى خودشان و رئيس بزرگانشان خيلى فرعون كسانى ديگر خيلى از اينها استالين، لنين، ميادين بسازند به اسم خودشان يادبود بگذارند نمىدانم قبل از مرگشان مجسمهى خودشان را بسازند كه مثلاً بمانند اين مجسمه مثلاً ياد آنها بماند خود اين حاكى از چيست بشكافيش ببينيم اين از كجا مىآيد از كجا رشد مىگيرد اين كه ماهى توجه به بعد از خودمان داريم بعد از من اسم من بماند بعد از من، من قهرمان بشوم، نگويند اينجورى است يا فطرت فطرت وجدان كه مىآيد سراغ انسان كسى گناهى كرده هيچ كس هم نمىداند اما نمىتواند تحمل كند اين از كجا است آخر. يك نفر را مىخواهند بكشند مىگويند من گناه كردم آن و بى گناه مىفرستند پاى دار و بالاخره خودش را معرفى مىكند مىگويد آقا نكشيد يا خيلىها هستند اعتقاد به ماورا ندارند اما موقع مردن مىبينيد چقدر اعتراف مىكنند مىگويند من فلانى را در حقش خيلى ظلم كردم قبل از مرگ مىخواهم از اين حلاليت بخواهم فلان مبلغ پول به آن بدهيد كه من راحت بميرم حالا مىميرد ديگر راحت يا نه يك لحظه است و تمام مىشود همين كه مىگويد من راحت بميرم يعنى چه بيايد مثلاً وصيت مىكند دلجويى مىكند بچهاش را مىسپارد دست يكى. اين بچهى من به خوبى پذيرايى كنيد بعد از من به آن بد نگذرد هى مىگويند روحم آرامش داشته باشد اين يعنى چه اين بقا و جاوادنگى يعنى اين جاودانگى و بقا و ابديت كه ما اين همه در درسهايمان مىگوييم اينها همه ريشه در نهاد بشر دارد خوب اگر هيچ كدام از اينها واقعاً معشوق حقيقى انسانها نيستند بشر چه رو مىخواهد بشر كمال را مىخواهد اما كمال را به صورت مطلق خودش مىخواهد در واقع كمال مطلق، كمال بشر است، يعنى بشر يك چيزى را مىخواهد يك قدرت بى انتها مىخواهد ثروت بى انتها مىخواهد لذت بى انتها مىخواهد علم بى انتها مىخواهد حيات بى انتها مىخواهد خوب اينها همه را جمع كنيم در چه جمع مىشود ما چه موجودى را الان جز خداوند تبارك و تعالى كه علم مطلق است حيات مطلق است قدرت مطلق است كى را داريم جز خداوند تبارك و تعالى در واقع همهى افراد بشر عاشق او هستند و او معشوق همه است »ولكن اكثر الناس لا يعلم« همه شان آن را مىخواهند خودشان هم متوجه مىشوند اگر ما متوجهى اين حقيقت شديم آن موقع در برنامهريزى زندگىمان بخصوص در جوانى و در طول مدت جوانى آن دقت زياد خواهيم كرد. پس از اين مسئله همه عاشق كمالى هستند كه آن كمال عيب نداشته باشد نقص نداشته باشد و محدود نباشد بىنهايت باشد فقط يكى است آن يكى است كه همه عاشقش هستند و آن را مىخواهند براى خودشان هم مىخواهند يعنى آن مطلق را مىخواهند براى خودشان مىخواهند به آن برسند همان خداوند تبارك و تعالى است و غير از اين هم نيست آن برداشت مهمى كه براى زندگى خيلى مهم است بايد بكنيم اين است كه اگر واقعاً دل ما عاشق او است بىخود خودمان را صرف جاى ديگر نكنيم آنهايى كه در تاريخ عمرشان را صرف كردند پيدا كردند و تشنه از دنيا رفتند گشتم نبود نگرد نيست واقعاً جز اين كس ديگرى نيست معبودى جز اين نيست. كسى جز اين دل تو را آرام نمىكند و اين حقيقت را خداوند در آغاز دعوت پيامبر يك پيام فطرى را مىگويد هدر توجه كنند به اين مسئله قولوا لااله الااللَّه تفلهوا. لااله الااللَّه يك حقيقت است اين يك امر اعتبارى نيست يعنى يك چيزى نيست كه خداوند همين طورى عشقى گفته باشد خوب اين را بگوييد تا رستگار شويد نه لااله الااللَّه در دل ماست كه خودش وارد مىگويد اگر ما عقلاً و علماً اين مطلب را فهميديم آن لااله الااللَّه كه در زبانمان است با آن كه مردانمان است يكى شد. آنجا نقطهى شروع ترقى و اوج ماست كه با لااله الااللَّه حقيقى در كل جهان پيوند بخوريم و بدانيم كه اللَّه نيست الهى نيست جز خداوند.................... وقتى ما مىگوييم در مجلس ما هيچ خانمى نيست چه چيزى را داريم نفى مىكنيم چيزى نيست مىگوييم هيچ خانمى اينجا نيست مطلق جنبش را يا مىگوييم پولى نداريم هيچ پولى در جيبم نيست اين كه هيچ پولى ندارم فقط يكى نمىآيد سوال بكند كه پس پنج تومانى دارى مثلاً مىگويد كه من پول ندارم يك ده تومانى بده خوب نمىشود ديگر مثل قضيه همان چه مىشود شيشه نوشابه و قصاب مىشود خوب اين هم جور درنمىآيد كه هى مىگفت آقا من اينجا قصابى نوشابه نداريم خوب مىگفت پس كانادا بده. هى مىگفت اينجا قصابى مىگفت كوكا بده اين نمىفهمد يعنى چه آخر هى گفت آقا تو بيا قصاب جاى من مثلاً من مىشوم مراجعه كننده به آن گفت يك كيلو به من راسته بده گفت شيشه خالى آوردى حالا اين نيست يعنى هيچ جنسيت را نقل مىكنيم در ادبيات و دينى هم داريم ما، ما مىگوييم )لا شريك له( هيچ شريكى ندارد نه اين كه يكى ندارد دو تا ندارد يا پنج تا ندارد اصلاً شريكى ندارد جنس شريك را ما نفى مىكنيم ما مثلاً مىگوييم )لا حول و لا قوة( جنس حول و جنس قوه را ما نفى مىكنيم هيچ حول و قوهاى در دنيا نيست مگر از جانب خدا. جنس قوه را نه بريم فكر كنيم يك قوه و توانى يكى را از يك جايى مىتواند تقسيم كند و او از غير طبيع خداوند باشد منبع همهى قوهها و توانها خداوند است در رأس نفى الهى داريم. مىگوييم )لااله الااللَّه( هيچ الهى نيست اله يعنى معبود دوست داشتنى معشوق، دلبر، هيچ الهى نيست مگر خدا يعنى اين همه مردم دنبال علم و اله و الهها دارند مىروند فقط كسى را مىخواهند فقط خدا را مىخواهند اين كه مىگويد من عاشق فلان چيز هستم، عاشق لباس هستم، عاشق فلان قيافه هستم، عاشق ماشين هستم، عاشق پستم، عاشق ميزم، عاشق فلان رشته تحصيلى هستم، عاشق علم هستم همهى اينها توى يكى خلاصه مىشود و او حبش چه كسى است. اللَّه يعنى رأس همهى دلبرها و معشوقها خداوند است. اگر زيبايى مطلق مىخواهى خداوند تبارك و تعالى توى خالق همهى زيبايىها است علم مىخواهى منبع همهى علوم خداوند تبارك و تعالى قدرت مىخواهى منبع قدرت خداوند تبارك و تعالى. هر چه كه بخواهى او است رأس همهى دلبرها رأس همهى معشوقها و بقيه هر چقدر هم كشش داشته باشند آن كشش آنها هم پرتوى از كمالى است كه خداوند در امور دارد اگر زيبايى است يك چيزى خداوند خلق كرده يك پرتوى تجلى كرده يك جا در اين را مثلاً خوشگل مىدانى اما گفت اگر بهشت زيباست بهشت آفرين زيباتر است دقت كنيد كه توى اين مصاديق گير نكنيم توى مخلوقات گير نكنيم توى جزئيات گير نكنيم دلمان را به اينجا نسپاريم چون اينها همه موقت است و همهاش از بين رفتنى است و هر كس دل به اين چيزها بست عمرش را تلف كرده است جوانىاش را باخته چيزى كه اصلاً برگشتناپذير نيست و بايد قيامت به معرفش جواب بده لذا از اول انسان دلش را پيوند بدهد با لااله الااللَّه را درست بگوييم دوستان خيلى مهم است وقتى دارى مىگويى لااله الااللَّه اين اله را كه مىگوييم همهى آن معبودها و معشوقها دلبرها و چيزهايى كه دل شما را ممكن است يك موقع گولتان بزند ممكن است يك موقع تحريكتان كند اين را بياريد و اين لايى كه است بكشيد سرش روى سرش چه چيزى بكشيد اين لا را روى اللَّه بكشيد و بگذاريدش كنار اين كه )قولوا لا الااللَّه تفلحوا( آن كه لفظش را بگويد لااله الااللَّه تفلحوا دلتان هزار جا برود نه در باطن خودتان ديديد بچه بسيجىهاى خودمان را ديديد كه لااله الااللَّه را به معناى واقعىاش گفتهاند هيچ چيزى جز رضايت و خدا و عشق معبود نخواستند دنبال چيزى هم غير از اين نبودند. درست بگوييم پس اين لا الاى لفظى ثواب هم دارد خوب است روايت هم داريم هر كس 100 مرتبه بگويد لااله الااللَّه هيچ كس به اندازهى او ثواب نكرده در آن روز هر كس كه بيشتر لااله الااللَّه گفته باشد ذكر اين است اكبر اذكار لااله الااللَّه است »و افضل العبادت« ما داريم گفتن لااله الااللَّه است اما اين گفتن فقط زبان نباشد اگر انسان دلش بتواند اين را بگويد يك مدت هم ما دروغ مىگوييمها ولى خوب بايد دروغ گفت همه اين دروغ را بايد گفت نگويد ما وجدانمان قبول نمىكند كه به خدا دروغ بگوييم ما همهى نمازمان اياك نعبد و اياك نستعين دروغ است ولى بايد بگوييم خدا از ما اين دروغ را خواسته كه يواش يواش تبديل به حقيقت شود ما بايد قلبمان هى زور بزنيم هى فشار بياوريم به قول امامقدس سره انسان بدون تلقين به هيچ كجا نمىرسد بايد هى به خودت بگويى اياك نعبد و اياك نستعين هى بگو لااله الااللَّه تا يواش يواش ياد بگيرى يك زمانى در يك لحظهى بسيار زيبا با او خوب آن لااله الااللَّه از قلبت تواش بكند و بعد ببينى كسى جز خدا را دوست ندارى و اگر هر كس را دوست دارى هر چيزى را دوستش دارى به خاطر چه كسى دوستش دارى به خاطر اين كه رنگ خدايى دارد چيزى كه رنگ خدايى ندارد دوستش نداشته باشيد چون جهنم است بايد عذاب بكشيم بكنيم ازش فقط چيزهايى مىماند براى ما و در قبر به صورت خوبى با ما است در برزخ و قيامت فقط به خدا وصل باشد )ما عندكم ينفذو ما عنداللَّه( با آن چه كه نزد خداست باقى مىماند و آن چه كه نزد شماست از بين مىرود. خود دل نبنديم به چيزى كه مىخواهيم از آن جدا بشويم دلبرهاى موقف معشوقهاى موفق هيچ با ما نيستند لذا اين كه فرمود )كل احد يموت عطشان الا ذاكر اللَّه( براى همين است نبى اكرمصلى الله عليه وآله فرمود هر كسى تشنه از دنيا برود مگر كسى كه ذاكر خدا است مگر كسى كه دنبال خدا باشد او است موقعى كه مىخواهيد بميرد آرام مىگيرد اما بقيه كسانى كه به آن چيزهايى كه مىخواستند نرسيدند به موقع مرگ هيچ كدامشان آرامش ندارند با عطش مىميرند چون نرسيدند به آن چيز يك عمر تلاش، جنايت، بدبختى، گناه، آلودگى حالا مىخواهد مرگ جدايش بكند. از همين آرزوها و آمالى كه داشت مىخواهد جدايش بكند. ببينيد چقدر سخت است آن لحظه برويد جايى كه ديگر برنمىگردى در اينجا علىعليه السلام آمد قبرستان به مردهها خطاب كرد گفت مردهها اموات من به شما خبر مىدهم از دنيا كه درونش بوديد شما هم به من خبر بدهيد زنهايتان با كسان ديگر ازدواج كردند و رفتند حالا فكر نكن مُردى، زن مىايستد يا شوهرتان آنها هم زن گرفتند اموالتان را ديگران تصاحب كردند خانههايتان را كسان ديگر نشستند اين وضع دنيايى بود كه مىخواهيد گزارش را به شما دادم اما شما به من گزارش بدهيد از آنجا كه چيزى به درد مىخورد بعد وقتى سكوت مىكنند بعد به اصحاب مىگويند كه اگر اينها اجازه داشتند كه به ما سخن بگويند هيچ چيز به جز تقوى، هيچ توشهاى به غير از تقوى نيست آنجا آنجا چيزى به درد نمىخورد جز آن به درد نمىخورد لذا هنر يك جوان از اول دلش را آزاد كند خدا مىداند برادرها اگر كسى اين كار كرد اول انس گرفت با اين دلش خيلى خوش است خيلى خوش و آرام است اين اضطرابها كه شما مىبينيد قرصهاى اعصاب، اضطرابها، عصبانيتها، كه ظهور پيدا مىكند در اين نسل جوان در كشورهاى ديگر كه اين از بدبختى رسيدند همهاش به خاطر اين است كه دلشان را مىخواهند با يك چيزى كه نمىدانند چيست آرام كنند و آن چيز مطلق به دست نمىآيد از آن طرف هم روحشان مطلق طلب است بىنهايت طلب است يك سو دعوا، يك سره درگيرى يك سو عصبانيت سر يك دانه لباس يك نفر را كشتند. يك ساز يك پيانو نمىدانم يك گيتار زدند همديگر را كشتند سر يك شلوار سربازى در يك فيلم سر يك دانه گل، گل خورده مىزنند مىكشنش، مىگويند تو چرا گل خوردى بيچاره دروازهبان سراغ داريم گل خورده نكشتنش يا مثلاً فلان بازيكن مثلاً چه جورى بوده خودكشىها براى يك دخترى كه خودش را اين قدر سبك مىكند كه مثلاً اما اگر كسى كه خودش را پيوند داد به اين و سراغ هر چه رفت با اين معيار رفت سنجيد و اگر او نبود نخواست چون موفق است رنگ خدا ندارد جز آتش چيز ديگرى نيست ممكن است ظاهرش لذتبخش باشد اما باطن آن آتش است باطن آن تشنگى است مثل آب جوى دريا مدتى مىتواند ارضا بكند و تشنگى را برطرف بكند ولى بعد تشنهتر مىشود مثل مار است ظاهرش زيباست ولى باطن آن وقتى بزند تمام وجود انسان را مىسوزاند. آتش پنهان و ذوقش آشكار دود او پيدا شود پايان كار بعداً مىرود توى چشمش دود. اين جورى نشود يك موقع از اول اگر نرفتيم سراغ آنها بعد از چند سال كيف مىكنيم كه نرفتيم سراغ باطلها سراغ امور موهوم، پوچ، خيالى، كيف مىكنيم كه چند سال از عمرمان را با حقيقت گذرانديم درست مصرف كرديم الكى مثل خيلى چيزها خيلى چيزها بود كه ما مىخواستيم و به آن هم رسيديم اما الان هيچ ارزشى هم برايمان ندارد بقيهاش هم همين طورى مىگذرد برادر نگو من اگر اين فيلم را نبينم ديوانه مىشوم اگر اين سريال نبينم يك طورىام مىشود از من كم مىشود چقدر از فيلمها نديديم و هيچ طوريمان هم نشده است خيلىها هم نديدند اين فيلمها را اين سريالها را پاى اين ويدئوها هم نشستند اين موسيقىها هم گوش نكردند هيچ طوريشان هم نشده ماشااللَّه قبراق خوب توى جامعه دارند رشد مىكنند رشد خيلى عالى، عزت دارند، اعتبار دارند، شادى دل دارند، آرامش دارند، نورانيت قلب دارند، معنويت دارند، محبوبيت دارند، از هيچ كس هم نشده است يعنى اگر ما نرسيديم به آن چيزها خلاصه يك طوريمان مىشود هيچ طورى نخواهد شد هر چيزى غير از اين حكم آب شور دريا را دارد كه ما بدتر خواهد كرد و خرابتر خواهد كرد وقتى دل ما هم همين را مىخواهد ما به خود داريم دنبال چه چيزى مىگرديم هِى امتحان بكنيم اين همه رفتند مگر نبايد از تاريخ عبرت گرفت كسانى كه بهتر از ما بودند از امكانات مالى اگر زن بود صدها زن زير دست و پايشان بود اگر ثروت بود پول ازشان پارو مىشد دختر راكترى معروف است كه چند بار اقدام به خودكشى كرد مىگفت هيچ لذتى نيست كه من نبرده باشم الان احساس آرامش نمىكنم فقط مزهى يك چيز را نكشيدم آن هم مرگ است شايد آن من را آرام كند شايد توى مرگ من آرامش پيدا كنم يا آن قهرمان پانكىها كه تغيير جنسيت داشتند كه زن شد مىگفت من در مردى هيچ لذتى نبود كه نبرده باشم مىخواستم يك لذت ديگر ببرم و آن ارضا نمىكرد من را رفت زن شد بلكه يك چيز جديدترى بتواند استفاده بكند به هر حال آنهايى كه خيلى هزاران برابر پله از ما جلوتر بودند تشنه مردند و بدبخت شدند و باختند ما تجربهى آنها را تكرار نكنيم از اول عمر و جوانى پيوند بدهيم خودمان را به حقيقت آنچه كه مىماند ماندنى است، ابدى است و بعد لذتش را ببريم لذتى كه مىآيد و بعد خيلى صفا دارد خيلى آرامش كه مىآورد براى انسان و اداى آرامى كه در قلب مىآورد وادى امن از آن تعبير كردند كه مثلاً هيچ چيز خارجى نيست كه مرا تحريك ايجاد نكند خيلىها هستند كه بند هستند به خارج اسير خارجند شخصيتشان را نگاه كنيد خيلى اتو كشيده كيفى و تشكيلاتى و سينهاش هم سپر كرده قدش هم رشيد است اما خيلى بدبخت و بيچاره است ضعيف است عليل است اشياى خارجى مىتوانند تحريكشان كنند. كافى است يكى يك كم تحويلش نگيرد اعصابش خورد مىشود مىگويد چرا من را تحويل نگرفتند جلوى پايم بلند نشدند رفتيم زود خانه زنگى زده نشد برايمان نمىدانم رخصتى از ما نخواستند نمىدانم يا مثلاً سلام نكردند همهاش وقتى اسير خارج بودى همين بدبختى را دارد اما اگر با حقيقت پيوند خوردى خيلى عاليست، ناراحت نيستى از اين كه خارج نمىتواند تو را تكان بدهد آن فلان دختر تحويلم نگرفت من را توى اين مشاورهها داشتم پسرهايى كه تا مرز خودكشى هم رفتند دخترها هم همين طور چرا اين طورى شده بدبختى ديگر ما بلال را داريم بلال حبشى سياهپوست است قيافهى درست و حسابى هم ندارد تازه بلد نيست درست و حسابى هم حرف بزند مىرود خواستگارى يكى از خوشكلترين دخترها چقدر عزيز مؤمن مىگويند: )تُزَوجونَ فل حمد للَّه و عند تُزوجونا اللَّه اكبر( اگر دخترتان را به ما مىدهيد خدا را شكر اگر نمىدهيد خدا بزرگ است، نه اين كه من خودم را مىكشم، شكست مىخورم، ديگر بعد از اين زندگى هيچ معنايى ندارد از اين حرفهاى مسخره كه آدمهاى كم جنبه و بىظرفيت مىزنند اين مسايل است نه عزيز است اصلاً خورد نمىكند خودش را خيلى روح بلند است مگر اشياى خارجى مىتواند تغير بدهد او را مگر خارج در او تأثير دارد پست را از آن بگيرند گريه بكند بگويد آقا من بدون آن شرف ندارم آبرو ندارم ديگر از من اين خير را گرفتند آنها هم كه اينجورى هستند اين طورى فكر مىكنند اگر يك نفر را بدون كيف سامسونت ببينند فكر مىكنند ديگر حالا بدبخت است بيچاره فكر مىكند كه بايد اين كيف سامسونت را در دستش بگيرد بگويند اين هم شخصيتى دارد اتو نزند احساس چيز ديگرى مىكند لباسش يك جور ديگر باشد يك جور ديگر فكر مىكند با آرايش بايد خودش را شخصيت بدهد با پول با پارچه با آهن قراضه با رنگ هميشه هم اسير همينها است و عمرش در اينهاست چه طلاقها به خاطر اين مسايل نبوده چه اختلافها چه درگيرىها چه جهنمها به خاطر همين مسايل اما اگر انسان حُر بود و آزاد شد مرد بود در تعريف آزاد گفتند اگر دلش را از اين چيزها بردارد نگذارد اين چيزها بگيرد و با يك تغيير و تحول هِى اين طرف و آن طرف بشود. به هر حال برويم دنبال اين چيز و الان بنا بگذاريم كه دلمان را با حقيقت پيوند بدهيم، )بحث توحيد را جلسه آينده برايتان تقديم خواهم كرد(.
والسلام عليكم و رحمةاللَّه و بركاته