سعادت و شقاوت
در جلسه گذشته بحثمان در مورد عوامل سعادت بود كه گفتيم بعضى از نظريات سعادت را بسته به هم عوامل خارجى مىدانند و هم به عوامل داخلى، هم عوامل درونى و روحى و هم عوامل خارجى، ارسطو گفتيم از اين جمله افراد است سعادت و خوشبختى بشر را وابسته مىداند هم به عوامل درونى و هم به عوامل بيرونى و خارجى، كه گفتيم كه تقسيم مىكند به سه دسته عوامل را عوامل روحى عوامل بدنى و عوامل خارجى در مورد عوامل روحى فرمودند كه عبارت است از حكمت، عدالت و شجاعت در مورد عوامل بدنى فرمودند سلامت، قدرت و زيبايى اينها عوامل سعادت هستند كه از جنبه بدن در بشر هست و عوامل خارجى كه عبارتند از ثروت مقام و فاميل كه راجع به اينها توضيح داديم مرحوم مطهرىقدس سره فرمودند كه عوامل سعادت منحصر به اينها نيست عوامل ديگرى هستند كه چند تا از آنها را مثال زد از نظر روحى ايمان را مثال زد تربيت را مثال زدند هنر را مثال زدند توضيح داديم صنعت را مثال زدند كه همه اينها كمك مىكند به سعادت افراد و مثالهاى ديگرى كه ايشان مىزنند عواطف رقيق است كه انسان عاطفه رقيق داشته باشد اين بحث بسيار اهميت دارد بحث عاطفه رقيق يعنى انسان مهربان باشد و باز سختى و خشونت تندى در روحش نباشد الان نمىتوانيم به اين بحث خيلى مبسوط بپردازيم من مقدارى توضيح مىدهم در اين باره عاطفه ببينيد كه ما مثلاً نسبت به يك چيزى عاطفه داريم مهربان مىشويم اگر صحنه دلخراش و ناجورى ببينيم احساساتمان تحريك مىشود جريحهدار مىشود يا نسبت به بچه انسان عاطفه دارد نسبت به پدرش مادرش همين طور اين عاطفه با سلامت روانى انسان رابطه مستقيم دارد و با ايمان انسان در روايت داريم البته حالا خارج از روايت عرض كنم قانون كلى آن را بگويم در روايات قانون كلى آن اين است كه از نظر اسلام هر مقدار ايمان انسان و تقواى انسان زياد مىشود عاطفهاش هم زياد مىشود يعنى مهربانتر است نسبت به افراد دور و برىها رقيقتر مىشود قلبش، شما علىعليه السلام را نگاه بكنيد كه در جنگ معروف به حيدر كرار هست يعنى آن قدر با صلابت علىعليه السلام جنگ مىكرد كه به او مىگفتند كرار، كرار از مكرر شدن يك چيزى تكرار يك چيزى مىآيد علىعليه السلام وقتى شمشير مىزد در يك حركت دستش كه مىرفت و برمىگشت براى بار دوم دو نفر با آن مىافتادند يعنى وقتى شمشير مىزد نفر اول را مىزد در موقع برگشت نفر بعدى را زده بود حضرت، يعنى در برگشتن تلف نمىكرد ضربه را و دو بار ضربه نمىزد به كسى وقتى مىزد با ضربه اول مىزد به كسى، ضربه برگشت حضرت چون ذوالفقار هم بود شمشيرش يعنى دو طرفش تيز بود ذوالفقار شمشيرى است كه دو طرفش تيز است يك طرف نه، وقتى برمىگشت با ضربه برگشتش يكى را مىزد به اين مىگفتند حيدر كرار يعنى اين قدر صلابت داشت در جنگ خيلى راحت كفار، منافقين، دشمنان اسلام را حضرت مىزدند مىكشتند، آدم علىعليه السلام را در جنگ مىبيند فكر مىكند يك موجود خشن هست متأسفانه تصوير بدى هم از علىعليه السلام ارايه دادند مثلاً عكسهاى منحرفى كه از حضرت هست البته نبايد انسان اهانت بكند به اينها و نسبت هم نبايد بدهد ولى مىكشند خيلى با خشونت، يك شمشير دستش يك شير جلويش هست حضرت واقعاً اينطور نبوده حضرت درست است شمشير برنده اسلام بوده ايشان معروف است به اسداللَّه اسداللَّه غالب، شير خدا، واقعاً اينطور بوده ولى خوب بايد آن جنبههاى ديگر را در نظر بگيريم تمام اين بحثى كه مىخواهم بكنم مال اين است كه ما يك موقعى عاطفه را با خشونت و خشم قاطى نكنيم خيلىها مرز اينها را با همديگر قاطى مىكنند در زندگىشان، خوب حضرت اينگونه بوده يك موقع در جنگ نهروان تنهايى به دوازده هزار نفر حمله مىكند يك نفر به دوازده هزار نفر وقتى سربازهايش مىترسند بروند جلو خودش به تنهايى حمله مىكند كه همه از دَمِ تيغ حضرت فرار مىكنند اين علىعليه السلام است اما وقتى مىآيد در كوچه بچه يتيم را مىبيند پاهايش شروع مىكند به لرزيدن چقدر حضرت تحت تأثير قرار مىگيرد مىآيد خانه آن زنى كه شوهرش كشته شده شهيد شده بعد براى بچهها خودش با دستهاى مباركش آرد خمير تهيه نان، نان درست مىكند با بچهها بازى مىكند بازىهاى كودكانه با بچه، سر و كول حضرت را بالا مىروند بچهها، اين علىعليه السلام است شخصيت افراد را بايد در كلامشان شناخت كى چى روحى دارد بايد سخن او را شنيد سخن علىعليه السلام را انسان مىخواند واقعاً من كه خودم انس دارم سالها با كلام حضرت سالهاست از كلام مباركشان استفاده مىكنم اما گهگاهى اينقدر تحت تأثير قرار مىگيرم كه بىاختيار درود مىفرستم صدايم بلند مىشود كه خودم هم متوجه نمىشوم كه صل اللَّه عليك يا اميرالمؤمنين واقعاً انسان تعجب مىكند كه چه دريايى از معارف و حكمتها در روح اين حضرت بوده مىبينم كه آن چهره جنگجو كه مثلاً هيچ كس جز او نمىتواند عمرو بن عبدود را در جنگ خندق از بين ببرد همه ترسيده بودند فقط اين در آن سن كوچك مىآيد سر او را مىبرد هيچ كس جز او نمىتواند خيبر را فتح بكند بعد مىبينى وقتى برخورد مىكند با يك بچه اين همه حضرت از او عاطفه تراوش مىكند اشتباه بزرگى كه خيلىها مىكنند اين هست كه چهره مردانه و رزمنده و جنگجو را اينطورى معرفى مىكنند يا خودشان حتى اگر كار اين چنينى دارند مىخواهند در مواقعى كه مىخواهند عاطفى برخورد كنند با خشنود برخورد كنند يا تعريفى است كه مىكنند چيزى رزمنده و جنگجو نبايد مهربان باشد اين رشته سر دراز دارد مىترسم من بيفتم در آن مثل باتلاق مرا بكشد و ببرد يا مىگويند نبايد عاطفه داشته باشد بعد هم كه مىآيند در خانه مثل بعضى از ارتشىها يا نظامىها مثلاً در خانه من ديدهام مثلاً زنش را مىخواهد تنبيه كند ديدهام از نزديك مثلاً داد مىزند بر پايه زنِ مثلاً بنشين، ما رفتيم يك جا خانه يكى از اين افراد بعد به زنش مىگفت جلوى ما، فكر مىكنند نظامىگرى يعنى اين كه مثلاً در خانه هم نظامى باشند بعد دخترِ از درآمد داخل سلام نكرد به دختر گفت برو بيرون از نو برگردد سلام كن بيچاره دختر رفت و آمد بعد گفت برو آن گوشه بايست سى مرتبه بنشين و بلند شو، زنش يك موقع گير مىداد به زنِ دستت را بگذار پشت گردنت همان گوشه اتاق برپا بنشين برو، يا مثلاً بعضى از بچههاى رزمنده خودمان اشتباه مىكردند در جبهه مثلاً مىخواستند بگويند ما وابسته نيستيم به والدين وابسته به خداييم مثلاً نامه مىنوشتند براى والدينشان، در حالى كه اسلام اين را نمىخواهد اسلام مىخواهد شما حد متعادل را نگه داريد مىگويد تا مىتوانى عاطفه بورز اما هنرت اين است كه در اوج عاطفه حواست به معشوق اصلى باشد اين سازندگى واقعى است آنها مىگفتند ما نامه نمىنويسيم مادر بيچاره ناراحت بود اين مثلاً نامه نمىنوشت براى مادرش فكر مىكرد اين امتياز است نامه ننويسيم براى پدر و مادرمان يا مثلاً براى همسرمان يا مرخصى داشت مىتوانست بيايد به همسرش سر بزند به بچههايش، مرخصى داشت حالا يك موقعى است جبهه است جنگ است عمليات است نياز است انسان آن موقع هر چقدر نياز است طول مىكشد بايد مقاومت كند مثل اين اسراى ما سالها دورى زن و بچه را تحمل كردند آنجا صلابت به كار مىآيد ايمان و اعتقاد حكم مىكند كه انسان تحمل كند نبرد حرف نزند لو ندهد اسرار را فاش نكند براى اين كه آزاد شود زودتر برود پيش زن و بچهاش از عمليات فرار نكند از جنگ در نرود اينجا امتياز است اما آنجا كه انسان مىتواند برود، مىتواند برود سر بزند به جايى هم برنمىخورد چرا بىعاطفگى كند چرا نرود به زن و بچهاش سر بزند چرا به پدر و مادرش نامه ننويسد يا تلفن نزند خيلىها فكر مىكنند اين يك امتياز است قاطى مىشود اينها با همديگر مسئله خشونت مسئله مردانگى با مسايل عاطفى يا مثلاً مهرورزى به زن يك فرهنگ بسيار غلطى در ما است كه خيلىها مثلاً مهرورزى به همسرشان را عشقورزى به همسرشان را و محبت به او را اين را انگار خلاف مردانگى مىدانند كه انسان عشق بورزد فكر مىكنند مثلاً معمولاً اينطورى است زندگى را مىخواهند شروع كنند پسرهاى ما دخترهاى ما اينجورى شروع مىكنند با عشق شروع مىكنند اوجش مثلاً نامزدى و عقد و اين چيزها با مهربانى و عشق و فداى همديگر شدن و قربان صدقه هم بروند نامه به همديگر بنويسند عكس دادن و گل دادن مثلاً پارك رفتن سينما رفتن و اينها بعد كه مىافتند در زندگى بعد از عروسى مىبينى كه همه محبتهاى آن موقع انگار دفن شده در زندگى اسلامى كه ما الان داريم در بحث كشورى كار مىكنيم تحقيقش را داريم كار مىكنيم با اين مثلاً زياد روبرو بوديم من خودم به عنوان يك مشاور بعد از ازدواج زندگىها سرد مىشود معمولى مىشود انگار آن موقع مرد نمىتواند براى زنش گل بخرد خوب چى مىشود گل مثلاً بخريد هديه بخرد جشن تولد خانمش، خوب جشن نمىخواهد بگيرد اما احترام بگذاريد به همديگر، بيايد مثلاً گل بخرد هديه بخرد، مىتواند يك جعبه شيرينى بخرد، ولى احترام بگذاريد اين خلاف مردانگى نيست كه انسان مثلاً تولد زنش به او هديه بدهد به بچهاش هديه بدهد مهربان باشد نسبت به او عشق بورزد نسبت به او ادب داشته باشد نسبت به او كمكش كند در روايت چقدر ثواب داريم كه مردى در خانه كمك كند به همسرش چقدر ثواب دارد چه درجاتى دارد اين مرد، خداوند مىفرمايد وقتى زن و مرد ازدواج كردند پس آنها مودت و رحمت مىاندازد مودت يعنى دوست داشتنى كه در عمل ظاهر مىشود به اين مىگويند مودت، خيلىها اين هنر را ندارند كه نسبت به همسرشان نسبت به پدر و مادرشان اين را ظهور بدهند در عمل ظهور بدهند مثلاً بلند شود كار كند يك كمكى اگر از دستش برمىآيد خدمتى بكند فكر مىكند مردانگى يعنى من تكيه بدهم بنشينم و او چاى بياورد بعد جمع كند ببرد بعد برود ظرفها را بشويد اين اصلاً درست خلاف مردانگى است در ديدگاه ما در دين ما اينطور نيست اين قاطى شده مثلاً خيلى وقتها مرد مىتواند مهرورزى كند عاطفه داشته باشد نسبت به بچه مثلاً چقدر خشن، مىگويم اين يك بحثى است كه مىشود در جلسه در مورد عاطفى صحبت كنيم، چيزى كه واقعاً به آن نياز داريم حالا ما در بحث سعادت هستيم الان وقت اين نيست الان هم من فرصت را غنيمت شمردم چون بعدها ممكن است فرصت نباشد لذا اين بحث را مىكنيم و به جايى هم برنمىخورد مثلاً نسبت به بچه مىبينى چقدر خشن در زندگى، تنبيه كتك، فحاشى، سختگيرىهاى بىجا نسبت به بچه، حالا يا به اسم دين يا به اسم غير دين ما رسول اللَّه را داريم، داريم مىبينيم چقدر ملاحظه بچهها را مىكند چقدر سفارش مىكند به بچهها )و رحموا صغاركم( رحم كنيد اهل رحم و عاطفه باشيد نسبت به كوچكترها، خود حضرت وقتى در كوچه دارد مىآيد بچهها مىريزند دور حضرت، مىگويند كه آقا تو در آن جشن كولى دادى به امام حسن و امام حسين، يك جشنى بوده بچهها همه شتر داشتند خوب حضرت على فقير بودند نداشته پيغمبر هم نداشته شتر بدهد اينها سوار بشوند پيغمبر مىگويد من مىشوم شتر شما بياييد سوار من شويد آنها سوار پيغمبر مىشوند پيغمبر هم مىرود قاطى شترها و مثل شترها صدا درمىآورد نگاه كنيد پيغمبر خداست مىرود قاطى شترها مثل شترها صدا درمىآورد تا بچهها خوشحال باشند حالا ما چقدر عارمان مىآيد اين شخصيتهاى كاذب غرورها و تكبرهاى زياد كه مثلاً براى بچه صدا دربياوريم فكر مىكنيم كه چه خبر است حالا، بچهها حسودىشان مىشود منتظر يك فرصت هستند چند روز بعد كه پيغمبر دارد از كوچه رد مىشود يقهاش را مىگيرند مىگويند بايد به ما كولى بدهى حالا حضرت كجا دارد مىرود، دارد مىرود نماز جماعت، مردم منتظر هستند در مسجد اما حضرت چقدر مهربان است كه بچهها را ترجيح مىدهد مىگويد تو ذوق بچهها نبايد زد ولو بزرگترها معطل باشند داريم كه سوار حضرت مىشوند و دانه به دانه كولى مىگيرند مردم مىبينند خيلى دير شد مىفرستند بلال را، بلال مىبيند بچهها سوار حضرت هستند در كوچه و مردم در مسجد معطل هستند مىخواهد داد بزند سر بچه حضرت مىگويد داد نزن اينها بچه هستند اين را مىخواهند، از پيغمبر همين را فهميدند كه سوار بشوند چيز ديگرى نفهميدند بچه اينقدر مىفهمد خاك بر سر بزرگترها كه از پيغمبر هيچى نمىفهميدند ما چه برداشتى مىتوانيم بكنيم اين خيلى بدبختى است كه ما بدانيم امام زمان)عج( داريم الان ولى هيچ ارتباطى هيچ پيوندى بين ما و او پيوند عشق و محبتى بين ما و او بين من و مولايم بين يك سرباز و رئيسش بين يك شيعه و امامش نمىتوانيم برقرار كنم اين بدبختى است بچه كه از پيغمبر همين را ديده است همان هم استفاده مىكند الان بچه همان هنر را دارد كه اقلاً همان استفاده را بگيرد از او، مىگويد برو خانه ما چند تا گردو بياور ما بدهيم به اينها خودمان را آزاد كنيم مىرود از خانه پيغمبر گردو مىآورد بچهها شترتان را مىفرشيد بياييد شترتان را بفروشيد با گردو حالا سواريشان را خوردند مىگويند بله مىدهيم گردو را مىگيرند حضرت را آزاد مىكنند تا حضرت برود نمازش را بخواند اين حالا اگر ما باشيم بچهمان بگويد پنج دقيقه در خانه باش پرتش مىكنيم آن طرف نياز داشته باشد به ما نمىايستيم تحمل كنيم مىخواهد حرف بزند حوصلهاش را نداريم مىخواهد بيايد جُك بگويد مىگويم حوصله ندارم كار دارم مىخواهد نقاشىاش را نشان بدهد حوصله نداريم مىخواهد بيايد عشقهايش را نشان بدهد بيست و هجده و نوزده را نشان بدهد حوصله نداريم مىخواهد بيايد خاطراتش را بگويد در مدرسه يا خانه كه همشاگرديش چه كار كرده اصلاً حوصله نداريم بشنويم و بچه ارضاء نمىشود اينطورى بچه لذت مىبرد كه پدرش مادرش با دقت گوش بدهند به حرفهايش يا برادرش توجه كند به او خيلى تأثير دارد كه برادر بزرگتر توجه كند به حرفهاى خواهرش يا حرفهاى برادرش، نگوييم اينها بچه هستند ممكن است بىمزهترين جكها بگويند براى شما بىمزه است ولى براى آنها خيلى خندهدار است مگر ما خودمان اين دورهها را نداشتيم كه از كوچكترين حركات خندهمان مىگرفت از بىمزهترين جُكها خندهمان مىگرفت براى ما مزه داشت و اتفاقاً بايد برايش هم خنديد ولو ممكن است چيزى كه او مىگويد شما خندهتان نگيرد اما نبايد بگويد چه بىمزه، بايد تو هم بخندى با بچه، ارضاء كنى بايد با بچه راه بيايى، در روايت هم داريم كه با بچهها چون سر و كارت با كودك فتاد، پس زبان كودكى بايد گشاد روايت است با كودكان كه هستى زبان كودكى بايد باز كنى با آنها با همان زبان صحبت كنى، راه بياييد با بچه ارضاء كنيد بچهها درخواستهايى كه شما به عنوان يك بزرگتر دارد يعنى خفه نكنيم اين گرايشها و ميلها و نيازهايش را در وجودش حالا اگر پيغمبر كولى نمىداد اينها چقدر مىسوختند چقدر حسرت مىبردند او چه مىفهمد كه پيغمبر الان بايد نماز جماعت بخواند مردم نماز جماعت منتظرند او اين را مىخواهد از پيغمبر، اين را ما بايد قاطى نكنيم مسايل مردانگى و عاطفى را قاطى نكنيم با همديگر بدانيم در روايت داريم هر مقدار ايمان شخص زيادتر شود علاقهاش به همسرش بيشتر مىشود عشق ورزيش نسبت به همسرش بيشتر مىشود درست عكس زن و شوهرى كه الان مرسوم است كه عشق و عشقبازيشان را مىگذارند اول بعد از عروسى ديگر زندگى معمولى مىشود اصلاً هنر ندارد به همديگر عشق بورزند اصلاً هنر ندارند همديگر را دوست داشته باشند اصلاً ايجاد كنند روابط خوبى را شيرينى را كه زن دلش تنگ بشود براى شوهر كه شوهر زودتر برگردد مرد دلش تنگ بشود براى زنش كه زودتر خودش برگردد خانه اينجورى است كه پيوند خانواده قوى مىشود و مرد در بيرون چشمش هرز نمىشود زن در غياب مردم عفت خودش را نگه مىدارد اين با عشقورزى فقط ممكن است اين را بايد ايجاد كرد خدا لذت مىبرد خدا مىفرمايد وقتى زن و مرد نگاه مهربان به هم مىكنند از روى عشقورزى به هم نگاه مىكنند چقدر ثواب برايشان مىنويسد پدر و فرزند به همديگر نگاه مهربانانه مىكنند چقدر ثواب خداوند مىنويسد براى انسان چرا ما از چشممان دريغ مىكنيم از لبمان دريغ مىكنيم از خنديدن مىتوانيم با يك لطيفه زنمان را بخندانيم با يك لطيفه بچهمان را بخندانيم مىبينيد كه اصلاً دريغ مىكند پدرمان را بخندانيم، مادرمان را بخندانيم، زندگى را خراب مىكنيم چقدر شيرينىها مىتواند انسانها در زندگى مىتوانند ايجاد كنند اين عاطفه به چه خاطر است به خاطر آلودگى است بين عاطفه و ايمان رابطه مستقيم است هر مقدار ايمان انسان زيادتر مىشود عاطفهاش هم قوىتر مىشود مهربانىاش شيرينىاش، براى همين در تعريف مؤمن مىگويند مؤمن مثل عسل شيرين است اين را ما بايد به آن توجه كنيم اوجش را چه كسانى به نمايش گذاشتند اوجش را رزمندگان خودمان به نمايش گذاشتند در هيچ يك از برهه تاريخ بگذريم از دو تا برهه خاص مثل مثلاً شب عاشورا، يا بعضى از جنگها ديگر ما در تاريخ نداريم به اين ظرافتى كه رزمندهها ايجاد كردند اصلاً جبهه يك دنيا، صورت جبهه را كه آدم نگاه مىكرد تفنگ بود و خمپاره بود و اينها اما باطنش را بچهها با روحهاى خودشان آنقدر لطافت داده بودند آن قدر صيقل داده بودند كه انسان اصلاً مىرفت آنجا هر كسى مىرفت آنجا تحت تأثير قرار مىگرفت اين فيلمها را حتماً توصيه مىكنم دوستان ببينند وقت بگذاريد براى اين فيلمها، اين فيلمها كه روايت فتح مىگذارد تلويزيون، بنشينيد نگاه كنيد سعى كنيد به رمزهايش پى ببريد ساده از كنار آن نگذريد فكر نكنيد آرتيس بازى رزمندهها را نشان مىدهند نه، گويندهاش يكى از لطيفترين افراد معاصر ما بود رحمةاللَّه عليه مرحوم آوينى يكى از لطيفترين افراد، گوش كنيم اين حرفها را ببينيم چى مىگفتند ببينيم بچهها چه كار مىكردند كه اينها مهربانى و لطافت را به اوج خودش رسانده بودند در جبهه نسبت به همديگر، يادم نمىرود يكى از فرماندهها زخمى شده بود بعد سرش تركش خورده بود و چشمش هم مشكل داشت و بسته بود ما داشتيم حمله مىكرديم يك جا رسيديم به يك كانال طول مىكشيد تا رد شويم ما توى كانال بوديم مىخواستيم بياييم بالا بچهها بايد دستشان را مىگذاشتند مهمات داشتند او دويد جلوى بچهها، مسئول هم بود دولا شد بچهها پا مىگذاشتند روى كمر او مىپريدند بالا كه مثلاً سرعت پيدا كند حمله رزمندهها معطل نشوند خمپاره نگيرد آنها را، يا خيلى صحنههاى عالى داريم ما در آنجا خيلى لطافتها داريم آنها جمع كردند يعنى وقتى مىخواستند حمله كنند )اشدها على الكفار( اما وقتى در خودشان بودند )رحماء بينهم( يك موقع شب مىآمدى مىديدى كه صبح بلند مىشدى مىديدى كه تمام پوتينها واكس خورده كى كرده معلوم نيست لباسها شسته شده كى معلوم نيست با لذت قربان صدقه همديگر مىرفتند خادم همديگر بودند و مىدانستند كه سيدالقوم خادمهم آقاى هر گروهى خدمتگزار آن گروه است يك تخريبچى داشتيم ما در تخريب اين قدر اين روحش لطيف بود نامه كه مردم مىفرستادند در اين هديهها كه مردم هديههاى مردمى مىفرستادند مثلاً يك دختر بچه يا يك پسر بچه قلكش را يا مثلاً يك مداد مىفرستاد يك زيرپيراهنى مىفرستاد يك دانه بيسكويت مىفرستاد بعد مىديدم اين با بچه كوچولوها مكاتبه مىكند در جبهه، يك رزمنده آن موقع خيلى بود براى يك بچه مثلاً پنج شش ساله هفت ساله ده ساله، كلاس چهارمى كه مثلاً يك رزمنده از توى جبهه با او مكاتبه كند خيلى ارزش داشت و اين شخصيت مىداد به بچهها با آنها مكاتبه مىكرد نامه مىنوشت بعد در جبهه هم مثل شير غُرّش داشت اصلاً اين دو تا قابل جمع هستند كسى نبايد بگويد مردانگى شجاعت صلابت رزمندگى نه اصلاً با عاطفه سازگار نيست، اصلاً اينطورى نيست نبايد اين تصور را بكنيم به هيچ وجه، سيدالشهداعليه السلام وقتى بچهاش را مىبرد تير مىزنند به گلويش او بيشترين عاطفه در امام هست در معصوم است به خاطر اين كه بيشترين درجه ايمان در او است آنها خيلى بيشتر از ما بچهها را درك مىكنند و عاطفه دارند ببين چه فشارى به حضرت مىآيد چون عاطفهاش بيشتر است فقط آنچه كه به ما دستور دادهاند اين است كه فرق بگذاريم يك موقع در عواطف خدا را نديد نگيريم، يعنى مهربان باشيم دلسوز باشيم اما به خاطر مهربانى و ترحم و دلسوزى معصيت خدا را نكنيم اين لغزشگاه و جهنم خيلى از افراد است مثلاً ازدواج مىكند با يك نفر مىگويد من دلم برايش سوخت ازدواج معناى انگيزه ترحم اصلاً معنا ندارد نبايد بگويد دلم سوخت ازدواج يك چيزى است كه فرمول دارد قاعده دارد بايد درست بروى جلو اگر به خاطر ترحم رفتى با يك نفر ازدواج كردى اشتباه بزرگى كردى، هى دلش مىسوخت مثلاً بعد مىآيد در زندگى نمىتواند سازگارى ندارد كارشان به طلاق و فحاشى مىكشد نه الان فحاشى داشته باش نه الان بزن او را و نه به دادگاه بكش و تحملش كن نه آن موقع بخواه اين رحم را بكن يا آن رحم را نكن يا اگر كردى تا آخرش بايد مىرفتى اين ببينيد اين بد است يا اين كه انسان مثلاً از روى ترحم بگويد من بروم جبهه زن و بچهام چه كار كنند بچه يك سالهام ششماههام دو سالهام چه كار كند اين هم ترحمى است كه مانع رشد انسان است اين ترحم هم نبايد باشد ترحم تا جايى كه با حركت انسان به سوى خدا منافات نداشته باشد سيدالشهداعليه السلام اين را براى بار چندم است عرض مىكنم اين بحث به مناسبتهاى مختلف بايد اين داستان گفته شود هميشه هم بايد توجه كرد عرض مىكند به پدرشان پدر شما مرا دوست داريد حضرت مىفرمايد بله مىفرمايند كه خدا را هم دوست داريد عرض مىكند خدا را هم دوست داريد مىفرمايد بله من خدا را هم دوست دارم عرض مىكند كه چطور محبت من و خدا را در دلت جاى مىدهى چون دل جاى يك معشوق است حضرت مىفرمايد من به تو عاطفه و مهر پدرى دارم ولى معشوق اصلى من خدا است بعد عرض مىكند حالا كه اينجورى است چطورى فرق مىگذارى در دلت اينها را از همديگر جدا مىكنى مىفرمايد اين گونه جدا مىكنم كه اگر بين حفظ ايمانم يعنى رضايت محبوبم و معشوق اصلى كه خداست و كشتن تو مخيّر بشوم حتماً تو را خواهم كشت ابراهيم را نگاه كنيد اوج عاطفه است نسبت به اسماعيل اما وقتى پاى خدا وسط است حاضر است اسماعيل را هم ذبح مىكند اين هنر مردان خدا است هنر بچه بسيجىهاى ما اين بود كه در جنگ اوج عاطفه را داشتند اما وقتى پاى خدا وسط بود مثل سيدالشهداعليه السلام از زن و بچهاش آن از على اصغر آن از على اكبر آن از عبداللَّه بن الحسن آن از عباس همه را از دست داد ولى براى خدا چون دارد با معشوق معامله مىكند و نمىبازد حضرت، زينبعليها السلام امام حسين را دارد از دست مىدهد دو تا پسرش را از دست مىدهد اسارت خودش است ولى ببينيد چقدر راحت عوض مىكند در اينطور جاها نبايد عاطفه غلبه كند اگر اينجاها غلبه كرد ما شكست خوردهايم در مسيرمان اينجا نقطه سقوط ماست بايد ببينيم عاطفه بايد كجا به كار بيايد تا آنجايى كه با خدا منافات ندارد مىفرمايد تا مىتوانيد مهر بورزيد مهربان باشيد حتى نسبت به كفار، قرآن مىفرمايد خداوند منع نكرده شما را نسبت به كفار نيكى نكنيد نيكى كنيد خداوند محسنين را دوست دارد به كفار، به كفارى كه به جنگ شما نيامدهاند حالا مسيحى باشد هم وطن مسيحى باشد هم وطن يهودى باشد ارمنى باشد زرتشتى باشد چه اشكالى دارد به آنها محبت كنيم كمكش بكنيم مشكلش را حل بكنيم اين را بايد به آن توجه كنيم حالا من عرض كردم اين بحث بايد ده جلسه راجع به آن صحبت كنيم باز كم است من سعى كردم يك مرور سريع بكنم روى اين مسايل كه به بقيه بحث هم برسيم پس عواطف رقيق هم از موجبات سعادت است از عوامل سعادت است خشن نباشيم حاضر نباشد بدبختى ديگران را ببيند ناراحتى ديگران، بگوييم به من چه كه در آفريقا دويست و پنجاه هزار كودك در هفته مىميرند اين باعطفگى است به من چه در بوسنى زمستان هم هست ما حالا خودمان اينجا هستيم اگر شوفاژ روشن نباشد اذيت مىشويم بچه، دختر، پسر، پير، زن و مرد من بگويم به من مربوط نيست آنجا، اين واقعاً حيوانيت است آنها انسان هستند آنجا مسلمان هستند آنجا، مسلمان هم نباشند انسان هستند كه چطور آنها آنجا در آن سرما، حداقلش اين است كه ناراحت بشوم قلباً اگر كسى ناراحت نشود قلباً معلوم است كه وضعش خيلى خراب است قلباً ناراحت نشود نسبت به وضعيت آنها، فلسطينىها، لبنانىها، جنوب عراق، جا به جاى دنيا بگويد به من ربطى ندارد من كمك نكنم قرآن مىفرمايد مسلمان نيست يك همچو كس، توجه نداشته به مشكلات مردم، )من سمع منادياً ينادى يا للمسلمين...( اگر كسى صداى مسلمانى را بشنود كه كمك مىخواهد از مسلمانها به دادش نرسد اصلاً مسلمان نيست )من اصبح و لم يهتمم بالامور المسلمين فليس بمسلم( كسى كه صبح بكند اما توجه به امور مسلمين نداشته باشد مسلمان نيست به من چه مردم ندارد من جنسم را سه برابر مىفروشم دو برابر مىفروشم احتكار مىكنم پول بيشترى دربياورم اين بىعاطفگى است بىدينى است اينها، خشونت از اين بدتر كه انسان مال مردم را حق مردم را احتكار بكند بعد به چند برابر قيمت بفروشد كه مثلاً خودش كيفش را بكند بعداً هم مىگويد خوب من به خاطر زن و بچهام اين كار را كردم بچهام مثلاً مىخواست برود كلاس كنكور يك ميليون تومان نداشتم بدهم برود كلاس كنكور، رشوه بدهم برود دانشگاه مثلاً فكر مىكند اين محبت است كه به بچهاش مىكند، يك خانمى چند روز پيش آمده بود گفت شوهرم را گرفتهاند دزدى كرده، مال دزدى هم بوده مىدانستم دزدى هم بوده گول خورده رفته اين كار را كرده حالا زندان است، گفتم خوب حالا انشاء اللَّه آزاد مىشود ولى توجه بكنيد اين لقمه آخر، خودت نبايد بگذارى شوهرت اين كار را بكند اين لقمه را دادند يك بچه بىعاطفگى است اين بچه، من لقمه حرام بياورم بدهم به بچه اين ظلم است اين الان زبان بسته است چيزى نمىتواند به شما بگويد متوجه نيست اما اين تمام شاخ و برگش را تمام وجودش را با لقمه حرام با آتش داريد مىآوريد بالا، خوب اين فردا كارهاى خلاف انجام مىدهد بعد هم مىافتد در جهنم، كى اين كار را كرد اين عاطفه است من بچهام را اينطورى كنم به او لقمه حرام بدهم اين اوج بىعاطفگى است اين اوج خشونت است و ظلم است آخر لقمه حرام مىدانى چه تأثيرى دارد ما اگر دوست داريم زن و بچهمان را مگر فقط دنيايشان را دوست داريم بچهمان را بايد آخرتش را هم دوست داشته باشيم ابديت او را هم دوست داشته باشيم زن هم همين طور، بايد لطف كنم به آنها آتش به خوردشان ندهم توجه بايد داشته باشيم به اين مسئله، واقعاً نگاه كنيد در جامعه چقدر هستند افرادى كه بدتر از صدام و صدامىها افتادهاند به جان مردم دين و اعتقادات مردم را اين همه جوان الان مىخواهد ازدواج كنند در اين شرايط بد اقتصادى به خاطر چند نفر سرمايهدار نمىدانم تاجر، هزار تا كاسب مىخواهند بيشتر بخورند، دزدى بيشترى كنند جنسها را مىبرند انبار مىكنند به كسى نرسد، در اين هفته ببينيد چند هزار تن كالا از انبارها آمده بيرون و خدا مىداند چقدر حالا حالا بايد دربيايد از انبارها، خوب چرا، فكر مىكند دارد لطف مىكند در حق خودش در حق زن و بچهاش و خودش نمىداند كه )ما يأكلون فى بطونهم الا النار( نمىخورند مگر آتش، مىفرمايد آيه قرآن است مىفرمايد اينها را داغ مىكنند اين پولها و سكهها را و به پيشانى و به پهلوهايشان مىچسبانند وقتى خوب سرخ مىشود مىگويند اين همانهايى است كه جمع كرديد بچشيد مصرف كنيد، سلامت روانى از عوامل ديگر خوشبختى است وقتى انسان روحش سالم باشد تعادل داشته باشد اهل افراط و تفريط نباشد واقع بين باشد يكى از عوامل مهم در سلامت روانى واقع بينى است و اين كه انسان جامعه را بشناسد زمان را بشناسد و عمل بكند بعضىها اين كه اصلاً يك داستانى دارد مسئله سلامت روانى و تعادل، داستان مفصلى دارد با كوچكترين حادثه دلشان مىگيرد مىشكند مىنشينند گريه مىكنند اعصابشان خُرد مىشود داد مىزنند سر بابا و ننه، داداش كوچكتر را كتك مىزند در بيرون مىآيد يك جور مشكل دارد با دوستانش يك جور مشكل دارد تعادل و آن كارى كه بايد مىكردند اين خيلى مهم است اين هم باز از عوامل سعادت است لذا بتواند تعادل خودش را حفظ بكند ما در بحث اصلى ما كه اين همه بحث كرديم راجع به خوشبختى هنوز به مباحث اصلى اين قضيه نرسيدهايم كه اصلاً معرفى كنيم اين خوشبختى را به صورت كلى يك امر كلى معرفى كرديم ولى باز بايد بشود الان روى عوامل داريم كار مىكنيم ،بعد به صورت مبسوط صحبت خواهيم كرد آنجا خواهيم گفت چه امورى در تعادل روان و در سلامت روان مؤثر است روان يعنى چه و سلامت آن يعنى چه و بيمارى آن در چه چيز است اراده نيرومند اين كه انسان سست اراده نباشد تنبل نباشد كسل نباشد زود از كورده در نرود زود از ميدان در نرود اهل شك و ترديد نباشد بعضىها يك كارى را شروع مىكنند دو ماه بعد ول مىكنند يا يك كار ديگر شروع مىكنند يك ماه بعد ول مىكنند درباره يك كار ديگرى شروع مىكنند و با يك بهانهاى در مىروند اراده ندارد مىخواهد درس بخواند همت ندارد و همين طور عمرش را تلف مىكند آخر هم هيچ كاره است حالا اين جواب دارد در اجتماع هيچ كارگى در اجتماع كه هيچ كارگى بىجواب نمىماند مىخواهد زندگى تشكيل بدهد نمىتواند بعد بر اثر فشار مجبور مىشود زندگى تشكيل بدهد زندگى هم تشكيل مىدهد بعد به او فشار مىآيد اعصابش خُرد است جواب شكم زنش را مىدهد نه جواب لباسش را مىدهد نه جواب بچهاش را مىتواند بدهد يك روانى به تمام معنا مىشود چرا چون آقا تنبل تشريف داشتند اراده نداشتند درس بخوانند اراده نداشتند يك كار درست و حسابى بكنند اراده نداشتند مثلاً اگر سراغ صنعت رفته ادامه بدهد به يك جايى برسد اراده قوى در خود سازى اراده قوى در مطالعه و علم، اراده قوى در درس خواندن، زود به شك مىافتند با يك كوچكترين حرفى زود از ميدان به در مىشوند اهل ترديد و تردد هستند اينها عوامل سعادت روحى هست كه شهيد مطهرى اضافه مىكند به عواملى كه ارسطو معرفى كرده يك عوامل ديگرى است كه در جلسه آينده خدمتتان عرض مىكنم.
والسلام عليكم و رحمة اللَّه و بركاته