جلسه 010 - سعادت و شقاوت
شماره جلسه
10
وضعیت پیاده سازی
دارد
متن کامل (خام) ‌ جلسه 010 - سعادت و شقاوت

سعادت و شقاوت

بحثمان درباره اين بود كه نظر داده شده بود كه سعادت برابر است با نائل شدن انسانها با آرزوهايش كه عرض كرديم به دلايلى اين نظريه مخدوش است و قابل قبول نيست و گفتيم كه آرزو داشتن شرط رسيدن به سعادت است اما شرط لازم است شرط كافى نيست و اگر انسان بخواهد به سعادت برسد بايد آرزوهاى خودش را كنترل كند چرا بايد آرزوهاى خودش را كنترل بكند به اين خاطر اگر انسان بخواهد هر چه را كه ديد و دلش خواست آرزويش را بكند و به دنبالش برود خود به خود معشوقهاى زيادى است كه انسان مى‏خواهد آنها را خوب انسان اگر بخواهد دنبال همه اينها برود عمرش، استعدادش، وقتش اين اجازه را نمى‏دهد علت اين كه انسان نمى‏تواند به دنبال معشوقهاى مختلف هم برود اين است كه يكى از دلايل آن حالا بگذريم از محدوديت وقت، امكانات و استعداد دارد اين است كه انسان بى‏نهايت طلب است وقتى انسان بى‏نهايت طلب شد هر كمالى مى‏تواند محبوب انسان قرار بگيرد و انسان فطرتاً عاشق هر كمالى است لذا اگر قرار باشد مثلاً در مظاهر دنيايى‏اش بگردد به دنبال آن كمال يك موقعى است انسان كمال مطلق را مى‏خواهد كه خوب توجه به خداوند تبارك و تعالى دارد قرصش را جزم مى‏كند براى خوب و نزديكى به خداوند اما يك موقع است خدا را نديد مى‏گيريم عنوان مبدا و منشأ همه كمالات خدا را در نظر مى‏گيرد مى‏آيد در مظاهر دنيايى به دنبال او مى‏گردد زيبايى، ثروت، قدرت چيزهاى مختلف وقتى مى‏خواهيم تقسيم بكند آن توان خودش را به كمالات مختلف سطح آرزوهايش از نظر طول و عرض دراز مى‏شود اما از نظر ارتفاع كم است و آن خطرى بود كه شهيد مطهرى‏قدس سره كه دچار آن خطر نشويد و آن نظريه خودشان را فرمود كه بايد چه كار كرد بايد براى اين كه ما بتوانيم آرزويمان را كنترل كنيم به اين معنا است كه سطح آرزو بايد بالا برود يعنى از طول و عرض آن بايد كاست و بر ارتفاع آن افزود خوب بحث‏هايى كرديم در اين باره و كشيده شديم به بحث آرزو در اين آيات و مباحث اخلاقى بود كه در اين زمينه عرض شد امشب هم آخرين بحث در مورد همين را عرض مى‏كنم بعد ادامه بحث آرزو به نحو ديگرى ادامه خواهد يافت اين تك بحث مانده بود كه عرض كنيم خدمتتان و آن اين بود كه اگر انسان آمد و آرزو خدا را داشت اين چه چيزهايى موانع است براى اين كه انسان به آن آرزويش جامه عمل بپوشاند آرزوى خدا را داشته باشد يعنى چه يعنى انسان آنقدر عاقل باشد كه فهميده باشد همه اين كمالاتى را كه در دنيا تشنه‏اش است و دارد به دنبالش مى‏گردد منبع و منشأ همه اينها خداوند تبارك و تعالى است و خداوند اگر انسان را عاشق اين كرده براى اين است كه انسان از اينها متوجه مبدأ بشود و به دنبال مبدأ برود نه اين كه خودش را در اين نعمتها حرام بكند و از صاحب نعمت محروم بشود لذا به ما دستور داده شده كه اگر حتى كمالى را هم مى‏خواهيم اين كمال را در راه رسيدن به خدا بخواهيم نه اين كمال را براى خودمان بخواهيم »فيما ناج اللَّه تعالى« موسى‏عليه السلام موسى خيلى اين روايت عالى است دقت كنيد )يا موسى لا تُتل فى الدنيا عملك فيقسوا قلبك و الغاسل القلب منى بعيد( اين روايتى است كه على‏قدس سره از مناجاتهاى موسى با خداوند تبارك و تعالى بيان مى‏كند مى‏فرمايند خداوند فرمود به موسى كه‏اى موسى آرزويت را در دنيا زياد نكن يعنى نگذار آرزوها بر تو غلبه كنند و هى تو را و استعدادت را و جوانيت را تلف بكنند تا به خودت بيايى ببينى سنى از تو گذشته و مثل سراب هى به دنبال معشوقهاى مختلف گشتى و عمرت هم تمام شد و آخر آنچه را كه خواستى هم گيرت نيامده در واقع همان طول و عرض آرزويت را كم كن موسى در دنيا آرزويت را طولانى نكن چرا اينجورى نكن مى‏فرمايد )فيقسوا قلبك( قلب تو سياه مى‏شود و قساوت و سختى پيدا مى‏كند قلب تو سنگدل مى‏شوى وقتى آرزو زياد داشته باشى يعنى هى طمع دارى هى ميل دارى و مى‏خواهى به آن برسى ديگر آن نرمى و لطافت و طهارت قلبى كه لازم است را ندارى ببينيد كسى كه آرزو زياد داشته باشد چه جورى است من مثالى بزنم كسى كه آرزو زياد داشته باشد از خدا هم خوشش نمى‏آيد يعنى همه‏اش دنبال معشوقات خودش مى‏گردد ديگر به او مى‏گويند نماز مجبورى ممكن است مسلمان باشد بيايد مسجد نماز هم بخواهد اما نماز را مى‏خواند ولى دنبال كار خودش است يعنى نماز را به عنوان معراج مؤمن و قربان من است نه )اصلاة قربان كل مؤمن( به دنبال اين نمى‏رود قربان يعنى نزديك كننده ولى آن براى اين نماز نمى‏خواند اصلاً انسى با خدا ندارد يك نمازى همين جورى مى‏خواند عادتاً نماز مى‏خوانند به قول امام صادق‏عليه السلام مى‏فرمايند عادتاً نماز مى‏خوانند اگر نماز نخوانند مى‏ترسند از خودشان وحشت برشان مى‏دارد اما از نماز اين قصد را ندارد كه با خدا دوست بشود نزديك به خداوند تبارك و تعالى بشود ارتباط پيدا بكنند اين جور نيست عادتاً به دنبال روزه و نماز مى‏رود همه دارند مى‏گيرند او هم مى‏گيرد ديگر يا مثلاً نهايتش مى‏گويد اگر نكنيم مى‏رويم جهنم ولى آماده مرگ آماده حسابرسى و آماده ملاقات با خدا نيست چون همه‏اش طمع دارد شما الان نگاه كنيد اگر يك نفر توى اين سر و صداى كنكور هستيم ديگر خوب الان نگاه كنيد يك نفر فلان كس كنكور قبول شده و بعد مرده يا مثلاً به آن مى‏گويند تو مريض هستى سرطان دارى يك ماه يا يك سال ديگر مى‏ميرى دو جور برخورد مى‏شود با اين يكى مى‏گويد خوب حالا ما مى‏خواهيم بميريم حالا من اينجا بودم بعد منتقل مى‏شوم توى يك عالم ديگر آنجا هم حيات دارم و قرار است آنجا هم زندگى كنم و اتفاقاً زندگى آنجا بهتر از زندگى اينجا است و دارم به ملاقات خداوند مى‏روم ملاقات معصومين‏عليهم السلام و اولياى خدا مى‏روم معنى ندارد كه به آن مى‏گويى سرطان دارى و مى‏خواهى يك سال ديگر بميرى يك ماه ديگر بميرى يا يك هفته ديگر بميرى چون انس دارد با خدا، خدا مگر وحشتناك است فرستاده حضرت عزرائيل‏عليه السلام را براى اين كه جان حضرت ابراهيم را بگيرد حضرت ابراهيم گفت كه چرا خدا مى‏خواهد من را از خانواده‏ام جدا بكند نه اين كه خدا را دوست نداشته باشد هان ابراهيم خليل اللَّه بود يعنى دوست خدا بود خليل يعنى دوست حضرت به فرزندش به خانواده‏اش علاقه داشت نه كه از خدا بدش بيايد ولى دوست داشت پيش اينها هم باشد همنشين باشد علاقه همنشينى با خانواده بد نيست فقط نبايد انسان را از خدا باز بدارد از انجام وظايفش باز بدارد دلتنگى بد نيست گريه كردن براى دلتنگى بد نيست نبى اكرم‏صلى الله عليه وآله گاهى وقتها مى‏فرمود آه چقدر دلم تنگ شده براى دوستانم در بهشت ما هم چقدر الان دوستانمان شهيد شدند دوست داريم بپيونديم به آنها حالا بعضى از دوستانشان اينجا هستند مؤمنين هستند اينجا خانواده‏شان هستند پسرش هست پسر حضرت ابراهيم هم پيغمبر است اسماعيل‏عليه السلام بسيار تعريفش در قرآن شده خانواده‏اش هست عزرائيل ديگر كارى نكرد برگشت و رفت به خداوند عرض كرد اينجورى گفته پيغمبر گفت به ابراهيم بگو كدام دوست است كه از ملاقات دوستش بدش بيايد برو و اين را به آن بگو آمد و به ابراهيم هم اين را گفت تا به حضرت ابراهيم گفت حضرت فرمود همين الان جان مرا بگير من مشتاق خدا هستم خوب حالا واقعاً هستند افراد سراغ دارند افراد كه اگر به آنها بگوييد مى‏خواهى بميرى تكان هم نمى‏خورند و حتى مى‏فهمند مى‏خواهند بميرند آماده است چسب نخورده به جايى دلش بنده نخورده به جايى با همه چيز ارتباط برقرار مى‏كند زن دارد بچه دارد كنكور هم شركت مى‏كند مثلاً يك كار بزرگى هم دارد مى‏كند يك كتاب مى‏خواهد چاپ كند يك مؤسسه مى‏خواهد بزند نمى‏دانم چه كار مى‏خواهد بكند ازدواج مى‏خواهد بكند همه اين ارتباطات مثلاً اما به هيچ كدامشان بند نيست چون همه اينها را براى خدا داشته مى‏كرده وظيفه‏اش بوده در راه خدا و براى خدا داشته مى‏كرده حالا خدا قطع كرده خوب قطع كرده باشد آرزوهاى زياد اينجا خودشان را نشان مى‏دهد كه انسان وقتى مى‏خواهد بميرد مى‏بيند چسب خورده و بلند نمى‏شود )اسا قلتم على الارض ارضيتم بالحياة الدنيا( آيا سنگين شديد روى زمين گفتند برويد جهاد يك عده نمى‏رفتند جهاد مى‏گفتند خوب مى‏رويم كشته مى‏شويم مثل الان تو دوران جنگ ما بودند بعضى‏ها اصلاً رنگ جبهه را هم نديدند بى‏خيال هشت سال زندگى كردند بهترين جوانها توى اين مدت جلوى دشمن ايستاده بودند يك عده اصلاً حواسشان نبود كه چى هست جنگ هست نبردى هست جهادى هست اصلاً تكان نمى‏خوردند از بغل زن و بچه‏هايشان كه امام فرمود كسانى كه خودشان را و خانواده‏شان را از آتش معركه دور نگه داشتند قيامت بايد جواب بدهند خود را براى جواب روز واپسين آماده كنند بايد خودشان را آماده كنند هشت سال جنگ بود اصلاً طرف نگفته كه مملكت من است دينم است كشورم است حالا آنها كه دين نداشتند بعضى‏هايشان مى‏گفتند ناموسمان است، مملكتمان است مليت را مى‏گفتند و براى مليتشان به جبهه مى‏رفتند براى ناموسشان به جبهه مى‏رفتند براى ناموسشان اينقدر اينها فضيلت داشتند براى كسانى كه اصلاً نگاه نكردند به سمت جبهه هيج چسبيدند بغل زن و بچه‏شان يا به كارهاى خودشان مشغول شدند انگار نه انگار كه باب جهادى باز شده ولى فقيه وارد مى‏گويد كه واجب است رفتن به جبهه هيچ اصلاً به روى خودشان هم نياوردند كه مملكت اسلام، اسلام مورد خطر قرار گرفته قرآن مورد خطر قرار گرفته دشمن حمله كرده نه يك دشمن همه دنيا آمده بودند از طرف عراق، ما كشورهاى مختلف اسير داشتيم همه‏شان آمده بودند بعد آنها انگار نه انگار كه جنگى بود اين سنگينى روى زمين است ديگر نمى‏تواند بكند، خانه‏ام، كنكورم، مدرك تحصيلى‏ام پس چى مى‏شود، ليسانسم چى مى‏شود الان من مى‏خواهم دكتر بشوم رها كنم بيايم زمان پيغمبر هم همين طور بود يك عده نمى‏آمدند آيه آمد كه سنگين شده‏ايد روى زمين )ارمنيتم بالحياة الدنيا( آيا راضى شديد به اين زندگى به اين مردار راضى شديد )الدنيا جيفة و طالبها كلاب( يك مردارى است و طالبش سگ است شما راضى شديد به اين مردار اين را فكر مى‏كنيد زندگى داريد مى‏كنيد آرزوهاى زياد اينطورى است نمى‏گذارد يك موقع مى‏بينى يك نفر، ما زياد داشتيم جبهه، طرف سال چهارم بود يا فارغ التحصيل از آلمان بود يا دانشجو بود من عمليات مسلم بن عقيل يادم است يك دانشجويى آمده بود پزشكى مى‏خواند در آلمان تابستان رسيد مرخصى به او داده بودند سريع آمده بود جبهه، از آلمان، مى‏گفت منتظر بودم اين درس تمام شود تابستانها لااقل دِينم را به اسلام ادا كنم، آمده بود چند روزى هم آموزش ديده بود و شهيد هم شد حالا يك عده كه نفهم هستند مى‏گويند اين اگر پژشك مى‏شد براى مملكت خوب بود و به درد اين مملكت مى‏خورد، او به اين فكر نمى‏كرد كه او به اين فكر مى‏كند كه من الان يك رسالت دارم مگر مملكت خدا ندارد من الان فكر كنم اگر نروم حيف است من كشته بشوم كى جاى مرا مى‏گيرد يا مثلاً كارهاى مرا مى‏كند، حضرت على‏عليه السلام مى‏فرمود كه همه جنگ‏ها رسول خدا از ما مقدم‏تر بود نزديك‏ترين فرد به دشمن رسول خدا است على‏عليه السلام مى‏فرمود ما هر وقت در جنگ‏ها فشار به ما مى‏آمد در خط مقدم، پناه مى‏برديم به رسول اللَّه، حضرت اينجورى شمشير مى‏زده رسول خدا، حالا بگويد من پيغمبرم بايستم يك گوشه‏اى مثلاً، شما در همين فيلمى كه گذاشته‏اند محمد رسول اللَّه‏صلى الله عليه وآله اينجورى نبود كه رسول خدا بنشيند در خيمه بگويد كى برود كى نرود كى چه كار كند حضرت جلوتر از همه زره تنش بود اسلحه دستش بود جلوتر از همه مى‏ايستاد نزديك‏ترين فرد به دشمن بود به تعبير على‏عليه السلام، آن جوان فكر مى‏كند كه وظيفه‏ام چى است بايد وظيفه‏ام را انجام بدهم نمى‏گويد من دارم در آلمان پژشكى مى‏خوانم گير اين نيست اصلاً به هيچى نمى‏گيرد، اين همه دكتر داشتيم چقدر دكترهاى خوب داشتيم آمدند رفتند جبهه و به شهادت رسيدند چقدر كنكورى داشتيم عكسشان را در روزنامه مى‏زدند همين ايام بود كه مى‏زدند كه قبول شدگان شهيد قبول شده بودند اما آن طرف قبول شده بودند يك دانشگاه ديگر قبول شده بودند دوره‏شان را يك جاى ديگر تمام مى‏كردند بودند هيچ برايشان مسئله‏اى نبود آرزو چون ندارد چون درس خوانده براى خدا درس خوانده ليسانس مى‏خواهد بگيرد دكترا مى‏خواهد بگيرد دانشگاه مى‏خواهد برود تنظيم كرده كه اين درس من و دانشگاه من و طلبگى من، طلبه‏هايش هم همين طور، بعضى از طلبه‏ها چسبيدند به درسشان و گوشه‏هاى حجره‏هايشان، نيامدند جبهه، امام گفت كه شما اسير علم شديد نتوانستيد حجاب را برطرف بكنيد هر چند روحانيت در اين هشت سال جنگ بيشترين شهيد را دارد يعنى نسبت به جمعيت خودش حساب كردند كه هيچ گروهى به اندازه روحانيت شهيدند او در اين جنگ هيچ گروهى، نه بسيجى‏ها نه سپاهى‏ها نه ارتشى‏ها نه كارگرها نه دانش‏آموزها نسبت به جمعيت‏شان بيش از هر گروه ديگرى روحانيت شهيد دارد اما باز آن روحانى‏هايى كه چسبيدند به درس در آن لحظه‏اى كه بايد درس را رها مى‏كردند و مى‏رفتند شمشير مى‏زدند آنها امام انتقاد كرد به آنها، كه حجاب است اين، بله آقا در بسيار خوب، دانشگاه بسيار خوب، تحصيلات علمى و دينى بسيار خوب، زن خيلى خوب بچه خوب، همه اينها را اسلام سفارش كرده كه حفظشان كنيد داشته باشيد اما وقتى اين طرف قضيه خداست چى، من بچسبم به آن طرف، سنگين مى‏شوند اين مى‏شود اينجا آرزو اينجا بد مى‏شود لذا مى‏گويد شما برو زندگى معمولى‏ات را بكن درس بخوان، دنبال تخصص برو، دنبال تحصيلات برو، حتى ثروت باش، نگفته‏اند كه دنبال ثروت نرويد كه )نعم العون الفناء على التقوى( چه يار خوبى است ثروت براى تقواى انسان، ثروت چيز خوبى هم است دنبال اين هم باش تجارت بكن، ائمه معصومين‏عليهم السلام مگر خودشان تجارت نمى‏كردند معصومين كه آدمهاى فقيرى نبودند فقيرانه‏ترين زندگى را داشتند اما هيچ وقت خودشان فقير نبودند بخشش‏هايى كه مى‏كردند معلوم بود كه دارند كه مى‏توانستند بخشش كنند حضرات، دنبال اين هم برويد بد نيست اما نچسبيد به آن به خدا ترجيح ندهيد اين را، آرزو اينجورى مى‏كند با انسان، انسان اگر چيزى را گفت آقا من يك چيزى را در نظر گرفته‏ام مى‏خواهم به آن برسم بايد پزشك شوم خوب اشكال ندارد برو پزشك شو بسيار نيت عالى است بايد مهندس شوم، خيلى نيت خوبى است كه خدمت كنيد به اين مملكت و آينده خودت در آسايش باشد اين نيت خوبى است زن و بچه‏ام در رفاه باشند اين نيت خوبى است همين كه دارى كار مى‏كنى براى رفاه زن و بچه‏ات، )الكاد لعياله كلمجاهد فى سبيل اللَّه( كسى كه براى زن و بچه‏اش كار مى‏كند تلاش مى‏كند لقمه به دست بياورد اين مجاهد در راه خداست اگر كشته شود كسى در راه كار كردن و لقمه به دست آوردن شهيد است ما در روايت داريم بد نيست اين، اما نچسبيد به آنها اگر يك وقت خدا صدايتان كرد، آرزو اينطورى است مى‏گويد )قيقصوا قلبك( قلب تو را قصى مى‏كند آرزوهايت را كوتاه كن يعنى اگر دنبال زن مى‏روى دنبال بچه مى‏روى، بچه‏دارى خيلى خوب است لطف هم به او كن عاطفه هم داشته باش، مهربانى كن، پدرت مادرت خانه‏ات مملكتت همه درست، اما هيچ كس بالاتر از خدا نيست )ان كان آبائكم و ابنائكم( سوره توبه اگر پدرانتان و فرزندانتان و خانواده‏تان و همسرانتان و بچه‏هايتان و آن خانه‏هايى كه آماده كرديد و خوششان مى‏آيد از اين خانه‏ها و عشق مى‏كنيد در اين خانه‏ها و تجارتى كه مى‏ترسيد يك موقعى كساد پيدا كند اين دارايى‏هايتان، مطلق چيزهايى كه با آنها ارتباط داريد )احب اليكم من اللَّه و رسوله و جهاد فى سبيل...( اگر اينها محبوبتر هستند در نزد شما از خداوند و رسولش و جهاد در راه خدا منتظر عذاب الهى باشيد هيچ كدام از اين مظاهر دنيايى بد نيستند به شرط اين كه انسان درست برود سر وقت اينها، خوب هم هستند شما يك حديث بياوريد كه مال بد است ثروت بد است گفته‏اند بد است آيه قرآن هم داريم اما فرموده‏اند براى كسانى كه با اينها درست برخورد نكنند والا حضرت مى‏فرمايد ثروت و مال يار خوبى براى تقواى شماست دنيا كمك خوبى براى آخرت شماست هيچ كدام از مظاهر دنيايى را شما نمى‏بينيد كه از آن تعريف نشده باشد، تعريف شده همه‏اش آن قسمتى هم كه از آن بدگويى شده گفته كه شما را ممكن است از خدا دور كند اگر از خدا دور نكند شما را، بهترين نعمت است نعمت الهى است اصلاً آن آخرت است، دنيا نيست ديگر آن آخرت است اما نچسبيد به آن يعنى آنجايى كه قرار شد امتحان پس بدهى درست امتحان پس بدهى يك دفعه كنكور، ليسانس، الان يك ترم مانده من دكترايم را بگيرم نه، زنم بچه‏ام، تازه عروس است تازه دختر مردم را آورده‏ايم خانه‏مان، نه ما آنقدر بچه‏هايى داشتيم رزمنده‏هايى كه امشب عروسى كردند فردا هم رفتند جبهه، اينقدر آمادگى داشتند چسبنده نبودند يك آقايى بود در جبهه مجرد بود بنده خدا، مدت زيادى ما با هم همسنگر بوديم، عملياتهاى زيادى، بعد نسبت به كسانى كه جبهه نمى‏آمدند خيلى بد و بيراه گفت و ناراحت بود كه چرا نمى‏آيند جبهه، مثلاً يكى درس مى‏خواند يكى طلبه بود هى انتقاد مى‏كرد به اينها، اگر مى‏آمدند و كم مى‏ماندند باز انتقاد مى‏كرد آقا زد و اين زن گرفت نامزد كرد بعد آمد گفت آقا من تسويه حساب مى‏خواهم بكنم و بروم گفتيم آقا موقع عمليات است اين عمليات را بايست بعد از عمليات شما برو مى‏خواهى بروى سر بزنى به عيالت، گفت نه آقا من همين الان مى‏خواهم بروم، گفتم عمليات داريم، آخر سر گفت مگر امام حسين خودش زن و بچه نداشته، آن هم بايد سر مى‏زد به زن و بچه‏اش، آنها هم عروسى كردند بالاخره بابا بگذاريد برويم يعنى اينجاست كه خوب است ولى امتحان هم هست يا يك آقاى ديگرى بود شب عيد موقع عمليات بود به او گفتيم بايست، گفت الان شب عيد است من بروم كاسبى كنم فقط انعام پنج هزار تومان انعام مى‏دهند ما عيد نمى‏آييم عمليات فقط تابستان كه كارها كه كساد شد مى‏آييم، باخته ديگر اين، باخته، حالا شما بگذاريد بغل اصحاب عاشورا حضرت گفت برويد هر كه مى‏خواهد برود، ابوالفضل گريه مى‏كند آن يكى گريه مى‏كند آقا ما را براى چه مى‏خواهى از خودت دور كنى آن غلام سياه سيدالشهدا را در نظر بگيريد چقدر گريه مى‏كند آقا مرا از خودت دور نكن من دوست دارم با شما باشم خونم قاطى خون شما باشد يك عمر غلامى‏تان را كردم، گريه مى‏كند كه بمانند يا ما خيلى رزمنده داشتيم كه شب‏هاى عمليات به آنها مى‏گفتيم نيا، بمان عقب دادش درمى‏آيد يا در تهران بودند بهترين كارها را داشتند گريه مى‏كردند كه از مسئول اجازه بگيرند بيايند به عمليات برسند گريه مى‏كردند تو را به خدا بگذاريد برويم، وقتى عمليات مى‏شد مارش عمليات مى‏زدند اينجا مى‏زدند بر سر خودشان كه از عمليات مانديم، چى خير مى‏كنند در عمليات خمپاره بود، توپ بود ميدان مين بود گلوله بود اسارت بود براى آن مى‏زدند توى سر خودشان، آرزو قلب را قصى مى‏كند اگر گفتند آقا مى‏خواهى بميرى اين جوانى كه مى‏آمد آنجا آماده بود اصلاً دلبستگى نداشت تازه ازدواج كرده بود اين همه دخترهاى جوان بى‏شوهر شدند شوهرهايشان چه روحيه‏هايى داشتند يا خود زنها چقدر روحيه داشتند كه اجازه مى‏دادند شوهرهايشان بروند تشويقشان هم مى‏كردند اين دلبستگى ندارد همه آنها هم شهيد شدند آن لحظه آخر به چى فكر مى‏كردند فقط خدا، امام زمان اصلاً دلبستگى نداشتند اينها، دلبستگى‏شان خدا بود همه‏اش عشق‏شان اين بود كه خدا راضى باشد با قشنگ‏ترين حالتها هم اينها، تير مى‏خوردند يا حسين‏شان بلند بود اين قدر مى‏گفتند تا شهيد شوند يا فاطمة الزهرا يا مهدى با همين ذكرها مشغول بودند تا از دنيا بروند زيارت عاشورا، پشت پيراهنش نوشته بود كه مثلاً مى‏روم تا انتقام سيلى زهرا بگيرم اين آرمان دارد انگيزه دارد پيوند خورده با تاريخ با عمق تشيع پيوند خورده مى‏داند بايد چه كار بكند، آنها كه توفيق داشتند زود شهيد شوند يك پنج دقيقه وقت داشتند بهترين حالت‏هايشان در اين پنج دقيقه بود خيلى‏ها مى‏گفتند آقا ما دوست نداريم تير بخوريم يك دفعه از بين برويم دوست داريم چند دقيقه وقت داشته باشيم آن لحظه آخر حالا ببين چه غوغايى بوده آن چهار پنج دقيقه كى مى‏فهمد اين را اصلاً در كجا جا مى‏گيرد در كجا مى‏خواهى بگنجانى، در فيلم مى‏خواهى نشان بدهى فقط بچه‏هايى كه همان روحيه‏ها را دارند مى‏فهمند اين يعنى چه قرآن را برمى‏دارد همان چند لحظه قرآن مى‏خواند يا مهرش را در مى‏آورد مى‏گذاشت روى زمين روى سجده مى‏ماند تا شهيد مى‏شد مى‏نشست رو به قبله بالاخره يك طورى جمع و جور مى‏كرد خودش را كمك مى‏گرفت از دوست‏هايش مى‏گفت السلام عليك يا ابا عبداللَّه بعضى‏ها مثلاً خيلى لوطى مثلاً آقا ببخشيد ما هيچ كارى نكرديم همان لحظه آخر، افتاده بود داشت مى‏رفت مى‏گفت بچه‏ها ببخشيد حلال كنيد ما خيلى اذيت كرديم آقا ببخشيد ما كارى از دستمان برنيامد، يك فرماندهى داشتيم رحمة اللَّه عليه جوان مقدسى‏نيا در كردستان در يك فشار عجيبى ما گير كرده بوديم آخرين مرحله عمليات آزاد سازى جاده بانه سردشت بود سال شصت، شصت و يك بود شب عمليات به من گفت شجاعى اين دهمين عمليات و آخرين عمليات است داشت دكمه پيراهنش را مى‏دوخت، اين چه آرامشى دارد مرد جوان تازه ازدواج كرده دكمه‏اش را مى‏دوخت گفت ببين من چى دارم به تو مى‏گويم با خنده گفت فردا شب مطمئناً تمام است گفتم نگو برادر مقدسى شوخى مى‏كنى جلوى خودم تير خورد بعد امدادگر آن طرف بود گفت بيا من دو تا ماچ كنم مى‏خواهم بروم بغل كرد امدادگر را بوسيد و تمام كرد، اين زن ندارد فرمانده بود يعنى ما كه آموزش دادند به ما باختران از تهران ايشان را به عنوان فرمانده اين چهارصد نفر اعزام كردند كه اينها را ببرد براى عمليات اما آن كه چسبيده باشد نه، به او بگويند آقا برويد جبهه، عمليات، دست و پايش مى‏لرزد حالا بدتر از آنها كسانى هستند كه نمى‏فهمند اين مسايل را بيا فيلم‏هاى جنگ را نگاه كن قهرمان جنگ مى‏خواهد كشته بشود لحظه آخر انگار اين وظيفه قانونى‏اش بوده وظيفه ملى و ميهنى‏اش بوده حالا آمده اينجا فكر نمى‏كنند كه اينها اصلاً عشق به خدا داشتند اصلاً بحث اينها نبوده لحظه آخر يادش مى‏افتد كه بچه‏اش را بغل كرده و بوس مى‏كند با زنش در پارك دارد قدم مى‏زند يك همچو چيزها، ياد قهرمان در آن لحظه‏هاى آخر مى‏افتد كه بچه بسيجى‏هاى ما اينجورى بودند كى رزمنده‏هاى ما اينجورى بودند الا قليلى كه آنها براى انگيزه‏هاى ديگر آمده بودند آنجا خوب طبعى بود كه آنها اينطور چيزها يادشان بيايد داريم كه موقع مرگ همه دلبستگى‏ها به ياد مى‏آيد وقتى مى‏گويند مى‏خواهى بميرى فكر نمى‏كند كه آن طرف چقدر زيباست يعنى نمى‏گويد خداى رحمان و رحيم و غفور، نمى‏گويد بهشت با آن عظمت نمى‏گويد سيدالشهدا نمى‏گويد مجلس و مهمانى سيدالشهدا، مجلس اميرالمؤمنين مجلس رسول خداصلى الله عليه وآله، تحصيل اينها چون آنها تعليم مى‏دهند كلاسى كه انسان مى‏خواهد شركت كند پاى درس سيدالشهدا نمى‏گويد دوستان نمى‏گويد آن آدمى كه خدا مزيّن كرده او را نه اين دنيا كه خدا جيفه ناميده و پست ناميده آن را نمى‏گويد وقتى مى‏گويد موقع مرگ است مى‏گويد خانه پس چى دو دانگ مغازه چه مى‏شود ماشين را چه كار كنيم بچه‏ام زنم، ليسانس را بگو چهار سال درس خوانديم تازه مى‏خواستيم به بهره‏بردارى برسيم، همه اينها مى‏آيد جلوى چشم ولى اگر كسى عملا پيوند نخورده باشد بگويند آقا اينطورى است اصلاً اينها نمى‏آيد جلوى چشمش، راحت ذكرش را مى‏گويد تشهدش را مى‏گويد گير ندارد يا موسى )لا طله فى الدنيا( اصلاً اصل را طولانى نكن آرزوهايت را مفصل نكن قلبت را قصى مى‏كند )والقاصل القلب انى بعيد( و كسى كه قلبش قصى است از من دور است از من دور است يعنى چه، يعنى از من خوشش نمى‏آيد فاصله من و اين بنده زياد است پيوندى بين ما نيست دوست ندارد مثلاً پيش من بيايد وقتى مى‏گويم مرگ دست و پايش شروع مى‏كند به لرزيدن، اگر بگويند يك سال ديگر شش ماه ديگر سرطان گرفتى مى‏خواهى بميرى مثلاً شروع مى‏كند، تمام دنيا جلوى چشمش تاريك مى‏شود اين خوب است كه وقتى اسم مرگ مى‏آيد انگار كه اسم آرامش شده امام سجادعليه السلام مى‏فرمايد مرگ براى مؤمن مثل عروسى مى‏ماند )عُرس المؤمن( عروسى مؤمن است حالا هم به معناى واقعى‏اش عروسى است چون همسران بهشتى، در روايت داريم به قدرى مثلاً اينها زيبا هستند كه مردم دنيا اگر بخواهند يكى از اينها را ببينند تحمل نمى‏توانند بكنند مى‏ميرند در روايت داريم مى‏ميرند از بس اين زيباست قبض روح مى‏شوند اگر كسى اين را ببيند نمونه‏اش را هم در دنيا گذاشته يوسف را گذاشت يك مرد بود يوسف زنها مى‏گفتند به زليخا كه تو چطور دل‏بسته‏اى به يك غلام گفت حالا صبر كن شما مى‏گوييد غلام بگذار بيايد خلاصه بازى درآوردند و نشستند يكى يك دانه نارنجى داد دست اينها مثلاً شما به اسم اين كه داريد پوست مى‏كنيد ما او را صدا مى‏كنيم شما يواشكى يك نگاهى به او بكنيد بعد گفتند يوسف آمد قرآن مى‏گويد خداست دارد خبر مى‏دهد كذب نيست در آن، دست‏هايشان را بريدند نفهميدند كه بريدند يعنى اين قدر شيفتگى حاصل شده بود اين يوسف بود عُرس كه مى‏گويد واقعاً آن طرف عروس هست همسران بهشتى حالا نه اين كه مى‏گوييم همسر، جنبه جنسى نيست يك زن نيست حالا زنهاى فوق‏العاده زيبا، مؤدب كانون محبت بعدذ با معرفت با معنويت خيلى است يعنى اينجورى نيست كه آدم فكر كند حالا يك همسر بهشتى هست نه حورى را واقعاً بايد شناخت وقتى مى‏گوييم همسر بهشتى، يك كسى هست كه چيزى كم ندارد خلاصه از كمال، معنويت دارد حتى مى‏گويند در روايت داريم نزديك شدن با اين حورى و استفاده از آن بوسيدنش استفاده از او مثل شراب مى‏ماند كه وقتى انسان مى‏خورد مست مى‏شود مى‏فرمايد هر مقدار كه انسان نزديك مى‏شود به اينها معرفتش زيادتر مى‏شود كمالش زيادتر مى‏شود همسر دنيايى نيست كه آن حالت‏هاى حيوانى را براى انسان ايجاد كند قرب مى‏آورد عُرس كه مى‏گويد حالا اين يكى از آنهاست اما اصل قضيه، على‏عليه السلام آن لحظه مى‏آيد بالاى سرت رسول خداصلى الله عليه وآله مى‏آيد بالاى سرت، سيدالشهدا مى‏آيد بالاى سرت و انسان منتقل شود به يك عالم اينچنينى و با آن عظمت اگر توجه به عظمت آنجا انسان داشته باشد مى‏فهمد كه در چه جيفه‏اى گير كرده هر چه مردارهايى دارد ذهنش را خراب مى‏كند حواسش جمع مى‏شود اين را مى‏گويند صفاى قلب اين نمونه‏هايى كه از بچه‏ها مثال زدم برايتان مى‏شود صفاى قلب، قاصى نيست قلبش با خدا انس دارد دنبال دنيا مى‏رود دنبال تجارت هم مى‏رود اما انس دارد با خدا، تجارت در استخدام دينش هست همسر فرزند تحصيلات دانشگاهى وزارت، پست همه در استخدام دينش است )اكثر الناس املا اقلهم للموت( ذكر على‏عليه السلام هر چقدر مردم آرزوهايشان بيشتر باشد كمتر ياد مرگ مى‏كنند اين ترجمه‏اش است بيشترين مردم از نظر آرزو كمترين آنهاست از نظر ياد مرگ، مى‏گويد اصلاً فكر نمى‏كند كه يك شبى ما را مى‏شويند و داخل قبر مى‏گذارند اصلاً فكر نمى‏كند ما خيلى كمتر به آن لحظه فكر مى‏كنيم لحظه بدى نيست نمى‏خواهم بترسانم حالا بله اگر كسى گناهكار باشد بايد هم بترسد اگر واقعاً انسان خراب كرده باشد ترس دارد تنهايى‏اش تازه فقط كاشكى تنهايى‏اش باشد مهمان دارد آدم آنجا مهمانهاى ناجورى دارد داريم در روايات بد اخلاق بى‏رحم، مار است در دروس معرفت نفس آنجا اثبات مى‏شود كه آن مار را خودنفسى انسان خلق مى‏كند مخلوق نفس انسان است اخلاق‏ها بروز مى‏كنند تبديل مى‏شود به نمونه برزخى خُلق شما، هر خُلقى در عالم برزخ يك مصداقى پيدا مى‏كند با سگ مى‏شود يا خوك مى‏شود من يك بنده خدايى را خواب ديدم خيلى آدم بدى بود بد اخلاق بود خدا رحمتش كند خواب ديدم يك اژدها تمام وجودش از آتش است و چسبيده به اين و اين دارد نعره مى‏كشد درد مى‏كشد بعد من به او گفتم دستت را بده به من بكشم نجاتت بدهم مى‏گفت اين فايده ندارد اين اصلاً از من جداشدنى نيست بعد من فهميدم اين خُلق خودش است اخلاق است اخلاق كه از آدم جدا نمى‏شود با ما است هرزى چشم، هرزى زبان، هرزى خيال، بد دهنى، مثل سگ انسان پارس مى‏كند به اين عصبانى مى‏شود غُر مى‏زند با بابايش با مادرش با خواهرش با زنش با رفقا هى نيش مى‏زند اين را مسخره مى‏كند يك متلك به آن مى‏اندازد يك نكه به آن مى‏اندازد، بعد هم فهميدم اين خُلق خودش است كه از او جدا نمى‏شود بله آن جاى خود دارد ترمش اما چرا من اين جنبه را در نظر بگيرم انشاءاللَّه دورى بكنيم از خدا بخواهيم اين نبايد سراغ ما اخلاق بد، به آن طرفش فكر بكنيم چرا به اميرالمؤمنين‏عليه السلام فكر نكنيم چرا به رسول اكرم‏صلى الله عليه وآله فكر نكنيم، به على اكبر فكر نكنيم به ابوالفضل فكر نكنيم به اين دوستان عالى‏مان فكر نكنيم به تكامل برزخى چرا فكر نكنيم چرا بترسيم ما، اگر ترس دارد جهنم آن مارى كه من مى‏گويم خودمان هستيم ما از خودمان بايد بترسيم آن طرفش كه همه‏اش رحمت خالص است همه‏اش لذت خالص است اگر يك ذره خراب مى‏شود خودم خرابش كرده‏ام از خودم بترسم از اين اخلاقم كه مثل مار كه همه را نيش مى‏زنم بترسم از آن، خدا كسى را كار ندارد، بنده‏اش را مى‏فرمايد )الا رحم ربكم و لذلك خلقكم( آيه قرآن است براى رحمت شما را خلق كردم كه به شما رحم كنم شما خودتان به خودتان رحم نمى‏كنيد اخلاق اينطورى است وقتى منتقل شود به برزخ مصيبت‏بار است براى انسان اين را درستش كن خودت آنجا جهنم درست مى‏كنى نه مارش نه جهنمش نه عذابش هيچ كدام كار خدا نيست مخلوق خودت است حالا بايد بكشى، از خودت بترس از خدا نترس، از آن برزخ، قبر جاى ترسناكى نيست، از خودت بترس مواظب خودت باش آن طرف كه ترس ندارد، اگر ترسى هست از خودت خوب حالا وقتى اسم مرگ مى‏آيد آن )عُرس المؤمن( يادت باشد عروسى مؤمن است چقدر شيرين است آن طرف، آن جور باعث مى‏شود مثل بچه رزمنده‏هاى خودمان مثل خيلى از مؤمنين دلبستگى ندارد باعث مى‏شود قلبمان آرام باشد راحت باشيم نترسيم از مرگ، آخرين روايت را هم بخوانم )انقطع الى اللَّه سبحانه فانه يقول و عزتى و جلالى لا قطعن عمل كل من يؤمر غيرى باليأس( چقدر قشنگ است چقدر زيباست، على‏عليه السلام فرمود منقطع كن خودت را به سمت خدا از همه چيز قطع كن، قطع كن نه اين كه ارتباطت قطع شود علاقه‏ات قطع شود چسبندگى‏ات قطع شود والا در روايت داريم امام صادق‏عليه السلام مى‏فرمايد من گمان مى‏كنم كه كسى ايمانش زياد بشود مگر اين كه علاقه‏اش به همسرش بيشتر مى‏شود علاقه به همسر عيبى ندارد محبت به بچه عيبى ندارد آنها خودشان اوج عاطفه بودند نسبت به بچه‏هايشان دوست داشتن مردم همه اينها را دوست داشتند اما اين كه به خدا هيچ كدام را ترجيح نمى‏دادند وقت اذان كه مى‏شد همه تعطيل مى‏رفتند دنبال نماز، ترجيح به خدا ندهيد عشقم آن باشد )انقطع( يعنى اين نه اين كه بعضى‏ها مى‏گويند )انقطع الى اللَّه مى‏گويد من زن نمى‏گيرم پس درس نمى‏خوانم يك گوشه‏اى مفت‏خورى مى‏خواهد بكند ديگران نانش را بدهند لباسش را بدهند اين فقط بخورد و لباس بپوشد مثلاً عبادت بكند اين اصلاً مورد نظر اسلام نيست )ملعون ملعون من القاء كلهُ على الناس( ملعون است و ملعون است كسى كه خودش را تحميل كند بر ديگران بار ديگران بكند خودش را من بروم يك گوشه عبادت كنم ديگران نان بدهند من بخورم هيچ وقت اسلام اين را نگفته، انقطع يعنى ميلت را قطع كن زن فرعون در كاخ است ولى ميلى ندارد با خدا انس دارد لذا مى‏فرمايد )منرب اللَّه الذين امنوا امرته فرعون( قرآن يك اسوه ايمان مثال مى‏زند آن هم زن فرعون است مى‏گويد مثال و اسوه براى مؤمنين زن فرعون است يك زن را مثال مى‏زند بعضى‏ها هم هستند در دنيا گداى گدا هستند ولى اين قدر دلبستگى دارند كه نگو اينها بدبخت هستند بيچاره اينها هستند )خسر الدنيا والاخرة( هم دنيايشان هم آخرتشان، تمام چيزى كه از ما خواسته‏اند اين است كه در دلمان اين ارتباط قطع شود نه در بيرون، در بيرون خوب كار دنيا با اين است بايد ازدواج كنى بچه داشته باشى، دوستش داشته باشى كانونها را گرم كنيم با رفقا ارتباط داشته باشيم برو بيا داشته باشيم صله ارحام بكنى زيارت مؤمنين بايد برويم اينها همه ثواب دارد و به همه هم سفارش شده اجتماع بايد وحدت زياد داشته باشد خيلى هم خوب است اما در دل هيچ كس را به خدا ترجيح ندهيد انقطاع كه مى‏گوييد يعنى اين، بعد خداوند مى‏گويد قسم به عزت و جلالم قطع مى‏كنم اميد هر كس را كه به غير من اميد داشته باشد يعنى چه يعنى اگر غير از من خواستيد او ديگر دوست شما نيست او دشمن شماست چون شما را از اصل خودتان جدا كرد از آخرت انداخت ديگر آن زن، زن نيست آن بچه، دشمن تو است اينجاست كه فرمود )ان من اموالكم و ازواجكم عدولكم فحزروهم( بعضى از زن‏هاى شما و بچه‏هاى شما دشمن شما هستند پرهيز كنيد از آنها اينجا زن به آن خوبى كه اين قدر سفارش شده راجع به آن مى‏شود دشمن فرزند مى‏شود دشمن )لا تلهكم اموالكم و لا اولادكم عن ذكر اللَّه...( اولادتان و اموالتان شما را از ذكر خدا باز ندارد هر كس اين كار را كرد باخته خاسر است اين را به ما مى‏گويند كه در ارتباطات مواظب باشيد چيزى را به خدا ترجيح ندهيد، خيلى رفقا به اين محاوره كه بين اميرالمؤمنين و سيدالشهداعليهما السلام گذشته توجه كنيد سيدالشهدا به پدرشان عرض مى‏كنند كه پدر تو مرا دوست دارى مى‏فرمايد بله دوستت دارم عرض مى‏كنند كه خدا را هم دوست داريد مى‏فرمايند بله خدا را هم دوست دارم عرض مى‏كند چطور دوستى من و خدا را در دلت جاى مى‏دهى يك دل جز يك محبوب و معشوق كه نمى‏خواهد نمى‏گيرد اصلاً قرآن هم فرموده جز يك محبوب و معشوق نمى‏گيرد فرمود كه من تو را به عنوان شفقت پدرى تو را دوست دارم بچه‏ام هستى دوست دارم به تو شفقت و مهر پدرى داريم اين مهر را هم خوب خدا گذاشته خدا گفته بايد دوست داشته باشيم خدا پدرى را كه قصى هست نسبت به فرزندش دوست ندارد بى‏رحم است كسى كه نسبت به زن و بچه‏اش بى‏رحم هست دوست ندارد مهربان نباشد سيدالشهدا عرض مى‏كند خوب چه جورى بين اينها فرق مى‏گذارى بين محبت به من و محبت به خدا چه جورى فرق مى‏گذارى حضرت فرمود عشق اصلى من خداست اما به تو محبت پدرى دارم تو بچه‏ام هستى دوستت دارم اما من معشوق يكى بيشتر ندارم آن هم خداست فرمود اين گونه فرق مى‏گذارم كه اگر بين كشتن تو و حفظ ايمانم يعنى ايمانم يعنى حفظ معشوقم، بين كشتن تو و حفظ ايمانم يكى را مجبور شوم انتخاب كنم حتماً پسرم تو را خواهم كشت كه ايمانم حفظ بماند مثل اسماعيل و ابراهيم، پسر به آن خوبى بزرگش كرده حالا مى‏گويد برو سرش را ببر )انى رايت فى المنام انى ازبحك( من خواب ديده‏ام كه سر تو را بريده‏ام اسماعيل چقدر قشنگ جواب مى‏دهد اسماعيل هم دلبستگى‏اش به ابراهيم كه پدرش است نيست به خداست، پدر همان كه امر شدى انجام بده من انشاءاللَّه از صابرين خواهم بود هيچ كدام به همديگر دل نبسته‏اند اوج علاقه است بين پدر و پسر اما معشوق خداست ابراهيم مى‏آيد يواشكى اسماعيل را برمى‏دارد كه زنش مانع نشود چون مادر است عاطفه دارد مى‏برد اسماعيل مى‏گويد كه پدر چشم مرا ببند كه مهر پدرى باعث نشود چشم تو به چشم من بيفتد بعد نتوانى مرا بكشى چشم مرا ببند بعد سر ما ببر، السلام عليك يا اباعبداللَّه، ياد سيدالشهدا افتادم، چه جورى سر سيدالشهدا را بريدند چه جورى زين العابدين ديد سر پدرش را بريدند همين طورى يادم افتاد، او مى‏دويد و من مى‏دويدم، او سوى مقتل من سوى قاتل، او مى‏كشيد و من مى‏كشيدم، او خنجر از كين، من از حسين دل، صل اللَّه عليك يا ابا عبداللَّه بچه‏اش را مى‏برد كه مادرش نبيند سرش را مى‏خواهد ببرد، تازه وقتى مادر اسماعيل مى‏شنود نعره مى‏زند داد مى‏زند، فاطمه زهرا شاهد است دارد مى‏بيند بچه‏اش را دارند مى‏برند پيغمبر دارد مى‏بيند خوب حالا كه رسيديم به سيدالشهدا از سيدالشهدا بگوييم همه كس را داد براى خدا، اوج انقطاع به سوى خداوند تبارك و تعالى، على اصغر را مى‏دهد اما هيچ كس نديد خم به ابروى حضرت بيايد، پسرهايش را مى‏دهد هيچ كس نديد خم به ابروى حضرت بيايد در روايت داريم هر چقدر سيدالشهدا كشته مى‏داد شادتر مى‏شد برافروخته‏تر مى‏شد مى‏دانست دارد براى كى مى‏دهد براى چه مى‏دانست دارد چه معامله‏اى مى‏كند و شاد بود از اين كه افتاده در اين ميدان تجارت عالى، ذكرهاى سيدالشهدا را نگاه كنيد روز عاشورا چه ذكرهايى دارد )الهى رضاً برضائك( خدايا راضى هستم )تسليماً لامرك( آن لحظه آخر )لا معبود سواك يا غياث المستغيثين اللَّه‏م انت متعالى( اين سيدالشهدا است آن زينب است چند تا پسرهاى حضرت زينب چهار تا از بچه‏هايش آنجا دو تا پسرش برادرهايش آن ابوالفضل است همه منقطع، اين همه مصيبت ديده حضرت زينب‏عليها السلام بعد مى‏آيد در كاخ وقتى مى‏بيند اينها دارند اذيت مى‏كنند سرزنش مى‏كنند مى‏گويد تو يزيد جلوى من خيلى پست هستيد جلوى من كوچك هستى چرا دارى ما را سرزنش مى‏كنى )و ما رأيت الا جميلا( من جز زيبايى چيزى نديدم روز عاشورا همه‏اش قشنگ بود براى ما اين يعنى انقطاع اين يعنى آرزو جلويش را نگرفته كورش نكرده كه از خدا دورش بكند )و ما رأيت الا جميلا( من جز زيبايى همه‏اش قشنگ بود ما داشتيم با خدا صفا مى‏كرديم ما داشتيم با خدا همه معامله مى‏كرديم من داداشم را مى‏دادم جوابش را از خدا مى‏گرفتم او از ما جدا مى‏شد جوابش را از خدا داشت مى‏گرفت همه ما داشتيم با خدا معامله مى‏كرديم هيچ كس به كس ديگر آن قدر دلبسته نبود شما نديد يك جا رباب‏عليها السلام گله بكند كه چرا على اصغر مرا بردى آنجا تيرش زدند نه، رباب مجذوب جذبه الهى است حضرت سكينه‏عليها السلام، سيدالشهدا فرمود )مستغرقة فى اللَّه( غرق در خداست اين دخترم، چه تعبيرى دارد راجع به حضرت سكينه، بقيه هم همه همين طور بودند همه‏شان بايد اينجورى زندگى كرد كسى نمى‏گويد دنبال دنيا نباشيد دنبال مظاهر دنيا نباشيد ارتباط داشته باشيد اما هيچ وقت حاضر نشويد با خدا چيزى را عوض كنيد هر وقت عوض كردى، مأيوسش مى‏كنم خلق را با تو بدو بدخو كند، تا تو را يك باره دل آن سو كند، به خاطر زنت نرفتى جبهه اما همان زن را همچين بداخلاقش مى‏كند عذاب جانت مى‏كند كوفتت مى‏كند آن زن را به خاطر بچه‏ات نرفتى، حق مرگت مى‏كند آن بچه، به خاطر ثروتت نرفتى آن ثروت را مى‏كند باعث آبروريزى و وبال گردنت، هيچ وقت حاضر نشويم با خدا چيزى را عوض كنيم.

والسلام عليكم و رحمة اللَّه و بركاته