سعادت و شقاوت
بحثمان درباره اين بود كه نظر داده شده بود كه سعادت برابر است با نائل شدن انسانها با آرزوهايش كه عرض كرديم به دلايلى اين نظريه مخدوش است و قابل قبول نيست و گفتيم كه آرزو داشتن شرط رسيدن به سعادت است اما شرط لازم است شرط كافى نيست و اگر انسان بخواهد به سعادت برسد بايد آرزوهاى خودش را كنترل كند چرا بايد آرزوهاى خودش را كنترل بكند به اين خاطر اگر انسان بخواهد هر چه را كه ديد و دلش خواست آرزويش را بكند و به دنبالش برود خود به خود معشوقهاى زيادى است كه انسان مىخواهد آنها را خوب انسان اگر بخواهد دنبال همه اينها برود عمرش، استعدادش، وقتش اين اجازه را نمىدهد علت اين كه انسان نمىتواند به دنبال معشوقهاى مختلف هم برود اين است كه يكى از دلايل آن حالا بگذريم از محدوديت وقت، امكانات و استعداد دارد اين است كه انسان بىنهايت طلب است وقتى انسان بىنهايت طلب شد هر كمالى مىتواند محبوب انسان قرار بگيرد و انسان فطرتاً عاشق هر كمالى است لذا اگر قرار باشد مثلاً در مظاهر دنيايىاش بگردد به دنبال آن كمال يك موقعى است انسان كمال مطلق را مىخواهد كه خوب توجه به خداوند تبارك و تعالى دارد قرصش را جزم مىكند براى خوب و نزديكى به خداوند اما يك موقع است خدا را نديد مىگيريم عنوان مبدا و منشأ همه كمالات خدا را در نظر مىگيرد مىآيد در مظاهر دنيايى به دنبال او مىگردد زيبايى، ثروت، قدرت چيزهاى مختلف وقتى مىخواهيم تقسيم بكند آن توان خودش را به كمالات مختلف سطح آرزوهايش از نظر طول و عرض دراز مىشود اما از نظر ارتفاع كم است و آن خطرى بود كه شهيد مطهرىقدس سره كه دچار آن خطر نشويد و آن نظريه خودشان را فرمود كه بايد چه كار كرد بايد براى اين كه ما بتوانيم آرزويمان را كنترل كنيم به اين معنا است كه سطح آرزو بايد بالا برود يعنى از طول و عرض آن بايد كاست و بر ارتفاع آن افزود خوب بحثهايى كرديم در اين باره و كشيده شديم به بحث آرزو در اين آيات و مباحث اخلاقى بود كه در اين زمينه عرض شد امشب هم آخرين بحث در مورد همين را عرض مىكنم بعد ادامه بحث آرزو به نحو ديگرى ادامه خواهد يافت اين تك بحث مانده بود كه عرض كنيم خدمتتان و آن اين بود كه اگر انسان آمد و آرزو خدا را داشت اين چه چيزهايى موانع است براى اين كه انسان به آن آرزويش جامه عمل بپوشاند آرزوى خدا را داشته باشد يعنى چه يعنى انسان آنقدر عاقل باشد كه فهميده باشد همه اين كمالاتى را كه در دنيا تشنهاش است و دارد به دنبالش مىگردد منبع و منشأ همه اينها خداوند تبارك و تعالى است و خداوند اگر انسان را عاشق اين كرده براى اين است كه انسان از اينها متوجه مبدأ بشود و به دنبال مبدأ برود نه اين كه خودش را در اين نعمتها حرام بكند و از صاحب نعمت محروم بشود لذا به ما دستور داده شده كه اگر حتى كمالى را هم مىخواهيم اين كمال را در راه رسيدن به خدا بخواهيم نه اين كمال را براى خودمان بخواهيم »فيما ناج اللَّه تعالى« موسىعليه السلام موسى خيلى اين روايت عالى است دقت كنيد )يا موسى لا تُتل فى الدنيا عملك فيقسوا قلبك و الغاسل القلب منى بعيد( اين روايتى است كه علىقدس سره از مناجاتهاى موسى با خداوند تبارك و تعالى بيان مىكند مىفرمايند خداوند فرمود به موسى كهاى موسى آرزويت را در دنيا زياد نكن يعنى نگذار آرزوها بر تو غلبه كنند و هى تو را و استعدادت را و جوانيت را تلف بكنند تا به خودت بيايى ببينى سنى از تو گذشته و مثل سراب هى به دنبال معشوقهاى مختلف گشتى و عمرت هم تمام شد و آخر آنچه را كه خواستى هم گيرت نيامده در واقع همان طول و عرض آرزويت را كم كن موسى در دنيا آرزويت را طولانى نكن چرا اينجورى نكن مىفرمايد )فيقسوا قلبك( قلب تو سياه مىشود و قساوت و سختى پيدا مىكند قلب تو سنگدل مىشوى وقتى آرزو زياد داشته باشى يعنى هى طمع دارى هى ميل دارى و مىخواهى به آن برسى ديگر آن نرمى و لطافت و طهارت قلبى كه لازم است را ندارى ببينيد كسى كه آرزو زياد داشته باشد چه جورى است من مثالى بزنم كسى كه آرزو زياد داشته باشد از خدا هم خوشش نمىآيد يعنى همهاش دنبال معشوقات خودش مىگردد ديگر به او مىگويند نماز مجبورى ممكن است مسلمان باشد بيايد مسجد نماز هم بخواهد اما نماز را مىخواند ولى دنبال كار خودش است يعنى نماز را به عنوان معراج مؤمن و قربان من است نه )اصلاة قربان كل مؤمن( به دنبال اين نمىرود قربان يعنى نزديك كننده ولى آن براى اين نماز نمىخواند اصلاً انسى با خدا ندارد يك نمازى همين جورى مىخواند عادتاً نماز مىخوانند به قول امام صادقعليه السلام مىفرمايند عادتاً نماز مىخوانند اگر نماز نخوانند مىترسند از خودشان وحشت برشان مىدارد اما از نماز اين قصد را ندارد كه با خدا دوست بشود نزديك به خداوند تبارك و تعالى بشود ارتباط پيدا بكنند اين جور نيست عادتاً به دنبال روزه و نماز مىرود همه دارند مىگيرند او هم مىگيرد ديگر يا مثلاً نهايتش مىگويد اگر نكنيم مىرويم جهنم ولى آماده مرگ آماده حسابرسى و آماده ملاقات با خدا نيست چون همهاش طمع دارد شما الان نگاه كنيد اگر يك نفر توى اين سر و صداى كنكور هستيم ديگر خوب الان نگاه كنيد يك نفر فلان كس كنكور قبول شده و بعد مرده يا مثلاً به آن مىگويند تو مريض هستى سرطان دارى يك ماه يا يك سال ديگر مىميرى دو جور برخورد مىشود با اين يكى مىگويد خوب حالا ما مىخواهيم بميريم حالا من اينجا بودم بعد منتقل مىشوم توى يك عالم ديگر آنجا هم حيات دارم و قرار است آنجا هم زندگى كنم و اتفاقاً زندگى آنجا بهتر از زندگى اينجا است و دارم به ملاقات خداوند مىروم ملاقات معصومينعليهم السلام و اولياى خدا مىروم معنى ندارد كه به آن مىگويى سرطان دارى و مىخواهى يك سال ديگر بميرى يك ماه ديگر بميرى يا يك هفته ديگر بميرى چون انس دارد با خدا، خدا مگر وحشتناك است فرستاده حضرت عزرائيلعليه السلام را براى اين كه جان حضرت ابراهيم را بگيرد حضرت ابراهيم گفت كه چرا خدا مىخواهد من را از خانوادهام جدا بكند نه اين كه خدا را دوست نداشته باشد هان ابراهيم خليل اللَّه بود يعنى دوست خدا بود خليل يعنى دوست حضرت به فرزندش به خانوادهاش علاقه داشت نه كه از خدا بدش بيايد ولى دوست داشت پيش اينها هم باشد همنشين باشد علاقه همنشينى با خانواده بد نيست فقط نبايد انسان را از خدا باز بدارد از انجام وظايفش باز بدارد دلتنگى بد نيست گريه كردن براى دلتنگى بد نيست نبى اكرمصلى الله عليه وآله گاهى وقتها مىفرمود آه چقدر دلم تنگ شده براى دوستانم در بهشت ما هم چقدر الان دوستانمان شهيد شدند دوست داريم بپيونديم به آنها حالا بعضى از دوستانشان اينجا هستند مؤمنين هستند اينجا خانوادهشان هستند پسرش هست پسر حضرت ابراهيم هم پيغمبر است اسماعيلعليه السلام بسيار تعريفش در قرآن شده خانوادهاش هست عزرائيل ديگر كارى نكرد برگشت و رفت به خداوند عرض كرد اينجورى گفته پيغمبر گفت به ابراهيم بگو كدام دوست است كه از ملاقات دوستش بدش بيايد برو و اين را به آن بگو آمد و به ابراهيم هم اين را گفت تا به حضرت ابراهيم گفت حضرت فرمود همين الان جان مرا بگير من مشتاق خدا هستم خوب حالا واقعاً هستند افراد سراغ دارند افراد كه اگر به آنها بگوييد مىخواهى بميرى تكان هم نمىخورند و حتى مىفهمند مىخواهند بميرند آماده است چسب نخورده به جايى دلش بنده نخورده به جايى با همه چيز ارتباط برقرار مىكند زن دارد بچه دارد كنكور هم شركت مىكند مثلاً يك كار بزرگى هم دارد مىكند يك كتاب مىخواهد چاپ كند يك مؤسسه مىخواهد بزند نمىدانم چه كار مىخواهد بكند ازدواج مىخواهد بكند همه اين ارتباطات مثلاً اما به هيچ كدامشان بند نيست چون همه اينها را براى خدا داشته مىكرده وظيفهاش بوده در راه خدا و براى خدا داشته مىكرده حالا خدا قطع كرده خوب قطع كرده باشد آرزوهاى زياد اينجا خودشان را نشان مىدهد كه انسان وقتى مىخواهد بميرد مىبيند چسب خورده و بلند نمىشود )اسا قلتم على الارض ارضيتم بالحياة الدنيا( آيا سنگين شديد روى زمين گفتند برويد جهاد يك عده نمىرفتند جهاد مىگفتند خوب مىرويم كشته مىشويم مثل الان تو دوران جنگ ما بودند بعضىها اصلاً رنگ جبهه را هم نديدند بىخيال هشت سال زندگى كردند بهترين جوانها توى اين مدت جلوى دشمن ايستاده بودند يك عده اصلاً حواسشان نبود كه چى هست جنگ هست نبردى هست جهادى هست اصلاً تكان نمىخوردند از بغل زن و بچههايشان كه امام فرمود كسانى كه خودشان را و خانوادهشان را از آتش معركه دور نگه داشتند قيامت بايد جواب بدهند خود را براى جواب روز واپسين آماده كنند بايد خودشان را آماده كنند هشت سال جنگ بود اصلاً طرف نگفته كه مملكت من است دينم است كشورم است حالا آنها كه دين نداشتند بعضىهايشان مىگفتند ناموسمان است، مملكتمان است مليت را مىگفتند و براى مليتشان به جبهه مىرفتند براى ناموسشان به جبهه مىرفتند براى ناموسشان اينقدر اينها فضيلت داشتند براى كسانى كه اصلاً نگاه نكردند به سمت جبهه هيج چسبيدند بغل زن و بچهشان يا به كارهاى خودشان مشغول شدند انگار نه انگار كه باب جهادى باز شده ولى فقيه وارد مىگويد كه واجب است رفتن به جبهه هيچ اصلاً به روى خودشان هم نياوردند كه مملكت اسلام، اسلام مورد خطر قرار گرفته قرآن مورد خطر قرار گرفته دشمن حمله كرده نه يك دشمن همه دنيا آمده بودند از طرف عراق، ما كشورهاى مختلف اسير داشتيم همهشان آمده بودند بعد آنها انگار نه انگار كه جنگى بود اين سنگينى روى زمين است ديگر نمىتواند بكند، خانهام، كنكورم، مدرك تحصيلىام پس چى مىشود، ليسانسم چى مىشود الان من مىخواهم دكتر بشوم رها كنم بيايم زمان پيغمبر هم همين طور بود يك عده نمىآمدند آيه آمد كه سنگين شدهايد روى زمين )ارمنيتم بالحياة الدنيا( آيا راضى شديد به اين زندگى به اين مردار راضى شديد )الدنيا جيفة و طالبها كلاب( يك مردارى است و طالبش سگ است شما راضى شديد به اين مردار اين را فكر مىكنيد زندگى داريد مىكنيد آرزوهاى زياد اينطورى است نمىگذارد يك موقع مىبينى يك نفر، ما زياد داشتيم جبهه، طرف سال چهارم بود يا فارغ التحصيل از آلمان بود يا دانشجو بود من عمليات مسلم بن عقيل يادم است يك دانشجويى آمده بود پزشكى مىخواند در آلمان تابستان رسيد مرخصى به او داده بودند سريع آمده بود جبهه، از آلمان، مىگفت منتظر بودم اين درس تمام شود تابستانها لااقل دِينم را به اسلام ادا كنم، آمده بود چند روزى هم آموزش ديده بود و شهيد هم شد حالا يك عده كه نفهم هستند مىگويند اين اگر پژشك مىشد براى مملكت خوب بود و به درد اين مملكت مىخورد، او به اين فكر نمىكرد كه او به اين فكر مىكند كه من الان يك رسالت دارم مگر مملكت خدا ندارد من الان فكر كنم اگر نروم حيف است من كشته بشوم كى جاى مرا مىگيرد يا مثلاً كارهاى مرا مىكند، حضرت علىعليه السلام مىفرمود كه همه جنگها رسول خدا از ما مقدمتر بود نزديكترين فرد به دشمن رسول خدا است علىعليه السلام مىفرمود ما هر وقت در جنگها فشار به ما مىآمد در خط مقدم، پناه مىبرديم به رسول اللَّه، حضرت اينجورى شمشير مىزده رسول خدا، حالا بگويد من پيغمبرم بايستم يك گوشهاى مثلاً، شما در همين فيلمى كه گذاشتهاند محمد رسول اللَّهصلى الله عليه وآله اينجورى نبود كه رسول خدا بنشيند در خيمه بگويد كى برود كى نرود كى چه كار كند حضرت جلوتر از همه زره تنش بود اسلحه دستش بود جلوتر از همه مىايستاد نزديكترين فرد به دشمن بود به تعبير علىعليه السلام، آن جوان فكر مىكند كه وظيفهام چى است بايد وظيفهام را انجام بدهم نمىگويد من دارم در آلمان پژشكى مىخوانم گير اين نيست اصلاً به هيچى نمىگيرد، اين همه دكتر داشتيم چقدر دكترهاى خوب داشتيم آمدند رفتند جبهه و به شهادت رسيدند چقدر كنكورى داشتيم عكسشان را در روزنامه مىزدند همين ايام بود كه مىزدند كه قبول شدگان شهيد قبول شده بودند اما آن طرف قبول شده بودند يك دانشگاه ديگر قبول شده بودند دورهشان را يك جاى ديگر تمام مىكردند بودند هيچ برايشان مسئلهاى نبود آرزو چون ندارد چون درس خوانده براى خدا درس خوانده ليسانس مىخواهد بگيرد دكترا مىخواهد بگيرد دانشگاه مىخواهد برود تنظيم كرده كه اين درس من و دانشگاه من و طلبگى من، طلبههايش هم همين طور، بعضى از طلبهها چسبيدند به درسشان و گوشههاى حجرههايشان، نيامدند جبهه، امام گفت كه شما اسير علم شديد نتوانستيد حجاب را برطرف بكنيد هر چند روحانيت در اين هشت سال جنگ بيشترين شهيد را دارد يعنى نسبت به جمعيت خودش حساب كردند كه هيچ گروهى به اندازه روحانيت شهيدند او در اين جنگ هيچ گروهى، نه بسيجىها نه سپاهىها نه ارتشىها نه كارگرها نه دانشآموزها نسبت به جمعيتشان بيش از هر گروه ديگرى روحانيت شهيد دارد اما باز آن روحانىهايى كه چسبيدند به درس در آن لحظهاى كه بايد درس را رها مىكردند و مىرفتند شمشير مىزدند آنها امام انتقاد كرد به آنها، كه حجاب است اين، بله آقا در بسيار خوب، دانشگاه بسيار خوب، تحصيلات علمى و دينى بسيار خوب، زن خيلى خوب بچه خوب، همه اينها را اسلام سفارش كرده كه حفظشان كنيد داشته باشيد اما وقتى اين طرف قضيه خداست چى، من بچسبم به آن طرف، سنگين مىشوند اين مىشود اينجا آرزو اينجا بد مىشود لذا مىگويد شما برو زندگى معمولىات را بكن درس بخوان، دنبال تخصص برو، دنبال تحصيلات برو، حتى ثروت باش، نگفتهاند كه دنبال ثروت نرويد كه )نعم العون الفناء على التقوى( چه يار خوبى است ثروت براى تقواى انسان، ثروت چيز خوبى هم است دنبال اين هم باش تجارت بكن، ائمه معصومينعليهم السلام مگر خودشان تجارت نمىكردند معصومين كه آدمهاى فقيرى نبودند فقيرانهترين زندگى را داشتند اما هيچ وقت خودشان فقير نبودند بخششهايى كه مىكردند معلوم بود كه دارند كه مىتوانستند بخشش كنند حضرات، دنبال اين هم برويد بد نيست اما نچسبيد به آن به خدا ترجيح ندهيد اين را، آرزو اينجورى مىكند با انسان، انسان اگر چيزى را گفت آقا من يك چيزى را در نظر گرفتهام مىخواهم به آن برسم بايد پزشك شوم خوب اشكال ندارد برو پزشك شو بسيار نيت عالى است بايد مهندس شوم، خيلى نيت خوبى است كه خدمت كنيد به اين مملكت و آينده خودت در آسايش باشد اين نيت خوبى است زن و بچهام در رفاه باشند اين نيت خوبى است همين كه دارى كار مىكنى براى رفاه زن و بچهات، )الكاد لعياله كلمجاهد فى سبيل اللَّه( كسى كه براى زن و بچهاش كار مىكند تلاش مىكند لقمه به دست بياورد اين مجاهد در راه خداست اگر كشته شود كسى در راه كار كردن و لقمه به دست آوردن شهيد است ما در روايت داريم بد نيست اين، اما نچسبيد به آنها اگر يك وقت خدا صدايتان كرد، آرزو اينطورى است مىگويد )قيقصوا قلبك( قلب تو را قصى مىكند آرزوهايت را كوتاه كن يعنى اگر دنبال زن مىروى دنبال بچه مىروى، بچهدارى خيلى خوب است لطف هم به او كن عاطفه هم داشته باش، مهربانى كن، پدرت مادرت خانهات مملكتت همه درست، اما هيچ كس بالاتر از خدا نيست )ان كان آبائكم و ابنائكم( سوره توبه اگر پدرانتان و فرزندانتان و خانوادهتان و همسرانتان و بچههايتان و آن خانههايى كه آماده كرديد و خوششان مىآيد از اين خانهها و عشق مىكنيد در اين خانهها و تجارتى كه مىترسيد يك موقعى كساد پيدا كند اين دارايىهايتان، مطلق چيزهايى كه با آنها ارتباط داريد )احب اليكم من اللَّه و رسوله و جهاد فى سبيل...( اگر اينها محبوبتر هستند در نزد شما از خداوند و رسولش و جهاد در راه خدا منتظر عذاب الهى باشيد هيچ كدام از اين مظاهر دنيايى بد نيستند به شرط اين كه انسان درست برود سر وقت اينها، خوب هم هستند شما يك حديث بياوريد كه مال بد است ثروت بد است گفتهاند بد است آيه قرآن هم داريم اما فرمودهاند براى كسانى كه با اينها درست برخورد نكنند والا حضرت مىفرمايد ثروت و مال يار خوبى براى تقواى شماست دنيا كمك خوبى براى آخرت شماست هيچ كدام از مظاهر دنيايى را شما نمىبينيد كه از آن تعريف نشده باشد، تعريف شده همهاش آن قسمتى هم كه از آن بدگويى شده گفته كه شما را ممكن است از خدا دور كند اگر از خدا دور نكند شما را، بهترين نعمت است نعمت الهى است اصلاً آن آخرت است، دنيا نيست ديگر آن آخرت است اما نچسبيد به آن يعنى آنجايى كه قرار شد امتحان پس بدهى درست امتحان پس بدهى يك دفعه كنكور، ليسانس، الان يك ترم مانده من دكترايم را بگيرم نه، زنم بچهام، تازه عروس است تازه دختر مردم را آوردهايم خانهمان، نه ما آنقدر بچههايى داشتيم رزمندههايى كه امشب عروسى كردند فردا هم رفتند جبهه، اينقدر آمادگى داشتند چسبنده نبودند يك آقايى بود در جبهه مجرد بود بنده خدا، مدت زيادى ما با هم همسنگر بوديم، عملياتهاى زيادى، بعد نسبت به كسانى كه جبهه نمىآمدند خيلى بد و بيراه گفت و ناراحت بود كه چرا نمىآيند جبهه، مثلاً يكى درس مىخواند يكى طلبه بود هى انتقاد مىكرد به اينها، اگر مىآمدند و كم مىماندند باز انتقاد مىكرد آقا زد و اين زن گرفت نامزد كرد بعد آمد گفت آقا من تسويه حساب مىخواهم بكنم و بروم گفتيم آقا موقع عمليات است اين عمليات را بايست بعد از عمليات شما برو مىخواهى بروى سر بزنى به عيالت، گفت نه آقا من همين الان مىخواهم بروم، گفتم عمليات داريم، آخر سر گفت مگر امام حسين خودش زن و بچه نداشته، آن هم بايد سر مىزد به زن و بچهاش، آنها هم عروسى كردند بالاخره بابا بگذاريد برويم يعنى اينجاست كه خوب است ولى امتحان هم هست يا يك آقاى ديگرى بود شب عيد موقع عمليات بود به او گفتيم بايست، گفت الان شب عيد است من بروم كاسبى كنم فقط انعام پنج هزار تومان انعام مىدهند ما عيد نمىآييم عمليات فقط تابستان كه كارها كه كساد شد مىآييم، باخته ديگر اين، باخته، حالا شما بگذاريد بغل اصحاب عاشورا حضرت گفت برويد هر كه مىخواهد برود، ابوالفضل گريه مىكند آن يكى گريه مىكند آقا ما را براى چه مىخواهى از خودت دور كنى آن غلام سياه سيدالشهدا را در نظر بگيريد چقدر گريه مىكند آقا مرا از خودت دور نكن من دوست دارم با شما باشم خونم قاطى خون شما باشد يك عمر غلامىتان را كردم، گريه مىكند كه بمانند يا ما خيلى رزمنده داشتيم كه شبهاى عمليات به آنها مىگفتيم نيا، بمان عقب دادش درمىآيد يا در تهران بودند بهترين كارها را داشتند گريه مىكردند كه از مسئول اجازه بگيرند بيايند به عمليات برسند گريه مىكردند تو را به خدا بگذاريد برويم، وقتى عمليات مىشد مارش عمليات مىزدند اينجا مىزدند بر سر خودشان كه از عمليات مانديم، چى خير مىكنند در عمليات خمپاره بود، توپ بود ميدان مين بود گلوله بود اسارت بود براى آن مىزدند توى سر خودشان، آرزو قلب را قصى مىكند اگر گفتند آقا مىخواهى بميرى اين جوانى كه مىآمد آنجا آماده بود اصلاً دلبستگى نداشت تازه ازدواج كرده بود اين همه دخترهاى جوان بىشوهر شدند شوهرهايشان چه روحيههايى داشتند يا خود زنها چقدر روحيه داشتند كه اجازه مىدادند شوهرهايشان بروند تشويقشان هم مىكردند اين دلبستگى ندارد همه آنها هم شهيد شدند آن لحظه آخر به چى فكر مىكردند فقط خدا، امام زمان اصلاً دلبستگى نداشتند اينها، دلبستگىشان خدا بود همهاش عشقشان اين بود كه خدا راضى باشد با قشنگترين حالتها هم اينها، تير مىخوردند يا حسينشان بلند بود اين قدر مىگفتند تا شهيد شوند يا فاطمة الزهرا يا مهدى با همين ذكرها مشغول بودند تا از دنيا بروند زيارت عاشورا، پشت پيراهنش نوشته بود كه مثلاً مىروم تا انتقام سيلى زهرا بگيرم اين آرمان دارد انگيزه دارد پيوند خورده با تاريخ با عمق تشيع پيوند خورده مىداند بايد چه كار بكند، آنها كه توفيق داشتند زود شهيد شوند يك پنج دقيقه وقت داشتند بهترين حالتهايشان در اين پنج دقيقه بود خيلىها مىگفتند آقا ما دوست نداريم تير بخوريم يك دفعه از بين برويم دوست داريم چند دقيقه وقت داشته باشيم آن لحظه آخر حالا ببين چه غوغايى بوده آن چهار پنج دقيقه كى مىفهمد اين را اصلاً در كجا جا مىگيرد در كجا مىخواهى بگنجانى، در فيلم مىخواهى نشان بدهى فقط بچههايى كه همان روحيهها را دارند مىفهمند اين يعنى چه قرآن را برمىدارد همان چند لحظه قرآن مىخواند يا مهرش را در مىآورد مىگذاشت روى زمين روى سجده مىماند تا شهيد مىشد مىنشست رو به قبله بالاخره يك طورى جمع و جور مىكرد خودش را كمك مىگرفت از دوستهايش مىگفت السلام عليك يا ابا عبداللَّه بعضىها مثلاً خيلى لوطى مثلاً آقا ببخشيد ما هيچ كارى نكرديم همان لحظه آخر، افتاده بود داشت مىرفت مىگفت بچهها ببخشيد حلال كنيد ما خيلى اذيت كرديم آقا ببخشيد ما كارى از دستمان برنيامد، يك فرماندهى داشتيم رحمة اللَّه عليه جوان مقدسىنيا در كردستان در يك فشار عجيبى ما گير كرده بوديم آخرين مرحله عمليات آزاد سازى جاده بانه سردشت بود سال شصت، شصت و يك بود شب عمليات به من گفت شجاعى اين دهمين عمليات و آخرين عمليات است داشت دكمه پيراهنش را مىدوخت، اين چه آرامشى دارد مرد جوان تازه ازدواج كرده دكمهاش را مىدوخت گفت ببين من چى دارم به تو مىگويم با خنده گفت فردا شب مطمئناً تمام است گفتم نگو برادر مقدسى شوخى مىكنى جلوى خودم تير خورد بعد امدادگر آن طرف بود گفت بيا من دو تا ماچ كنم مىخواهم بروم بغل كرد امدادگر را بوسيد و تمام كرد، اين زن ندارد فرمانده بود يعنى ما كه آموزش دادند به ما باختران از تهران ايشان را به عنوان فرمانده اين چهارصد نفر اعزام كردند كه اينها را ببرد براى عمليات اما آن كه چسبيده باشد نه، به او بگويند آقا برويد جبهه، عمليات، دست و پايش مىلرزد حالا بدتر از آنها كسانى هستند كه نمىفهمند اين مسايل را بيا فيلمهاى جنگ را نگاه كن قهرمان جنگ مىخواهد كشته بشود لحظه آخر انگار اين وظيفه قانونىاش بوده وظيفه ملى و ميهنىاش بوده حالا آمده اينجا فكر نمىكنند كه اينها اصلاً عشق به خدا داشتند اصلاً بحث اينها نبوده لحظه آخر يادش مىافتد كه بچهاش را بغل كرده و بوس مىكند با زنش در پارك دارد قدم مىزند يك همچو چيزها، ياد قهرمان در آن لحظههاى آخر مىافتد كه بچه بسيجىهاى ما اينجورى بودند كى رزمندههاى ما اينجورى بودند الا قليلى كه آنها براى انگيزههاى ديگر آمده بودند آنجا خوب طبعى بود كه آنها اينطور چيزها يادشان بيايد داريم كه موقع مرگ همه دلبستگىها به ياد مىآيد وقتى مىگويند مىخواهى بميرى فكر نمىكند كه آن طرف چقدر زيباست يعنى نمىگويد خداى رحمان و رحيم و غفور، نمىگويد بهشت با آن عظمت نمىگويد سيدالشهدا نمىگويد مجلس و مهمانى سيدالشهدا، مجلس اميرالمؤمنين مجلس رسول خداصلى الله عليه وآله، تحصيل اينها چون آنها تعليم مىدهند كلاسى كه انسان مىخواهد شركت كند پاى درس سيدالشهدا نمىگويد دوستان نمىگويد آن آدمى كه خدا مزيّن كرده او را نه اين دنيا كه خدا جيفه ناميده و پست ناميده آن را نمىگويد وقتى مىگويد موقع مرگ است مىگويد خانه پس چى دو دانگ مغازه چه مىشود ماشين را چه كار كنيم بچهام زنم، ليسانس را بگو چهار سال درس خوانديم تازه مىخواستيم به بهرهبردارى برسيم، همه اينها مىآيد جلوى چشم ولى اگر كسى عملا پيوند نخورده باشد بگويند آقا اينطورى است اصلاً اينها نمىآيد جلوى چشمش، راحت ذكرش را مىگويد تشهدش را مىگويد گير ندارد يا موسى )لا طله فى الدنيا( اصلاً اصل را طولانى نكن آرزوهايت را مفصل نكن قلبت را قصى مىكند )والقاصل القلب انى بعيد( و كسى كه قلبش قصى است از من دور است از من دور است يعنى چه، يعنى از من خوشش نمىآيد فاصله من و اين بنده زياد است پيوندى بين ما نيست دوست ندارد مثلاً پيش من بيايد وقتى مىگويم مرگ دست و پايش شروع مىكند به لرزيدن، اگر بگويند يك سال ديگر شش ماه ديگر سرطان گرفتى مىخواهى بميرى مثلاً شروع مىكند، تمام دنيا جلوى چشمش تاريك مىشود اين خوب است كه وقتى اسم مرگ مىآيد انگار كه اسم آرامش شده امام سجادعليه السلام مىفرمايد مرگ براى مؤمن مثل عروسى مىماند )عُرس المؤمن( عروسى مؤمن است حالا هم به معناى واقعىاش عروسى است چون همسران بهشتى، در روايت داريم به قدرى مثلاً اينها زيبا هستند كه مردم دنيا اگر بخواهند يكى از اينها را ببينند تحمل نمىتوانند بكنند مىميرند در روايت داريم مىميرند از بس اين زيباست قبض روح مىشوند اگر كسى اين را ببيند نمونهاش را هم در دنيا گذاشته يوسف را گذاشت يك مرد بود يوسف زنها مىگفتند به زليخا كه تو چطور دلبستهاى به يك غلام گفت حالا صبر كن شما مىگوييد غلام بگذار بيايد خلاصه بازى درآوردند و نشستند يكى يك دانه نارنجى داد دست اينها مثلاً شما به اسم اين كه داريد پوست مىكنيد ما او را صدا مىكنيم شما يواشكى يك نگاهى به او بكنيد بعد گفتند يوسف آمد قرآن مىگويد خداست دارد خبر مىدهد كذب نيست در آن، دستهايشان را بريدند نفهميدند كه بريدند يعنى اين قدر شيفتگى حاصل شده بود اين يوسف بود عُرس كه مىگويد واقعاً آن طرف عروس هست همسران بهشتى حالا نه اين كه مىگوييم همسر، جنبه جنسى نيست يك زن نيست حالا زنهاى فوقالعاده زيبا، مؤدب كانون محبت بعدذ با معرفت با معنويت خيلى است يعنى اينجورى نيست كه آدم فكر كند حالا يك همسر بهشتى هست نه حورى را واقعاً بايد شناخت وقتى مىگوييم همسر بهشتى، يك كسى هست كه چيزى كم ندارد خلاصه از كمال، معنويت دارد حتى مىگويند در روايت داريم نزديك شدن با اين حورى و استفاده از آن بوسيدنش استفاده از او مثل شراب مىماند كه وقتى انسان مىخورد مست مىشود مىفرمايد هر مقدار كه انسان نزديك مىشود به اينها معرفتش زيادتر مىشود كمالش زيادتر مىشود همسر دنيايى نيست كه آن حالتهاى حيوانى را براى انسان ايجاد كند قرب مىآورد عُرس كه مىگويد حالا اين يكى از آنهاست اما اصل قضيه، علىعليه السلام آن لحظه مىآيد بالاى سرت رسول خداصلى الله عليه وآله مىآيد بالاى سرت، سيدالشهدا مىآيد بالاى سرت و انسان منتقل شود به يك عالم اينچنينى و با آن عظمت اگر توجه به عظمت آنجا انسان داشته باشد مىفهمد كه در چه جيفهاى گير كرده هر چه مردارهايى دارد ذهنش را خراب مىكند حواسش جمع مىشود اين را مىگويند صفاى قلب اين نمونههايى كه از بچهها مثال زدم برايتان مىشود صفاى قلب، قاصى نيست قلبش با خدا انس دارد دنبال دنيا مىرود دنبال تجارت هم مىرود اما انس دارد با خدا، تجارت در استخدام دينش هست همسر فرزند تحصيلات دانشگاهى وزارت، پست همه در استخدام دينش است )اكثر الناس املا اقلهم للموت( ذكر علىعليه السلام هر چقدر مردم آرزوهايشان بيشتر باشد كمتر ياد مرگ مىكنند اين ترجمهاش است بيشترين مردم از نظر آرزو كمترين آنهاست از نظر ياد مرگ، مىگويد اصلاً فكر نمىكند كه يك شبى ما را مىشويند و داخل قبر مىگذارند اصلاً فكر نمىكند ما خيلى كمتر به آن لحظه فكر مىكنيم لحظه بدى نيست نمىخواهم بترسانم حالا بله اگر كسى گناهكار باشد بايد هم بترسد اگر واقعاً انسان خراب كرده باشد ترس دارد تنهايىاش تازه فقط كاشكى تنهايىاش باشد مهمان دارد آدم آنجا مهمانهاى ناجورى دارد داريم در روايات بد اخلاق بىرحم، مار است در دروس معرفت نفس آنجا اثبات مىشود كه آن مار را خودنفسى انسان خلق مىكند مخلوق نفس انسان است اخلاقها بروز مىكنند تبديل مىشود به نمونه برزخى خُلق شما، هر خُلقى در عالم برزخ يك مصداقى پيدا مىكند با سگ مىشود يا خوك مىشود من يك بنده خدايى را خواب ديدم خيلى آدم بدى بود بد اخلاق بود خدا رحمتش كند خواب ديدم يك اژدها تمام وجودش از آتش است و چسبيده به اين و اين دارد نعره مىكشد درد مىكشد بعد من به او گفتم دستت را بده به من بكشم نجاتت بدهم مىگفت اين فايده ندارد اين اصلاً از من جداشدنى نيست بعد من فهميدم اين خُلق خودش است اخلاق است اخلاق كه از آدم جدا نمىشود با ما است هرزى چشم، هرزى زبان، هرزى خيال، بد دهنى، مثل سگ انسان پارس مىكند به اين عصبانى مىشود غُر مىزند با بابايش با مادرش با خواهرش با زنش با رفقا هى نيش مىزند اين را مسخره مىكند يك متلك به آن مىاندازد يك نكه به آن مىاندازد، بعد هم فهميدم اين خُلق خودش است كه از او جدا نمىشود بله آن جاى خود دارد ترمش اما چرا من اين جنبه را در نظر بگيرم انشاءاللَّه دورى بكنيم از خدا بخواهيم اين نبايد سراغ ما اخلاق بد، به آن طرفش فكر بكنيم چرا به اميرالمؤمنينعليه السلام فكر نكنيم چرا به رسول اكرمصلى الله عليه وآله فكر نكنيم، به على اكبر فكر نكنيم به ابوالفضل فكر نكنيم به اين دوستان عالىمان فكر نكنيم به تكامل برزخى چرا فكر نكنيم چرا بترسيم ما، اگر ترس دارد جهنم آن مارى كه من مىگويم خودمان هستيم ما از خودمان بايد بترسيم آن طرفش كه همهاش رحمت خالص است همهاش لذت خالص است اگر يك ذره خراب مىشود خودم خرابش كردهام از خودم بترسم از اين اخلاقم كه مثل مار كه همه را نيش مىزنم بترسم از آن، خدا كسى را كار ندارد، بندهاش را مىفرمايد )الا رحم ربكم و لذلك خلقكم( آيه قرآن است براى رحمت شما را خلق كردم كه به شما رحم كنم شما خودتان به خودتان رحم نمىكنيد اخلاق اينطورى است وقتى منتقل شود به برزخ مصيبتبار است براى انسان اين را درستش كن خودت آنجا جهنم درست مىكنى نه مارش نه جهنمش نه عذابش هيچ كدام كار خدا نيست مخلوق خودت است حالا بايد بكشى، از خودت بترس از خدا نترس، از آن برزخ، قبر جاى ترسناكى نيست، از خودت بترس مواظب خودت باش آن طرف كه ترس ندارد، اگر ترسى هست از خودت خوب حالا وقتى اسم مرگ مىآيد آن )عُرس المؤمن( يادت باشد عروسى مؤمن است چقدر شيرين است آن طرف، آن جور باعث مىشود مثل بچه رزمندههاى خودمان مثل خيلى از مؤمنين دلبستگى ندارد باعث مىشود قلبمان آرام باشد راحت باشيم نترسيم از مرگ، آخرين روايت را هم بخوانم )انقطع الى اللَّه سبحانه فانه يقول و عزتى و جلالى لا قطعن عمل كل من يؤمر غيرى باليأس( چقدر قشنگ است چقدر زيباست، علىعليه السلام فرمود منقطع كن خودت را به سمت خدا از همه چيز قطع كن، قطع كن نه اين كه ارتباطت قطع شود علاقهات قطع شود چسبندگىات قطع شود والا در روايت داريم امام صادقعليه السلام مىفرمايد من گمان مىكنم كه كسى ايمانش زياد بشود مگر اين كه علاقهاش به همسرش بيشتر مىشود علاقه به همسر عيبى ندارد محبت به بچه عيبى ندارد آنها خودشان اوج عاطفه بودند نسبت به بچههايشان دوست داشتن مردم همه اينها را دوست داشتند اما اين كه به خدا هيچ كدام را ترجيح نمىدادند وقت اذان كه مىشد همه تعطيل مىرفتند دنبال نماز، ترجيح به خدا ندهيد عشقم آن باشد )انقطع( يعنى اين نه اين كه بعضىها مىگويند )انقطع الى اللَّه مىگويد من زن نمىگيرم پس درس نمىخوانم يك گوشهاى مفتخورى مىخواهد بكند ديگران نانش را بدهند لباسش را بدهند اين فقط بخورد و لباس بپوشد مثلاً عبادت بكند اين اصلاً مورد نظر اسلام نيست )ملعون ملعون من القاء كلهُ على الناس( ملعون است و ملعون است كسى كه خودش را تحميل كند بر ديگران بار ديگران بكند خودش را من بروم يك گوشه عبادت كنم ديگران نان بدهند من بخورم هيچ وقت اسلام اين را نگفته، انقطع يعنى ميلت را قطع كن زن فرعون در كاخ است ولى ميلى ندارد با خدا انس دارد لذا مىفرمايد )منرب اللَّه الذين امنوا امرته فرعون( قرآن يك اسوه ايمان مثال مىزند آن هم زن فرعون است مىگويد مثال و اسوه براى مؤمنين زن فرعون است يك زن را مثال مىزند بعضىها هم هستند در دنيا گداى گدا هستند ولى اين قدر دلبستگى دارند كه نگو اينها بدبخت هستند بيچاره اينها هستند )خسر الدنيا والاخرة( هم دنيايشان هم آخرتشان، تمام چيزى كه از ما خواستهاند اين است كه در دلمان اين ارتباط قطع شود نه در بيرون، در بيرون خوب كار دنيا با اين است بايد ازدواج كنى بچه داشته باشى، دوستش داشته باشى كانونها را گرم كنيم با رفقا ارتباط داشته باشيم برو بيا داشته باشيم صله ارحام بكنى زيارت مؤمنين بايد برويم اينها همه ثواب دارد و به همه هم سفارش شده اجتماع بايد وحدت زياد داشته باشد خيلى هم خوب است اما در دل هيچ كس را به خدا ترجيح ندهيد انقطاع كه مىگوييد يعنى اين، بعد خداوند مىگويد قسم به عزت و جلالم قطع مىكنم اميد هر كس را كه به غير من اميد داشته باشد يعنى چه يعنى اگر غير از من خواستيد او ديگر دوست شما نيست او دشمن شماست چون شما را از اصل خودتان جدا كرد از آخرت انداخت ديگر آن زن، زن نيست آن بچه، دشمن تو است اينجاست كه فرمود )ان من اموالكم و ازواجكم عدولكم فحزروهم( بعضى از زنهاى شما و بچههاى شما دشمن شما هستند پرهيز كنيد از آنها اينجا زن به آن خوبى كه اين قدر سفارش شده راجع به آن مىشود دشمن فرزند مىشود دشمن )لا تلهكم اموالكم و لا اولادكم عن ذكر اللَّه...( اولادتان و اموالتان شما را از ذكر خدا باز ندارد هر كس اين كار را كرد باخته خاسر است اين را به ما مىگويند كه در ارتباطات مواظب باشيد چيزى را به خدا ترجيح ندهيد، خيلى رفقا به اين محاوره كه بين اميرالمؤمنين و سيدالشهداعليهما السلام گذشته توجه كنيد سيدالشهدا به پدرشان عرض مىكنند كه پدر تو مرا دوست دارى مىفرمايد بله دوستت دارم عرض مىكنند كه خدا را هم دوست داريد مىفرمايند بله خدا را هم دوست دارم عرض مىكند چطور دوستى من و خدا را در دلت جاى مىدهى يك دل جز يك محبوب و معشوق كه نمىخواهد نمىگيرد اصلاً قرآن هم فرموده جز يك محبوب و معشوق نمىگيرد فرمود كه من تو را به عنوان شفقت پدرى تو را دوست دارم بچهام هستى دوست دارم به تو شفقت و مهر پدرى داريم اين مهر را هم خوب خدا گذاشته خدا گفته بايد دوست داشته باشيم خدا پدرى را كه قصى هست نسبت به فرزندش دوست ندارد بىرحم است كسى كه نسبت به زن و بچهاش بىرحم هست دوست ندارد مهربان نباشد سيدالشهدا عرض مىكند خوب چه جورى بين اينها فرق مىگذارى بين محبت به من و محبت به خدا چه جورى فرق مىگذارى حضرت فرمود عشق اصلى من خداست اما به تو محبت پدرى دارم تو بچهام هستى دوستت دارم اما من معشوق يكى بيشتر ندارم آن هم خداست فرمود اين گونه فرق مىگذارم كه اگر بين كشتن تو و حفظ ايمانم يعنى ايمانم يعنى حفظ معشوقم، بين كشتن تو و حفظ ايمانم يكى را مجبور شوم انتخاب كنم حتماً پسرم تو را خواهم كشت كه ايمانم حفظ بماند مثل اسماعيل و ابراهيم، پسر به آن خوبى بزرگش كرده حالا مىگويد برو سرش را ببر )انى رايت فى المنام انى ازبحك( من خواب ديدهام كه سر تو را بريدهام اسماعيل چقدر قشنگ جواب مىدهد اسماعيل هم دلبستگىاش به ابراهيم كه پدرش است نيست به خداست، پدر همان كه امر شدى انجام بده من انشاءاللَّه از صابرين خواهم بود هيچ كدام به همديگر دل نبستهاند اوج علاقه است بين پدر و پسر اما معشوق خداست ابراهيم مىآيد يواشكى اسماعيل را برمىدارد كه زنش مانع نشود چون مادر است عاطفه دارد مىبرد اسماعيل مىگويد كه پدر چشم مرا ببند كه مهر پدرى باعث نشود چشم تو به چشم من بيفتد بعد نتوانى مرا بكشى چشم مرا ببند بعد سر ما ببر، السلام عليك يا اباعبداللَّه، ياد سيدالشهدا افتادم، چه جورى سر سيدالشهدا را بريدند چه جورى زين العابدين ديد سر پدرش را بريدند همين طورى يادم افتاد، او مىدويد و من مىدويدم، او سوى مقتل من سوى قاتل، او مىكشيد و من مىكشيدم، او خنجر از كين، من از حسين دل، صل اللَّه عليك يا ابا عبداللَّه بچهاش را مىبرد كه مادرش نبيند سرش را مىخواهد ببرد، تازه وقتى مادر اسماعيل مىشنود نعره مىزند داد مىزند، فاطمه زهرا شاهد است دارد مىبيند بچهاش را دارند مىبرند پيغمبر دارد مىبيند خوب حالا كه رسيديم به سيدالشهدا از سيدالشهدا بگوييم همه كس را داد براى خدا، اوج انقطاع به سوى خداوند تبارك و تعالى، على اصغر را مىدهد اما هيچ كس نديد خم به ابروى حضرت بيايد، پسرهايش را مىدهد هيچ كس نديد خم به ابروى حضرت بيايد در روايت داريم هر چقدر سيدالشهدا كشته مىداد شادتر مىشد برافروختهتر مىشد مىدانست دارد براى كى مىدهد براى چه مىدانست دارد چه معاملهاى مىكند و شاد بود از اين كه افتاده در اين ميدان تجارت عالى، ذكرهاى سيدالشهدا را نگاه كنيد روز عاشورا چه ذكرهايى دارد )الهى رضاً برضائك( خدايا راضى هستم )تسليماً لامرك( آن لحظه آخر )لا معبود سواك يا غياث المستغيثين اللَّهم انت متعالى( اين سيدالشهدا است آن زينب است چند تا پسرهاى حضرت زينب چهار تا از بچههايش آنجا دو تا پسرش برادرهايش آن ابوالفضل است همه منقطع، اين همه مصيبت ديده حضرت زينبعليها السلام بعد مىآيد در كاخ وقتى مىبيند اينها دارند اذيت مىكنند سرزنش مىكنند مىگويد تو يزيد جلوى من خيلى پست هستيد جلوى من كوچك هستى چرا دارى ما را سرزنش مىكنى )و ما رأيت الا جميلا( من جز زيبايى چيزى نديدم روز عاشورا همهاش قشنگ بود براى ما اين يعنى انقطاع اين يعنى آرزو جلويش را نگرفته كورش نكرده كه از خدا دورش بكند )و ما رأيت الا جميلا( من جز زيبايى همهاش قشنگ بود ما داشتيم با خدا صفا مىكرديم ما داشتيم با خدا همه معامله مىكرديم من داداشم را مىدادم جوابش را از خدا مىگرفتم او از ما جدا مىشد جوابش را از خدا داشت مىگرفت همه ما داشتيم با خدا معامله مىكرديم هيچ كس به كس ديگر آن قدر دلبسته نبود شما نديد يك جا ربابعليها السلام گله بكند كه چرا على اصغر مرا بردى آنجا تيرش زدند نه، رباب مجذوب جذبه الهى است حضرت سكينهعليها السلام، سيدالشهدا فرمود )مستغرقة فى اللَّه( غرق در خداست اين دخترم، چه تعبيرى دارد راجع به حضرت سكينه، بقيه هم همه همين طور بودند همهشان بايد اينجورى زندگى كرد كسى نمىگويد دنبال دنيا نباشيد دنبال مظاهر دنيا نباشيد ارتباط داشته باشيد اما هيچ وقت حاضر نشويد با خدا چيزى را عوض كنيد هر وقت عوض كردى، مأيوسش مىكنم خلق را با تو بدو بدخو كند، تا تو را يك باره دل آن سو كند، به خاطر زنت نرفتى جبهه اما همان زن را همچين بداخلاقش مىكند عذاب جانت مىكند كوفتت مىكند آن زن را به خاطر بچهات نرفتى، حق مرگت مىكند آن بچه، به خاطر ثروتت نرفتى آن ثروت را مىكند باعث آبروريزى و وبال گردنت، هيچ وقت حاضر نشويم با خدا چيزى را عوض كنيم.
والسلام عليكم و رحمة اللَّه و بركاته