سعادت و شقاوت
بحثمان راجع به سعادت بود و خوشبختى چند نظريه درباره سعادت مطرح شد كه پيرامونش صحبت كرديم آخرين نظريهاى كه در موردش صحبت كرديم اين بود كه سعادت مساوى است با رسيدن انسان به همه آرزوهايش و در اين باره هم صحبت شد يكى دو جلسه و اين نظر را ما رد كرديم كه انسان صرف رسيدن به آرزوهايش سعادتمند و خوشبخت نيست ملاك سعادت را عرض كرديم و كه سعادت و تشخيصش مصلحت و مفسده دربارهاش صحبت شد دليلى كه عرض شد براى اين كه سعادت با رسيدن آرزوها يكى نيست اين بود كه بشود در آرزوهايش دچار خطا مىشود اول اين كه سعادت انسان خطابردار نيست آرزوهايش يعنى اگر انسان به سعادت واقعى رسيد آنجا خطايى درش نيست احساس سعادت واقعى دارد مىكند اما آرزوها اينجورى نيست آرزوها خطابردار هست يعنى چه؟ يعنى انسان يك سال، دو سال، چند سال و وقتى رسيد مىبيند كه آن آرامش و آن خوشبختى كه انتظار داشت از رسيدن به اين آرزو برايش حاصل نمىشود به گذشته هم كه فكر مىكند مىبيند در گذشته عمر خودش چيزهايى را مىخواسته كه آن چيزها خواستنى به معنى واقعى نبوده بهشان رسيده و بعد مىفهمد كه اشتباه مىخواسته اين چيزها را چيزهايى را آرزو مىكرده كه بعد مىفهمد كه اين آرزوها بچهگانه و نادرست و حتى مضر بوده براى او و در يك كلمه عرض كرديم كه نيل به سعادت پشيمانىبردار نيست اما نيل به آرزو پشيمانىبردار است در سعادت امكان ندارد انسان پيشمان بشود وقتى برسد به آن اما در آرزو امكان پشيمانى وجود دارد كسى را مىخواهى به آن برسى چيزى را مىخواهى به آن برسى موقعيتى را بخواهى به آن برسى مىروى و بعد بشيمان مىشوى يعنى مجموعه رسيدن به آن خواسته تو باعث مىشود كه تو شكست بخورى و احساس پوچى و شكست بكنى خيلى وقتها آرزوها مقدمه بدبختىها هستند يعنى انسان يك چيزى را آرزو مىكند ولى طبعات آن را شناخت ندارد به خاطر آگاهى نسبى كه در انسان هست آگاهى نسبى آگاهى زمانى است آگاهىهاى انسان آگاهى مطلق نيست به خاطر همين داشتن آگاهى نسبى و زمانى چيزى را آرزو مىكند وقتى به آن رسيد آن چيز طبعات منفى زيادى برايش دارد يك مثالى عرض كنم خدمتتان يكى مثلاً آرزو دارد ثروتمند بشود پس ثروتمند مىشود به خاطر ثروتمند شدنش جانش در خطر مىافتد مثلاً مالش را مىزنند سكته مىكند يا اصلاً مىكشنش من زمان رژيم گذشته يادم است يك بنده خدايى كارگر معمولى بود حدوداً چهل و خوردهاى سالش بود بليط بختآزمايى برد اتفاقاً زد و برد خانههاى خيلى شيك و ماشين و پول و خيلى چيزهاى ديگر را با اين بليط بختآزمايى برد و وقتى برد اين بردن همانا و از دست دادن جانش همان يعنى به خاطر ثروتش به قتل رساندنش يعنى خيلى وقتها هست انسان چيزى را مىخواهد آرزو مىكند هوس مىكند تلاش مىكند كه به آن برسد مىرسد به آن اما رسيدن به آن طبعات زيادى دارد انسان مىزند قهرمان مىشود شهرت پيدا مىكند اما در اوج شهرت دچار يك لغزش و يك اشتباه مىشود كه آبرويش مىرود و در شهرت و معروفيت آبروى انسان رفتن و سقوط كردن دردآورتر از آنى است كه انسان اصلاً به آن شهرت نمىرسد و سقوطى هم نداشته لذا حال خيلى از طبقه پايينىها درباره كسانى كه نسبت به كسانى كه تلاش كردند و خودشان را رساندند به بالا بهتر است يا خيلىها هستند داراى امكانات زيادى هستند و به خاطر بدبختىها و مشكلاتى كه به خاطر همين داشتن امكانات سرشان آمده آرزو مىكنند كهاى كاش برمىگشتند به وضعيت سابق يعنى يك نفر يك جا يك خطايى مىكند هيچ كس خطاى او را نمىفهمد در حد دو سه نفر معلوم مىشود و تمام مىشود مىرود پى كارش يك موقع مىبينى نه يك نفر مىزند خودش را و به شهرت مىرسد در اوج شهرت گناهى مىكند انحرافى ايجاد مىشود برايش كه آن ننگ مىماند برايش و پاك شدنى نيست يك وقتها به خاطر اين كه نمىتوانى آن لكه ننگ را پاك كند از روى دامن خودش خودكشى مىكند و يا دست به جنايات ديگرى مىزند پس آرزو پشيمانى بردار هست يعنى اين كه انسان برسد به آرزو حتماً اينجورى نيست كه هر وقت انسان به آرزوهايش رسيد بگويد خوشبخت شدم خير مىرسى به آرزو مىبينى پشيمان خواهى شد حيف است در رسيدن به آرزوها ما پشيمان بشويم ولى در سعادت پشيمانىبردار نيست شما وقتى رسيد به سعادت پشيمان نيستى انسان وقتى خوشبخت شد ديگر خوشبخت شده پشيمان نمىشود انسان از اين جهت كه خوشبخت شده پس رسيدن به آرزوها با خوشبختى مساوى نيست اين يك نكته در اين جلسه بحث ما رابطه سعادت با آرزو است رابطه خوشبختى و آرزو چيست آرزو شرط رسيدن به سعادت است يعنى اگر انسان بخواهد خوشبخت و سعادتمند بشود بايد آرزو داشته باشد شرط رسيدن هست اما عين سعادت نيست مساوى سعادت نيست اما شرطش هست يعنى انسان اگر بخواهد به خوشبختى برسد بايد آرزوهايى داشته باشد و بخصوص آرزوى واقعى سعادت خودش را تابعه به آن سعادت برسد سعادت عين آرزو نيست يك نتيجه مهم مىگيريم در زندگىمان خيلى اهميت دارد و ان اين است كه اگر سعادت عين آرزو نيست پس تبعيت آرزو يا دنبال آرزو رفتن حتماً دنبال سعادت رفتن نيست اينجور نيست اگر كسى خواب و خيالهايى داشت آرزوهايى داشت مىخواست برسد بگوييم اين انسان دارد سيرى را به سمت سعادت و خوشبختى طى مىكند خير اينگونه نيست معلوم نيست قطعاً نمىشود گفت اين به سمت سعادت مىرود چرا چون مساوى نيستند اگر مساوى بودند دنبال آرزوها رفتن وقت گذاشتن براى آرزوها عمر گذاشتن براى آرزوها استعداد صرف كردن براى آرزوها مساوى بود با پيشرفت به سمت سعادت اما اينگونه نيست سعادت مثل يك مركب مىماند مثل يك اسبى كه شما بخواهيد سوار شويد اگر كسى بخواهد سوار يك مركب بشود چند شرط دارد همان كه گفتم سعادت شرط رسيدن به آرزو است ببخشيد آرزو شرط رسيدن به سعادت است يعنى بايد آرزو داشته باشى به وسيله آن آرزو حركت در تو ايجاد مىشود و تو به سمت سعادت مىروى يعنى چه يعنى آرزو حكم يك مركب را دارد براى اين كه شما يك اسبى را مركبى را سوار بشوى چند تا شرط لازم است 1) آن مركب را ازش استفاده كنى يعنى اگر بخواهى استفاده صحيح از يك مركب يا اسب بكنى براى رسيدن به مقصد اين شرط لازم است كه اسب يا آن مركب برو باشد ببرد تو را خيال نرفتن نداشته باشد يعنى چه يعنى رام باشد حالا مثلاً توى ميدان اسب سوارى كه اسبها را توى فيلمها نشان مىدهند تربيت اسب، يك اسب وحشى كه تا به حال سوارى نداده حالا يكى مسافر است بهش يك دانه از اين اسبها را بدهند بگويند تو با اين اسب برو به محض اين كه بيايد سوار بشود مىزندش زمين راكب و سوار خودش را مىزند زمين كدام اسب مىبرد انسان را اسبى كه اهلى باشد يعنى كنار بيايد با آدم حرف گوش كن باشد به عبارت ديگر در كنترل شخص باشد اگر نباشد شخص را به مقصد نمىرساند آرزو هم موتور حركت انسان است و اگر نباشد انسان حركت نمىكند يك روايت از نبى اكرمصلى الله عليه وآله درباره آرزو برايتان بخوانم حضرت مىفرمايد كه: )لَو للعمل ما رضعت والدة ولدها( اگر آرزو نبود دلخوشى نبود هيچ مادرى شير به بچهاش نمىداد يعنى اين بچه را دوست دارد آرزو بزرگ شدن اين بچه را مىكشد آرزوى راه رفتن، حرف زدنش را مىكشد آرزوى مدرسه رفتن را مىكشد به هر حال با دلخوشى هست كه شير مىدهد به اين بچه تمام سختىهاى تربيت بچه را كه تحمل مىكند براى اين است كه يك آيندهاى را دارد متصور مىكند )و ما قرص قارص شجره( هيچ كشاورزى هم درختى را هرس نمىكرد مىگفت بگذار از بين برود بگذار گياهان هرز اين درخت را از بين ببرند اما اين كه با چه نشاطى مىرود توى زمين وارد مىشود اينها را هرس و آبيارى مىكند اينها براى چه هست براى اين كه آرزو دارد يعنى چه يعنى اين كه شما آرزو را از انسان بگيريد تمام حركت را از انسان گرفتيد هيچ حركتى ديگر نمىكند انسان تمام تلاشها و حركاتى كه در كل زمين مىبيند از انسانها به خاطر اين است كه يك چيزى را مد نظر دارند مىخواهند به آن برسند اين را ازش بگيريد حضرت مسيحعليه السلام آمدند روى يك زمين كشاورزى يك پيرمردى را ديد كه داشت كار مىكرد خدايا از اين پيرمرد آرزو را بگير نعد ناگهان ديد اين پيرمرد بيل را گذاشت زمين و كنارى دراز كشيد ادامه نداد بعد گفت خداوندا آرزو را به آن برگردان حالا يك مصاحبهاى هم دارد با اين پيرمرد در دو حالتش، وقتى آرزو را از آن مىگيرند مىگويد چرا كار نمىكنى پيرمرد گفت براى چه كار كنم به چه دردم مىخورد مىخواهم چه كار چه فايدهاى دارد اين كار. عرض كرد خداوندا آرزو را برگردان خداوند آرزو را به پيرمرد برگرداند. بعد پيرمرد بلند شد و بيل را گرفت و شروع كرد به كار بعد رفت جلو گفت براى چه دارى كار مىكنى بعد پيرمرد چند تا دليل آورد بله ما آيندهاى داريم. زمستانى هست آذوقهاى بايد تهيه كنيم بچههايمان هستند به هر حال دستمان را به سوى كسى دراز نبايد بكنيم چنان و چنين چقدر براى خودش دليل آورد كه كن به اين دلايل دارم بيل مىزنم اينجا پس اگر آرزو نباشد اين لازمه زندگى بشر است يعنى خداوند اين را به عنوان آب حيات زندگى بشر قرار داده اين آب حيات را بگيرى مىميرد پژمردگى، مردگى و بىحركتى، سكون و گنديدن و از بين رفتن مىآيد سراغ انسان روح را مىگيرد براى همين آنهايى كه يأس بهشان غلبه پيدا مىكند پايان زندگى را زودتر به سمتش مىروند و انتخاب مىكنند آنهايى كه درها را از هر طرف به روى خودشان بسته مىبينند نه اين كه آنها هم آرزو نداشته باشند غلط است فكر نكنيم كسى كه مىرود خودكشى كند او آرزو ندارد او در را روى خودش بسته مىبيند نه اين كه آرزو ندارد اگر كسى به اين نتيجه قطعى رسيد كه هيچ يك از خواستههايش برآورده نمىشود و يأس مطلق آمده سراغش خودش خودش را مىكشد پس اين رابطه آرزو است با سعادت و با انسان خوب حالا آرزو را وقتى تشبيه كرديم به يك مركب يعنى چه يعنى آرزو اگر كنترل نشد هر طرف كه دلش خواست آدم را برد همه جا دلش خواست آدم را برد هر مقدار وقت دلش خواست از انسان گرفت انسان پيشرفتى ندارد مثل اين كه شما سوار اسبى شده باشيد اسب مثلاً در راه دارد مىرود بعد چشمش مىخورد به يك علفزار شما هر كارى كنيد نرود آنجا برود آنجا يك نيم ساعت بچرد بعد دوباره مىخواهيد حركت بكنيد چشمش بخورد به آب برود آب بخورد يك ذره جلوتر برويد سايه باشد اسب دراز بكشد آنجا و بخوابد وقت خواب است نمىتوانى باهاش بروى جايى اسبى كه اينجورى است داستان ليلى و مجنون را نمىدانم كه خوانديد يا نه مجنون سوار يك شترى بود اين شتر وضع حمل مىكند مجنون مىخواسته برود به كوى ليلى برسد معشوق خودش وضع حمل مىكند شتر خوب بچهاش را دوست دارد و دوست دارد پيش بچهاش باشد الان مادر است ديگر احساس مادرى دارد و دوست دارد پيش مادرش باشد پيش بچهاش باشد مجنون هم مىخواهد برود پيش ليلى اشتباهى كه مجنون مىكند اين است كه اين مركب را انتخاب مىكند سوار شترى شد و به زور شتر را حركت مىدهد شتر هم راه مىافتد و مىرود سفت اين افسار شتر را نگه مىدارد تا برود نزديكىهاى كوى ليلى كه مىرسيدند اين هى مىرود تو حال و هواى ليلى هى يواش يواش بند افسار شل مىشود از دستش شتر مىبيند كه افسار ديگر ول شده اين توى مستى خودش شتر دور مىزند مىرود پيش بچهاش مجنون به خودش مىآيد مىبيند اى بابا شتر سر جاى اولش است تازه چند بار تكرار مىكند اين را و اين قضيه تكرار مىشود آخر مىپرد از روى شتر پايين مىگويد ما دو همره نالايق و دو همره ضد هستيم با هم ديگر تو دارى مرا جاى ديگرى مىبرى و من مىخواهم به جاى ديگرى بروم مركبى كه علاقهاش به طرف ديگر است به مقصد نمىرسد به هدف نمىرساند بايد اين مركب را رها كرد و مركبى انتخاب كرد كه تو را ببرد به سمت هدف خودت آرزوها هم همين طورى است اگر آرزوها كنترل نشوند هيچ چيز نيست كه انسان نخواهد انسان اصلى را كه قبلاً چند بار خدمتتان عرض كردم بىنهايت طلب است هيچ لذت و كمالى نيست كه نخواهدش لذا به آن پيشنهاد بكنى مىخواهد حد ندارد كه )العمل لا غاية له( علىعليه السلام مىفرمايد غايت و پايانى براى آرزو نيست شما فكر كنيد يك روزى آرزوهايت تمام مىشود بعد مىرسى به آن چيزى كه مىخواهى برسى نه اينجورى نيست هيچ كس نمىرسد به آن چيزى كه مىخواهد برسد يك نمونه شما در تاريخ سراغ نداريد كه كسى مىخواهد بميرد بگويد من شش، هفت سال پيش به آن چه خواستم رسيدم خبر همه موقع مردن تشنه از دنيا رفتن همه هر كس مُرد تشنه از دنيا رفت از علىعليه السلام )لا تغسل النفس من العمل حتى تدخل فى عجل( نفس و روح انسان هرگز خالى از آرزو نمىشود تا اين كه به مرگ برسد برود در عجل خودش و مرگ خودش همان لحظه مرگ اگر برى بالا شهر هر كسى مصاحبه باهاش بكنى بگويى دوست داشتى چه بشود مىگويد اين اتفاق بيافتد، آن اتفاق بيافتد و اين كارها بشود وصيتنامه بنويسد حتى بعد از مرگ من چنين بكنيد همهاش آرزو است ديگر مىخواهد تمام شدنى نيست. پس اگر بخواهيم آرزو ما را به سعادت برساند نبايد بگذاريم مثل يك مركبى كه هى اين طرف و آن طرف مىرود هى ما را هر جا خواست ببرد آرزو بايد كنترل بشود چه آرزويى، آرزو واقعى، معقول و منطبق با واقعيت و باتوان شخص در بحث روانشناسى جاهل گفتيم يكى از خصوصيات شخص جاهل و نادان اين است كه هميشه دنبال يك چيزهايى هست كه )الجاهل يعتمد على امل( تكيهاش روى آرزوهايى هست هميشه در حالى كه )العاقل يعتمد على عمله( يعنى آدم عاقل تكيهاش روى توانايىها و عملكرد خودش دارد روى فعاليت خارجىاش عاقل تكيه دارد اين آرزو بله چون من اين آرزو را دارم يك روزى به آن مىرسم و حالا چه كار خواهم كرد نه اگر بخواهد كه برسد بايد عمل كند دو صد گفته چون نيمه كردار نيست بايد كار بكنى شخص عاقل و فهميده روى عملكردهايش حساب باز مىكند نه روى خواستههايش فقط به هرجا كه بخواهد برسد انسان اينجورى هست پس اگر خواستى آرزوهايت هر جا كه دلش خواست ببرد چون آرزو پايانناپذير است هميشه عمرت را تلف مىكنى يك روز اين يك روز اين يك روز اين مىبينى كه ليست آرزوهاى خودت را بنويسى مىبينى كه خيلى بوده اما روى آنها كه قلم كشيدى هم نگاه كنى مىبينى خيلى هست هى امتحان كنى يك چيز را بعد خط بزنى امتحان كنى خط بزنى دلت را بزند و اينجاست كه شناخت عميق از خود انسان و واقعيت و سعادت و خوشبختى چقدر به داد انسان مىرسد كه انسان از اول جوانى بتواند راهش را درست انتخاب كند و نگذارد كه جوانى و استعدادش و توانايى و نشاطش و عمر با ارزشش صرف هى خواستهها و تمناهاى بچهگانه و بيهوده و بىارزش بشود اين خيلى مهم است شناخت كه انسان از جوانى بشناسد از جوانى بفهمد كه بايد چه بكند حالا چون مبناى درسمان فرموده شهيد مطهرى هست اين جمله را از ايشان نقل كنم برايتان بايد سطح آرزو را بالا برد يعنى از طول و عرض آرزو بايد كاست و بر ارتفاع آن بايد افزود يعنى پخش نشويد شما آرزو اينجورى است پخش مىكند آدم را پخش مىكند يعنى چه يعنى فكرت و اعصابت و استعدادت، بدنت و عقلت را وقتت را بودجهات را بودجه مالى همه چيزت را هى تقسيم مىكند به هيچ چيزش هم نمىرسى مثلاً ديده تابستان هست سه ماهى فقط دارد سه ماه هم نه دو ماه و نيم وقت دارد مىخواهد از اين استفاده كند مىرود كلاس خط، زبان، كامپيوتر اسم مىنويسد كلاس موسيقى هم ثبت نام مىكند دو ماه و نيم به هيچ جا هم نمىرسد آخرش مىبيند كه نه خطاط شد نه ساز مىتواند درست بزند نه از كامپيوتر چيزى فهميدند چهار تا كلمه زبان توانست حرفى بزند سطح كه پخش بشود يعنى انسان اينجورى هست آرزو كه پخش بشود پخش مىكند آدم به بالا رشد نمىكند اما وقتى ارتفاع كم شد يعنى شما ببخشيد سطح كم شد به چى اضافه مىشود به ارتفاع اضافه مىشود حالا مثال مىزنم برايتان دقت بفرماييد ببينيد اين را نگاه بكنيد تمام سطحش را من مىگذارم روى ميز چقدر از سطح ميز مىآيد بالا به اندازه قطر خودش اما وقتى من سطح را كم بكنم سطح را كه كم كردم همين طور مىآيد بالا هى سطح كه كم بشود به سمت يك هدف مشخص در حركت است لذا چسبندگى خيلى ضرر دارد براى انسان آرزوهاى بيجا نمىدانم چيزهايى كه اصلاً در شأن انسان نيست چيزهايى كه در توانايى انسان نيست در خصوصيات جاهل گفتيم چيزهايى را مىخواهد كه در توان خودش نيست )رغبتك فى المستحيل من اعظم من جهل( ميل داشتن تو در كارهاى محال و غير ممكن از بزرگترين درجات جهل هست بزرگترين علايم جهل است پس آرزو را بايد همانطورى كه آيت اللَّه شهيد مطهرىقدس سره فرمودند سطح آرزو را بايد بالا برد يعنى از طول و عرض آرزو بايد كاست و بر ارتفاع بايد افزود تا به جايى برسى به هدف برسى لذا دنبال آرزوهاى باطل رفتن اشتباه بزرگى است )اتقوا باطل العمل( از آرزوهاى باطل بپرهيزيد باطل يعنى چه؟ يعنى چيزى كه با اصل هويت و شخصيت شما سازگارى ندارد دوستانى كه در جلسات گذشته شايد برايشان نامفهوم باشد در بحث لذت مفصل صحبت كرديم كه گفتيم لذت مساوى با آرزو نيست رسيدن به لذت تقسيمبندى كرديم گفتيم اين نيست پس آرزوى باطل مىگويد ما كيف مىكنيم از اين خيلى چيزهاست كه انسان كيف مىكند و باطل هست و لذت مىبرد مفصل در مورد لذت صحبت شد )اتقوا باطل العمل( از آمال باطل پرهيز كن از آرزوى باطل پرهيز كن پوچ است سراب است ارزش شما آن نيست نرويد دنبالش )العمل كل سراب( خيلى زيباست ما هيچ زيبايى به فرموده ائمهعليه السلام نيست )يقر من رعا و يخلف من رجا( اتفاقاً من وقتى داشتم روايت آرزو را نگاه مىكردم دهها روايت در مورد آرزو ديدم و اين به خاطر اهميت آرزو هست در زندگى كه تيغ دو لبه است آرزو يعنى حتماً ضرورى است براى زندگى انسان اگر دقت نكنيد به خودتان آسيب مىرسانيد تيغ دو لبه است سر خودت و دست خودت را نبرد خيلى حساس است شايد هيچ چيزى با انسان نباشد كه حساستر از آرزو باشد يعنى انسان درست اگر نتواند كنترلش بكند انسان را به جهنم، باطل و بطلان خواهند كشاند به هلاكت خواهند كشاند خيلى من تكيه دارم كه اين دوستان جوانم روى اين قضيه فكر بكنند روى قضيه كنترل آرزوهايشان حتى اگر شده قلم بزنند در اين باره كار خوبى است يعنى بنويسيد يك مقدار آرزوهايتان را چيزهايى كه داريد راههاى رسيدن خودتان را نظريات خودتان را تا يك مقدار جدى بشود اصل قضيه يعنى اين واقعاً احتياج به تمرين و كار عملى دارد خيلى مهم است اين قضيه كنترل بشود مىفرمايد )الاصل كلسراب( مثل سراب مىماند آدم تشنه در خيابان، در جاده زياد پيش مىآيد آب نماست اما آب نيست فكر مىكنى نيازت را برطرف مىكند فكر مىكنى اگر به آن رسيدى آرام مىشوى چه بسيار چيزهايى كه فكر مىكرديم به آن برسيم آرام مىشويم الان رسيديم و به آن رسيديم تشنهتر هستيم پرتلاشتر هستيم دوندگىمان بيشتر شده حرصمان بيشتر شده به بحث سراب خيلى توجه كنيد لفظ سراب مفهوم بسيار بالايى دارد به آن توجه كنيم خيلى آموزشهاى عالى دارد )يقرُ من رعا( يعنى گول مىزند كسى را كه مىبيند سراب است ديگر يعنى يك عدهاى است كه فقط گول آرزوهايش را مىخورند بعد آفت مىزند هى مىرود جلو مىبيند كه فايدهاى ندارد )و يخلف من رجا( و تخلف مىكند نسبت به كسى كه اميد دارد به آن. اميد دارى چه فكر مىكرديم چه شد؟ تلاش مىكنى به آن برسى بعد نتيجه كارت يك چيز ديگر از درمىآيد به شكست و نااميدى منجر مىشود اصلاً يك چيز ديگر مىشود اين ضرب المثل كه بابا اصلاً خر ما از كرگى دم نداشت را شنيدهايد ديگر يعنى در كجا استفاده مىشود اين كه انسان يك چيزى را مىخواهد بعد متوجه مىشود كه مثل اين كه اين خواسته يواش يواش دارد كار دستش مىدهد بىخود عمر گذاشته راجع به فلان چيز كه مىخواست فقط اسارت در حوص بود اسارت در ميل بود حالا يك مثال بزنم برايتان دخترها و پسرها زياد پيش مىآيد برايتان من به خاطر اين كه كارم مشاوره است زياد برخورد كردم با خانمها و آقايانى كه با اين مسئله روبهرو بودند باز مثالهاى ديگر خواهم زد برايتان مسئله ازدواج مثلاً روى دختر تكيه زيادى هست خانمها تكيه زيادى دارند كه به موقع ازدواج كنند زود نه دير هم به موقع در روايت آمده مثل يك ميوه است زود بچينى كال و تلخ است، اذيتت مىكند اين هشدار است به جوانان كه مىخواهى ازدواج كنى سراغ دختر نفهم و كال و بچه صفت و لوس نرويد بايد عقلش برسد در خطبه عقد هم در اسلام داريم كلمه رشيده تكيه شده يعنى رشد عقلى و بلوغ عقلى داشته باشد اين كال است بخورى هيچ شيرينى برايت ندارد مثل زهر مىماند اين رسم متأسفانه هنوز برچيده نشده مثلاً مىبينى طرف با ده سال اختلاف سنى يك دختر دوازده سيزده چهارده پانزده سال كه اصلاً به دردش نمىخورد توى اين سنين بعد مىفرمايد اگر رسيد استفاده كن دير هم شد ديگر از آن طرف مىماند فايدهاى نخواهد داشت ميوه رسيدهاش خوب است خانمى مىآيد به آن مىگويم چرا ازدواج نكردى مىگويد خواستار و همسر مورد علاقهام پيدا نشده اين لفظها هم ديگر مد شده همسر مورد علاقه كسى كه به آن تفاهم داشته باشم و چيزهايى از اين قبيل حرفها و كلمات قشنگى است و به حق اما ارادهاى كه انسان با آن مىكند چيزى كه بد به كار مىگيرد اينها را بعد مىگوييم همسر مورد علاقهات چيست اولاً ليسانس كمتر نباشد، حتماً بايد پولدار باشد خوشكل باشد الان اين خانم سىو دو الى سى و سه سالش است مثلاً شايد چند سال پيش با ايشان آشنا شدم فعلاً هم توى خانهاند منتظرند تا يك نفر ليسانس خوشكل پولدار از در برسد شرطهاى بچهگانه و هوسهاى بيخود ازدواج خيلى خوب است داشتن همسر خوب خيلى خوب است اما وقتى هى شرطهاى الكى اضافه كردى شرطهايى كه كمال يك همسر نيست يعنى خوشبختى نمىآورد ليسانس براى تو ثروت و خوشكلى هم خوشبختى نمىآورد اگر اين بخش را ضميمه بحثهاى گذشته پيرامون لذت بود آن موقع بيشتر متوجه خواهيد شد كه منظور چيست. خيلىهايمان همسر زيبايشان فتنهشان مىشود ديگران طمع مىورزند به آن به همسرش بعد حالا خيلى چيزهاى ديگر كه بماند حديث مفصل بخوان از اين مجمل درد سر مىشود كسى نمىگويد كه كسى همسر زيبا نگيرد. نه اما آن قيود اصلىاش بايد رعايت شود خوب زياد برخورد كردم من به خانمها بويژه آقايان كه هى شرط گذاشتند. امروز، فردا، امروز، فردا اين خواستگار را رد كن آن خواستگار را رد كن بعد شده نزديك سى سال شده ديگر خيلى دير بعضىهايشان اين قدر كله شق هستند كه ديگر ازدواج نمىكنند معلمين، دبيرها، دانشجوها سراغ داريم ما اصلاً ديگر قيد ازدواج را زدند. ميان از چهل سال به بعد يك ازدواج نمايشى مىكند مثل اين فيلمها كه نشان مىدهد زن در چهل و پنج سالگى ازدواج تشريفاتى مىكند همين طورى، مثلاً حالا براى اين كه اوقات تنهايىاش را پر كند خلاصه يك چيز فرماليته و تشريفاتى مجبور است ديگر خلاصه مىگويد بايد اين كار را بكنيم بعضىها در آن سن ازدواج تشريفاتى مىكنند يعنى قيد ازدواج به معنى واقعى خودش مىگذرند و مىروند به طرف ازدواج تشريفاتى بعدها چهل، چهل و پنج، پنجاه ازدواج تشريفاتى مىكنند بعد آنهايى كه اين كلهشقى را ندارند مىبينند دير مىشود ديگر دارد سرازير مىشود آن طرف دير شده ديگر مجبور اولين خواستگار كه آمد قبول كند ديگر اينجورى مىشود ديگر خانواده مىگويند بلا زود باش نمىتوانيم نگهت داريم در خانه دير شد مردم حرف مىزنند چى مىگفت چى مىگويند اينقدر من ديدم دختر خانمهايى كه در اثر اضطرار ازدواج كردند و ازدواجهاى ناموفق انجام دادند بعد به چه مفاسدى برخورد كردند شايد هفتهاى نباشد كه يكى دوتاشون اينجا نيايند ديگر مجبور مىشود مىگويد دير شده اولين نفرى كه از در بيايد قبول مىكند بعد مىبيند كه اين كه از درآمد شرايطى است كه به مراتب بدتر از خواستگارهاى قبلى دارد و در حسرت يكى از آن خواستگارهاى قبلى است ولى نيست در آقايان هم همين طور شرط مىگذارد مىگويند حالا شرط ازدواجت چيست مىگويد اولاً ديپلمش رياضى باشد بعد حداقل دو زبان صحبت كند دو زبان مثلاً حالا زبان كه مىگويم خدا پدرش را بيامرزد راضىاند حالا دو زبان فارسى و تركى هم بلد بود خوب است ولى نه دو زبان غير از زبانى كه عمومى است بعد ديگر چه شرطى دارى تك دختر باشد من از باجناق خوشم نمىآيد مثلاً خانوادهشان شلوغ نباشد بعضىها ديگر خيلى وقاهت را به اوج خودشان مىرسانند تك بچه باشد كه اگر بابايش مُرد ثروتش برسد به من ديروز يكىشان آمده بود اينجا يك آقايى آمده بود اينجا گفت آقا شجاعى اعصابم را اين پدر زن خورد كرده گفتم چه شده گفت نمىميرد راحتمان كند گفتم حالا براى چه خودش پولدار حسابى است بعد مىگفت اين قدر اين پول دارد كه كنترلش از دستش در رفته من هم پولها را نياز دارم بابا كار دارم نمىميرد راحتم كند اين در مقوله ازدواج در مقوله تحصيل هم همين طور هستند آقايانى كه الان مىتوانند درس بخوانند ولى نمىخوانند بهترين امكانات را دارد در خانه باباش هست مجرد است سنش كم است مشغله ندارد درس نمىخواند تنبلى مىكند يعنى فكرهاى كارتونى ديگر فكر مىكند زندگى مثلاً فيلم سينمايى است يا صحنههاى كارتون است كه هر وقت هر چه خواست به نتيجه برسد و هميشه هم با خوشبختى تمام بشود فكر مىكند هميشه با همين نشاط و استعداد هم مىماند خوب بابا جون تو در خانه بابايت هستى امكانات دارى مشغله ندارى الان نه همسرى نه بچهاى نه چيزى دارى خانه بابايت زندگى مىكنى بنشين درست را بخوان آرزو اينجا يك آرزوى بجا واقعى درست و معقول است درس، علم هى پشت گوش مىاندازد بعد مثلاً ازدواج مىكند تحصيلات پايين حقوق كم فشار زندگى به آن مىآيد نمىداند چه كار بكند هى مىزند تو سر خودش چه وقتهايى را من از دست دادم برويد در اين مدارس شبانه من رفتم ديدم برويد مدارس شبانه ببينيد اين سى و پنج سالگى چهل و پنج سالگى كه من درس مىخواندم خوب من طلبه بودم صبحها مىرفتم حوزه درس مىخواندم دوران دبيرستان را شبانه درس مىخواندم پنجاه سال شوخى نيست شما مقايسه كنيد پنجاه سالگى را با مرگ بعد آمده تازه كلاس سوم نظرى نشسته كه بعد چهارم را بخواند و بعد ديپلم را بگيرد يا اول نظرى نشسته درست فكر نمىكند بابا اين نياز واقعى يك انسان در جامعه خودش هر جا بروى علم تحصيلات است نسبت به اين كج سليقگى مىكند كج فكرى مىكنند درست را بخوان وقت بگذار هى آرزوهاى الكى من بعد اينجورى مىشوم درس براى چه بخوانم آدم نادان مىرود سراغ درس ليسانسيههايش، ديپلمههايش كجا را گرفتهاند نمىدانم ليسانسيههايش بيكارند، اصطلاحات و ضرب المثلهاى احمقانه بعد در زندگى چقدر شكست مىخورد شكست مادى فقط نيست شكست معنوى هم مىخورد دارند بىسوادى و دور بودن از علم شما مىخواهيد با يك ديپلمه حرف بزنيد راحتتر مىتوانيد حرف بزنيد تا يك نفر كه سواد ندارد حقيقتاً اينجورى است چه مىخواهى به آن بگويى خود همين تحصيلات كلاسيك كه شايد ما به هيچى هم نگيريم ارزشى هم نداشته باشيم برايش خيلى مهم است بالا بردن سطح آگاهى براى اين كه ذهن را آماده كند براى اين كه انسان به فهم بالاترى برسد هوس بازىهاى دنبال فوتبال برو دنبال نمىدانم وقت بگذار براى فلان جلسه فلان رفيق بازى آرزوهاى اين چنينى كشكى خوب اين شكست مىآورد براى انسان )العمل خادع قارّ( چقدر زيبا اصل يعنى آرزو خدعه كنند و گول زننده است و مغرور كننده است يعنى فريب مىدهد آدم را مغرور مىكند انسان حناز يعنى ضرر مىرساند تلف مىكند انسان را آرزو بايد كنتل بشود بايد ببينى چه نياز دارى به عنوان نياز واقعىات بخواهى تلاش بكنى برايش و بعد عمرت استعدادت را بگذارى در جهتى كه كمالاتى كه مخصوص تو است نه كمالات ديگر هيچ شكى نيست كه همه نياز به مسكن دارند همه نيازى به ازدواج دارند آدم فكر ازدواج باشد چيز خوبى است آرزوى ازدواج هم چيز خوبى است آرزو تشكيل يك خانواده خوب هم چيز خوبى است اما به شرطى كه بفهمد شرائط ازدواج چيست دنبال كى برود از چه كسى خواستگارى بكند از كدام خانواده زن بگيرد با چه كسى وصلت بكند اينها را كه نداند بعد مىبينى بيست تا آرزو پيدا مىكند مثل اين مثالهايى كه زدم شرطهايى مىگذارد براى دختر يا پسر حيف است بازى ديگر عمر تلف مىكند ازدواج خوب، لازم، مفيد ضرورى اما به شرطى كه به اندازه خودش برايش وقت بگذارى نه به اندازهاى كه تلفت بكند حضرت امامقدس سره من مصاحبه همسرش را مىخواندم همسرش مىگفت وقتى امام به خواستگارى بنده آمد بعد از مقدماتى كه داشت تا موافقت شد مىگفتند اين قدر براى علم و تحصيلاتشان ارزش قايل بودند حاضر نبودند زمان ازدواجشان در زمان تحصيلاتشان بيافتد مىگفت ماه مبارك رمضان كه حوزهها تعطيل بود ما ازدواج كرديم علم اين قدر با ارزش است حالا افراد نادان اگر يك نفر درماه رمضان ازدواج كرده براى اين كه به تحصيلاتش لطمه نخورد ائم از تحصيلات دانشگاهى يا تحصيلات حوزوى، آرزو يعنى اين همسر مناسب انتخاب كردم و مىخواهم ازدواج كنم با آن حالا هى اولاً خوب بايد يك سال شيرينى خورده باشد شش ماه عقد باشد بعد عروسى، عروسى چه شرايطى دارد فلان سالن يا فلان شهر باشد فلان موقع باشد اينها هم آرزوهاست آرزوهايى است كه عمر را تلف مىكند اگر حتماً در فلان سالن نباشد نمىشود ازدواج كرد يا فلان زمان نشد نمىشد ازدواج كرد خوب اين عمر تلف كردن است ديگر ازدواج لازم و ضرورى است هيچ كس هم اميد به ازدواج و به زندگى خوب تشكيل دادن را چيز بدى نمىداند لازم است اما اين كه هى برايش قيد الكى بگذارى و هى ميلهايت را دخالت بدهى درونش اين تلف مىكند تو را برم خارج بعد بيايم يا اصلاً برويم آنجا ازدواج كنيم ماه عسلمان را برويم آنجا بگذرانيم نمىدانم چه بكنيم اين آرزو خطرناك است ما يك رفيقى داشتيم اين خاطره را شايد در بحث روانشانسى جاهل هم گفتم )العاقل يعتمد على عملك(
يادم مىآيد همين روايت بود گويا، اينجا هم باز مىگويم كه يك دخترى را مىخواست آمد پيش ما گفت كه من فلان دختر را مىخواهم رفيق كه مىگويم نه حالا الان رفيق دوران بچگى من بوده قبل از انقلاب هم هيچ ارتباطى نداشتيم ولى سلام و عليك من هنوز هست با هم آمد گفت فلان دختر را مىخواهم چه كار كنم گفتم كه خوب برو خواستگارى دختر هم او را مىخواست يعنى متقابل بود علاقهاى نداشت گفتم خوب برود خواستگارى گفت خوب الان سرباز هستم خوب منافاتى ندارد شما برو خواستگارى بعد از سربازى بيا مرا سمت را بگير ولى برو حالا فعلاً گفت نه بگذار سربازيم تمام بشود گفتم خطرناك است گفت نه حالا تو اين حالت سربازى خوش ندارم بروم اين هم آن بحث موهوماتى بود كه جلسه گذشته گفتم انسان توش گير مىكند امور وهمى طرف مىگويد من زمانى مىخواهم بروم خواستگارى كه با پرستيژ شاغل و كارمند بروم با پرستيژ سرباز نروم اين چه حرفى است تو اگر آدم مناسبى باشى چه در هيأت سربازى بروى چه در هيأت دانشجويى بروى اگر طرف لايقى باشى و شناخت روى تو داشته باشند كه دارنم مىگفت من خوشم نمىآيد من در حالى كه سربازم بروم خواستگارى اين هم يك اوهامى است خلاصه خيلىها مىافتند تويش كه من در اين حالت بروم مثلاً تيغ زده كچل كرده مىگويد تا موهايم در نيايد نمىروم خواستگارى تا موهايم دربيايد تا بتوانم فرقى باز كنم چترى بزنم و به خالكى بگذارم موهايم درآمد مىروم خواستگارى خيلى جنونهاى عجيبى است سراغ اين جوانها مىايد مثلاً بعضى كارهاى خيلى معمولى مىخواهند انجام بدهند مىگويند نمىكنيم مثلاً باشگاه مىخواهد برود براى ورزش مىگويد نمىروم مىگويد براى چه بعد كه خيلى كنكاش مىكنى مىبينى چون موهايش كچل است مىخواهد بايستد چند هفته دربيايد يك ذره بعد با تيپ خاص خودش بيايد در باشگاه خيلى جنونهاى عجيب و غريبى مىآيد سراغ انسان خيلى وقتها انسان كارهايش را مىگذارد مىگويد لباسم اتو كرده نيست اصلاً نمىرود مدرسه ديديم نمىرود مىگويد نمىشود اتو نكرده من نمىروم مدرسه كفشم اينجورى نمىروم گذاشت نزديك سربازيت شد گفتم فلانى آخر سربازيت است برو خواستگارى دير نشده دخترها خيلى اختيارشان دست خودشان نيست فشار خانواده بيايد پريده گفت نه بابا اينجورى نيست گفتم ببين حالا من كى دارم به تو مىگويم گفت من بايد بروم اول اروپا حالا فقر از سر و رويش مىبارد بروم اروپا بعد ماشين بخرم بعد چه كار كنم بيايم فكرهاى كارتونى ديگر مىخواست سيگار بخرد نمىخريد مىايستاد ببيند كى سيگار دارد آقا يك سيگار به ما بدهيد داداش كبريت نمىخريد صبر مىكرد مىگفت داداش كبريت داريد يك آتش به اين سيگار ما بزن اروپا براى چه مىخواهى بروى اروپا مگر يعنى چه حالا مگر فضلى هست كسى برود اروپا يعنى چه يعنى چه دارد شما مىرويد آنجا چه چيزى به شما اضافه مىشود از جهت شخصيت انسانى كجا رفتى چه شدى اروپا رفتى حالا فرض رفتى و آمدى تأثيرى در شخصيت و ارزش تو مىگذارد چه دارد سقط جنينش را مىگويى محيط فاسدش را مىگويى بىهويتى و بريدگى انسان را مىگويى خودكشىهايش را مىگويى فحشا و جنايت آن را مىگويى بىعاطفىهايش را دارى مىگويى اينجا رفتى متبرك شدى برگشتى چه به تو به روحت به عنوان يك انسان چه چيزى اضافه شد كه ما بگوييم اين آقا رفته اروپا ارزش دارد نسبت به اين آقا كه نرفته اروپا خيلى حماقت است بعد گذشت يك ماه گذشت از اين قضيه ديدم آمده لب و لوچه آويزان گفت محمد گفتم چيه؟ گفت زيد ما پريد بعد گفتم كه چشمت كور ديگر چقدر من هى نصيحت كنم حالا كى رفته گرفتهاش پسر همسايه مىگفت دارم حرص مىخورم چه كار كنم اين مىشود فكرهاى كارتونى آرزوهاى زياد اين كه انسان نتواند مسكن چيزى خوب است داشتن مسكن آرزو داشتن است وام گرفتن پس انداز كردن چيز خوبى است اما وقتى مىخواهد به خود يا وقتى دورنماى مسكن را مىخواهد درست بكند در ذهن خودش سنگ باشد، ديوارش اينجورى باشد، فرشش اينجورى مبلش اينجورى باشد بعد مىبيند كه نمىشود پخش مىكند انرژىاش را يك دفعه مىبينى پنج سال كار كرده شده لوستر و مبل و ويديو، تلويزيون فلان مدل اين حماقت است خانه چيز خوبى است بله نياز هم هست مسكن اما هى قيد بگذارى برايش كه نمىشود تلف مىشوى توى اين امور حيوانى آخرين روايت هم عرض كنم البته بحث ادامه دارد )الامانى تععى عيون البصائر( آرزوها چشمهاى بصيرت را كور مىكند يعنى انسان را از واقعبينى و ارزيابى صحيح استعدادهاى خودش ارزيابى صحيح زندگىاش محيط زندگىاش و ارزشها باز مىدارد )تععى عيون البصائر( نمىگذارد درست ارزيابى بكند كور مىشود كور يعنى جلوى كار كردنت را مىگيرد. بماند براى جلسه بعد بعداً صحبت خواهم كرد.
والسلام عليكم و رحمة اللَّه و بركاته