جلسه 005 - سعادت و شقاوت
شماره جلسه
5
وضعیت پیاده سازی
دارد
متن کامل (خام) ‌ جلسه 005 - سعادت و شقاوت

سعادت و شقاوت

در جلسه گذشته انواع لذت‏ها را معرفى كرديم خدمت دوستان و عرض شد كه لذت‏هاى حسى و لذت‏هاى وهمى كه مصاديق مختلفى دارند كه من برايشان مثالهاى زيادى زدم وجه اشتراك انسان با حيوان هستند يعنى هم حيوانات لذت وهمى دارند و هم انسانها و اگر غايت يك شخص در زندگى اهدافى كه دنبال مى‏كند در زندگى حول محور لذت‏هاى وهمى و خيالى بگردد او در واقع زندگى انسانى ندارد كسى كه تلاش مى‏كند به يك پستى برسد به يك موقعيت اجتماعى برسد به شهرت و معروفيت برسد به قهرمانى و انگشت‏نما شدن برسد به ثروت و پول برسد اين در واقع تلاش مى‏كند براى يك حيوانيت، حيوانيت پيشرفته در حالى كه انسان واقعى برتر از حيوان است و شعاع فعاليتش غايتى كه در زندگى در نظر مى‏گيرد فراتر از لذت‏هاى خيالى و وهمى و حسى است پس انسان تا زمانى كه اسير لذات حسى و خيالى و وهمى هست اسير حيوانيت هست كى انسان از حيوانيت خارج مى‏شود زمانى كه محور كارهايش از محدوده لذات حيوانى كه همان لذات خيالى و وهمى هست فراتر برود يك انسانى كه در زندگى مى‏رود كه يك مقام بلندى را در اجتماع بگيرد مثلاً وزير بشود رئيس جمهور بشود نماينده بشود و مشهور بشود قهرمان بشود ثروتمند بشود اين شخص تمام تلاشش يك حيوانيت است به تمام معنا او اصلاً ما اين شخصى كه برسد به اين اهداف او را موفق در انسانيت نمى‏دانيم مگر اين كه آن موقعيت‏ها را در اختيار انسانيت قرار بدهد قرآن براى مردان خدا براى حزب اللَّه واقعى كه به مقام مى‏رسند به پست و موقعيتى مى‏رسند چهار خصوصيت ذكر مى‏كند كه افراد مؤمن وقتى كه به مقامى مى‏رسند و به قدرتى در جامعه دست پيدا مى‏كنند اين چهار كار را انجام مى‏دهند كه اگر انجام ندهند معلوم است كه آن پست و آن موقعيت براى خدا احراز نشده آن پست و موقعيت در جهت تقويت حيوانيت هست آن چهار تا چى هست »الذين اذا مكناهم فى الارض اقام الصلوة و آتى الزكاة والامر بالمعروف و نهوا عن المنكر« كسانى كه وقتى به اينها قدرت مى‏دهيم در اجتماع در زمين قدرت به دست مى‏گيرند تمكن پيدا مى‏كنند اينها اقامه نماز مى‏كنند با استفاده از تمكن و قدرتشان يعنى معنويت و نماز و ياد خدا را برپا مى‏كنند با استفاده از قدرتشان اگر يك جا رئيس شد يك جا مدير شد سعى مى‏كند حيطه مسئوليت خودش را به معنويت دعوت بكند نه اين كه خودش رئيس بشود اگر نماز اول وقت مى‏خواند ديگر نماز اول وقت خودش را هم از ياد ببرد معنويت خودش يادش برود اگر اهل نماز شب و ذكر و زيارت عاشورا بود به خاطر اين كه رئيس شده يادش برود اينها را و فراموش بكند خير، اقام الصلوة از آن پست و موقعيتش استفاده مى‏كند كه اقامه بكند نماز را و معنويت را بسط بدهد در جامعه نه اين كه خودش نماز بخواند نه، اقام الصلوة معنى‏اش خيلى فراتر از اين است زكات مى‏پردازند يعنى رعايت حقوق الهى و حقوق مردم را مى‏كنند به فكر مستمندان هستند به فكر ضعيفان هستند هيچ وقت زيردستان و ضعيفان فراموش او نمى‏شوند هيچ وقت ضعيفان لگدمال او نمى‏شوند و امر به معروف مى‏كنند تبليغ دين مى‏كنند و از زشتى‏ها باز مى‏دارند با استفاده از اين قدرتشان با استفاده از ثروتشان به اين كارها مى‏پردازند تنها كسانى كه اين چنين هستند موقعيت‏ها و كمالات وهمى و خيالى آنها را به وادى حيوانيت سقوط نمى‏دهد بلكه آنها هستند كه سوار اين موقعيت‏هاى وهمى و خيالى شدند و به فرا و وراى وهم و خيال پرواز مى‏كنند پس نتيجه اين چند جلسه بحثمان اين شد كه ما نمى‏توانيم سعادت و خوشبختى را مترادف بگيريم با لذت حداقل با هر لذتى نمى‏توانيم مترادف بگيريم بحث ديگرى كه مطرح شده اين است كه خوشبختى و سعادت مساوى است با سرور و شادى، انسان هر جا شاد بود هر جا خوشحال بود نشاط داشت آنجا خوشبخت است اگر طورى زندگى كرد كه زندگى به او خوش گذشت در زندگى و هميشه شاد بود غم‏ها به سراغ او نيامد از غم‏ها پرهيز كرد او سعادتمند است و زندگى كه آميخته است با غم و غصه‏هاى مختلف آن زندگى از سعادت به دور است اصل شادى كردن است اصل خوشى كردن است، شادى كى مى‏آيد سراغ انسان؟ سرور كى مى‏آيد سراغ انسان؟ ما چه زمانى شاد مى‏شويم؟ خوشحال مى‏شويم؟ زمانى انسان شاد مى‏شود و خوشحال مى‏شود بهجت و سرور مى‏آيد سراغش به اين كه متوجه بشود و آگاه بشود كه به يكى از اهداف خودش رسيده به يكى از اميال خودش رسيده چيزى كه برايش اهميت داشته و باارزش بوده آن چيز را احراز كرده انسان آن موقع شاد مى‏شود مقابلش چى است مقابلش غم است مقابل شادى غم است كى مى‏آيد سراغ انسان؟ غم زمانى مى‏آيد سراغ انسان كه انسان متوجه بشود و اطلاع پيدا بكند كه يكى از آن چيزهايى كه به آن علاقه داشته آرزويى، شى‏اى، موردى، چيزى به خطر افتاده، آن موقع انسان غمگين مى‏شود پس هر گاه انسان تصور كند كه به يكى از خواسته‏ها و اميال و آرزوهايش رسيده او شاد مى‏شود هر وقت تصور كرد كه يكى از چيزهايى كه به او تعلق دارد و براى انسان عزيز است به خطر افتاده و انسان مى‏خواهد آن را از دست بدهد انسان غمگين مى‏شود خوب با اين تعريفى كه از غم و شادى كرديم غم و شادى مى‏شود يك نسبت خاصى پيدا مى‏كند با لذت و الم در لذت و الم هم انسان همين حالت را دارد اما فرقى كه در لذت و الم هست اين است كه در لذت و الم انسان با شى خارجى در تماس هست مثلاً انسان وقتى غذاى خوشمزه بخورد نوشيدنى بخورد يا لذت حسى ببرد كه برايش دوست داشتنى است و مطبوعش است لذت مى‏برد و شاد مى‏شود در او سرور ايجاد مى‏شود و يا اگر صدمه‏اى ببيند دستش را شيشه ببرد سوزن مثلاً برود در دستش پايش بشكند تصادف بكند آسيب جانى يا مالى ببيند غمگين و ناراحت مى‏شود پس غم رنج و الم عموميتش بيشتر است از شادى و غم در واقع رابطه‏شان عموم و خصوص مطلق است يعنى چه يعنى شما در رنج با شى خارجى هم مى‏توانيد تماس داشته باشيد اما در غم اينجورى نيست براى اين كه يك نفر را رنجش بدهى چه كار مى‏كنى مثلاً مى‏زنى او را يا آسيبى به او مى‏رسانى از نظر مادى، حسش بدنش يك آسيبى مى‏بيند صدمه‏اى به او وارد مى‏كنى اما در غم احتياج به شى خارجى نداريد شما ما الان اينجا نشسته‏ايم به ما مى‏گويند آقا مثلاً خانه شما آب برده مثال عرض مى‏كنم خراب شده موتور را دزد بُرد يا در امتحان قبول نشديد يا تجديد شديد يا در كنكور قبول نشديد يا رتبه‏ات كم بوده با بدن ما هيچ كس كارى نداشته اما همين كه اين خبر به ما مى‏رسد يك امر معنوى است خبر ما را ناراحت مى‏كند در شادى هم همين جور است بيايند بگويند آقا شما به فلان خواسته‏ات رسيدى قبول شدى مثلاً يا با فلان پيشنهاد تو موافقت شد با فلان درخواست تو موافقت شده انسان خوشحال مى‏شود ولى در لذت اينجورى نيست در لذت شما بايد يك قسمت از لذات، لذات حسى است شما بايد با حس در تماس باشى با شى‏ء خارجى در تماس باشى از اينجا نتيجه مى‏گيريم يك نتيجه اخلاقى كه حالا خارج از بحث هست ولى بد نيست گفته بشود آن اين است كه در غم‏ها و مشكلات كنترل فكر خيلى مهم است انسان بتواند فكرش را كنترل بكند مثلاً به ما مى‏گويند پدرتان فوت كرده در خارج خود خبر ما را ناراحت مى‏كند واقعيت خارجى آن قدر ناراحت نمى‏كند انسان را، واقعيت خارجى پدر من مرده باشد يا نمرده باشد اصل قضيه اين خبرى كه به ما مى‏رسد و تصورى كه ما مى‏كنيم اين تصور خيلى ناراحت كننده است ما حسابى ناراحت مى‏شويم غمگين مى‏شويم از اين كه پدرمان فوت كرده بعد مى‏آيند مى‏گويند اشتباه شده پدر شما نبود پدر كس ديگر بود شبيه پدر شما بود شباهت اسمى داشت يعنى اصل قضيه در خارج اتفاقى نيافتاده پدرى نمرده اصلاً ولى همين كه خبر به من مى‏رسد يعنى انتقال يك مسئله معنوى است من يك تصورى را وارد ذهن مى‏كنم خود تصور نگران كننده و ناراحت كننده است يعنى چه؟ چه مى‏خواهم بگويم؟ مى‏خواهم بگويم آنچه كه ما تصور مى‏كنيم در غم‏ها و غصه‏ها مشكلات و سختى‏ها خود تصور بيشتر از شى‏ء خارجى و واقعيت خارجى براى ما درد دارد و ناراحت كننده است تا خود آن واقعيت خارجى، لذا اگر كسى بخواهد مقاومت بكند و دچار لغزشها و اشتباهات نشود كافى كه غلبه به فكر خودش بكند كنترل بر فكر خودش داشته باشد بخصوص در مباحث بلا من اين را مفصل عرض كردم خدمت دوستان كه بسيارى از بلاهايى كه سر مؤمن مى‏آيد يعنى مشكلاتى كه خودش دخيل نيست به او تحميل مى‏شود اين مشكلات انسان باخت ندارد شما از آسيب جسمى آسيب مالى آسيب روحى آسيب به خويشان و نزديكانتان هر غصه مطلق غصه‏ها و آسيب‏ها و بلاهايى كه سر مؤمن مى‏آيد برايش خير است مى‏فرمايد هر سختى كه مؤمن بكشد حداقل اين است كه گناهانش آمرزيده مى‏شود خوب اين ارزش ندارد، يك شب تب براى مؤمن در روايت داريم تبى كه مؤمن مى‏كند اين سهمى است كه از آتش جهنم مى‏خواهد ببرد يعنى آن آتشى كه قرار است بسوزاند خداوند براى مؤمن رقيقش مى‏كند به صورت تب عارفش مى‏شود وقتى من بدانم در اين تب گناهان بسيارى از من بخشيده مى‏شود در اين آسيب بدنى سرماخوردگى نقص عضو، بيمارى، گم شدن مالم، دزد مالم را زده، احتياط كرده نه اين كه احتياط نكنم دزد ببرد آنجا هيچ اثرى ندارد اين بلا اما جايى كه من احتياط كردم دزد مالم را برده در خانه نشسته‏ام بچه‏ها داشتند فوتبال بازى مى‏كردند زده‏اند شيشه خانه مرا شكستند خانم من داشته راه مى‏رفته مثلاً از دستش استكان افتاده شكسته، همان استكانى كه افتاده همان استكان معمولى، بچه بى‏احتياطى كرده مثلاً فرش خانه سوخته آنچه كه به من مى‏رسد حداقلش براى مؤمن مى‏فرمايد كفاره گناهانش است حداقلش اين است بلكه اثرات ديگرى هم دارد مى‏فرمايد درجات مؤمن در بهشت بالا مى‏رود به خاطر سختى‏ها و بلاهايى كه مى‏كشد صبح بلند مى‏شود نماز مى‏خواند ماه رمضان روزه مى‏گيرد و خيلى چيزهاى ديگر هر سختى كه در اين راه دين يا در راه زندگى مؤمن ببيند هدر رفته نيست در حسابش خدا مى‏نويسد كه بنده من اين قدر سختى كشيده مثلاً فلان چيزش را گم كرده فلان مالش آسيب ديد دزد برد سرما خورده تب كرده سرطان گرفته پايش قطع شده دستش قطع شده گرما كشيده سرما كشيده فحش خورده تهمت به او زدند غيبتش را كردند غمگين كردن او را همه‏اش خير است براى انسان هدر رفته نداريم ما اين وسط، وقتى من اين را دارم مى‏دانم و سختى هم به من مى‏رسد خود تصور سختى انسان را ناراحت مى‏كند خوب من وقتى اين تصور مى‏ايد سراغم اين همه مژده هم خدا در مورد سختى‏ها و بلاها داده خيلى راحت مى‏توانم خودم را كنترل كنم داد نزنم فحش ندهم بداخلاقى نكنم غُر نزنم ناشكرى نكنم چون اين چيزها هست براى ما، خداوند قرار داد به فضل و كرمش، فكر را بايد كنترل كرد يعنى هميشه فكر يك مصيبت فكر يك سختى فكر يك آسيب فكر يك شكست تلخ‏تر از خود قضيه است، چرا چون واقعيت خارجى يك امر ملموس و محسوس است اما فكر يك امر وهمى دارد يعنى از مسئله حس يك درجه بالاتر است در جلسه قبل گفتيم در لذات از حس بينايى بالاتر لذت قوى‏تر مى‏شود و ماندنى‏تر مى‏شود در غم‏ها و مشكلات هم همين طور است اين ليوان بشكند بيست تومان مثلاً من اسيب ديده‏ام اما فكرش را بكنم و به خودم راه بدهم و بنشينم راجع به آن فكر كنم اين آسيب وقتى مى‏آيد يك درجه بالاتر مى‏بينى كه ذهن را خسته‏تر مى‏كند لذا طرف در خانه مثلاً ليوانش مى‏شكند بيست تومان پول ليوان است اما غُرى كه مى‏زند حرصى كه مى‏خورد ناراحتى كه مى‏كشد و ناراحتى كه ايجاد مى‏كند از بيست تومان بيشتر مى‏ارزد وقتى كه صرف مى‏كند اعصابى كه مى‏گذارد براى آن واقعاً بى‏سليقگى هست يك ليوان از او شكسته بعد مى‏بينى سر نماز حضور قلبش از دست مى‏رود در چهار ركعت همه‏اش حواسش به آن ليوان است كه ليوان نازنين من شكست اين خيلى خسارت دارد مى‏دهد داد مى‏زند غُر مى‏زند يك دفعه اخمش مى‏رود در هم، در خانه، اصل قضيه يك ليوان است پنجاه تومان صد تومان ولى سرمايه‏اى كه از اين طرف مى‏گيرد از روحش خيلى بيشتر مى‏ارزد آدم عاقل كسى است كه فكرش را كنترل مى‏كند مى‏داند اگر بخواهد به اين فكر بكند ضربه بيشترى از آن كه دارد مصرف كرده و آسيبى كه ديده مى‏خورد هزار تومان پول گم كرده اما براى اين هزار تومان اين قدر غصه مى‏خورد اين قدر ناراحت مى‏شود فقط جنبه شخصى آن را دارم مى‏گويم جنبه اجتماعى آن بماند كه بعداً بايد چند هزار تومان بدهد پول اين زخم معده‏اى به خاطر حرص و جوش‏هايى كه خورده اگر درست بشود تازه، پول دكتر اعصاب بايد بدهد پول مريضى‏هايى كه بعداً مى‏آيد و دردهايى كه بعداً مى‏آيد به خاطر حرص و جوش بى‏خودى آمده سراغش پول آنها را بايد بدهد لذا پيغمبرصلى الله عليه وآله فرمود هيچ وقت به خاطر چيزى كه از دست مى‏دهيد غصه نخوريد تأسف نخوريد شادى هم نكنيد غرور نگيرتان مست نشويد به خاطر موفقيت‏هايى كه به دست مى‏آورد يا چيزهايى كه به دست مى‏آوريد در همه حال خدا را در نظر بگيريد و بدانيد در محضر خدا هستيد موفق شديد شكر كنيد بلا به شما رسيد ياد آخرت بيافتيد كه اين بلا تأثير زيادى دربهبودى آخرت شما دارد »الذين اذا اثابتهم مصيبة قالوا انا للَّه و انا اليه راجعون« موقعى كه مصيبت به او مى‏رسد نمى‏زند بر سر خودش و بر سر ديگران حال خودش و ديگران را بگيرد جهنم كند زندگى را براى خودش و ديگران نه پيوندش مى‏دهد زود به ابديت و آخرت، كه انا للَّه و انا اليه راجعون بزرگان ما اينقدر اين قضيه دقت داشتند كه اگر يك موقعى بلا سرشان نمى‏آمد و آسيب نمى‏ديدند مى‏ترسيدند »اذا رأيت اللَّه سبحان تياب عليك بنعم فحزروه« موقعى كه مى‏بينى پشت سر هم نعمت مى‏آيد برايت مشكل ندارى زندگى‏ات روى روال است بترس از خدا بترس كه يك موقع اين نعمت‏ها غافلت نكند اصلاً امتحان نباشد اين، بزرگان مى‏ترسيدند لذا امام صادق‏عليه السلام مى‏فرمايد من اصلاً بدم مى‏آيد كه انسان در هر چهل روز يك مرتبه حداقل يك آسيب نبيند يك سختى نبيند )ملعون ملعون كل بدن لا يصاب و فى كل اربعين يوما( ملعون است ملعون است هر بدنى كه حداقل هر چهل روز يك بار يك دردسرى، يك دردى، سردردى، پادردى، چشم دردى، خلاصه سرماخوردگى يك آسيبى ببيند چون تابع نعمت غافل مى‏كند انسان را مست مى‏كند انسان را واقعاً بنشينيم فكر كنيم آن چيزهايى كه به خاطرش مى‏نشينيم تأسف مى‏خوريم و ناراحت هستيم آن خسارتش بالاتر است يا اين ناراحتى كه الان داريم مى‏كشيم كه در خُلق‏مان تأثير مى‏گذارد در عبادات و نمازمان تأثير مى‏گذارد در مطالعه و درسمان تأثير مى‏گذارد اين خسارت بالاتر است كه عمر و جان و وقتت را دارى صرف مى‏كنى يا آن خسارتى كه در بيرون خورده ثانياً مگر تأسف خودن و غصه خوردن زنده مى‏كند مشكل تو را فوت شده را زنده مى‏كند مگر، مگر به دستش مى‏توانى بياورى، حالا تو غصه بخور در روايت داريم كسى مصيبت مى‏بيند و مى‏زند روى پايش از ناراحتى ثواب خودش را از دست مى‏دهد حالا بعضى‏ها كه يقه‏شان را پاره مى‏كنند موهايشان را مى‏كنند، اگر زدى روى پايت از ناراحتى ثواب را از دست مى‏دهى، براى چى زدى روى پايت، مگر جبران ندارد خدا از روى محبتش به تو هديه فرستاده براى تو اين دردسر را در روايت داريم خداوند چون مؤمن را دوست دارد برايش هديه مى‏فرستد هديه‏هايى كه گناهان ما را ذوب مى‏كند فشار قبر و عذاب قبر ما را كم مى‏كند و از بين مى‏برد آتش جهنم را خاموش مى‏كند و درجات ما را در قيامت بالا مى‏برد اگر پيوند بخوريم به آخرت متوجه مى‏شويم كه همه اينها هديه است و ديگر ناراحتى ندارد اين يك نكته، نكته بعد اين است كه ما خيلى وقت‏ها به خاطر هى فكرى كه روى سختى‏ها و غم‏هايمان مى‏كنيم ديگران را هم ناراحت مى‏كنيم به زنمان اين تشنج خودمان را انتقال مى‏دهيم عصبانيت و ناراحتى خودمان را به بچه منتقل مى‏كنيم به زن‏مان منتقل مى‏كنيم به همكارمان منتقل مى‏كنيم به پدر و مادرمان منتقل مى‏كنيم به دوستانمان منتقل مى‏كنيم خوب چرا روحيه اينها را خراب مى‏كنيد چرا آرامش اينها را به هم مى‏زنيد بعد مگر به اينجا ختم مى‏شود كينه به دل مى‏گيرد دشمنى مى‏كند حسادت مى‏كند غبطه‏هاى بى‏خود مى‏خورد در حسادت‏هاى مختلف گير مى‏كند فتنه مى‏شود يك جهنمى درست مى‏كند در روح خودش و ديگران، متوجه نمى‏شود چه سرمايه‏هايى را از دست مى‏دهد خوب چرا آدم اين كار را بكند واقعيت خارجى يك چيزى است اما تصور و فكرى كه ما روى آن مى‏كنيم يك چيز ديگر است خيلى بيش از آن حادثه‏اى كه در بيرون اتفاق افتاده ما بها مى‏پردازيم هميشه به خاطر كج‏سليقگى‏مان، به خاطر جهالت‏مان سرمايه زياد مى‏پردازيم مدت‏ها زندگى را به خودمان و ديگران تلخ مى‏كنيم توفيق عبادت و ذكر و مناجات و مطالعه و علم و اينها را از خودمان و ديگران سلب مى‏كنيم به خاطر اين كه يك اتفاقى در خارج افتاده، قرآن مى‏گويد هيچ اتفاقى نبايد شخص را از راه به در كند و از مسير عادى خارجش بكند، خوب همانطور كه عرض شد سرور و شادى و غم و غصه همانطور كه لذت و الم كه كلى‏تر بودند برابر با سعادت نشد به طريق اولى خوشى و سرور هم مساوى با سعادت نيست همان حرفى را كه درباره سعادت و لذت زديم در رابطه با رابطه سعادت و خوشى هم مى‏توانيم بگوييم يعنى هرجا لذت بود سعادت و خوشبختى نيست اما هر جا سعادت و خوشبختى بود لذت هم هست همچنين هر جا شادى بود معلوم نيست شخص آدم خوشبختى باشد كه زندگى شادى دارد زندگى خوب و خوشى دارد اما هر جا سعادت بود شادى هم هست شادى باطن شادى روح آن هست ما خيلى خسارت مى‏دهيم در زندگى‏مان به خاطر غصه‏هايى كه مى‏خوريم واقعاً اگر كسى بتواند اين را حل كند در زندگى خودش خيلى بُرد كرده براى معنويتش براى كسب معارفش رشد زيادى كرده كه ياد بگيرد غصه بى‏خود نخورد وقتى من همه غصه‏هايم شادى‏هايم كه شادى است چون غصه‏ها دو جور هستند غم‏ها دو جور است رنج‏هايى كه انسان مى‏برد دو جور است يا خودش دخالت داشته يا خودش در آن دخالت نداشته اگر خودش در آن دخالت نداشته كه سرمايه عظيمى مى‏شود براى آخرتش پس اين غصه‏ها در واقع غصه نيست در واقع هديه است و شادى است يا بلاها و سختى‏هايى است كه خودش سر خودش آورده بر اثر نادانى كه آن هم غصه خوردن و عصبانى شدن و ديگران را عصبانى كردن و ناراحت كردن ديگران مشكلى را حل نمى‏كند و جبران نمى‏كند بلكه انسان بايد عبرت بگيرد دفعه ديگر آن كار را تكرار نكند از آن سوراخ بار ديگر گزيده نشود نه اين كه بنشيند غصه بخورد اين كار مشكلى را حل نمى‏كند مى‏ماند شادى‏هايش، خوب شادى‏ها شادى هست ديگر اگر شادى‏هاى حرام را انسان بگذارد كنار كه مؤمن دور است از ساحتش شادى‏ها و لذت‏هاى حرام بقيه لذت‏هاى مباحى هم كه مى‏برد از ديدن دوستان از جشن آنها از سرور آنها از بچه‏اش از همسرش از پدرش از مادرش بسيارى از اين لذت‏ها و معنويات و شيرينى‏هايى كه وارد مى‏برد مباركش باشد گواراى روح و وجودش باشد ولى ما خيلى ما كه مى‏گوييم انسان اينجورى است مؤمنين كمتر لذا هر مقدار كه ايمان انسان قوى‏تر مى‏شود بهجت و سرور روحى‏اش بيشتر است هر چند سختى‏ها و مشكلاتش زيادتر مى‏شود اما اين سختى‏ها و مشكلات چون ديدگاه دارد نسبت به آن هرگز او را از نشاط و از بهجت و از گرمى نمى‏اندازد براى همين در صفات مؤمن سرور آورده‏اند شادى آورده‏اند هر چند مؤمن غم‏هاى زيادى دارد اما روحاً چون پيوند با ابديت خوده شاد است روايت زيادى درباره غصه و غم داريم كه انشااللَّه جلسه بعد يك چند تا روايت راجع به غصه و غم برايتان مى‏خوانم از مضرات اينها كه ما چقدر بى‏خود به خودمان راه مى‏دهيم اينها را و مى‏پذيريم و پرورشش مى‏دهيم انشااللَّه بماند جلسه آينده.

والسلام عليكم و رحمة اللَّه و بركاته