سعادت و شقاوت
در جلسه گذشته انواع لذتها را معرفى كرديم خدمت دوستان و عرض شد كه لذتهاى حسى و لذتهاى وهمى كه مصاديق مختلفى دارند كه من برايشان مثالهاى زيادى زدم وجه اشتراك انسان با حيوان هستند يعنى هم حيوانات لذت وهمى دارند و هم انسانها و اگر غايت يك شخص در زندگى اهدافى كه دنبال مىكند در زندگى حول محور لذتهاى وهمى و خيالى بگردد او در واقع زندگى انسانى ندارد كسى كه تلاش مىكند به يك پستى برسد به يك موقعيت اجتماعى برسد به شهرت و معروفيت برسد به قهرمانى و انگشتنما شدن برسد به ثروت و پول برسد اين در واقع تلاش مىكند براى يك حيوانيت، حيوانيت پيشرفته در حالى كه انسان واقعى برتر از حيوان است و شعاع فعاليتش غايتى كه در زندگى در نظر مىگيرد فراتر از لذتهاى خيالى و وهمى و حسى است پس انسان تا زمانى كه اسير لذات حسى و خيالى و وهمى هست اسير حيوانيت هست كى انسان از حيوانيت خارج مىشود زمانى كه محور كارهايش از محدوده لذات حيوانى كه همان لذات خيالى و وهمى هست فراتر برود يك انسانى كه در زندگى مىرود كه يك مقام بلندى را در اجتماع بگيرد مثلاً وزير بشود رئيس جمهور بشود نماينده بشود و مشهور بشود قهرمان بشود ثروتمند بشود اين شخص تمام تلاشش يك حيوانيت است به تمام معنا او اصلاً ما اين شخصى كه برسد به اين اهداف او را موفق در انسانيت نمىدانيم مگر اين كه آن موقعيتها را در اختيار انسانيت قرار بدهد قرآن براى مردان خدا براى حزب اللَّه واقعى كه به مقام مىرسند به پست و موقعيتى مىرسند چهار خصوصيت ذكر مىكند كه افراد مؤمن وقتى كه به مقامى مىرسند و به قدرتى در جامعه دست پيدا مىكنند اين چهار كار را انجام مىدهند كه اگر انجام ندهند معلوم است كه آن پست و آن موقعيت براى خدا احراز نشده آن پست و موقعيت در جهت تقويت حيوانيت هست آن چهار تا چى هست »الذين اذا مكناهم فى الارض اقام الصلوة و آتى الزكاة والامر بالمعروف و نهوا عن المنكر« كسانى كه وقتى به اينها قدرت مىدهيم در اجتماع در زمين قدرت به دست مىگيرند تمكن پيدا مىكنند اينها اقامه نماز مىكنند با استفاده از تمكن و قدرتشان يعنى معنويت و نماز و ياد خدا را برپا مىكنند با استفاده از قدرتشان اگر يك جا رئيس شد يك جا مدير شد سعى مىكند حيطه مسئوليت خودش را به معنويت دعوت بكند نه اين كه خودش رئيس بشود اگر نماز اول وقت مىخواند ديگر نماز اول وقت خودش را هم از ياد ببرد معنويت خودش يادش برود اگر اهل نماز شب و ذكر و زيارت عاشورا بود به خاطر اين كه رئيس شده يادش برود اينها را و فراموش بكند خير، اقام الصلوة از آن پست و موقعيتش استفاده مىكند كه اقامه بكند نماز را و معنويت را بسط بدهد در جامعه نه اين كه خودش نماز بخواند نه، اقام الصلوة معنىاش خيلى فراتر از اين است زكات مىپردازند يعنى رعايت حقوق الهى و حقوق مردم را مىكنند به فكر مستمندان هستند به فكر ضعيفان هستند هيچ وقت زيردستان و ضعيفان فراموش او نمىشوند هيچ وقت ضعيفان لگدمال او نمىشوند و امر به معروف مىكنند تبليغ دين مىكنند و از زشتىها باز مىدارند با استفاده از اين قدرتشان با استفاده از ثروتشان به اين كارها مىپردازند تنها كسانى كه اين چنين هستند موقعيتها و كمالات وهمى و خيالى آنها را به وادى حيوانيت سقوط نمىدهد بلكه آنها هستند كه سوار اين موقعيتهاى وهمى و خيالى شدند و به فرا و وراى وهم و خيال پرواز مىكنند پس نتيجه اين چند جلسه بحثمان اين شد كه ما نمىتوانيم سعادت و خوشبختى را مترادف بگيريم با لذت حداقل با هر لذتى نمىتوانيم مترادف بگيريم بحث ديگرى كه مطرح شده اين است كه خوشبختى و سعادت مساوى است با سرور و شادى، انسان هر جا شاد بود هر جا خوشحال بود نشاط داشت آنجا خوشبخت است اگر طورى زندگى كرد كه زندگى به او خوش گذشت در زندگى و هميشه شاد بود غمها به سراغ او نيامد از غمها پرهيز كرد او سعادتمند است و زندگى كه آميخته است با غم و غصههاى مختلف آن زندگى از سعادت به دور است اصل شادى كردن است اصل خوشى كردن است، شادى كى مىآيد سراغ انسان؟ سرور كى مىآيد سراغ انسان؟ ما چه زمانى شاد مىشويم؟ خوشحال مىشويم؟ زمانى انسان شاد مىشود و خوشحال مىشود بهجت و سرور مىآيد سراغش به اين كه متوجه بشود و آگاه بشود كه به يكى از اهداف خودش رسيده به يكى از اميال خودش رسيده چيزى كه برايش اهميت داشته و باارزش بوده آن چيز را احراز كرده انسان آن موقع شاد مىشود مقابلش چى است مقابلش غم است مقابل شادى غم است كى مىآيد سراغ انسان؟ غم زمانى مىآيد سراغ انسان كه انسان متوجه بشود و اطلاع پيدا بكند كه يكى از آن چيزهايى كه به آن علاقه داشته آرزويى، شىاى، موردى، چيزى به خطر افتاده، آن موقع انسان غمگين مىشود پس هر گاه انسان تصور كند كه به يكى از خواستهها و اميال و آرزوهايش رسيده او شاد مىشود هر وقت تصور كرد كه يكى از چيزهايى كه به او تعلق دارد و براى انسان عزيز است به خطر افتاده و انسان مىخواهد آن را از دست بدهد انسان غمگين مىشود خوب با اين تعريفى كه از غم و شادى كرديم غم و شادى مىشود يك نسبت خاصى پيدا مىكند با لذت و الم در لذت و الم هم انسان همين حالت را دارد اما فرقى كه در لذت و الم هست اين است كه در لذت و الم انسان با شى خارجى در تماس هست مثلاً انسان وقتى غذاى خوشمزه بخورد نوشيدنى بخورد يا لذت حسى ببرد كه برايش دوست داشتنى است و مطبوعش است لذت مىبرد و شاد مىشود در او سرور ايجاد مىشود و يا اگر صدمهاى ببيند دستش را شيشه ببرد سوزن مثلاً برود در دستش پايش بشكند تصادف بكند آسيب جانى يا مالى ببيند غمگين و ناراحت مىشود پس غم رنج و الم عموميتش بيشتر است از شادى و غم در واقع رابطهشان عموم و خصوص مطلق است يعنى چه يعنى شما در رنج با شى خارجى هم مىتوانيد تماس داشته باشيد اما در غم اينجورى نيست براى اين كه يك نفر را رنجش بدهى چه كار مىكنى مثلاً مىزنى او را يا آسيبى به او مىرسانى از نظر مادى، حسش بدنش يك آسيبى مىبيند صدمهاى به او وارد مىكنى اما در غم احتياج به شى خارجى نداريد شما ما الان اينجا نشستهايم به ما مىگويند آقا مثلاً خانه شما آب برده مثال عرض مىكنم خراب شده موتور را دزد بُرد يا در امتحان قبول نشديد يا تجديد شديد يا در كنكور قبول نشديد يا رتبهات كم بوده با بدن ما هيچ كس كارى نداشته اما همين كه اين خبر به ما مىرسد يك امر معنوى است خبر ما را ناراحت مىكند در شادى هم همين جور است بيايند بگويند آقا شما به فلان خواستهات رسيدى قبول شدى مثلاً يا با فلان پيشنهاد تو موافقت شد با فلان درخواست تو موافقت شده انسان خوشحال مىشود ولى در لذت اينجورى نيست در لذت شما بايد يك قسمت از لذات، لذات حسى است شما بايد با حس در تماس باشى با شىء خارجى در تماس باشى از اينجا نتيجه مىگيريم يك نتيجه اخلاقى كه حالا خارج از بحث هست ولى بد نيست گفته بشود آن اين است كه در غمها و مشكلات كنترل فكر خيلى مهم است انسان بتواند فكرش را كنترل بكند مثلاً به ما مىگويند پدرتان فوت كرده در خارج خود خبر ما را ناراحت مىكند واقعيت خارجى آن قدر ناراحت نمىكند انسان را، واقعيت خارجى پدر من مرده باشد يا نمرده باشد اصل قضيه اين خبرى كه به ما مىرسد و تصورى كه ما مىكنيم اين تصور خيلى ناراحت كننده است ما حسابى ناراحت مىشويم غمگين مىشويم از اين كه پدرمان فوت كرده بعد مىآيند مىگويند اشتباه شده پدر شما نبود پدر كس ديگر بود شبيه پدر شما بود شباهت اسمى داشت يعنى اصل قضيه در خارج اتفاقى نيافتاده پدرى نمرده اصلاً ولى همين كه خبر به من مىرسد يعنى انتقال يك مسئله معنوى است من يك تصورى را وارد ذهن مىكنم خود تصور نگران كننده و ناراحت كننده است يعنى چه؟ چه مىخواهم بگويم؟ مىخواهم بگويم آنچه كه ما تصور مىكنيم در غمها و غصهها مشكلات و سختىها خود تصور بيشتر از شىء خارجى و واقعيت خارجى براى ما درد دارد و ناراحت كننده است تا خود آن واقعيت خارجى، لذا اگر كسى بخواهد مقاومت بكند و دچار لغزشها و اشتباهات نشود كافى كه غلبه به فكر خودش بكند كنترل بر فكر خودش داشته باشد بخصوص در مباحث بلا من اين را مفصل عرض كردم خدمت دوستان كه بسيارى از بلاهايى كه سر مؤمن مىآيد يعنى مشكلاتى كه خودش دخيل نيست به او تحميل مىشود اين مشكلات انسان باخت ندارد شما از آسيب جسمى آسيب مالى آسيب روحى آسيب به خويشان و نزديكانتان هر غصه مطلق غصهها و آسيبها و بلاهايى كه سر مؤمن مىآيد برايش خير است مىفرمايد هر سختى كه مؤمن بكشد حداقل اين است كه گناهانش آمرزيده مىشود خوب اين ارزش ندارد، يك شب تب براى مؤمن در روايت داريم تبى كه مؤمن مىكند اين سهمى است كه از آتش جهنم مىخواهد ببرد يعنى آن آتشى كه قرار است بسوزاند خداوند براى مؤمن رقيقش مىكند به صورت تب عارفش مىشود وقتى من بدانم در اين تب گناهان بسيارى از من بخشيده مىشود در اين آسيب بدنى سرماخوردگى نقص عضو، بيمارى، گم شدن مالم، دزد مالم را زده، احتياط كرده نه اين كه احتياط نكنم دزد ببرد آنجا هيچ اثرى ندارد اين بلا اما جايى كه من احتياط كردم دزد مالم را برده در خانه نشستهام بچهها داشتند فوتبال بازى مىكردند زدهاند شيشه خانه مرا شكستند خانم من داشته راه مىرفته مثلاً از دستش استكان افتاده شكسته، همان استكانى كه افتاده همان استكان معمولى، بچه بىاحتياطى كرده مثلاً فرش خانه سوخته آنچه كه به من مىرسد حداقلش براى مؤمن مىفرمايد كفاره گناهانش است حداقلش اين است بلكه اثرات ديگرى هم دارد مىفرمايد درجات مؤمن در بهشت بالا مىرود به خاطر سختىها و بلاهايى كه مىكشد صبح بلند مىشود نماز مىخواند ماه رمضان روزه مىگيرد و خيلى چيزهاى ديگر هر سختى كه در اين راه دين يا در راه زندگى مؤمن ببيند هدر رفته نيست در حسابش خدا مىنويسد كه بنده من اين قدر سختى كشيده مثلاً فلان چيزش را گم كرده فلان مالش آسيب ديد دزد برد سرما خورده تب كرده سرطان گرفته پايش قطع شده دستش قطع شده گرما كشيده سرما كشيده فحش خورده تهمت به او زدند غيبتش را كردند غمگين كردن او را همهاش خير است براى انسان هدر رفته نداريم ما اين وسط، وقتى من اين را دارم مىدانم و سختى هم به من مىرسد خود تصور سختى انسان را ناراحت مىكند خوب من وقتى اين تصور مىايد سراغم اين همه مژده هم خدا در مورد سختىها و بلاها داده خيلى راحت مىتوانم خودم را كنترل كنم داد نزنم فحش ندهم بداخلاقى نكنم غُر نزنم ناشكرى نكنم چون اين چيزها هست براى ما، خداوند قرار داد به فضل و كرمش، فكر را بايد كنترل كرد يعنى هميشه فكر يك مصيبت فكر يك سختى فكر يك آسيب فكر يك شكست تلختر از خود قضيه است، چرا چون واقعيت خارجى يك امر ملموس و محسوس است اما فكر يك امر وهمى دارد يعنى از مسئله حس يك درجه بالاتر است در جلسه قبل گفتيم در لذات از حس بينايى بالاتر لذت قوىتر مىشود و ماندنىتر مىشود در غمها و مشكلات هم همين طور است اين ليوان بشكند بيست تومان مثلاً من اسيب ديدهام اما فكرش را بكنم و به خودم راه بدهم و بنشينم راجع به آن فكر كنم اين آسيب وقتى مىآيد يك درجه بالاتر مىبينى كه ذهن را خستهتر مىكند لذا طرف در خانه مثلاً ليوانش مىشكند بيست تومان پول ليوان است اما غُرى كه مىزند حرصى كه مىخورد ناراحتى كه مىكشد و ناراحتى كه ايجاد مىكند از بيست تومان بيشتر مىارزد وقتى كه صرف مىكند اعصابى كه مىگذارد براى آن واقعاً بىسليقگى هست يك ليوان از او شكسته بعد مىبينى سر نماز حضور قلبش از دست مىرود در چهار ركعت همهاش حواسش به آن ليوان است كه ليوان نازنين من شكست اين خيلى خسارت دارد مىدهد داد مىزند غُر مىزند يك دفعه اخمش مىرود در هم، در خانه، اصل قضيه يك ليوان است پنجاه تومان صد تومان ولى سرمايهاى كه از اين طرف مىگيرد از روحش خيلى بيشتر مىارزد آدم عاقل كسى است كه فكرش را كنترل مىكند مىداند اگر بخواهد به اين فكر بكند ضربه بيشترى از آن كه دارد مصرف كرده و آسيبى كه ديده مىخورد هزار تومان پول گم كرده اما براى اين هزار تومان اين قدر غصه مىخورد اين قدر ناراحت مىشود فقط جنبه شخصى آن را دارم مىگويم جنبه اجتماعى آن بماند كه بعداً بايد چند هزار تومان بدهد پول اين زخم معدهاى به خاطر حرص و جوشهايى كه خورده اگر درست بشود تازه، پول دكتر اعصاب بايد بدهد پول مريضىهايى كه بعداً مىآيد و دردهايى كه بعداً مىآيد به خاطر حرص و جوش بىخودى آمده سراغش پول آنها را بايد بدهد لذا پيغمبرصلى الله عليه وآله فرمود هيچ وقت به خاطر چيزى كه از دست مىدهيد غصه نخوريد تأسف نخوريد شادى هم نكنيد غرور نگيرتان مست نشويد به خاطر موفقيتهايى كه به دست مىآورد يا چيزهايى كه به دست مىآوريد در همه حال خدا را در نظر بگيريد و بدانيد در محضر خدا هستيد موفق شديد شكر كنيد بلا به شما رسيد ياد آخرت بيافتيد كه اين بلا تأثير زيادى دربهبودى آخرت شما دارد »الذين اذا اثابتهم مصيبة قالوا انا للَّه و انا اليه راجعون« موقعى كه مصيبت به او مىرسد نمىزند بر سر خودش و بر سر ديگران حال خودش و ديگران را بگيرد جهنم كند زندگى را براى خودش و ديگران نه پيوندش مىدهد زود به ابديت و آخرت، كه انا للَّه و انا اليه راجعون بزرگان ما اينقدر اين قضيه دقت داشتند كه اگر يك موقعى بلا سرشان نمىآمد و آسيب نمىديدند مىترسيدند »اذا رأيت اللَّه سبحان تياب عليك بنعم فحزروه« موقعى كه مىبينى پشت سر هم نعمت مىآيد برايت مشكل ندارى زندگىات روى روال است بترس از خدا بترس كه يك موقع اين نعمتها غافلت نكند اصلاً امتحان نباشد اين، بزرگان مىترسيدند لذا امام صادقعليه السلام مىفرمايد من اصلاً بدم مىآيد كه انسان در هر چهل روز يك مرتبه حداقل يك آسيب نبيند يك سختى نبيند )ملعون ملعون كل بدن لا يصاب و فى كل اربعين يوما( ملعون است ملعون است هر بدنى كه حداقل هر چهل روز يك بار يك دردسرى، يك دردى، سردردى، پادردى، چشم دردى، خلاصه سرماخوردگى يك آسيبى ببيند چون تابع نعمت غافل مىكند انسان را مست مىكند انسان را واقعاً بنشينيم فكر كنيم آن چيزهايى كه به خاطرش مىنشينيم تأسف مىخوريم و ناراحت هستيم آن خسارتش بالاتر است يا اين ناراحتى كه الان داريم مىكشيم كه در خُلقمان تأثير مىگذارد در عبادات و نمازمان تأثير مىگذارد در مطالعه و درسمان تأثير مىگذارد اين خسارت بالاتر است كه عمر و جان و وقتت را دارى صرف مىكنى يا آن خسارتى كه در بيرون خورده ثانياً مگر تأسف خودن و غصه خوردن زنده مىكند مشكل تو را فوت شده را زنده مىكند مگر، مگر به دستش مىتوانى بياورى، حالا تو غصه بخور در روايت داريم كسى مصيبت مىبيند و مىزند روى پايش از ناراحتى ثواب خودش را از دست مىدهد حالا بعضىها كه يقهشان را پاره مىكنند موهايشان را مىكنند، اگر زدى روى پايت از ناراحتى ثواب را از دست مىدهى، براى چى زدى روى پايت، مگر جبران ندارد خدا از روى محبتش به تو هديه فرستاده براى تو اين دردسر را در روايت داريم خداوند چون مؤمن را دوست دارد برايش هديه مىفرستد هديههايى كه گناهان ما را ذوب مىكند فشار قبر و عذاب قبر ما را كم مىكند و از بين مىبرد آتش جهنم را خاموش مىكند و درجات ما را در قيامت بالا مىبرد اگر پيوند بخوريم به آخرت متوجه مىشويم كه همه اينها هديه است و ديگر ناراحتى ندارد اين يك نكته، نكته بعد اين است كه ما خيلى وقتها به خاطر هى فكرى كه روى سختىها و غمهايمان مىكنيم ديگران را هم ناراحت مىكنيم به زنمان اين تشنج خودمان را انتقال مىدهيم عصبانيت و ناراحتى خودمان را به بچه منتقل مىكنيم به زنمان منتقل مىكنيم به همكارمان منتقل مىكنيم به پدر و مادرمان منتقل مىكنيم به دوستانمان منتقل مىكنيم خوب چرا روحيه اينها را خراب مىكنيد چرا آرامش اينها را به هم مىزنيد بعد مگر به اينجا ختم مىشود كينه به دل مىگيرد دشمنى مىكند حسادت مىكند غبطههاى بىخود مىخورد در حسادتهاى مختلف گير مىكند فتنه مىشود يك جهنمى درست مىكند در روح خودش و ديگران، متوجه نمىشود چه سرمايههايى را از دست مىدهد خوب چرا آدم اين كار را بكند واقعيت خارجى يك چيزى است اما تصور و فكرى كه ما روى آن مىكنيم يك چيز ديگر است خيلى بيش از آن حادثهاى كه در بيرون اتفاق افتاده ما بها مىپردازيم هميشه به خاطر كجسليقگىمان، به خاطر جهالتمان سرمايه زياد مىپردازيم مدتها زندگى را به خودمان و ديگران تلخ مىكنيم توفيق عبادت و ذكر و مناجات و مطالعه و علم و اينها را از خودمان و ديگران سلب مىكنيم به خاطر اين كه يك اتفاقى در خارج افتاده، قرآن مىگويد هيچ اتفاقى نبايد شخص را از راه به در كند و از مسير عادى خارجش بكند، خوب همانطور كه عرض شد سرور و شادى و غم و غصه همانطور كه لذت و الم كه كلىتر بودند برابر با سعادت نشد به طريق اولى خوشى و سرور هم مساوى با سعادت نيست همان حرفى را كه درباره سعادت و لذت زديم در رابطه با رابطه سعادت و خوشى هم مىتوانيم بگوييم يعنى هرجا لذت بود سعادت و خوشبختى نيست اما هر جا سعادت و خوشبختى بود لذت هم هست همچنين هر جا شادى بود معلوم نيست شخص آدم خوشبختى باشد كه زندگى شادى دارد زندگى خوب و خوشى دارد اما هر جا سعادت بود شادى هم هست شادى باطن شادى روح آن هست ما خيلى خسارت مىدهيم در زندگىمان به خاطر غصههايى كه مىخوريم واقعاً اگر كسى بتواند اين را حل كند در زندگى خودش خيلى بُرد كرده براى معنويتش براى كسب معارفش رشد زيادى كرده كه ياد بگيرد غصه بىخود نخورد وقتى من همه غصههايم شادىهايم كه شادى است چون غصهها دو جور هستند غمها دو جور است رنجهايى كه انسان مىبرد دو جور است يا خودش دخالت داشته يا خودش در آن دخالت نداشته اگر خودش در آن دخالت نداشته كه سرمايه عظيمى مىشود براى آخرتش پس اين غصهها در واقع غصه نيست در واقع هديه است و شادى است يا بلاها و سختىهايى است كه خودش سر خودش آورده بر اثر نادانى كه آن هم غصه خوردن و عصبانى شدن و ديگران را عصبانى كردن و ناراحت كردن ديگران مشكلى را حل نمىكند و جبران نمىكند بلكه انسان بايد عبرت بگيرد دفعه ديگر آن كار را تكرار نكند از آن سوراخ بار ديگر گزيده نشود نه اين كه بنشيند غصه بخورد اين كار مشكلى را حل نمىكند مىماند شادىهايش، خوب شادىها شادى هست ديگر اگر شادىهاى حرام را انسان بگذارد كنار كه مؤمن دور است از ساحتش شادىها و لذتهاى حرام بقيه لذتهاى مباحى هم كه مىبرد از ديدن دوستان از جشن آنها از سرور آنها از بچهاش از همسرش از پدرش از مادرش بسيارى از اين لذتها و معنويات و شيرينىهايى كه وارد مىبرد مباركش باشد گواراى روح و وجودش باشد ولى ما خيلى ما كه مىگوييم انسان اينجورى است مؤمنين كمتر لذا هر مقدار كه ايمان انسان قوىتر مىشود بهجت و سرور روحىاش بيشتر است هر چند سختىها و مشكلاتش زيادتر مىشود اما اين سختىها و مشكلات چون ديدگاه دارد نسبت به آن هرگز او را از نشاط و از بهجت و از گرمى نمىاندازد براى همين در صفات مؤمن سرور آوردهاند شادى آوردهاند هر چند مؤمن غمهاى زيادى دارد اما روحاً چون پيوند با ابديت خوده شاد است روايت زيادى درباره غصه و غم داريم كه انشااللَّه جلسه بعد يك چند تا روايت راجع به غصه و غم برايتان مىخوانم از مضرات اينها كه ما چقدر بىخود به خودمان راه مىدهيم اينها را و مىپذيريم و پرورشش مىدهيم انشااللَّه بماند جلسه آينده.
والسلام عليكم و رحمة اللَّه و بركاته