سعادت و شقاوت
در جلسه گذشته بحث ما به اينجا رسيد كه موضوع بحث اصلاً اين بود كه آيا خوشبختى و سعادت با لذت يكى است يا يكى نيست گفتيم هر جا كه كه سعادت و خوشبختى باشد لذت هست اما هر جا لذت باشد خوشبختى و سعادت نيست چند اصل را توضيح داديم يك اصل اين بود كه لذت و رنج حول محور مطبوع بودن يا مطبوع نبودن خوش آمدن يا خوش نيامدن خوشايند بودن يا ناخوشايند بودن مىگردد اما سعادت و شقاوت محورش محور مصلحت است يعنى ما زمانى كه مصالحمان تأمين بشود مىگوييم سعادتمان تأمين شده اما نه هر گاه كه خوشمان بيايد چيزى را چه بسا ما چيزهايى را دوست داشته باشيم سعادتمان در آن نباشد از چيزى لذت ببريم و سعادتمان در آن نباشد و يا از چيزى بدمان بيايد و تنفر داشته باشيم و سعادت ما در آن باشد نكته دوم اين بود كه لذتبخش بودن يا لذتبخش نبودن مربوط به يك عضو از اعضاى انسان است و امشب تقسيمبندى لذات را خواهيم كرد عرض مىكنم اينجا منظور از لذات، لذات دنيايى است لذات حيوانى است لذات حسى و مادى است لذت بخش بودن يا لذتبخش نبودن عرض كرديم كه مربوط به يك عضو خاص از اعضا و انسان هست و يا يك استعداد خاصى كه توضيح داديم اين را ولى مصلحت بودن يا مصلحت نبودن مربوط به كل وجود انسان است ما در مصلحتانديشى كل وجود انسان است ما در مصلحتانديشى كل وجود انسان را در نظر مىگيريم مثلاً اگر فرضاً سلامت انسان به خطر بيافتد و انسان خوشش بيايد چيزى را بخورد كه خوردن آن چيز لذتبخش هم هست دوست هم دارد اما با سلامت انسان سازگارى ندارد مصلحت مىگويد چى مىگويد كل وجود انسان را در نظر بگير و از لذت آن عضو خاص يا استعداد خاص چشم بپوش نكته ديگرى كه جلسه قبل توضيح داديم اين بود كه رابطه لذت با سعادت در وجود فرد مثل رابطه سعادت فرد است با سعادت جامعه كه اين هم توضيح داديم مطلبى كه امشب داريم اين است كه البته يك نكتهاى هم جلسه قبل عرض كرديم اين را هم بگويم يك مطلبى كه امشب بايد عرض كنم برسم آخرين نكتهاى كه جلسه قبل عرض كرديم اين بود كه مطبوع بودن يا مطبوع نبودن يك چيز خوشايند بودن يا خوشايند نبودن يك چيز فقط مربوط به زمان حال است يعنى در لذت و در خوشايند بودن يك چيز ما زمان حال را در نظر مىگيريم اما در مصلحت ما حال و آينده را در نظر مىگيريم وقتى صحبت از لذت است ما يك زمانى را در مقايسه زمانى حالا چه در عمر در نظر بگيريد يعنى اين محدوده عمر دنيا را در نظر بگيرد اينجا لحظه مرگ است و اين هم كلاً پس از مرگ تا بىنهايت اين تعريف انسان است در جهانبينى اسلامى اگر صحبت از خوشايند و لذت باشد لذت به چه زمانى تعلق دارد به زمان حال تعلق دارد چيزى خوشمان بيايد يا خوشمان نيايد در يك لحظهاى از زمان لااقل يك برههاى از زمان شخص مىخواهد الان لذت ببرد و از اين لذت نمىخواهد چشم بپوشد به خاطر آينده اما مصلحت چيست در مصلحت انديشى شما كل هم زمان حال را در نظر داريد هم زمان آينده را، آينده يعنى چه؟ آينده در جهان بينى اسلامى يعنى بىنهايت وقتى مىگوييم آينده كلمه آينده را دقت كنيد آينده يعنى چيزى كه مىآيد مثلاً رونده يعنى چيزى كه مىرود آينده يعنى چيزى كه مىآيد هر چه كه مىآيد در جهان بينى اسلامى آينده انسان مساوى است با ابديت يعنى انسان تا ابد زنده است نابودى ندارد مرگى براى او وجود نخواهد داشت اين آينده است در جهانبينى اسلامى وقتى مىگوييم مصلحت فرد مصلحت آينده او را نه فقط آينده دنيايى بلكه آينده اُخرويش را هم در نظر مىگيريم اما به هر حال اگر نخواهيم از اين جهانبينى هم استفاده بكنيم در جهانبينى مادى هم كه مقياس فقط يك مقياس مادى است يعنى عمر دنيا را در نظر مىگيرند و مىگويند انسان در همين محدوده ختم مىشود و نابود خواهد شد در اينجا هم باز اين حكمى كه عرض كردم صادق است لذت با حال سر و كار دارد يعنى يك برهه خاص اما مصلحت با هم حال و هم آينده سر و كار دارد مثلاً يك بچه دردش يعنى درد يك بچه در تزريق واكسن مثلاً است او نمىخواهد الان زجر واكسن را تحمل كند يعنى اسير حال است ولى ما در حال بينى نميكند ما در آينده بينى مىكند مىگويد اگر من اين واكسن را نزنم آيندهاش به خطر مىافتد پس وقتى صحبت از مصلحت است آينده و حال با هم در نظر مىآيد اما وقتى صحبت از لذت است فقط حال است يعنى شخص زمان حال را دارد مىبيند اسير حال است اين هم يك نكته، نكته بعدى اين كه انسان لذات را با كمك غريزه يافت مىكند يعنى غريزه حيوانى او، غريزه انسان در غريزه با حيوان مساوى است براى كشف لذت از غريزه استفاده مىكند يعنى عامل كشف لذت غريزه است انتخاب لذت هم با غريزه است يعنى وقتى انسان يك لذتى را مىطلبد دنبال لذت جويى است هر نوع لذتى، لذت انسانى نه، لذتهايى كه حيوانى هستند حالا من تقسيمبندى لذتها را بايد بگويم قبلاً اشاره كرديم به آن انتخاب لذت با غريزه است ولى انتخاب مصلحت با كمك عقل است آنجايى كه مىگويد آمپول نزن عمل جراحى نه بيمارستان نه نخوردن نه، لذت نبردن نه آنجا كى دارد اينها را مىگويد غريزه مىگويد جنبه حيوانى ما مىگويد روح حيوانى ما مىگويد كه من تحمل ندارم جلوى شكمم را نگه دارم من تحمل روزه گرفتن را ندارم من نمىتوانم صبح بلند شوم نماز بخوانم از خوابم بزنم در خواب ناز وضو بگيريم صبح نماز بخوانم من نمىتوانم فلان لذتى كه ولو حرام است نبرم بايد ببرم اينجا انتخابگر و طرف انتخاب لذت يا طرفى كه فرار مىكند از بعضى از محدوديتها و رنجهاى بدنى اين غريزه است مثل يك حيوان، حيوان طبيعتاً اينجورى است حيوان طبيعتاً لذتخواه است و از رنج و درد و الم فرار مىكند از محدوديت خوشش نمىآيد اما مصلحت اينطورى نيست در تشخيص مصلحت انسان از غريزه استفاده نمىكند از عقل استفاده مىكند لذا آنجاهايى كه بين لذت و مصلحت تعارض است بين غريزه و عقل انسان هم تعارض مىافتد عقل به او مىگويد اگر اين كار را نكنى محكوم هستى كل وجودت به خطر مىافتد غريزه مىگويد ول كن بابا دلت خوش است همين حال را بچسب و معنا كن، عقل مىگويد تو الان بيمارى قند دارى اگر بخواهى شيرينى زياد استفاده كنى در آينده دچار كورى خواهى شد يا به قطع عضو انجامد اين بيمارى اين را عقل مىگويد به شما نفس چه مىگويد غريزه چه مىگويد غريزه مىگويد شيرينى را بخور تو شايد زنده نماندى از كجا معلوم زنده باشى شيرينى را بخور معنا كن حيف نيست شيرينى به اين خوشمزهاى را نخورى محدوديت يعنى چه حالت را بكن لذت ببر آنجايى كه انسان مىگويد من شيرينى نمىخورم تا كل بدنم محفوظ باشد فردا منجر به كورى و قطع نشود آنجا عقل دارد اين كار را مىكند اما آنجايى كه انسان اسير است نمىتواند كنترل كند دست درازى مىكند نفسچرانى مىكند چشمش را نمىتواند كنترل كند گوشش را نمىتواند كنترل كند آنجاها غريزه دارد به او مىگويد كه تو برو دنبال اين كار پس آنجايى كه انسان اسير لذت است مساوى مىشود با حيوان چرا چون انتخاب لذت با غريزه است و انسان در غريزه با حيوان مشترك است آنجايى كه انسان دنبال مصلحت است آينده را در نظر مىگيرد آنجا از حيوان فاصله مىگيرد اما مشخصاً الان اعلام مىكنم خدمتتان بعداً هم اثبات خواهم كرد كه آينده وقتى مىگوييم نه فقط آينده دنيايى چون حيوانات هم آينده دنيايىشان را خوب مىتوانند در نظر بگيرند مورچه كار مىكند زحمت مىكشد از تنپرورى و پرخورى و بىكارى پرهيز مىكند تابستان حسابى كار مىكند براى زمستان خودش تا آخر عمرش را پسانداز مىكند اين در حيوانات است كسى كه مىگويد من الان به فكر باشم كه شصت سال ديگر بهرهبردارى كنيم پنجاه سال ديگر بهرهبردارى كنم بچهام استفاده ببرد، بعداً بىپول نشوم بعداً مشكل نداشته باشم اين نمىتوانيم بگوييم يك انسان است تشخيص انسانيت اين با اين معيار ممكن است چون اين تشخيص در حيوانات هم است و اين ملاك در حيوانات هم وجود دارد اين هم يك نكته، پس نمىشود انسان با غريزه خودش دنبال سعادت بگردد آن نتيجه كه مهم است اين است انسان اگر غريزه بر او حاكم باشد با غريزه انسانى كه عقلش را كنار گذاشته عقلش را تعطيل كرده پا گذاشته روى عقلش او نمىتواند دنبال سعادت بگردد و اصلاً به سعادت نمىرسد ممكن است به لذتجويى و كامجويى برسد ما گفتيم كه نمونههايى را هم معرفى كرديم كه لذت هميشه برابر با سعادت نيست چه بسا برابر با شقاوت و بدبختى باشد پس اگر كسى خواست با غريزه دنبال سعادت برود سعادت را نمىتواند پيدا كند قطعاً به سعادت نخواهد رسيد پس بايد با چه چيزى به دنبال سعادت گشت بايد با عقل به دنبال سعادت گشت و با فوق عقل حالا بعد مىگويم فوق عقل يعنى چه حالا همين حرف كفايت مىكند براى اين جلسه، پس اين نتيجهاى كه از بحث امشب گرفتيم و آن اين است كه با غريزه به دنبال سعادت نمىشود رفت چرا نمىشود رفت چون غريزه هميشه دنبال لذت است و لذت مساوى با سعادت نيست خوب حالا اگر كسى فقط لذتهاى حيوانى را لذت دانست و بالاترين لذتها براى او لذتهاى حيوانى بود او ديگر هرگز نمىتواند مطابق سعادت عمل بكند هرگز نمىتواند به خوشبختى برسد چون ديگر لذت ديگرى نمىشناسد چون اسير لذت حيوانى هست در محدوده زندگى حيوانى يعنى فقط غريزه، او به دنبال سعادت نمىتواند بگردد ممكن است دلش بخواهد و عرض كرديم جلسه اول انسانها همه دنبال سعادت هستند و همه سعادت را مىخواهند همه حب نفس دارند همه عاشق سعادت هستند اما بايد ديد كدام راه به سعادت ختم مىشود با غريزه اجمالاً به اين نتيجه رسيد كه به دنبال سعادت نمىشود گشت خوب حالا من تقسيمبندى لذات را امشب بگويم خدمتتان كه بحث بسيار مهمى است تقسيمبندى لذات كه قبلاً به صورت اجمال عرض كردم و امشب يك مقدار توضيح بيشترى خواهم داد تا جا بيافتد اين اگر حل شد انشاءاللَّه مباحث بعدى ما بهتر جا مىافتد، ما مقياس را يك مرتبه ديگر اينجا رسم مىكنيم روى تخته عرض كرديم در جهان بينى اسلامى يك نقطه شروعى براى انسان است به نام تولد يك نقطه ديگرى است به نام انتقال كه مرگ به آن مىگويند مرگ را بعضىها مساوى با اتمام گرفتند در حالى كه در اسلام كلمه مرگ را با وفات مىآورند وفات يعنى تحويل پس تاريخ وفات يعنى تاريخ چه تاريخ تحويل يعنى زمانى كه انسان تحويل ملائكه داده مىشود تحويل داده مىشود به اصطلاح ملائكه و نگهبانان آن جهان تحويل داده مىشود و مىگيرندش پس در واقع يك تاريخ تحويل است يك تاريخ به اصطلاح روانترى تاريخ انتقال، پس يك تولد دارد يك انتقال دارد به يك جهان ديگرى اين جهان را اسمش را مىگذارند جهان برزخ اثبات علمى اينها در دروس معرفت نفس است اگر دوستان حوصلهشان مىكشد با آن دروس كار كنند با آن جلسات مراجعه كنند يك نقطهاى هم هست به نام قيامت و بعد ادامه زندگى به صورت بىنهايت حالا چه در بهشت و چه در جهنم اين مقياس را كه انتها ندارد اين نمودار يك انسان است براى تقسيمبندى لذات ما لذاتى داريم كه فقط محدود به زندگى دنيايى است كه عبارت است از: 1) لذات حسى در اينجا اينجا انسان با حيوان برابر است مثل حيوان مثلاً بوييدن، خوردن، خوابيدن، آشاميدن، لذتى كه انسان از راه پوست مىبرد مثلاً شما گرمتان است هواى خنكى مىوزد به شما و شما لذت مىبريد لذت جنسى استفاده از همسر اينها لذات حسى هستند به اينها مىگويند لذات حسى و حيوانى و غريزى كه انسان در لذات حسى برابر مىشود با حيوان. 2) لذاتى داريم به نام لذات خيالى البته اينجا كه خيالى مىگوييم وهمى هم در كنارش است لذات خيالى و وهمى لذاتى هستند كه انسان از طريق درون خودش باز اينجا هم جنبه غريزى دارد اينجا هم مساوى است با غريزه اين لذات را مىبرد مثل مثلاً لذت رياست انسان يك جا رئيس بشود خيالش ارضا مىشود كه من رئيس هستم ديگران مرئوس من هستند دستور بدهد تحويلش بگيرند و غيره و آن چيزهايى كه هست در بين غالب روسا برترى، غلبه بر ديگران خود برتربينى، در صدر نشستن قهرمانى اين لذت وهمى هست مثلاً ما در مسابقه برنده بشويم تيم ما ببرد بعد در اثر اين برندگى چيزى هم نيستها مثلاً ما يك ربع نيم ساعت بازى كرديم چند تا گل زديم تيم ما برد يك خطى و لذتى مىبريم كه تيم ما برد يا من يك گلى زدم اين مىشود لذات خيالى در خيال خودش انسان لذت مىبرد و اگر هم شكست بخورد فوقالعاده لذت مىبرد اول بون، مشهور بودن، مورد توجه بودن، مسايلى از اين قبيل اينها را امور خيالى و وهمى مىگويند تا اينجا انسان باز برابر با حيوان است يك لذاتى داريم ما لذات عقلى به آن مىگويند. لذات عقلى نمونهاش علم است. انسان كسب علم مىكند. چيزى را ياد مىگيرد دانشش افزوده مىشود آنجا لذت مىبرد جلسهاى شركت مىكند، رفته رفته به معلوماتش اضافه مىشود آنجا اين لذت را مىبرد كه دارد به دانش من چيزى اضافه مىشود در كلاس مدرسه مثلاً رياضياتش يا علومش قوى مىشود در دانشگاه همين طور رشتههاى مختلف قوانين و فرمولهاى حاكم بر جهان را ياد مىگيرد اين قوى مىشود از اين جهت و احساس تكامل و رشد مىكند كه چيزى به من افزوده شد اين لذت عقلى است كه انسان از اينجا ديگر با حيوان فاصله مىگيرد اما يك شرط دارد لذت عقلى. شرط لذت عقلى اين است كه در استخدام خيال و وهم قرار نگيرد يعنى بعضىها دانش را دوست دارند از كتاب خواندن و مطالعه و دانشآموزى و دانشجويى، تحصيل، تدريس، علم خوششان مىآيد و علم را براى علم مىخواهند اينها از لذات عقلى استفاده مىبرند مثل دانشمندانى كه در طول تاريخ خود فروش نبودند و به خاطر مطامع دنيايى دنبال علم نبودند اما بعضىها مىآيند دنبال علم دنبال تحصيلات كه بيايند روى لذات خيالى و وهمى دانشگاه درس مىخواند كه بگويند ليسانس گرفته، دكتر شده، فوق ليسانس دارد مثلاً بگويند رئيس است يك جا مىگيرد كه پول بيشترى تحصيل بكند از طريق مدرك تحصيلىاش بيايد روى لذت حسى و خيالى پول بيشترى به دست بياورد از طريق علم و تحصيلات ماشين قشنگترى بخرد خانه بالاترى بخرد لباس قشنگترى بخرد لباس شيكترى بخرد پُز بيشترى بدهد باز يعنى علم را در استخدام حس و خيال مىگيرد مثل خيلى از افرادى كه مىآيند دانشگاه و از شروع قبوليشان در كنكور تا دانشگاه رفتن و گرفتن مدرك تحصيلىشان تا شاغل شدنشان تا رئيس شدنش همهاش تمام آنچه كه به اينها حكومت مىدهد اين است كه من يك روز رئيس بشوم يك روز پُز بدهم يك روز قيافه بگيرم يك روز به به و چه چه بگويم يك روز معروف بشوم يك روز غذاى بهترى بخورم، خانه بهترى بخرم، لباس شيكترى بپوشم ماشين قشنگترى سوار بشوم، همهاش همينهاست خلاصه به علم خيانت مىكنند علمى كه در مراتب عالىترى نسبت به اينها قرار دارد مىكشنش تا مرتبه حيوانيت مىآورندش يعنى علمى كه اسير وهم و خيال است علمى كه اسير حيوانيت است يك لذتى هم داريم ما لذت فوق عقلى لذت فوق عقلى زمانى است كه انسان ارتباط با بىنهايت پيدا مىكند يعنى وصل مىشود به بىنهايت و به بىانتها با كمال مطلق با وجود مطلق با آفريننده خودش با خداوند تبارك و تعالى وقتى احساس مىكند كه دارد نزديك مىشود به خدا مىتواند با خدا سخن بگويد حرف بزند نزديك بشود دوست بشود سرباز خدا بشود )اللَّهم اجعلنى من جندك( خدايا مرا از سربازان خودت قرار ده )وجعلنى من اوليائك وجعلنى من حزبك( حزب الهى باشد به معنى نه مصطلح بلكه واقعى حزب خدا باشد دوست خدا و سرباز خدا باشد سرباز امام زمان)عج( باشد از اين لذت مىبرد سرباز سيدالشهدا باشد با خدا نزديك بشود قرب پيدا بكند به خداوند تبارك و تعالى رشد معنوى پيدا بكند پيوند بخورد با ابديت وقتى اينجورى مىشود انسان اين لذت را هم مىبرد مثل لذتى كه از عبادت مىبرد انسان از معنويت مىبرد انسان لذتى كه از قرآن مىبرد لذتى كه از ارزشهاى انسانى مىبرد اين لذات كه همه شما چشيدهايد ديگر كمابيش هر كسى چشيده است توى زندگى دعاى كميلى، زيارت عاشورايى، توسلى، حرم حضرت رضايى، حرم حضرت عبدالعظيمىعليهم السلام، نماز شبى، به هر حال اين بچه بسيجىها مملو بود زندگىشان از اينها توى اين هشت سال پر بود از اينها، آنهايى كه بودند يادشان هست ديگر كه اينها واقعاً اينجورى بود ديگر كه شيران زاهدان شب شبها در دوكوهه مىديدى هر كسى در اين زمين صبحگاه يك گوشهاى يك پتويى انداخته در بيابانهايش مىرفتى مىديدى همينطور هست همه نصف شب دانه دانه در اين تاريكى از چادرشان درمىآمدند و يك پتو برمىداشتند مىبردند خوب اين چه چيزى دارد؟ اين براى چه بلند مىشود مىرود آنجا؟ معلوم است حظى دارد مىبرد لذتى دارد مىبرد با فشار بلند نشده برود فشار باشد يك شب دو شب سه شب خسته مىشود اما اين كه هميشه كارش همين است نصف شب بلند مىشود پتويش را سرش مىكشد و بلند مىشود مىرود يك گوشه بيابان چه دارد باكى دارد صحبت مىكند آنجا پيوند مىخورد يك موجود محدود با بىنهايت و آنجا وقتى پيوند مىخورد قطره درياست اگر با درياست احساس مىكند كه وجودش دريايى است احساس مىكند كه دارد با مطلق ارتباط برقرار مىكند با بىنهايت ارتباط برقرار مىكند و او ارضايش مىكند قبلاً اين مطلب را اثبات كرديم در همين جلسه كه انسان بىنهايت طلب است و جز با بىنهايت آرامش پيدا نمىكند تا وقتى اين پيوند را نخورد آرامش ندارد شما هيچ كس را جزو كسانى را كه با خدا ارتباط برقرار كردند در دنيا در طول تاريخ بشر نمونه نمىتوانيد بياوريد حتى يك انسان را كه بگويد يا گفته باشد من راضى هستم من هيچ چيز نمىخواهم هم تشنه بودند و مىخواستند پيرترينشان وقتى مىرفتى سراغشان مىديدى كه چقدر آرزو دارد چه برنامههايى دارد جسم ديگر نمىكشد اما روح جوان شده مىخواهد يكى از دلايلى كه تجرد نفس را اثبات مىكنند كه نفس غير از بدن است و مادى نيست همين است كه نفس جوان مىشد و بدن پير مىشود نفس مىخواهد اما بدن فرسوده و فرتوت و شكسته و پير شده و نمىخواهد خوب اينها چه لذتى مىبردند هر شب همين بود وضعشان زيارت عاشورايشان، تنگ غروب، دم صبح، بعد از نماز صبح عزادارى شبشان نماز نصف شب، ذكر عملياتشان، شب عمليات كجا معنى دارد كه جشن بگيرند و بخندند كجاى دنيا كدام جنگ؟ كدام كشور بياوريد نمونه شب عمليات اينها حنا بگيرند دستشان از شادى زار زار گريه، خوشحالى و شور و نشاط شب عمليات هست آنها كه نديدند فيلمهايشان را الان كه داريد مىبينيد ديگر دروغ كه نبود در برنامههاى روايت فتح داريد مىبيند چقدر شاد بودند شب عمليات كجا دارد مىرود خير مىكردند مگر آتش بود خمپاره بود، اسارت و جانبازى بود معلوليت و شهادت بود اما همهاش پيوند با بىنهايت بود و اين تمام وجود شخص را ارضا مىكرد مسابقه براى دويدن در ميدان مين مسابقه براى خط شكنى مسابقه براى اين كه كى بخوابد روى سيم خاردارها و ديگران از رويش رد شوند و روى سيم خاردار شهيد بشود كجاى دنيا شما مىتوانيد پيدا كنيد اين نمونه را اين پيوند با بىنهايت هست اين لذت فوق عقلى است بحث علمى نيست شخص وقتى مىآيد سر نماز يك طور ديگرى هست يك جور ديگرى است وارد عالم ديگرى مىشود دل نمىكند )الهى من ذا الذى ضاق طعم محبتك فرا منك بدن( خدايا چه كسى است كه محبت تو را بچشد به جز تو را بخواهد و آرزو كند آنها چشيده بودند آن بچه بسيجىها براى همين هشت سال نمىتوانيم بگوييم دوام آوردند دوام نبود تا گفتند قطعنامه من بودم آن روز در پادگان دوكوهه عزايى به پا شده بود كه گفتند قطعنامه امضا شده همان زهرى كه امام خورد بچه بسيجىها هم خوردند گريه در سر خودشان مىزدند ناراحت، نالان نمىتوانيم بگوييم تحمل كردن و تاب آوردن بحث تحمل نبود بحث عشق بود بهشان ده روز مرخصى مىدادى بيايند تهران نمىماند حوصلهاش سر مىرفت اصلش را آنجا جا گذاشته بود جزعها را روىها سوى كُل است ذره ذره كه اندرين ارض و سماست جنس فرد را همچو كاه و كهرباست، هر كسى كو در ماند از اصل خويش، باز جويد روزگار اصل خويش، اصلشان آنجا بود مىخواستند برگردند سراغ اصلشان طاقت نمىآوردند مىآمدند در اين زندگانى مادى را نگاه مىكردند دو روز حوصلهشان سر مىرفت مىرفتند مجروح مىشدند مىبرديمشان بيمارستان از آنجا هم در مىرفتند مىآمدند چشمشان را از دست مىدادند مىرفتند مداوا مىكردند با يك چشم مىرفتند پايشان قطع مىشد پاى مصنوعى مىگذاشتند دوباره مىرفتند دو سال سربازى كه تمام مىشد قانوناً نبايد مىماندند مىآمدند اعزام بسيجى مىگرفتند مىرفتند خوب چه چيزى به اين جوان حاكم است زور آوردند بالاى سرش دستش را گرفتند گفتند برو جبهه اسلحه گذاشتند جفت چشمانش كور شده رزمنده ما داشتيم مىآمد همانجا مىگفت اگر اينجا نفس بكشم ارزش دارد مىآمد خط بيسيم مىگرفت مىگفت گوشم كه كار مىكند واى مىايستاد بىسيم واى مىايستاد تا شربت شهادت نصيب او هم بشود اين پيوند با خداست و همان چيزى كه انسان را آرام مىكند اين جورى هم نيست كه حالا ما هى علمى هم بگوييم مثلاً اينجورى هست و بايد اينجورى بشود آدم وقتى پيدايش مىكند مىخواهدش ديگر لذا هر لذتى ديگر كه به آن مىرسد استفاده مىكند اين هم همين جورى است تفكر نيست عشق است يافتن است وجدان است اصل خودشان را مىديدند همان چيزى كه ارضايشان مىكرد و ديگر ول نمىكردند لذا در روايت نبى اكرمصلى الله عليه وآله فرموده )كل احد يموت عطشان الى ذاكر اللَّه( هر شخصى تشنه مىميرد تشنه مىميرد يعنى چه؟ يعنى آب مىخواهد نه يعنى روح تشنه است روح به كام خودش نرسيده روح هنوز چيزى مىخواهد كه آرام بشود اما نمىيابد مگر كسى كه ذاكر خداست او با سيرآبى مىميرد لحظات مرگ بچه بسيجىها ديدنى بود بچهام را چه كار كنيد زنم را چه كار كنيد در اين فيلمها واقعاً به افتزاح مىكشند روحيه رزمندهها را تا تير مىخورد بعضى از كارگردانهاشان كه اصلاً نفهميدند حال چه بسيجى و رزمنده اسلام را مىبينى كه در لحظه آخر يادش مىافتد كه بچهاش را بغل كرده و مىبوسد با زنش در پارك قدم مىزند نمىدانم از اين چيزها ولى بچهها اصلاً اينجورى نبودند بچهها آن لحظات يا فاطمة الزهراعليها السلام مىگفتند اسم مادرشان را صدا مىكردند اسم سيدالشهدا و حضرت زينبعليهما السلام را مىگفتند اين قدر اكبر رمضانى خدا بيامرزدش در ميدان مين پايش قطع شد تا او را از ميدان مىآوردند بيرون فقط حسين جان مىگفت حسين جان حسين جان با آهنگ كى به اين در لحظه مرگ آهنگ مىگويد نواحى كه همين جورى تا شهيد مىشود رزمنده ديگر در آن حالت تا آنجا كه جان دارد سعى مىكند و مهرش از جيبش درمىآورد و سجده مىكند و همانطور مىرود رزمنده ديگر كه هيچ نمىتواند تكان بخورد فقط دست مىكند جيبش قرآن درمىآورد و همان لحظه قرآن مىخواند با هيچ جا كار ندارد نه با نهنهاش نه با زنش نه با بچهاش نه با خانهاش نه با موتورش نه با هيچ چيز ديگر فقط با بىنهايت فقط با مطلق اين سير از دنيا مىرود ديگر جاى ديگر ما نداريم سير از دنيا برود )لا ذاكر اللَّه( استثنا ندارد الا كه آورده يعنى هيچ همه كلُ احد هر شخصى تشنه از دنيا مىرود مگر ذاكر خدا اين لذت را به آن لذت فوق عقلى گويند شما الحمداللَّه همهتان چشيدهايد در مجالس مذهبى در خانههايتان در جاهاى مختلف در اين اماكن متبركه و شريفه زياد احساسش كرديد و يافتهايد اين هم يافتنى است وجدان است هى نمىشود تعريفش كرد بگوييم بله يك حالى دست مىدهد كسى كه حالى كرده باشد لذتى برده باشد لذت چشيدنى است يك كسى كه حلوا نخورده باشد هى به آن بگو حلوا حلوا شيرين است او نمىفهمد بايد بچشد خودش اين لذت را به آن مىگويند فوق عقل و اين همان است كه انسان به اين معنى است اصلاً خدا انسان را براى همين خلق كرده اتصال با بىنهايت پيدا بكند وقتى صحبت از لذت مىكنيم منظور اين دو لذت اول هست وقتى لذت سوم اگر اسيروهم و خيال حس و حيوانيت بشود اين را مىگوييم مساوى سعادت نيست حالا جلسات بعد بيشتر جلوتر مىرويم تا باز شود پس وقتى صحبت از آينده مىشود يعنى كل وجود را در نظر بگيريم انسان وجودش را از صفر در نظر مىگيرد تا بىنهايتى كه انتها ندارد اين مىشود كل مصلحت وقتى مىگويد مصلحت كل وجودش را در نظر مىگيرد نه مصلحت شصت هفتاد سال خودش را تا دم مرگ اين مصلحت انديشى نيست اين خيانت به خود و ديگران است چون قسمت اعظم وجود خودتان و ديگران ناديده مىگيريد در اين مصلحت انديشىهاى جاهلانه كه مىكنيد برنامهريز، برخورد كننده، معلم، رئيس بايد كسى باشد كه نسبت به خودش در درجه اول و نسبت به مرئوس و شاگرد خودش همه خودش فرزند خودش دوست خودش با ديدگاه ابدى و صحيح نگاه كند چون اگر نگاه نكند در هر برخوردش خيانت است وقتى اينجور ديدى مىتوانى با همين مبنا هم عمل كنى اگر نديدى خوب نمىتوانى تو يك قسمت كوچكى از وجود شخص را مىبينى بر خوردت هم توى همين حد است دوستىهايت، قهر و آشتى كردنت، ميلهايت، تنفرهايت همهشان در همين معيار و مبنا است خوب يك بحثى هم ما داريم در مورد تقسيمبندى لذات كه اين لذات كدامشان قوىتر هست من يك قسمتى از كتاب اشارات بوعلى سينا را انتخاب كردم البته خود اشارات را هم آوردم نمىدانم برسيم يا نه بماند جلسه آينده كه ما جلسه آينده بپردازيم به تقسيمبندى لذات كه كدامشان قوىتر است و بالاتر است چون اگر اين را تشخيص ندهيم بعد در تصميمگيرىهاى خودمان در ارزيابى خودمان و ارزيابى ديگران دچار اشتباه مىشويم.
والسلام عليكم و رحمة اللَّه و بركاته