جلسه 022 - انسان‌شناسی (قم)
شماره جلسه
22
وضعیت پیاده سازی
دارد
سال
1388
ماه
10
روز
8
متن کامل (خام) ‌ جلسه 022 - انسان‌شناسی (قم)

بسم الله الرحمن‌الرحیم

چون فرمودند به مناسبت مسائل روز صحبت کنید می‌خواستیم بحث انسان‌شناسی را در ارتباط با عاشورا مطرح بکنیم که خیلی از موضوع خودمان فاصله نگیریم ولی خوب حالا همین بحثی که راجع عاشورا و کربالا می‌کنیم یک بحث روانشناسی خیلی قوی و خیلی مهم است موضوع روز هم هست که بدنیست به آن توجه کنیم.

ما در انسان‌شناسی دو تا قاعدة خیلی مهم دارد که از بحث‌های کاربردی‌مان است- چون الآن داریم بحث‌های مقدماتی را عرض می‌کنیم بحث‌های کاربردی و عملیاتی را هنوز خیلی واردش نشده‌ایم ولی چون مناسبت، مناسب خیلی مقدسی است دو بحث کاربردی در انسان‌شناسی و روانشناسی است که فوق‌العاده مهم است من این را فعلاً عرض بکنم بعد به سراغ بحث روز برویم- یک قاعده قاعدة فوق العاده مهمی است که اگر کسی این‌ را خوب یاد بگیرد یکی از اصول اساسی روانشناسی و پایه و ستونهای اصلی و ارکان اصلی روانشناسی و جامعه‌شناسی و تربیت را یادگرفته که بعد انشاء الله در بحث‌های کاربردی روی این کار بکنیم این اصل از امیرالمومنین علیه السلام است که سه کلمه است. خود ما در انسان‌شناسی تقریباً شاید ده جلسه در موردش بحث کردیم که البته باز خیلی بحث دارد. اینکه الظاهرُ عنوانُ الباطن. ظاهر نمایندة باطن است. باطن را معرفی می‌کند. آنچه از شخص ظهور می‌کند یا از جامعه ظهور می‌کند نشان‌دهندة باطن شخص یا باطن جامعه است. در فارسی یک مَثلِ خوب داریم: از کوزه همان برون تراود که دَر اوست. شما آن جوری زندگی می‌کنید که هستید نه آنجوری که می‌خواهید یک موقع ما دوست داریم به گونه‌ای زندگی کنیم علاقه داریم جوری باشیم، اما آنگونه که می‌خواهیم از ما ظهوراتی ایجاد شود نیستیم، لوازم کافی برای آنگونه ظهور است را نداریم فقط دوست داریم. در عمل خودمان جوری زندگی می‌کنیم که خیلی وقت‌ها از خودمان راضی نیستیم، از خودمان شاکی هستیم و گله داریم که چرا ما اینجور هستیم. چرا آن که دوست دارم نیستم؟ چرا خیلی از آدمها را می‌بینم که از زندگی‌‌هایشان خوشم می‌آید ولی من مثل آنها نیستم؟ چرا من نمی‌توانم مثل آنها باشم؟ برای اینکه این قاعده ساری است که الظاهرُ عنوانُ الباطن آنچه که از یک شخص ظهور می‌کند – چه ظهورات حسی چه ظهورات خیالی، چه وهمی چه عقلی و چه فوق عقلی- اینها حاکی از دارایی‌های یک فرد است. یعنی افراد براساس دانش‌هایشان زندگی نمی‌کنند، براساس دانسته‌هایشان ظهور ندارند بلکه براساس دارایی‌هایشان ظهورات دارند و زندگی می‌کنند. اما خیلی چیزهای قشنگ و خوب را می دانیم اما ظهورات، آنقدر قشنگ و خوب نیست چون دارایی‌های ما آنقدر قشنگ وخوب نیست. فرق است بین دارایی و دانایی. لذا وقتی می‌خواهیم خود را بشناسیم انسان در ظهورات شناخته می‌شود. اما وقتی شناخته شد این نشان می‌دهد که در باطن یک خبری وجود دارد. مسئله‌ای در باطن هست که این الآن ظهورات آن است. می‌گوید من از خودم اصلاً توقع نداشتم این را بگویم، یا چنین موضع‌گیری‌ای بکنم، از فلانی توقع نداشتم.... ولی خوب این دارایی است دارایی‌ها حرف نهایی را می‌زنند نه دانایی‌ها، نه اطلاعات، نه درس‌خواندنهایی که ما کرده‌ایم،‌نه آنچه حفظ کرده‌ایم و نه حتی آنچه که برای دیگران می‌گوییم بلکه ظهوراتمان براساس دارایی‌هایمان است. دارایی‌ها تعیین کننده‌اند. قاعده دوم می‌گوید کلُّ نفْسٍ بما کَسَبَتْ رهینَة. هر نفسی در گرو مُکتَسبات خودش است. آن چیز‌هایی که کسب کرده، در گروه است، یعنی گروگان است. چرا ما نمی‌توانیم آنجور که دوست داریم باشیم؟ اولیاء خدا و انسانهای خوب و باتقوا را می‌بینیم چقدر خوب زندگی می‌کنند چقدر ظهورات قشنگی دارند اما وقتی ما می‌خواهیم مثل آنها شویم می‌بینیم نمی‌توانیم. ضعیفیم، تنبلیم، از ما ظهور نمی‌کند. خیلی علاقه داریم به گونه خاصی باشیم. اما نمی‌توانیم چرا؟ چون در گروه کسبهای خودمان هستیم. ما چیزهایی کسب کرده‌ایم که آنها اجازه‌ نمی‌دهند ما هر جور دلمان می‌خواهد باشیم یا هر جور خدا می‌گوید، پیغمبر می‌گوید یا هر جور اقتضاء آخرت هست باشیم. ما ورودی‌هایی داشته‌ایم چیزهایی را کسب کرده‌ایم که ما را زنجیر کرده به گروگان گرفته وجود ما را. بنابراین ما دلمان یک چیزی را می‌خواهد – حالا این هم بحث خیلی مهمی است که چطور دل من یک چیزی را می‌خواهد خود من یک چیز دیگر می‌شوم، یک چیز دیگر هستم. آیا این تضاد بین دل و واقعیت تضاد بین حقیقت و واقعیت در وجود من ابدی است همیشه این‌جور خواهد بود در وجود انسان‌ها؟ انسان‌ها حقیقتاً باید به گونه‌ای باشند اما واقعیت چیز دیگری است، یا یکجا می‌رسد که این تضاد برداشته می‌شود. یعنی اینجور نیست که انسان برخلاف آنچه که هست آرزو کند باشد. چه مثبت و چه منفی – این‌هم داستانی است که در مباحث خاص خودش گفته شود- پس خوب این را دقت کنیم ما اگر می‌خواهیم خودمان را بشناسیم با ظهوراتمان باید کار داشته باشیم. دیگران را هم می‌خواهیم بشناسیم همین‌طور. وقتی ظهورات مشخص شد این نمایندة باطن است. اگر از خودت توقع ظهورات خاصی داری یا از کسی توقع ظهورات خاص داری تنها راهش اینست که باطن متناسب با آن ظهورات را بسازی فقط همین. اینجور نیست که یک باطن خبیث بتواند ظهورات قشنگی داشته باشد. یک باطن ضعیف ظهورات قدرتمند داشته باشد. ممکن است صحنه سازی کند رایاکاری کند اما آن حقیقی نیست. پس ما اگر می‌خواهیم یک چیزی ظاهر شود باید دست به باطن ببریم . باطن را باید تغییر بدهیم تا آنچه که باید ظهور بکند، بکند. بعنوان مثال وقتی مادر می‌بیند بچه‌اش دارد ناخن میجود از این ظهور خیلی مادر بدَش می‌آید می‌گوید این آبروی مرا می‌برد. بچه شب اداری دارد. خوب چطور با این ناخن جویدن و شب اداری مبارزه کنیم، چگونه با یک تیک مبارزه بکنیم؟ آدمهای ناشی می‌آیند ناخن‌ها را لاک یا فلفل می‌زنند که این هر وقت خواست ناخن را به دندان بگیرد بد مزه باشد، بسوزد تا این را ترک کند. غافل از اینکه آنچه تحت عنوان ناخن جویدن است فقط یک ظهور است این به تناسب یک باطن است در درون بچه چیزی هست که او را وادار به ناخن جوی می‌کند. مبارزه با ظاهر هیچ فایده‌ای ندارد وقتی شما باطن متناسب با آن را از بین نبرده باشید. بنابراین ما وقتی جلو این ناخن جوی را می‌گیریم بچه این کار را کنار می‌گذارد اما همان باطن خطرناک را به صورت تیک عصبی ظهور می‌دهد. باطن مریض یک جور دیگر راه خودش را پیدا می‌کند و ظاهر می‌شود. تیک عصبی ناراحتی پوستی، ریزش مو، به هر عنوان آن باطن باید خود را نشان دهد. پس ما به جای اینکه با ظاهر مبارزه کنیم باید دست بگذاریم روی باطن. آن باطن اگر عوض شود این ظهورات دیگر نخواهد بود. شما بدخوابی داری، این یک ظاهر است، پرخوابی داری، یک ظاهر است، کم خوابی همین‌طور وقتی می‌آیی با آن مبارزه این چنینی بکنی نمی‌توانی. باید ببینی ریشة بدخوابی است ریشه افکار منفی است، ریشة افکار بدست، اینکه نمی‌توانی بخوابی چند ساعت در رختخواب غلت می‌زنی و خیالات باطل داری این از کجا ناشی شده؟ آنرا حل کنی شب شما راحت می‌توانی بخوابی. در سیر و سلوک و عرفان کسی که می‌خواهد اولین قدمها را بردارد اول باید مشکل خوابش را حل کند. کسی که نمی‌تواند تسلط ندارد مشکل خوابش را حل کند یعنی گرفتار خواب می‌شود بدخوابی یا شکل‌های منفی دیگر از خواب، این اصلاً نمی‌تواند کارهای قدرتمند انجام دهد، اصلاً نمی‌تواند حرکت کند و تسلط به خوابش پیدا نمی‌کند.

چند مثال محسوس را برایتان زدهم. ما اگر چیزهای منفی را در خودمان سراغ داریم باید بدانیم این، ناشی از یک باطن است الظاهر عنوانُ الباطن . آنچه ظهور می‌کند نشان‌دهندة باطن است. دارد باطن را نشان می‌دهد. باطنی هست که به این شکل ظهور می‌کند البته می‌تواند به شکلهای دیگر ظهور پیدا کند. حسادت یک ظهور است . از درون یک مشکلی هست که به صورت حسادت، تکبر، عُجب ، انحراف‌های بد یا خیلی چیزهای دیگر ظهور می‌کند. یک مشکل و گرفتاری در درون هست که این ظهور را بیرون می‌دهد چه در مسائل ظاهری،‌ خواب، ناخن جوی، ریزش مو، مشکل پوستی، در مسائل اخلاقی برویم، همینطور. در مسائل عقیدتی هم باز همینطور است الظاهر عنوانُ الباطن. پس نوع تغذیة ما خیلی مهم است اینها همه در انسان‌شناسی اصل هستند که دارم عرض می‌کنم. یک آدم چه ظهوراتی در جنبه‌ةای رفتاری دارد؟ در جنبه‌های خیالی، وهمی، اخلاقی، اجتماعی، سیاسی، عقیدتی، اقتصادی چه ظهوراتی دارد؟ بسته به این است که چه غذایی خورده، یعنی باطنش از چه موادی تشکیل شده باطن خیالی‌اش، باطن وهمی‌اش باطن عقلی‌اش، باطن فوق عقلی‌اش چه تغذیه‌ای شده به تناسب آن این ظهورات را دارد. لذا اگر ما از خودمان، چیزی هست که خوشمان نمی‌آید. مثلاً من از ظهورات خیالیِ خودم خوشم نمی‌آید خیلی افکار بدی سراغم آمده و رهایم هم نمی‌کند نه در خواب نه در بیداری، این خیالات اذیتم می‌کند. این نشان می‌دهد شما یک باطنی داری که این خیالات، ظهورات آن است. باید دست توی باطنت ببری آن باطن را تغییر بدهی دیگر این خیالات از آن ظهور نمی‌کند. مثل بوی بدی که از جایی می‌آید مایلید منشاء بو را برداریم، تا وقتی منشاء بو هست این بو هم سرجای خودش هست. از یک ظهور وهمی خودت خوشت نمی‌آید باید عوضش کنی. از یک ظهور عقلی‌ات شاکی هستی باید تغییر پیدا بکند. از یک ظهور فوق عقلی ناراحت هستی، ضعیف است، خوشایند نیست. آنجا یک باطن هست. مثلاً ظهور فوق عقلی مثل اینکه تو دوست داری با خدا رفیق شوی. خوب این ظهور فوق عقلی است دوست داری از اصحاب امام حسین، از یاران امام زمان باشی، دوست داری با امام حسین محضور بشوی این یک ظهور عقلی نیست بالاتر از عقل است اما تو به تناسب این میلی که داری ساختار نداری. تغذیه نشده‌ای فقط دوست داری آنجور باشی. می‌گویی یا لَیتنی کنْتُ مَعَکُمْ . می‌گوید من سالها می‌گفتم یا لَیتنی کنْتُ مَعَکُمْ فافوز فوزاً عظیماً یک شب خواب دیدم عاشوراست. سید الشهدا به من گفت می‌خواهم نماز بخوانم. بایست جلو. من آنقدر ترسیدم که نگو. حالا آقا به نماز ایستاده آن دشمن‌ها هم آمدند. تیر را که زدند جاخالی دادم خورد به آقا ! بعد از خواب پریدم... ببین این دوست دارد جزء اصحاب عاشورا باشد اما باطن متناسب با آن اصحاب را ندارد. توی جبهه هم ما داشتیم . کسانی بودند خیلی آدمهای دوست داشتنی و خوبی بودند . اینها دوست داشتند خط‌شکن باشند، کارهای سخت را انجام بدهند اما وقتی به نزدیک خط می‌رسیدند آن غرش توپ و تانگ، خمپاره گلوله، خط مستقیم بی‌واسطه جلو دشمن ایستادن... به آنجا که می‌رسیدند باطن متناسب با آنجا را در خودشان تولید نکرده بودند تزلزل در آنها اتفاق می‌افتاد لذا برمی‌گشتند. اینها به اصطلاح رزمنده‌ها کوپ می‌کردند.

آن چیزی که ظهور می‌کند ناشی از اینست که این شخصیت، میزان غذایی که خورده، میزان موجودی که دارد به تناسب آن چیزی که می‌خواهد نیست و چون مقدارش هم همین است اینهم در گرو مُکتَسباتِ خودش است؛ کلُّ نفسٍ بِما کَسَبَتْ رهینة، لذا نمی‌تواند، گروگان، مرهون و اسیر است. کسی که خیالاتِ بد دارد دیدنیهای بد داشتن. دیدنیها و شنیدنیهای بد هر کدامش انسان را درگیر می‌کند. اینها می‌آید توی وجود شما هم ذخیره می‌شود صحنه‌‌های بد دیدنیها و شنیدنیهای منفی گرفتارت می‌کند. مثل غذای بد، اینجور نیست که وقتی شما خوردی در گرواَش نباشی. شما چیپس و پفک بخور، پسته و بادام هم بخور هر کدام یک جور بدن را درگیر می‌کند. یکنفر کباب بخورد، برنج ایرانی یا خارجی بخورد، گوشت یخ زده یا گوشت تازه بخورد، میوة مانده یا تازه بخورد هر کدام تعریف خاص خود را دارد. قَدْ جَعَلَ اللهُ لِکُل شیءٍ قَدْراً . خداوند همه چیز را تعریف کرده اصلاً ما چیز تعریف نشده نداریم در عالم. هر چه از این دهان رفت پایین درگیرت می‌کند. تو در گرو آن قرار می‌گیری. می‌گویی مثلاً من فلان چیز را خوردم، سرما خوردم،‌ فلان چیز را خوردم گلویم درد گرفت فلان چیز را خوردم صورتم جوش زد، بدنم به خارش افتاد، یعنی نمی‌توانی از آن نجات پیدا کنی اگر به خارش افتاده، این ظهور خارش پوست حاکی از یک باطن است یک چیزی الآن در بدن وجود دارد که تو را به خارش رسانده. لذا یک پزشک خبره وقتی نگاه می‌کند ممکن است از ظاهر هم شروع کند اما زود آزمایش می‌دهد یک آزمایش خون می‌گیرد، عکس برداری می‌کند ببیند آن تُو چه خبر است. آن باید حل شود تا این حل شود. خوب در مورد خودمان اینجوری گفتیم که حالا این بحث خیلی مفصل است، حالا نمی‌توانیم به آن بپردازیم. در مورد دیگران هم همینطور است وقتی ظهورات خاصی توقع داری باید به تناسب آن، باطن‌های خاص را ایجاد کنی. البته شما باطن را ایجاد می کنی یعنی خوراک پاک را می‌دهی. ممکن است درون او آلوده باشد این خوراک پاک را آلوده می‌کند. مثل آدمی که الآن مسموم است. شما هر چه غذا بدهی بخورد بدتر می‌شود. غذای پاک می‌دهی می‌رود در مرحلة خیال، خیال او آلوده است آیه قرآن را می‌گیرد با خیالش آنرا کثیف می‌کند دیگر نمی‌تواند از آن استفاده کند. خیالش پاک است واهمه‌اش نجس است، کثیف است، ضعیف است. شما آیه را می‌دهی به شخص می‌شنود پای درس بهترین استاد اخلاق هم می‌آید می‌نشیند ولی چون آلودگی خیال آلودگی وهمی دارد این‌را که می‌شنود به جای اینکه تبدیل به نور شود آن آیات و روایات، مجموعه چیزهایی که دریافت می‌کند آلوده می‌شود. بنابراین نمی‌تواند آن ظهورات را داشته باشد، تعجب نکنید بگویید فلانی بیست سال درس فلان ولیّ خدا بوده ولی چقدر فاسد از کار درآمد. اصحاب پیغمبر! اینکه هر سخن کز دل برآید لاجرم بر دل نشیند همیشگی نیست. سخنی که از دل می‌آید بر دل می‌نشیند. می‌گوید صحبت فلانی به دلم نمی‌نشیند. دل تو مریض است اینجوری نیست که اگر یک صحبتی به دل ننشست پس طرف از دل سخن نمی‌گوید نه ! دل تو آلوده است. پیامبر مگر از دل سخن نگفت؟! سید الشهدا مگر از دل سخن نگفت؟ توی لشکر مقابل، چیزی تأثیر گذاشت؟ جز دو سه نفر روی هیچکس تأثیر نگذاشت. حرفهای پیغمبر از دل نبود؟! روی معدود آدمها تأثیر گذاشت. نور می‌فرستد اما آنجا آلوده است. اگر این آلودگی نباشد شما به محض اینکه باطن‌سازی می‌کنی آن چیزی که توقع داری ایجاد می‌شود لذا وقتی یک نفر می‌خواهد در درس یک استاد موفق بشود باید اول آلودگی‌های درونی‌اش را از بین ببرد تا وقتی می‌شنود بشود. آنهایی که وقتی می‌شنوند پوست کلفتی می‌کنند نمی‌شوند، مقاومت می‌کنند، اینها دائماً شنیده‌هایشان حجم حجاب‌هایشان را زیاد می‌کند مثل یک آدم آلودة مریض که بدنش مسموم است هرچه خوراک به او بدهی همه مسموم می‌شود. آیات، عرفان، اخلاق،‌ فقه، همه آلوده می‌شود، تا خودت را پاک نکرده‌ای وقتی جذب می‌کنی خراب می‌شود یُزکیّهم و یُعَلِّمهُمْ الکتابُ و الحکمة. اول تزکیه بعد تعلیم. تزکیه هم خودش یک کار علمی است، یک کاری است که خودش اطلاعات می‌خواهد اگر یک کسی به این قصد بیاید که من اول تزکیه بشوم بعد این چیزها برایم بماند اینهم خوبست. می‌آید پای درس می‌نشیند یا یک کتاب را باز می‌کند، به این قصد که تزکیه شود الآن که می‌خواهد کتاب را بخواند مریض است، آلودگی دارد اما چون خیال دارد که بشود، می‌خواهد که تغییر پیدا بکند می‌خواهد که تحول پیدا کند این ذره ذره این نسخه‌ها را که عمل می‌کند اول پاکش می‌کند به آن علم و حکمت مسلّحش می‌کند. این خوبست. آلوده‌ترین آدمها وقتی می‌آیند پای درس پیغمبر یا امیرالمؤمنین بنشینند، مقاومت‌شان را اگر از بین ببرند، می‌شوند. اما وقتی ما مقاومتمان را از بین نمی‌بریم آمده‌ایم بنشینیم ایراد بگیریم، انتقاد بکنیم، نقد بزنیم، نمی‌خواهیم بشویم این خیلی خطرناک است. لذا می‌فرماید: مَنْ تعلَّمَ العلم لغیر العمل فهو کَالْمستهْزِءٍ بِربّهِ عزَّ وَ جَلَّ. کسی می‌آید یاد می گیرد. ولی اصلاً برای شدن نمی‌آید، برای تحول سرکلاس نمی‌آید این خدا را انگار مسخره کرده. چون اصلاً شنیدنش با شدن برابر نیست. خوراک وقتی می‌رود تبدیل نمی‌شود، وقتی جذب می‌شود تبدیل نمی‌شود بلکه آلوده‌ترش می‌کند، سمج‌تر و لجبازترش می‌کند. خبیث‌ترش می‌کند، مقاومترش می‌کند و قساوت قلبش را بالا می‌برد طرف مقابل هم که شما می‌خواهید چیزی در او ظهور پیدا کند باید کار فرهنگی و علمی بکنید، خوراک مناسب به او بدهید تا اینجوری بشود. یک مادری که می‌خواهد ظهورات بچه‌اش حجاب و نماز باشد، باید بجای وادار کردن به حجاب و نماز، باید چادر سرت کنی، دیده‌اید از بچگی دختر را وادار می‌کنند چادر سر کند کار غلطی هم هست در مسائل دینی، به ظهورات دینی وادار کردن، مثلاً یا سر این را رعایت کن این خوب نیست. شما داری رنگ می‌زنی،‌ عزیزم این گنجشک است، قناری نیست. اگر قناری بود شما پَرش را هم بِکَنی یک پر قشنگ دوباره در‌می‌آورد. اما اگر رنگش زدی بعداً دوباره خراب می‌شود. شما باید باطن متناسب با حجاب و نماز را درون او بریزی در بچه ات ظهورش می‌شود نماز و حجاب. ولی وقتی اصلاً کار تربیتی نکردی، تغذیه نکردی، لقمه حلال به او ندادی گرفتاریهای دیگر برای بچه درست کردی خودت هم عمل نمی‌کنی، ظاهرش را هم می‌خواهی رنگ بزن فایده‌ای ندارد. هیچ فایده ای ندارد. اینرو تا اصل تمام شد . حالا می‌خواهیم راجع به عاشورا صحبت کنیم.

انسان یک جوری است که وقتی حقو را از نظر ظاهری می‌شناسد، عقلش هم محکوم حق است، چون در گرو چیزهایی که کسب کرده، هست همیشه که نمی‌تواند به حق عمل بکند، در حق خودش جنایت‌های کرده، ظلمهایی کرده، چیزهایی کسب کرده که با اینکه عقلش می‌گوید آن چیز حق است،‌ ولی نمی‌تواند تسلیم حق شود.

داستان را از شیطان شروع کنیم. حالا عیبی ندارد ما این بحث موضوعی را به جای یک هفته، دو هفته‌اش کنیم خیلی هول نشویم عیبی ندارد چون تا پایان صفر مناسبت داریم یک مقدار بحث تحلیلی تاریخی و اجتماعی سیاسی هم بکنیم به جایی برنمی‌خورد چون در واقع می‌خواهیم انسان‌شناسی کار کنیم، ما هم از نگاه انسان‌شناسی این را بررسی می‌کنیم. آن اصلی هم که می‌خواهیم ثابت بکنیم اینست که اگر کسی انسان‌شناسی بلد نباشد قدرت تحلیل تاریخ، و تحلیل سیاسی و اجتماعی نخواهد داشت. کسی می‌تواند تحلیل تاریخی داشته باشد و تاریخ را بفهمد که انسان شناسی بداند. چه اتفاقی افتاده؟ ما از شیطان شروع کنیم بیاییم، شیطان چیزی در وجودش دارد که با اینکه از نظر عقل و شعورش حق را خوب تشخیص می‌دهد ولی یک چیزی در وجودش هست که روی آن سایه می‌اندازد. حضرت می‌فرماید: که شش ‌هزار سال عبادت کرده خدا را .

در نهج البلاغه می‌فرماید: معلوم نیست، شش هزار سال دنیایی است یا آخرتی ـ خیلی حرف مهمی است - اما وقتی در معرض امتحان قرار می‌گیرد آنچه در وجودش هست به صورت اَبي وَ استکبَر، اِبا و استکبار و حسادت ظهور می‌کند. قرآن چقدر انسان‌شناسی قوی است. خداست دیگر، از خدا دقیق‌تر کیست؟ راجع به مخلوقش دارد گزارش می‌دهد خالق است از او دقیق‌تر که نمی‌توانیم از کس دیگر گزارش بگیریم، علت را می‌گوید. می‌گوید:‌ وَ کانَ مِن الکافِرین این کفر را در درون خودش داشت. فقط ظهور را نداشت. در معرض امتحان قرار نگرفته بود ـ پناه بر خداـ وقتی آمد، آمد، آمد بالا رشد کرد. جن بود دیگر کانَ مِنْ الجن بعد آمد توی فرشته‌ها توی این مقامات اوج گرفت. به محض اینکه امتحان گرفته شد، کفر درونی آمد بالا و ظهور پیدا کرد: الظاهرُ عنوانُ الباطن. اَبي وَ استکبَر و کانَ مِن الکافرین. کافر بود شش هزارسالش هم کافر بود کفر را داشت ولی خداوند تا با بنده‌ای اتمام حجت نکند بنده را عقاب نمی‌کند. سنّت دیگر را برایتان بگویم این‌ هم اصل مهمی است و ما کنّا مُعَذِبین حتّی نبعثَ رسولاً باید پیغمبری بیاید حرفی بشود حکمی، دستوری باشد تا معلوم بشود این عمل می‌کند یا نه. همین‌جوری ادعا کند خدا ادعای هم را فعلاً قبول می‌کند اما وقتی شما ادّعا کردی خدا یک دفعه پیغمبر را، معصوم را جلویت می‌گذارد احکام شرعی را رساله را جلویت می‌گذارد تازه معلوم می‌شود تو چقدر سرمایه در این سی چهل سال زندگی داشته‌ای و فکر می‌کردی آدم خوبی هستی همان آیه‌ای که جلسه قبل خواندیم الذین ضلّ سعیُهم فی الحیاة الدنیا و هم یحسبون اَنّهم یُحسنون صنعاً. تا الآن خیال می‌کردند و چقدر ماها در خودمان دچار خیال زدگی هستیم چقدر؟! حالا ما الآن می‌نشینیم انسانها را نقد می‌کنیم 30سال 40سال ،‌می‌گوییم بعد از یک عمرع‌70سال 80سال... آقا 70سال 80 سال کدام است، شش هزار سال عبادت کرده، عبادت! نه زندگی کرده یک موقع می‌گویی طرف 70-80سال زندگی کرده حالا تویش عبادت هم بوده یک موقع می گوییم آقا شش هزار سال عبادت کرده یعنی کار مثبت، الله اکبر! شش هزارسال بیهوده ... عبادت، بی‌نتیجه. چرا؟ چون شیطان به اختیار خودش چیزهایی را در درون خود جذب کرده بود که کفر را در او ایجاد کرد. به محض اینکه جایش رسید ظهور کرد. کانَ مِنْ الکافرین. حالا این که اینجوری است می‌‌خواهد به ما رحم بکند؟ وقتی می‌گوید لَاَقْعُدَنَّ سه مرتبه در این تأکید هست یعنی حتماً حتماً حتماً ( لَهُم صراطُکَ المستقیم) در صراط مستقیم می‌نشینم کمین می‌کنم (‌ثُمَّ لَاتینَّهم مِنْ بَینَ اَیْدیهِم ) حتماً از جلو، از عقب ، از راست و از چپ بهشان حمله می‌کنم. ما خیلی غافل زندگی می‌کنیم. باطن کفر این جوری است که وقتی خدا به او می‌گوید:‌سجده کن با اینکه می‌داند حق است- اینرا دقت کنید – شیطان در هیچکدام از اصول عقایدش کفر ندارد یعنی خدا را قبول دارد به او ارادت هم دارد( فَبِعِزَّتک) به عزتت قسم، به خدا می‌گوید اگر قبولش نداشت که شش هزار سال عبادتش نمی‌کرد. آنچه که ما بعنوان عقیده اسلامی قبول می‌کنیم توحید و نبوت و .... شیطان این پنج اصل را قبول دارد – کامل – این قبول در کجای شیطان است؟! (فَبِعِزَّتک) پس چرا مرا مخالفت می‌کنی؟ خدا می‌گوید مگر شش هزار سال مرا عبادت نکردی؟ مگر این همه سال به من سجده نکردی؟ پس چرا الآن من حرف می‌زنم گوش نمی‌کنی؟! کجای شیطان خدا را قبول دارد که عبادت کرده؟ ] این بحث در روانشناسی و انسان‌شناسی خیلی مهم است و خیلی جدید ، ‌خیلی دقت بکنید- هیچ کتابی نمی‌توانید پیدا کنید که این مباحث در آن باشد[ یعنی او در کدام مرحله خدا را می‌پذیرد،‌ عقاید را قبول دارد خدا و پیغمبر و امامت و معاد وعدالت خدا را هم قبول دارد، آنقدر قبول دارد که روز قیامت به خیلی از آدمها می‌گوید اِنّی کفرتُ بِما اشرکتمون آن چیزی که شما به خدا شرک می‌ورزیدید من‌ قبول ندارم شما دچار شرک بودید من به شرک شما کافرم. آنها را زیر سؤال می‌برد. یک عده روز قیامت وضعشان از شیطان بدتر است. می‌گوید من از این کارهای شما اصلاً خوشم نمی‌آید، کارهای شما را تأیید نمی کنم. اصلاً خوب نبوده – شیطان می‌گوید!- شیطان عقلش تسلیم شده بود اما کل نفسٌ بِما کسبتْ رهینة الظاهرُ عنوان الباطن اما شیطان درگیر چیزهایی بود که کسب کرده بود نمی‌توانست مطابق آنچه که می‌فهمد بیاید بالا. مقاومت می‌کند. الله اکبر آدم با یقین خودش هم مقابله و لجبازی کند. در بیفتد با یقین خودش. می‌داند اینکار خلاف و اشتباه است، میداند جهنم دارد می‌داند خودش را بدبخت می‌کند. می‌داند خیر دنیا و آخرت از او سلب می‌شود، اصرار، تا توی جهنم برود. چرا؟ برای اینکه خودش با خودش جنایت کرده، آنجایی که باید خودش را می‌ساخت نساخته، آنجا که باید یقه خودش را می‌گرفت نگرفته، آنجا که باید با خودش درگیر می‌شد نشده حاضر نبوده با خودش مبارزه کند، تنبل، بی‌حوصله مبارزه نکرده، هِی کسب کرده حالا که حق را می‌فهمد پابه پای حق نمی‌آید، مقاومت می‌کند، به عناد و لجبازی می‌افتد. شش هزار شش سال عبادت، اُنس با خدا، بیایی تا مقام فرشته‌ها بعد که به تو می‌گوید سجده کن،‌نه! عذرخواهی هم نمی‌کند. فرق آدم و شیطان همین بود آدم می‌فهمند اشتباه کرده توبه می‌کند. چقدر آدم سلام الله علیه بزرگ است؟ حوا سلام الله علیها چقدر بزرگ است؟ تا می‌فهمند اشتباه کردند: رَبَّنا ظَلَمْنا اَنْفُسنا فِانْ لم تَغفرلَنا و تَرحمنا لنکوننَّ مِنْ الخاسرین. زود استغفار می‌کنند:‌ ما اشتباه کردیم ببخشید. اگر تو نبخشی ما دچار خسرانیم. زود برگشتند. شیطان نه،‌ ایستاد با خدا درگیر شد: بِما اَغْوَیتنی . خدایا تو مرا گمراه کردی! آدم لجباز با خدا مشکل پیدا می‌کند، اهل عُجب، حسود بالاخره سر از جایی در‌می‌آورد که با خدا درگیر می‌شود. می‌ایستد رودر روی خدا،‌ خدا را زیر سوال می‌برد می‌گوید تو چرا جلوی من اینکار را کردی که من نسبت به این شخص تحریک بشوم حسود بشوم، چرا به او نعمت دادی چرا زیباتر از من خلقش کردی؟ چرا به این هی پول دادی وضع مالیش خوب بود صد بار رفت حج من یکبار هم نرفتم خوب توی خدا اینکار را کردی دیگر! مرا ضعیف نگه داشتی ، به او دادی من تحریک شدم و نسبت به او حسادت کردم مقام او را بالا بردی به من ندادی؟! من تو را قبول ندارم خدایا! با خدا درگیر می‌شود خدامی‌گوید من هم مخصوصاً اینکار را کرده‌ام که ببینم تو عابدی یا نیستی . علی علیه السلام می‌فرماید: خدا انسان را از جاهای امتحان می‌کند که خوشش می‌آید نه ازجاهایی که می‌‌تواند وخوشش می‌آید. آنجایی که دوست نداری امتحانت می‌کند ..... با خدا درگیر می‌شود می‌گوید خدا زمینة حسادت را فراهم کرد. الان به من می‌گوید حسود نباش من هم نمی‌توانم نباشم زمینة تکبر، زمینه عجب را ایجاد کرده من چگونه بزرگی نکنم من شش هزارسال زحمت کشیدم من آنقدر قوی بودم که به عنوان یک جن تا مقام فرشته‌ها آمده‌ام آن وقت این تازه وارد را که با گِل خلقش کرده! من از آتشم. – دقت کنید نگاهش چطور است- خَلَقتنی مِن نار و خلقته مِن طین من قدرتمند، شش هزار سال سابقه ! این آدم پیزوری از خاک خلقش کرده‌ای همین الآن خلقش کرده‌ای به من می‌گویی سجده‌اش کنم؟ به این ! این چکاره است که سجده‌اش کنم؟! الله اکبر ... قیاس شیطان کجایش اشتباه است؟ کجا را خوب نفهمید که این اشتباه را کرد؟ آدم هم مثل شیطان است. یعنی یک جایی می‌رسد ببینید من اول فرمول را از قرآن بگویم بعد مثال بزنم: وجَهَدوا بها واسْتَیقَنَتْها انفُسهم ظُلماً و عُلوّاً با حقیقت،‌آیات من، انبیاء من را انکار کردند در حالی‌که یقین به آن داشتند- ببینید خیلی حرف تکان‌دهنده است آدم نسبت به یک حقیقتی به یقین می‌رسد، می‌داند این امر حق است جلویش می‌ایستد انکارش می‌کند بحث فتنه‌های آخرالزمان- که انشاء الله برسیم راجع به آن صحبت کنیم،‌ و فتنه‌هایی که زمان امیرالمومنین علیه السلام شد- در فتنه‌ها خیلی ها ریزش کردند دیگر، بسیاری از خواص، سابقه دارها ریزش کردند واین ریزش همچنان ادامه دارد... فتنه فقط یک امتحان است، یک تکان است برای کسانی که بیماری دارند بیماریشان ظهور پیدا می‌کند بیرون بریزد والاّ توی خود فتنه هم خورشید به قول علی علیه السلام که فرمود: اظهر من الشمس، حقیقت از خورشید هم ظاهرتر است. این جور نیست که در فتنه بگوییم حقیقت گم شد یک عده ریختند. اصلا این طوری نیست. دقت کنید، دو تحلیل در فتنه هست، 1) آب گل آلود شد، ‌ما حقیقت را ندیدیم، گمش کردیم طوفانی شد راه را گم کردیم. آقا دست ما نبود که طوفانی شد، گِل شد، ندیدیم. اصلاً در فتنه اینجوری نیست. علی علیه السلام می‌فرماید: ‌در فتنه ها هم حقیقت مثل خورشید روشن است. 2) وقتی فتنه می‌شود فقط آنهایی که بین دانایی و یقین و عقلانیتشان و دارایی‌هایشان تضاد هست فرو می‌ریزند. این تفسیر دوم درست است. در تفسیر دوم آنهایی که مریضند در فتنه‌ها می‌ریزند. در آشتی با امام زمان اینها را در آخر کتاب توضیح داده‌ام. من هشت سال پیش – نه سال پیش تمام این فتنه‌ها که الآن هست را زیر ساختها و ظهوراتش را کامل نوشته‌ام. عوامل و کسانی را هم که در آن کتاب نقد کرده‌ایم همین‌هایی هستند که الآن سرانِ فتنه‌اند. آنجا، نه سال پیش این را توضیح داده‌ایم که حضرت رسول اکرم صلی الله علیه و آله وسلّم می‌فرماید: لاتُکْرهُ الفتنة فی آخر الزمان فَإنَّها بدتان نیاید از فتنه در آخر الزمان، مضطرب نشوید، ترس شما را نگیرد،‌اعصابتان را بهم نریزد، چکار می‌کند؟ منافقین شما را برملا می‌کند. این فتنه خوب است. فتنه یک استفراغ است. به قول مقام معظم رهبری حفَظه‌ُ الله تعالی با این فتنه‌ها انقلاب یک «غی»‌ای کرد. خوبست این لازم است معلوم شود مجتهدین منحرف،‌مَراجعین منحرف، روحانیون منحرف، اطرافیان امام که هم به قول خود امام ، دغلباز بودند، آنهایی که در بدنة وزارت اطلاعات، سپاه، ارگان‌ها ،‌وزارتخانه‌ها، مجلس،‌دولت حضور داشتند اما هیچ‌کدام در واقع با امام نبودند... باید نفاق بیرون بریزد. ما نیاز به این استفراغ داریم . والّا بدن مریض است اگر مسمویتی هست باید دفع بشود. و این داستان همین‌جوری ادامه دارد. علی علیه السلام می‌فرماید: شما به شدت غربال می‌شوید، به شدت. آدم به یک جایی می‌رسد که وقتی یقین دارد یک چیزی درست است، می‌ایستد.

خدا رحمت کند استاد ما حضرت آیت الله مجتهدی را همیشه سر درس در طول سال چند بار می‌گفت،‌ می‌گفت انسان وقتی روی دندة لجبازی می‌افتد اگر خدا هم به او بگوید با او مخالفت می‌کند. – اینها در انسان‌شناسی حرفهای مهمی است، اینها روانشناسی است – انسان به جایی می‌رسد که یقین دارد یک کاری درست است،‌ یقین دارد یک کاری غلط است انجام می‌دهد، جلوی خدا هم انسان می‌ایستد، چقدر این آیه جالب است وجَهَدوا بها واسْتَیقَنَتْها انفُسهم. اما به خاطر چه چیز؟ - دو تا دارایی اینها داشتند- چرا با وجود یقین انکار می‌کنند. به دودلیل چقدر آیات دقیق است:‌ ظُلماً و عُلوّاً. آنهایی که دارایی‌های ظالمانه دارند یا اهل علوّ هستند با یقین خودشان مقابله می‌کنند. روحیة علوّ خیلی روحیة خطرناکی است. ظلم اینجوری است اگر ظلم کرده باشی یک جایی نمی‌توانی جلوی کفرت را بگیری. یزید می‌گوید؛ ،‌من می‌‌توانم توبه کنم؟ ببینید می‌‌خواهد توبه کند می‌فهمد اشتباه کرده به حضرت زین‌العابدین عرض می‌کند می‌خواهم توبه کنم امکانش هست؟ حضرت می‌گوید: بله ... نماز بخوان توبه کن. داریم حضرت مورد انتقاد قرار می‌گیرد؛ این ! توبه کند؟ اینهمه جنایت! امام حسین را کشته . حضرت می‌فرماید نمی‌تواند توبه کند. توبه اینجور نیست که الآن فهمید اشتباه کردم توبه می‌کنم....نه، تو دارایی داری تو باطن سازی کرده‌ای، این باطن قدرت توبه به تو نمی‌دهد این دارایی که تو داری با توبه سازگاری ندارد. توبه خروجی است. یک ظاهر است: الظاهرُ عنوان الباطن. اگر دوست داری توبه کنی حتماً موفق به توبه نمی‌شوی. تو دوست داری توبه کنی اما چون باطن ساخته‌ای که تناسبی با این توبه ندارد موفق به این توبه نمی‌شوی. می‌گوید نمی‌تواند توبه کند. قرآن می‌گوید وقتی، اینها را در آخرت امر به سجده می‌کنیم،‌ آنجا هم نمی‌تواند سجده کنند می‌بینید آدم به کجا می‌رسد؟! یُرعَون الی السجود اما نمی‌توانند می‌گویی برو همین الآن دو رکعت نماز بخوان من توبه‌ات را قبول می‌کنم همین الآن معذرت خواهی کن.... از او برنمی‌آید چون درگیر ظلمهایی است که کرده، ظلم نمی‌گذارد. دارایی دارد... یا علوّ . اینهمه همین طور. این در شیطان خیلی برملا بود. روحیه علوّ هم خیلی خطرناک است. علوّ یعنی آدم می‌خواهد برتر باشد،‌ می‌خواهد روی دست دیگران باشد در نظام طبیعت می‌‌خواهد فوق دیگران باشد. این حس، یک دارایی خطرناکی است که جلوی تمام حق‌گرایی‌ها را می‌گیرد و یک کاری می‌کند که انسان با خدا آخر سر درگیر می‌شود. شیطان کجا خیلی زور بهش آمد؛ آنجایی که می‌خواست پایین بیاید و به این سجده کند. می‌‌گفت – ببین به خدا چقدر رشوه می‌دهد- به خدا می‌گوید: اگر مرا معاف کنی از این که به آدم سجده کنم، طوری تو را عبادت می‌کنم که هیچ کس تا حالا تو را اینجور عبادت نکرده باشد. خدا می‌گوید من این را از تو می‌خواهم! نمی‌تواند. علوّ خیلی خطرناک است. حضرت می‌فرماید: اگر کسی با بند کفشش ارادة علوّ داشته باشد جهنمی می‌شود. دیدی بعضی‌ها می‌روند کفش بخرند می‌گویند کفشم از بقیه یک ذره خوشگل تر باشد. یک موقع می‌گوید من می‌خواهم یک کفش خوشگل بخرم بپوشم و از آن لذت ببرم. خوبست. زیبایی گرایی است. ثواب هم داردعبادت هم هست. مدل مویم را یک کاری کنم قشنگ باشد عینک خوشگل، لباس زیبا، داشته باشم این خوبست اما به محض اینکه گوشة ذهنت مقایسه با لباس یک نفر دیگر هست می‌‌خواهی اینرا بپوشی که توی چشم دیگران بالا بزنی، می‌روی توی جهنم. علوّ یک چیزی است که اصلاً خدا از کسی نمی‌تواند بپذیرد مثل شرک است ِتلک الدار الآخرة نَجعلُها للذین لایریدون علوّاً فی الارض و لا فساداً آخرت را من برای کسانی قرار دادم که روی زمین علوّ و فساد نکنند. اگر می‌خواهی از یکنفر برتر بشوی جایت توی جهنم است. اگر فقیرِ فقیر هم باشی پنجاه سال،‌ ولی توی دلت اینست که من پس‌انداز کردم در فلان بانک در قرعه کشی اسم من در می‌آید فلان خانه را می‌برم می‌روم پُز می‌دهم- همین ! توی ذهنت است اصلاً اسمت هم در نمی‌آید- می‌گوید خدا می‌‌گوید من این را بهشت راه نمی‌دهم! من خود کار به یک دستم بگیرم؟! پول بیشتر می‌دهم... عزیز دل من، تو اصلاً شهریه‌ای که می‌گیری شهریه دانشجویی،‌ طلبگی ،‌ حقوق کارمندی که می‌‌گیری به این مدل ماشین نمی‌خوری.. رفته یک ماشین بگیرد که روی دست بقیه باشد اگر با جناقش کم نیاورد. یک مبلی بگیرد که از بقیه سر باشد. یک فرشی بگیرد که روی دست بقیه باشد. اگر فرش قشنگ می‌‌خواهی برو بگیر بینداز زیرت استفاده کن چه اشکالی دارد اما اگر می‌گیری به این که جلوی دیگران کم نیاوری، می‌افتی توی چشم و هم‌چشمی اینجا آدم را جهنمی می‌کند. می‌رود مکه به او بگویند حاج‌آقا! تمام است بدبخت شدی! من آدمهایی را می‌شناختم خدا شاهد است مستطیع نبودند پول قرض گرفتند که از آن سه تا رفیق که با استطاعت داشتند می‌رفتند این کم نیاورد! فردا به آنها بگویند حاج فلانی به این نگویند، خیلی ضایع است! مستطیع نیست رفته که به او بگویند حاج خانم ، حاج آقا توی جلسه هم که می‌نشیند هِی می گویند من بیست و خرده‌ای بار رفته‌ام عمره چند بار رفته‌ام تَمتع! حالا یک بنده خدایی هم نرفته باشد..... به سجاده‌ات، به تسبیح و کتابت فخر بفروشی جهنم می‌روی. به بچه‌ات به شوهرت، به زنت فخرفروشی کنی جهنم می‌روی. بچه‌اش خوشگل است یک جوری این را تزیین می‌کند و بیرون می‌آورد که به رخ بقیه بکشد. من در معنویت از بقیه موفق‌تر هستم، علوّ خیلی روحیه خطرناکی است با یک تسبیح، با یک بند کفش، با یک اتومبیل، با تلفن همراه ... خوب بابا با تلفن همراه می‌خواهی چکار کنی؟ می‌خواهی زنگ بزنی، جواب بدهی؟ چقدر از آن کارایی می‌خواهی؟ به تناسب آن برو بخر. نه! من باید یک تلفنی بخرم که رو دست بقیه باشد. الآن دیده‌اید خیلی‌ها خجالت می‌کشند تلفن مدل پایین دست بگیرند؟! باید عوض کنند، تند و تند مریضی دارند باید تلفنشان، مبلشان، کفش و لباسشان را عوض کنند، عینک، خانه، چینی.... می‌بخشد که بتواند یک چینی‌ای بخرد که روی دست دیگران باشد! یک موقع هست می‌گوید این برایم کارآیی ندارد. اصلاً برای خودم می‌خواهم تنوع باشد که واقعاً نه با کسی می‌خواهم مقایسه کنم نه رقابت، چند سال است فرش سفید توی خانه‌ام دیده‌ام می‌خواهم لذت جدید ببرم این خیلی خوبست فرشَت را عوض کن یک فرش قرمز بینداز، برای خودت باش به محض اینکه پای یکنفر می‌آید وسط خطرناک می‌شود، چشم و هم چشمی، رقابت آدم را بیچاره می‌کند. فلانی رفته کیش، ما هم برویم، امسال رفته‌اند دوبی، ما چقدر بدبختیم هرسال می‌رویم مشهد! اینها یکسال کیش می روند یکسال قشم، دوبی ، هِیْ ما را می‌برید مشهد. روح علوّ، اینکه من می‌خواهم روی دست بقیه بلند شوم، من حاکم شوم، آدم را بدبخت می‌کند. اینها را باید الآن از من بشنوید که می‌خواهیم برویم تحلیل مسائل روز و مسائل تاریخی بدانیم، چه چیزهایی باعث شده آن اتفاق‌ها بیفتد. مبانی انسان‌شناسی تاریخ را و مسائل روزمان را درک بکنیم. چه چوری است صدو بیست هزار نفرمی‌آیند با امیرالمومنین بیعت می‌کنند دو ماه بعد همه گفتند ما اصلاً یادمان نیست با توبیعت کردیم! دقت کنید جالب است ها! حضرت می‌گوید مگر خودت با من بیعت نکردی؟ یادم نمی‌آید- دو ماه پیش، پیش پیغمبر؟! چه باعث می‌شود آدم اینجوری بشود وجَهَدوا بها واسْتَیقَنَتْها انفُسهم ظُلماً و عُلوّاً آدم که ظلم می‌کند این یکجا پاگیرش می‌شود نمی‌تواند با حق راه بیاید جلو خدا می‌ایستد آنکه روح علوّ دارد هم جلو خدا می‌ایستد می‌گوید این احکام تو خدایا مرا ضایع می‌کند بزرگی و گندگی من اول بودن من ،‌برتری من را احکام تو ضایع می‌کند من این حکم تو را قبول ندارم. منن تا جایی دستورات تو را قبول دارم که به تقدم من لطمه نزند. به برتر بودن من ، سهم بیشتر من لطمه نزند. بابا آنجایی تا علی علیه السلام فرمود: اِرتدّ الناس بعد النبی الاّ الثلاث (‌یا انّ السبع) مردم بعد از پیامبر مرتد شدند جز چند نفر،‌طلحه و زبیر جزء استثنایی‌ها بودند مرتد نشدند آمدند کمک کردند کنار امیرالمؤمنین ایستادند گفتند ما هستیم، تنهایش نگذاشتند اما چون طلحه ارادة علوّ دارد... می‌گوید اگر قرار است مثل بقیه باشد نه. سهم ما را بده. بصره وکوفه‌، ما برویم سراغ کارهامان. نمی‌دهی ،‌جنگ جمل! اینها مباحث فوق العاده پیشرفته روانشناسی است که ما متأسفانه هیچ وقت نرفته‌ایم از روایات و آیات اینها را استخراج کنیم. آدم می‌ایستد جلوی خدا. قرآن می‌گوید روز قیامت هم می‌ایستد جلو من دروغ می‌گوید عجیب است ها. روز قیامت جلوی انظار، همه چیز که بر ملاء هست باز به من دروغ می‌گویند- نص قرآن است – آدم چطور می‌شود؟ چرا اینجوری می‌شود؟ این تا اینجا فعلاً باشد تا هفته آینده یک مقدار مباحث تاریخی را بگوئیم از صدر اسلام تا برسیم به عاشورا و بعد برسیم به این وقایع روز خودمان ببینیم الآن اوضاع چطور است.

خیلی هم عجله نداریم شما خیالتان راحت باشد این فتنه ها حالا حالاها خاموشی ندارد و ادامه دارد این ماجراها چون نفس انسان فعال و پایدار است تا نفس هست تا انسان هست تا زمینه‌های علوّ و ظلم هست از این چیزها در تاریخ تکرار می‌شود و هست و هست تا انشاءالله امام زمان به داد همه‌مان برسد.

اینرا نمی‌خواهیم بگوییم که تاریخ را تحلیل کنیم خیلی خوبست اینها باید باشد اینها را باید یاد بگیریم برای خودمان که به کار خودمان بیاید عاقبت بخیری خیلی مهم است، بدبخت نشویم، باید بدانیم تا آن ترس در دلمان باشد که پررو، لوس و مغرور نشویم . خدایی نکرده خدا به داد همه‌مان برسد. انشاء الله خدا عاقبت همه‌مان را بخیر فرماید.

الحمدلله رب العالمین و صلی الله علی محمدٍ وآلهِ الطاهرین.