جلسه 001 - زهد
شماره جلسه
1
مبحث
وضعیت پیاده سازی
دارد
سال
1391
ماه
10
روز
9
متن کامل (خام) ‌ جلسه 001 - زهد

أعوذ بالله من الشیطان الرجیم بسم الله الرحمن الرحیم الحمد لله رب العالمین و صلی الله علی محمد و آله الطاهرین و لعنة الله علی أعدائهم أجمعین من الآن الی قیام یوم الدین.

دو بخش را از حدیث معراج به پایان رساندیم و انشاء الله به حول و قوه ی الهی بخش سوم را شروع می کنیم. بخش سوم را خداوند تبارک و تعالی با این خطاب شروع می کنند: « یا أَحْمَدُ! إِنْ أَحْبَبْتَ أَنْ تَکُونَ أَوْرَعَ النّاسِ، فَازْهَدْ فِى الدُّنْیا، وَ ارْغَبْ فِى الْآخِرَةِ.. اگر دوست داری که پارساترین مردم باشی به دنیا بی رغبت باش و نسبت به آخرت مشتاق باش».

ان احببت خیلی جمله‌ی مهمی است. خداوند تبارک و تعالی می فرماید اگر دوست داری و می خواهی مثل یک معلم ورزیده است که شاگردش درخواست و تمنای یک مقام بالاتر را دارد و خداوند تبارک و تعالی به او می فرماید اگر می خواهی بیایی بالا باید این شرایط را رعایت کنی. باز تذکر بدهم که فراموش نشود که شما در هیچ مجموعه ی عرفانی و اخلاقی دستوراتی به این دقت و کمال ندارید. چیزی که در حدیث معراج آمده فوق العاده تخصصی، دقیق و کامل هست و خداوند هست و پیغمبر از ملاقات خصوصی که با خدا داشته این سوغاتی را از آسمان برای ما آورده. یک طرف آن خدا هست طرف دیگر پیغمبر و حالا خداوند برای عزیزترین کسش دارد بیشترین سفارشهایش را می کند. مثل یک مادری یا پدری که دارد بچه اش را می فرستد به سفر می خواهد این بچه خوب و قوی و سالم و پیروز برگردد و هرچه توصیه ای دارد، می ریزد به پای این بچه. اگر می خواهید پارساترین مردم باشید فالزهد فی الدنیا و الرغب فی الاخره. یک مقدار راجع به این دو کلمه باید صحبت کنیم (که شاید چند جلسه ای طول بکشد) زهد فی الدنیا و رغبت فی الاخره یعنی چی؟ بعد راهکارهایش چی هستند؟ پیغمبر از خداوند تبارک و تعالی می پرسد که چطوری این طور باشیم؟ سوال می کند فقال الهی و کیف ازهد فی الدنیا خدایا چطوری بی رغبت باشم؟ راهکارهای بی رغبتی را خداوند یاد می دهد و فوق العاده زیبا و دقیق است. این خیلی مهم است.

زهد فی الدنیا چه فایده ای دارد؟ و میل به آخرت؟ معشوق ما کمال مطلق و بینهایت است و وقتی که ما از الله جدا شدیم (جدایی به معنای جدایی یک جسم از یک جسم نیست. اینها را در اردوی اسماءالله و بحثهای دیگر قبلاً توضیح دادیم) وقتی که می گوید از روح خودم دمیده شده اند.

از نیستان تا مرا ببریده اند از نفیرم مرد و زن نالیده اند

ما وقتی جدا شدیم از آنجا، از کمال مطلق آمدیم و به محدود رسیدیم. لقد خلقنا الانسان فی احسن التقویم ثم رددناه اسفل السافلین. از عالی ترین وضعیت به پایین ترین وضعیت رسیدیم، از اوج به حزیز.

حالا الان درست داریم به آن بالا برویم. مقصدمان کجاست؟ مقصدمان الله است. حالا اگر مقصد الله باشد چی برای ما خوب است؟ اینکه بتوانیم با قدرت و سرعت و سبقت برویم. خصوصیتهای حرکتی را که یادتان نرفته! 1- عقب گرد ممنوع، نباید انسان به عقب برگردد. فرمود: «الخائن من شغله نفسه بغیر نفسه و کان یومه شراً من امسه» خائن کسی است که خودش را به غیر خودش مشغول می کند و امروزش بدتر از دیروزش باشد. این را خائن می گویند. عقب گرد. حواسش اگر به خودش نباشد. اگر کسی دو روزش مساوی باشد. «من ساواه یومان فهو مغبون» کسی که دو روزش مساوی است، باخته است. عقب گرد هم نباشد و دو روزش هم مساوی نباشد. حالا اگر ما قرار باشد حرکت به عقب نداشته باشم و دو روز ماه مثل هم نباشد. باید سریع حرکت کنیم.

چطوری باید حرکت کنیم؟ سریع «سارعوا الی مغفره من ربکم و جنه» با سرعت بیایید. هر قدر شما سرعت بیشتری داشته باشید، سیرتان در بینهایت بیشتر است. حرکت ما مثل کسانی هستند که دارند حرکت می کنند یک عده ای، امروز یک عده فردا یک عده ای. عده ای می گویند پس فردا، همه می توانستند امروز حرکت کنند اما یک عده ای می گویند ما امروز صبح حرکت می کنیم و یک عده می گویند ما پس فردا حرکت می کنیم و می خواهیم برویم دریا، اینطور نیست که آنهایی که امروز حرکت کردند با دیروزی هایی که حرکت کردند وقتی به دریا رسیدند بگویند خیلی خوب حالا رسیدیم به دریا نه. قرار است سیر در دریا باشد و آنهایی که امروز می رسند به دریا سوار کشتی می شوند و حرکت می کنند و می روند و آنهایی که فردا برسند، باز هم عقب هستند. لذا می فرماید که سارعوا، سرعت بگیرید برای حرکت به سمت مغفرت پروردگارتان و بهشتی که به اندازه ی همه ی آسمانها و زمین است. با سرعت بیاید و بعد می فرماید و سابقوا از همدیگر سبقت بگیرید بسوی مغفرت پروردگار و آن بهشت.

مسابقه همه جا زشت است و بد مگر همین یک جا، مسابقه که می گویم یعنی چشم هم چشمی، روی دست هم بلند شدن، علو، اینها خیلی خطرناک است. یک کسی که روح برتری جویی، علو، ریاست، روی دست بقیه، فخر داشته باشد گرفتار است. ولی در بحث رسیدن به الله می فرماید نه! از همدیگر سبقت بگیرید، یعنی هر کس هر خوبی و قشنگی دارد شما سعی کنید بالاترش را داشته باشید و لازمه اش این است که انسان برای سرعت و سبقت ملاک داشته باشد. یعنی من باید الان دارم سبقت می گیرم، و سرعت دارم می روم، شما الان در جاده می گویی سبقت گرفت یا سرعت دارد، ملاک و قاعده دارید. شما وقتی که افرادی که اطرافتان هستند را ملاک قرار می دهید یعنی نوع رفتار دیگران با شما یا نوع رفتار دنیا با شما، مقیاس حرکت تان می شود؛ دچار خسران می شود انسان، ولی اگر نه. معصوم و الله بشود مقیاس، شما دیگر رد شوید و بروید و با سرعت بروید و کاری با کسی دیگر نداری.

11:07

امروز یک خانمی آمده بود به من میگفت که به من برنامه داده و من الان یک تعدادی از آنها رسیدم و خیلی هم خوب و آرام شدم اما الان شما برنامه ای که به من داده ای اینست که من باید کینه ام را بگذارم کنار و ببخشم و من نمی خواهم ببخشم. من نمی توانم همسر را ببخشم، من نمی توانم حلالش کنم. گفتم پس نمی خواهی درواقع. می گفت من اگر بخواهم سی دی گوش بدهم لازمه اش این هست که حالا کنم و نمی خواهم حلال کنم. از بس اذیتم کرده. این دارد خودش را با کی مقایسه می کند؟ مقیاسش همسرش هست.11:49

گفتم یادمان نرود آدمهایی که اطراف ما هستند فقط در باشگاه خدا یک حریف تمرینی هستند برای ما، مهم نیست کیه: زنت هست و یا شوهرت، بچه ات هست، پسرت هست، دخترت هست، شاگردت هست، استادت هست، وقتی با او رابطه ی شخصی برقرار کردی تمام استعدادهایت در آنجا دفن می شود. چون تو می خواهی حال این را بگیری و این را ضایع کنی و تو می خواهی بر این غلبه کنی و این را به زمین بزنی، می خواهی خیالت راحت شود که این تحت فرمان و نفوذ توست و تو بر آن برتری داری و عقده تو را بیچاره می کند. اینکه حضرت می فرمایند تو اگر خواستی مراء، قیل و قال بکنی، حق با تو بود توانستی بی خیال شوی؛ من سه تا بهشت را برای تو تضمین می کنم. ولی اگر با اینکه حق باتوست نتوانستی که دهانت را ببندی و بخواهی ادامه بدهی، از شفاعت من مرحوم می شوی. خیلی زور هم دارد که حق با تو باشد ولی دهانت را ببند. خیلی زور به آدم می آید. ولی به کدام بخش زور می آید؟ به طبیعت زور می آید. به فطرت که نه. فطرت خوشحال هم می شود اگر دهانش را ببندی. ولی ما که طبیعت گرا هستیم و در ما هم هست، خیلی به ما زور می آید که دهانمان را ببندیم، لال شوم و حرف نزنم که مثلاً چی می شود؟ خیلی اتفاق ها می افتد. حضرت می فرماید: وقتی مراء می کنید دو حالت بیشتر ندارد: یا می بازی یا می بری و غیر از این دو که نیست. وقتی که حق با توست، باختن دیگر معنا ندارد. اگر هم ببری، فرمود: غایتش مغالبه است، تو غلبه می کنی.

می گفت: وقتی که تو غلبه کردی تازه داستان کینه ها از اینجا شروع می شود و هیچ لطفی نداشت اصلاً. اگر کسی بخواهد وقتی حق با اوست، کوتاه بیاید، دهانش را ببندد، وراجی نکند، حرف نزند، جوّ را به هم نزند، خراب نکند، تشنج ایجاد نکند و اختلاف انگیزی نکند، حالا چه در نظام فردی و خانوادگی و چه در نظام اجتماعی و وسیع، اگر کسی بخواهد جلوی دهانش را ببندد اگر بخواهد خودش را در نظر بگیرد و یا طرف مقابل را در نظر بگیرد دیگر نمی تواند غلبه بکند اما وقتی خدا می گوید که کوتاه بیا این با خدا طرف است و اصلاً با طرف مقابل طرف نیست. ما یادمان نرود همه ی آدمها، حریف های تمرینی ما هستند. اگر شروع کردی و افتادی با یک نفر به رابطه ی شخصی، مطمئن باش که ضرر می کنی و بعدا کم می آوری. به هیچ وجه ما حق نداریم با هیچ کس زن و یا شوهرمان، پدر و مادرمان، دوست مان، بچه مان، شاگردمان، استادمان با هیچ کس حق نداریم رابطه ی شخصی این طوری برقرار کنیم. به طوری که من یک دفعه بگویم من یک چیزی را باید به این بفهمانم نه! من یک چیزی را باید حالی این بکنم، من باید خودم را ثابت کنم، شما به محض آنکه خودت را ثابت کردی؛ ساقط کردی خودت را. ثبوت مساوی است با سقوط. بی خیالش شو و شما در این حالت هست که خودت را می سپاری به خدا و خدا تو را بالا می برد.

اگر ما بخواهیم به الله برسیم، باید سرعت داشته باشیم و سبقت بگیریم. سبقت و سرعت هم لازمه اش چی است؟ لازمه اش سبک باری است. باید سبک باشد. آدمی که سنگین است، نمی تواند. نه سرعت دارد و نه سبقت. حالا به انگشت های من نگاه کنید و قوا را ببیند: حس و خیال و وهم که بخش حیوانی ما بود و عقلمان که گفتیم خنثی است. یعنی می تواند در استخدام حیوانیت باشد و می تواند در استخدام فوق عقل باشد. این چهارتا سنگین می کند آدم را، یعنی کشش های این چهار بخش انسان را خیلی سنگین می کند. اگر یک کسی خواست سرعت داشته باشد باید تغذیه اش و فشار تغذیه ای، ارتباطی، غذای، عشقی، عاطفی و همه اش را روی بخش فوق عقل تنظیم کند، اصلاً روی این ببیند. شاسی را روی این ببند. یعنی چی روی شاسی ببند؟ روی فوق عقل. روی عقل ببندی گیر می کنید. یادتان نرفته زمان جنگ عده ای از علما نتوانستند جبهه بروند و گفتند ما درس خواندیم و زحمت کشیدیم همین آدمهایی که یکی از آنها تا ادعای مرجعیت هم آمد و بعد ساقط شد در زبان جنگ من یادم هست می گفت من چهل سال در حوزه زحمت کشیدم و من نمی توانم مثل شما بیایم و بروم به جبهه و می گفت من خیلی مهم تر از بقیه هستم و حیف است که من کشته شوم و شهید بشوم. درس. کسی هم می گفت من دکترم، مهندسم، من که نمی توانم بیایم و یک کسی هم مثل چمران و یا دانشجوهایی که از آمریکا آمده بودند من دکتر و مهندس دیده بودم که از آمریکا آمدند اینجا و به شهادت هم رسیدند. الان آنها کجا هستند. اصلاً گاهی وقتها آدم بیقرار می شود که بفهمد الان شهیدی دارد چه کار می کند. ما کجا نشسته ایم و آنها کجایند! ما در مجلس کی نشسته ایم، آنها الان در مجلس کی نشستند؟ اصلاً آدم یک موقع بیتاب می شود. الان فکر می کند که شهید الان کجا رفته، در کجاست؟ عند ربهم یعنی چه؟ آن طرف بهشت. کل بهشت زیر پای شهید است. الان دارند چه کار می کنند، دغدغه ندارند. عیاش، قهقهه ی مستانه، شادی وصول و عند ربهم یرزقون اند. اصلاً گاهی وقتها آدم می خواهد سی دفعه سرش را به دیوار بزند. بخصوص ماها که برده اند ما را لب و برگردانده اند. یک موقع دکتر به من گفت اگر دو میلی متر، ترکش بیشتر در سرت فرو رفته بود تمام بود. من رو مین رفتم چندبار و منفجر نشدم. خیلی حسرت و زور دارد واقعاً که آدم بماند گناه کند و معصیت کند و عقب بماند.

ما آدمی داشتیم که در آنجا به او تیر زده بودند. گفتن: مرده، آوردند سردخانه دو سه روز هم در بود و لحظه آخر دیدند که یک بخار روی پلاستیکی است که روی جنازه اش کشیده بودند. فهمیده بودند که زنده است. اگر این یک ذره بخار نبود. الان دفن هم کرده بودند و تمام بود. کجا بود الان؟ عند ربهم یرزقون بود.

آقا این زنده ماند و ماند و جنایاتی کرد که اعدامش کردند چند وقت پیش. اینها را که می گویم خودم را می گذارم جای او و نه اینکه بخواهم او را کوچک بکنم و بگویم جنایت کرده ولی دارم یاد خودم می افتم که مانده ام و دارم این جنایت ها را هم انجام می دهم. خیلی سخت است. گاهی اوقات علم، دانش خطرناک است وزیر شدن و سفیر شدن رئیس جمهور وکیل شدن خیلی وقتها که آدم می رود در قیامت، می گوید ای کاش من هیچکدام از این سنگینی ها را نداشتم، ای کاش رئیس جمهور نمی شدم، ای کاش قلم پام می شکست و در مجلس پا نمی گذاشتم. ای کاش وزارت را قبول نمی کردم و ای کاش این درجه را قبول نمی کردم، ای کاش لباس روحانیت نمی پوشیدم، ای کاش سردار نمی شدم، ای کاش این درجه کوفتی را روی سینه ام نمی زدم، هیچی. سنگین می کند آدم را. پس این چهارتا همه خطرناک هستند. یعنی معلوم نیست دارایی اش به نفع آدم باشد: هوش، حافظه، علم، ریاست، مقام، مرجعیت، کتاب نوشتن، دانشمند شدن، تدریس، تحصیل، تبلیغ، اصلاً معلوم نیست آخرش چه می شود. ما نمی دانیم. آخرش اصلاً معلوم نیست لذا اگر آدم به اینها دلخوشی داشته باشد و از اینها حال بکند، عشق بکند، کیف بکند، لذت ببرد که اینها را دارد خیلی بدبخت است و این سنگین، سنگین است . این اصلا نمی تواند مسیر را طی کند. زهد یعنی تمام تلاش را برای خوب بودن در دنیا بکنی و هیچ دلبستگی هم نداشته باشی. یعنی غصه نخوری.

زهد اوج آزادگی انسان، زهد بزرگترین نیرویی است که در انسان شادی و آرامش ایجاد می کند. چرا؟ چون همه ی غصه ها روی این سوار می شود. برعکس این چهارتا وقتی غصه ات می رود روی شاسی فوق عقل بسته می شود، هر چه غصه می خوری شادی ات بیشتر می شود. شما برای مصائب امام حسین که برایت می خوانند وقتی که گریه می کنی شاد می شوی یا غمگین شاد می شوی. شما وقتی نماز شب می خوانی و گریه می کنی، شاد می شوی و یا غمگین می شوی؟ تنها بخشی که غمش، شادی تولید می کند بخش فطرت و فوق عقل است. شما نصف شب که بلند می شوی و دلتنگ امام زمان که می شوی و گریه می کنی، شاد می شوی، دلتنگ پیغمبر و یا آخرت که می شوی گریه می کنی، شاد می شوی. دلتنگ خدا می شوی. در غیر از این در تمام دلتنگی های بخش های پایینی، غصه می آورد.

زهد مبناست برای اینکه تو چقدر قیمت داری. چون میزان قیمت یک آدم به شادی ها و غصه هایش است. این را خوب دقت کنید. چه چیزی شادت می کند، قیمتت هم همان است. باز به دست من نگاه کنید. چی شادت می کند و چه چیزی عصبانی ات می کند؟ برای چه شاد می شوی و برای چه عصبانی می شوی؟ چه چیزی می رنجاند تو را؟ هر کدام برنجاندت قیمتت همان است. ببین برای چی عصبانی می شوی وقتی کسی به تو یک حرفی زد، خانمت یک چیزی گفت، بچه ات یک چیزی گفت، دخترت یک چیزی گفت، پسرت یک چیزی گفت، برای چی عصبانی و ناراحت شدی؟ چرا احساس کردی بی قیمت هستی؟ ببین یک وقت آدمی می گوید احساس کردم خیلی بی قیمت هستم. برای چی؟ برای اینکه به من زنگ نزدند، مرا دعوت نکردند. این برای کدام بخش است؟ وهم است. دعوت شدن، تحویل گرفتن به من محل نگذاشت، به من دعوت نکرد، به من سلام نکرد، خانه من نیامد، به من این جوری کرد، این وهم می شود. ببین برای چه چیزی غصه می خوری. برای هر چه که غصه بخوری یا شاد شوی یا برنجی، قیمت تو همان است و ثبت هم می کنند برایت و می گویند این آقا از صبح تا شب این تعداد غصه، زودرنجی، ناراحتی حساسیت، قهر، ناز، آشتی، شوق داشته. تمامش ثبت می شود.

چون به هر میلی که دل خواهی سپرد از تو چیزی در نهان خواهند بُرد

شما به تعداد رنجش هایت و شادی هایت، شهوت ها و ذوق هایت، هر چیزی قیمت می پردازی. برایش بها می پردازی. بستگی به این که موضوعش چه باشد. یک کسی غذا عصبانی اش می کند، دیر به او غذا بدهند، از یک غذای خاص به او ندهند ناراحت می شود. نوشیدنی، میوه، بالا و پایین مجلس، لباس، رنگ لباس، هر کمال جمادی، نباتی، حیوانی، عقلی و فوق عقلانی، حسی و خیالی، وهمی، عقلا و فوق عقلی هر چه که باشد آن چیزی که تو را بالا و پایینت می کند قیمت تو همان است. چی می تواند نگذارد خوشحال شوی و ذوق زده یا غمگین شوی، یعنی قیمتت سنگین شود، هر چیزی نتواند بخنداند تو را و سنگین شوی و هر چیزی نتواند تو را گریه بیندازت، هر چیزی نتواند غصه در تو ایجاد کند، هر چیزی نتواند برنجاندت، زهد است. زهد یعنی داشتن قیمت ها و قیمت خودت است. وقتی شخصی می رود بازار وقتی جیبش پر از پول است و برای خریدن کت و شلوار و یا کفش و یا لباس، هر چیزی در بازار تحریکش نمی کند. این می رود تا آنکه آن چه که قیمت خودش هست را بپردازد. مثلاً می خواهد چادر بخرد و می گوید از این مغازه چادر نمی خرم چون چادرهایش بیست هزار تومانی است و من میخواهم چادر 150 هزار تومانی بخرم. و این اصلاً در این مغازه تحریک نمی شود و آن جنس نمی تواند این را بالا و پائینش کند. این می رود و می رود تا اینکه به فروشگاهی می رسد که می گویند چادرهایش از صد و پنجاه هزار تومان به بالا است. در اینجا متوقف می شود و بهایش را می پردازد و چادرش را می گیرد. کت و شلوارش را می گیرد. اتومبیلش را می گیرد. ما حدمان چقدر است؟ حدی که می توانیم جیغ و داد بزنیم و غصه بخوریم، خواب یا کابوس ببینیم، خوشحال شویم، شب تا صبح ذهنمان درگیر شود چی است. آن قیمت تو است. من یک تیر خلاصی به شما بزنم که همه مان راحت شویم و به حق امام زمان علیه السلام بمیرم ان شاءالله همه ی ما و به حق امام رضا علیه السلام که تیر را او زده و فرموده: اگر کسی در دلش نسبت به یکی از شیعیان من کینه و دل رنجی داشته باشد (آقا قربونت برم الهی، فدات بشم، جانم به فدایت بیا و ببین چقدر زن و شوهرها با هم دعوا دارند؛ بیا ببین چقدر پدر و مادرها، چقدر خواهر و برادرها با همدیگر و چقدر همکاران با هم دعوا دارند) می گوید اگر کسی در دلش یک نیت بدی، چیز بدی در ذهنش نسبت به کسی، (آقا قربانت بروم اینها می نشیند از همدیگر غیبت می کنند، از بزرگتر از خودشان، از ولی نعمتشان از کوچکتر از خودشان غیبت می کنند، حسادت دارند، توطئه می کنند و می خواهند طرف را ضایعش کنند) اگر یک کسی در دلش چنین چیزی باشد، یکی از شیعیان من را اذیت کند و ناراحتش کند امام رضا علیه السلام می گوید من بر خودم واجب کرده ام که نفرین بکنم که نه خیر دنیا ببیند و نه خیر آخرت. امام رضاست. مگر اینکه توبه کند واقعا، یعنی چی؟ یعنی تیزی و تندی و هاری اش را بکشد بیرون. خیلی خطرناک است. او هنوز با زن و بچه ی خودش کلکل دارد. هنوز جر و بحث دارد. می بینی هزاربار زنش را، بچه اش را آزرده، شوهرش را آزرده. خانواده ی همسرش را آزرده. اگر این تیر خلاص به ما بخورد خیلی خوب است و آدم شر تیزی و تندی را از خودش بردارد، آقا من نمی خواهم تیز و هار شوم. قرار نیست کسی را اذیت کنم. فضول و حسود نمی خواهم باشم. زودرنج و حساس نمی خواهم باشم. نمی خواهم تیز و تند باشم. نمی خواهم کسی را برنجانم. اصلا با هیچ کس مسابقه ندارم. نه با کسی مقایسه دارم. نه با کسی کار دارم. نه اصلا کسی برام مهم هست. اینها همه حریف تمرینی من هستند. در تمام دنیا قهرمانان وقتی از حریف شان می خورند، هیچ وقت کینه ی طرف مقابل را به دل ندارند و می گویند مسابقه بوده و من را زده. حقش بوده دیگر، قویتر بوده، بیشتر زده. دویست کیلو زده ام و او دویست و پنج کیلو زده. بالاخره قویتر بوده. نمی گوید فلان فلان شده حال ما را گرفت و طلا را از دست ما درآورد. کینه نمی گیرند. چرا؟ چون می فهمد یک مسابقه بوده و این یک حریف تمرینی بوده بنده خدا این بابا و مادر و زن یا شوهر یا بچه ای را که خدا به تو داده بود، این معلم این رئیس و این و این ... همه ی اینها حریف تمرینی بودند. تو جدی گرفته بودی داستان را. همه ی حماقت انسان این است که انسان داستان را جدی بگیرد، یعنی با آدمها می خواهد زندگی کند نه با خدا. نقل ان صلاتی و نسکی و محیای و مماتی لله رب العالمین». اصلاً من آمده ام دنیا با خدا و برای خدا زندگی کنم. من نیامده ام که زن بگیرم شوهر کنم و یا بچه دار شوم و با اینها زندگی کنم. اینها همه حریف های تمرینی من هستند خدا به من داده که با اینها چطور من می توانم خدایی شوم والا قرار نیست من یک جایی ثابت بکنم خودم را با هیچ آدمی و قرار نیست خودم را یک جایی نشان بدهم. من آمده ام سالم رد شوم.

اینکه می گوید (فالزهد فی الدنیا) بی رغبت باش، به انگشتهای من نگاه کنید، بی رغبت باش نه اینکه اینها اهمیت ندارند و به آنها توجهی نکنید و از آنها استفاده ای نکنید، نه. وابسته به هیچکدام از این چهارتا نباش. غذا می خواهی بخور لباس می خواهی بپوشی، بپوش. لذت هم می خواهی ببری لذتش را هم ببر. اما باعث رنجش تو نشود، بود و نبودش برایت فرق نکند. «لکیلا تأسوا علی مافاتکم و لا تفرحوا بما اتاکم». ذوق زده نباشد نبودنش هم برایتان غصه نیاورد .اگر شوهر داد خدا را شکر که من ازدواج کردم . مرد یا طلاق گرفتی، طلاقت داد اصلاً غصه نمی خورد. اگر زن به تو داد خدا را شکر و اگر نداد باز هم خدا را شکر .امام سجاد علیه السلام فرمودند به نداده هایت مثل داده هایت شکر می کنم. اگر آدم به این حالت سواء برسد خیلی خوب است. به ماشین، به لباس، به هیچ کس، به هیچ چیز به هیچ چیز دلبستگی پیدا نمی کند. امام را خداوند رحمت کند که فرمود: خطرناک است که انسان به یک تسبیح یا یک کتاب دلبستگی پیدا کند. می فرمایند بیا تو این مسجد نماز بخوان، می گوید خیلی خوب و می گویند حالا این مسجد را به کس دیگری بده و تو این مسجد 500 هزار نفر نماز می خوانند و یا یک میلیون نفر نماز می خوانند. و یا می گویند برو در مسجدی که شش نفر نماز می خوانند. چی می خواهد برای من بیاورد. این خیلی مهم است. این خیلی مهم است. بی رغبتی، نمی گوید استفاده نکن، لذت نبر و تهیه نکن. همه ی امامان تان ماشاء الله وضعشان خوب بوده. در زمان خودشان پولدارترین و ثروتمندترین آدمهای بودند ولی بی رغبت ترین و بخشنده ترین هم بودند. نمی گوید تجارت و کسب و کار نکن. نه. تجارت بکن خیلی هم عالی است. ولی شغل و تجارت و بالا و پایین شدنش نتواند روی فشار خونت اثر بگذارد. این خیلی مهم است. ریاست، مقام، مدیریت، این لازمه اش چی بود؟ اولین شرط در حدیث عنوان چی بود؟ شرط اول دوم، اینکه برای خودت تدبیر نکن. هی نشین برای خودت نقشه بریزی که من باید به اینجا برسم من باید این کار را کنم. حدیث عنوان این بود که دائماً برای خودت تدبیر نکنی. آن وقت و البته می شوی نه بگو من حالا تلاشم را می کنم و خدا حالا از ما چه می خواهد.

من دو سه سالی بود شیفته شده بودم که بروم حوزه. با یک استاد خوبی هم کار می کردیم خدا حفظ کند. می دانست که ما چقدر دیوانه ی رفتن به حوزه هستیم آخرش هم درس را رها کردیم و رفتیم حوزه، بابام گفت مدرسه پس چی؟ گفتیم ما چاکر شما هستیم شما می گویی درس بخوان باشد به خاطر شما شبانه درس می خوانم ولی می روم به حوزه و درس می خوانم. همین که رفتیم در درس ها مزه ی اش آمد زیر دندان مان و کیف کردیم. شروع کردیم. استادمان گفت برویم. گفتیم کجا؟ گفت برویم جبهه. گفتیم باشد. آدمی هم داشتیم که وقتی مدتی جبهه بود برگشت و آمد و گفت من اگر اینجا بمانم شاگردانم از من جلو می زنند. این درس ها

حجاب شد دیگر و ما باید شر این را بکنیم همه جا و اگر این «من» را انسان بکند و بگذارد کنار آن وقت آزاد می شود. و می شود یک آدم شاد و راحت و آرام و تازه مشاعر باز می شود و تا نتوانم این کار را بکنیم ما مشاعرمان باز نمی شود و اصلاً دریافتی از بالا نداریم. یعنی بخشهایی که حقمان است و قرار است به ما برسد، دیگر به ما نمی رسد. خودمان قفلش کردیم. زمانی انسان می تواند دریافت کند که شرّ این بخشها را از خودش کم کند. خداوند وقتی که ما آمدیم به اسم هر کدام از ما یک سندهایی را زده گفته است این اسمهای از من برای شماست و گفته قرار است که شما این اسمها را از من بگیرید و با این اسمهای محشور شوید و می آییم به دنیا و طلب داشته ایم از خدا ولی دلبستگی های ما به دنیا باعث می شود که هیچکدام از آنها فعال نشود و نگذاشتیم. همان بحثی که عرض کردم که خدا می داند که چقدر از فرشته ها و اهل بیت تا الان معطلند و خودِ خدا چند سال معطل است که به خدا بگویم بریز در دامن و خدا میگوید تو شلوغی، من چه کار کنم من هر شب ایستاده ام بالا سرت تا ببینم کی خلوت می کنی. شما وقتی یک کار خوب و قشنگ می کنی که تو آن آزادگی است، شب یک خواب قشنگ می بینی. اصلا خدا امان نمی دهد. یک کار قشنگ میکنی، می گویی آره من دیشب خواب پیغمبر و امام زمان را دیدم ولی نفهمیدم که چی شد. صبح که بلند می شوی می بینی که یادت رفته. از بس شلوغی. یادمان می رود. آنها دائما می خواهند در تو بریزند ولی تو اصلاً دریافت نداری یک دفعه می بینی چهل سال ایستاده ایم و می بینیم بیچاره مرد و حالا باید تو برزخ برود و سهمش را برزخ بگیرد.دانه دانه اگر دنیا می گرفت خیلی خوب می شد. ولی الان به ما هیچ چیز نمی دهند و ما متاسفانه هیچ دریافت نداریم چون سرمان خیلی شلوغ است، خودمان را خیلی شلوغ کردیم، خیلی خیلی جدی گرفتیم خیلی چیزها را. «لاتجهل اکبر همک لاهلک و اولادک» بیشترین همتت خانواده ات نباشد. می بینی طرف غصه ها و شادی هایش خانوادگی و فامیلی هست و با مسائل خانوادگی شاد و یا غمگین می شود. کسی که اینطوری هست همّ بالایی نمی تواند داشته باشد، دلخوشی های بالایی نمی تواند داشته باشد. شادیها و دلخوشیهایش و غمگین هایش وهمی است. وهمی است یعنی چی؟ ریاست، قدرت و رقابت و مسائلی اینطوری. با اینها شاد و یا غمگین می شود. پست به او بدهند خوشحال می شود، از او بگیرند غمگین می شود. دیده بشود خوشحال است، دیده نشود و برود در یک جای کنج می ریزد به هم و عصبانی هست. شما بچه کوچولوها را دیدید که دو سه تا بزرگتر حرف می زنند بچه کوچولوها هی می پرند وسط حرف بزرگتر، حدود سه ساله یا دو سال و نیم به بعد این داستانها شروع می شود و وقتی شما به او می گویی این کار را بکن می گوید نه من خودم باید اینکار را بکنم. این برای چه اینکار را می کند؟ می خواهد دیده شود و شخصیت «من» تشکیل بدهد یعنی ماجرای «من» دارد . ماجراها من مصیبت و گرفتاری برای ما درست می کند و آدم بی حاشیه و بی دغدغه خیلی خوب است. هر چه آدم بتواند این حواشی را کم کند به نفعش هست. می گویند امیرالمومنین علیه السلام وقتی می آمد از خانه بیرون کان رجلاً و اذا دخل فی البیت کان صبیا می رفت خانه بچه بود. ما الان اگر مرد خانه یا زن خانه آمده باید برایشان حسابی باز شود. همین که آدم عشق دارد دیده بشود بیچارگی و بدبخت است.

کم کم می رسیم به راه کارهایی که خدا به پیغمبریاد می دهد. در روایت داریم که التزام داشته باشید با طبقات پایین و التزام داشته باشید با فقراء، التزام داشته باشید با کمترها و با کوچکترها باشید. شاه عباس به میرداماد گفت (میرداماد با لات ها می گشت و رمز اینکه تو با لاتها بگردی این است که دیده نمی شوی و همه تو را همان جور که هستی می دانند) شنیدم بعضی از بزرگان می روند با اراذل و اوباش می گردند (می خواست میرداماد بفهمد و متوجه شود) میرداماد گفت: من با اراذل و اوباش می گردم و بزرگی در میان آنها ندیدم. طرف رفته زنش را طلاق داده می گویند در شأن من این زن نیست و خیلی خطرناک است و چقدر حجم عظیم جهنمی می برد. می گوید تو درکی از من نداری و دهاتی مانده ای و من آمده ام بالا. بابا دوتایی تون از داهات آمدید. می گوید تو درک درستی از من نداری، من کسی را می خواهم که ببیند دارد با چه کسی زندگی می کند و درکم کند. گفتم خوب حالا درکت نکردم و این گوهر تابناک حضرت عالی شناخته نشد و ضایعش کردم.

یکی از همین آقایان خیلی بزرگ بود و از نجف آمده بود. مولانا می گوید:

دِه مرو دِه مرد را احمق کند مَرد حق را کافر مطلق کند

خوب دقت کنید خیلی مهم است. دهاتی منظورش چیه؟

دِه مرو دِه مرد را احمق کند مَرد حق را کافر مطلق کند

این را داشته باشید. پیامبر فرمود: علیکم بالمدینه شهرنشین باشید. در فرهنگ شهر فرهنگ دائماً مردم در تضادها و تعارضات فرهنگشان بالا می ماند (این را داشته باشید خیلی مهم است) درست. ولی کسی که فرهنگش متعالی است باید بقیه را بکشد بیاورد بالا، باید کمک به بقیه کند. اگر معلم یا طبیب شد و با مریض ارتباط داشت خودش مریض نمی شود. چون طبیب است. بلد است که با مریض چگونه رفتار بکند. مرحوم حاج ملاهادی سبزواری در زمان خودش رفته تا اوج علم، یک فقیه، و یک فیلسوف و وقتی می خواهد به سبزوار بیاید به دلش مراجعه می کند و می بیند که علمش خیلی زیاد و سنگینی می کند و نفس یک ذره اذیتش می کند. رفته دیار فرنگ و خلاصه راه نمی آید. از دهات سبزوار درآمده رفته نجف پیش علما، حالا سنگین شده. می خواهد بیاید می بیند قلب راه نمی آید. می گوید من اگر بخواهم بردم آنجا سنگین هستم راه را به سمت کرمان کج می کند و به یک مدرسه علمیه می رود و می گوید من یک آدم بیچاره و فقیرم و کسی را ندارم و به خادم مدرسه می گوید اجازه می دهی من اینجا پیش شما باشم و زندگی کنم. من نوکری تو را می کنم و هر کاری داری انجام می دهم اجازه بدهید من پیش شما اینجا باشم. او هم می گوید باشد ما یک نوکر مفت گیرمان آمده و یک گوشه یک جایی به او می دهند و می گویند بیا اینجا به خواب. از صبح که بلند می شده به او می گفتند هادی برو مدرسه را جارو بزن. طلبه می گویند هادی برو بیرون و این را برای ما بخر. هادی بیا این لباس را برای من بشوی هادی، هادی چند سال، حالا می خواهد ازدواج کند، با کی ازدواج کند؟ او اگر به سبزوار می رفت هر چه دختر و زن خوب بود حاضر بودند که زنش بشوند و از لحاظ تقوایی و معنوی و اخلاقی هم طوری بود که دوستش داشتند. خلاصه خادم مدرسه افتخار می دهد و دخترش را به او می دهد. (ما می گوییم زن ما اینطوری باید باشد شوهر ما باید این طوری باشد. تا به این افتادی، سقوط می کنی و منفور خدا می شوی و از چشم خدا می افتی) یک روز یک جر و بحث علمی می شود و حاج ملا دید طلبه ها خیلی دارند اشتباه می روند. در همان حال که داشت جارو می کرد یک تکه انداخت برای آن استاد و استاد دید که عجب حرفی زده است و هم مشکل استاد و هم مشکل شاگرد حل شد و حاج ملا فهمید که الان گرفتاری می شود دست زن و بچه اش را گرفت شبانه فرار کرد و به سبزوار رفت و بعدها شهرت حاج ملاهادی سبزواری تا همه جای ایران رفته بود. همهی عشقشان این بود که برود شاگرد این بشوند. کرمانی ها هم می روند که ببینند حاج ملا که هست و می روند و می بینند که این که همان حاج ملای خودمان است بالای منبر، این همان خادم است؟ بله همان خادم است. آقا حالا ما را یک جایی بگذار که مردم قدر ما را ندانند. مرگ سیاه یعنی همین. حالا ما را نبینند. یک رفیق اهل حال داریم. خدا رحمت کند شهید عباس بابایی که از اولیای خدا بود. چه کسانی در ارتش زمان شاه به ولایت خدا رسیدند، با ارتش آمریکا در آمریکا. هنوز هم خاک آمریکا خیلی برکت دارد. ما داریم یک حرفی می زنیم ولی باور کنید بگذارید نزدیک بشود از این ولایت آمریکا مقام معظم رهبری فرمود جوانهایش مثل انبیاء پاک هستند دختران و پسرانش ببینید از همین اروپا جوانهایی می آیند که در عشق و دلدادگی به اهل بیت و به امام زمان، ما به گرد اینها نمی رسیم.

فقط خودمان را لوس کرده ایم که ما بچه قم، بچه شاه عبدالعظیم، مشهد و ایرانی هستیم. این حرفها یعنی چی؟ رفیق ما در کار هواپیما بود. می گفت سرهنگی بود و به من گفت خدمتکار قرار است بیاید و عباس بابایی آمد داخل و این آقا چون همیشه بی حاشیه بود و خیلی ساده فکر می کند که آن خدمتکار است که قرار بوده بیاید گفتم به او که آمده ای ظرف ها را بشویی گفت بله. گفتم برو ظرف آنجاست و او هم رفت و ظرف ها را شست و همه جا را جارو کرد و همه‌ی کارها را انجام داد. ولی هنوز آن بنده خدا نیامده بود گفت خلاصه من رفتم اگر کاری داشت بگویید فلانی آمد و آن آقا آمد و گفت نیامد این آقا من هم گفتم نه نیامده و فقط این مستخدم آمد و به او گفتم و این کارها را انجام دهد و بعداً رفتیم بیرون. پای هواپیما و دیدم که معرفی اش کردند و من مردم از خجالت و او آمد جلو دستان مرا گرفت و فشار داد و به من پنهانی گفت ببین من و تو از این به بعد با هم رفیق هستیم و بی خیال.

ما خیلی برای خودمان حاشیه درست کرده ایم. دعواهایمان، اختلافاتمان، و گرفتگی ها و بی خوابی هایمان و تا صبح مثل مار، اژدهاست، اگر توانستید یک شب، دو شب امتحان کنید، دو هفته، یواش یواش آمارش را بالا ببرید و به یکسال برسانید که در ذهنت یکسال با هیچ کس درگیر نشوی و نخواهی تو ذهنت چیزی را ثابت بکنی و 5 دقیقه خواب نزند سرت و تخت بگیری و بخواهی. آقا طرف یک دفعه به جایی می رسد و میگوید ما با هم قهر هستیم، چند روز با هم حرف نمی زنیم، فرمود اگر سه روز قهرت طول بکشد از ولایت خدا خارج می شوند. آنقدر خوش می آید از زن و شوهر دعوایشان هم می شود می گویند قهر و لال نیستم. در اوج دلخوری هایشان همه چیزشان سرجای خودش هست. بارک الله. مرد یا زن به شدت دلخور است اصلاً قهر نیست. قهر و انتقام و تندی و حالت را می گیرم و باید بهت ثابت بکنم، نعوذبالله برو کارهای خشن تر و دست بلند کردن و فحش دادن و کتک زدن و ... و هیچی برای آدم نمی ماند. ما نیازمان به بی خیالی در این چهار جهت برای این است که می خواهیم به بینهایت برسیم. شما وقتی بی خیال این چهارتا نمی شوی دیگر حرکت برایت سنگین می شود. آدم عاقل هوشیار است و برای همین آدم مومن همتش از همه ی انسانهای روی زمین بیشتر است. چرا؟ چون هم مجبور است که هم این چهارتا را داشته باشد و هم باید نسبت به آنها وابستگی نداشته باشد و بی خیال بی خیال باشد. بلکه همه دلش روی فوق عقل سوار بشود. وقتی بر روی فوق عقل و بر این مبنا بستی یعنی خود خدا و اهل بیت علیهم السلام. ببین چقدر پیغمبر کار ما را راحت می کند. می گوید اگر سیدی در حق شما بدی کرد خوب هایش را به خدا ببخشید و اگر بدی به طورتون خورد، بدهایشان را هم به من ببخشید. یعنی چی؟ چرا پیغمبر این جوری حرف می زند؟ بگویم پیغمبر خودت را لوس کردی، داری لوس پروری می کنی! بخاطر تو ببخشیم، خوبهاش که هیچی بخاطر خدا و آنهایی هم که ظلم کردند و بدها بخاطر تو ببخشیم. پیغمبر می فرماید: من قیمت تو هستم. یعنی به خاطر من چه کسی را به دست می آوری؟ اگر پایین تر از من را بدست آوردی، اصلاً باختی. ببینید چقدر قشنگ می گوید: می فرماید هر وقت یک مصیبتی دیدید، یادتان بیاید که من پیش شما نیستم دیگر راحت می شود. این خجالت دارد. پیغمبر میگوید مگر مصیبتی بالاتر از اینکه من پیش تو نیستم هم داری در زندگی ات؟ آره بابا. به من الان شام نرسید کلی عصبانی ام، تصادف کرده ام ناراحت هستم. چک برگشت خورده دارم دیوانه دارم می شوم می فرمایند وقتی مصیبتی برایتان اتفاق افتاد یادتان باشد که من پیش شما نیستم آن وقت مصیبت ها را راحت تحمل می کنید. آیا ما اینطور هستیم. بگویم الان امام زمان علیه السلام پیش ما نیست، این رنج نبودن امام زمان علیه السلام آنقدر زیاد است که من اصلاً به رنجهای دیگر فکر نمی کنم. ما باید خودمان را سبک کنیم. تا سبک نکنیم تا بی میل نشویم به شوق نمی افتیم و تا به شوقی نیفتیم پروازی هم صورت نمی گیرد. یعنی یک استعداد بی نهایت الهی را در همین بدبختی ها و وابستگی ها ضایعش کرده ایم رفته پی کارش. پس عزیزم یادت نرود ببین چه چیز ناراحتت می کند و چه چیز خوشحالت می کند قیمت دستت باشد. هی باید تمرین کنید. این طور نیست که ما بگویم و بشویم و شما هم بشنوید و بشوید. نه. باید تمرین کنیم. باید سعی کنید در دلتان و ذهنتان به هیچ وجه درگیر نشود و بیون هم به هیچ وجه و اگر در بیرون هم مشکلی پیش آمد که پیش می آید بالاخره تعارض و تضاد هست. در روایت داریم مومن فی المجلس با کسی درگیر می شود در بیرون از مجلس هیچ چیز در دلش باقی نمی ماند. یعنی همین الان که نشسته ممکن است با کسی، همسرش، بچه اش، با رفیقش، با همکارش حرفی بزند و کمی با همدیگر تند شوند صدایشان برود بالا، اما حضرتی می فرمایند مومن به محض اینکه جلسه تمام می شود و بلند می شود و پاک می رود بیرون. هیچ چیز از خودش ندارد. وقتی که می روی و تا صبح داری با خودت ور می روی، می بینی سی دفعه داری با خودت حرف می زنی و هزار بار داری با او جر و بحث می کنی این گرفتاری است.

والحمدلله رب العالمین و صلی الله علی محمد و آله الطاهرین.