خصوصیات جاهل
1- اهميت و سفارش به شور و مشورت در امور.
2- استبداد راى از خصوصيات جاهل.
3- اعتراف به عدم فهم يك مسئله نيمى از علم.
4- مواد اوليه حكم يك فقيه نظر كارشناس امر است.
5- از بزرگترين درجات جهل مشغوليت است به هر چه براى انسان باقى نمىماند.
6- علىعليه السلام: فكر در غير حكمت هوس است.
7- رسيدن به حكمت، تسليم و رضا را به دنبال مىآورد.
8- جوان و كشيده شدن به وادى هنر.
9- بقاى مسلك بدون آميخته شدن با هنر ميسر نيست از كلام امامقدس سره
10- هنر مورد قبول قرآن هنر جلا دهنده اسلام ناب محمدى است. از كلام امامقدس سره
11- تعجب حالتى است كه پس از برخورد انسان با آنچه مخالف باورها و اطلاعات اوست پيش مىآيد.
12- خنديدن بدون تعجب از جهل، از امام عسكرىعليه السلام
13- تصرف قوه خيال در مواد اوليه ذهنى.
14- تشخيص امتيازات انسانى از غير آن با انتخاب الگوى صحيح.
اعوذ باللَّه شيطان رجيم بسم اللَّه الرحمن الرحيم الحمد للَّه رب العالمين و صل اللَّه على محمد و اله الطاهرين و لعنة اللَّه على اعدائهم اجمعين من الان الى قيام يوم الدين.
جلسه گذشته چند خصوصيت از شخص جاهل را خوانديم يكى از آنها اين بود كه قبل از اين كه شخص جاهل بشنود صحبت طرف مقابل را خوب شروع مىكند به جواب دادن دوم از اين است كه قبل از اين كه خوب بفهمد منظور طرف مقابل چى هست با؟؟؟برداشتى كه دارد با عجلهاى كه در برداشت دارد شروع مىكند به معارضه كردن و داد و بيداد راه انداختن و اعتراض كردن قبل از اين كه بفهمد فلسفه يك كارى را يا درست كلام شخص را بفهمد زود شروع مىكند به داد و بيداد كردن معارضه و المعارضه قبل عن يفهم قبل از اين كه بفهمد شروع مىكند به ايجاد اختلاف به اعتراض و الحكم بما لا يعلم و حكم مىكند به چيرى كه نمىداند يعنى شجاعت اين كه من نمىدانم را بگويد كه من نمىدانم را ندارد برايش سنگينى هست كه بگويد من نمىتوانم اين مشكل را حل بكنم نمىفهمم اين مقوله خيلى زياد هست پزشك هست كه مثلاً شجاعت اين را ندارد كه به مريض بگويد من نمىتوانم اين مشكل شما را حل بكنم برويد به يك پزشك متخصصترى مراجعه بكنيد من نمىتوانم اين قدر شجاعت ندارد شروع مىكند يك نسخهاى را مىنويسد پول مىگيرد و نسخهاى را مىنويسد وقت مردم را تلف مىكند و در قيامت در مقابل اين وقتى كه از مردم گرفته اين ضررى كه به مردم زده بايد جواب بدهد و اين هم جزايش خيلى سنگين هست به يك نفر مىتواند بگويد به من مربوط نيست من نمىدانم وقت طرف را مىگيرد يك كسى مىآيد سوالى مىكند مشكل اخلاقى دارد، مشكل فكرى دارد، مشكل معنوى دارد، مىتواند بگويد نمىتوانم حلش بكنم اگر مىتوانى حل بكنى خب بنشين حل بكن اگر نمىتوانى وقت مردم را تلف نكن يا خيلى وقتها در كار افرادى هستند كار مىكنند مسئول هستند يك جايى رئيس هستند رئيس هستند به هر حال به اين خاطر نيست كه اين يك فرد جامع الشرايط و در همه جوانب كار خودش تخصص دارد نه در يكى از آن رشتها تخصص داشته يا فرد با تقوا و متعهدى بوده فرد مدير و مدبرى بوده گذاشتهاند او را توى كار توى مجموعه خب وقتى اين شخص گذاشتهاند توى مجموعه ضرورت ندارد كه در همه كارهاى آن مجموعه تخصص داشته باشد لذا مىتواند از خيلى از افراد كمك بگيرد بگويد اين جا را من بلد نيستم مىتواند مشورت بكند يا ديگران اصل اين هست كه مشورت بكند نبى اكرمصلى الله عليه وآله مىفرمايد خداوند دستور مىدهد كه شما با مردم مشورت بكنيد العاقل لا يستبد به رايه عاقل مستبد بالراى نيست مشورت مىكند سوال مىكند از اين و آن بر عكس افرادى كه مستبد الراى هستند يعنى فكر مىكند كه همه مشكلات را خودشان به تنهايى مىتوانند حل بكنند صاحب نظر در همه مسائل و با خواند چهار تا كتاب از اين چهار تا كتاب از آن چهار كتاب از او تمام مسائل مربوط به آن علوم را بلد هستند، يا با خواندن چهار تا كتاب اسلامى ديگر در تمام مسائل اسلامى متخصص و صاحب نظر هستند هيچ احتياجى نمىبيند كه مشورت بكنند از دوستان از صاحب نظران از پيش كسوتان نظر خواهى بكند نه دعوتى از آنها به عمل مىآورند و نه؟؟؟ از به سفارشات و پيشنهادات آنها مىگذارند هيچى خودشان مستبد الراى بعد خب توى اينجا هم مجبور است چون نمىتواند بپذيرد مشورت ديگران را خودش را هميشه صاحب نظر مىداند هميشه عالم و علامه مىداند معمولاً توى بن بستها تا توى مشكلاتى كه پيش مىآيد دستوراتى مىدهد كه و حكمهايى كه مىدهد كه بن بست ختم مىشود فقط وقت مجموعه، وقت افراد آن مجموعه، سرمايه آن مجموعه را به باد مىدهد به خاطر اين كه اين قدر شجاعت نداشت و بگويد آقا مثلاً حالا مساله جديدى حادث شده است و دوستان بنشينند با هم فكر بكنند اظهار نظر بكنند ببينيد چه كار مىتوانيم بكنيم طرحهايشان را بريزند پيشنهادات انتقادات كارى مىتوانيم بكنيم از ديگران دعوت بكنند از صاحب نظرها دعوت بكنند نه اين جورى نيست فكر مىكنند يكه و تنها خودشان مىتوانند همه مشكلات را حل بكنند و الحكم بما لا يعلم در روايت داريم اگر قاضى كه مىخواهد حكم بكند در دو صورت جهنمى است و در يك صورت بهشتى هست، دو صورتى كه جهنمى است يكى از آنها اين هست نداند حكم خدا چى هست و حكم را اشتباه بدهد صورت دومش اين هست كه نداند حكم چى هست و حكم صحيح بدهد يعنى نمىداند كه خدا چى گفته است همين جورى يك چيزى مىگويد آن هم درست در مىآيد به عدالت هم هست، دقيقاً به عدالت هست مثلاً مىگويد طرف بايد اعدام بشود طرف بايد هفتاد ضربه شلاق بخورد طرف بايد اين قدر جريمه بدهد يا حق با اين هست يا حق با آنه هست درست هم در مىآيد اتفاقاً عدالت هم هست ولى باز مىفرمايد اين قاضى هم مىرود جهنم به خاطر اين كه حكم بما لا يعلم كرده است يعنى چه؟ يعنى خودش نمىدانسته است اينقدر شجاعت داشته است كه در مسالهاى كه نمىدانسته اظهار نظر كرده است اين خيلى خطرناك است آدم يك بار مىگويد ما كه علامه نيستيم لا ادرى نصف العلم گفتن اين كه من نمىفهمم نمىدانم نصف علم هست معروف هست كه معروف شيخ انصارى رحمة اللَّه عليه در درس هر موقع از او سوال مىكردند و نمىفهميد سه مرتبه بلند مىگفت ندانم ندانم ندانم بلند مخصوصاً نمىدانم و باز معروف هست كه انوشيروان ظالم وقتى يك وزير داشت بزرگ مهر يا بوذر جمهر كه ايشان خب خيلى عالم بود خيلى دانشمند بود فرد حكيمى بود يك موقع كه اين سفراى كشورهاى خارجى و يك سرى مهمان ديگر دعوت كرده بود مىخواست پز بدهد به اين وزير خودش گفت من وزيرى دارم كه همه چيز را بلد هست واقعش هم آدمى بود كه خيلى از مشكلات را حل مىكرد صاحب نظر بود در بسيارى از مسائل بعد بزرگ مهر گفت همه چيز را همگان دانند و همگان هنوز زاده نشدهاند يعنى به هر حال ما كسى را پيدا نمىكنيم كه همه چيز را بداند در همه مشكلات بتواند صاحب نظر باشد بالاخره بايد مشورت بكنيم شما حضرت امام هم سلام اللَّه عليه مىبينيد كه اگر مىخواست توى مسائل مملكتى يك موقعى حكمى بدهد و چيزى بكند اگر مساله تخصصى بود از كارشناس استفاده مىكرد حكم فقهى را او مىداد اما نظر كارشناس برايش مهم بود اصلاً نظريه كارشناس مواد اوليه حكم يك فقيه هست حالا ممكن هست كه آن كارشناس مومن هم نباشد با تقوا هم نباشد حزب الهى هم نباشد ولى نظر كارشناس مهم هست اين مساله شيوع زيادى دارد عموميت زيادى دارد يعنى عوام الناس را مىگيرد بالاترين درجات مردم از نظر علمى يعنى اين خطر همه را تهديد مىكند كه آنجايى كه نمىفهمند و نمىدانند اظهار نظر بكنند و لا بقت ما ليس لك به العلم آنجايى كه علم ندارى علم يعنى يقين اين جا يقين ندارى اظهار نظر نكن مطمئن نيستى اظهار نظر نكن حديثى است بسيار عالى از علىعليه السلام مىفرمايد لو ان العبادة حين جهلوا وقفوا لم يكفروا و لم يضلوا مىفرمايد اگر بندگان خدا و لو ان العباد حين جهلوا موقعى كه نمىفهمند و جهل دارند توقف كنند يعنى جلو نروند و اظهار نظر نكنند عمل نكنند موقفى كه نمىدانند بعضى وقتها انسان با عمل مىرود و كارى مىكند نمىداند از آن وقت مىرود و عمل مىكند مىرود طرفدارى مىكند از يكى يا عليه يكى بدگويى مىكند يا وارد يك معركهاى مىشود بدون اين كه آگاهى كافى داشته باشد مىفرمايد لم يكفروا و لم يضلوا نه كافر مىشود و نه گمراه مىشوند اگر توقف كنند يعنى آنجايى كه انسان حكم بما لا يعلم مىكند يا قبل از اين كه بفهمد اقدام به عمل مىكند اين نزديك به كفر هست يا كفر هست گمراه هست بايد توقف بكند نمىدانم من هنوز برايم قضايا روشن نشده است. بايد تحقيق بكنم هنوز مسائل پيچيده است نمىتوانم تحليل بكنم بايد منتظر زمان باشم به هر حال بايد يك مقدار زمان بايد بگذرد يك مقدار زمان بايد بگذرد تا حقايق معلوم بشود اما خيلىها اين شجاعت را ندارند كه بگويند ما نمىفهميم خدا نكند كه اسم آدم هم در رفته باشد كه بابا اين يك ذره حاليش هست كارشناس هست يا توى مسائل سياسى مطالعات دارد توى وزارت اطلاعات هست توى حفاظت اطلاعات هست نمىدانم توى سپاه هست توى بسيج هست توى نمىدانم رياست جمهورى هست وقتى مىگويند خب همين اسمها طرف را خراب مىكند طرف مىگويد خب الان زشت هست كه من كه يك همچنين وجههاى دارم الان اگر اظهار نظر نكنم بد هست آن وقت مىبينى كه خيلىها سر اين قضايا مىخواهند پرستيژ خودشان را حفظ بكنند به قول معروف شروع مىكنند به اظهار نظر كردن، تحليل كردن در همين تحليلها و اظهار نظرها خيلى اين ور و آن ور مىروند مىفرمايد اگر بندگان خدا توقف بكنند نه كافر مىشوند و لم يضلوا گمراه نمىشوند و من مىخواهم يك چيز ديگر را هم اضافه بكنم و لم يضلوا گمراه هم نمىكنند خيلى وقتها آدم با يك اظهار نظرش يك نفر را گمراه مىكند يك نفر دلش را به يك طرفى وادار مىكند كه آن طرف طرف خيرى نيست جهنم هست آن طرف با يك اظهار نظرش مخصوصاً كسى كه فكر مىكند كه حرفش را مىخوانند براى حرفش اعتبار قائل هستند خيلى خطرناك هست او بايد خيلى بيشتر نمىدانم بگويد توى مسائل كه واقعاً نمىداند بايد توقف بكند چون يكى ممكن هست بيايد گوش بكند حرف اين را مىخواهد برود عمل بكند آن وقت چقدر خطرناك مىشود چقدر فساد باعث مىشود من نمىدانم خجالت بكشيم اگر ننهمان از ما پرسيد بگوييم ننه جان من نمىدانم درست است كه در بسيج هستم درست هست كه توى سپاه هستيم نمىدانم من اطلاعات دستم نيست همسرمان پرسيد خواهرمان پرسيد دوستمان پرسيد برادرمان پرسيد عيبى ندارد بگوييم نمىدانم اين رشته سر دراز دارد يك بحث مىكشاند بحث سوءظن و به بحث مسائل سياسى به بحث مسائل اجتماعى و ما الان در مقام آن بحث نيستيم. روايت بعدى كه خصوصيت ديگر جاهل را بيان مىكند از اميرالمومنينعليه السلام هست كه مىفرمايد تكثرك بما لا يبقى لك و لا يبقى؟؟؟ من اعظم الجهل بسيار روايت عالى است خوب است كه هميشه اين را مد نظر داشته باشيم مىفرمايد تكثر يعنى زياد پردازى زياد پرداختن زياد مشغول شدن تكثرك بما لا يبقى لك و لا يبقى لك زياد پرداختن زياد مشغول شدن به چيزى كه لا يبقى لك براى تو باقى نمىماند يعنى هم سفر ابدى تو نيست و لا تبقى له تو هم براى آن باقى نمىمانى من اعظم الجهل از بزرگترين درجات جهل هست من اعظم الجهل اعظم مىگويد نمىگويد من جهل مىفرمايد من اعظم الجهل يعنى اين خيلى حماقت هست كه انسان به كارهايى بپردازد خودش را به مشغلههايى مشغول بكند كه نه آنها براى اين شخص مىماند همسفر و همراه ابدى انسان نيست و نه خود اين براى آنها مىماند در نسبت عرض كرديم نسبت دنيا به آخرت مثل چى بود؟ مثل نسبت رحم مادر به دنيا در اين نسبت ببينيد كودك يا جنين دقيقاً در دوران جنينى فقط چيزهايى را تهيه مىكند كه در سفر به دنيا نياز دارد به هيچى نمىپردازد اگر به چيزهايى هم مىپردازد كه در سفر به دنيا با خودش نمىآورد مثل بند ناف مثل چيزهايى ديگرى كه به آنها مىپردازد دقيقاً چيزهايى هست كه آنها كمال مىدهد زمينه مىدهد به اين براى چه؟ براى تهيه استعدادهاى زندگى دنيايى يعنى آنها اين طور نيست كه اصلاً به كارش نيايند دقيقاً آنها به كارش مىآيد از همانها استفاده مىكند براى اين كه بار سفرش را ببندد از همان آنها استفاده مىكند از جنين بايد ياد بگيريم كه بپردازيم به كارهايى كه نمىماند براى ما كارهايى كه جدى نيست براى ما در سفر آخرتى از جنين بايد ياد بگيريم كه نپردازيم به كارهايى كه نمىماند براى ما كارهاى جدى نيست واقعاً در سفر آخرتى بازى است علىعليه السلام مىفرمايد الفكر فى غير الحكمة هوس فكر در غير حكمت هوس هست يعنى انسان فكرش هم هوسباز مىشود خيالش هم هوسباز مىشود فكر بكند اينها نمىگويم كسى مزاح نكند منظور اين نيست به هر حال در مزاح انسان به غير حكمت فكر مىكند اما در مزاح، مزاح را وسيله قرار مىدهد براى شادى دل خودش براى شادى دل مومنين براى زدن مثالى يا تفهيم امرى اما اگر شغلى شد مشغله شد اما اگر شغلى شد اين قضيه آن موقع مىبينى كه خيلى مشكل مىشود بياييم و ببينيم در كارهايمان در كارهاى روز مرهيمان چقدر از كارهايى كه ما به آن مىپردازيم براى ما نمىماند يعنى جزء تلف شدن عمر محسوب مىشود واقعاً وقت تلف شده اينجا عمر بيهوده هدر رفته هست يك مقدار حساب بكنيم ببينيم چقدر هست آن وقت درجه جهل خودمان هم بدست مىآيد چون قرار شد كه اول آفتها را بشناسيم اول آن كارهايى كه نبايد بكنيم بشناسيم حالا دوستانى هم كه بحث معرفت نفس تشريف مىآورند اينجا يك برداشت آن چنانى بكنند كه حالا ممكن است كه من بعد يادم نباشد تكتروك بما لا يبقى لك و لا تبقى له اين »ما« مساوى است با خيال و وهم يادشان نرود دوستان. مساوى است با عالم خيال و وهم كه بعد انشاء اللَّه سر درس عرض مىكنم بايد ببينيم چه چيزى با ملاك آخرت با ملاك خدا جور در مىآيد جزء ارزشها محسوب مىشود ما خودمان را به آنها نزديك بكنيم وقتمان را براى آن ارزشها صرف بكنيم چيزى كه در نظام الهى ارزش محسوب نمىشود در نظام ابدى ارزش محسوب نمىشود وقت گذاشتن برايش فكر كردن به آن اشتباه است نادانى حماقت هست اينجا شخص بايد خيلى حرّيت داشته باشد خيلى شجاعت داشته باشد بلند همت باشد بنشيند و فكر بكند در مقابل بسيارى از ارزشهايى كه جامعه دارد به ما ارائه مىدهد دوستان نادان دارند ارائه مىدهند دشمنان دانا دارند ارائه مىدهند هوچى گريها تبليغات مسموم دارد ارائه مىدهد در مقابل همه اينها بايستيد جوانها را دعوت مىكنند به فلان كار شخص شان خودش را نگاه بكند شان من اين هست كه من به اين كار بپردازم يا نه مىماند اين كار براى من من براى اين كار مىمانم وقتم را براى اين كارها بگذارم حالا ممكن هست چهار تا نادان بكنند ببينيم آن كسى كه دارد تبليغات مىكند آدمى هست كه توى سفر آخرت راه افتاده باشد اصلاً يعنى فهميده باشد كه آدم هست يا نه اصلاً حواسش نيست كه آدم هست ببينيم كه خود آن در چه عالمى هست به سر مىبرد خود او از صبح بلند مىشود تا شب كه مىخوابد به چه چيزهايى فكر مىكند ارزشهايش چه ارزشهايى هستند ارزيابى بكنيم آن كسى كه دارد به ما چيزى را پيشنهاد مىكند مشغلهاى را پيشنهاد مىكند .راهى را جلو ره ما مىگذارد جلوى پاى ما مىگذارد ببينيم كه آيا اين شخصى كه ما را دعوت به اين كارها دارد مىكند خودش اصلاً ارزش الهى دارد افكارش چه جور افكارى هست از كجا تغذيه مىشود فقط صرفاً بخواهد بگويد يك چيزى خوب هست يا تعريف شده از آن يا خيلى دنبالش مىروند دليل نمىشود كه ما هم بلند شويم و برويم دنبال آن كارها اين شجاعت مىخواهد اين آزادگى مىخواهد بت شكنى مىخواهد كه انسان بايستد بگويد نه من به همه اين دعوتهايى كه مىكنند لا اعبد ما تعبدون نه من نيستم صبر كند ببيند چى برايش ارزش هست خداى من براى من چه چيزى را ارزش معرفى كرده است، چه مشغلههايى را براى من پيشنهاد كرده است ائمهصلى الله عليه وآله وسلم چه پيشنهادى را به من كردهاند چه مشغلههايى را جلوى پاى من گذاشتهاند آيا دين خدا ناقص هست براى يك جوان براى يك پير و خودش مشغله درست نكرده است مشغلههاى زيبا و خوب و نشاط آور نگذاشته هست ائمه نگذاشتهاند اينها كه ما بخواهيم برويم از غير بگيريم اين چيزها را. چيزهايى كه بتوانيم با آن جانمان را استراحت بدهيم روحمان را تازگى بدهيم به آن جلا بدهيم با آن نيست اصلاً؟ در فرهنگ خودمان؟ بنشينيم فكر بكنيم مثال عرض بكنيم يكى از وادىهايى كه مثلاً الان به ذهنم رسيد يكى زا وادىهايى كه خيلى از جوانها كشيده مىشوند به آن مثلاً امور هنرى هست كارهاى هنرى خب هنر هم خيلى خوب هست به هر حال تاييد زياد شده است مثلاً رهبر انقلاب حفظةاللَّه تعالى مىفرمايد اگر هيچ، حالا عين كلامشان من الان يادم نيست. اما اين مضمون كلام هست و با كلام ايشان اختلافى ندارد مىفرمايد هيچ آيينى هيچ دينى هيچ مسلكى بدون اين كه با هنر آميخته بشود نمىتواند بماند بايد با هنر آميخته بشود خب بسيار خب هنر چيز خوبى است اما كدام هنر؟ بعد حضرت امامقدس سره مىفرمايد كه تنها هنرى مورد قبول قرآن هست كه جلا دهنده اسلام ناب محمدى هست اسلام پابرهنهها و اسلام درد كشيدهها خب كو هنرمند اين چنينى كو هنرمندى كه از هنرش بتواند طورى هنرمندى بكند كه اسلام را جلا بدهد با اين هنر اين همه دختر و پسرهاى ما كه جذب بازار هنر مىشوند واقعاً اين جورى رفتهاند استادهايشان واقعاً اين گونه هستند سازمانهايى كه اينها جذب مىكنند واقعاً بناى آن سازمانها مسئولين آن سازمانها اين جورى فكر مىكنند اصلاً اسلام ناب را چشيدهاند كه بتوانند از آن هنر وسيلهاى درست بكنند براى جلا دادن اسلام ناب يا مشغلههاى ديگر حالا شما حديث مفصل بخوان از اين مجمل چون اگر براى ما نماند و بال گردنمان مىشود آن موقع باطل هست ديگر و باطل هم صورتش آخرت صورت وحشتناكى هست صورت زشتى دارد گريبان انسان را مىگيرد جدا هم نمىشود از انسان به هر حال چيزى هست كه از ما صادر شده هست چيزى هست كه قلب ما به آن علاقه داشته است حب داشتيم به آن نمىشود ما به چيزى علاقه داشته باشيم داريم كه اگر ما به چيزى علاقه داشته باشيم معصومين فرمودهاند دلت چيزى را خواست با تو هست در سفر آخرتى حالا اگر اين چيز باطل بود ببين صورتش آن طرف تبديل به چه چيزى مىشود همين كه دلت مىخواست آن را اتحاد با آن برقرار كردى بيائيم كارهايمان را ارزيابى بكنيم بيائيم هى الگو گير نباشيم زود تحت تاثير يك نفر قرار بگيريم تحت تاثير يك شخصيت قرار بگيريم اداهايى يك شخصيت حرفهاى يك شخصيت خوش بيانى يك شخصيت خوش قيافهاى پرستيژ يك شخصيت تحصيلات يك شخصيت نه درست فكر بكنيم ما هيچ شخصيتى بالاتر از ائمه معصومينصلى الله عليه وآله وسلم نداريم بهترين الگوها هستند و لكم فى رسول اللَّه اسوة حسنة اسوه حسن نمونه عالى رسول خدا است و شاگردان اينها كه ما در طول تاريخ داريم مىبينيم تا طرف مىبينى پايش باز مىشود دانشگاه مىبينى كه تغيير كرد يك دفعه افكارش تغيير كرد خيلى از مسائل ديگرش تغيير كرد براى اين كه قوام ندارد به جاى محكم بند نيست مىآيد و مىبينى اظهار نظرهايى مىكند يا قيافهاى براى خودش درست مىكند كه اصلاً با آن رنگ آميزى كه خداوند داده يا معصومين از ما خواستهاند اين رنگ و لعابى كه از ما خواستهاند مىبينى منافات دارد تاكسى هم خودش را پيوند ندهد با حق در مقابل باطل نمىتواند مقاومت بكند چون كسى كه مىخواهد مبارزه بكند اول بايد خودش جاى پايش محكم باشد يك پايگاه محكم داشته باشد از نظر روحى و معنوى عقيدتى تا بعد بتواند مبارزه بكند والا وقتى ما معلق هستيم به جايى بند نيستيم به؟؟؟ تمسك نجستهايم چه طور مىتوانيم بيائيم و مبارزه بكنيم زود رنگ و لعاب مىدهيم تكثرك بما لا يبقى لك و لا تبقى له من اعظم الجهل و از اينها زياد شبانه روز ما را تهديد مىكند بايد تلاش بكنيم انشاء اللَّه كمش بكنيم رفته رفته اينها را كم بكنيم كه وقتى داريم كار مىكنيم مىماند براى ما يا نمىماند دارم وقت تلف مىكنم روى اين چيز ماندنى هست يا ماندنى نيست فايده دارد يا ندارد. دو سه تا روايت هست كه اگر بخواهيم واردش بشويم خيلى طول مىكشد يك روايتى كه بحثش كم هست خدمتتان عرض مىكنم روايتى است اخلاقى از امام عسكرىعليه السلام و يكى ديگر از خصوصيات جاهل را امام عسكرىعليه السلام اين طور بيان مىفرمايد كه راجع به خنده هست من توضيحى راجع به خنده بدهم لبخند كه منظورم همان قهقهه و خنده هست خب مىدانيد كه يكى از دلايل خنده اصلاً چيزى كه انسان خندهاش مىگيرد ببينيد هيچ موقع انسان از انجام معمولى كارها يا روند معمولى امور خندهاى ندارد بنده بلند مىشوم اين تخته را پاك مىكنم و چيزى رويش مىنويسم اين خنده دار نيست كى انسان مىخندد زمانى كه يك چيزى خلاف عادت باشد يعنى با جريان عادى امور با قوانين عادى نمىخورد انسان خندهاش مىگيرد اين همه جوكهايى كه مىگويند هيچ وقت چيز طبيعى تويش نيست تمام اين جوكها يك چيزى هست كه با واقعيت سازگارى ندارد با روند طبيعى امور سازگارى ندارد يك جايش طبيعى نيست لذا شخص خندهاش مىگيرد يعنى عامل خنده چى هست؟ تعجب انسان هست چيزى كه تعجب مال چه موقع هست؟ چيزى كه با باورهاى شخص با اطلاعات شخص نخواند بعد انسان خندهاش مىگيرد داستانها جوكها نمىدانم چيزهاى ديگر كه هست خب هر موقع هم كه انسان خندهاش مىگيرد يعنى تعجب مىكند اين خصوصيت انسان هست كه خندهاش مىگيرد كسى هم عيب نمىگيرد به اين مثلاً شما نگاه بكنيد نبى اكرمصلى الله عليه وآله يك موقع مىخواستند شوخى بكنند با دوستان مىفرمايد اين دست من شبيه چيست؟ وقتى مىگويد شبيه بايد يك چيزى بياورد برايش يك مثالى بياورد مثلاً مىگوييم اين تخته مثل برف سفيد هست شبيه مىگويم هست حالا همه فشار مىآورند به مغزشان كه اين دست شبيه چى هست؟ حالا هى شروع مىكنند به تعريف و تمجيد از دست پيامبرصلى الله عليه وآله شبيه چى هست شبيه چى هست شبيه چى هست آخر حضرت مىگويد نه بعد خودشان مىفرمايند اين دست من شبيه اين يكى دستم هست يعنى اين دستشان را نشان مىدهند اين طورى يعنى طرف اصلاً انتظار ندارد اين جواب را بشنود خب وقتى اين انتظار نيست شخص بطور طبيعى مثلاً خندهاش مىگيرد، همه مثلاً يك چند دقيقهاى سرگرم هستند به جواب دادن آخر مىبينى كه پيامبر يك چيز ديگرى قصد كرده است يك چيز ديگرى مىخواهد بگويد يا مثلاً آن پيرزن مثلاً مىآيد كه به پيامبرصلى الله عليه وآله مىگويد دعا كن ما برويم بهشت پيامبرصلى الله عليه وآله مىفرمايد پيرزنها به بهشت نمىروند حالا آن بنده خدا گريه مىكند و داد و بيداد بعد حضرت مىفرمايند كه منظورم اين هست كه جوان مىشوند مىروند به بهشت اين جورى نمىروند به بهشت پيرزنها چيزى با عقيده شخصى جور در نمىآيد اين مىشود چى؟ عامل خنده مىشود تعجب حالا امام حسن عسكرىعليه السلام مىفرمايد من الجهل از جهل هست خنديدن بدون تعجب يعنى اين كه عامل تعجبى نداشته باشد مثل عادت خيلى از افراد يعنى عادت كردهاند ملكه آنها شده كه مثلاً يكسره بخندند حالا يك موقع است كه خود انسان يك موقع چيزى يادش مىآيد و مىخندد اين نباشد كه يك موقع فكر بكنيم حالا مثلاً يك موقعى يك نفر بدون اين كه چيزى بگويد خنديد بگوييم كه اين خندهاش بدون تعجب هست اين غير تعجب خنديد سوء ظن نرود يعنى يك بنده خدايى بود كه مثلاً ديده بودند كه ساكت هست و اينها دارد هى مىخندد براى خودش بعد مىگويند دارى چه كار مىكنى گفت دارم براى خودم يك جوك تعريف مىكنم بعد خب خودش دارد براى خودش مىگويد خب مىخندد و ديگر عيب ندارد بعد يك دفعه مىبيند كه قهقهه خيلى زياد زد بعد گفتند چى شده؟ گفت اين يكى نشنيده بودم حالا يك موقع مىبينى بعضىها خودشان براى خودشان جوك مىگويند يا قوه خيال يك چيزى را مىسازد قوه خيال وقتى ساخت خود شخص تعجب مىكند و خود شخص وقتى تعجب كرد به طريق اولى خندهاش مىگيرد اين تداعى هست و خدا نكند كسى ذهنش عادت بكند به اين خيلى چيز خطرناكى هست چون آن وقت سر نماز در عبادت در تفكرات جدى گرفتار مىشود شخص آن جايى كه بايد درست فكر بكند محكم فكر بكند تا يك امرى را بفهمد مىبيند كه ذهنش يارى نمىكند براى همين خيلى از افراد اين خِنگى را دارند كه وقتى مىخواهند وارد دورس معقول بشوند يا دروس جدى بشوند اهل آنها نيستند نمىتواند تمركز حواس داشته باشد چون ذهنش هرز شده ديگر عادت كرده از هر چيزى چيزى بسازد يعنى قوه خيالش اين مرغ خيال كه مىگويند يك سره پرواز مىكند اين طرف و آن طرف يكسره از هر صورتى چيزى مىسازد و بعد شخص خودش مىخندد و بعد براى ديگران هم تعريف مىكند غالب اين جوكهايى كه شما استقراء بكنيد فكر بكنيد به آنها كه شخص چطور توانسته اين جوك را بسازد مىبينى كه اول سخت است يعنى اول قوه خيال ساخته است و بعد شخص اين را به صورت يك داستان درش مىآورد يك مرد بود اين جورى شد يك زن بود اين جورى شده يك مثلاً بچه بود اين جورى شد يعنى مىسازد داستان برايش مىسازد اصل قضيه اين هست كه اول توى ذهن مىآيد خيال مىآيد و بعد. حالا نمىخواهم بحث فنى آن را اين جا بكنيم بعد شخص تبديلش مىكند براى اين كه به ديگران هم انتقالش بدهد ديگران را بخنداند تبديلش مىكند به يك داستانى و بعد مىشود يك لطيفه و جوكى خيلى خطرناك هست كه ذهن عادت بكند به اين هرزگى از هر صحنهاى چيزى درست بكند و مثلاً شروع بكند به... آن وقت كسانى كه بيشتر آمادگى دارند و مستعدتر هستند يعنى قدرت ندارد ذهنشان را از اين هرزگى در بياورند محكم نگهدارند كه كار جدى بكنند فكر بكنند و مسائل جدى درك بكنند و علوم جدى را بگيرند كسانى هستند كه زياد عادت دارند به شنيدن و يا ديدن اين صحنهها مثلاً فيلمهاى كمدى نمىدانم صحنههاى كارتون و يا شنيدن جوك و لطيفه اينهايى كه عادت مىكنند اين نمىتوانند چون از بس شنيدهاند يك دانه مواد خام هست جوك يك دانه مواد خام هست وقتى توى ذهن وارد شد شبيه به آن را تا بى نهايت ذهن قدرت دارد بسازد. نمونه، لذا شما مىبينيد كه مثلاً يك جوك را به انحاء مختلف تعريف مىكنند يك داستان به انحاء مختلف تعريف شده است چرا؟ ذهن شنونده ساخته هست حتى توى داستانهاى جدى هم اين كه وارد شده است اين تصرف خيال هست يعنى داستانهايى كه جنبه موعظهاى دارد اصلاً بحث جوك نيست جنبه موعظهاى دارد، حتى جنبه آخرتى دارد جنبه معنوى دارد مىبينى كه به چند روايت نقل مىشود اسم قهرمان داستان مىبينى كه تغيير مىكند پاى يك منبر مىنشينى مىبينى كه تغيير كرده است يك منبر ديگر مىروى مىبينى كه اسم قهرمان داستان يك چيز ديگر در آمد مىفرمايد از علامات جاهل اين هست كه شخص بدون اين كه تعجب بكند چيزى برايش پيش بيايد مىخندد و اين كى هست؟ نه چه موقعهاى هست؟ موقعهاى كه شخص عادت بكند به شنيدن و به گفتن و بعد شخصيتش، شخصيت اينگونه مىشود يكسره قهقهه و خنده و پوزخنده و نيش خنده و يا حتى تمسخر كردن خداى ناكرده تمسخر كردن ديگران متلك انداختن و تكه پرانى و از اين جور چيزها از اين جاهلتر كسى است كه مشهور مىشود به اين كه توى كدام نمىماند تكه پران قوى هست؟ توى حرف نمىماند بعضىها آن وقت جان مىكنند كه خودشان را به يك همچنين آدمهايى برسانند.
مىگويند فلانى توى حرف نمىماند خوب تكه مىپراند فكر مىكنند كه يك ارزش هست و بعد سعى مىكنند كه خودشان را برسانند به آن تلاش مىكنند كه ياد بگيرند تكه پرانى را متلك انداختن را توى حرف نماندن را بابا بگذار توى حرف بمانى بگذار متلك هم به تو بيندازند يك تكه هم به تو بيندازند تو هم عقده جواب دادن نداشته باشى اين خيلى بهتر از اين هست كه بخواهى جواب بدهى و اين عقده جواب گويى تو را مجهزت بكند به تكه پرانى يعنى در جواب دادن و پاسخ گفتن نمانى اين امتيازى نيست كه انسان بتواند متلك بيندازد امتيازى نيست كه انسان بتواند مثلاً حالا توى حرف نماند امتيازى نيست كه انسان به قوى معروف نخورد چه امتيازى هست، آن وقت بعضى هم تلاش مىكنند، خيلى جدى هم تلاش مىكنند كه ياد بگيرند چه جورى متلك بگويند چه جورى مثلاً توى حرف نمانند چگونه مثلاً جواب شوخيهاى ديگرى را برگردانند آن وقت شخصيت تو همان جورى مىشد ديگر چون دارد تلاش مىكنى به آن برسى، روحت اين تمنا را دارد وقتى اين تمنا را دارد شبيه مىشود با هم رفته رفته و اين خطرناك هست .
و الحمدللَّه رب العالمين و صلى اللَّه على محمد و اله الطاهرين.