جلسه 006 - روان‌شناسی جاهل
شماره جلسه
6
وضعیت پیاده سازی
دارد
متن کامل (خام) ‌ جلسه 006 - روان‌شناسی جاهل

خصوصیات جاهل

1- اهميت و سفارش به شور و مشورت در امور.

2- استبداد راى از خصوصيات جاهل.

3- اعتراف به عدم فهم يك مسئله نيمى از علم.

4- مواد اوليه حكم يك فقيه نظر كارشناس امر است.

5- از بزرگ‏ترين درجات جهل مشغوليت است به هر چه براى انسان باقى نمى‏ماند.

6- على‏عليه السلام: فكر در غير حكمت هوس است.

7- رسيدن به حكمت، تسليم و رضا را به دنبال مى‏آورد.

8- جوان و كشيده شدن به وادى هنر.

9- بقاى مسلك بدون آميخته شدن با هنر ميسر نيست از كلام امام‏قدس سره

10- هنر مورد قبول قرآن هنر جلا دهنده اسلام ناب محمدى است. از كلام امام‏قدس سره

11- تعجب حالتى است كه پس از برخورد انسان با آنچه مخالف باورها و اطلاعات اوست پيش مى‏آيد.

12- خنديدن بدون تعجب از جهل، از امام عسكرى‏عليه السلام

13- تصرف قوه خيال در مواد اوليه ذهنى.

14- تشخيص امتيازات انسانى از غير آن با انتخاب الگوى صحيح.

اعوذ باللَّه شيطان رجيم بسم اللَّه الرحمن الرحيم الحمد للَّه رب العالمين و صل اللَّه على محمد و اله الطاهرين و لعنة اللَّه على اعدائهم اجمعين من الان الى قيام يوم الدين.

جلسه گذشته چند خصوصيت از شخص جاهل را خوانديم يكى از آنها اين بود كه قبل از اين كه شخص جاهل بشنود صحبت طرف مقابل را خوب شروع مى‏كند به جواب دادن دوم از اين است كه قبل از اين كه خوب بفهمد منظور طرف مقابل چى هست با؟؟؟برداشتى كه دارد با عجله‏اى كه در برداشت دارد شروع مى‏كند به معارضه كردن و داد و بيداد راه انداختن و اعتراض كردن قبل از اين كه بفهمد فلسفه يك كارى را يا درست كلام شخص را بفهمد زود شروع مى‏كند به داد و بيداد كردن معارضه و المعارضه قبل عن يفهم قبل از اين كه بفهمد شروع مى‏كند به ايجاد اختلاف به اعتراض و الحكم بما لا يعلم و حكم مى‏كند به چيرى كه نمى‏داند يعنى شجاعت اين كه من نمى‏دانم را بگويد كه من نمى‏دانم را ندارد برايش سنگينى هست كه بگويد من نمى‏توانم اين مشكل را حل بكنم نمى‏فهمم اين مقوله خيلى زياد هست پزشك هست كه مثلاً شجاعت اين را ندارد كه به مريض بگويد من نمى‏توانم اين مشكل شما را حل بكنم برويد به يك پزشك متخصص‏ترى مراجعه بكنيد من نمى‏توانم اين قدر شجاعت ندارد شروع مى‏كند يك نسخه‏اى را مى‏نويسد پول مى‏گيرد و نسخه‏اى را مى‏نويسد وقت مردم را تلف مى‏كند و در قيامت در مقابل اين وقتى كه از مردم گرفته اين ضررى كه به مردم زده بايد جواب بدهد و اين هم جزايش خيلى سنگين هست به يك نفر مى‏تواند بگويد به من مربوط نيست من نمى‏دانم وقت طرف را مى‏گيرد يك كسى مى‏آيد سوالى مى‏كند مشكل اخلاقى دارد، مشكل فكرى دارد، مشكل معنوى دارد، مى‏تواند بگويد نمى‏توانم حلش بكنم اگر مى‏توانى حل بكنى خب بنشين حل بكن اگر نمى‏توانى وقت مردم را تلف نكن يا خيلى وقتها در كار افرادى هستند كار مى‏كنند مسئول هستند يك جايى رئيس هستند رئيس هستند به هر حال به اين خاطر نيست كه اين يك فرد جامع الشرايط و در همه جوانب كار خودش تخصص دارد نه در يكى از آن رشتها تخصص داشته يا فرد با تقوا و متعهدى بوده فرد مدير و مدبرى بوده گذاشته‏اند او را توى كار توى مجموعه خب وقتى اين شخص گذاشته‏اند توى مجموعه ضرورت ندارد كه در همه كارهاى آن مجموعه تخصص داشته باشد لذا مى‏تواند از خيلى از افراد كمك بگيرد بگويد اين جا را من بلد نيستم مى‏تواند مشورت بكند يا ديگران اصل اين هست كه مشورت بكند نبى اكرم‏صلى الله عليه وآله مى‏فرمايد خداوند دستور مى‏دهد كه شما با مردم مشورت بكنيد العاقل لا يستبد به رايه عاقل مستبد بالراى نيست مشورت مى‏كند سوال مى‏كند از اين و آن بر عكس افرادى كه مستبد الراى هستند يعنى فكر مى‏كند كه همه مشكلات را خودشان به تنهايى مى‏توانند حل بكنند صاحب نظر در همه مسائل و با خواند چهار تا كتاب از اين چهار تا كتاب از آن چهار كتاب از او تمام مسائل مربوط به آن علوم را بلد هستند، يا با خواندن چهار تا كتاب اسلامى ديگر در تمام مسائل اسلامى متخصص و صاحب نظر هستند هيچ احتياجى نمى‏بيند كه مشورت بكنند از دوستان از صاحب نظران از پيش كسوتان نظر خواهى بكند نه دعوتى از آنها به عمل مى‏آورند و نه؟؟؟ از به سفارشات و پيشنهادات آنها مى‏گذارند هيچى خودشان مستبد الراى بعد خب توى اينجا هم مجبور است چون نمى‏تواند بپذيرد مشورت ديگران را خودش را هميشه صاحب نظر مى‏داند هميشه عالم و علامه مى‏داند معمولاً توى بن بست‏ها تا توى مشكلاتى كه پيش مى‏آيد دستوراتى مى‏دهد كه و حكمهايى كه مى‏دهد كه بن بست ختم مى‏شود فقط وقت مجموعه، وقت افراد آن مجموعه، سرمايه آن مجموعه را به باد مى‏دهد به خاطر اين كه اين قدر شجاعت نداشت و بگويد آقا مثلاً حالا مساله جديدى حادث شده است و دوستان بنشينند با هم فكر بكنند اظهار نظر بكنند ببينيد چه كار مى‏توانيم بكنيم طرحهايشان را بريزند پيشنهادات انتقادات كارى مى‏توانيم بكنيم از ديگران دعوت بكنند از صاحب نظرها دعوت بكنند نه اين جورى نيست فكر مى‏كنند يكه و تنها خودشان مى‏توانند همه مشكلات را حل بكنند و الحكم بما لا يعلم در روايت داريم اگر قاضى كه مى‏خواهد حكم بكند در دو صورت جهنمى است و در يك صورت بهشتى هست، دو صورتى كه جهنمى است يكى از آنها اين هست نداند حكم خدا چى هست و حكم را اشتباه بدهد صورت دومش اين هست كه نداند حكم چى هست و حكم صحيح بدهد يعنى نمى‏داند كه خدا چى گفته است همين جورى يك چيزى مى‏گويد آن هم درست در مى‏آيد به عدالت هم هست، دقيقاً به عدالت هست مثلاً مى‏گويد طرف بايد اعدام بشود طرف بايد هفتاد ضربه شلاق بخورد طرف بايد اين قدر جريمه بدهد يا حق با اين هست يا حق با آنه هست درست هم در مى‏آيد اتفاقاً عدالت هم هست ولى باز مى‏فرمايد اين قاضى هم مى‏رود جهنم به خاطر اين كه حكم بما لا يعلم كرده است يعنى چه؟ يعنى خودش نمى‏دانسته است اينقدر شجاعت داشته است كه در مساله‏اى كه نمى‏دانسته اظهار نظر كرده است اين خيلى خطرناك است آدم يك بار مى‏گويد ما كه علامه نيستيم لا ادرى نصف العلم گفتن اين كه من نمى‏فهمم نمى‏دانم نصف علم هست معروف هست كه معروف شيخ انصارى رحمة اللَّه عليه در درس هر موقع از او سوال مى‏كردند و نمى‏فهميد سه مرتبه بلند مى‏گفت ندانم ندانم ندانم بلند مخصوصاً نمى‏دانم و باز معروف هست كه انوشيروان ظالم وقتى يك وزير داشت بزرگ مهر يا بوذر جمهر كه ايشان خب خيلى عالم بود خيلى دانشمند بود فرد حكيمى بود يك موقع كه اين سفراى كشورهاى خارجى و يك سرى مهمان ديگر دعوت كرده بود مى‏خواست پز بدهد به اين وزير خودش گفت من وزيرى دارم كه همه چيز را بلد هست واقعش هم آدمى بود كه خيلى از مشكلات را حل مى‏كرد صاحب نظر بود در بسيارى از مسائل بعد بزرگ مهر گفت همه چيز را همگان دانند و همگان هنوز زاده نشده‏اند يعنى به هر حال ما كسى را پيدا نمى‏كنيم كه همه چيز را بداند در همه مشكلات بتواند صاحب نظر باشد بالاخره بايد مشورت بكنيم شما حضرت امام هم سلام اللَّه عليه مى‏بينيد كه اگر مى‏خواست توى مسائل مملكتى يك موقعى حكمى بدهد و چيزى بكند اگر مساله تخصصى بود از كارشناس استفاده مى‏كرد حكم فقهى را او مى‏داد اما نظر كارشناس برايش مهم بود اصلاً نظريه كارشناس مواد اوليه حكم يك فقيه هست حالا ممكن هست كه آن كارشناس مومن هم نباشد با تقوا هم نباشد حزب الهى هم نباشد ولى نظر كارشناس مهم هست اين مساله شيوع زيادى دارد عموميت زيادى دارد يعنى عوام الناس را مى‏گيرد بالاترين درجات مردم از نظر علمى يعنى اين خطر همه را تهديد مى‏كند كه آنجايى كه نمى‏فهمند و نمى‏دانند اظهار نظر بكنند و لا بقت ما ليس لك به العلم آنجايى كه علم ندارى علم يعنى يقين اين جا يقين ندارى اظهار نظر نكن مطمئن نيستى اظهار نظر نكن حديثى است بسيار عالى از على‏عليه السلام مى‏فرمايد لو ان العبادة حين جهلوا وقفوا لم يكفروا و لم يضلوا مى‏فرمايد اگر بندگان خدا و لو ان العباد حين جهلوا موقعى كه نمى‏فهمند و جهل دارند توقف كنند يعنى جلو نروند و اظهار نظر نكنند عمل نكنند موقفى كه نمى‏دانند بعضى وقتها انسان با عمل مى‏رود و كارى مى‏كند نمى‏داند از آن وقت مى‏رود و عمل مى‏كند مى‏رود طرفدارى مى‏كند از يكى يا عليه يكى بدگويى مى‏كند يا وارد يك معركه‏اى مى‏شود بدون اين كه آگاهى كافى داشته باشد مى‏فرمايد لم يكفروا و لم يضلوا نه كافر مى‏شود و نه گمراه مى‏شوند اگر توقف كنند يعنى آنجايى كه انسان حكم بما لا يعلم مى‏كند يا قبل از اين كه بفهمد اقدام به عمل مى‏كند اين نزديك به كفر هست يا كفر هست گمراه هست بايد توقف بكند نمى‏دانم من هنوز برايم قضايا روشن نشده است. بايد تحقيق بكنم هنوز مسائل پيچيده است نمى‏توانم تحليل بكنم بايد منتظر زمان باشم به هر حال بايد يك مقدار زمان بايد بگذرد يك مقدار زمان بايد بگذرد تا حقايق معلوم بشود اما خيلى‏ها اين شجاعت را ندارند كه بگويند ما نمى‏فهميم خدا نكند كه اسم آدم هم در رفته باشد كه بابا اين يك ذره حاليش هست كارشناس هست يا توى مسائل سياسى مطالعات دارد توى وزارت اطلاعات هست توى حفاظت اطلاعات هست نمى‏دانم توى سپاه هست توى بسيج هست توى نمى‏دانم رياست جمهورى هست وقتى مى‏گويند خب همين اسمها طرف را خراب مى‏كند طرف مى‏گويد خب الان زشت هست كه من كه يك همچنين وجهه‏اى دارم الان اگر اظهار نظر نكنم بد هست آن وقت مى‏بينى كه خيلى‏ها سر اين قضايا مى‏خواهند پرستيژ خودشان را حفظ بكنند به قول معروف شروع مى‏كنند به اظهار نظر كردن، تحليل كردن در همين تحليل‏ها و اظهار نظرها خيلى اين ور و آن ور مى‏روند مى‏فرمايد اگر بندگان خدا توقف بكنند نه كافر مى‏شوند و لم يضلوا گمراه نمى‏شوند و من مى‏خواهم يك چيز ديگر را هم اضافه بكنم و لم يضلوا گمراه هم نمى‏كنند خيلى وقتها آدم با يك اظهار نظرش يك نفر را گمراه مى‏كند يك نفر دلش را به يك طرفى وادار مى‏كند كه آن طرف طرف خيرى نيست جهنم هست آن طرف با يك اظهار نظرش مخصوصاً كسى كه فكر مى‏كند كه حرفش را مى‏خوانند براى حرفش اعتبار قائل هستند خيلى خطرناك هست او بايد خيلى بيشتر نمى‏دانم بگويد توى مسائل كه واقعاً نمى‏داند بايد توقف بكند چون يكى ممكن هست بيايد گوش بكند حرف اين را مى‏خواهد برود عمل بكند آن وقت چقدر خطرناك مى‏شود چقدر فساد باعث مى‏شود من نمى‏دانم خجالت بكشيم اگر ننه‏مان از ما پرسيد بگوييم ننه جان من نمى‏دانم درست است كه در بسيج هستم درست هست كه توى سپاه هستيم نمى‏دانم من اطلاعات دستم نيست همسرمان پرسيد خواهرمان پرسيد دوستمان پرسيد برادرمان پرسيد عيبى ندارد بگوييم نمى‏دانم اين رشته سر دراز دارد يك بحث مى‏كشاند بحث سوءظن و به بحث مسائل سياسى به بحث مسائل اجتماعى و ما الان در مقام آن بحث نيستيم. روايت بعدى كه خصوصيت ديگر جاهل را بيان مى‏كند از اميرالمومنين‏عليه السلام هست كه مى‏فرمايد تكثرك بما لا يبقى لك و لا يبقى؟؟؟ من اعظم الجهل بسيار روايت عالى است خوب است كه هميشه اين را مد نظر داشته باشيم مى‏فرمايد تكثر يعنى زياد پردازى زياد پرداختن زياد مشغول شدن تكثرك بما لا يبقى لك و لا يبقى لك زياد پرداختن زياد مشغول شدن به چيزى كه لا يبقى لك براى تو باقى نمى‏ماند يعنى هم سفر ابدى تو نيست و لا تبقى له تو هم براى آن باقى نمى‏مانى من اعظم الجهل از بزرگ‏ترين درجات جهل هست من اعظم الجهل اعظم مى‏گويد نمى‏گويد من جهل مى‏فرمايد من اعظم الجهل يعنى اين خيلى حماقت هست كه انسان به كارهايى بپردازد خودش را به مشغله‏هايى مشغول بكند كه نه آنها براى اين شخص مى‏ماند همسفر و همراه ابدى انسان نيست و نه خود اين براى آنها مى‏ماند در نسبت عرض كرديم نسبت دنيا به آخرت مثل چى بود؟ مثل نسبت رحم مادر به دنيا در اين نسبت ببينيد كودك يا جنين دقيقاً در دوران جنينى فقط چيزهايى را تهيه مى‏كند كه در سفر به دنيا نياز دارد به هيچى نمى‏پردازد اگر به چيزهايى هم مى‏پردازد كه در سفر به دنيا با خودش نمى‏آورد مثل بند ناف مثل چيزهايى ديگرى كه به آنها مى‏پردازد دقيقاً چيزهايى هست كه آنها كمال مى‏دهد زمينه مى‏دهد به اين براى چه؟ براى تهيه استعدادهاى زندگى دنيايى يعنى آنها اين طور نيست كه اصلاً به كارش نيايند دقيقاً آنها به كارش مى‏آيد از همانها استفاده مى‏كند براى اين كه بار سفرش را ببندد از همان آنها استفاده مى‏كند از جنين بايد ياد بگيريم كه بپردازيم به كارهايى كه نمى‏ماند براى ما كارهايى كه جدى نيست براى ما در سفر آخرتى از جنين بايد ياد بگيريم كه نپردازيم به كارهايى كه نمى‏ماند براى ما كارهاى جدى نيست واقعاً در سفر آخرتى بازى است على‏عليه السلام مى‏فرمايد الفكر فى غير الحكمة هوس فكر در غير حكمت هوس هست يعنى انسان فكرش هم هوسباز مى‏شود خيالش هم هوسباز مى‏شود فكر بكند اينها نمى‏گويم كسى مزاح نكند منظور اين نيست به هر حال در مزاح انسان به غير حكمت فكر مى‏كند اما در مزاح، مزاح را وسيله قرار مى‏دهد براى شادى دل خودش براى شادى دل مومنين براى زدن مثالى يا تفهيم امرى اما اگر شغلى شد مشغله شد اما اگر شغلى شد اين قضيه آن موقع مى‏بينى كه خيلى مشكل مى‏شود بياييم و ببينيم در كارهايمان در كارهاى روز مره‏يمان چقدر از كارهايى كه ما به آن مى‏پردازيم براى ما نمى‏ماند يعنى جزء تلف شدن عمر محسوب مى‏شود واقعاً وقت تلف شده اينجا عمر بيهوده هدر رفته هست يك مقدار حساب بكنيم ببينيم چقدر هست آن وقت درجه جهل خودمان هم بدست مى‏آيد چون قرار شد كه اول آفتها را بشناسيم اول آن كارهايى كه نبايد بكنيم بشناسيم حالا دوستانى هم كه بحث معرفت نفس تشريف مى‏آورند اينجا يك برداشت آن چنانى بكنند كه حالا ممكن است كه من بعد يادم نباشد تكتروك بما لا يبقى لك و لا تبقى له اين »ما« مساوى است با خيال و وهم يادشان نرود دوستان. مساوى است با عالم خيال و وهم كه بعد انشاء اللَّه سر درس عرض مى‏كنم بايد ببينيم چه چيزى با ملاك آخرت با ملاك خدا جور در مى‏آيد جزء ارزش‏ها محسوب مى‏شود ما خودمان را به آنها نزديك بكنيم وقتمان را براى آن ارزش‏ها صرف بكنيم چيزى كه در نظام الهى ارزش محسوب نمى‏شود در نظام ابدى ارزش محسوب نمى‏شود وقت گذاشتن برايش فكر كردن به آن اشتباه است نادانى حماقت هست اينجا شخص بايد خيلى حرّيت داشته باشد خيلى شجاعت داشته باشد بلند همت باشد بنشيند و فكر بكند در مقابل بسيارى از ارزشهايى كه جامعه دارد به ما ارائه مى‏دهد دوستان نادان دارند ارائه مى‏دهند دشمنان دانا دارند ارائه مى‏دهند هوچى گريها تبليغات مسموم دارد ارائه مى‏دهد در مقابل همه اينها بايستيد جوانها را دعوت مى‏كنند به فلان كار شخص شان خودش را نگاه بكند شان من اين هست كه من به اين كار بپردازم يا نه مى‏ماند اين كار براى من من براى اين كار مى‏مانم وقتم را براى اين كارها بگذارم حالا ممكن هست چهار تا نادان بكنند ببينيم آن كسى كه دارد تبليغات مى‏كند آدمى هست كه توى سفر آخرت راه افتاده باشد اصلاً يعنى فهميده باشد كه آدم هست يا نه اصلاً حواسش نيست كه آدم هست ببينيم كه خود آن در چه عالمى هست به سر مى‏برد خود او از صبح بلند مى‏شود تا شب كه مى‏خوابد به چه چيزهايى فكر مى‏كند ارزشهايش چه ارزشهايى هستند ارزيابى بكنيم آن كسى كه دارد به ما چيزى را پيشنهاد مى‏كند مشغله‏اى را پيشنهاد مى‏كند .راهى را جلو ره ما مى‏گذارد جلوى پاى ما مى‏گذارد ببينيم كه آيا اين شخصى كه ما را دعوت به اين كارها دارد مى‏كند خودش اصلاً ارزش الهى دارد افكارش چه جور افكارى هست از كجا تغذيه مى‏شود فقط صرفاً بخواهد بگويد يك چيزى خوب هست يا تعريف شده از آن يا خيلى دنبالش مى‏روند دليل نمى‏شود كه ما هم بلند شويم و برويم دنبال آن كارها اين شجاعت مى‏خواهد اين آزادگى مى‏خواهد بت شكنى مى‏خواهد كه انسان بايستد بگويد نه من به همه اين دعوتهايى كه مى‏كنند لا اعبد ما تعبدون نه من نيستم صبر كند ببيند چى برايش ارزش هست خداى من براى من چه چيزى را ارزش معرفى كرده است، چه مشغله‏هايى را براى من پيشنهاد كرده است ائمه‏صلى الله عليه وآله وسلم چه پيشنهادى را به من كرده‏اند چه مشغله‏هايى را جلوى پاى من گذاشته‏اند آيا دين خدا ناقص هست براى يك جوان براى يك پير و خودش مشغله درست نكرده است مشغله‏هاى زيبا و خوب و نشاط آور نگذاشته هست ائمه نگذاشته‏اند اينها كه ما بخواهيم برويم از غير بگيريم اين چيزها را. چيزهايى كه بتوانيم با آن جانمان را استراحت بدهيم روحمان را تازگى بدهيم به آن جلا بدهيم با آن نيست اصلاً؟ در فرهنگ خودمان؟ بنشينيم فكر بكنيم مثال عرض بكنيم يكى از وادى‏هايى كه مثلاً الان به ذهنم رسيد يكى زا وادى‏هايى كه خيلى از جوانها كشيده مى‏شوند به آن مثلاً امور هنرى هست كارهاى هنرى خب هنر هم خيلى خوب هست به هر حال تاييد زياد شده است مثلاً رهبر انقلاب حفظةاللَّه تعالى مى‏فرمايد اگر هيچ، حالا عين كلامشان من الان يادم نيست. اما اين مضمون كلام هست و با كلام ايشان اختلافى ندارد مى‏فرمايد هيچ آيينى هيچ دينى هيچ مسلكى بدون اين كه با هنر آميخته بشود نمى‏تواند بماند بايد با هنر آميخته بشود خب بسيار خب هنر چيز خوبى است اما كدام هنر؟ بعد حضرت امام‏قدس سره مى‏فرمايد كه تنها هنرى مورد قبول قرآن هست كه جلا دهنده اسلام ناب محمدى هست اسلام پابرهنه‏ها و اسلام درد كشيده‏ها خب كو هنرمند اين چنينى كو هنرمندى كه از هنرش بتواند طورى هنرمندى بكند كه اسلام را جلا بدهد با اين هنر اين همه دختر و پسرهاى ما كه جذب بازار هنر مى‏شوند واقعاً اين جورى رفته‏اند استادهايشان واقعاً اين گونه هستند سازمانهايى كه اينها جذب مى‏كنند واقعاً بناى آن سازمانها مسئولين آن سازمانها اين جورى فكر مى‏كنند اصلاً اسلام ناب را چشيده‏اند كه بتوانند از آن هنر وسيله‏اى درست بكنند براى جلا دادن اسلام ناب يا مشغله‏هاى ديگر حالا شما حديث مفصل بخوان از اين مجمل چون اگر براى ما نماند و بال گردنمان مى‏شود آن موقع باطل هست ديگر و باطل هم صورتش آخرت صورت وحشتناكى هست صورت زشتى دارد گريبان انسان را مى‏گيرد جدا هم نمى‏شود از انسان به هر حال چيزى هست كه از ما صادر شده هست چيزى هست كه قلب ما به آن علاقه داشته است حب داشتيم به آن نمى‏شود ما به چيزى علاقه داشته باشيم داريم كه اگر ما به چيزى علاقه داشته باشيم معصومين فرموده‏اند دلت چيزى را خواست با تو هست در سفر آخرتى حالا اگر اين چيز باطل بود ببين صورتش آن طرف تبديل به چه چيزى مى‏شود همين كه دلت مى‏خواست آن را اتحاد با آن برقرار كردى بيائيم كارهايمان را ارزيابى بكنيم بيائيم هى الگو گير نباشيم زود تحت تاثير يك نفر قرار بگيريم تحت تاثير يك شخصيت قرار بگيريم اداهايى يك شخصيت حرفهاى يك شخصيت خوش بيانى يك شخصيت خوش قيافه‏اى پرستيژ يك شخصيت تحصيلات يك شخصيت نه درست فكر بكنيم ما هيچ شخصيتى بالاتر از ائمه معصومين‏صلى الله عليه وآله وسلم نداريم بهترين الگوها هستند و لكم فى رسول اللَّه اسوة حسنة اسوه حسن نمونه عالى رسول خدا است و شاگردان اينها كه ما در طول تاريخ داريم مى‏بينيم تا طرف مى‏بينى پايش باز مى‏شود دانشگاه مى‏بينى كه تغيير كرد يك دفعه افكارش تغيير كرد خيلى از مسائل ديگرش تغيير كرد براى اين كه قوام ندارد به جاى محكم بند نيست مى‏آيد و مى‏بينى اظهار نظرهايى مى‏كند يا قيافه‏اى براى خودش درست مى‏كند كه اصلاً با آن رنگ آميزى كه خداوند داده يا معصومين از ما خواسته‏اند اين رنگ و لعابى كه از ما خواسته‏اند مى‏بينى منافات دارد تاكسى هم خودش را پيوند ندهد با حق در مقابل باطل نمى‏تواند مقاومت بكند چون كسى كه مى‏خواهد مبارزه بكند اول بايد خودش جاى پايش محكم باشد يك پايگاه محكم داشته باشد از نظر روحى و معنوى عقيدتى تا بعد بتواند مبارزه بكند والا وقتى ما معلق هستيم به جايى بند نيستيم به؟؟؟ تمسك نجسته‏ايم چه طور مى‏توانيم بيائيم و مبارزه بكنيم زود رنگ و لعاب مى‏دهيم تكثرك بما لا يبقى لك و لا تبقى له من اعظم الجهل و از اينها زياد شبانه روز ما را تهديد مى‏كند بايد تلاش بكنيم انشاء اللَّه كمش بكنيم رفته رفته اينها را كم بكنيم كه وقتى داريم كار مى‏كنيم مى‏ماند براى ما يا نمى‏ماند دارم وقت تلف مى‏كنم روى اين چيز ماندنى هست يا ماندنى نيست فايده دارد يا ندارد. دو سه تا روايت هست كه اگر بخواهيم واردش بشويم خيلى طول مى‏كشد يك روايتى كه بحثش كم هست خدمتتان عرض مى‏كنم روايتى است اخلاقى از امام عسكرى‏عليه السلام و يكى ديگر از خصوصيات جاهل را امام عسكرى‏عليه السلام اين طور بيان مى‏فرمايد كه راجع به خنده هست من توضيحى راجع به خنده بدهم لبخند كه منظورم همان قهقهه و خنده هست خب مى‏دانيد كه يكى از دلايل خنده اصلاً چيزى كه انسان خنده‏اش مى‏گيرد ببينيد هيچ موقع انسان از انجام معمولى كارها يا روند معمولى امور خنده‏اى ندارد بنده بلند مى‏شوم اين تخته را پاك مى‏كنم و چيزى رويش مى‏نويسم اين خنده دار نيست كى انسان مى‏خندد زمانى كه يك چيزى خلاف عادت باشد يعنى با جريان عادى امور با قوانين عادى نمى‏خورد انسان خنده‏اش مى‏گيرد اين همه جوكهايى كه مى‏گويند هيچ وقت چيز طبيعى تويش نيست تمام اين جوكها يك چيزى هست كه با واقعيت سازگارى ندارد با روند طبيعى امور سازگارى ندارد يك جايش طبيعى نيست لذا شخص خنده‏اش مى‏گيرد يعنى عامل خنده چى هست؟ تعجب انسان هست چيزى كه تعجب مال چه موقع هست؟ چيزى كه با باورهاى شخص با اطلاعات شخص نخواند بعد انسان خنده‏اش مى‏گيرد داستانها جوكها نمى‏دانم چيزهاى ديگر كه هست خب هر موقع هم كه انسان خنده‏اش مى‏گيرد يعنى تعجب مى‏كند اين خصوصيت انسان هست كه خنده‏اش مى‏گيرد كسى هم عيب نمى‏گيرد به اين مثلاً شما نگاه بكنيد نبى اكرم‏صلى الله عليه وآله يك موقع مى‏خواستند شوخى بكنند با دوستان مى‏فرمايد اين دست من شبيه چيست؟ وقتى مى‏گويد شبيه بايد يك چيزى بياورد برايش يك مثالى بياورد مثلاً مى‏گوييم اين تخته مثل برف سفيد هست شبيه مى‏گويم هست حالا همه فشار مى‏آورند به مغزشان كه اين دست شبيه چى هست؟ حالا هى شروع مى‏كنند به تعريف و تمجيد از دست پيامبرصلى الله عليه وآله شبيه چى هست شبيه چى هست شبيه چى هست آخر حضرت مى‏گويد نه بعد خودشان مى‏فرمايند اين دست من شبيه اين يكى دستم هست يعنى اين دستشان را نشان مى‏دهند اين طورى يعنى طرف اصلاً انتظار ندارد اين جواب را بشنود خب وقتى اين انتظار نيست شخص بطور طبيعى مثلاً خنده‏اش مى‏گيرد، همه مثلاً يك چند دقيقه‏اى سرگرم هستند به جواب دادن آخر مى‏بينى كه پيامبر يك چيز ديگرى قصد كرده است يك چيز ديگرى مى‏خواهد بگويد يا مثلاً آن پيرزن مثلاً مى‏آيد كه به پيامبرصلى الله عليه وآله مى‏گويد دعا كن ما برويم بهشت پيامبرصلى الله عليه وآله مى‏فرمايد پيرزنها به بهشت نمى‏روند حالا آن بنده خدا گريه مى‏كند و داد و بيداد بعد حضرت مى‏فرمايند كه منظورم اين هست كه جوان مى‏شوند مى‏روند به بهشت اين جورى نمى‏روند به بهشت پيرزنها چيزى با عقيده شخصى جور در نمى‏آيد اين مى‏شود چى؟ عامل خنده مى‏شود تعجب حالا امام حسن عسكرى‏عليه السلام مى‏فرمايد من الجهل از جهل هست خنديدن بدون تعجب يعنى اين كه عامل تعجبى نداشته باشد مثل عادت خيلى از افراد يعنى عادت كرده‏اند ملكه آنها شده كه مثلاً يكسره بخندند حالا يك موقع است كه خود انسان يك موقع چيزى يادش مى‏آيد و مى‏خندد اين نباشد كه يك موقع فكر بكنيم حالا مثلاً يك موقعى يك نفر بدون اين كه چيزى بگويد خنديد بگوييم كه اين خنده‏اش بدون تعجب هست اين غير تعجب خنديد سوء ظن نرود يعنى يك بنده خدايى بود كه مثلاً ديده بودند كه ساكت هست و اينها دارد هى مى‏خندد براى خودش بعد مى‏گويند دارى چه كار مى‏كنى گفت دارم براى خودم يك جوك تعريف مى‏كنم بعد خب خودش دارد براى خودش مى‏گويد خب مى‏خندد و ديگر عيب ندارد بعد يك دفعه مى‏بيند كه قهقهه خيلى زياد زد بعد گفتند چى شده؟ گفت اين يكى نشنيده بودم حالا يك موقع مى‏بينى بعضى‏ها خودشان براى خودشان جوك مى‏گويند يا قوه خيال يك چيزى را مى‏سازد قوه خيال وقتى ساخت خود شخص تعجب مى‏كند و خود شخص وقتى تعجب كرد به طريق اولى خنده‏اش مى‏گيرد اين تداعى هست و خدا نكند كسى ذهنش عادت بكند به اين خيلى چيز خطرناكى هست چون آن وقت سر نماز در عبادت در تفكرات جدى گرفتار مى‏شود شخص آن جايى كه بايد درست فكر بكند محكم فكر بكند تا يك امرى را بفهمد مى‏بيند كه ذهنش يارى نمى‏كند براى همين خيلى از افراد اين خِنگى را دارند كه وقتى مى‏خواهند وارد دورس معقول بشوند يا دروس جدى بشوند اهل آنها نيستند نمى‏تواند تمركز حواس داشته باشد چون ذهنش هرز شده ديگر عادت كرده از هر چيزى چيزى بسازد يعنى قوه خيالش اين مرغ خيال كه مى‏گويند يك سره پرواز مى‏كند اين طرف و آن طرف يكسره از هر صورتى چيزى مى‏سازد و بعد شخص خودش مى‏خندد و بعد براى ديگران هم تعريف مى‏كند غالب اين جوكهايى كه شما استقراء بكنيد فكر بكنيد به آنها كه شخص چطور توانسته اين جوك را بسازد مى‏بينى كه اول سخت است يعنى اول قوه خيال ساخته است و بعد شخص اين را به صورت يك داستان درش مى‏آورد يك مرد بود اين جورى شد يك زن بود اين جورى شده يك مثلاً بچه بود اين جورى شد يعنى مى‏سازد داستان برايش مى‏سازد اصل قضيه اين هست كه اول توى ذهن مى‏آيد خيال مى‏آيد و بعد. حالا نمى‏خواهم بحث فنى آن را اين جا بكنيم بعد شخص تبديلش مى‏كند براى اين كه به ديگران هم انتقالش بدهد ديگران را بخنداند تبديلش مى‏كند به يك داستانى و بعد مى‏شود يك لطيفه و جوكى خيلى خطرناك هست كه ذهن عادت بكند به اين هرزگى از هر صحنه‏اى چيزى درست بكند و مثلاً شروع بكند به... آن وقت كسانى كه بيشتر آمادگى دارند و مستعدتر هستند يعنى قدرت ندارد ذهنشان را از اين هرزگى در بياورند محكم نگهدارند كه كار جدى بكنند فكر بكنند و مسائل جدى درك بكنند و علوم جدى را بگيرند كسانى هستند كه زياد عادت دارند به شنيدن و يا ديدن اين صحنه‏ها مثلاً فيلمهاى كمدى نمى‏دانم صحنه‏هاى كارتون و يا شنيدن جوك و لطيفه اينهايى كه عادت مى‏كنند اين نمى‏توانند چون از بس شنيده‏اند يك دانه مواد خام هست جوك يك دانه مواد خام هست وقتى توى ذهن وارد شد شبيه به آن را تا بى نهايت ذهن قدرت دارد بسازد. نمونه، لذا شما مى‏بينيد كه مثلاً يك جوك را به انحاء مختلف تعريف مى‏كنند يك داستان به انحاء مختلف تعريف شده است چرا؟ ذهن شنونده ساخته هست حتى توى داستانهاى جدى هم اين كه وارد شده است اين تصرف خيال هست يعنى داستانهايى كه جنبه موعظه‏اى دارد اصلاً بحث جوك نيست جنبه موعظه‏اى دارد، حتى جنبه آخرتى دارد جنبه معنوى دارد مى‏بينى كه به چند روايت نقل مى‏شود اسم قهرمان داستان مى‏بينى كه تغيير مى‏كند پاى يك منبر مى‏نشينى مى‏بينى كه تغيير كرده است يك منبر ديگر مى‏روى مى‏بينى كه اسم قهرمان داستان يك چيز ديگر در آمد مى‏فرمايد از علامات جاهل اين هست كه شخص بدون اين كه تعجب بكند چيزى برايش پيش بيايد مى‏خندد و اين كى هست؟ نه چه موقعه‏اى هست؟ موقعه‏اى كه شخص عادت بكند به شنيدن و به گفتن و بعد شخصيتش، شخصيت اينگونه مى‏شود يكسره قهقهه و خنده و پوزخنده و نيش خنده و يا حتى تمسخر كردن خداى ناكرده تمسخر كردن ديگران متلك انداختن و تكه پرانى و از اين جور چيزها از اين جاهل‏تر كسى است كه مشهور مى‏شود به اين كه توى كدام نمى‏ماند تكه پران قوى هست؟ توى حرف نمى‏ماند بعضى‏ها آن وقت جان مى‏كنند كه خودشان را به يك همچنين آدمهايى برسانند.

مى‏گويند فلانى توى حرف نمى‏ماند خوب تكه مى‏پراند فكر مى‏كنند كه يك ارزش هست و بعد سعى مى‏كنند كه خودشان را برسانند به آن تلاش مى‏كنند كه ياد بگيرند تكه پرانى را متلك انداختن را توى حرف نماندن را بابا بگذار توى حرف بمانى بگذار متلك هم به تو بيندازند يك تكه هم به تو بيندازند تو هم عقده جواب دادن نداشته باشى اين خيلى بهتر از اين هست كه بخواهى جواب بدهى و اين عقده جواب گويى تو را مجهزت بكند به تكه پرانى يعنى در جواب دادن و پاسخ گفتن نمانى اين امتيازى نيست كه انسان بتواند متلك بيندازد امتيازى نيست كه انسان بتواند مثلاً حالا توى حرف نماند امتيازى نيست كه انسان به قوى معروف نخورد چه امتيازى هست، آن وقت بعضى هم تلاش مى‏كنند، خيلى جدى هم تلاش مى‏كنند كه ياد بگيرند چه جورى متلك بگويند چه جورى مثلاً توى حرف نمانند چگونه مثلاً جواب شوخيهاى ديگرى را برگردانند آن وقت شخصيت تو همان جورى مى‏شد ديگر چون دارد تلاش مى‏كنى به آن برسى، روحت اين تمنا را دارد وقتى اين تمنا را دارد شبيه مى‏شود با هم رفته رفته و اين خطرناك هست .

و الحمدللَّه رب العالمين و صلى اللَّه على محمد و اله الطاهرين.