بحث روانشناسى جاهل
در جلسه گذشته چند تا مطلب را درباره كلمه اطاعت از خداوند خدمتتان عرض كردم يك مطلب اين بود كه آيات و روايات گاهى انسان را دعوت مىكنند به تبعيت محض از دستورات خداوند و براى اين دعوتشان هم دلايلى را ذكر مىكنند. آن دلايل خيلى واضح و روشن است و بسيار محكم است كه چرا انسان بايد تابع محض باشد. چرا بايد مقاومت در مقابل احكام الهى نكند كه آنها را عرض كرديم با اين دلايل لازم نيست كه انسان فلسفه احكام و حكمت و اثر آنها را بداند همين مقدار كه بداند از طرف خداوند است كه خالق و عادل و مهربان و حكيم، اين دستورات به بشر ارائه شده، كافى است براى اطاعت كردن و اجرا كردن.
دسته دوم آيات و روايات آنهايى بودند كه حكمت و فلسفه احكام را بيان كردهاند. به چه دليلى حكمت و فلسفه احكام بيان شده است. دو فايده بيان حكمت و اثر احكام الهى دارد. يكى اين كه انسان خداوند بطور فطرى او را طورى آفريده كه وقتى دليل احكام را دانست، واقعاً پى برد به فايده و يا ضرر چيزى، رابطهاش را با آن چيز درست تنظيم مىكند. اگر فهميد كه چرا فلان چيز حرام شده ،راحتتر مىتواند عمل نكند و يا اگر فهميد چرا فلان چيز حلال شده است، راحتتر عمل مىكند. انسان اين طورى است
قرآن اين ديدگاه قوى روانشناسى را و انسان شناسى را اين طور بيان مىكند. «و كيف تصبر على ما لم...خبرا» تو چگونه مىتوانى تحمل كنى چيزى را كه احاطه علمى به آن ندارى؟ يعنى انسان چه فلسفه احکام را بداند، و چه فلسفه احکام را ندارد، در هر دو صورت، برای اطاعت دنبال دلیل می گردد. بدون دليل نمىشود كسى را وادار كرد كه اطاعت بكند. چون خدا گفته است، چون پيامبر گفته است. اگر آمدى گفتى شما يعنى براى اين كه خودمان را قانع كنيم يا روابطمان را درست با احكام الهى تنظيم بكنيم دو راه بيشتر نيست: يا اين كه بيائيم اين مساله را حل كنيم هم براى خودمان هم براى ديگران كه چرا آنچه كه خدا و قرآن پيامبرصلى الله عليه وآله مىفرمايند كه بايد اطاعت كرد؟ چه خصوصيتى در فرمايشات خداوند و معصومين (عليهم السلام) است كه واجب مىكند بر انسان اجراى آن احكام را يا اين را بايد حلش بكنيم براى شخص كه شخص از آن به بعد وقتى گفتند قال الله قال رسول قال على قال حسين قال صادق و قال باقر بفهمد كه قطعاً همين است و اين راست است دروغ توى كار نيست ولو فلسفهاش را هم نداند. ولى اين مقدار را بايد فهميده باش كه چرا وقتى گفتند قال على (علیه السلام) قال باقر و قال صادق قال اللَّه فى كتابه همين مقدار را بايد بداند كه چرا اين وقتى پيامى از اينها مىرسد انسان بايد اطاعت بكند. اين دليل منطقى دارد كه جلسات قبل خدمتتان عرض كردم؛ يعنى ما زورى نمىگوييم چون خدا گفته اطاعت بكن. وقتى مىگوييم چون خدا گفته اطاعت بكن؛ چون دين مىگويد اطاعت بكن؛ چون اسلام مىگويد اطاعت بكن براى اين اطاعت محض دليل داريم كه به اين دلايل شما بايد اطاعت بكنيد. يك موقع است كه شخص در خود موردش شك دارد. مثلاً قبول دارد اگر خدايى باشد اين چنين شرايطى داشته باشد بايد اطاعت كرد اما در خود خدا شك دارد يا مشكلش در وحى و نبوت است. اين مسئله برايش جا نيفتاده است يا مشكلش در اعجاز قرآن است. آيا اين قرآن واقعاً از طرف خدا آمده است يا واقعاً نيامده است. آيا اين معجزه است يا معجزه نيست از كجا معلوم در طول زمان تحريف نشده باشد اين در اين هزار و چهار صد سال چه دليلى است كه اين قرآن تحريف نشده است و اصلاً وقتى مىگوييم اين كتاب معجزه است اين معجزه بودنش به چى است؟ چه جنبهاى از اين كتاب معجزه است؟ اين يك موقع برايش مشكل است. اين را اگر بخواهيم حل بكنيم خوب بايد تحقيق بكنيم و مطالعه بكنيم چرا؟ در همين آخرين نوارهاى دروس راه شناسى که دو سه جلسه هم بيشتر از آن نمانده كه تمام بشود، مفصل شايد حدود پنج جلسه را شايد اختصاص داديم به بحث اعجاز قرآن داديم. دوستان كه مايل هستند مىتوانند به آن نوارها مراجعه بكنند كه راجع به قرآن اگر مىخواهند تحقيقاتى كنند و مطالعه هم بكنند كه چرا يا بحث را بشوند به صورت استدلال كه چرا اين قرآن مىگوييم از طرف خدا آمده است و پيغمبر خودش گفته آن را، واقعاً وحى بوده است و واقعاً اين كتاب معجزه است و اصلاً چرا معجزه است؟ و كجاى اين كتاب معجزه است و چرا تحريف نشده است؟ مسلمانان عقيده دارند كه تحريف نشده است. دلايل اين را محكم آنجا بيان كردهايم. اگر دوستانى احتياج دارند براى خودشان، قانع كردن ذهن خودشان و يا قانع كردن ذهن ديگران به آن نوارهاى آخر دروس راه شناسى مراجع بكنند و آنها را بگيرند از نوار خانه و گوش بكنند.
پس يا بايد بگوييم كه چرا حرف خدا اعتبار دارد؟ خدا مگر چى است كه حرفش اعتبار دارد پيغمبر مگر كى است كه حرفش اعتبار دارد؟ معصوم مگر كيست كه حرفش اعتبار دارد؟ قرآن مگر چيست كه اعتبار دارد سخنش يا اين را بايد حلش بكنيم؟ اگر اين را حل كرديم اين بعد از اين ديگر انتظار اين كه مردم يا آنى كه برايش مساله را حل كرديم، تابع محض باشد انتظار معقول است، اما قبل از اين قضيه معقول نيست، اما شناخت به اين كه هر چه خدا گفته همان خوب است، هر چه خدا گفته واقعاً حق همان است، اين شناخت از دو راه است: يك شناخت شناخت نظرى است؛ يعنى علمى است افراد مىآيند و همين مثلاً بحثها راه شناسى را گوش مىكنند. اين دروس را گوش مىكنند. اين مباحث را كه من خدمتتان عرض مىكنم گوش مىكنند بحث نظرى است. اين ايراد داشتند مىگيرند و مساله را حلاجى مىكند برايشان. حل مىشود كه چرا سخن خدا اعتبار دارد؟ چرا سخن پيامبر و معصومين اعتبار دارد؟ چرا سخن قرآن اعتبار دارد و لازم است كه انسان اگر از طرف اينها امر به او شد يا نهى شد، صددرصد تابع محض باشد. اين را با بحث نظرى حلش بايد بكنيم. يك موقع است كه نه شناخت شناخت قلبى است. شناخت دلى است. يعنى دل شخص به او گواهى مىدهد كه اينها حقاند. مثل قالب مدرم قالب مردم شناخت استدلالى و تحقيقى ندارند ولى تقليدى و قلبى قبول كردهاند. دقت كنيد تقليدى و قلبى. چون بحثى است كه اصول دين تقليدى نيست؛ بلكه چى است؟ تحقيقى است. اما غالب مردم را كه مىبينيم تحقيق نكردهاند. پس آيا اصول دين آنها قبول نيست؟ ايمانشان قبول نيست. قبول است. اگر تقليد به تحقيق باشد قبول است يعنى چه يعنى مردم خودشان نمىروند تحقيق كنند اما تحقيقات يك نفر را ارزش مىدهند اعتبار مىدهند مىگويند اين پيش نماز مسجد را ما قبول داريم. ايشان آدم ملايى است درس خوانده بالاخره ايشان وقتى مىگويد هست قيامتى است شرايط قيامت اين جورى است نمازى است شرايط وجوبش اين است شرايط بطلانش اين است روزهاى است. اين شرايط و آداب دارد. چنين و چنان هست، مىپذيرد. به تحقيق علماء مراجع به آنها اعتماد مىكنند و دلشان هم كمكشان مىكند. اين پذيرش قلبى پذيرش بسيار زيبايى است. پذيرش بسيار عميقى است و خيلى وقتها بعضى از افراد شايد تحقيقات نظرى آنها هم به دادشان نرسد. ولى آن ايمان قلبى آنها آنها را كمكشان بكند. ايمان دلشان كمكشان مىكند و اينها اصلاً كمك همديگر هستند. بعضى وقتها ايمان دلى و تقليدى كم مىآورد كه با تحقيق و نظرى قوت مىگيرد و راه را خوب مىتواند طى بكند. بعضى وقتها شخص محقق دچار ضعف است. اما آن چه كه او راجلويش مىبرد چى است؟ دلش است. جلو مىبرد. يعنى مثلاً از نظر نظرى از نظر فكرى و ذهنى دچار مساله شده است. دچار خلا شده. خلا ذهنى شده است. دچار اشكال است. ايراد دارد به بعضى از مسائل اصولى. اما دلش مىگويد تو عملت را انجام بده و براى تو آن بحث و آن مشكل نظريت برو سوال بكن. رابطهاش را با خدا قطع نمىكند. رابطهاش را با احكام الهى به هيچ وجه قطع نمىكند. فقط تحقيق خود عمق بيشترى مىدهد. خيلى كمك مىكند. پس از اين دو راه شخص مىتواند لزوم تبعيت محض را كسب بكند و مطلع بشود. بعد از اين كه مساله حل شده يك عامل ديگرى است كه كمك مىكند به ميزان تقيد افراد به استمرار در عمل و به استقامت شخص و آن اين است كه شخص بعد از اين كه فهميد كه هر چه كه خدا گفته است، واجب الطاعه است واجب الطاعت است بيايد و فكر بكند در حكمت تك تك احكام. آنهايى كه مىشود فهميد. آنهايى كه مىشود فهميد. يك عده آنها را نمىشود فهميد مثلاً حال چرا نماز صبح دو ركعت است نماز ظهر چهار ركعت است. چرا مثلاً مبطلات اين قدر هست تعدادشان. واجبات تعدادشان اينقدر است خيلى از احكام را نمىشود شخص با ذهنش و با استدلال به آن برسد. اما خيلى از امور كلى را و اصولى را مىشود به آن رسيد. مثل نماز مثل روزه، مثل حج مثل جهاد مثل خمس مثل زكات مثل امر به معروف و نهى از منكر. مثل وجوب تولى و تبرى، جهاد، اين كارها انسان مىتواند حرمت خيلى از محرمات اينها را مىتواند برسد يعنى فكر بكند و برسد. قرآن و روايات روى علت و اثر بسيارى از واجبات كه همچنين محرمات اشاره كرده است. انسان طبيعتاً اين طورى است وقتى علت را بداند دلش قرص تر است همچنين مطمئنتر مىتواند عمل بكند تا اين كه هيچ ديدگاهى نداشته باشد. البته كه انسان هيچ ديدگاهى نداشته باشد و تابع محض باشد، خودش يك ارزش والاست. يك ارزش بسيار خوبى است. اصلاً شيرينى ايمان در همين است كه انسان چون خداوند گفته، شناختش از خدا به قدرى باشد شناختن از مسائل اصولى به قدرى باشد كه بعد از اين كه فهميد خداوند فرموده قرآن فرموده معصومين صلى الله عليه وآله وسلم فرمودهاند ديگر هيچ وجهى برايش شک نباشد. راحت انجام دهد كه بداند واجب است به واجب كه بر مىخورد انجام بدهد. اين يك شيرينى دارد. يك ارزشى دارد. اما ما را از فكر كردن در حكمت و فايده احكام منع نكردهاند. اين اصل را هم اسلام پذيرفته است که اگر كسى حكمت را دانست آنجا كه ضعف در اصول ممكن است مانع بشود خود توجه به فايده هم و اثر مىتواند شخص را جلو ببرد. يعنى در همان داستان حضرت موسی نبينا و اله و عليه السلام و خضر مىبينيد كه چرا حضرت موسی نمىتواند طاقت بياورد با خضر ادامه مسير بدهد؟ شاگردى بكند؟ علت اين است كه فلسفه كارهاى خضر را نمىتوانست درك بكند كه چرا وسط دريا در كشتى را سوراخ بكند؟ چرا مثلاً يك بچه را توى كوچه سر ببرد؟ چرا مثلاً وقتى در شهر خسته و كوفته هستند و مردم هم به آنها آذوقه ندانند در آن حالت خستگى شروع مىكند به بنايى كردن و بالا بردن ديوار؟ اعتراض مىكند. همهاش خود خضر هم مىفرمايد انك لم تستطع معى صبرا تو نمىتوانى با من صبر بكنى. بعد وقتى هر سه مرتبه موسى اعتراض مىكند و تحمل نمىكند. خضر مىفرمايد: الم اقل لك انك لم تستطع معى صبرا تو نمىتوانى صبر بكنى؟ نمىتوانى تحمل بكنى «و كيف تصبر على ما لم تحطه خبرا» تو چطورى مىتوانى تحمل بكنى در حالى كه به آن احاطه ندارى احاطه علمى ندارى چگونه مىتوانى تحمل بكنى يك همچنين چيزى را. پس قرآن آن شناختى كه از انسان به ماها مىدهد به خودمان مىدهد اين هست انسان وقتى فلسفه و فايده يك كارى را دانست تحملش هم چى مىشود بيشتر مىشود؟ صبر و مقاومت او هم بيشتر مىشود. لذا هميشه استقامت شجاعت مبارزه معلوم بينش افراد است. هر مقدار ايمان و بينش افراد بيشتر باشد مقاومتشان صبرشان بيشتر است در مقابل همه احكام الهى آنجا كه شخص متزلزل مىشود آن جايى كه شخص رها مىكند عمل را آن جا دچار ضعف عقيده است دچار ضعف عقیده و بينش است كه راه مىكند عمل را خسته مىشود. مىگويد مثلاً ما ساده بوديم نماز مىخوانديم ما ساده بوديم روزه مىگرفتيم. اين كارها را پخمگى مىداند. يا مومنين را مسخره مىكند يا آنهايى كه مقيد هستند به استهزا به استهزا ميكشاند تمسخر مىكند تحقير مىكند. اين ضعف در بينش است. ضعف در ايمان است كه عارض شخص شده است. شخص اگر خودش را مداوا نكند كشيده مىشود به وادى كفر. وادى كفر يعنى تولد ناقص دقت بفرماييد يعنى تولد ناقص به قيامت تولد ناقص گفتيم عذاب چه هست؟ عذابش هميشگى است. همانطور كه اگر كسى ناقص الخلقه متولد شد براى هميشه در دنيا دچار عذاب است. كسى هم كه ناقص متولد به آخرت شد، براى هميشه دچار عذاب هست. چون اصول را با خودش نبرده است. اين يك مساله.
مطلب بعد هم بگويم اولين حديث را در روانشناسى جاهل كه قبلاً هم يكى دو تا از آنها را خوانده بودم تكرار مىكنم. ولى اولين حديث جديد را در روانشناسى جاهل خدمتتان امشب عرض مىكنم. مطلب بعد اين هست كه دانستن حكمت احكام فلسفه و اثر و فايده احكام فقط از اين جهت كه در شخص استقامت استمرار در عمل و تقيد ايجاد مىكند، نیست. بلكه فايده بسيار مهم ديگرى هم دارد و آن اين است كه وقتى قرآن مىفرمايد كه نماز فايدهاش چى است. شخص مىتواند عمل خودش را با آن فايده چه كار بكند؟ بسنجد. ببيند عمل او ايا آن عملى است كه آن فايده را بدهد يا نه. مثلاً وقتى مىفرمايد «ان الصلاة تنهى عن الفحشاء و المنكر» نماز انسان را از زشتيها باز مىدارد، از منكرات باز مىدارد، شخص مىتواند با همين، بعد پيغمبرصلى الله عليه وآله مىبينيد روى همين آيه استدلال مىكند. مىفرمايد هر كس نماز بخواند ولى از گناهان كم نشود، اين هر مقدار نماز مىخواند فاصلهاش از خدا چى مىشود؟ بيشتر مىشود. دورتر مىشود. دليل نمىشود. حالا ما نماز خوانديم ولى از گناهان ما كم نشد. پس نماز را رها بكنيم. خود نماز را رها كردن كفر هست. «ما بين الكف الايمان الا ترك الصلوة» بين كفر و ايمان جز ترك عمدى نماز چيزى نيست. آن را حالا انسان بايد ادامه بدهد نماز را ولى بايد بداند اين نماز دارد او را دور مىكند از خدا. چون تكبر مىگيرد او را خودش را نماز خوان مىداند مىگويد من نمازخوان هستم و همين گولش مىزند باعث مىشود كه جرات پيدا بكند در بقيه گناهان عين همين است. مثلاً جبهه رفتن خيلىها جبهه مىروند و جراتشان به گناه بىتوجهى حريم شكنى پررويى بى ادبى نمىدانم فحشايى كردن حدود الهى را رعايت نكردن به خاطر اين است كه در غيره است خيلى در جبهه كار كرده است اين غرور مىگيردش بعد وقتى بخواهد با بقيه بچه حزب الهىها حرف بزند مىبيند با تحقير حرف مىزند تحقير هم حرام هست مومن اعظم حرمة من الکعبه هست. مومن حرمتش از كعبه واجب تر است. از كعبه واجب تر است. می بينى يك نفر چهار ماه جبهه مىبينى طلب دارد آنها را از طلبش را از مردم مىخواهد يك نفر كه جبهه نرفته است تحقيرش مىكند يك نفر خوب نمىتوانسته برود جبهه مشكل داشته است مريض بوده است كارى پيش آمده برايش اصلاً مىترسيد برود، دليل نمىشود تو بيايى و تحقيرش بكنى اگر آن ترس در وجود تو هم بود تو هم نمىرفتى خدا لطفى كرد به تو اين ترس را از تو عارض شد. شرايطى پيش آمد كه تو ترس را نداشتى دليل نمىشود كه تو يك نفر را كه نرفته جبهه تحقيرش بكنى خودت را بهتر بدانى. سبكش بكنى اشخاصى كه جبهه نرفتهاند. البته مسئله ترك جهاد يك منكر است انسان بايد روى مساله ترك جهاد برخورد كند كه چرا ترك بعضىها توانى دارند نمىروند جبهه كمك بكنيد پشتيبانى بكنند. اين بحث ديگر است. از اين جهت انسان نهى از منكر بكند امر به معروف بكند وادار كند ديگران را به جبهه بروند تحقير ديگران نه به خاطر تكيه بر عمل خودم. چون خودم جبهه خيلى بودم حال ديگران را تحقير بكنم غير جبهه را تحقير بكنم به سرشان بزنم آنها را كافر بدانم مسلمان ندانم آدم حسابى ندانم مرد ندانم اين نمىشود يا مثلاً چون جبههاى هست هفت سال هشت سال جبهه بوده است به خودش جرات مىدهد كه به مقامات مملكتى راحت درى برى بگويد راحت فحاشى بكند راحت ولايت فقيه را زير سوال ببرد خيلى راحت خوب اين چه جبههاى است كه تو را با اصل دينت روبرو كرده است ضامن قبول شدن جبهه تو نماز تو ولايت است همه شعبه ولايت از ولايت خداوند پيغمبرصلى الله عليه وآله ائمه بگير تا ولايت فقيه فرقى نمىكند. ضامن قبولى اعمال تو ميزان تبعيت تو است. از ولايت ميزان اطاعت تو است از ولايت. وقتى اين جبهه تو را مقابل ولايت قرار داده وقتى سوابق مبارزات تو تو را در مقابل ولايت قرار داده، اين دورت مىكند از خدا همين سوابق است كه بدبخت مىكند تو را. پس ما وقتى قرآن فايده يك عملى ذكر مىكند من مىآييم چكار مىكنيم؟ با شناخت فايده عمل خودمان را تنظيم مىكنيم با آن فايده، يعنى وقتى مىگويد21
نماز انسان را از زشتيها باز مىدارد نماز انسان را از كار بد باز مىدارد ما بياييم يك مراجعه به خودمان بكنيم و ببينيم ما وضعمان چطور است با اين نمازهايى كه مىخوانيم چون اگر اين طورى باشد هر مقدار كه نماز خواندن يك نفر طولانىتر باشد سوابق نماز خواندنش حالا نه خود نمازش نيم ساعت طول بكشد نه مثلاً بيشتر عبادت كره باشد زودتر بالغ شده اين بايد هر مقدار كه از سنش مىگذرد از گناهش هم چى بشود كمتر بشود از گرايشش به فحشا از گرايشش به منكرات از گرايشش به زشتيها آن مخصوصاً زشتيهاى باطنى مخصوصاً زشتيهاى روحى و درونى كه ظاهر نيست ممكن است قيافه را هم خيلى نورانى و حزب الهى و جذاب باشد اما روح فوق العاده زشت باشد به قول علىعليه السلام از صوره الانسان و القلب الحيوة صورت صورت آدم باشد اما باطن باطن حيوان همه هم التماس دعا داشته باشند از او به آدم متدينى ببينند ولى باطنش باطن حيوان باشد لذا داريم وقتى يكى از اصحاب حضرت سجادعليه السلام در مراسم حج به حضرت گفت ما اكثر الحجيج چقدر امسال حاجى زياد است حضرت فرمود گفت ما اقل الحجيج و اكثر الزجيج چقدر حاجى كم است ولى سرو صدا زياد است بعد براى اين كه مفهوم اين كلامش را به شخص بفهماند اشاره كردند با دست ولايتشان تصرف كردند در چشم شخص، شخص باطن حج را ديد ديد كه غالب اينها حيوان هستند كه دارند دور خانه كعبه مىگردند اندكى آدم تويشان يافت مىشود اين هست كه صورت انسان هست اما باطن صورت برزخى صورت قيامتى حيوان است يك وقتى مىگويد روزه كه كتب عليكم الصيام كماكتب على الذين من قبل كم لعلكم تتقون روزه باعث تقوا مىشود باعث پرهيزكارى مىشود حال ما ببينيم كه ما روزه هم گرفتيم و هيچ فرقى هم نكرد يك ماه روزه گرفتيم گرايشمان به گناه خوردنيها و نوشيدنيها به خيلى از مسائل ديگر هيچ فرقى با قبل از ماه رمضان نكرد بلكه عقدهاىتر هم شديم آخرهاى ماه رمضان مىگوييم كه امروز هم كه بيست و نهم است تمام بشود از فردا يك انتقام درست و حسابى از خدا بگيريم خلاصه به ما روزه مىدهد هان؟ مىبينى كه فردا چه سفرههايى چه بساطى چه شكم چرانى و نفس چرانى مىكند يا بعد از افطار حتى بعضىها مهلت هم نمىدهند به پايان ماه مبارك تمام بشود همان افطار تلافى آن پانزده شانزده ساعت را حسابى در مىآورند دل درد مىافتند گفته بودند سحرى چى خوردى از دهنش در آورده بود و نشان داده بود كه من از اينها خوردم يعنى اينقدر هويدا بود كه اين جا چيده بود معلوم بود كه چى خورده است اين آن وقت آن تقوا را نمىآورد وقتى فلسفه احكام بيان مىشود وقتى فلسفه جهاد بيان مىشود وقتى فلسفه روزه نماز ذكر قصاص بيان مىشود ما بايد بياييم و ببينيم اثرش چى است وقتى اجرا كرديم آن اثر ظهور كرد يا نكرد اين كه تنظيم اثرش چى است وقتى اجرا كرديم آن اثر ظهور كرد يا نكرد اين كه تنظيم هم نمىتوانيم بكنيم به خود شناسى نائل مىآييم متوجه آفتهاى كارمان مىشويم كه كجاى كار ما افت دارد با اين كه خداوند فرموده نماز اين خصوصيت را دارد ولى من آن خصوصيت درم ظهور نكرده است روزه اين خصوصيت را دارد اما در من ظهور نكرده است پس يك جاى كار گير دارد ولو ظاهراً من اهل نماز باشم اهل گريه باشم اهل دعا باشم اهل عزادارى باشم نمىدانم اهل چنين و چنان باشم ولى خب سر خودمان را نمىتوانيم كلاه بگذاريم واقعيت امر اين است كه آن ظهور نيست من تمايل دارم به گناه به كثافت باطنى يا به كثافت ظاهرى تمايل دارم به كثافت هستند آنها زشتى هستند من تمايل دارم تقوا برايم ايجاد نمىشود از گناه بدم نمىآيد خوشم مىآيد به زور بايد جلوى خودم را نگهدارم قران ببينيد وقتى مساله لباس را مطرح مىكند مىفرمايد خداوند براى شما لباس و زينت نازل كرد و بعد مىفرمايد و لباس التقوى ذلك خير بهتر است يعنى دو نوع براى انسان معرفى كرده است يكى لباس لباس ظاهر است و لباسى كه انسان بدنش عورتش را زشتيهايش را با آن مىپوشاند و لباس زينت است كه انسان بپوشد و زينت بكند زيبا بكند خودش و يك لباس معرفى مىكند براى روح انسان و آن تقوا است لباس التوقى ذلك خير لباس تقوى بهتر است يعنى چه؟ يعنى انسان با تقوا است كه مىتواند مانع زشتيهاى روحى بشود زشتيهاى باطن بشود و آن خب در ما ايجاد نشده است ما الان بدمان نمىآيد از گناه. تمايل داريم. يك موقع مثل اسراى ما هستند آزادگان ما هستند توى عراق مثلاً امريكا نوار مبتذل مىگذارند موسيقى مبتذل مىگذارند اين نه اين كه زورى جلوى خودش را بگيريد تنفر دارد احساس مىكند كه كثافت دارد وارد روحش مىشود احساس مىكند كه اين آلودگى است لذا حاضر است وارد روحش مىشود احساس مىكند كه اين آلودگى است لذا حاضر است شلاق هم بخورد شكنجه هم بشود و اما گناه نكند گوش ندهد نمىخواهد طبعش گرايش به پاكى دارد از لجن از گناه از بوى كند بعدش مىآيد شما اين تخته را نگاه بكنيد سفيد هست آن مقدارى كه پاك نشه لكه رويش هست نشان مىدهد خودش زود نشان مىدهد و حالا اگر تخته سياه بود اين تخته نمايان بود يا نبود نمايان نبود دگر وقتى پاك هست و گرايش به تميزى دارد يك لكه را زود مىشود ديد لذا به محض اين كه طرف مىخواهد به طرف گناه برود احساس سنگينى آن را زود مىكند احساس تاريكىاش را زود مىكند ولى يكى كه سياه كرده خودش را اين حالا هر چقدر هم لكه بيافتد احساس نمىكند فقط نفسش ناخودش لذت مىبرد ولى آنى كه پاك نگاه داشته حساس كرده روحش را به كثافت به آلودگى او اين خور نيست بدش مىآيد يعنى تقوا دارد ما اقبح باالانسان ظاهرا جميلا و باطل اليلا چقدر زشت هست براى انسان كه يك ظاهر خوشگلى و زيبايى داشته باشد و باطن زشت و زنندهاى داشته باشد چقدر زشت است حالا ما سر خودمان كه نمىتوانيم كلاه بگذاريم يك مقدار به باطن خودمان كه نگاه بكنيم و فكر بكنيم حالا ممكن است خوشگل كرديم ديگران خوششان آمد از ما اما با باطن چكار بكنيم اين باطن بالاخره توى قبر كار دست ما مىدهد اين باطن اگر بماند كه مساله باطن چيزى نيست كه از آن بگذرند اصلاً تولدها بر اساس باطنها است انواع تولد بر اسامى روح افراد است نه از نظر جسمشان توى قبر كارى با خوشگلى و زشتى كسى ندارند با چاقى و لاغرى و كوتاهى و بلندى كسى كارى ندارند كار با سياه پوستى و سفيد پوستى ندارند با روح كار دارند پس ما به وسيله شناخت حكمت احكام مىتوانيم خودمان را هم بشناسيم ديگران را هم مىتوانيم بشناسيم اگر اين مداوا درست انجام شده بود اين اثر را بايد مىگذاشت خب نگذاشته ديگر اگر اين غذا درست خورده شده بود...
حالا بر مىگرديم با توجه به اين مطالب سر وقت بحث روانشناسى جاهل كه يكى از ياران رسول خداصلى الله عليه وآله عرض كردند خدمتشان كه آقا شما چرا وقتى حرف مىزنيد حرف شما به دل ما مىنشيند چرا سخن شما به دل ما مىنشيند بقيه اين چنين نيستند وقتى مىنشينيم پاى صحبتشان، صحبتشان به دل ما نمىنشيند ايشان فرمودند هر كس پيش رسول خدا رفت از حضرت سوال كرد كه من چه بكنم كه به بهشت بروم اما من هر وقت خدمت ايشان رسيدم سوال كردم كه چه بكنم كه به جهنم نروم يعنى من همهاش به دنبال شناخت آفات بودم بقيه به دنبال جمع كردن ثواب بودند و چون جمع كردن جواب بدون شناختن آفات هيچ فايدهاى ندارد چون آفات مىآيد و عبادت پنجاه سال و شصت سال را از بين مىبرد اين فايده ندارد من به دنبال شناخت آفتها بودم لذا مطالعه گناه و گناه شناسى خيلى بهتر از مطالعه و عبادتها و در فضيلتها در ثوابها در اين چيزها است انسان كثافت را وقتى شناخت آن موقع راحت دورى مىكند.
اول اى جان دفع جان موش كن - وانگهى در جمع گندم كوش كن
اول اين يعنى مقدار يك جوان وقتش در ابتداى جوانى بگذارد روى شناختن آلودگىها چه ظاهرى و چه باطنى اين شخص در آينده موفقتر هست راحتتر هست در پيمودن مسير كمال موفقتر است اما اگر هى رفت دنبال ثواب دنبال اين كه چى ثواب دارد چه بيشتر ثواب دارد چى كمتر ثواب دارد اين چون آفتها را نمىشناسد فريب زياد مىخورد زياد مىبازد سرمايه عمرش را عبادتهايش را زود از دست مىدهد سرمايه خود را لذا ما وقتى هم روانشناسى جاهل را بخوانيم يعنى آفتهاى انسان يعنى ياد مىگيريم كه جاهل نباشيم وقتى جاهل نبوديم خود به خود چى هستيم عاقل هستيم اين مهمتر هست كه اول ما بشناسيم كه جاهل چه كسى هست چه كارهايى را نبايد بكند .
يك - الجاهل لا يعرف تقصيره و لا يقبل و من النصحية له اين را كه خدمتتان قبل از ماه محرم كه مسائلى مربوط به فلسفه عزادارى مباحث فلسفه سياسى و امر به معروف و نهى از منكر شده بود خدمتتان اين را عرض كردم كه جاهل خصوصيتى كه دارد اين هست كه اول از اين اشتباهات خودش را پى نمىبرد كوتاهيهاى خودش را پى نمىبرد چى است هميشه خودش را كار درست مىداند هميشه خودش را محقق مىداند و به ديگران ايراد زياد مىگيرد يعنى عيب و ايراد ديگران را خوب مىشناسد اما عيب و ايراد خودش را پى نمىبرد به ديگران خيلى راحت مىتواند انتقاد وارد بكند اما هرگز شجاعت برخورد با خودش را ندارد شجاعت انتقاد به خودش را ندارد شجاعت تنبيه خودش را ندارد لا يعرف تقصيره اشتباهات خودش را نمىشناسد و لا يقبل النصيحة كه نصيحت پذير هم نيست يعنى هر چقدر توى گوشش بخوانى تاثيرى هم نكند هر چه هم به او بگويى هيچ فايدهاى ندارد چون جاهل هست جاهل وقتى معرفت ندارد يعنى وقتى زشتى را نمىشناسد پليدى را نمىشناسد شما داريد دست مىگذاريد روى چيزى كه او دارد از آن لذت مىبرد علىعليه السلام مىفرمايد چگونه نصيحت را مىپذيرد كسى كه دارد از گناه لذت مىبرد اين كه او را بد نمىبيند تو به خاطر پاكى روحت به خاطر طهارت روحت به باطن آن مساله پى برديد و مىفهميد كه آن يك كجاست باطنى است يك آلودگى روحى است نه انجامش نمىدهى آن كه دارد كيفش را مىكند وقتى دارد كيف مىكند تو حالا تو بگو نكن او اصلاً از تو هم بدش مىآيد فكر مىكنى دشمنش هستى مىخواهى از اين لذت جدايش بكنى نمىفهمد چون افت شناس نيست چون روحش سنخيت با كثافت پيدا كرده وقتى سنخيت دارد و
ذره ذره كان در اين ارض و سماست/ جنس خود را هم چو كاه و كهرباست
نوريان مر نوريان را طالبند /ناريان مر ناريان را جاذبند
ولى سنخيّت دارد، سنخيّت عامل جذب هست، عالم عشق و علاقه است چون مىخواهى به آن چه بگويى! نكند به اين كه دارد از آن كار لذت مىبرد، همه آذوقه روحش همه عشق او همين است، به خاطر اين كه با غذاى طيّب سروكار نداشته، با چيز پاك سروكار نداشته هيچ موقع هميشه همين بوده و خورده است. مثل مگسى كه هميشه روى كثافت نشسته، انسى با گل ندارد، انسى با بوى خوش ندارد. بيزار هست از بوى خوش، بدش مىآيد مىگويند يك بنده خدايى توى روستا بوده است مثلاً يك روز با دوستش مىآيد شهر سر بزنند، بعد گذرشان مىافتد به بازار عطّارها خب بازار عطّارها بوى عطر خوشى مىآيد، اين طرف بوى عطر مىخورد به او و بيهوش مىشود، يك ذره گلابى و يا چيزى مىريزند سر و صورتش تا بهوش بيايد، خب اين هر چه گلاب مىريختند اين حالش بدتر مىشد، بعد رفيقش مىگويد من مىدانم اين مشكلش چى است، يك ذره پِهن مىگيرد جلوى بينى او و او به هوش مىآيد، چون عادت به اين كرده است يعنى با بوى عطر عادت نداشته تا به حال، يك دفعه به مشامش مىخورد بيهوش مىشود عين اين را تو در مسافرت آخرتى دارى، در مسافرت آخرتى داريم كه كسى كه روحش قوى نيست، وقتى بوى عطر بهشتى به مشامش بخورد هلاك مىشود، وقتى زيبايى حورى بهشتى را ببيند تحمل نمىتواند بكند مىميرد هلاك مىشود اگر توى اين دنيا كسى اين حالت را نداشته باشد يعنى عادت نكرده باشد به پاكى از زيبايى خوشش نمىآيد، چرا يكى از صورت قران چقدر لذت مىبرد احساس مىكند توى بهشت است، از يك روضه سيدالشهداعليه السلام چقدر لذت مىگيرد احساس مىكند كه ديگر هيچ لذّتى بالاتر از اين توى دنيا وجود ندارد، بعد يكى وقتى قرآن مىشنود احساس چندش مىكند، اشميز قلوب الذى لا يومنون اذا ذكر اللَّه قرآن مىفرمايد، وقتى اسم خدا مىآيد اشمئز از قلبى پيدا مىكنند تنفر قلبى دارند، بدشان مىآيد آنهايى كه ايمان ندارند، سنخيّت بدشان مىآيد، اسم خدا، معنويت، نمىدانم قيامت، ائمه عليهمالسلام، وقتى مىآيد بدشان مىآيد، بيزار هستند چون سنخيّت ندارند، با شراب بهشتى، شراب بهشتى تحمل روحى مىخواهد به موسيقى بهشتى گوش مىخواهد كه اين گوش تحمل و توانايى شنيدن موسيقى را داشته باشد وقتى كسى گوشش با موسيقى حرام عادت داد آلوده كرد اين كه نمىتواند از آن استفاده بكند، وقتى با نجاست عادت كرد با پاكى عادتى ندارد، لذا چون روحيّهاش اين هست، و لا يقبل من النصيحة نصيحت هم نمىپذيرد، چون وقتى نصيحت مىكنى او را مىخواهى آن را از لذتش بكنى و اين چون دارد لذت مىبرد هر چه از آن مىگويى اين يك چيز ديگرى مىشنود، يك جور ديگر مىشنود، احساس مىكند تو دشمنش هستى، احساس مىكند تو بدش را مىخواهى احساس مىكند غرض شخصى دارى، بدش مىآيد، نمىخواهد بدش مىآيد نمىخواهد اين يك نكته.
نكته دوم نمىدانم اين را عرض كردم يا نه مربوط به اين بحث هست كه امشب مفصل خدمتتان عرض كردم، الجاهل يستوحش من ما يانس به الحكيم. شخص جاهل از آن كه شخص عاقل و فهميده شخص حكيم به او علاقه دارد. شخص جاهل وحشت دارد از همان چيزى كه شخص عاقل به آن عادت و انس دارد، چرا چون حكيم مىداند كه دارد چكار مىكند، پى برده و انس دارد چرا چون حكيم مىداند كه دارد چكار مىكند، پى برده و انس و علاقه و استمرار در عمل دارد، جاهل چون نمىشناسد، هيچ علاقهاى ندارد لذتى نمىبرد وحشت مىكند امروز يك بنده خداى آمده بود اين جا مىگفت من داشتم كتابهاى دينى مىخواندم يكى از دوستان گرايشات باطل دارد آمد گفت اين مزخرفات چى است دارى مىخوانى اين چيزها چى است حوصله دارى تو هم از اينها مىخوانى خب چون نمىفهمد هيچ احساس نيازى به دين آموزش دين ياد گيرى مسير ابديت نمىكند اصلاً او خودش را ابدى نمىبيند، فكر مىكند كه يك مسيرى ابدى دارد، و اين مسير جزء با علم جزء با آگاهى طى نمىشود لذا هيچ نيازى هم به مطالعه كتابهاى دينى احساس نمىكنند فكر مىكند كه كتابهاى دينى همين طورى براى يك مشت آخوند نوشته شده است از بغل كتاب خانه رد مىشود هيچ توجهى نمىكند ولى از بغل يك مغازه ورزشى رد بشود مثلاً پوتينهايش را نگاه مىكند، كتانىها را نگاه مىكند جنسهاى ديگر را نگاه مىكند. از بغل يك مغازهاى مثلاً كفش فروشى رد بشويد كفشهايش را نگاه مىكند چون مىگويد خب به كار من مىآيد كفش بايد بپوشيم پيراهن فروشى، كت شلوار فروشى، نمىدانم ميوه فروشى، به هر حال به اينها نگاه مىكند چون احساس نياز نياز مىكند به اينها، اما وقتى از بغل كتاب غذاى روح رد مىشود چون روحش اصلاً سنخيّت با غذاى معنوى و پاك ندارد احساس نمىكند لذا خيلى راحت وجدانش هم خيلى راحت هست اصلاً اين عذاب وجدان هم سراغش نمىآيد راحت راحت هست مىگويد اينها چى هست الجاهل يستوحش من ما يانس به الحكيم شخص جاهل وحشت دارد از آن چيزى كه شخص حكيم و عاقل و فهميده به آن انس گرفته است، خب حالا اين كه چرا به يك كارى انس مىگيرد دليلش روشن مىشود الان يك دانشآموز مثلاً مىبينيد يك پدر و مادر مثلاً بچهيشان خيلى علاقه به كارهاى علمى دارد، ولى مىبينى كه مادر همچنين علاقهاى ندارد پدر همچنين علاقهاى ندارد پسرش شديد سخت عاشق رياضيات هست ولى مىبينى همان علاقه را پدر و مادر هرگز ندارند چون پدر و مادر از نظر ذهنى سنخيتى با مطالب رياضى ندارند، چيزى كه گير بچه شان مىآيد گير اينها در مسائل رياضى نمىآيد حالا بگو نه حالا بيا بنشين يك ذره جبر بگويم يا يك ذره آناليز بگويم برايت نمىدانم يك ذره رياضيات بگويم برايت حوصلهاش سر مىرود مىگويد نه نه به من بگو مثلاً گوشت كيلو چند است كدام كوپن را اعلام كردهاند مثلاً يا امشب تلويزيون چى مىخواهد بگذارد سريال چى مىشود؟ دنبال آن سريال چى شد؟ با چيزى كه سنخيّت دارد مثلاً كجا گوشت مىدهند كجا برنج مىدهند يك همچنين صحبتى، آن اصلاً با رياضيات كارى ندارد شما بگوييد من مثلاً اين را بگويم يك بچه از رياضيات از كار فنى، از برق، از الكترونيك نمىدانم از مكانيك مىبرد هيچ وقت پدر و مادر نمىبرند. چون سنخيّت ندارد. مقدماتش را هم طى نكردهاند اگر مقدماتش را يك بچه طى كردند پدر و مادر هم طى بكنند همان را هم دوست دارند. درباره مثلثات و كار فنى و الكترونيك و اينها، پس ميزان گرايش و علاقه هر كس به هر چيز بسته به ميزان سنخيتى هست كه او با آن چيز دارد. بسته به ميزان شباهتى است كه با آن ميزان چيز دارد. وقتى شباهت دارد گرايش پيدا مىكند خوشش مىآيد، اسم آن چيز مىآيد، يا موقع بهره بردارى كه مىشود لذّت مىبرد حالا يا نماز هست، يا زيارت عاشورا است، يا قرآن است، يا ذكر هست يا جلسه علمى هست، يا بحث معنوى هست لذت مىبرد دوست دارد، علاقه دارد چون سنخيّت دارد با نور، با پاكى، با طهارت، روح انسانى درش نمرده است، گرايشات عالى و كمال مطلق نمرده است، گرايش دارد و دوست دارد زده نيست، حوصلهاش سر نمىرود. نمىدانم كه اين هم به خاطر اين است سنخيّت فقط با اين دارد. بعد انسانى درس فعال نيست فقط تا حد زندگى حيوانى او فقط فعال هست همين مقدار، چيزى را او درك نمىكند. احساس دارد. همين مقدار چيزى ديگرى را او درك نمىكند احساس دارد يعلمون ظاهرا من الحياة الدنيا و هم عن الاخرة هم غافلون يك ظاهرى از دنيا مىدانند از آخرت هم كاملاً غافل هستند توجهى به ابديت ندارد، همين زندگى يعنى همين و حالا بعضىها آن قدر شجاعت دارند كه مىگويند و ما يهلكنا الدهر ما نمىميريم مگر توى همين دنيا مىميريم و از بين مىرويم، حياتى نيست در عملشان هم همين طور هستند، بعضىها نه مىگويند استغرواللَّه قيامتى هست اصول دين پنج تا هست توحيد است و عدل هست و نبوت هست امامت هست و معاد اما در عمل مادى گرى هست در عمل ماترياليسم هست در عمل مكتبش مكتب مادى هست در عمل اما در نظر نه در فكر مثلاً ظاهراً ظهورش ديگر معنوى است ممكن است چهار ركعت نماز هم بخواند مكه هم رفته باشد اما خدايش پولش هست طرفش توى جيبش هست يا توى بانكش هست حيثيت او و ابرويش توى بانك هست پس وقتى اين شناساى را از جاهل به ما مىدهند كه جاهل هميشه از چيزهايى كه شخص عاقل به آنها علاقه دارد، وحشت زده هست، علتش را با توجه به اين توضيحاتى كه يكى دو جلسه قبل عرض كردم مىفهميم كه چرا جاهل مىترسد وحشت دارد انس ندارد با چيزهايى كه افراد حكيم و فهميده و عاقل به آنها گرايش دارند انشاء اللَّه از جلسه بعد بقيه بحث روانشناسى جاهل را پى مىگيريم.
والحمدللَّه رب العالمين و صلى اللَّه على محمد و اله الطاهرين.