يكى از آفتهاى عقل را امشب مىخوانيم و عرض كرديم هر وقت آفتى را از آفات عقل مىخوانيم در واقع بازده آن يكى از خصوصيات عاقل است و چون بحث مان، بحث روانشناسى عاقل است اگر چيزى را بعنوان آفت و ضد عقل عرض كرديم به معناى اين است كه عاقل به ضد اين صفت متصف است. امشب شايد کل بحثمان مقدمهاى باشد براى جلسات بعد. چون روايتى داريم از حضرت علىعليه السلام پيرامون شخصيت عاقل كه اين روايت جنبه منفى دارد وآفت عقل و عاقل را بيان مىفرمايد: كه لم يعقل من ولع بالعب و استهر بالهو و طرب عاقل نيست كسى كه علاقه (توام با حرص) و شيفته بازى باشد و مشهور به لهو و شادى باشد كلمه لعب از لعاب مىآيد به معنانى آب دهان است و عربها معمولاً كسى را كه آب دهانش راه بيفتد از اين كلمه استفاده مىكنند وقتى كه آب دهان راه افتاد به هر حال بايد آن را پاك كرد و مطلق بازى را مىگويند لعب و در بعضى از اقوال گفته شده كه لعب سرگرمىاست كه در مجراى صحيح قرار ندارد البته از بعضى جهات هم مىتواند مشغوليّتى باشد كه صحيح است (كه در آينده توضيح خواهم داد) لهو به معناى چيزى است كه انسان را از كارهاى مهم باز مىدارد در واقع مشغوليّتى است كه انسان را از هدف اصلى در كارش باز مىدارد يكى از آفتهاى لهو و لعب يعنى اين كه انسان بپردازد به كارهائى كه برايش فايده ندارد و بازىها
و مشغلههائى كه سودى براى او ندارد و بيشتر اتلاف كننده عمر است و بازى كه مىگوئيم نه اين كه فقط جنبه بدنى داشته باشد و كارهائى كه انسان انجام ميدهد وقت هائى كه مىگذارد و حرفهائى كه ميزند و جلساتى كه شركت ميكند يك وقت است كه شخص مىنشيند با كسى يا كسانى چند ساعت صحبت مىكند اما اين 2 ساعت جز لهو و لعب چيز ديگرى نيست و عمر به باد دادن است يكى از اثرات پرداختن به لهو و لعب يعنى كه انسان در زندگيش جدى نباشد و اهل بازيگوشى باشد اين است كه توجه و ولع و شيفتگى به لهو و لعب تقويت كننده قوه خيال و واهمه است اما وقتى كه ما صحبت از لهو و لعب مىكنيم ضد آن جديت است اتفاقاً در كلام اميرالمومنينعليه السلام در نهج البلاغه لعب را در مقابل جديت آورده و عرض كرديم كه ما يك حركت داريم از دنيا به آخرت و آخرت را از بيان حضرت علىعليه السلام ترجمه كرديم به ابديت و گفتيم كه قوانين حركت ما از دنيا به آخرت مثل قوانين حركت جنين است از رحم مادر به دنيا يعنى يك جنين بطور جدى در رحم مادر مىپردازد به تهيه استعدادهائى كه در دنيا لازم دارد البته جديت جنين جنبه اختيارى ندارد و به هدايت الهى و جبر طبيعى انجام مىشود و در رابطه با حركت انسان از دنيا به آخرت اينگونه نيست اما اگر اين جبر طبيعى بوسيله يك عوامل طبيعى ديگر مختل شود يعنى مكانيزم حركت جنين و شكلگيرىاش در رحم مادر مختل شود يعنى آن چيزى كه در دنيا نياز دارد جنين نتواند تهيه بكند در نتيجه ناقص متولد مىشود و وقتى كه اين ضعف را با خود به دنيا آورد تا مادامىكه در دنيا است اين را با خود خواهد داشت لذا يك زايمان طبيعى و يا يك دوران جنينى خوب و طبيعى دورانى است كه عاملى نيايد جنين را از تهيه استعداد و امكانات و اعضاء جوارحى كه براى زندگى در دنيا نياز دارد باز بدارد يعنى واقعاً بپردازد به تهيه آن استعداد و اين حركت حركت منحرفى نشود و در حركت از دنيا به آخرت هماين طور است و داريم صحبت از ابديت مىكنيم و انسان زمانى دارد در اين دنيا و حركت به سمت ابديت دارد و مىبايست براى شرايط زيستى در آن حيات ابدى استعدادها را تهيه كند و قرآن در يك كلمه تعبير به قلب سليم كرده از آن استعدادها و حتى اين قلب سليم احتياج به شرح دارد كه يعنى چه؟ و مجموع چه اعتقاداتى و اعمالى قلب سليم را تشكيل مىدهند؟ يعنى قلب سليم ساخته يك سلسله اعتقادات حقه است و يك سلسله اعتقادات و اعمالى صالح و بطور كلى از آن به قلب سليم تعبير مىشود. ما فرصتى داريم بنام عمر و در اين عمر قسمتش كه خيلى شاخص و مهم است و به آن خيلى سفارش شده و تعيين كنندهترين قسمت عمر است جوانى است و اين را به مادادند و فرمودند كه از آن استفاده كنيد براى كسب استعدادهائى كه در حيات ابدى نياز داريد و حيات ابدى چيزى است كه خوراك و نياز انسان است و همه انسانها عاشق حيات ابدى هستند و چيزى ابديت انسان را سير نمىكند براى همين هرگز آرزوهاى انسان در دنيا تمام شدنى نيست چون دنيا محدود است و نمىتواند حس بىنهايت طبى و ابديت طبى انسان را ارضاء بكند و مبناى خلقت انسانها شيفتگى به سمت ابديت است و براى همين فرمود كه: خلقتم للبقاء لا الفناء شما خلق شديد براى بقاء و باقى ماندن نه براى فناء انك مخلوق لاخرة تو خلق شدى براى آخرت فلعمل لها پس براى همان هم (ابديت) عمل كن. همه انسانها دوست دارند كه از هر جهت به يك بى نهايت برسند و عاشق بى نهايت هستند و آيات زيادى در قرآن است كه مبناى خلقت و حركت همه انسانها را بسوى بىنهايت معرفى مىكند و همه انسانها چه خوب و چه بد اين را مىخواهند و بدها مصداق ابديت را اشتباه مىگيرند و مىخواهند در دنيا به آن بىنهايت برسند ولى خوبها مصداق را خوب شناختند و مىدانند كه به چه سمتى بايد بروند و چگونه عمل كنند. ما سروكارمان از زمانى كه متولد شديم مىبينيم كه يك مشت كارها و مشغلههائى است كه ما را از جديت مىاندازد يعنى ما يادمان مىرود كه انسانيم و حركتى به سمت ابديت داريم و هدفى از اين زندگى ما است و در اين دنيا براى كار بخصوص آفريده شدهايم و اگر انسان يك مقدار راجع به كارهايش فكر كند يا راجع به خودش و يا ديگران مىفهمد كه در اين دنيا بايد كار بخصوصى را انجام بدهد چون اولاً مىداند كه انسان و اشرف مخلوقات است و مىداند كه حيوان نيست و از حيوانات بالاتر است و ثانياً وقتى مىنشيند كارهايش را مقايسه مىكند با كارهاى حيوان مىبيند كه اگر هدف از خلقت او و از زندگى او و كارهائى كه در محدوده فعاليتهاى حيوان است باشد پس او فضيلتى ندارد اگر خوردن، خوابيدن، ازدواج، توليد مثل، مسكن، زيبايى، قدرت بدنى، رياست، حكومت و از اين چيزها باشد كه در حيوانات هم است ولى خيلىها با پرداختن به همين كارها زندگيشان را توجيه مىكنند و خودشان را موفق مىبيند مثلاً اگر به يك قدرت بدنى برسند مىگويند خود است لااقل ما 30 سال عمر كرديم قدرت بدنى زيادى داريم و ورزشكار قوى شديم و اگر 40 سال از عمرمان گذشته لااقل 2 تا ميز را كه اشغال كرديم و رئيس يك سازمان يا اداره و يا شركتى هستيم و مىارزد و 35 سال از عمرم گذشته مىبينم كه خوب پيشرفت كردم زن و بچه دارم يعنى گذران عمرش را با معيارهاى حيوانى مىسنجد و خودش را به همين قضيه راضى مىكند كه من اين هستم و به تعبير قرآن وقتى كه پير مىشوند به جاى اين كه توبه بكنند دائم ياد گذشته هايشان را مىكنند و خودشان را با گذشته سرگرم مىكنند و افتخار مىكنند كه مثلاً ما چه بوديم و جوانى يادش به خير و پاى صحبتش كه بنشينيم مىبينيم كه از افتخارات خودش و اقوامش و پدر و مادرش و... صحبت مىكند و اين است مرحله دنيا و مراحل زندگى دنيا را كه قرآن باز مىكند مىفرمايد: انما الحياة الدنيا لعب و لهو و زينه و تفاخر بينكم و تكاثر فى الاموال و الاولاد زندگى دنيا را 5 مرحله مىكند لهو و لعب، لهو يعنى بازى هائى كه با جديّت اصلاً سروكارى ندارد و انسان را از مسير اصلىاش دور مىكند و اصلاً انسان براى آن نيامده و سالهاى كودكى است لعب بازىهائى كه يك مقدار جنبه جدى دارد كه به قول معروف بعضى از آنها بازىهاى آموزشى هم شايد نام گرفته باشد و بازيهاى ديگر و به هر حال منجر به تهيه استعداد براى حيات ابدى نيست شايد يك بوئى از جديت داشته باشد و سر گرمى هم است اما منجر به تهيه حركت ابدى نمىشود و يك قسمتى از عمر بشر زينت است كه البته در سنين نوجوانى به زيبائى، مو، كيف و ساعت و... اهميّت مىدهند و از آن بى اهميتى در مىآيند و در خيلى افراد مىماند مخصوصاً در خانمها به جنبههاى زينت و آرايش و خودنمائى مىپردازند و در آقايان ماشين و موتور با كلاه - با كيف دستى - آرايش - ريش و سبيل - كت - عينك - و... خيلى چيزهاى ديگر كه جنبه زينتى دارد. يك مقدارش بعد از اين كه به اين حد رسيدند شروع به فخر فروشى نسبت به همديگر مىكنند فخر فروشى بر سرميز، سازمان تعداد بچهها، مدرك تحصيلى، من دختر دارم آن ندارد، من پسر دارم آن ندارم، خانه من 120 متر است و خانه او 90 متر است، مثلاً ماشين من بنز است و ماشين او ژيان است، و... و تفاخرهاى ديگر بر سر اين مسائل عمر و وقت مىگذارد و انسان امتيازاتى را بدست بياورد و به خاطر آن هم فخر بفروشند. و در دوران نبى اكرمصلى الله عليه وآله يك عده پيرمرد نشسته بودند و بهم فخر مىفروختند كه آقا ما عده خانواده مان بيشتر بوده و قبيله مااين طور بوده كه كارشان به جائى رسيد كه بفهمد در قبيله شان كدام يك عدهاشان بيشتر بوده مىروند قبرشان را مىشمرند و مىگويند اينقدر ما مرده بيشتر داريم و به مردههايشان هم افتخار مىكردند الهكم التكاثر حتى زرتم المقابر تا اين كه شما رفتيد زيارت قبرها و قبرهايتان را شمرديد و اين مراحلى كه قرآن عرض مىكند هيچ كدام جديت سازگارى ندارد و اگر انسان از اول و بخصوص جوانى دقت بكند و نفهمد كه چه كسى است و در كجاست؟ و براى چه متولد شده اين تا آخر عمر بازى دارد براى خودش و سرش را گرم مىكند و از جديّت مىافتد و جدى كسى است كه بداند رحم اللَّه عمرا علم من اين و فى اين و الى اين خدا رحمت كند كسى را كه بداند از كجا آمده و در كجاست است و به كجا مىرود و جدى كسى است كه اين 3 مرحله مد نظرش است در هر شانى كه مىكند اين 3 مرحله مد نظرش است لعب يك جنبه مثبتش همين است كه لعب همه مجبورند باشند يعنى هيچ كس اين مراحل زندگى دنيا را (انما الحيوة؟؟؟) رد نمىكنند و جنبه منفى هم اينها دارند و بلكه جنبه مثبت هم دارند يعنى خداوند نمىخواهد كه بچه بازى نكند بلكه بچه را طورى آفريده كه بازى بكند و نوجوان اين كارها را بكند به خودش برسد و زينت هم داشته باشد و اما يك مسئله است و آن اين است كه آدم جدى كسى است كه از همه اين مراحل خوب و درست استفاده مىكندو در جهتى استفاده مىكند كه منجر به تهيه استعداد براى حيات ابدى خودش باشد مثلاً ازدواج يكى از مصداقهاى لعب است يعنى يكى است ازدواج مىكند و يكى هم است كه با ازدواج سرخودش را گرم مىكند و يكى هم است كه ازدواج مىكند براى اين كه به ابديتش برسد براى همين ما ازدواج را بصورت مطلق خوب نمىدانيم مىفرمايد كه هر كس ازدواج كند نصف دينش را حفظ كرده و از آن طرف علىعليه السلام مىفرمايد كه: بعضىها كه ازدواج مىكنند به خاطر ازدواجشان جهنمى مىشوند زيرا نمىتوانند ديدگاه درستى به ازدواج و همسر و وظيفه همسرى و پدرى داشته باشند لذا درآن مرحله به آلودگى و گناه دچار مىشوند شخص جدى دلش راهيچ چيز نمىبرد كه يادش برود كى است وچى است و به كجا مىرود شخص جدى هر مشغلهاى كه دارد هيچ كدامشان منجر به اين نمىشود كه مرگ دارد و يادش برود كه دنيا مزرعه آخرت است اين شخص جدى است و بعضىها زمان مجرديشان جدى هستند اما با ازدواج يكدفعه طوفان مىآيد و تمام جديت اينها را مىبرد و مشغول بازى مىشوند يعنى تكاثرها، تفاخرها، زينتها، از شروع زندگيشان شروع مىشود و در اين خط مىافتند شخص جدى هر مشغلهاى كه داشته باشد يادش نمىرود كه من بايد يك روح سالم داشته باشم و بايد يك قلب سليم تهيه كنم و دچار خود فراموشى نمىشود و متوجه است كه اين حركت را دارد و بايد تهيه بكند اگر كسب است بايد دقت بكند در مرحله كسبش منجر به آلودگى نشود علىعليه السلام مىفرمايد: چه بسا شخص به خاطر يك گناه صد سال معذّب باشد مثل يك جنين كه چه بسا به خاطر غفلت چند ثانيه دچار بيمارى شود كه وقتى متولد مىشود چند سال طول مىكشد كه مداوا شود و شايد هم اصلاً مداوا نشود حالا ببينيم كه روح انسان چگونه است كسى كه اخلاق گناه آلود دارد يعنى خلقش يكسره گناه مىزايد يعنى عصبى است و يا پر حرف است و پر حرفى محال است كه منجر به گناه نشود و يا هرزگى چشم و يا دهان دارد يا دچار سوء ظن و نمىتواند خوش بين باشد و بد تفسير و تحليل مىكند و ببينيد كه اين خلق چقدر براى انسان دردسر ايجاد مىكند و شخص جدى حواسش به همه اين آفتها هست و ساده از كنارش رد نمىشود بلكه دشمن عيبهاى خودش است واين طور نيست كه بداند عيبى دارد و تصميم به بر طرف كردنش را نداشته باشد البته درست است كه برطرف كردن بعضى از عيبها مدتها طول مىكشد و انسان هم با او است و به هر حال بايد تحمل كند و مبارزه كند اما شخص جدى نمىخواهم بگويم معصوم است بلكه دشمن گناه است و اينطور نيست كه ما يك خلقى داشته باشيم حالا هر خلقى باشد و به هيچ جا برنخورد و بعضىها با افتخار از خلق هايشان ياد مىكنند و م يگويند من خلقم اين است ديگر و عادتم است آيا مىدانى يعنى چه؟ يعنى اين كه روح من اين شكل را گرفته و اين وقتى كه متولد به آن سمت بشود آنجا دار پاكى است و خانه سلامتى است وقتى كه تو مريض متولد بشوى مىبينى كه چه دردسرى درست خواهى كرد خلق و عادتت است كه باشد مبارزه كن و بگذار كنار براى همين شخص جدى چون جدى است زود مىتواند يعنى مىفهمد كه اگر اين با او بماند يعنى چه؟ و مىفهمد با اين خلق بودن و گناه كردن يعنى چه؟ و زود مىتواند از روحش جدا كند و ازگناهان زود مىتواند فرار بكند مثل مار كه زيباست و باطنش زهر آلود است و شخص جدى باطنش را خوب مىبيند و مىفهمد كه اين آتشش پنهان و ذوقش آشكار - دود آن پيدا شود پايان كار، لذا زود گول نمىخورد و مانند پرندهاى كه نادان است و در دام مىافتد نيست و زيبائيها و لذت ها كه اين مثلاً لذت دارد و صفا دارد و در آن شهرت است و خيلى كيف و حض است اينها او را گول نمىزند خب باشد به شما ربطى ندارد و شخص جدى حواسش به اين قضيه است لذا هميشه سعى مىكند كه در هر حالت تعادل باشد در رابطه با خدا و آخرت- لذا عيبش را قلع و قمع مىكند و ثانياً در وجودش بدنبال عيب هم است و از ديگران هم استفاده مىكند براى كشف عيبهاى خودش و بعد شروع به قلع و قمع مىكند ما سرخودمان را كه نمىتوانيم كلاه بگذاريم و حالا ديگران هم آمدند و عيبهاى ما را گفتند و ما هم توجيه كرديم اما اصل قضيه كه تغييرى نكرده بلكه اگر اصل قضيه بماند دست انسان مىدهد و هيچ كس هم نفهمد كه ما اين عيب راداريم ولى خرج دارد و خرج آن از آخرت پرداخت مىشود براى نگهداشتن آن آدم عاقل و جدى حاضر نيست كه از آخرت و ابديتش خرج كند و اگر كسى هم نفهمد و يا تذكر ندهد خودش دشمن اين خلق است چون مىداند كه اين درست نيست پس لازمه جديت اين است كه اول نسبت به آفاق روحى و آلودگىها و گناهان شناخت داشته باشد يكى از چيزهائى كه انسان را از جديت باز مىدارد و باعث مىشود كه انسان نفهمد و مريض باشد اين است كه انسان سلامت و بيمارىها را نشناسد و انسانى كه سلامت و مرز بيمارى و سلامت را شناخت چه بسا بيماريهائى را مىپذيرد به اسم سلامت و امتياز و به آن هم افتخار مىكند اين است كه الجهل يفسد المعاد نادانى معاد انسان را تباه مىكند الجهل اصل كل شر نادانى ريشه هر شرّى است الجهل معدن الشر نادانى معدن شرّ است و اين است كه حضرت فرمود طلب العلم فريضة على كل مسلم و آن علم يعنى علم انسان و به مسائل معنوى و روحى خودش و آنها تقسيم كرد به احكام اخلاق و اعتقادات اين است كه واجب است هر كس برود ياد بگيرد و اين است كه امام صادقعليه السلام فرمودند اگر جوانى از جوانان اهل شيعه را ببينم كه تحصيل علم دين نمىكند و نمىرود دينش را ياد بگيرد او را ادب خواهم كرد. حضرت كاظم مىفرمايد: لو اوتيت بشاب من شبان شيعه لا يتفقه فى الدين لا يبفقه لضربته ضربتاً بالصيف با شميشير او را خواهم زد اين به خاطر علاقهاش است به يك جوان شيعه چون نمىخواهد يك جوان شيعه بدبخت و بدعاقبت بشود و حضرت جوان شيعه را بطور دقيق نگاه مىكند او او را فقط دنيايش را نگاه نمىكند بلكه به بلنداى ابديت نگاه مىكند و براى همين مىگويد تبيهاش مىكنم مثل يك پدرى كه آينده بچهاش را مىبيند كه اگر درس نخواند او را وادار به درس خواندن مىكند و اگر با دوست نابابى ارتباط برقرار كند او را تنبيه خواهد كرد و بچه ولو هم اگر نفهمد كه پدر چرا اين كار را مىكند و دشمنىاش را از ناحيه پدر بينيد اما پدر اين كار را خواهد كرد حتى ممكن است كه بچه از دست پدر و مادر دلخور شود اما پدر و مادر دلخورى بچه را به جان شيرين مىخرند اما مخالفت خودشان را هم نشان مىدهند و تربيت خودشان را هم اعمال مىكنند وقتى كه كسى نفهميد دين و مسائل معنوى يعنى چه؟ و آفت روحى و گناه يعنى چه؟ سلامتى و نشاط روح يعنى چه؟ لذا آلوده مىشود و مسائل روحىاين طور نيست كه براى انسان درد بياورد بلكه مانند بعضى از بيمارى جسمى مىماند كه خبر نمىكند مثلاً دندان شخص شروع به فاسد شدن مىكند و وقتى مىفهمد كه دندان شروع به درد گرفتن مىكند آن موقع است كه بايد از بين برود و هيچ كار ديگرى هم نمىتوانى بكنى و يا مثلاً كليه آن زمان كه شروع به درد گرفتن مىكرد انسان متوجه مىشد اما انسان زمانى متوجه مىشود كه بايد كليه را عوض كند و بيماريهاى روحى اينگونه است كه خبر نمىكند و خيلىها در جوانى در خانوادهها در محيطهائى كه رذيلت بصورت يك اخلاق ممتاز شمرده مىشود شخص ديگر دردش نمىآيد و آنجا كه خوش لباس بودن و قيافه گرفتن - پزدادن و خود آرائى براى همديگر افتخار شمرده مىشود كسى اين را عيب نمىداند لذا فقط عمر را تلف مىكنند و حرص در مال و تكاثر - فخر فروشى اينها وقتى اخلاق نيك است كسى ديگر ناراحت نمىشود از اين صفت و كسى موفقتر است كه بدتر است لذا شخص از اين قضيه دردش نمىآيد چون با ضد شناختى ندارد واحساس ناراحتى نمىكند اين است كه ضرورت دارد كه هر كس وقت بگذارد براى آموزش دينش و دينشناسى وخيلىها كتابهاى دينى و حديث را مىبينند و اصلاً متوجه نيستند كه 14 معصوم براى چه آمدند و چه نقشى در زندگى ما دارند واصلاً سالها فكرش را هم نمىكندو اين كه الان به اسم امام زمان عج زنده است و غايب است به ما چه ربطى دارد و در زندگى ما چه تاثيرى دارد و ما در مقابل او چه وظيفهاى داريم و او اصلاً چرا 1400 سال بايد حرص و جوش بخورد ولى غايب باشد و اين چه ربطى به ما دارد و اين قرآنى كه آمد و اين كتابهائى كه نوشته شد و اين حوزههاى علميه و آن علمائى كه شهيد شدند چه ربطى به ما دارند هيچ فكر اينها را نمىكنند بلكه سرشان را پائين مىاندازند و زندگى شان را مىكنند و جامعهاين طور به انسان تلقين مىكند كه درس بخوانند دانشگاه بروند و اين فن و آن فن را بياموزند و آخرش هم معلوم نيست كه به كجا ختم شود و بعد هم همه خودشان از موفقتر مىدانند و تنها چيزى كه به فكرش نمىآيد ايناست كه ما انسانيم و يك روح داريم وبراى هدف ويژهاى خلق شديم واين روح را بايد به گونه خاصى تربيت كرد و به گونه خاصى بايد زندگى كرد و هيچ كس متاسفانه به فكر اين نيست و در جامعه چيز ديگرى غير از اين را نمىبينيم و مدرسه مىرويم و دانشگاه و كلاس و ادارات و... مىرويم چيزى ديگرى غير از اين به انسان تلقين نمىشود و تذكرى نيست كه انسان آدم است و براى هدف ويژهاى خلق شد و خيلى از ما كه مىدانيم خودمان را به نفهمى مىزنيم و عملاً مىگوئيم به هر حال هر بلائى كه سر همه بياورند بر سر ما هم مىآورند ويا خيالات مىكنيم و به ديگران اصلاً نمىگوييم چون اول در حق خودمان خيانت كرديم و خودمان را به فراموشى سپرديم و يادمان رفته كه ما انسانيم ويك ابديتى داريم و تمام پيامهاى قرآن را به زور از ياد خودمان برديم و در جو جامعه و محيط كار از يادمان مىبريم و يك تغافل و تجاهل وحشتناك داريم و خودمان را با كاز با زن با بچه با تلويزيون و... مشغول مىكنيم كه متوجه نشويم و هر وقت هم بخواهند به ما تذكر بدهند ناراحت مىشويم چون با تذكر مىخواهند با خودمان روبرو كنند و ما هم خودى را نساختيم و تذكر يعنى آينه گذاشتن جلوى شخص وقتى هم كه آينه در مقابل ما گذاشتند ما مقايسه مىكنيم و وحشت ما را برمىدارد و فرار مىكنيم و پناه به يك سرى تغافل و تجاهل مىبريم كه يك وقت متوجه نشويم كه چه كسى هستيم بقدرى اين مسئله شيوع دارد كه ما در قبرستان هم كه مىرويم همين طور هستيم يعنى با پر حرفى با چونه با شوخى با اين كه سر قبر هستيم اما باز يادمان مىرود كه يك روزى به اين زير خواهيم رفت و حالا دير يا زود بالاخره به اينها ملّحق خواهيم شد و بهترين جا كه محل عبرت است و فرمودند كه بهترين دوا براى بيماريهاى روحى است قبرستان و ياد مرگ. و ما متاسفانه آنجا را تبديل به تفريح گاه مىكنيم و آنجا هم جدى نيستيم و حتى تبديل به يك عامل فراموشى مىشويم و آنجا ديگر شما چه انتظارى از دانشگاه، كلاس درس، محيط كار و منزل داريد آنجائى كه قطعاً تذكرى نيست روابط اجتماعى طورى تنظيم شده كه مرگ هيچ كس را تكان ندهد و صاحب مرده بجاى اين كه يادش بماند من تا ديشب پهلوى اين بودم و ممكن بود اين بلا سر من مىآمد و يكهفته و يا 40 روز اشتغال غير مرده را دارد و براى اين كه ظاهرى را حفظ كند گريه مىكند و آن هم رسم است و يا در تشييع جنازهها آنقدر عوامل وهمى و خيالى تاثير مىگذارند كه اصل قضيه فراموش مىشود و آنقدر آداب و رسوم خودساخته زياد است و انسان مجبور است كه به اينها توجه كند و يادش مىرود كه حواسش باشد و مرده را ببيند كه رفت و تمام شد واين شترى است كه بر در خانه تو هم خوابيده و سراغ تو هم خواهد آمد اما روز از نو و روزى از نو و باز دنبال كار و فراموشى و خودفراموشى است و مىخواهم عرض كنم كه اصل زندگى دنيا از آغازش تا انتهايش براى كسى كه نفهمد و نفهم باشد همهاش بازيچه است و اين خودمان هستيم كه بايد به فكر خودمان باشيم و حواسمان جمع باشد كه چه كسى هستيم و فراموش نكنيم و رفاقتها- ارتباطات - شغلها - رشتهها و چيزهائى را انتخاب نكنيم كه يكدفعه مانند طوفان بيايد و همه چيزها را زيرورو كند واگر اين در وجود ما جا گرفت ما هر ارتباطى كه برقرار كنيم اصل قضيه فراموشمان نمىشود مثلاً اگر پشت ميز و يا دركلاس و يا در صندلى تدريس نشستهاى و در هر حال كه باشى خودت را در صراط ببينى و چند نوع مستى را شمردند كه مواظب اين مستىها باشيد كه به سراغتان نيايند يكى از مستىها سكروالشباب مستى جوانى است و شخص دچار مسغلههائى كه غالباً به آن مىپردازند و لهو و لعب هائى كه آفت دوران جوانى است كه بايد پايه ساز يك زندگى ابدى باشد مىشود براى همين در روايت داريم كه خدا جوانى را كه جوانى نكند دوست دارد خير سبابكم من تشبه بكهولكم - بهترين جوانان شما كسى است كه خودش را شبيه به پيران كند. نه انيكه مثلاً موهايش را شانه نكند و يا سرش را تاس كند و عطر استفاده نكند و لباس خوب نپوشد و ازدواج نكند تفريح نداشته باشد و يا آنچه كه اقتضاى جوانى است را نداشته باشد بلكه همه اينها را دارد اما حواسش هم است كه در دوران جوانى به باطل و غفلت گرايش پيدا نكند جوان است اما آماده مرگ است و حتى يكى از حربه هائى كه شيطان استفاده مىكند اين است كه در جلوى ديدگاه فرد مرگ را به تاخير مىاندازد و شخص در روز اصلاً احساس نمىكند كه ممكن است امروز روز آخر باشد و اين يك خيال باطل است و هيچ كس تضمين نكرده كه ما فردا زنده باشيم و هر چقدر سن شخص بالاتر مىرود از آن طرف هم 20سال ديگر جاى را حفظ كرده و سن او كش مىآيد. نقل است كه هارون الرشيد (لعنه اللَّه) هوس كرده بود كه يك نفر را ببيند و آن يك نفر خودش پيغمبرصلى الله عليه وآله را ديده باشد و هارون الرشيد زمان امام هفتم است و خيلى هم فاصله دارد با زمان پيامبرصلى الله عليه وآله خلاصه مىگردند و يك نفر را پيدا مىكنند و يك پيرمردى كه در حال مردن است و ابروانش را به پيشانىاش بستند كه جلوى چشمانش را نگيرد و لاى پنبه او را پيچيدند و در سبد مىگذارند و بر مىدارند او را مىآورند كه اين پيغمبر را با خودش ديده باشد و يا يك چيزى از پيغمبر شنيده باشد و گفت اى پيرمرد تو خودت پيغمبر را ديدى و پيرمرد پاسخ داد بله من ديدم و گفت كى ديدى؟ پيرمرد گفت من بچه بودم و پدرم دستم را گرفت و برد پيش پيغمبر و او گفت آيا پيغمبر هم چيزى فرمود؟ پيرمرد گفت بله حضرت فرمود و گفت چه فرمود؟ پيرمرد گفت پيامبر فرمود يشب من ادم و تشب معه خصلتان الحرص و طول الامل بنى آدم پير مىشود و دو صفت در آن جوان مىشود يكى حرص و يكى هم آرزوى زياد. چون بى نهايت طلب است نه اين كه بگوييم اشتباه است بكله درست هم است ولى آدم وقتى كه مصداق را گم كرد به گناه مىآفتد و اصلاً خدا انسان را آفريده براى بىنهايتطلبى و هيچ انسانى را شما پيدا نمىكنيد كه بى نهايت طلب نباشد و بايد هم اين چنين باشد اما موضوع بر سر مصداق است و وقتى كه مصداق گم شد شخص به گناه مىافتد فكر مىكند كه بايد در دنيا به آن برسد و هر چقدر كه پير مىشود آرزو و حرصش هم بيشتر مىشود و هارون الرشيد تشكر كرد و يك كيسه طلا تقديم پيرمرد كرد و پيرمرد هم مىرود به كاخ و مىگويد من با هارون كار دارم و آنها مىگويند نمىشود و بايست قبلاً وقت مىگرفتى و پيرمرد اصرار مىكند كه من بايد بروم و بالاخره به نزد هارون مىرود و مىگويد اين كيسه طلا كه به من دادى براى امسال من است و يا براى سالهاى بعد هم است و يا سال بعد هم من مىدهى هارون مىخندد و مىگويد صدق الرسول اللَّه راست گفت پيغمبر كه انسان هر چقدر پير مىشود حرض و آرزويش هم بيشتر مىشود و اين پيرمرد با اين وضعى كه دارد انتظار دارد سالهاى آينده هم زنده باشد و اين يك واقعيت است و ما هميشه براى آن طرف يك مقدار جاى باز گذاشتهايم براى زندگيمان و اين يكى از خطرناكترين آفتهاى انسان است كه هم توبه را به تاخير مىاندازد يعنى ما يادمان مىرود كه توبه كنيم و استغفار را به عقب مىاندازد و جبران و اصلاح را به عقب مىاندازد و اين خيلى آفت بزرگى است پس يكى از خصوصيات عاقل اين است كه عاقل جدى است و از لهو و لعب و طرب و بازى بدور است. علىعليه السلام فرمودند العاقل من لا يضيع له نفسا فى ما لا ينفعه عاقل كسى است كه نفسى يا (نفسى) از او تلف نمىشود در آنچه كه به او سود نمىرساند. منظور از سود سود آخرت است يعنى نه اين كه سود دنيائى نباشد چون عاقل دنيا كه پايهاش است گذاشته براى آخرتش لذا عاقل اگر به فكر سود مادى هم است وقتش را در واقع صرف آخرت مىكند نه اين كه عاقل كار نمىكند و يا پولدار نيست و تلاش هم براى ثروت نمىكند نه بلكه عاقل تلاش مىكند براى ثروت و از اين ثروت براى آخرتش هم استفاده مىكند و يا براى بالا بردن سطح تحصيلاتش و از اين تحصيلات اسلحهاى مىسازد براى حفاظت از دينش و احراز آخرتش. قرآن اينگونه مىفرمايد كه: يا ايها الذين امنوا اذا نودى للصلاة من يوم الجمعه فاسمعو الى ذكر اللَّه و ذروالبيع ذلكم خير لكم ان كنتم تعلمون. وقتى كه نداى روز نماز جمعه داده مىشود بسوى ذكر خدا بشتابيد و كار و كسب را رها كنيد اين براى شما خيلى بهتر است و پر سودتر است اگر بدانيد.
فاذا قضيت الصلوة فانتسروا فى الارض و ابتغوا من فضل اللَّه. وقتى كه نماز تمام شد پخش شويد روى زمين و از خدا فضل بخواهيد يعنى خداوند در روز جمعه هم كار را تعطيل نمىداند و مىگويد نماز جمعه كه تمام شد بساطت را پهن كن و كسب كن و در آمد داشته باش و عاقل كسى نيست كه كارى با دنيا نداشته باشد و اصلاً عاقل بدون دنيا نمىتواند آخرتش را حفظ كند كه اصلاً كاد الفقر ان يكون كفراً. فقر نزديك است كه به كفر بكشد انسان را من لا معاش له لا معاد له. عاقلاين طور نيست كه براى كارهاى دنيايى تلاش نمىكند بلكه تلاش هم مىكند و اولاً به خاطر اينها گناه نمىكند و ثانياً از اينها براى استفاده آخرتى بهره مىبرد و اين كه مىگويند وقتت را براى آخرتت بگذار نه اين كه براى دنيايت وقت نگذار بلكه بايد دنيايت را براى آخرتت تنظيم كن و هر چقدر وقت براى دنيا بگذارى در واقع براى آخرتت گذاشتهاى و اينجاست كه لعب معناى مثبت پيدا مىكند يعنى همان مسافرت و همان خنده و شوخى همان با زن و بچه بودن اما همه آنها جهت دارد يعنى بازى كه منجر به آخرت خوبى خواهد شد و اين بحث لهو و لعب تا چند جلسه ادامه خواهد داشت .
والحمدللَّه رب العالمين و صلى اللَّه على محمد و اله الطاهرين.