بحثمان دربارۀ انسان شناسی به طور فشرده این شد که انسان یک ساختاری دارد که با تک تک اجسام و اشیاء عالم ارتباطی دارد و اشیاء و اجسام عالم با انسان رابطۀ تأثیر و تأثر دارند. انسان در اشیاء اثر می گذارد و از اشیاء اثر می پذیرد. این اثر صرفاً یک اثر جسمی نیست بلکه همان ساختار نفس انسان با اشیاء و مواد ارتباط دارد. شما بعضی از رنگها را که استفاده کنید اثر فرح بخش در روح دارد یعنی رنگ نفس را می سازد، و بعضی از رنگها اثرات منفی می گذارد و در نفس انسان، پس با مواد عالم، با اجسام یک ارتباطی بین نفس و آنها است؛ یک سنخیت دارد با آنها، با بوها، با رنگها، با مزه ها، با اصوات و با همۀ مواد انسان سنخیت دارد( ظهورات ماده). این که می گوئیم در مواد اثر می گذارد، از مواد اثر می پذیرد بحث جسمی نیست بلکه نفس انسان، حقیقت انسان، متأثر از ارتباط با مواد عالم است، پس بین انسان و این مواد یک ارتباط است.
لذا می بیند در رنگها که مثلاً شاد می کند در قرآن هم داریم: صفراءُ فاقعٌ لونها تسُرُّ النظرین؛ که یک زرد فاخری که شادی آور است، شاد می کند انسان را، انسان رنگ زرد را می بیند. از آن طرف مشکی کراهت دارد، باز روی نفس اثر دارد. نی فقط رنگ است؟ نه! اصوات هم همین جور است، مزه ها همین طور است، میوه ها غیر از این که آثار جسمانی دارند، آثار روحانی هم دارند لذا می فرماید مثلاً شما انار بخورید که دلتان روشن بشود، بر تربت سیدالشهداء سجده بکنید، حجابهای هفت گانه را برطرف می کند، باید ببینی بین نفس و این ماده چه ارتباطی، چه سنخیتی وجود دارد. لذا شما می بیندذ که در آموزش های دینی بسیاری از مواد آثار معنوی دارند نه اینکه، بعضی هایشان ندارند. بسیاری از مواد ذکر شده که آثار معنوی دارند والّا همه مواد آثار دارند، کل همۀ مواد در نفس انسان تأثیر دارد. شما مثلاً فرض بفرمائید بعضی از بیماریهای روانی هست که وقتی پیش روانپزشک مراجعه می کنید یا روان شناس، کار زیادی نمی تواند برایتان بکند اما اگر پیش یک پزشک تغذیه بروید، یک آزمایش از شما بگیرد به شما می گوید بعضی از مواد در شما کم است، مثلاً آهن، آهن در ساختار نفس انسان اثر دارد، انسان بی حوصله می شود، انهایی که کم خونی دارند زود خسته می شوند، زود بی حوصله می شوند، زود کلافه می شوند.
پس ببینید بین نفس و یک ماده، ارتباط وجود دارد؛ این بحث یک بحث مفصل است الآن نمی خواهیم در این زمینه وارد شویم، خیلی به درازا می کشد اما یک موضوع بسیار جذاب و جالب است که ساختار نفس انسان، ساختاری است که با اجسام، مواد و ظهورات و جلوه های مواد ارتباط دارد.
پس اینکه خلق لکم ما فی الارض جمیعا- بین ما و زمین و موجوداتش یک ارتباط وجود دارد. انسان با آسمان و مجودات آسمانی هم همین طور، یک سنخیت و ارتباط با آنها هم دارد. طلوع، غروب، اینهایی که در قرآن است، در انسان اثرگذار است، نفس ساز هستند؛ باران، چمن، گل، گیاه، درخت، لذا شما می بینید که آدم هایی که در صحراها بزرگ می شوند خُلقیاتشان غیر از آدم هایی است که در کوه و کمر بزرگ می شوند، غیر از آنهایی است که در جنگل بزرگ می شوند، اصلاً شخصیتاً باهم تفاوت دارند. روح ساخته شده، اما این روح متأثر از مواد است، ارتباط با مواد، دیدنیهای انسان همه در نفس تأثیر می گذارد. این یک حرف بیخودی است که یک کسی بگوید من اگر فلان چیز را ببینم در من اثر نمی گذارد، کلاً دیدنیها در من اثر می گذارد.
شما چشمت به هرچیزی که بیفتد یک نوع تأثیر در نفس، یک نوع سازندگی در نفس است، قیافه ها این جور هستند، حیوانات این جور هستند، اشیاء این جور هستند، اصوات همین جور هستند، اصوات شخصیت ساز هستند؛ این که شما از کدام موسیقی استفاده بکنی، باید از کدام آهنگ استفاده بکنی، چه طنینی به گوشتان بخورد، تمامش در ساختار نفس انسان و شکل دهی به نفس انسان تأثیرگذار است.
پس ببینید انسان وقتی می خواهیم انسان شناسی بکنیم باید بدانیم که این ذات انسان، نفس انسان یک موجودی است که با همه این عالم، با ظاهر مادیش، پشت صحن با معنویاتش و ملکوتش، ارتباط دارد، با فرشته ها ارتباط دارد که مفصل بحثش را خواندیم، با جن ها ارتباط می تواند برقرار کند، با شیاطین می تواند ارتباط داشته باشد، پی با آنها سنخیت دارد، این که می تواند ارتباط برقرار کند یعنی یک سنخیتی است، یک چیزی در انسان است که می تواند با جن ها، شیاطین، فرشته ها، ارتباط داشته باشد. بین انسان و خدا یک پیوندی هست که شناخت نفس، شناخت خداست و بسیاری از چیزهای دیگری که حالا ما چند نمونه اش را إن شاءالله بیشتر خواهیم خواند که از مجموع اینها ما فعلاً داریم به یک موجودی نزدیک می شویم که این موجود با همه عالم می تواند سنخیت برقرار کند یعنی هیچ در عالم وجود از خدا بگیر تا ماده، وجود ندارد از مخلوقات الهی، مگر اینکه انسان با آنها، شباهت، سنخیت و ارتباط می تواند داشته باشد.
خب این خیلی کمک می کند در انسان شناسی به ما و در تعریف انسان.
خب بحثمان دربارۀ شیطان بود که گفتم که شیطان در صراط مستقیم چهار نوع حمله دارد به ما و اینکه شیطان چهار نوع حمله دارد: جهت راست، جلو، چپ و عقب؛
معلوم است که شیطان ساختار نفس ما را می شناسد، می بیند و می داند که الآن باید از کدام جهت حمله بکند و تولید فکر بکند، پس ما این ارتباط و سنخیت را داریم.
قرآن می گوید شیاطین شما را از جهتی می بینند که شما نمی توانید ببینید، آن قشنگ می تواند بفهمد که معنویات ما چیست، چه کار می خواهیم بکنیم و بعد هم می آید به ما جهت می دهد: حمله راست، حمله چپ، حمله جلو و حملۀ عقب؛
پس این سنخیت و شباهت وجود دارد.
دیگر می فرماید: إنَّ الشیطان لکم عدو فتأخذوا عدو؛ شیطان دشمن شماست، شما هم می توانید یعنی می توانید که نه، دستور می دهد، امر می کند شما هم با او دشمنی کنید- فأتخذوا عدوٌ- پس انسان می تواند با شیطان دشمنی بکند، می تواند درگیری داشته باشد، می تواند با او مخالفت کند و به او صدمه بزند، آسیب برساند، او را از کار بیندازد، یک مبارزۀ حقیقی بین انسان و شیطان است، یک مسابقۀ جذاب هم هست یعنی یک هیجان بسیار همیشه در زندگی انسان وجود دارد که انسان هیچ وقت دچار رِخوت و کسالت و بی انگیزگی نیست، یعنی دارد روی صراط مستقیم در جهنم حرکت می کند به سمت بهشت، توی جهنم نه روی جهنم؛
خب اگر اهل مبارزه نباشد و این هیجان را به آن اهمیت ندهد، معنایش چیست؟ معنایش این است که در حمله جلو، عقب، راست و چپ، روی صراط مستقیم که در جهنم است این آسیب می بیند، سقوط می کند. لذا ما اصلاً چاره ای نداریم جز اینکه حواسمان در زندگی به این ماجرای پرهیجان باشد و این یک هیجان حقیقی، جذاب و سازنده است، خب آنهایی که خودشان را نمی سازند خیلی وقتها در زندگیشان دچار رِخوت و کسالت می شوند، بعد برای اینکه از این رِخوت و کسالت دربیایند می روند دنبال هیجانات کاذب؛ می بینی طرف مثلاً بیست سالش را گذاشت روی فوتبال، روی ورزش، هیجانات مسابقات، چشم و هم چشمی ها و گرفتاریهایی که هست و هیجانی که او را وادار به زندگی، فعالیت، نشاط، دوندگی می کند، انگیزه به آن می دهد، تمامشان انگیزه های باطل و شیطانی است! اما این که خود شیطان برای ما ایجاد انگیزه می کند، اصلاً حضور شیطان روی صراط مستقیم باعث می شود انسان هیچ وقت غفلت نکند یعنی بداند که هرآن امکان دارد هُلش بدهد، برای شیطان هم فرقی نمی کند که از جلو حمله کند یا از عقب، از چپ یا راست، بلکه برایش مهم است که ما روی صراط نباشیم و سقوط کنیم لذا یک آدمی که خودش را می شناسد، یک زندگی پرتلاطم، جذاب، پرهیجان و زنده دارد واقعاً، واقعاً زنده است، هرلحظه می تواند مورد حمله قرار بگیرد. گاهی وقتها این به شیطان حمله می کند، یک زندگی واقعاً مبارزه است، یک زندگی پرتلاطم این چنین است، با یک کسی که همچین وضعیتی دارد این هیچ وقت دچار رِخوت و کسالت نیست، دچار بی انگیزگی نیست، دچار بی خیالی نیست که بگوید ما برویم یک جائی کار بکنیم یک درآمدی داشته باشیم، بیاییم زندگیمان را بکنیم، لقمه ای به دست بیاریم بخوریم، بچه ها را بزرگ کنیم، این ها مدرسه بروند، ما هم برویم سرِکار، بعد هم که پیر می شویم، حالا وقت داماد کردن پسرها و عروس کردن دخترهاست، و بعدش هم که می میریم.
نه! آن واقعاً یک نفس زندۀ پرهیجان قدرتمند است، صراط برای خودش می سازد و همیشه به فکر خودش است و همیشه مراقب حمله هاست، حمله جو، عقب، راست و چپ.
و اینکه یک دشمن حقیقی سرِراهش است، نه اینکه یک دشمن اعتباری و فرضی، شیطان موهوم نیست، شیطان یک شخصیت حقیقی و خارجی است مثل ابرقدرتها، مثل انگلیس، آمریکا، مثل منافقین، کفار یکی اش هم چی هست؟ یکیش شیطان بود- وشیطان یُضلون؛ شیطان که دنبال گمراهی ماست، آدرس غلط، پیام غلط، تفکر غلط، انگیزه های غلط، احساس های غلط در ما ایجاد بکند و ما را در روی صراط گیجمان بکند.
حالا شما نگاه کنید در حدیث داریم مؤمن همتش بالاست به خاطر این است که همۀ امورات دنیایی اش را دنبال می کند، هم به امورات آخرتیش می پردازد، توجهش به نفس خودش است که آلوده نشود، اگر شیطان حله کر؛ حمله جلو، عقب، راست و چپ چگونه خواهد شد؟ چه طوری باید این حمله ها را پاسخ بدهد؟ لذا می بینید یک زندگی با انگیزه، با دغدغه، فعال، شیطان در خواب هم به آدم حمله می کند، انسان باید در خواب هم مراقب باشد. شما وقتی می خوابید من یادم است در این دوره آموزشی که می خواستیم بخوابیم، یکی از آموزشهای سخت ما این بود که یکی از اسلحه هایی که به ما داده بودند می گفتند که ما ممکن است شب بیاییم اسلحه را برداریم، اگر اسلحه کسی را برمی داشتند خیلی تنبیه شدیدی می کردند. یعنی وقتی شما می خواستید بخوابید اول از اینکه پوتین ها، ما یک ماه تمام پوتین در پایمان بود این جوری که مثلاً بگویند پوتین هایت را دربیار راحت بخواب، بعد برپا بدهند، رزم شبانه باشد، خصم شبانه باشد، وایسا حالا پوتینم را بپوشم، گره بزنم از این حرفها که نبود، با پوتین باید می خوابیدی بعد شما باید یکجوری می خوابیدی که مراقب بوید اسلحه ات را نبرند، یعنی کسی نتواند بیاید اسلح ات را بردارد، مربی می آمد یا به کس دیگری می گفت اسلح را بردارید، اگر اسلحه را برمی داشتند کار آدم زار بود؛ باید این یک ماهی که می خوابیدی مراقبت می کردی که اسلحه را کسی در خواب برندارد یعنی هم در خواب بودی، هم در جنگ بودی، هم مراقبت داشتی شما اسلحه را از دست من درنیاورد که من هم بتوانم بخوابم ساعتها، تلاشی که از صبح بعد از نماز صبح داشتم تا شب، دوندگیهای زیاد، بتوانم حالا یک ذره بخوابم، ضمناً باید مواضب اسلح ام باشم که اسلحه ام را نبرند. این جوری است؛ شیطان در خواب هم حمله می کند؛
لذا برای همین هم شما قبل از خواب دعا می خوانید، مسلح می خوابید، باوضو می خوابید، یک مقدار انسان ذکر می گوید، یک مقدار استغفار می کند، یک مقدار پاک سازی می کند که آنجا آدم مورد حمله قرار نگیرد. شما نگاه کنید چقدر اختلافات آدم ها سرِخواب است، خواب دیدم مثلاً فلانی این جوری است پس فلانی حتماً ادم بدی است. شیطان قشنگ به شکل یک شخصی بد می آید به سراغ ما چهارتا پیام غلط می دهد، همسر آدم، مادر آدم، دوست آدم، پدر آدم بعد از خوب بلند می شود بعد می گوید حتماً یک چیزی هست دیگر می بیند از وقتی که از خواب بلند شده و اصلاً گاهش به طرف عوض می شود. آن هم همین را می خواست دیگر! لذا می بینی انسان باید دائماً مراقبت بکند از خودش یک زندگی که شب و روز ندارد، دائماً این زمدگی، شبش، روش، همۀ صحنه هایش، صحنۀ مبارزه است، صحنۀ پرهیجان است، صحنۀ خوردن زمن و بلند شدن است، یک کُشتی دائمی است، این کُشتی دائمی باعث می شود که ما قوی شویم.
جلسه گذشته توضیح دادم که نفس ما به حمله های شیطان نیاز دارد، پس یکی از وجوه خودشناسی این است که ساختار وجودی ما به یک شکلی است که اگر شیطان نباشد ما دفن می شویم، ما اصلاً هیچ رشدی نمی توانیم بکنیم، مثل گلبولها می ماند، اگر نباشد بدن از بین می رود، با گلبولها است که بدن سرحال، زنده و مقاوم می شود خب ما به این چهارتا جهت احتیاج داریم و حواسمان هم باید به این چهارتا جهت باشد چه در خواب، چه در بیداری، تازه قرآن می گوید: قوا انفسکم و اهلیکم ناراً؛ مواظب هم خودتان باشید که جهنمی نشوید و هم خانواده تان، یعنی انسان باید حواسش باشد که خانواده اش هم مورد حمله قرار نگیرند مثل اینکه انسان در بیرون مواظب باشد که یک وقت کسی تعرضی، ظلمی، تجاوزی به حقوق خانواده اش نکند.
یکجا جنگ است، درگیری است، بمب باران است، هرچی هست از خانواده خوشد هم مراقبت کند. می گوید آقا شیطان به خانواده تو هم حمله می کند، به فرزندت، همسرت، حمله می کند، به پدر و مادرت حمله می کند، باید خیلی مراقب باشی تا از آنها هم دفاع بکنی، کمکشان بکنی که آنها هم آلوده نشوند؛ قوا انفسکم و اهلیکم- ما نسبت به همدیگر مسئول هستیم- و تواصوا بالحق و تواصوا بالصبر-
ما باید یکسره اهل نگاه کردن به هم، مراقبت از هم، نه فضولی در کارهم، بلکه صرفاً یک مراقبت باشیم، ببین چقدر ابعاد انسان پیچیده است.
در جای دیگر می فرماید که: الم اعهد الیکم یا بنی آدم ان لاتعبدوا الشیطن إنَّه لکم عدوٌ مبین و ان اعبدونی هذا صراطٌ مستقیم؛ آیا من از شما عهد نگرفتم که شیطان را عبادت نکنید چون دشمن آشکار برای شماست و من را عبادت کنید که این صراط مستقیم است. پس معلوم می شود در ساختار نفس انسان، وضعیتی وجود دارد که انسان به جای اینکه عابد خدا شود از حقیقت عبودیت خودش که حقیقت انسان عبودیت است، برای عبودیت خلق شده از ساختار خودش فاصله می گیرد، عبد کی می شود؟ عبد شیطان می شود! این شناخت خیلی مهم است که انسان بداند الآن عبد شیطان است یا نه؟ رفتارش، اخلاقش، در منزل، در محیط کار، در جمع دوستان، در هیأت، در بسیج، در مجلس، در دولت، در اداره، در مجموعه فعالیتهای سیاسی کشور، عبد شیطان می شود انسان بشود؟ خب بلا! می شود عبد شیطان بشود، این مراقبت او انسان باید از خودش بکند بعد هم می گوید شماها می فهمید که عبد شیطانید، الم اعهد- من عهد گرفتم از شما، یعنی شما این ادراک را دارید، شما فطراً مجهزید به این دستگاه که تشخیص بدهید که عبد شیطان هستید یا نیستید. همه اسان فطراً به خداوند عهد دادند که عبادت شیطان را نکنند- انه لکم عدوٌ مبین؛
شیطنت هایش، حمله هایش، آشکار است، شیطان حمله های پیچیده ندارد، پیامهایش همه آشکار است گفتم شیطان مثل یک مربی ورزشی می ماند شما در یک باشگاه اگر استادت هم با تو تمرین بکند، تو در امنیت خاطر مبارزه می کنی، غیر از بیرون، شما فکر کن می خواهی از خانه بیرون بروی، احتمال بده هرلحظه یک کسی می خواهد شما را با تیر بزند، با چماق بزند، هربحظه می خواهد به شما حمله کند، از کجا نمی دانی، از پشت بام می زنند، از پنجره می زنند، از پشت به تو حمله می کنند، از جلو به تو حمله می کنند، ولی حمله های شیطان آشکار است. یعنی مثل اینکه مربی ای که که در ورزش شما دارید می روید کار می کنید می دانید مربی ای که می آید تمرینت بدهد از کجا دارد می آید، چه کار دارد می کند، پیامها کاملاً روشن است یعنی پیامهایی از حمله جلو می دهد با پیامهایی که از حمله عقب می دهد کاملاً شفاف و برملاست و جالب اینجاست که با وجود اینکه کاملاً برملاست ما چه کار می کنیم؟ انسان عابد شیطان می شود؛ یعنی خودش هم می داند این حرفهایی که می زند، این افکاری که دارد، این خیالاتی که دارد، مبنا ندارد، ریشه ندارد، درست نیست، این را می فهمد می فهمد حق نیست این کاری را که دارد می کند، این احساسی که نسبت به یک کسی پیدا کرده حق نیست این احساس، ولی خودخواهی نمی گذارد و انسان روی آن ضلالت خودش استقامت می کند تا جهنم و الّا پیچیده نیست برا انسان.
این قدر شفاف است که خداوند می گوید از همۀ شما عهد گرفتیم، یک عهد فطری، درونی انسان بسته که حرف شیطان را گوش کند، پیامهایش را گوش نکند؛
پیمها شفاف است؛ پیامهای جلو، عقب، راست و جلو همه شفاف است، آنقدر پیچیده نیست که انسان نتواند آن را بفهمد، کاملاً می فهمد؛ فألهمها فجورها و تقواها؛ قشنگ آدم تشخیص می دهد؛
إنَّ الانسان علی نفسه بصراً ولو القا معاضی حتی؛ اگر توجیه بکند، عذر بیاورد، خودش می داند که الآن بندۀ شیطان می داند که الآن این افکار، پیامها، این ارتباطها چی هستند؟ شیطانی هستند، این را خودش می داند.
چقدر انسان پیچیده است! وان اعبدونی هذا صراطٌ مستقیم؛ من را عبادت کنید این صراط مستقیم است.
انسان می فهمد که راه خدا صراط مستقیم است، شهود دارد، انسان با دین خدا سنخیت دارد، پیوند دارد، بحث بعدی مان هم همین است یعنی انسان ذاتاً می فهمد که خدا و راه خدا حق هستند و آنچه که در مقابل خداست باطل است- ان الله هو الحق و انما یدعون من دونه هوالباطل؛ هرچه غیر از خداست باطل است. ببین انسان چقدر تشخیصش قوی است، چقدر مجهز است به این اسلحه ها، اصلاً جای شک و تردید و توهم ندارد. اینهایی که دچار شک و تردید و توهم می شوند یک موقع هایی دچار تزلزل می شوند، اینها خودشان یک بلایی سرِخودشان می آورند، خودشان، خودشان را گیج می کنند، خوششان می آید دائماً تشکیک بکنند لذا مقام انسان در شک خوب نیست، این همه سفارش کرده اند در شک و تردید نیفتید و شک پرور نباشید، بعضی ها به بهانه کار علمی دائماً در خودشان شک پروری ایجاد می کنند، تردید ایجاد می کنند و این خیلی خطرناک است. اصلاً حقیقت قابل تشکیک نیست، نه خود خدا و نه بقیه مسائل- افل الله شکٌ اصلاً ذات خدا شک بردار نیست؛ آنهایی شک می کنند که بلایی سرِخودشان آورده اند یا یک جنایتی کرده اند که دچار تردید و تزلزل می شوند بعد هم می خواهند بروند اثباتش کنند.
مثل آن کاریکاتور که طرف جلوی خورشید ایستاده بود و پشتش را کرده بود به خورشید، این خورشید خب وقتی آدم پشتش را می کند سایه می اندازد دیگر، سایه اش افتاده بود جلویش، بعد جلویش را خوب نمی دید چون سایۀ خودش بود بعد حالا می خواست در این سایۀ خودش یک چیزی را پیدا کند، می فهمید که اگر از جلوی خورشید کنار برود جلویش روشن می شود، ولی نمی رود بعد می گوید حالا که تاریک است من که نمی بینم که، چراغ قوه برداشته بود انداخته بود در سایه اش که بتواند گمشده اش را پیدا کند!
این مثل بسیاری از انسانهاست که هو الظاهر را که ظاهر مطلق است خدا می گوید فقط خدا ظاهر است، بعد بعضی ها می گویند ما هنوز نسبت به خدا تردید داریم، شک داریم. گاهی وقتها در وجود خدا، در وجود پیغمبر، قرآن، معاد، شک می کنند. عزیزم یک بلایی سرِخودت آوردی که شک می کنی والّا قرآن می فرماید که اولین قدمی که قرآن برمی دارد این است که شک زدایی می کند؛
بسم الله الرحمن الرحیم، الم، ذلک الکتاب لاریب فیه، اول خیالت را راحت می کند، اگر شک داری مریضی، اگر شک داری ظلم در حق خودت کردی که شک و تردید می آید سراغت، گناه کردی، آلودگی ایجاد کردی، یک جاهایی بدجنسی کردی، یک جاهایی عبادت شیطان را کردی، بله آدم خودش دوست دارد شک بکند، دوست دارد گناه بکند و این گناه کردن در سایه چه چیزی می تواند خوب انجام شود؟ در سایه تردیدها می تواند خوب گناه بکند والّا روان شناسی که قرآن دارد معجزه است- بل یرید الانسان لِیَفجُرَ امامَه یسئلُ ایّان یوم القیامة؛ انسان چون می خواهد معصیت بکند، آب را گل آلود می کند، یک سؤال، کی رفته؟ کی آمده آقا؟ چی می گویید قیامت، تمام شد خودش را راحت می کند که بتواند راحت گناه بکند. سؤال می کند که قیامت کیست؟ والا اصلاً این جوری نیست خداوند اصلاً حقیقت شک دار خلق نکرده، خداوند ظاهر، ظاهر، ظاهر است.
لذا حضرت می فرماید: هیچ عقلی نمی تواند خداوند را انکار بکند، هیچ عقلی نمی تواند در آن شک بکند، اگر ما شک کردیم، یک جاهایی معصیت کردیم، یک جاهایی خرابکاری کردیم، معصیت، خرابکاری، خودخواهی، عبادت شیطان در انسان تردید ایجاد می کند، یک آب گل آلودی است که خودمان درست کردیم.
ثم کان عاقبت الذین اصاءَ سوآ، ان کذبوا بآیاته؛ آدم وقتی کار بد انجام می دهد و می داند هم که این کارش بد است، می داند خدا راضی نیست، می داند شیطانی است، می داند الهی نیست، می داند نمی تواند اثباتش بکند، می داند خلاف وجدان است، یواش یواش به جایی می رسد جلوی خدا می رسد و آیات الهی را تکذیب می کند. ببین چقدر قرآن زیبا ابعاد وجودی انسان را برای ما باز می کند، الم اعهد الیکم یا بنی آدم انا لاتعبد الشیطان انه لکم عدوٌ مبین و ان اعبدونی هذا صراط مستقیم؛
این عهد هم انسان کرده. خب برویم سراغ بحث بعدی؛
مباحث مربوط به شیطان و حمله های شیطان را در دشمن شناسی بحث کردیم، آن دشمن شناسی که به صورت فیلم است که چهل جلسه است که در تلوزیون پخش شد، آن که صوتی است مفصل تر است و حدود شصت جلسه است یا صوتی ها را یا فیلم ها را عزیزان از مؤسسه بگیرند و استفاده بکنند. راجع به این ما الآن نمی توانی وارد بشویم در این بخش که این حمله ها چگونه است برویم به سراغ بحث بعدی که همین بحث قبیلی هم مقدمتاً عرض کردیم؛
این که انسان با دین خدا یک ساختار هماهنگ دارد، نفس انسان دین خدا را راحت می پذیرد با این خدا راحت هماهنگ است کما اینکه ملائکه هم هماهنگ بودند، ملائکه هم با ما هماهنگ بودند، با چی انسان هماهنگ نیست؟ انسان فقط با شیطان هماهنگ نیست یعنی هروقت باهم درگیر می شوند انسان به هم می ریزد، روحیه انسان به هم می ریزد یا ناامید می شود یا ترس برش می دارد یا اضطراب دارد.برای همین هم می گوید عدوٌ مبین است چون پیامهایی که درش اضطراب، ترس، ناامید، سوء ظن، احساس پوچی است، حسادت در آن است، رنجش در آن است، اینها هیچ کدامش الهی نیست؛ تمامش مال کیست؟ پیام مال شیطان است لذا ملائکه با انسان هماهنگ اند، لذا می بینی سجده می کنند برای انسان، شیطان اصلاً هماهنگ نیست، سجده نمی کند، این سجده نکردن یعنی عدم هماهنگی، یعنی من با این سازگار نیستم، یعنی آبمان در یک جوب نمی رود، باهم درگیری داریم، تا کی؟ الی یومٍ وقتٍ معلوم؛ تا آن موقع درگیری است. خب اما دین خدا نه! دین خدا مثل خود خدا هماهنگ، کاملاً هماهنگ، کاملاً راحت، این ارتباط برقرار می شود، همه هم این را می فهمند.
خب پس انسان هم با خدا، با باطن دین خدا، با مظاهرین دین خدا، سنخیت دارد. آیه اش را بخوانم برایتان، سورۀ مبارکه روم، آیه 30؛ فأقم وجهک للدین حنیفاً فطرت الله التی فطر الناس علیها؛ بعد برای اینکه بگوید این ساختار، ساختار محکمی است، این سنخیت قابل شکستن است می فرماید که: ذلک الدین القیم ولکن اکثر الناس لایعلمون؛ که تو جانت را، چهره جانت را، دلت را به دین خداوند متوجه کن که این دین همان دینی است که خداوند انسانها را براساس آن خلق کرده یعنی براساس تعریف دین، ساختار دین، این نفس خلق شده. دین برای انسان، انسان برای دین.
یک هماهنگی بین قوانین و مقرارات دین با ساختار نفس انسان وجود دارد، آنجا که ما دین را نمی فهمیم درکش برای ما سخت است، نامفهوم است، مال آنجایی است که ما این نفس را خوب نشناختیم، نفس را نمی شناسیم.
لذا خیلی از گذارهای دین صرفاً تعبیدی است، یعنی متدین را حزب اللهی ها تعبدی قبولش می کنند اما نمی فهمندش، با آن هماهنگ نیستند، از آن لذت نمی برند، آن را حق نمی دانند، ولی می گویند خدا گفته دیگر، ما چه کار کنیم؟ زورمان که به خدا نمی رسد! اما وقتی یک کسی خودش را می شناسد اصلاً نسبت به تک تک احکام حمد خدا را به جا می آورده، می گوید خدایا این همان کار است که باید می کردی، اصلاً به خدا دیگر ایراد نمی گیرد، به هیچ کار دین خدا ایراد نمی گیرد.
ربّت کیست؟ ربنی الذی اعطاء کل شئءٍ خلقً ثم هدی الذی احسن کل شئءٍ خلقه؛
اصلاً تمام خلقت احسن است، یک جایی خدا می گوید احسن است من می گویم احسن نیست، بین من و خدا اختلاف می افتد؟ یعنی من یک جایی خرابکاری کردم که این خدا را نمی فهمم. می گویم مثلآً خدایا این مورچه برای چیست؟ این سوسک برای چیست؟ این مار برای چیست؟ عقرب برای چیست؟ آتشفشان چیست؟ این چیست؟ آن چیست؟ نمی فهمم چون خودم نمی فهمم.
فرمود خداوندا این مورچه را برای چه خلق کردی؟ گفت موسی این مورچه هم تا حالا هفتاد بار از من پرسیده این موسی به چه درد می خورد؟ موسی را برای چه خلق کردی؟ ما باید هماهنگ باشیم. یعنی هرآن چیزی که در صحرا نهادیم/ تو زیبا بین که ما زیبا نهادیم.
کسی که نمی تواند خلقت را زیبا ببیند، دین را، دین داری را، مظاهر دینی و نشانهای خدا را، علائم خدا را، حالش به هم می خورد. یک ریشو می بیند، یک آخوند می بیند، یک عمامه می بیند، یک ابا می بیند، یک زن چادری می بیند روحیه اش خراب می شود، این خراب کرده، یک جاهایی به خودش خیانت کرده که از شعائر الهی و علامتهای زیبایی مطلق لذت نمی برد، خوشش نمی آید از علامت زیبایی مطلق و مدام چرا می گوید! خمس می گویی دردش می آید، زکات می گویی دردش می آید، حجاب می گویی دردش می آید، بعد می گوید نه من خدا را قبول دارم، پیغمبر هم قبول دارم اما خب حالا نماز را خوشم نمی آید نمی خوانم، روزه هم که اصلاً نگو، حجاب را هم که اصلاً، از این اُمل بازی ها را بگذار کنار، می بینی هیچی! تو پس از دین چی داری؟ اگر خدا را خوب می دانی و حرفهایش قشنگ است، حرفهایش درست است، بهترین است، احسن است، پس چرا تو این احسن را نمی بینی؟ پس تو مریضی که احسن را نمی بینی، مریضی که می کشی کنار.
شما وقتی که جامعۀ کبیره را می خوانی می گویی: فما احلا اسماء کم و اکرم انفسکم؛ چقدر اسمهای شما شیرین است!
آیا ما وقتی که جواد، کاظم، صادق، علی، حسن، حسین، زهرا می شنویم، شیرینی می آید سراغمان؟ اگر بیاید که خوش به حالمان، اما وقتی می خواهد اسم بچه اش را بگذارد می بینی نه، یک رادعُمانه ای در دلش دارد که این اسم های شیرین را نمی تواند بپذیرد. اسم در شناسنامه اش زهرا بود مثلاً عوض کرده گذاشته بیتا! طیبه بود مثلاً گذاشته شادی! اصلاً نمی تواند این اسم ها را بپذیرد، اگر صدایش کنند فاطمه اذیت می شود، اگر علی صدایش کنند اذیت می شود، محمدعلی صدایش کنند، حسن صدایش کنند، ناراحت است می گوید من را بیژن صدا کنید، کامبیز، شاهرخ، هوشطرخ صدا کنید، یک چیزی بگذار خب نمی تواند بپذیرد. لذا شما هروقت قلبتان نگه می دارد جلوی مظاهر دینی، صورتهای دینی، آنجا خرابکاری کرده که انسان نمی تواند قشنگی های خدا و مظاهر و تجلیات خدا را ببیند، از مسجد، از گنبد، از یک پیرمرد، از آخوند، از تسبیح، از انگشتر، از ریش، از چادر، از سجاده، از عبادت، از نماز، از دسته های عزاداری، از هیأت، از گریه، از مصیبت، وقتی انسان یک جائی خوشش نمی آید، خجالت می کشد، آنجا سنخیت ندارد آن هم اینجوری معلوم نمی شود که سنخیت داری یا نه، کی معلوم می شود؟ موقعی که در صحنه های متضاد قرار بگیری- فی تقلب الاحوال عُلِمَ جواهر الرجال؛ در تغییر حالتها باطن انسان روشن می شود. اینجا در قمی خب بله دیگر اینجا هم اگر این جوری نباشی هیچی دیگر؛ قم هستی، هرجا بروی، نماز اول وقت است، حرم است، اطرافت حزب اللهی و آخوند و ریش دار و نماز خواندن اول وقت و روزه گرفتن و اینها؛ ما چقدر آدمهای پرادعا من خودم در این سفرهای خارجه داشتم، چقدر آدم های پرادعا دیدم، از آنهایی که در جبهه بودند، از آنهایی که خانواده شهید بودند، طلبه بودند، پایشان را که از این مملکت بیرون گذاشتند اصلاً نسبت به همه چیز خودشان شک کردند، نماز اول وقت؛ اصلاً رویش نمی شود بلند شود و نماز بخواند، در هواپیما می گوییم خب الآن اذان است بلند شویم و نماز بخوانیم می گوید آخر اینجا؟! بد نگاه میکند. خب نماز است دیگر، اگر برسی آنجا قضا شده، نه قضایش را می خوانیم. در شهر، در پارک، در اروپا، وقت نماز است وضو بگیریم نماز بخوانیم می گوید جلوی این آدم ها؟ می بینی؟ نمی تواند دیگر، نمی پذیرد. انگا رکه خدا یک ذره بی فکر بود، نمی دانسته که موقعی که این احکام را وضع کرده خیلی وقت نداشته که چی گفته، می گوید منطقی نیست آخر، اینجا یک جوری است، یعنی من در اینجا نماز بخوانم؟ اصلاً در این لختی پختی ها من الآن چادر سرم کنم؟ اصلاً من روسری سرم کنم؟ تابلو می شوم! اصلاً خیلی ناجور است من روسری سرم کنم، چه برسد به چادر! می بینید: خودش را می بازد، اصلاً سنخیت ندارد.
تمام این دین با ساختار نفس انسان است، حق را همه جا حق می بین، یک جور هم عمل می کند برایش داخل و خارج معنا ندارد. فلان کس است حالا ولش کن نماز اول وقت را، نماز جماعت را ولش کن، فلان کار را رها کن، نمی دانم...
لذا ما خیلی آدمها دایرم که ادعای دین و ایمان دارند اما- فإذا مُحصوا بالبلاء قلَّ دیانُ- سید الشهدا فرمود: الناس عبید دنیا؛ مردم بندۀ دنیا اند نه بندۀ خدا! (برگشت نوار)
دینُ اَغن السنتهم؛ همین جور زبانشان جاری است؛ مثل یک تف، مثل یک آب، هروقت بخواهند دور می اندازندش، هروقت بخواهند قورتش می دهند- فإذا محصوا بالبلا قلَّ دیان؛ وقتی امتحان می آید دین دار کم است. این همه آدم راه افتادند با امام حسین(ع) هزاران نفر جذب حضرت شدند، هرچه به سمت کربلا و کوفه می رود می بیند کم می شود، شب عاشورا که این قدر نبود که! صدها نفر شب عاشورا ول کردند و رفتند. امام صادق(ع) که امشب شب شهادتشان است ذکر خیری هم بکنیم، چهار هزار شاگرد دارد، آقا چهار هزارتا یکی تشکیک بکند بگوید دروغ است آقا یک ضریب می گیریم می گوییم چهارصدتا بودند، این که بوده دیگر، حضرت می فرماید: چهل تا یار هم ندارم، همه می آیند انگلی از استاد استفاده می کنند، اما آن که وفادار استاد باشند، پاکار استاد باشند، وظیفه ای که باید انجام بدهند، اصلآً این حرف ها نیست که، ما چقدر شاگرد داریم که با حسادت پای درس استاد می رود، با روح انگلی می رود پای درس استاد، می بیند استاد خوب است، خوب حرف می زند، می رود تجارت کلام می کند. مینویسد که با آن برود بالای منبر، پول دربیاورد، با آن کلاس بگذارد، اصلاً قرار نیست که خودش را با استاد هماهنگ بکند، نقادانه می نشیند و گوش می کند نمی خواهد دل بدهد، نمی خواهد تبدیل شود، نمی خواهد روشن شود، نورانی شود، نمی خواهد حرکت بکند، بانقادی می نشیند که ایراد بگیرد. چقدر ما از اینها داریم.
شاگرد امام صادق(ع) کینه امام را به دل داشتند ولی می شستند حرفهایش را هم گوش می دادند، تجارت کلام می کردند، یاد می گرفتند،می شستند این طرف و آن طرف پول درمی آوردند، دکان باز می کردند.
ابوحنیفه بکیش یک مکتب رفت زد برای خودش والا حضرت وقتی به او آقا می گوید که، می گوید چرا شما زا خراسان آمدید؟ می گوید آقا چرا شما قیام نمی کنید؟ می گوید حاضرید خبحالا برو در تنور ببینم، نمی رود، مقاومت می کند.
درود خدا به بچه بسیجی های خودمان امام را هم حتی ندیده بودند، همین جور از تلوزیون دیده بودند، دوستش داشتند. من تخریب چی بودم در جبهه، دهها بار، صدها بار، دیده بودم این بچه ها چه طوری خودشان را به عشق امام روی میدان مین می اندازند.
یک دوست روحانی داشتیم درود بر طلبه های شهید که افضل عالم روحانیت شهید است که از این بالاتر نداریم، از طلبه ها سیدی بود یک جای میدان مین بود رفت خوابید روی سیم خاردارها که بچه ها از رویش رد بشوند یعنی راه دیگری هم وجود نداشت این قدر پا گذاشت روی این تا همان جا هم شهید شد. اینها اگر زمان امام صادق بودند امام به آنها می گفت بروید در تنور نمی رفتند! آقا امام خمینی را ندیده از تلوزیون به آن ایمان آورده می گویند برو در میدان مین می رود روی مین تکه تکه می شود، برو در آتش، بمب ببند، ما یک موقعی چون باید می رفتیم پُلها را منفجر می کردیم گاهی وقتها درگیری می شد، یکی از بچه ها می دید که حیف است، پل را نمی شود کاری کرد، نارنجک را می کشید سی کیلو مواد به خودش می بست و می رفت منفجر می کرد. چقدر باور آن خلبان شهیدی که با هواپیما می رود در ساختمان دشمن، ارتشی هایمان، سپاهی هایمان، عشایررمان، بسیجی هایمان، از همه بالاتر طلبه ها، با یقین بالاتر. اینها کجا، آقا چهار هزار تا شاگرد دارد چهل تا بسیجی ندارد می گوید بیا برو در تنور قبول نمی کند. این قدر هم غریب است، این قدر هم مظلم است آقا با این همه شاگرد که راحت می آِند با توهین، یک نفر نیست که حضرت را حمایت بکند وقتی می آیند می برنش پیرمرد را می کشانش پیاده با اسب این طرف و آن طرف، هیچ کس نیست بگوید آقا کجا می بریدش؟ بروند چهارتا شمشیر بزنند، این مأموران جنایتکار و خشن را رد کنند، وقتی می برنش فحش می دهند به حضرت، توهین به خودش و مادرش می کنند، هیچ کس نیست از حضرت دفاع بکند، وقتی می ریزند خانه اش را آتش می زنند، زن و بچه در خانه، هرکس یک طرف می دود این ها چه طور شاگردانی هستند؟ اینها چطور شیعیانی هستند؟!
فإذا محصول بالبلاء قلَّ دیان؛ آدم در چهره های مختلف.
علی (ع) فرمودند: فی تقلب الاحوال علم جواهر الرجال؛ در تغییر حالتها است که جوهر آدم ها شناخته می شود، معلوم است که طرف دین دار است یا دین دار نیست.
طلبه ای که مثلاً می رود در مرز پول می گیرد وهّابی می شود، می شود امام جماعت آنها، چهار روز می رود خارج از کشور بعد می آید حرف های پَرت و پَلا می زند علیه معصوم، قرآن را زیر سؤال می برد. روحانی که می رود بالای منبر می گوید ما اصلاً آیه ای درمورد حجاب نداریم این چی می گوید من هماهنگ دین خدا هستم، دین خدا را همین جوری که هست می بینم لذا شما نگاه کنید مهم ترین تعریفی که خدا از پیامبر می کند این است که: آمن الرسول بما اُنزل الیه من ربّک؛ پیامبر خودش ینش را قبول داشته، شما نگاه ساده بکنید می گویید آخر این چه تعریفی است که از پیامبر کرده، خب معلوم است پیامبر خودش دین آورده خودش می خواهد قبول نکند، اما باور دین خدا کار راحتی نیست.
در عمل، این انسان به وظیفه اش عمل بکند بگوید این دین حق است و همه جا هم هست، شما بچه بسیجی را دیدید در زندان صدام، آقا این ها را فیلم های مستهجن می برند نگاه کنند، حاضر بودند شکنجه نکنند فقط این، این فیلمها را نگاه کند. یعنی دشمن می داند اگر بتواند یک بسیجی را، یک رزمنده را آلوده بکند، تمام است، برد کرده است. اینها بعداً بشینند نگاه بکنند خیلی چیزهای دیگر را تکذیب می کنند. نشسته آنجا به زنه می گوید من با تو مصاحبه نمی کنم برو حجابت را درست کن بعداً بیا، باور دارند، در اسارت باور دارد؛ اینکه حالا ما مدام بخواهیم قال صادق؛ قال باقر، رساله اینجوری می گوید ولی حالا شما در محیطی که مثل قم نیست، محیطی که اطرافت حزب اللهی نیست همین جوری رساله ای رفتار می کنی؟ یک حقی که پایش می ایستی، درود بر علمای ما، درود بر روحانیون ما، که بعد از ائمه هیچ کس به گردن انسانها به اندازۀ اینها حق ندارد، پانزده سال زحمت کشیدند در رژیم طاغوت بعد از پانزده خرداد چهل و دو با چه مظلومیت، با چه باور، با چه ایمانی، اینها دین خدا را تبلیغ کردند زندانش را رفتند، شکنجه اش را دیدند، کوتاه هم نیامدند.
من زندگینامۀ خیلی از اینها را خواندم، از نزدیک شهدا، شهدای روحانیت، زندان، به سخت ترین وضع از خانه و زندگیشان جدا می کردند نه الآن که اگر یک نفر را هم زندانش بکنند در این جمهوری اسلامی زن و بچه اش در امنیت هستند. دین تو مملکت است، بالاخره غربتی نیست. آن زمان غربت بود. پدر آدم به آدم می گفت بیخود کردی این حرفها را زدی، مادر آدم به آدم گیر می داد، آن موقع خیلی سخت بود برای همین هم قرآن می گوید مبارزین قبل از پیروزی غیر از مبارزین بعد از پیروزی هستند، اصلاً باهم مساوری نیستند، زن و بچه اش یکجا؛ خدا رحمت کند شهید اندرزگو را، چقدر آوارگی کشید، یک روز این شهر، یک روز آن شهر، افغانستان، زن و بچه را ببرد افغانستان که آنجا امنیت داشته باشند خودش در مبارزه مدام می بردند زندان، اینها را شکنجه می دادند چند سال بعد می گفتند که دفعه دیگر رفتید بیرون، دفعه دیگر بدتر است. شما همین پروندۀ مقام معظم رهبری را بخوانید، زندگی نامه اش را، خیلی از اینها، به آنها می گفتند تعهد بده دیگر از این کارها نمی کنی، تعهد می داد از همان زندان می فت مسجد از زندان مستقیم می رفتند هیأت، پای سخنرانی، پای مسجد، پای مبارزه، چندبار اینها را گرفتند.
باور خیلی مهم است، این که ما باور کنیم این دین را، فطرت من هماهنگ است من هم دین را قبولش می کنم همه جا هم حق می بینمش، همه جا با آن شجاعتش را دارم، روش دارم از آن دفاع می کنم اگر یک کسی خواست از آن تخلف بکند می توان با شجاعت امر به معروف بکنم، با شجاعت نهی از منکر بکنم، باور دارم خودم، می گویم آقا این کار را نکن، این خلاف است، این کار معصیت دارد، این کار جهنم دارد، امر بکنم، از نماز دفاع بکنم، از واجبات الهی دفاع بکنم، از شعائر الهی دفاع بکنم، ولی ما بعضی ها را می بینیم این قدر ترسواند که گاهی وقتها واجبات دین، اصول محکم الهی به خطر می افتد، هیچ چیز نمی گویند.
شما هشت سال دوران دوم خردادیها را نگاه کنید در این روزنامه ها علیه خدا نوشتند، نوشتند مملکتی که خداوند درش نمرده و خدا هنوز در آن است این مملکت به درد نمی خورد، این مملکت تا خدا در آن زنده است دموکراسی حاکم نخواهد شد، دموکراسی خیلی بالاتر از خداست. کی صداش درآمد؟ چند نفر صدایشان درآمد؟ علیه حضرت زهرا نوشتند، چقدر مقاله، من همه اش را جمع کردم دارم، باز فضیه زحمت کشیدند، بارک الله به بچه های غیور فضیه، که یک کتاب بسیار مهمی آزادی یا توطئه، کتاب بسیار مهم است، کتاب بسیار قطوری است، تمام اینها صدها مقاله آورده اند کدام روزنامه، چه تاریخی، کی نوشته و چی گفته، موضوع بندی علیه حضرت زهرا نوشتند، علیه پیغمبر نوشتند، علیه خدا نوشتند، علیه عصمت نوشتند، علیه قرآن نوشتند، قرآن چی چی؟ قرآن حجتین ندارد که! کی گفته معصوم گناه نمی کند؟ معصوم هم گناه می کند! چقدر پرتلاش است.
این همه، آن وقت خیلی از این آقایون صدایشان درنیامد، اعتراضی، حرفی، بابا اصول دین شماست، اصلاً به رویشان هم نیاوردند که آقا شما دارید این دودجه دولت، پولی که از خون شهدا دارد در این مملکت تزریق می شود، اگر آنها این خون را نریخته بودند ما الآن هیچ چیز نداشتیم. شما دارید با این پل، علیه دین خدا، علیه شهدا، چقدر شهدا را مسخره کردند، بسیج را مسخره کردند، سپاه را مسخره کردند، خیلی ها بودند صدایشان درنیامد.
پیغمبر فرمود: خداوند از مؤمن بی دین بدش می آید. خیلی عجیب است، مؤمن بی دین؛ گفتند مگر می شود مؤمن بی دین، این تناقض است دیگر، هم مؤمن هم بی دین. مثل اصطلاح آخوند و کافر؛ هم آدم آخوند باشد هم کارف! نوۀ امام که بچه بود که الآن الحمدلله طلبه است پیش امام این پاسدارها هی جُک می گفتند علیه ترکها، این هم هردفعه می رفته پیش امام می گفته جُک بگم؟ امام گفت بگو، دفعه اول گفت یک ترکه، امام گفت: هیس!گفت خب آقا چی بگم خب ترک بوده دیگر، امام گفت نگو ترک بوده این غیبت می شود،گفته بود چی بگم؟ امام گفت بگو یک ترک کافر بوده بعد از این به بعد هروقت می خواست جُک بگوید می گفته یک ترک کافر بوده، بعد جکش را می گفته. بچه های سپاه پُرش می کردند از اینها این هم می رفته به امام می گفته، بعد یک بار یک جک راجع به آخوند می گویند بعد می آید پیش امام می گوید یک جک بگم؟ امام می گوید بگو، می گوید یک آخوند کافر بوده، این جوری بود امام هم خیلی می خندد می گوید آخر بچه مگر می شود آخوند کافر باشد؟ حالا مؤمن بی دین داریم ما! مؤمن الضعیف الذی لا دین له؛ پیغمبر فرمود: گفتند یعنی چه؟ فمن مؤمن الضعیف الذی لا دین له؛ فرمود: الذی لا یأمر بالمعروف و لاینهی عن المنکر، امر به معروف نمی کند، منکر هم ندارد. راحت جلویش دین خدا مسخره می شود، صدایش هم درنمی آید ما با دین خدا هماهنگ هستیم آیا می بینیم این هماهنگی را؟ قبولش داریم این هماهنگی را یعنی می بینیم با فطرت ما سازگار است یا نه، خیلی جاها گیر می دهیم به خدا، می بریشم زیر سؤال، به خدا، به احکام الهی، برایمان مفهوم نیست. می گویم آقا من که نمی دانم خدا چی می گوید؟ تعبداً قبول است ولی با خودم قبولش ندارم. خودم باورش ندارم. برای همین این اصطلاح، که اگر من جای خدا بودم خیلی افراد به کار می برند. اگر من حای خدا بودم، اگر من جای پیغمبر بودم، اگر من حای حضرت زهرا بودم، اینها همش برای این است که ما گرفتاری داریم، خودمان که به معصوم گیر می دهیم. به خدا گیر می دهیم اینها را همش می بریم زیر سؤال؛ خب وقتمان تمام شد.