«به نام خدا»
بحثمان درباره ی درمانهای علمی بحث غم بود که آخرین موردش بررسی ویژگی غم بود چند تا روایت را در رابطه با همین موضوع خدمتتان عرض کردم، یکی از فرمایشات که خیلی خیلی زیباست از وجود مقدس امیر المؤمنین (ع) این هست که فرمودند: « اُذکر مَعَ کُلِ لَذَتٍ زَوالَها وَ مَعَ کُلِ نِعمتٍ اِنتقالَها وَ معَ کُلِ بَلیَتٍ کَشفَها فَاِنَ ذالکَ اَبقا لِنِعمَه وَ اَنفا لِشَهوَ وَ اَذهَبُ لِلبَتَر وَ اَغلبُ اِلَلفَرَح وَ اَجترُ لِکَشفٍ قُمَّ وَ دَرکِ المَعمول» خیلی این فرمایش بلند است و خیلی مهم است، می فرماید همیشه وقتی که شما با یک لذتی رو به رو هستید، قرار هست که با یک لذتی رو به رو شوید، همیشه به این فکر کن که این تمام شدنی است، و لذتها کدام بخشهاست؟ بخشهای مختلفی هست، لذتهای حسی، خیالی، وهمی، عقلی و فوق عقلی، یا ساده تر بگوییم، جمادی، گیاهی، حیوانی، عقلی و فوق عقلی، حالا لذتهای فوق عقلی خُب این خیلی خوب هست یعنی لذتی که بخش انسانی ما از رسیدن به زوج خودش، جفت خودش می برد، چون گفتیم هر کدام از این بخشهای ما زوج دارند، اله بخش حسی ما محسوسات، اله بخش خیالی ما مخیلات، اله بخش وهمی ما موهومات، اله بخش عقلی ما معقولات هست و اله بخش فوق عقلی ما الله است، هر بخشی با اله خودش و با زوج خودش لذت می برد، خوشحال هست از این ارتباط، از این رفت و آمد از این لذت، از آن کسب آرامش و لذت می کند، حالا لذتهای فوق عقلانی خیلی خوب هست غنیمت هست هر چقدر انسان لذتهای فوق عقلانی اش بیشتر باشد انسش با حق تعالی بیشتر هست و از مقامِ انسانی بالاتری برخوردار می شود، آن سرِ جای خودش، اما لذتهای چهارگانه ی پائینی می توانند درد سر ساز باشند، انسان اگر گرفتار لذتهای چهارگانه بشود، ممکن هست بخشِ فوق عقلانی اش را فراموش کند و غفلت کند از اینکه این هم احتیاج به انس با محبوبها و معشوقهای خودش دارد و خودش را محروم کند از این لذتها، گاهی وقتها همانطور که بدن خبر می دهد وقتی که یک چیزی را نیاز دارد با گرسنگی چند تا سیستم دارد با گرسنگی و ضعف، با مریضی حتی، با اختلال در عملکرد، اینکه یک چیزی کم هست و بدن یک چیزی می خواهد، با هوس، خیلی وقتها انسان هوس می کند، هوس، هوسِ خوبی هم هست، مثلاً می گوید که دلم هوس کرده است که الان فلان چیز را بخورم این نشان می دهد که بدن به آن چیز الان نیاز دارد، هوس یک چیزِ بیهوده نیست که مثلاً بگوید که این آدم چه آدم هوس بازی هست، نه، یک موقع هست که یک ضرورتی در ما وجود دارد به صورت هوس می آید سراغمان می گوید من الان میل دارم، این چون بدن قبلاً اطلاعات دارد از نوع خوراکیهایی که شما قبلاً خوردید می آید آن چیزی را که شما قبلاً به آن دادید را به یادتان می اندازد، و می گوید که خُب این را برای من تهیه کن این را من می خواهم، در بخش فوق عقلانی هم وقتی که هوسهای اینگونه می آید خیلی وقتها ما سرکوبش می کنیم لذتهای اینگونه را، مثلاً یکدفعه می افتد در دلت که بروی به امام رضا(ع) بعد مثلاً یک طوری توجیحش می کنید، می افتد در دلتان که بروید به حرم، به مسجد یا به هیئت یا بروی به کربلا بعد خبرتان هم می کند می گویید آخ دارم می میرم تلوزیون نگاه می کنید یک صحنه ای را نشان می دهند شما هم زار زار می نشینید گریه هم می کنید حالتان هم خراب است ولی باز نفس به شما خبر می دهد که من این را می خواهم، نه اینکه آدمِ بدی باشید و نخواهید که بروید نه، مثلاً می گویید که آخ چقدر دلم مشهد می خواهد دلم کربلا می خواهد ولی وقتی که می خواهید بروید هَوو ها چه کار می کنند؟ درد سر درست می کنند می گویند پس ما چه؟ درس داری، کنکور داری، باید پایان نامه بنویسی، تحقیق داری، ارشد داری، دکترا داری، کارت را انجام بده، مغازه، شغل، خانواده و ... این بخشها می آید جلوی چشم آدم و آدم از آن عشق بازی منصرف می شود، یعنی حقِ بخشِ فوقِ عقلانی خورده می شود، حالا با این بخش کاری نداریم، این لذتهای اینگونه که فریبنده است باید انسان دقت کند که وقتی با لذات مختلف رو به رو بشود باید حواسش باشد که (این نیز بگذرد) یعنی الان من خودم را دارم می کُشم که به این لذت برسم گاهی وقتها مثلاً یک نفر برای اینکه به یک لذت خوراکی برسد می بینید که یک ماه برنامه ریزی می کند، مثلاً یک جایی، یک غذای خاصی، مقدمات خاصی که مثلاً بریم یک جایی که مثال کوه باشد بعد آنجا منقل به پا کنیم بعد غذا را چنین و چنان بخوریم می بینید که یک ماه هست که این فرد در فکر این لذتِ هست و مدام هم آن را تکرار می کند تا برسد به آن، یا لذتهای دیگر فرقی نمی کند، لذتهای حسی، خیالی، وهمی، یا عقلی فرقی نمی کند، هر کدام از اینها که انسان می نشیند برای آن برنامه ریزی می کند بعد هم که می روید به آن می رسید بعد هم می بینید که چی شد؟ تمام شد، مثلاً آن غذایی که می خواستید کلی هم دود رفت در چشمتان، دستتان هم سوخت و سیخ هم به جای گوشت کردید در دست خودتان و ذغال هم دستتان را سوزاند، گاهی وقتها باور کنید یک نفر برای اینکه بتواند یک منقل به پا کند با رُفقایش و بروند به کوه، چه تشریفاتی می چینند آخر هم نمی رسند وسط راه تصادف می کنند چهار نفرشان هم می میرند یعنی آخرهم نمی رسند به آن مَنقل آخرش هم، ولی خُب اینگونه هست دیگر، برایش اینقدر سرمایه گذاری می کند، ولی هر چه که باشد ( این نیز بگذرد) بنابراین این خیلی کمک می کند به اینکه انسان وقتی می خواهد سراغ یک لذت برود آرامتر، شادتر، معقول تر به سراغ آن لذت می رود، وقتی که هیجانزده، با تنگ نظری، با اضطراب به سراغ آن لذت نمی رود، گاهی وقتها بعضی ها برای اینکه آن لذت را ببرند آنقدر اضطراب دارند که موقعی که به آن می رسند از آن لذتی نمی برند، کلی در خیالشان با آن لذت خلوت می کنند دوست دارند به آن برسند، دوست دارند با آن باشند ولی این غم و اضطراب برای رسیدن به آن لذت باعث می شود که موقعی که به آن هم می رسند دیگر از آن هیچ لذتی نمی برند، همان موقعی که با آن هستند دیگر لذتی نمی برد، اینقدر این ذهن مشغول هست اصلاً لذت نمی برد، لذتهای فوق عقلی هم همینطور هست، مثلاً طرف یک عمر آرزو می کند که برود کربلا، سالها با خودش می گوید که اگر من بروم مکه چه می شود؟ ولی چون او یک آدم نا آرامی هست اساساً، یاد نگرفته است که خودش را آرام کند، همان موقع هم که می رسد به مکه باز نا آرام هست، در مکه هست ولی نمی تواند استفاده کند، بعد می گوید که من سالها منتظر این لحظه بودم چرا الان اینقدر دلم گرفته است، هیچ استفاده ای نمی توانم بکنم؟ سالها منتظر رسیدن به فلان چیز بودم چرا الان قدرش را نمی دانم؟ سالها منتظر بودم به این شخص برسم حالا که رسیدم چرا قدرش را نمی دانم چرا نمی توانم از آن لذتی ببرم؟ سالها دوا و درمان کردم که بچه دار شوم چرا حالا که بچه دار شدم قدرش را نمی دانم؟ منتظر بودم ازدواج کنم حالا که ازدواج کردم چرا اینگونه ام؟ این نشان می دهد که شخص اصلاً آرام نیست وقتی که به نعمت می رسد از نعمت لذتی نمی تواند ببرد، می گوید که حواست باشد که با لذت زوالش هم یادت باشد که این نعمت بالاخره تمام می شود و زوال پیدا می کند و از بین می رود، حالا لذت جوانی هست، چند گونه لذت هست که طولانی مدت هست و از آن تعبیر به مستی کردند، مستی جوانی، مستی علم، مستی های دیگر هست، انواع مستی ها، مستی مال و چیزهای دیگر که تمام می شود یک زمانی هست و وقت فراق می رسد قبلی ها رها کردند و رفتند نوبت ما هم می رسد، چند روز پیش یک پسر با مزه ای بود ۱۶، ۱۷ سالش بود من با او شوخی می کردم می گفتم ببین فلانی در موهایت یک موی سفید نمایان شده است گفت حالا چه کار کنم؟ گفتم زود باش دیگر یک کاری بکن یک فکری بکن، هفته ی پیش آمد گفت که شده است ۸ تا، هشت تا موی سفید دارم در سرم حالا چه کار کنم؟ گفتم چشم به هم بزنی پر می شود و چیزی نمی ماند « وَ معَ کُلِ نعمتٍ انتقالها» یادتان باشد با هر نعمت انتقالش هم هست نعمت وقتی که آمد چون نعمت اینگونه هست وقتی که آمد در دستت از دستتان هم می رود آمدنش شروع می شود با رفتنش شما مثلاً ده سال هست که درمان می کنید که بچه دار شوید که این بچه بیاید حالا آمد با آمدنش داستان رفتنش شروع می شود، حالا داستان رفتنش به این شکل هست که حالا یا بزرگ می شود ازدواج می کند می رود و تنهایت می گذارد، که بعداً هم می گویید که بی معرفت ما را تنها گذاشت و رفت و ما را یادش رفت که یک پدر و مادری داشته است، یا اینکه نه اصلاً زود تر از خودت می رود به برزخ، می رود به رحمت خدا، وارد بهشت می شود انشاالله، خُب می رود، نعمت اینگونه هست، بالاخره باید حواستان به روز پایان باشد که یک روزی این از دستتان می رود، پس انسان باید درست استفاده کند لذتش را ببرد و شما مثل اینکه شما وقتی که می روید به یک قهوه خانه یا به یک رستوران می روید مثلاً قرار هست که یک هفته بروید به یک کشوری، یک شهری، یا یک جایی که از آن لذت می برید، وقتی می دانید که قرار هست که یک هفته بمانید این یک هفته را چه کار می کنید؟ صفا می کنید، لذت می برید ناراحت هم نیستید که بعد از یک هفته می خواهید برگردید می گویید که من کلاً از اول برنامه ام را طوری تنظیم کرده بودم که یک هفته بروم سراغ این نعمت حالا این یک هفته را خوب استفاده می کنم، بعد هم که به شما می گویند که تمام شد اصلاً ناراحت هم نمی شوید مثل اسباب بازیهایی هست که دستِ بچه ها هست در این پارکها و با آن بازی می کنند بعد زنگ می خورد می گویند که خُب وقتت تمام شد برو، بچه هم کلی می خندد که من بازی کردم و بعد هم رها می کند و می رود حالا اگر یک مقداری هم هوس باز باشد می گوید که یک بار دیگر هم این را به من بدهید، یعنی یک بار دیگر هم من سوار بشوم، ولی خُب بعدش می رود دیگر، بعدش می آید می گوید که پدر، مادر خیلی ممنون که من را بردید پارک خیلی لذت بردم، خُب این معقول هست، ولی بعضی ها نه، بعضی ها همان موقع هم که خدا نعمت را به آنها می دهد چون اصلاً مهارت استفاده از این نعمت را ندارند همان موقع هم که به آنها نعمت را می دهد هر نعمتی هم که به آنها بدهد لذتی نمی برند از آن و این اصلاً خوب نیست کفران نعمت هست، چون ماهیتاً ما اصلاً آمدیم در قهوه خانه، در رستوران آمدیم، دنیا محل گذر هست، شما عبور می کنید از دنیا، از پیش خدا که آمدید و رسیدید به دنیا، در دنیا یک رحم کوچکی هست « وَ لَکم فی العرضِ مُستقرٌ وَ مَطاءٍ الی حین» الی حین یعنی تا یک زمانِ مشخص، شما از آسمان و از پیش خدا آمدید در زمین یک مدتِ مشخص، و از زمین بر می گردید و می روید چون جای شما اصلاً زمین نیست، اینجایی نیستیم ما، ما برای اینجا نیستیم بر می گردیم پیشِ خدا، بر می گردیم در مقام آنجا، همه ی ما هم بر می گردیم به آنجا، خُب پس ما اصلاً برای زمین نیستیم حواسمان باشد، غصه هایش را خیلی بزرگ نکنیم، غصه هایش قهوه خانه ای است، رستورانی هست، بین راهی است، بین راه آدم سخت نمی گیرد، من یک موقع هایی می روم قُم، می بینم مثلاً یک خانم و آقا در هوای گرم ماشین را زده اند کنار جاده بعد در سایه ی ماشین یک جایی انداختند، سایه ماشین چقدر است مگر؟ در سایه ی ماشین یک جایی انداختند در آن بیابانیِ، یک فرشی انداختند نشستند در سایه ی ماشین، یک فلاکس چای آوردند یک چایی می خورند صبحانه اشان را می خورند صفایشان را می کنند بعد هم بلند می شوند و می روند، حالا آدمهایی که سخت گیر هستند می گویند بابا اینها کی هستند؟ من اگر بخواهم بروم یک جایی صبحانه بخورم باید چنین و چنان باشد اینقدر شرایط می گذارد که آن شرایط هم فراهم نیست ولی او خیلی راحت می تواند کنار جاده بنشیند و لذت ببرد، حضرت سلیمان (ع) فرمودند من هر دو زندگی را تجربه کردم هم اشرافی و هم ساده، قرآن می فرماید نه کسی مثلِ حضرت سلیمان (ع) بوده است و نه خواهد بود از نظر اشرافیت و امکانات، و هم زندگی ساده را، ولی ایشان فرمودند که من شیرینی را در سادگی دیدم، شیرینی را در این هست که زندگی ساده باشد، سخت گیر نباشید، مدام سخت نگیرید، آدم نباید نق و غر داشته باشد، مدام نباید آدم شرط بگذارد، سخت نکند کار را برای خودش، خُب « مَعَ کُلِ نعمتٍ انتقالها» نعمت اگر می آید از آن طرف هم می رود خُب تا وقتی که هست آدم باید از آن استفاده کند، سهم خودتان را بردارید از این نعمت، این نعمتی که به شما می دهند برای این هست که شما بتوانید از این نعمت یک آخرت بسازید، هم از دنیا لذت ببریم، لذت دنیا را ببریم و هم آخرتتان را با آن بسازید، حالا این نعمت، جوانی هست، همسر هست، فرزند هست، پول هست، پدر و مادر هست، مدرک تحصیلی هست، موقعیت اجتماعی هست، آبرو هست، هنر هست، استعداد هست، هر چه که هست این یک فرصتی هست دست شما که شما از آن یک استفاده ای بکنید و از آن آخرت بسازید، یک کسی از آخرتش، از امکانی که خدا به او داده است جهنم درست می کند برای خودش یعنی از زنش جهنم درست می کند، از شوهرش جهنم درست می کند، از فرزندش غم و غصه درست می کند، از ثروتش غم و غصه درست می کند و نمی تواند از آن استفاده ای کند، بد سلیقه و بی فکر هست، نمی تواند درست استفاده کند یک کسی هم نه، از همه ی اینها شادی، آرامش، عزت هم در دنیا و هم برای خودش و هم برای دیگران نعمت فراهم می کند از نعمت هم استفاده می کند، پول می آید دستش می تواند خوب از آن استفاده کند، هم برای لذت دنیایی و راحتی خودش هم برای آخرتش با آن آخرت سازی می کند، ابدیت سازی با آن می کند از همسرش، از پدر و مادرش از همه ی نعمتهایی که خدا به او می دهد با شادی و آرامش از آن استفاده می کند و با آن آخرت سازی می کند، خُب این را مدتی دست ما دادند که از آن استفاده کنیم، گفتند که این را به شما دادیم بروید از آن استفاده کنید، بروید و صفا کنید، می بینید که همان را هم دارد و می نشیند غصه می خورد خُب بابا این را در اختیار شما گذاشتند که لذت ببرید بروید استفاده کنید « وَ معَ کُلِ بَلیَتٍ کَشفَها» خُب حالا در این میان که هم لذت دارید هم نعمت یک چیز دیگری هم هست که آن بلاست، اگر بلا آمد یادتان باشد بلا هر چه که هست می رود باز باید گفت ( این نیز بگذرد) بلا هم می رود خُب بلا می رود چه چیزی جای آن می ماند؟ ثوابش می ماند، اینکه کفاره ی گناهانتان بوده است این بلاها، این که درجات آخرتی دارید، چیزهایی که سرتان آمده است، پس غمش می رود و لذتش می ماند بهره برداری اش می ماند شادی اش می ماند، پس باید دقت کرد که نحوه ی درست برخورد کردن از نعمت ها و لذت ها و بلاها را حضرت به ما تذکر می دهد، بعد می فرماید که اگر کسی اینگونه باشد که حواسش باشد هر لذتی آمد بگوید ( این نیز بگذرد) دلبستگی و چسبندگی نداشته باشد، چون دلبستگی و چسبندگی انسان باید به لذتها و نعمتهای پایدار باشد، آنهایی که جاودانه است یعنی بهشت و خانواده ی آسمانی و الله است، اینکه در روایت هم داریم مؤمن وقتی یک آیه از بهشت می خواند لذت می برد و شاد می شود چون می داند که می رسد به بهشت و از دستش هم نمی دهد، پس دلبستگی هایتان، اشتیاقهایتان با نعمتهایی باشد که ماندگار است نه چیزی که می رود اگر قرار هست که به چیزی دل ببندید به لذتهای بهشتی دل ببندید که نزدیک هست به شما و خیلی هم نزدیک هست، خُب این را انسان باید دقت باشد و حواسش باشد الله، رفت و آمد با خانواده ی آسمانی، آرامشی که از کنارِ اینها کسب می کنید، با الله تبارک و تعالی، یعنی تصور اینکه در یکی از این روزها که خیلی هم دور نیست شما یک لحظه از این عالم منتقل می شوید به آن عالم، بعد چه کسانی رو به روی شما هستند می بینید که بَه بَه بَه رسول خدا (ص) هست رو به روی شما توفیق آشنایی با ایشان را دارید، امیر المؤمنین (ع) را دارید، چهار ده معصوم (ع) را دارید، حضرت معصومه (س) را رو به روی خودتان دارید، امامزاده ها را دارید، انبیاء (ع) را دارید، شهدا را دارید، بعد می بینید که چقدر کَس و کار دارید آنجا شما، همه هم کَس و کارهای شما هستند، همه هم کسانی هستند که شما را بیشتر از خودتان دوست دارند، یعنی پیشِ یک عده ای نمی روی که فقط شما آنها را دوست دارید بلکه آنها شما را خیلی بیشتر از خودت دوستت دارند و حامی شما هستند و با شما هستند این خیلی مهم هست که من به زودی وارد یک همچین مرحله ای می شوم، خُب از این لذت ببر این نسیه که نیست نقد هست، همین الان نقد هست همین حالا از آن لذت ببرید که اینها را دارید الان از پدرتان امیرالمؤمنین (ع) لذت ببرید، الان از مادرتان فاطمه زهرا (س) لذت ببرید، الان از داشتن امام زمانتان لذت ببرید، از اینکه توفیق دارید با امام زمان (ع) دوست شوید، از اینکه زنده هستید می توانید به چادر امام زمان (ع) بروید، از اینکه می توانید برای امام زمان (ع) تلاش کنید، کلمه ی تلاش، کلمه ی خیلی قشنگی است، من الان می توانم دوندگی کنم برای امام زمان (ع) چرا این فرصت را از دست بدهم، نه اینکه کمکش کنم، دوندگی کنم برایش، نفس بزنم برایش، آدم وقتی یک نفر را دوست دارد می خواهد به او بگوید که من برای تو نفس می کشم خسته می کنم خودم را زحمت می کشم برای شما، یک مادر دیدید که چطور هست، یک مادر برای بچه هایش برای همسرش خودش را خسته می کند، مودت یعنی همین دیگر، مرد همینطور بعد با لذت هم این کار را انجام می دهد، خُب چرا ما این فرصتها را از دست بدهیم و از آن لذت نبریم؟ اگر یک کسی حواسش باشد که خداوند تبارک و تعالی چه چیزی نصیبش کرده است و چه چیزی دارد الان، اصلاً دیگر به نداشته هایش، آن چیزهایی که الان ندارد، آن چیزهایی که داشته و از دست داده است به هیچ وجه فکر نمی کند، چون همیشه یادتان باشد داده های خدا بی نهایت بیشتر از نداده هاست، یک کسی که عرضه ندارد با این همه داده کاری کند، مدام می نشیند غصه ی نداده ها را می خورد، خدا می گوید که خُب از این چیزهایی که به تو داده ام استفاده کن ببینم چه کار می کنی با همینها، مدام می نشیند غصه ی نداشته هایش را می خورد، خدا می فرماید حالا شما آن چیزی را که به شما داده ام را لذتش را ببرید، از همه ی اینها می توانید شما لذت ببرید؟ از این مسجدی که به شما دادیم، از این ایام اللهی که به شما دادیم، رحم های زمانی، رحم های مکانی، رحم های اساتید، رحم های اولیاء الهی، می توانید از این رحم ها استفاده کنید یا نه؟ عرضه دارید با اینها شاد باشید؟ وقتی شما این همه نعمت دارید و از آن شاد نیستید حالا دنبال چه می گردید؟ باز هم اگر به شما بدهند هیچ فرقی نمی کند، از همین هایی که هست استفاده کنید و لذت ببرید و شاد باشید با اینها حالا اگر یک کسی اینگونه بود چه باید کرد با او؟ « فَاِنَ ذالکَ ابقا لِنِعمه» باعث می شود که نعمت شما پایدارتر بماند، خیلی جالب هست، حضرت می فرماید که وقتی که یک نفر با نعمت اینگونه برخورد می کند قدر نعمت را بهتر می داند و نعمت هم برای او باقی تر هست چون فرمود « وَ لَعِن شَکرتُم» کم نمی کنیم چه کار می کنیم؟ اضافه می کنیم، اگر فرزند به شما داد قدرش را دانستید و با آن لذت بردید، شوهر به شما داد قدرش را دانستید، زن به شما داد قدرش را دانستید، اگر زن نداد، شوهر نداد قدرش را دانستید، نعمتهای دیگری که به شما داده است را قدر دانستید، داده ها همیشه بی نهایت بیشتر از نداده هاست، از آن همه که داده است استفاده کنید و لذت ببرید، وقتی که خدا ببیند که شما بلد هستید که می توانید از نعمتهایی که به شما داده است استفاده کنید از نعمت هایی که به شما داده است شاد باشید، لذت ببرید و استفاده کنید « لَاَزیدَنَکُم» نعمتتان پایدارتر می شود، چه وقت خدا نمعمت را می گیرد؟ می گوید که خدا اینگونه نیست که وقتی یک نعمت را به کسی داد از او بگیرد مگر اینکه خودش بی لیاقتی کند و از دستش بدهد پس نعمت ماندگارتر هست، در روایت داریم که خداوند به یکی از انبیاء، به یک خانم و آقایی گفت خداوند برای شما سی سال فقر و سی سال ثروت قرار داده است، کدام یکی را اول می خواهید؟ گفتند سی سال ثروت را اول می خواهیم خداوند به اینها سی سال ثروت را داد، سرِ سی سال که تمام شد منتظر بودند که سی سال فقر شروع بشود دیدند که فقر هم نیامد، رفتند به پیغمبر (ص) گفتند که ما منتظر سی سال فقر هستیم، سی سال ثروتمان تمام شد، فرمود که خداوند دید که شما از نعمتها خوب استفاده کردید تک خوری هم نکردید، چون تک خوری خیلی چیزِ بد و خطرناکی هست، خدا دید که شما تک خوری نکردید و دیگران هم از این نعمت بر خوردار بودند به این نعمت برکت داد گفت بقیه این سی سال هم همین گونه باشید، این خیلی خوب هست، پس نعمت را پایدار می کند قدرِ نعمت را دانستن، غصه و حرص و جوش نخوردن، اضطراب نداشتن، بفهمید که چه هست، فقط یک نکته ای که فقط من می توانم اشاره کنم به آن و رد شوم و آن این هست که علت اینکه ما قدر نعمت را نمی دانیم و نمی توانیم از آن لذت ببریم این هست که ذهن ما همیشه حالت منتظره دارد و یا درگیر گذشته است، آن گذشته می آید در حالِ ما و این چیزی را که الان داریم نمی بینیم و خوب از آن استفاده نمی توانیم کنیم، اصلاً متوجه نیستیم که کجا هستیم و چه کار می کنیم، طرف رفته است مکه ولی چون درگیری های خارج از مکه را هم با خودش کشیده است در مکه و حالا که در کنار کعبه هست نمی تواند لذت ببرد و از آن استفاده کند و لذت ببرد چون ذهن مدام درگیر هست، یک مشت آشغال و آلودگی و وسوسه های شیطانی را با خودش کشانده از گذشته آورده است تا اینجا، یا نه گاهی اوقات ذهن ما در حال نیست درگیر آینده است وقتی هم به یک چیزی می رسیم الان حواستان به این نیست که این را دارید این را دارید و می توانید از آن استفاده کنید خوب با همین من می توانم یک کاری کنم که محشور شوم با اهل بیت (ع) اما این را من اصلاً حواسم به آن نیست، حواسم به چیزی هست که ندارم، می بینید یک طلبه ای هست که دو سال هست که درس خوانده است، قدرِ این دو سال درس خوانده را می داند با همین دو سال می بینید که بهشت درست می کند یک کسی را می بینید که مجتهد هم شده است اما نمی تواند استفاده کند، یا اینکه دکتری هم گرفته است اما نمی تواند استفاده کند، آدم کم مصرفی هست، آدمِ کم سود و کم فایده ای هست، یک کسی می بینید که دو زار دارد با همین دو زار یک تجارت راه می اندازد و همین را می اندازد به برکت، یک کسی هم می بیند که می گوید بگذار من وضع مالی ام خوب بشود دستِ دیگران را هم بعداً می گیرم به دیگران هم بعداً کمک می کنم راه خیر را روی خودش می بندد، یک کسی می بیند که دو زار دارد و یک قران آن را می اندازد در کار خیر خدا هم گفته است که من یک تا هفتصد برابر برکت می دهم در دنیا نه در آخرت، عرض کردم یک بنده ی خدایی که الان یعنی این قضیه برای دو سال پیش هست، سالی یک میلیارد تومان به مردم کمک می کند، من به این دوستم گفتم که این آدم چطور کار می کند؟ می گوید من آن موقعی که هیچ چیز نداشتم به خدا گفتم خدایا هر چه که بدهی نصف، خدا رفیق هست، اصلاً یکی از اسمهای خدا رفیق هست یعنی می توانید با آن چه کار کنید؟ ما دو تا چیزِ صمیمی در اسلام داریم خیلی خوب هست، یکی از آنها نذر هست که خیلی صمیمیت دارد معامله می کنیم، عهد هم هست می گوید خدایا تو بده قول می دهم که هر چه که بدهی من نصف می کنم، گفت که خدا هم داد ما هم دیدیم که خدا راه را باز کرده است گفتیم که پنجاه درصدش را می دهیم به خدا، گذاشتیم کنار برای فقرا، خدا هم بیشتر و بیشتر داد الان شده است سالی دو میلیارد تومان، یک میلیارد را خودم مصرف می کنم و به کار های خودم می رسم، یک میلیاردش هم طبق قولی که دادم می دهم به بنده های خدا، خوب ببینید که چقدر خوب هست اینطوری خدا رفیق هست دیگر، عهد ببندید با او با شما می آید، پس راه را نباید ببندد، یک کسی با دو زار ثواب می بینید که فرض بفرماید تازه یک کتاب خوانده، یک سی دی گوش کرده، می بینید که این اینقدر جذبش بیشتر از یک استادی هست که مثلاً بیست سال کارِ علمی کرده است می بینید که در و همسایه را جذب می کند، جذبش بالاست، خدا رحمت کند یک آرایشگری بود روحش شاد آقا رضای (؟) این مرحوم خودش جذب کلاسها شده بود بعد من می دیدم که هر دفعه که می آید پنج نفر، شش نفر جدید را با خودش می آورد کلاس، هفته بعد هم دوباره همینطور شش یا هفت نفر را با خودش می آورد کلاس، گفتم آقا رضا شما چطوری اینها را جذب می کنی، در هفته پنج، شش نفر، گاهی اوقات ده نفر؟ گفت بابا من که دارم سرِ مردم را می زنم مُخشان را هم می زنم، بعد یک بار به من گفت که بیا آرایشگاه من را ببین، رفتم آرایشگاه دیدم یک ویترین بزرگی گذاشته است پُر از سی دی، و یک ویترین هم پُر بود از کتاب، عطر هم گذاشته بود گفت به اینها یکی یک عطر هم هدیه می دهم، می گویم که این سی دی را ببر گوش کن، این کتاب را ببر بخوان، این عطر هم برای خودت، با این تجارت راه انداخته بود، همینطوری، خُب ما در قرآن داریم که شما اگر یک نفر را هدایت کنید مثل این هست که شما همه ی مردم جهان را هدایت کرده اید: « مَن احیا نَفسً فَکَعَنما اَحیاً ناس جمیعا» خُب چقدر معامله کرده است این؟ یک آرایشگر هست، حالا می بینید که یک کسی آخوند هست، روحانی هست، طلبه هست، درس خوانده است و استاد هست نمی تواند اینقدر جذب داشته باشد، چون او به برکت می اندازد کار را همان موقع می اندازدش به برکت، همان موقع می اندازدش به ارتباط، همان موقع استفاده می کند، خیلی خوب استفاده کرد، من یادم هست وقتی که سرطان گرفته بودم، ایشان آمد دفتر من، من شیمی درمانی کرده بودم یک مقداری از موهایم ریخته بود، چون خودش آرایشگر بود آمد دفتر بقیه ی موهایم را هم زد که دیگر نریزد بعد هم داشت گریه می کرد من را که در آن حالت دید، ما موها را هم کوتاه کردیم و رفتیم و سرطان ما هم گذشت ایشان سرطان گرفت و به رحمت خدا رفت، از من هم خیلی جوان تر بود خدا رحمتش کند ولی خوب استفاده کرد، یعنی در همین فرصتی که داشت، از زمانی که خودش یک تکانی خورد تا زمانی که به رحمتِ خدا رفت به ده سال هم نرسید، ولی خیلی توانست با خودش ببرد، خیلی با خودش ثروت برد، و بلد بود که چکار کند، بعضی ها نه، بعضی ها نعمت را به جای اینکه به کار بیاندازند و از آن لذت ببرند با خودِ نعمتِ درگیر هستند، و سرگرم می شوند با آن، می بینید که از خانمش هیچ لذتی نمی برد چون عادت کرده است، از شوهرش لذتی نمی برد چون عادت کرده است، از بچه هایش لذتی نمی برد چون عادت کرده است، از پدر و مادرش لذتی نمی برد چون عادت کرده است، من خواهش می کنم هر موقع با این افرادی که در زندگیتان هست رو به رو می شوید یک بار غیر عادی او را نگاه کنید ببینید که او چقدر دوست داشتنی است، یک مقداری فکر کنید که اگر ایشان نباشد بیشتر قدرش را می دانید، برای همین هم می گویند که مردها مرده پرست می شوند چون از دست می دهند تازه قدرش را می دانند، خُب چرا تا وقتی که زنده هست قدرش را بدان، مثلاً نماز، الان همه ی این کسانی که رفتند در بهشت هستند از خدا می خواهند می گویند خدایا پنج دقیقه به من فرصت بده برگردم بیایم در این دنیا که نماز بخوانم عبادت کنم، خُب حالا الان من در آن دنیا هستیم ولی استفاده نمی کنیم قدر نمی دانیم آنها رفتند در بهشت، حسرت می خورند که پنج دقیقه برگردند امکانش هم وجود ندارد و ما الان پنجاه دقیقه ها و پنجاه ساعتها و پنجاه روزها و پنجاه سالها را داریم هدر می دهیم، فقط کافی است که شما تصور کنید که مرگ همین الان بیاید و شما را در بر بگیردتان ببینید پنج دقیقه چقدر قیمت دارد، پنج دقیقه ی دنیا میلیونها سالِ آخرت هست، اگر یک کسی عرضه داشته باشد از آن استفاده کند، یک چند دقیقه بروید در قبر بخوابید بعد که بلند می شوید می بینید که نه یک چند وقت دیگر می توانید بهتر از زندگی و جوانیتان بهتر استفاده کنید، تصور کنید که از دستش بدهید، می بینید که طرف چشم دارد، دست دارد، پا دارد، سالم هست استفاده نمی کند، بعد حالا حتماً باید از او گرفته بشود بیافتد به یک مریضی سخت و به یک گرفتاری سخت بعد می فهمد که من چی داشتم و از دست دادم، « ابقا لِنِعمه» نعمت را پایدار تر می کند اگر خدا ببیند که شما عرضه دارید از آن استفاده کنید اگر عرضه دارید از شوهرتان درست استفاده کنید با او شاد باشید و شاکر باشید خدا را، این نعمت را به شما داده است پس با آن شاد باشید و شاکر باشید، از این فرزندتان، از این همسرتان، از پدر و مادرتان، از پدر زن و مادر زنتان، همه را قدر بدانید، هر چه که به شما داده است از آن لذت ببرید و قدر بدانید و شکر کنید خدا بیشتر به شما می دهد ولی وقتی که شما همیشه نق و غر دارید و همیشه یک حالت منتظره دارید و همیشه فکر می کنید که باید یک اتفاق دیگری بیافتد، اینطور بگویم که ذهن ما در حال نیست، یا معمولاً درگیر گذشته است، یا درگیر آینده است در حال نیستیم اگر کسی هم در حال نباشد اصلاً نمی تواند به لذت، به آرامش و شادی برسد، شادی و آرامش هدیه است به کسانی که در حال هستند، قدر حال را می دانند و از آن لذت می برند به چیزِ دیگری فکر نمی کنند، ما نماز داریم قدرش را نمی دانیم، یعنی نمی توانیم از آن لذت ببریم، برای همین هم نماز که فرصتِ صحبت کردن با خداست این خدایی که می گویند در قیامت « لا یُکَلِمُ الله یومَ القیامه» خداوند یک کلام حرف نمی زند با اینها، اینها حسرتِ اینکه خدا یک کلمه فقط با آنها حرف بزند، این خدایی که همه حسرت می خورند آنجا که با آنها یک کلمه حرف بزند اینجا مُفت در اختیار شماست، هر موقع که شما دلتان خواست می توانید بروید با آن حرف بزنید، شب، روز، هر موقع که دلتان خواست من هستم، وقت هم همیشه دارم، تو وقت کن من هستم، دو نفری، خصوصی، دیگر از این بهتر؟ ما قدر نمی دانیم اصلاً، هر وقت هم که به ما فرصت عاشقی دست می دهد تا الله اکبر را می گویند ذهن ما از خدا می رود یک جای دیگر یعنی باز از خدا لذت نمی بریم، توی حرم نشسته ای در محضر امام رضا (ع) هستی می بینی که نمی توانی لذت ببری، حواست نیست که کجا نشستی یعنی حواست نیست که الان چه نعمتی نصیبت شده است، کافیست زمانی که شما سرتان را روی مهر می گذارید امام صادق (ع) فرمود کسی که سجده می کند سرش روی پای خداست، این تمرین را شما انجام بدهید، هر بار که شما سرتان را روی مهر می گذارید و به سجده می روید حواستان باشد که سرتان روی پای خداست، ببینید که از این قشنگ تر هم فرصتی پیش می آید برای یک نفر؟ یعنی دوست دارید که حالتی غیر از این داشته باشید، همین سرتان را روی مهر بگذارید سرتان روی پای خداست، چه چیزی از این قشنگ تر هست؟ اما ما به قول پیغمبر (ص) مثل کلاغ نوک می زنیم و در می رویم، اصلاً حواسمان نیست که کجاییم، حالا می رود در برزخ می گوید که آخ آخ آخ این خدا بوده است؟ من چقدر وقت داشتم که با این خدا رفیق شوم، چقدر وقت داشتم که با این خدا رفت و آمد کنم، چقدر وقت داشتم که با فرشته ها، با این طرفیها، با اهل بهشت، با حاکمان بهشت، چقدر من فرصت داشتم و راحت از دست دادم، من مدام دنبال آدمهای کوچولو، رفاقت با آدمهای کوچولو و آدمهای غافل بودم، با اینها وقت و عمرم را تلف کردم، با چه کسانی من می توانستم رفت و آمد کنم، چقدر می توانستم خلوت کنم، چقدر اینها مفت در اختیار من بودند، چقدر راحت در اختیار من بودند، چقدر کریمانه خودشان را در اختیار من گذاشتند، چقدر سخاوت مندانه به من وقت دادند، من از آنها هیچ استفاده ای نکردم و لذت نبردم، آنوقت هست که حسرت می آید و می گویی که خدایا به من فرصت بده دو دقیقه، پنج دقیقه برگردم، چون ما حواسمان نیست این درگیریهای شیطان، جلو، عقب، راست و چپ این حمله ها مدام حواس ما را پرت می کند از داده ها و نوازشهای خدا « وَ اَنفا لِشَهوَ » یعنی نفی شهوت می کند، وقتی شما حواستان باشد که ممکن است که نعمت زوال پیدا کند و لذت می رود و نعمت انتقال پیدا می کند، دنبال اضافه هایش نیستید، آدم نفسش آرامتر می شود، حرص خوردن، حریص بودن، ولع داشتن، طمع داشتن همه می رود، که من تلاش کنم، تلاش کنم که به فلان لذت برسم خُب بعدش اگر حرام باشد جایش عذابش می ماند برایم، بعد هم آن گذشته است و رفته است بعد هم مگر چند دقیقه بود؟ مگر چقدر بود؟ گذشته است و رفته است حالا چه بوده مال بوده، خوردن بوده، هر چه که بوده تمام شده رفته است، چه چیزی می ماند عذابش می ماند، حلال هم که باشد باز هم زیادی اش خوب نیست، حلالش هم که باشد زیادیش خوب نیست حالا به اندازه ای که شما سر پا بشوید قدرت بگیرید برای کارهای بالاترتان خیلی خوب هست، ولی لذت پردازی و لذت جویی، مشغول شدن به لذت پردازی و لذت جویی اصلاً خوب نیست، لذت خیلی خوب هست، لذتهای پائينی را می گویم، لذتهای بالایی که دیگر جای خودش آن که دیگر مقصد ماست، و لذت های پائینی را حضرت می فرماید کسی که عرضه ندارد در زندگی اش از بخشهای جمادی، گیاهی و حیوانی اش لذت ببرد این به هیچ وجه برای بخش های بالاتر آماده نمی شود، خیلی وقتها افراد برای اینکه از نماز لذت نمی برند، از روزه لذت نمی برند، از حرم لذت نمی برند، از قرآن لذت نمی برند از خدا لذت نمی برند علتش این هست که از دنیا لذت نمی برند، باید اول یاد بگیرد که از دنیا لذت ببرد، حضرت فرمود کسی که یک سوم وقتش را به لذات حلال نمی گذارد در دو سوم وقتش که باید به عبادت و انجام تکالیف بپردازد کم می آورد، لذات حلال هر چیزی که دوست دارید از آن لذت ببرید، خیلی هم خوب هست که آدم از این لذات استفاده کند، این خوب هست که آدم به این معنا استفاده کند که برای بخشهای بالایی آماده بشود و توان داشته باشد، حالا این لذت خواب هست، خوراک هست، یک قهوه خوردن هست، یک چای خوردن هست،یک استراحت هست، یک غذا خوردن هست، یک مسافرت رفتن هست، یک تفریح هست، یک کوه رفتن هست، هر چیزی که هست باشد لذت ببرید این هم یک عبادت هست برای شما چون به شما آمادگی می دهد که از لذات بالاتر استفاده کنید وقتی که شما این بخشتان دل مرده باشد از بخشهای بالایتان نمی توانید استفاده کنید پس هر دوی آن را از دست دادید، این خوب هست ولی یک کسی به جای اینکه این لذت را ببرد و بپردازد به بخشهای بالا با خودِ آن لذت سرگرم می شود مثل این بچه ها می ماند، مثلاً اگر دیدید که یک بچه ای می خواهد کامپیوتر بازی کند در خانه مثلاً یک ساعت در روز بنشیند پشتِ کامپیوتر بیشتر هم نه، حالا می خواهد یک بازی کامپیوتری کند، یک بازی کامپیوتری سالم، این خوب هست خستگی اش در می رود لذت می برد بعد هم می تواند برود سراغ درسهایش، برود سراغ باشگاهش، برود سراغِ کارهای دیگرش، ولی وقتی که یک بچه اعتیاد پیدا می کند به این، این دیگر می شود برای او هدف، اصل می شود، خودش می شود اصل، بعد می بینید که به درسها لطمه می خورد، اعصابش خُرد می شود، سلامتی اش از بین می رود، اخلاقش تند می شود این اصلاً خوب نیست، هر چیزی به اندازه ی خودش خوب هست، اگر به اندازه دریافت شود خوب هست، « اَنفا لِشَهوَ وَ اَذهَبُ لِلبَطر» این برای از بین بردن تکبر و غرور خیلی خوب هست، اینکه آقا به هیچ چیز نناز، به هیچ چیز دل خوش نباش، مغرور نباش، ما چقدر آدمهایی داشتیم که زیبا رو بودند غرور آنها را فریفته در همین دنیا، آسیبهایی دیدند که هیچ کس دیگر به آنها نگاه هم نکرده، غرور مالی، من به چشم خودم خیلی آدمهای پولدار دیدم که به فقر افتادن، خیلی تجربه ی شخصی دارم که آدمها پول دار افتادن به فقر و بدبختی و نکبت، چون قدر ندانستند، علم، از آن خوب استفاده نکردند گند زده علمشان را خراب کرده است، مقام، ریاست به آن رسیدند ولی از آن خوب استفاده نکردند بعد به خواری افتادند، یک کسی می بینید که یک مدتی یک جایی رئيس هست، از آن خیلی خوب استفاده می کند همه ی کارمندان می گویند که خدا پدر و مادرش را بیامرزد،همه ی کارگرها و زیر دستان می گویند، این آدم از آن مدتی که رئیس بوده است برای خودش آخرت ساخته است همه هم دعایش می کنند، یک جا پرستار هست، یک جا پزشک هست، هر جایی که یک کاری انجام می دهد، کارگر هست، همه می گویند آفرین، از فرصت استفاده کرده است، از فرصتها باید استفاده کرد، وقتی استفاده نکنیم از آدم گرفته می شود، نعمتها زوال پیدا می کند، لذتها می رود، آدم شکسته می شود و خرد می شود، ولی وقتی یک نفر خوب استفاده کرده است وقتی هم که از او گرفته می شود اصلاً به آرامشش لطمه ای وارد نمی شود، ممکن هست که امتحان بشود، من یک دوستی داشتم خیلی ثروت مند بود، نشد ما یک نفر را ببریم درِ خانه ی این آدم و او شاد برنگردد، راضی بر نگردد، همیشه لبِ خندان، همیشه شاد، همیشه شوخ، همیشه آرام، مؤمن هم بود یعنی یک لحظه نماز اولِ وقتِ جماعتش تعطیل نمی شد، خمسش به موقع، همه چیزش به موقع، کارخانه دار هم بودند اوجِ ثروت بودند، یک نفر در حقشان خیانتی کرد و ظلمی کرد از آن حسابدارهایشان اینها هم متوجه نبودند بعد اینها افتادند به یک ورشکستگی خیلی وحشتناک، همه ی ثروتشان از دست رفت، نه تنها از دست رفت بلکه صدها میلیون آن زمانها مثلاً ۱۵، ۲۰ سال پیش صدها میلیون بدهکار شدند، من هم دیر متوجه شدم و گشتم بالاخره پیدایش کردم و مدتی هم گذشته بود از این داستان وقتی که رفتم به منزلشان دیدم که خانمش همان خانمِ خوش اخلاق و خندان و مهربان و آرام این آقا همینطور شاد و آرام، بعد به من گفت آقا خدا اینقدر به من لطف کرده است، البته گفت که اینقدر فشار روی من بوده که خدا شاد هست که من خانمم را برای پنج هزار تومان فرستادم درِ خانه ی همسایه، یک خانمی که در اوجِ رفاه و ثروت و اینها بوده حالا خودِ این خانم باید چادر سر کند برود درِ خانه ی همسایه برای پنج هزار تومان پول بعد این وضع را داشتند اما اینقدر آرام بودند اینقدر شاد بودند می گفتند خدایا شکرت آن موقع که داشتیم هر کاری که از دستمان بر می آمد کردیم الان باز خدا را شکر می کنیم، بعد می گفت خدا خیلی لطف در حقِ من کرده است گفتم چرا؟ گفت از وقتی که من خانه نشین شدم فرصت زیادی پیدا کردم که با قرآن انس بگیرم، دعا می خوانم با قرآن انس می گیرم، نماز می خوانم، کار علمی می کنم خیلی برایم خوب شده است، ببینید چقدر عرضه می خواهد که در آن موقعیت شاد در این موقعیت هم شاد، چون آن موقع هم که داشت نخوت و تکبر نداشت، ولی بعضی وقتی که دارند خود برتر بینی پیدا می کنند، رقابت دارند، چشم و هم چشمی دارند، مسابقه می گذارند، پُز می دهند با آن، دلِ خیلی ها را می سوزانند، یکی از اولیاء خدا که خدا رحمتشان کند یک موقعی من رفته بودم به زیارتشان راجع به استفاده از نعمتها می گفت ایشان می گفت که یک نفر دندانش درد می کرد خیلی هم به ته دیگ علاقه داشت بعد که ته دیگ آوردند بخورد گفت من نمی توانم بخورم دندانم درد می کند می گفت که یک نفر خورد جلوی او خیلی هم ناجور خورد حتی به او هم گفت که دلت بسوزد که نمی توانی بخوری من دارم می خورم ایشان گفت که من گفتم که این یک بلایی سرش می آید گفت دیدم که فردا تمام دهانش زخم شده است دهانش پُر از عفونت و زخم شده است، آدم نعمت را نباید به قیمتِ چزاندن دیگران ازش استفاده کند، ما بیایم دل دیگران را بسوزانیم، الان خیلی از آدمهایی داریم که خیلی آدمهایی معقولی هستند اما هیچ وقت نمی روند یک ماشینی بخرند که بقیه را با آن بسوزاند یک ماشینی می خرند که به هر حال یک ماشین معقول و خوب و متعادلی باشد، خانه ی متعادلی باشد در لباس پوشیدنشان رعایت می کنند، در غذا خوردنشان رعایت می کنند، در استفاده از نعمت یک طوری استفاده می کنند که کسی با آن چزانده نشود، کسی دلش نسوزد، کسی دلش نشکند، ولی بعضی ها چون قیمت را به امکانات جمادی و نباتی می دانند که یک پولی به آنها می رسد یک نعمتی به آنها می رسد دل صد نفر را با آن می شکنند، خوب حالا نوبت به خداست، این غرور باید یک جایی شکسته بشود، اگر این حواسش بود که باید می گفت الحمدلله، همه ی نعمتها برای خداست، همه اینها هم خدا برای امتحان می دهد، می گوید که خدایا من از این نعمت بد استفاده کردم، من عزت داشتم، ثروت داشتم، نعمت داشتم، به شوهرم پُز دادم، به زنم پُز دادم، به بچه دار شدنم پُز دادم، به بچه دار شدنم پُز دادم، به پسر دار شدنم پُز دادم، ما یک کسی را داشتیم به پسر دار شدنش خیلی پُز می داد همین پسر بلایی به سرِ خانواده اینها آورد که نگو، حالا مثلاً اطراف اینها یک چند نفری بودند که پسر نداشتند این با پسر داشتنش خیلی پُز می داد، ولی بعد به یک جایی رسید که این پسرش را شب و روز نفرین می کرد، خیلی آدم باید احتیاط کند که اگر یک موقعیتی دارد، اگر یک نعمتی دارد غرور نگیردش، کسی را با آن له نکند، به کسی پُز ندهد اگر از موقعیتی برخوردار هست، تواضعش را حفظ کند و سعی کند که دیگران را هم در این نعمت شریک کند یک کسی آمده بود از یاران امام رضا (ع) گفته بود که حضرت ما را دعوت کرده بود ما هم رفته بودیم من هم خیلی خوشحال بودم که حضرت من را دعوت کرده است گفت امام رضا (ع) هم نشست با ما گپی زد و گفت خیلی خوشحال بودم با خودم می گفتم که من چه آدمِ مهمی هستم که امام رضا (ع) من را دعوت کرده است و با من صحبت می کند، گرم صحبت بودیم که خوردیم به تاریکی و حضرت گفت که نماز بخوانیم و پشت سرِ حضرت ایستادیم نماز را هم خواندیم که شادی ما را چند برابر کرد، بعد حضرت فرمودند که حالا که تا اینجا با ما بودی شام هم بمان پیشِ ما، می گفت دیگر خیلی خوشحال شده بودم می گفت شام را که خوردیم دوباره حرفی و گپی زدیم بعد حضرت فرمودند که بابا امشب نرو همین جا بخواب پیش ما، می گفت که دیگر داشتیم می مُردم از شدت شادی، می گفت که حضرت رفت رختخواب خودش را هم آورد برای من می گفت بعد حضرت به من گفت که حواست باشد که مغرور نشوی، خودت را بزرگتر از کسی ندان، اصلاً مؤمن نباید خودش را بهتر از کسی بداند اگر رسید به جایی که من با شرافت تر از یک کسی هستم، مقرب تر از یک کسی هستم، آبرو دارتراز کسی هستم، بهتر از کسی هستم، افتاده است به تکبر، در روایت داریم هر کس احساس کند، ببیند، معتقد باشد از کسی بهتر هست، امام صادق (ع) می فرماید: « وَهُوَ مُستکبرٌ» این آدم مستکبر هست، یک کسی می بیند که خداوند به او یک نعمتی داده است به کسان دیگر نداده است اصلاً پُز نمی دهد با آن بعد سعی می کند که دیگران را هم در آن نعمت شریک کند، الان امام زمان (ع) یک یاران خصوصی و ویژه دارد اینها از اینکه یاران ویژه و خصوصی امام زمان (ع) هستند شاکر هستند ولی هیچ وقت خودشان را بهتر از کسانی که از امام دور هستند نمی دانند، یعنی تمام دوندگی شان این هست که بروند آن گنهکاران را شکار کنند بیاورند پیشِ امام زمان (ع)، اصلاً کارشان این هست، این آدم اگر این خصوصیتش را از دست بدهد برای امام زمان (ع) هم دیگر هیچ ارزشی ندارد می خواهد برود ورِ دلِ امام زمان (ع) بنشیند که چه بشود؟ وقتی خاصیتی برای بچه های امام زمان (ع) نداشته باشد حالا شما مقرب امام زمان (ع) هستید باشید ولی وقتی که هیچ خاصیتی برای امام زمان (ع) ندارید ایتام امام زمان (ع) را دستشان را به دست آقا نمی رسانید عرضه ندارید برای اینها کاری کنید مدام مستی نعمت شما را غافل کرده است این به چه دردی می خورد؟ الان می بینید که مثلاً طرف پزشک هست ولی می بینید که صد برابر دلش بیشتر از خود مریضها برای آنها می سوزد ما چقدر پزشکهای اینطوری داریم شب و روز دلشان می تپد برای مریضها، اصلاً نعمت برای اینها هیچ غروری نیاورده برایشان، مهندس هست، دکتر هست، استاد هست، هیچ غروری ندارد نسبت به اینکه حالا من این نعمت را دارم بعد بخواهد به دیگران فخر فروشی کند، هر چقدر نعمت بیشتر هست مسؤلیت هم بیشتر هست، تعهد بیشتر هست، امتحان خطرناک تر هست، اینطور نیست که مثلاً اگر شما یک بردی کردید یک پروازی کردید بگویید که آخ جون من پرواز کردم حالا بقیه پائين ماندند ماندند، وقتی شما رفتید بالا بی بقیه نمی توانید بروید بالا، اصلاً بی بقیه بروید بالا می افتید، «هُوَ اَنت» قاعده « هو انت» یعنی همیشه یادتان باشد که آدمها خودِ شما هستید، پس هر جای خوبی که می روید بقیه را هم با خودتان ببرید، امام رضا (ع) وقتی می خواست غذا بخورد هیچ وقت اینگونه نبود مثل خیلی از کسان دیگر که الان مسئولیت دارند لذت هم می برند از اینکه با بقیه مردم فرق داشته باشند، ما الان مسئول داریم توی اداره ی خودش با پولِ بیت المال برای خودش آشپزخانه ی جدا ساخته است، آشپز جدا، غذای جدا، آشپزخانه ی جدا، کارمندها همه یک جا غذا می خورند، رؤسا یک جای دیگر و یک غذای دیگر، این شروع جهنمی شدن هست، امام رضا (ع) وقتی می خواست غذا بخورد، می آمد سفره می انداختند خودش با همه ی خادمها یک جا و یک غذا می خوردند، بعد می فرمودند اگر مثلاً مسئول استبل حضرت که مثلاً به اسبها و شترها می رسید اگر سر سفره نمی آمد حضرت دست به غذا نمی زد، صبر می کرد که او هم بیاید بعد با هم غذا می خوردند همگی، کیفِ یک آدم در این هست، در این هست که با همه باشد و مالِ همه باشد، اینطوری غروری ندارد خدا هم به او خیر و برکت می دهد می گوید، این را یادتان باشد که هر چه نان خور زیاد باشد خیر و برکت هم بیشتر هست، چه مادی و چه معنوی، آنهایی که می ترسند که بچه دار شوند می گویند که بابا این اوضاع اقتصادی را چه کار کنیم، این کفر هست، که یک نفر بگوید با این اوضاع اقتصادی، خُب این پدر و مادرهای شما با اوضاع اقتصادی زمان شاه زندگی کردند، ۹۵٪ مردم فقر داشتند، هر کدام ده، دوازده تا بچه داشتند، یا حداقل هفت تا، شش تا، پنج تا، آنها خیلی توکلشان زیاد بوده است، الان مردم خیلی رفاه دارند، آن سختی ها، آن گرسنگی ها، آن گرفتاری ها نیست، الان می گوید با این اوضاع اقتصادی، با این وضع مملکت مگر می شود بچه دار شد؟ هزینه ها خیلی بالاست، شما هزینه ها را می دادید، الان خودتان هزینه ها را می دهید؟ با عرضه ی خودتان هزینه ها را تأمین می کنید، چرا راه را می بندید؟ می گوید که نمی شود، می بینید که یک بچه یا دو تا بچه، خُب اینطوری نکبت می آید در زندگی آدم، درد و بلا می آید، آنوقت همان مقدار هم که شما جمع می کنید و پس انداز می کنید که صرف بچه نکنید، اصلاً اگر صرف بچه کنید مگر خداوند نگفته است که هر چقدر که شما خرج کنید من بیشتر به شما می دهم خُب برکت شما بیشتر می شود، خدا اگر سه تا فرزند به شما بدهد به اندازه سه تا بچه برای شما می رساند، اگر ده تا بچه بدهد باز هم خدا به شما می رساند چرا راه را می بندید؟ یکی از این آقایان می گفت که هزینه ها رفت بالا من سیگار وینستون می کشیدم تعطیلش کردم از این سیگارهای ایرانی گرفتم از این گازوئيلی ها، یک مدت بعد دوباره شروع کرد همان وینستون را کشید گفتم آقا چرا دوباره وینستون می کشید وضعتان خوب شده است؟ گفت نه دیدم که من وقتی که خودم کم کردم خدا هم کرد آن موقع که وینستون می کشیدم خدا به اندازه ی وینستون می رساند پولش را، الان کردمش سیگار ایرانی فقط به اندازه ی ایرانی بهم می دهد، این بُخلها، این تنگ نظری ها برای ما غم، غصه، افسردگی و فشار می آورد، این را باید بگذاریم کنار و از نعمت خوب استفاده کنیم، مال همه، برای همه باشیم وقتی که اینطوری نبود زود نعمت منتقل می شود، زود لذت از بین می رود، ولی آنهایی که مالِ همه هستند لذتهایشان مستدام هست، آنها در هر لحظه لذتهای جدید دارند، برای همین فرمود: « المؤمنُ دائمُ النشاط» مؤمن نشاطش دائمی است، موقتی نیست نشاط مؤمن، مؤمن همیشه آنقدر ثروت دارد که با نشاط باشد که حد ندارد، آنقدر نعمت دارد که با آنها دلخوش باشد که انتها ندارد، اصلاً ذهن یک مؤمن درگیر یک چیزی که ندارد نیست سرمست هست با داده های الهی، با داده هایی که هم آثار دنیایی دارد و هم آثار آخرتی دارد جاودانه است، « وَ عَقربُ الی الفَرَح» نزدیک تر هست به شادی، آدم شادتر هم می شود، مثل قهوه خانه ای، رستورانی، شما وقتی که می خواهید بروید یک جایی می گوید من مثلاً می خواهم بروم شمال، یک هفته می خواهم بروم شمال، می بینید که خیلی راحت هم از آن استفاده می کند لذتش هم می برد و می آید، دلبستگی هم ندارد « وَ اَجدرُ لِکَشفٍ الغُمَّ» بهتر است برای اینکه دیگر غمهای شما بر طرف می شود، وقتی یاد می گیرید که ( این نیز بگذرد) غمی هم ندارید، چون نمی چسبید به آن می گویید که این را دادند به من که فعلاً از آن استفاده کنم هر وقت هم که رفت به نفع خودم می رود پس انداز می شود برای خودم در آخرت پس دیگر غصه چه چیز را بخورم الان، تا وقتی که پیشم هست نعمت، که هست، وقتی هم نیست می رود در آخرت پس انداز می شود برایم، پس چیزی از دست نمی رود مگر اینکه آدم سوء استفاده کند، اگر آدم بی لیاقتی کند خدا هم می گوید که تو اصلاً لیاقت این علم و لیاقت این معنویت و لیاقت توفیق خدمت و لیاقت این ثروت را، لیاقت این کسانی که به تو دادم را هیچ کدامشان را نداشتی، « وَ اَجدرُ لِکَشفٍ الغُمَّ» بهتر است برای اینکه انسان غمهایش برطرف بشود، اندوهش بر طرف شود، « وَ دَرکِ المَعمول» چقدر این حرفها دقیق هست، غیر معصوم که نمی تواند این حرفها را بزند، هزارتا روان شناس هم بیایند نمی توانند اینگونه به ما حرف بزنند، می گوید که شما وقتی که درست از نعمت استفاده کردید با لذت با نعمتها و با آن بلاها برخورد کردید زودتر به آرزوهایتان می رسید، راحت تر به آرزوهایتان می رسید، چون تنگی برداشته می شود، غم می رود، تنگی می رود مسیر باز می شود وقتی بخل آمد «سخت می گیرد جهان بر آدمان سخت گیر» آدمهایی که سخت می گیرند دنیا هم به آنها سخت می گیرد خدا هم به آنها سخت می گیرد، خدا می گوید که راحت باش، آزاد باش، خدا رحمت کند مرحوم علامه را گفت یک روزی دلم خیلی گرفته بود رفتم پیش استادم مرحوم قاضی گفت که او یک چیزی به من گفت که دیگر راحت شدم بعد این شعر را سرود:
پیرِ خرد ورز خرد پیشه ام بُرد ز دل زنگِ پریشانی ام
گفت که در زندگی آزاد باش هان گذران است جهان شاد باش
همین که آدم بداند که گذران است شاد می شود، به آرزوهایش هم زود تر می رسد، چون سخت گیر نیست، چون شرط نمی گذارد برای خودش، تلاش می کند و به آن می رسد، ولی وقتی که یک نفر یک مشکلی برایش پیش می آید می نشیند زانوی غم بغل می گیرد، فرصتها از دست می رود، یک کسی می گوید که من کنکور قبول نشدم، خُب قبول نشدم که نشدم، می بینید که شروع می کند با چه شادی و آرامشی شروع می کند کنکور را برای سال بعد می خواند، من یک آدمی را سراغ داشتم مثلاً فرض کنید که من هفت، هشت سال قبل از اینکه بروم دانشگاه من با این آدم آشنا شده بودم، بعد فکر کنید آنموقع که من با او آشنا شدم این بود که او داشت درس می خواند برای کنکور، او هر سال شرکت می کرد برای کنکور، ولی یک آدمی بود اینقدر شاد، اینقدر آرام که نگو، هر سال می گفت که شرکت کردم قبول نشدم، بعد رسید هفت، هشت سال بعدی که من می خواستم کنکور شرکت کنم این دوباره آمد نشست با من درس خواندن، ما هم شروع کردیم با او درس خواندیم، بعد من قبول شدم او قبول نشد، ولی او اصلاً نه به خودش فشار می آورد نه کسی را اذیت می کرد، نه می نشست غصه می خورد، قیمت قائل بود برای خودش، بعد از چند سال که گذشت به من گفت که من کنکور قبول شدم، رفت درسش را هم خواند می بینید که یک نفر پنجاه سالگی شروع می کند اصلاً چون آدمِ شاد و آرامی هست، ابا هم ندارد، خجالت هم نمی کشد که بگوید خُب حالا من در پنجاه سالگی بروم بنشینم برای کنکور بخوانم بروم درس بخوانم که چه بشود، همان موقع شروع می کند خوش می گذرد به او، می بینید که می نشیند درسش را هم می خواند همینطوری می بینید که طرف هشتاد سال عمر کرد، من چقدر آدمهای اینطوری دیدم که مثلاً تازه طرف شصت سالگی دکترا گرفته است، یا هفتاد سالگی دکترا گرفته است، و چقدر هم مفید هست این آدم، سخت نمی گیرد، یا اینکه یک شخصی طلاق گرفته است، یا شوهرش مُرده است، یا طلاق داده است می بینید آرامشش را دارد زود خودش را باز سازی می کند برای یک زندگی جدید، نه اینکه بگوید نه دیگر من بعد از این نمی توانم زندگی کنم، دیگر از هر چه مرد هست بدم می آید، یا از هر چه زن هست بدم می آید، یا اینکه بگوید نه دیگر من بعد از این مرحوم با هیچ کسِ دیگری خوشبخت نمی شوم، این حرفها همه مزخرف هست، یکی از زنهای امیر المؤمنین (ع)، امیر المؤمنین (ع) پنجمین شوهرش بود، اینقدر این آدم شاد و مؤمن بوده است که شوهرش که از دنیا رفته است یک ازدواج دیگری کرده است، بعدی هم که از دنیا رفته دوباره یک شوهر دیگری کرده است، نگذاشته لنگ بماند لذتش را از زندگی برده است، ساده بوده رد شده رفته، دستِ آخر هم رسیده به امیر المؤمنین (ع)، سر خور هم نبوده چون این حرف، حرفِ خوبی نیست، بالاخره امتحان الهی هست، ولی یک نفر می بینید که فرض بفرمایید بیست سالگی، سی سالگی یک طلاقی اتفاق افتاده است، یک مرگ و میری اتفاق افتاده است، یک فقدانی اتفاق افتاده است، دیگر می نشیند برای این ده سال، پانزده سال غصه می خورد، افسردگی دارد، ناراحتی دارد و هزاران فرصتِ خوب را از دست می دهد، چون مدام غصه دارد، مدام اضطراب دارد، مدام دلشوره دارد، بعضی ها هم می گویند که من می روم ازدواج می کنم، دقتهای لازم را هم می کنم، مشاوره را هم انجام می دهم، کارهای معقولم را هم انجام می دهم، مطالعاتم را هم انجام می دهم، اول اینها خیلی خوب هست، مشاوره، استخاره، دقتهای لازم را هم دارم حالا رفتم جلو اگر خوب بود که از خوبیهایش لذت می برم، اگر هم بد بود که باز به نفع من هست کفاره می شود برای من، بعضی ها اینقدر راحت هستند که بدیهای همسرشان را تبدیل به خوبی می کنند، مثل آسیه (س)، از فرعون چقدر خوب استفاده کرد، تا رسید به دوستی خدا، از بدیهای همسرشان خوب استفاده می کنند، از سختی های زندگی با مادر شوهر، مادر زن، با پدر شوهر، پدر زن، باجناق، جاری، شرایط مستأجری، شرایط دیگر، از همه ی اینها عرضه دارند درست استفاده می کنند، برای داده ها شاد هستند، برای غصه ها هم درست استفاده می کنند، اصلاً هم آنها را اضطراب نمی گیرد، سختیها هم کفاره گناهان هست، فرصتِ تخلق به اخلاق الهی است، از اینها خوب استفاده می کنند. والحمدلله رب العالمین.