خانواده آسمانی؛ جلسه 613
بحث مان درباره مقام انسان در آخرت و بهشت بود. گفتیم چند چیز است که از خود بهشت بالاتر است، یک خود ابدیت است جاودانگی بهشت یکی رضایت خدا در بهشت از ما یکی عشق و محبت خداوند. چیزی که امروز می خواهیم بخوانیم ملاقات خداست. دیدار خداوند لقاالله است، که در انسان شناسی مباحث معنوی مباحث عرفانی جایگاه بلندی دارد موضوع لقاالله. عرض کردیم آن کسی که عاشق می شود چیزی که برایش خیلی مهم است زیارت و ملاقات معشوق است، پیوند با او ارتباط با او و زندگی در کنار اوست. انسان ها هر کمالی را می خواهند همینجوری هم دوستشان دارند، یعنی این چیزی که من خدمتتان عرض کردم درباره معشوق های پنجگانه کاملا درست است؛ یعنی انسان در بخش جمادی یا گیاهی هر چیزی را که دوست دارد می خواهد مال خودش باشد، کنارش باشد، جلو چشمش باشد، قابل لمس باشد، برایش ارتباط داشته باشد، از آن استفاده بکند. اگر جمادی است به شکل های مختلف اتومبیل است خانه است ویلاست، جواهرات است ابزارآلات است می خواهد کنارش باشد، ببیند، لمسش کند، استفاده کند ازش، همیشه داشته باشد اینها را،هوس هایش هم پایان ناپذیر است یعنی آن که عاشق اینجور کمالات است دائما به دنبال افزایش اشیا است در زندگی خودش؛ یعنی دوست دارد خانه اش بزرگتر شود فرش هایش جدیدتر شود، مبلمانش بیشتر شود، اتومبیلش متنوع تر بشود، خانه هایش بیشتر شود زمین هایش بیشتر شود، اگر مغازه ای کار اقتصادی دارد همینطور بخواهد بیشتر شود این عاشق این کمالات است یعنی این غلبه دارد بر وجود این آدم، آنها که در مرتبه گیاهی هستند،بیشتر با لذات شکمی و غذایی و مزه و طبع و طعم و بچه دار شدن و بچه ام پیش خودم باشد و دختر داشته باشم و پسر داشته باشم، تا آخر عمر می بینی این مشغول بچه اش است بچه هایش و بعد بچه ها نوه ها و دیگر می بینی همین جوری آدم را سیر نگه می دارد، سرپا نگه می دارد آدم را، آدم یا درگیر بچه اش و خانواده اش است یا درگیر نوه اش، همینجوری دائما دوست دارد اینها همیشه دورش باشند، کنارش باشند و با او باشند و با او زندگی کنند، دور که می شوند دلتنگ می شود شوهرش، برای آن بخش حیوانی البته بچه ها، بچه ها دور می شوند افسرده می شود، کلی ما ماجرا داریم در زندگی های آدم ها این بحث ارتباط پدر مادرها با همدیگر با بچه ها با همدیگر با نوه ها، ماجرایی است اصلا خودش. تنظیم رابطهای که پدر بزرگ و مادر بزرگ می خواهد نوه را ببیند، بچه ها معمولا گرفتاری های دیگر دارند، تنظیم این بخش می بینی باز یک داستان است ماجرا است در زندگی آدم ها. در بخش حیوانی هم همینطور است. آدم ها به هم احتیاج دارند زن و شوهر همه اش می خواهند پیش هم باشند از هم دور نشوند کنار هم باشند اعضای خانواده همینطور. فامیل همینطور. در اسلام صله ارحام اینقدر مهم است برای اینکه همه اعضا دوست دارند کنار هم باشند نیاز دارند از هم کمک بگیرند کنار هم باشند با هم باشند،این را میطلبند.در بخش فرشته ای هم که ما عاشق علم می شویم آن که اهل علم اند همین جوری اند یعنی دوست دارد همیشه در کتاب و ارتباط با مربی،استادش و کتابخانه و درس و پژوهش تحقیقات و آزمایش و ارائه و کتاب نوشتن و کتاب خواندن و سخنرانی و درس و همینجوری دائما تا آخر عمر می بینی استاد بازی و شاگرد بازی،دلخوشی به این کمالات یک نفر را نگه می دارد. انسان اگر باز دقت کنید دارم تاکید می کنم، اگر به بلوغ انسانی رسید،توانست چهار مرحله بلوغ لازم دارد،یعنی بچه وقتی بلوغ اقتصادی ندارد شما یک الماس را از دستش بگیر،بگو این چیست دستت به درد نمی خورد بده من،آن طلا را بده من بیا این شکلات را بگیر، بچه ترجیح می دهد شکلات را بگیرد. چون بلوغ اقتصادی ندارد چیزی از پول سرش نمی شود، هیچ چیز سرش نمی شود نمی داند چیست، وقتی بلوغ اقتصادی پیدا کرد قدر پول را می فهمد، آن وقت دیگر دقیقا می فهمد باید با پول چکار کند. وقتی انسان به بلوغ گیاهی می رسد، قدر غذا مزه لباس بدن می فهمد این ها را به آن رسیدگی می کند. وقتی به بلوغ حیوانی و جنسی می رسد، همسرش فرزندانش خانواده اش نمی دانم شئون حیوانی خیلی برایش مهم است که این ارتباطات حفظ شود بالغ می شود، وقتی بالغ می شود عشق می آید علاقه می آید پیوند می آید. چون این بلوغ جنسی دارد الان، وقتی بلوغ عقلی پیدا می کند دنبال درس و علم و حوزه و دانشگاه است؛ یعنی نمی شود به او بگویی حالا نمی شود بگویی زن داری درس می خواهی بخوانی چه، شوهر کردی درس می خواهی چکار، می گوید شوهر کردم زن گرفتم مال یک بخش دیگر است، آن یک چیز دیگر است. من الان یک شأن دیگر دارم. اسم آن شأن هم عقل است. در بخش عقلی انسان همه اش می خواهد برود دنبال علم و اطلاعات البته خیلی از آدم ها هم اینجوری نیستند. خیلی از آدم ها مثلا طرف سیکل بوده ازدواج کرده اصلا دیگر علاقه ای به درس و مطالعه و اینها ندارد. همان در شوهر مانده در زن مانده در خانواده بازی، غذا بازی، مهمان بازی، مسافرت بازی خاله خاله بازی های زندگی مانده و علاقه ندارد. مثلا می گویی بیا برو درس بخوان می گوید می خواهم چکار سر کار می روم حقوقی هم دارم درس می خواهم چکار اصلا حوصله درس خواندن ندارم ،این آدم بلوغ بخش عقلانی ندارد؛ یعنی اینکه برود یک جا بنشیند سخنرانی گوش کند یاد بگیرد کتاب بخواند استاد ببیند، مهارت یاد بگیرد، ندارد. حتی حرمت بخش حیوانی اش را هم ندارد؛ یعنی فقط زن وقتی می گویی زن را برای چه می خواهی می گوید بیاید در خانه مان باهم زندگی کنیم می گویی با هم زندگی کنید خاله خاله بازی نیست که. کنار هم مگر نمی خواهید کنار هم بسازید با همدیگر. مثلا تو مهارت های ارتباط با خانم ات را باید بلد باشی آن آقا باید مهارت های کلامی مهارت های عاطفی مهارت های جنسی مهارت های اقتصادی مهارت های معنوی تا یک زندگی سر بگیرد. تربیت بچه، انعقاد نطفه روابط جنسی بعد می گوید حوصله این ها را ندارم. می گویی زندگی ات می پاشد می گوید بپاشد. هر کاری می کنی این را بکشی می گویی آقا زندگیت دارد می پاشد خانمت دارد از دست می رود پدرت دارد از دست می رود زنت دارد از دست می رود بچه هایت هم دارند خانواده از هم متلاشی می شود بیا سر کلاس بیا مهارت یاد بگیر چون اساسا بلوغ عقلی ندارد یکی از مشکلات ما در بخش مشاوره این است بلوغ عقلی ندارد فقط دوست دارد بیاید شما به او یک کپسول بدهی یک حبی بدهی زندگی زناشویی اش خوب بشود یک چیزی به او بگویی؛ اما اگر بگویی بابا جان این رابطه شما مشکل دارد اینجا شما اگر مثلا بیست ساعت دوره روابط جنسی ببینید آموزش ببینید رعایت کنید اینها را همه و بسیاری از مشکلات زندگی حل می شود، حاضر نیستند کلاسش را بروند. درسش را یاد بگیرند. اصلا یاد گیری برایش سخت است. چون این بلوغ عقلی ندارد؛ یعنی نمی خواهد برود. الان می خواهم بچه دار شوم قبلش چکار کنم مثلا یاد بگیرم چه موقع بچه دار شوم بچه فلج نشود بچه مثلا لکنت زبان پیدا نکند، شب ادراری پیدا نکند، کور نشود، کر نشود، منگول نشود. نه می گوید زناشویی یعنی همین دیگر ازدواج می کنیم یک زمانی هم باردار می شود خانمم دیگریا من باردار می شوم دیگر، حالا هر وقت شد با دار شدم، می روم دکتر این بچه صرع می گیرد زمان نامناسب ساعت نامناسب غذای نامناسب قبلش، شرایط دیگر روزش شبش اصلا برایش مهم نیست،باردار می شود. اصلا هم نمی خواهد یاد بگیرد؛ یعنی وقتی می خواهی به او بگویی شما زن و شوهری می خواهید ساختمان بسازید ساختمان بنا است بنا یعنی تو باید مهارت های زناشویی را بلد باشی، مهارت های، مرد حاضر نیست این کار را کند مرد یعنی خیلی کارهای دیگر می کند ولی وقتی به او می گویی بیا بنشین یاد بگیر که چطور زندگی کنی نمی تواند،از سخنرانی بدش می آید یک سی دی به او می دهی راجع به مهارت ها،چهار جلسه است گوش بکنی طلاقت از بین می رود لااقل خطر طلاقت از بین می رود این چهارساعت را می بینی گوش نمی کند، یک نفر آمده می گوید حاج آقا یک دعا بدهید ما مثلا زندگی مان حل شود چه ذکری بگویم چه بخوانم، می بینید. حب می خواهد. بابا مشکل شما زناشویی شما، مشکل با دخترا پسرت یک مسئله تخصصی است. دعا و اینها مرحله بعدی است. شما باید یاد بگیرید که با دخترت چطور رفتار کنی با پسرت چطور رفتار کنی،چکار کنی که خانه ات از همدیگر متنفر نشوید، زندگی تان متلاشی نشود. ببینید اصلا نه زنش و نه مردش حوصله یادگیری ندارند. بلوغ عقلی ندارد که بگوید بروم یاد بگیرم اصلا، دوست دارم یک چیزی یاد بگیرم. اول چیزهایی را یاد بگیرم که در زندگیم بهتر زندگیم را شیرین تر بکند. رابطه ام با بچه ام را راحت تر می کند، فردا بچه ام در مدرسه مشکل پیدا نمی کند آبروی مان را نمی برد فردا خودم مشکل پیدا نمی کنم در ارتباط با بچه دختر پسر هفت سال اول قانونش فرق دارد هفت سال دوم فرق می کند. هفت سال سوم فرق می کند، حوصله یادگیری اصلا ندارد، یعنی اساسا چیزی در این به وجود نمی آید یک حسی که من باید فرمول دانش یاد بگیرم برای حل مشکلاتم. اصلا به فکرش نمی افتد الان بچه دارم یکی دو تا سه تا روابط اینها چطور می شود،با اینها چطور،مثلا من رابطه با خانواده همسر یک سری مهارت لازم دارم بروم یاد بگیرم با خانواده همسرم چطور رفتار کنم با همسایه.اما وقتی انسان بلوغ عقلی پیدا کرد می گوید،من در هر صورت دوست دارم بروم یاد بگیرم،دوست دارم بشنوم غذایش است.جانور فربه شود از راه نوش یعنی حیوان،
آدمی فربه شود از راه گوش،
اصلا گوش دادن برایش یک لذت است بروم بنشینم گوش کنم. بروم ببینم آن استاد آن مربی چه می گوید،حرف هایشان چیست چه قواعدی به من یاد می دهند،اصلا دوست دارم یاد بگیرم دوست دارم بخوانم مطالعه کنم بشنوم ببینم این بلوغ عقلی پیدا کرده وقتی بلوغ عقلی پیدا می کنند دیگر علاقه مند است وقتی بلوغ پیدا می کند آدم بابت بلوغ که عاشق می شود هزینه می کند وقت می گذارد قبل از بلوغ اینجوری نیست. مثلا آمده می گوید که من الان با خانمم مشکل دارم من به او می گویم تضمینی اگر تو این برنامه را اجرا بکنی،همین یک سی دی و یک کتاب بیشتر هم نه برو این کار را بکن روابطت واقعا با خانومت خوب می شود،بعد می رود آنجا کنار میز اینجوری می کند،کتاب پولش چقدر است!سی دی پولش چقدر است؟ این همین الان اگر برود رستوران چون بلوغ گیاهی دارد دو میلیون می دهد پول غذا،همه بخورند خودش بخورد اصلا دردش نمی آید اما چون بلوغ عقلی ندارد به او بگویند برو فلان کلاس شرکت کن اینقدر دوره است مثلا یک میلیون بده برای دوره،می گوید من پول از کجا بیاورم پول ندارم.نمی توانم و از زیرش هم در می رود می گوید من پول کتاب سی دی نمی دهم من کلاس نمی توانم پول بدهم بروم ولی چون این بلوغ گیاهی دارد می گویند کلاس آشپزی گذاشتیم چقدر است پولش؟ یک و نیم میلیون تومان پولش را می پردازد، وسایل آشپزی چقدر است سه میلیون تومان این را بخریم،بعد باید بروی فر اش را بخری باید لوازمش را بخری بعد باید قالب های شیرینی پزی را بخری دستگاه درست کردن غذا را درست کنی همزن بخری نمی دانم میکسر بخری،به قول امروزی ها میرود همه چیز می خرد. چون به شکم اصالت دارد این بلوغ شکمی دارد برایش مهم است سیخ بخرد منقل بخرد دوست دارد. ولی می گوید مثلا برای خانواده ات یا مثلا بخش عقلی این دوره را بدهی پنج میلیون بدهی یا اینقدر ساعت کلاس بگذاری می گوید نمی توانم. ول کن بابا. چون بالغ نیست این آدم، اما اگر بلوغ آمد بلوغ قدرت می آورد برای آدم. نه بالغ شدی اصلا ندهی هم می رود قرض می کند در آن دوره شرکت می کند ندهی هم می رود مرخصی می گیرد شش ماه از کارش از دانشگاه اش مرخصی می گیرد می گوید من این را بیشتر لازم دارم. وقتی بلوغ عقلی پیدا می کند هر بهایی را می پردازد. مخصوصا زیاد است از اروپا آمریکا با من تماس می گیرند در بخش بین المللی ارتباط داریم اساتید دانشگاه هستند آمدم های بزرگی اند در کشور خودشان بعد مثلا به من می گوید که من می خواهم این مثلا مباحث شما را گوش کردم یا از طریق ماهواره ،یا از طریق کانال بگوید می خواهم این پیشرفت ها را الان علاقه مند هستم برسم، می گویم شما باید برنامه بگیرید. برنامه چه بگیرم؟برنامه را تنظیم کنم. درجا پولش را پرداخت می کند می گوید پست کنید برای من آنجا، هزینه پستش را می رود انجام می دهد. گاهی وقت ها بعضی از اساتید آنقدر قوی می شوند آنجا من به آنها می گویم شما باید بیایید،کارتان را در آمریکا اروپا ول کن،دو ماه باید بیایی اینجا یک ماه رمضان باید بیایید اینجا،یک محرم و صفر باید بیایید اینجا خانه بگیرید، من به تو برنامه بدهم ابن دو ماه را باید صبح تا شب به تو برنامه بدهم، دو ماه را بیا. چون بالغ شده می گوید می آیم. یک بنده خدا زنگ زده به من گفت این این این اینها را می خواهم ،گفتم من الان وقت این چیزها را ندارم. نمی رسم گفت هر وقت شما بگویی من می آیم. من گشتم وقتم را یک وقت حدود چهار ماه بعد پیدا کردم بیست دقیقه وقت برای چهار ماه بعد پیدا کردم ده شب،گفتم چهار ماه بعد ده شب بیا موسسه بیست دقیقه،حالا باید آنجا از آمریکا بلیط بگیرد بیاید،خودش را برساند اینجا سر ساعت ده شب آنجا باید باشد سرساعت ده شب زنگ زد،آمد.می فهمد این یعنی چه. خود ما همین جوری بودیم. خود ما هم برای اینکه یک ساعت درس بخوانیم دوازده ساعت با مسافرت من شاید حدود دوازده سال برای اینکه بتوانم یک ساعت از استاد ویژه خودم استفاده کنم یک ساعت دوازده سال، هر هفته دوازده ساعت وقت می گذاشتم، یعنی باور کنید من یک موقع هایی ماشین نبود چون باید می رفتم قم،باید تمام کارهایم را تعطیل می کردم خانه خانواده، درس موسسه که من برسم درس ایشان،یک ساعت هم با ایشان بیشتر درس نداشتیم،ولی برای ما آنقدر مهم بود این یک ساعت که خدمت ایشان باشیم، وسیله هم نداشتیم که برویم باور کنید من یک موقع هایی می رفتم سر جاده، دو ساعت منتظر میشدم تا یک ماشین بیاید. ماشین هم مثلا ماشین هم نمی آمد یک موقع های سر یک تریلی می رسید. دست نگه دار،می روی تا قم بیا بالا، خدا شاهد است آمبولانس می آمد، می گفت برو عقب بخواب پیش مرده،باشه. می رفتیم با آمبولانس می رفتیم با وانت می رفتیم، دو تیک می گفت من وسط راه پیاده تان می کنم در بیابان آن موقع باشه برویم یک موقع هایی من می رفتم می آمدم زمستان برف سنگین می آمد از بهشت زهرا پیاده مان می کرد،از بهشت زهرا تا شهر ری من پیاده می آمدم،ساعت دوازده شب در برف من پیاده می آمدم،ماشین نبود آن موقع می گفتیم باشه می رویم. این مهم است،چقدر هم برای ما این تلاش ها برکت داشت برای ما،یک پابوسی خانم فاطمه معصومه، کلاس یک استاد همین. اگر کسی بخواهد بهایش را می پردازد، اینها همه را گفتم برای چه؟ برای اینکه آدم وقتی عاشق خدا، غیب خانواده آسمانی اش بشود، دیگر دست از پا نمی شناسد، بهایش را می پردازد؛ یعنی هر جوری است می خواهد برسد به ملاقات، به دیدار به ارتباط به عزت به رفت و آمد، به شرافت به دوستی به پیوند به عضویت به حساب شدن،به دیده شدن به خدمت. اصلا می گوید مگر می شود،یعنی اهل بیت انبیا مرا قبول نمی کنند،فرشته ها مرا قبول نمی کنند اهل بیت مرا به عنوان خدمت قبول نمی کنند،آقا امام زمان مرا قبول نمی کند آنقدر می کوبد تا بالاخره یک جایی آقا امام زمان در را باز کند بگوید بیا داخل، محال است دست بردارد. عاشق است دیگر. من بالاخره باید اهل بیت مرا بپذیرند. عشقم این است یک کسی می خواهد برود در خانواده فوتبالیست ها خانواده والیبالیست ها خانواده هنرمندان همه کاری می کند تا اینها بپذیرند. همه کاری می کند تا اینها قبولش کنند. سالها این هنرمندان را شما نگاه کنید می گویند ما سال ها رفتیم خاک خوردیم التماس کردیم آنقدر رفتیم پادویی کردیم در استادیوم ها و صدا و سیما برای هنرمندان،تا بالاخره یک روزی بعد از چند سال یک نقشی به ما بدهند،مثلا نقشش چیست؟یک نقش سی ثانیه ای،برایشان آنقدر مهم بود که یک نقش بدهند چون عاشق هنر است. عاشق دیده شدن است.
من یک موقعی داشتم می رفتم سفر خارجی،یک جوان بیست و دو ساله را یکی از همسایه هایمان آورد گفت که افسرده شده گفتم چیست؟گفت من عاشق هنرم هنرپیشگی هستم یک عالم سالها تلاش کردم که بروم بالاخره پشت دوربین دیده شوم اصلا عاشق این رشته هستم هیچ کاری هم نتوانستم بکنم افسرده شدم ماند در خانه مادرش هم همینطور شد آینه دق جلو مادرش. گفت همه اش دارم تلاش می کنم این است. گفتم من الان نمی توانم کاری برایتان کنم چون عازم هستم دارم می روم خارج از کشور، بروم و برگردم یک دوستی دارم که دارد یک مجموعه را می سازد یک سریال خیلی خوبی هم داشتن میساختن خدا رحمت کند آقای طالب زاده را داشت مسیح را می ساخت. گفتم من با او صحبت می کنم جذبت کند شما هم بروی ان شالله در آن فیلم. این هی تلاش می کرد مسافرت من هم مسافرت طولانی ای بود. برگشتم آن آقا را دیدم گفتم جوان کجاست؟ گفت خودکشی کرد. آنقدر حد افسردگی زیاد بود و این سرخورده که هیچ کس قبولش نکرده بود در آن جمع گفت طاقت نیاورد کشت خودش را. ما آدم داریم برای مسابقه فوتبال بچه محله خودمان خدا شاهد است تیم شان گل خورد ،سکته کرد مرد. برای اینکه برود در موسیقیدان ها برود در فوتبالیست ها برای اینکه برود در شاعرها برای اینکه برود در تیم یکیک جایی قبولش بکنند در اجتماع و جامعه پذیرفته شود؛ جامعه خاص که این علاقه دارد به آن، تمام این هنرپیشه ها شما من صدها هنر پیشه خاطراتشان را خواندم و شنیدم. می گفت ما پول می دادیم تا به ما نقش بدهند. سالها هزینه می کردیم دم کارگردان را میدیدیم که فقط به ما، خود اینها که گردن کلفتان سینما بودند میگفتند ما سالها با مستاجری با بدبختی با قرض گرفتن یک استودیو گرفتن یک تمرین بکن تا توانستیم مثلا جا بیافتیم. حالا چنان برای خودشان کسی شدند،
پیش خاطرات گذشته شان که تعریف می کنند می گفتند چه سختی اینها کشیدند چه عشق هایی داشتند اصلا یکی شان گفت من ناموسم را زنم را معروف هم هست همه هم می شناسیدش گفت من خانواده ام را باختم سر هنر،زنم و بچه هایم را باختم سر هنر، اگر شما به زنم بگویید که من مرد خوبی هستم قطعا تایید می کند من مرد خوبی نبودم،چون نرسیدم به خانواده ام ول کردم به خاطر بازیگری و اینها،برای همین هم الان تند تند عوض می کنند دیدید که الان زن هایشان را شوهرانشان را تند تند چند وقت یکبار عوض می کنند. چون عشق آن را دارند. برای شان این خیلی مهم نیست. بچه هایم را خیلی دوست داشتم بچه ها همه من را قبول دارند که من پدر خوبی بودم دوستشان داشتم، هیچ وقت همسر خوبی نشدم،و نمیشم هم هیچ وقت. چون من نمی توانم وفادار بمانم به کسی. زنش و مردش همین را دارند می گویند آن برای من مهم تر است. اگر یک جایی شوهر به من بگوید بین من و رشته ات یکی را انتخاب کن من رشته ام را انتخاب می کنم از شوهرم طلاق می گیرم. حاضر است همسرش را از دست بدهد عشقش را از دست بدهد حاضر است بچه هایش در به در شوند،طعم سخت است متلاشی شدن خانواده را تحمل کنند ولی این به چیزی که می خواهد برسد. گاهی وقت ها ما در کمالات عقلی دیدیم طرف می گوید من می خواهد شوهرم قبول کند می خواهد طلاقم بدهد می خواهد ندهد من باید این رشته را بروم لیسانسم را بگیرم ارشدم را بگیرم دکتری بگیرم ولی بچه هایم بدبخت شوند و این کار را می کند. وقتی انسان می رسد به خانواده آسمانی بلوغ پیدا می کند، داستانش اصلا فرق می کند؛ یعنی لقا می خواهد ملاقات می خواهد عضویت می خواهد پذیرفته شدن در دستگاه امام حسین ابوالفضل فاطمه زهرا بالغ شده. آنها که مثلا این چیزها مهم نیست دوردورها زیارت می کنم آقا امام حسین را یک زیارت ابوالفضل می کنم می روم مشهد زیارت می کنم. زندگیم را دارم می کنم اصلا این هیچ وقت به هوس شکار امام رضا ابوالفضل فاطمه زهرا بزرگان نیوفتاده اصلا. پذیرفته شدن در آنها، در پایینی ها مثلا می رود با دانشمندان با ورزشکاران با شاعرها با هنر پیشه ها عکس هم دارد یک عالم عکس هم می گیرد از اینها کنار همه شان می ایستد عکس می گیرد خانه اش پر است از اینها می گوید من اینها همه با من عکس دارند. ولی این اصلا در این هوس نیوفتاده که در این خانواده در این خاندان در این لشکر پذیرفته شود، ولی آدم وقتی عاقل می شود بالغ می شود، آن عشق می آید. عشق که می آید دعاها عوض می شود درخواست ها عوض می شود نگاه کنید.
این دعا را فقط وقتی کسی که بالغ است می خواند دعای روز سه شنبه، «اللهم اجعلنی من جندک فان جندک هم الغالبون» خدایا من را از سربازان خودت قرار بده من نمی خواهم عمرم و استعدادم غیر از خودت پیش کسی بگذرد،ما در بخش علم علمای ما سالها می رفتند فقط خدمت استادشان را می کردند خدمت. امام خمینی سلام الله علیه می گفت: من استاد عرفان می خواستم نداشتم آخر سر یک نفر مرا کشید کنار گفت استاد می خواهی گفت این است چه کسی را نشان داد یک کسی که از خود امام خیلی بزرگ است؛ یعنی امام بچه اوست شاگرد اوست،اگر شما انقلاب اسلامی را دارید انقلاب اسلامی مال امام نیست مال استادش بوده که امام را برای انقلاب اسلامی تربیت کرده، او چقدر عظمت داشته. یک ولی خداست که امام یکی از محصولات اوست. که همین کنارش است. کنار ما هم هست قدرش را نمی دانیم من یک موقع عزیزان می آیند می گویند مشکل شوهر داریم زن برای بچه های مان می خواهیم می گویم این ولی خدا اینجاست خیلی بزرگ است چه بسا بزرگتر از خود حضرت عبدالعظیم است،برو.من خودم هر وقت خواستم رفتم سر قبر ایشان. هیچ وقت نگفتم من مشاورم استادم بلدم برای پسرم چطور زن بگیرم هیچ وقت به این استادی اصلا نگاه نکردم. رفتم سر قبر ایشان گفتم آقا من اصلا هیچ چیز حالی ام نیست بی سواد نفهم هستم. یک کاری شما برای ما بکنید. مرحوم آیت الله شاه آبادی،بروید سر قبرش خیلی بزرگ است،امام گفت اصلا مرا تحویل نگرفت. من رفتم در راه با او صحبت کردم. گفتم اینقدر هم جذبه داشت و اینها قبول می کرد مگر به او بگویم عرفان می خواهم بگوید بیا من به تو عرفان یاد بدهم. گفت رفتم به او گفتم فلسفه می خواهم یک درجه پایین تر،گفتم می خواهم فلسفه بخوانم افسار بخوانم گفت یک ذره حرف هایم گوش کرد همین جوری آمد تا در خانه،یک کسی بود که رضا شاه از او می ترسید. یکبار رضا شاه آمده بود که ایشان را که مثلا لباس ها را بر می داشتند کاری با رضاشاه کرد که رضا شاه فرار کرد رضا شاه قلدر فرار کرد. اینقدر این مرد عظمت داشت. روحش شاد. چه بچه هایی هم تربیت کرد. مثل شهید شاه آبادی، بزرگان دیگر ،می گفت آمد در خانه گفت من هم همین جوری چاپلوسی می کردم امام می گفت چاپلوسی می کردم. داشتیم می آمدیم رسیدیم در خانه،بعد دیدیم خانمش آمد گفت: نان نگرفتی؟گفت: چه باید می گرفتم گفت یک نان سنگک بگیر برای ظهر. گفت این داشت فکر می کرد گفتم آقا خواهش می کنم شما بفرمایید من می گیرم امام گفت من رفتم ایستادم صف سنگک گرفتم و آمدم خدمت استاد و هی چاپلوسی کردم و اینها تا راه مان داد برویم بنشینیم با او حرف بزنیم. بعضی از،یک آدمی مثل امام آنها که قدر می دانند همین جوری اند. سالها می رفتند خادمی می کردند تا یک چیزی گیرشان بیاید. مثل رشته های دیگر، در رشته های دنیای خیلی ها این کار را می کنند، خادمی استاد را می کردند تا یک چیزی گیرشان بیاید یک کمالی گیرشان بیاید.
«اللهم اجعلنی من جندک» خدایا من می خواهم سرباز تو باشم. جای دیگر نفرست مرا. «اللهم اجعل» از سربازی که شما شروع کردی تازه لیاقت پیدا می کنی که بگویی من می خواهم عضو سازمان تو باشم نمی خواهم فقط سرباز باشم می خواهم در برنامه ریزی ها دخالت کنم می خواهم یک کارهایی را بسپاری به خودم انجام بدهم،کارهای خودت را بده به من خدایا مثل امام که به استادش می گفت سنگک را ببرم انجام بدهم، بعد یواش یواش شاگردان استاد، بعد استاد می گفت شاگردان من هم تو تربیت کن، اینجوری می شود دیگر آدم یواش یواش برسد به مربی
«اللهم اجعلنی من حزبک» خدایا من می خواهم در حزب تو باشم. من می خواهم برای تو نقشه بکشم؛ نقشه های تو را در عالم پیاده کنم. حزب سیاسی است. جنبه سیاسی دارد یعنی ماجرا ،ماجرای اداره و سیاست و نقشه های خدا در ربوبیت انسان و جهان است. می گوید خدایا من می خواهم نقش داشته باشم اینجا. من می خواهم قوی شوم،بیایم در حزب هم حزبی بودن غیر از سرباز بودن است. شوخی نیست یک کسی به امام بگوید من می خواهم در حزب شما باشم. یکی به خدا بگوید می خواهم در حزب تو باشم. وقتی هم حزبی شدی یواش یواش محرم می شوی،وقتی محرم شدی می گویی چه؟«اللهم اجعلنی من اولیائک» رفیقت بشوم. می خواهم دوستت بشوم، اینجا یک محرمیت خاص است،می خواهم دوستت بشوم، «فان اولیائک الله خوف علیهم و لا هم یحزنون» من می خواهم به یک جایی برسم که هیچ اضطرابی نیاید در زندگیم. غمی نیاید در زندگیم. آن کجا می آید؟ قاعده اش این است رفیق شدن با این،وقتی رفیق خدا شدی گور پدر دنیا اصلا دنیا هر جور بگذرد تو اصلا ناراحت نیستی غصه دنیا را نمی خوری. اینکه پیغمبر می گوید هر کس برای دنیا غصه بخورد می رود جهنم برای اینکه رفیق ندارد. این تمام عاشق هایش عشقش برای دنیاست غصه می خورد برایش. یکی از این چهار تا آسیب ببیند افسرده است پژمرده است بی عزت است بی آبرو می شود چون آبرو و عزت و دارایی اش همین هاست.اما یک کسی که عزت و آبرو و داراییش الله است، اصلا مهم نیست برایش چه کسی چه فکری می کند. چه کسی چه می گوید چه جوری زندگی می کند. این مملو از این عشق و ارتباط است. دعای سه شنبه است خدا گذاشته ما بخوانیم ولی ما چون بلوغ نداریم می خوانیم هم نمی فهمیم می گوییم اینها را گفتند دیگر می گوییم خدایا اینها را می خوانیم،ولی خدا هم می گوید جدی باش، می خواهی سرباز شوی بیا ثبت نام کن بیا دیگر می خواهی در حزب من بیا، می خواهی رفیقم شوی بیا،ولی ما حاضر نیستیم به هیچ کدام اینها بها بدهیم. فقط می خوانیم دعاها را، بچه گانه است درخواست هایمان بچه گانه است، اگر دغدغه نداریم بالغ نشدیم. بلوغ یعنی یک کسی می گوید امام زمان می خواهمت من اصلا به غیرتو نمی توانم فکر کنم با غیر تو نمی توانم زندگی کنم، گروه و دسته غیر تو من پولم را دستم را نگاه کنید پولم را وقتم را بخش های جمادی گیاهی آبرو و علمم را قلبم را هیچ جا غیر از تو دوست ندارم،هزینه کنم فقط می خواهم پیش تو باشم می خواهم وقف تو باشم، جدی اگر کسی باشد ما جدی نیستیم، ادا در می آوریم می گوییم و حالا یک کسی هم می گوید خوشمان می آید ادا در آورده اش هم خوب است اصلا،دروغش هم خوب است باید اول دروغ بگوید تا یواش یواش راست بگوید. مثل «اشهد ان لا اله الا الله » است که دائما دروغ می گوییم، من شهادت می دهم جز الله معشوقی ندارم. از بچگی اینها را می گوییم ولی راست نیست.ما بلوغ نرسیدیم که عشق ورزی کنیم. ولی همینجوری عاشقی کردن هم خوب است. اصلا یاد می دهد به آدم که از بچگی من باید مثل بچه ها که از اول می دانند قرار است بابا شوند مامام شوند،دیدی از بچگی بلوغ جنسی ندارد ولی بابا مامان بازی خاله خاله بازی می کنند. دیدید بچه کوچولو ها را کفش های مادرشان را می پوشند،چادر مادرشان را سرشان می کنند نقش می دانند قرار است آن بلوغ را داشته باشد نقشش را بازی می کند.
گفتم یکی از این بچه های فامیل مان تقریبا یک پسر بچه چهار پنج ساله بود دیدم خیلی پکر نشسته گفتم چیست؟چرا اینقدر پکر هستی،یک نگاهی به من کرد گفت ماندم با چه کسی ازدواج کنم بچه پنج ساله هی چند روز است فکر می کند با چه کسی ازدواج کنم من. تازه این را آرامش کردیم با او صحبت کردیم بالاخره بزرگ می شوی عزیزم حالا مانده چند سال بعد، ان شالله آن موقع شاید بخت خوب گیرت می آید. چند وقت دیدم در بازی ها دوباره در مهمانی دیدمش دوباره پکر است گفتم چیست؟ گفت ماندم اسم بچه هایم را چه بگذارم. خوب است این دروغ ها را بگوییم. یک موقع دیدی راست شد،باید گفته بشود. نمی شود نگفت. ولی باید بلوغ حاصل شود تا عشق بیاید. اگر آمد آن دعاها جدی است برای آدم؛ یعنی وقتی داری می گویی «اللهم اجعلنی من جندک» اصلا تمام این قلب این جگر این روحش دارد فریاد می کشد خدایا مرا جای دیگر نفرست، من اصلا تحمل اینکه جای دیگر بروم ندارم، نمی توانم اصلا جای دیگر نمی توانی یک پستونک بدهی بیا حالا بخور برو جای دیگر،پیشنهاد دیگر بدهی قبول نمی کند نفسش، نفسش قبول نمی کند. بعد که به بلوغ بهتر می رسد،دیگر می گوید: «اللهم اجعلنی من حزبک» آمده بالا تواناییم زیاد است. فقط در حد سرباز نیستم، می توانم خیلی کارها را بکنم. می توانم بیایم کنارت بایستم نقشه بریزم. حزبی یعنی این دیگر. بعدا می گویی خودت را می خواهم، خودت را«اللهم اجعلنی» خودت با من رفیق می شوی،دوست دارم بیا با من رفیق شو مرا قبول می کنی. بپذیر مرا. بپذیر مرا. آدم تا بالغ نشود هوس اینها، ممکن است بشنود و کیف کند ولی هوس وقتی می آید تو باید بروی خواستگاری مثل کسی که در بخش جنسی بالغ شده، نوزده سالش است می گوید حالا بروم زود درس را بخوانم سربازی را بروم یک شغل پیدا کنم، این افتاده در مقوله ای که بالاخره باید شوهر کنم یا زن بگیرم، و آخرش هم خودش را می رساند. حالا بیست سالگی بیست و یک سالگی بیست و دو سالگی بالاخره می رود. چون آن بلوغ را دارد آن طلب را دارد، اصلا نمی تواند از ذهنش خارجش بکند،یا اگر بلوغ علمی دارد حتما می رود آن مرکز علمی استاد مربی خاص خودش را پیدا می کند، اگر کسی بلوغ انسانی پیدا کرد لقاالله، عضویت، دیدار ملاقات، ملاقات خواسته اش است؛ یعنی می خواهد غیب در را باز کند رویش فرشته ها در را باز کنند،اهل بیت در را باز کنند،انبیا در را باز کنند. این لقا دوست دارد. ملاقات دوست دارد،رفت و آمد دوست دارد دیدن را دوست دارد،برخورد را دوست دارد. سلام علیک کردن را دوست دارد، غذا خوردن یک چایی خورد یک ملاقات یک بالاتر. بغل کردن بوسیدن هم آغوشی می خواهد، دیگر هم آرام نمی شود. چون بالغ شده و این عشق در وجودش است. حالا این را داشته باشید.
روایت می خواهم برای تان بخوانم می خواهم بدانید که داستان چیست وقتی داریم راجع به یک چیزی بالاتر از بهشت صحبت می کنیم بهشتی ها آنقدر مست بهشت می شوند، خدا دارد به آنها یک چیزی را می گوید. بعضی ها اصلا مست بهشت نمی شوند، یعنی این را در بهشتش هم می بری تا وارد می شوند در بهشت می گوید امیرالمومنین کجاست؟ امام حسین کجاست؟ مادرم حضرت زهرا کجاست من با خانم حضرت معصومه در دنیا خیلی قرار ملاقات گذاشتم. با حضرت عبدالعظیم خیلی،کجاست الان من بروم ببینمشان،می بینی در بهشت که می روی فقط دنبال اینها می گردند انبیا کجا هستند رفیق شهیدم کجا هستند، همه اش دنبال اولیا خدا و انبیا و اولیا اینها که اهدنا الصراط المستقیم هستند. یک عمر سر نمازمان می خواهم اینها را ببینم، یک عمر سر نماز گفته قیمت من انبیا و صدیقین و شهدا و صالحین اند، اینها از دنیا که می روند آرام نیست روحش، نه بهشت و قیامت همین از دنیا نفسش از دنیا می رود، آنقدر نا آرام است که خدا می گوید بنده ام تلف می شود. اینجوری بی قرار است مثل بچه ای که مادرش را می خواهد هی گریه می کند،شما برای اینکه آرامش کنید چکار می کنید این بچه را؟ مامانم را می خواهم الان که مادرش حالا می آید می گوید بیا بگیرم با مادرت صحبت کن بیا تصویری ارتباط برقرار کن آرام شود این بچه. ببینید دارد می آید او هم می گوید مامام جان دارم می آیم صبر کن. یعنی خدا می گوید بنده هایم بعضی هایشان اینجوری اند، قبل از اینکه بمیرند، گاهی وقتها پنج تن گاهی وقتها چهارده تایش را می فرستد بالاسر این، این طاقت ندارد بمیرد. اصلا طاقت ندارد، همین که دارد می میرد افتاده در رختخواب چهارده تایش می آید بالاسرش،سلام سلام ما هستیم. آن چشم بسته می شود یک چشم دیگر باز می شود. چون طاقت ندارد اصلا، اصلا برود آنجا تشریفات دیدن نکیر و منکر را اصلا نمی تواند، ماه رمضان مگر دعایمان نیست: «اللهم ادرأ عنی منکرا و نکیر خدایا نکیر و منکر نمی خواهم ببینم الان اصلا حوصله دیدن این فرشته ها را ندارم، که سوال کند خدایا من سوالاتم را در دنیا جواب دادم دیگر، حالا من ربک چیست؟ عاشقت بودم خودت هم می دانی دیگر. می دانی عاشق پیغمبر عاشق اهل بیت هستم عاشق قرآن بودم سوال چیست. ولش کن اینها را بگذار کنار، بگو آنها که، «و ار عینی مبشرا و نذیرا» آنها که مژده می دهند مرا قرار است ببرند پیش خاندانم آنها را بگو بیایند. برای همین عزرائیل به این عظمت سلام الله علیه تا می آید می گوید قبل از اینکه ببردش می گوید که چشمت را باز کن این پیغمبر است، این امیرالمومنین است این خانم فاطمه زهرا است اینها حسینین هستند آمدند دیدنت،ببرنت. چون مومن دارد می رود بی قرار است یک عمر بی قراری کشیده،این فقط الان می گوید زودتر تمام شود. بروم پیش اینها،زودتر تمام شود.چون این بلوغ انسانی دارد از اینها نیست.این از اینها نیست که برود در بهشت بگویی بیا مثلا حوری به تو می دهیم کاخ و اینها،این هم قصرت اینها که خواندیم جلسه گذشته بعد سرش گرم شود، فراموش کند این اصلا می گردد دنبال این لقا است، غیر از اینها. بقیه اهل بهشت هم غیر از اینها که اینجوری اند، اصلا عاشقند، حالا برویم راجع به آن قسمت هایی که یک ذره از اینها، پایین تر هستند. ای کاش ما فرصت داشتیم آیه می خواندیم برای شما، شراب قرآن « لَهُمْ مَا يَشَاءُونَ فِيهَا وَلَدَيْنَا مَزِيدٌ» هر چه دلت بخواهد آنجا هست. هر چه در فکرت بیاید و فکرت هم نیاید هست. هر چه فکرت هم نیاید هست اما هر چه بخواهی نامحدود هر چه در ذهنت بیاید،نیاید هم خودمان به ذهنت می آوریم.ما مطلق است نکره است؛ یعنی افاده عموم می کند آنها که ادبیات بلدند. هر چه بخواهید آنجا هست هر چقدر هر چه. گفتم بهشت یعنی چه؟ بهشت یعنی مکان نامحدود، زمان نامحدود، امکانات نامحدود،برای مومن چقدر فاصله دارد تا بهشت، همین که نفسش در آید. «الموت عرس المومن» مرگ موت عروسی مومن است. مومن از اینجا خوشحال می رود، خوش به حال آنها که خوب زندگی می کنند، خوش به حال آنها که سلیقه دارند درست در دنیا زندگی می کنند. مومنانه نه فاسقانه و کافرانه. مومنانه زندگی می کنند. هر چه بخواهی، ولی یک چیز دیگر هم می گوید وَلَدَيْنَا مَزِيدٌ آنچه که شما بخواهید ما هم یک چیزهایی داریم خدا می گوید تو هر چه پرواز کنی من برایت دارم.یک چیزهای اضافه من برایت دارم،به پیغمبر،پیغمبر رئیس عاشقان است دیگر خودش سفیر عشق است. رسول عشق است،عاشق تر از پیغمبر هم محال است کسی. به او گفتند یا رسول الله وَلَدَيْنَا مَزِيدٌ یعنی چه؟ گفت هر چه بخواهی آنجا هست دیگر آن اضافه چیست آنجا؟عاشق اینجوری است فرمود: «تجلی لهم رب» یک چیزی است بالاتر از خود بهشت آن چیست؟می گوید در یک لحظاتی در یک ساعتی خدا پرده را می زند کنار اینها یک چیزهایی را می بینند. مربی را می بینند رب را می بینند. خدا برای شان یک جلوه خاصی می کند. حالا این کیفیت دارد کیفیت هایش را ببینیم می رسیم بخوانیم.
روایت بعدی هم باز از نبی اکرم است صلی الله علیه و آله و سلم: «اذا دخل اهل الجنه الجنه» اهل جنت وقتی وارد بهشت می شوند یقول الله تبارک و تعالی، خداوند تبارک و تعالی می گوید: «تریدون شیا ازیدکم» می خواهید یک چیز اضافه به شما بدهم؟ بهشتی ها آنقدر دارند که اصلا به ذهن شان چیز اضافه نمی آید که بگوید کم است کمبود احساس ندارند آنجا خلأ ندارند ای کاش ندارند، از یک طرف هم ابدیت سر راهشان است من دیگر راحت شدم تمام است دیگر،ابدیت شوخی است؟! «فیقولون ألم تبیض وجوهنا ألم تدخلنا الجنه و تجننا من النار» می گوید خدایا مگر تو ما را رو سفید نکردی، تو مگر ما را از جهنم نجات ندادی چه می خواهیم دیگر بیشتر از این. از جهنم که نجاتمان دادی رو سفیدمان کردی، خوشحال مان کردی بهشت آوردی مان در این بهشت ابدی، چه بخواهیم دیگر اضافه تر چیست! «قال فیکشف الحجاب» تعابیر تعابیر عجیبی است خدا حجابش را بر می دارد فیکشف الحجاب. کشف حجاب می کند، «فما اعطوا شیأ احب الهیم من النظر الی ربهم» می گوید هیچ چیز در بهشت برای اینها محبوب تر از آن نگاه نیست، دیدن. ما نمی دانیم چه چیزی می بینند، چطور می گوید: «ان شهید ینظر الی وجه الله» شهید به وجه الله نگاه می کند،ذات که نه ما به ذات خدا راه پیدا نمی کنیم وجه است هر چه است. آنجا وجه است، جلوه است ولی خدا یک جلوه تجلی می کند، تجلی دیگر یعنی جلوه می کند قاطی نکنید با همدیگر جلوه با ذات فرق می کند، جلوه یعنی چهره ما الان اینها همه چهره خداست، اینجوری الان در این قامت گیاهی اینجوری خودش را به ما نشان می دهد،در قالب گلها خدا خودش را نشان می دهد در قالب جمادات خدا نشان می دهد در قالب حیوانات در قالب گیاهان در قالب انسان در قالب بهشت در قالب جبرئیل، خدا همه اش جلوه می کند دیگر،یک هستی بی نهایت داریم که با بی نهایت جلوه دارد به ما نشان می دهد در اردو کار کردیم اینها را مرتب،با صد هزار جلوه برون آمدی که من با صد هزار دیده تماشا کنم تو را، ما همه اش داریم صورت های خدا را می بینیم،یعنی معشوق بی نهایت چهره است. ولی این کشف حجابی می کند یک چهره ای از خودش نشان می دهد خدا که اینها آنقدر مست می شوند که همه بهشت یادشان می رود. چکار می کند خدا چه نشان می دهد.
آیه بعدی باز از نبی اکرم است؛ «للذین احسنوا الحسنی و زیادة» برای کسانی که خوب انجام داده اند وظیفه شان را خوب عمل کردند، خوبی است برای کسانی که اهل نیکی بودند یک نیکی آنجا وجود دارد. آدم هیچ وقت ضرر نمی کند در خوب بودن،در بد بودن است که آدم آسیب می بیند. می گوید همه آنها که درست عمل کردند قشنگ عمل کردند زیبا عمل کردند ما هم به آنها با زیبایی و درستی برخورد می کنیم، ولی یک چیز دیگر هم هست.
سوره یونس آیه بیست و شش؛ «و زیادة» یک چیز اضافه هم داریم ادبیات خدا را نگاه کنید چطور حرف می زند با شما،می گوید یک چیز اضافه هم داریم،پیغمبر به او گفتند آقا؛ حسنی چیست که خدا می گوید برای خوبی هایتان خوبی دارم یک چیز اضافه فرمود:«حسنی بهشت است» بهشت. چه می دانیم بهشت چیست؛ولی «و زیادة» دیگر چیست؟«النظر الی وجه الله » نگاه کردن به چهره خداست، آن یک چیز دیگر است آدم وقتی که از یک نفر دائما محبت می بیند دوست دارد صاحب نعمت را بالاخره ببیندش دیگر یک دفعه چه کسی است که محبت کرده است. چه کسی است که روحش را در من دمیده چه کسی است که من را جاودانه کرده، چه کسی است که مرا از دنیا رد کرده در برزخ آورده،آورده در قیامت را ردم کرده آورده حالا بهشتش گذاشته من را در بهشتش، کیست این؟! خدا یک جایی می داند اینها یک دلتنگی هایی دارند که می گویند بگذار اینها یک نگاهی هم به ما بیندازند، ببینند صاحب نعمت را یک جایی خدا اجازه می دهد که اینها چیزی ببینند یک جلوه خاص فوق بهشت است. یک صورتی فوق بهشت.
حیف است حالا باشد آیاتش را جلسه بعد ان شاالله اگر عمری بود تکمیل کنم برایتان. عزیزان تلاش کنیم بالغ شویم تلاش بکنیم آرزوهای مان بیاید بالا، مدیریت کنیم آرزوهایمان را، تلاش بکنیم برسیم به هوس، یک موقعی بالغانه درخواست کنیم این چیزها را،یک موقع هایی بی قرار شویم،بیافتیم به هوس به بی قراری به طلب کاش بیوفتد به دل ما،
خدایا به حق محمد و آل محمد به ذات اقدست به اسما و صفات حسنی قسمت می دهیم روز به روز محبت به خودت شوق به خودت عشق به خودت را بی قراری نسبت به خودت را در دل ما بیشتر بفرما، والحمدلله رب العالمین و صلی الله علی محمد و آله الطاهرین.