جلسه 421 - خانواده آسمانی
شماره جلسه
421
وضعیت پیاده سازی
دارد
سال
1394
ماه
12
روز
6
متن کامل (خام) ‌ جلسه 421 - خانواده آسمانی

بحثمان در آفت شناسی روابط اعضای خانواده ی آسمانی رسید به بدترین کسانی که ما باهاشان ارتباط داریم و اخوت داریم. بدترین برادران. گفتیم که برادر و خواهر با هم یکی هستند، هیچ فرقی نمی کند. 5 مورد را خواندیم، یک مورد این بود که بدترین برادران کسانی هستند که انسان به خاطر آن ها به زحمت می افتد. معنایش را هم توضیح دادیم که به چه معناست. هر زحمتی نیست، شر الاخوان الخاذل. بدترین برادران کسانی هستند که تو را رها می کنند در هنگام نیاز با تو کاری ندارند، بدترین برادران کسانی هستند که هنگام آسایش با تو ارتباط دارند و هنگام سختی می برند. و مورد چهارم فریب کار چاپلوس بود و مورد پنجم کسی بود که انسان را از طریق باطل، خشنود می کند.

مورد پنجم، که امروز می خوانیم، «شر اخوانک من یبتغی لک شر یومه». بدترین برادر تو کسی هست که شر روزش را برای تو می خواهد. یعنی بدی ها و دردسرهای روزش را برای تو می خواهد و گاهی وقت ها بعضی از افراد هستند آنقدر خودشیفته هستند که سختی ها و گرفتاری های زندگیشان را هم می خواهند بگذارند روی دوش دیگران. در ذهن این ها، افراد درجه بندی می شوند. گاهی وقت ها، کسانی در زندگی افراد درجه دو یا سه می شوند. و خب درجه دو و سه ها را انتخاب می کنند برای اینکه سختی ها و مشکلات را به دوش بکشند. در اسلام به این شکل نیست، ما در اسلام حتی اگر، برده هم داشتیم، می دانید که برده داری چیزی هست که در اسلام وجود نداشته و ندارد. اسلام زمانی رویش کرد که سیستم برده داری قرن ها در همه جای دنیا وجود داشته. مثل خیلی از اشتباهات دیگر، مثل آدم کشی و زنده به گور کردن دخترها و جنگ و خونریزی و شراب خواری و اینها.

اسلام به مرور زمان که آمد چون نمی توانست خیلی از گناهان و عادت های غلط را یکجا بردارد، برای همین هم آمد مقرراتی را تنظیم کرد تا این نوع کارهای بد به مرور زمان از بین برود و همین طور هم شد یکی از آن ها همین قواعدی بود که خداوند برای برده داری قرار داد. یکی از آنها این بود که خیلی از ظلم ها و خودبرتربینی هایی که نسبت به بندگان و بردگان بود، و حتی بردگان نه، بعضی جاها خب خادم بودند در منزل ممکن بود برده هم نباشند، اما حقوقی برابر برایشان برقرار کرد و آن حالت درجه دو، درجه سه بودن در انسانیت را اسلام از بین برد. در روایت داریم امام صادق (علیه‌السلام) یکی از غلامانشان را فرستادند دنبال کاری و دیر کردند. حضرت به دنبالشان رفتند و دیدند گرفته یک جا خوابیده. طرف رفته کار را انجام بدهد، یک گوشه ای گرفته خوابیده. گرم هم بوده، حضرت شروع می کد به باد زدن او تا خنکش بشود خوب بتواند بخوابد. و می بیند که این شخص نیاز به استراحت دارد، خب حالا، تا از خواب بیدار می شود، از خواب پا می شود، خیلی خجالت زده می شود که به جای اینکه دنبال کار حضرت برود، گرفته خوابیده، حضرت هم آمده بالای سرش دارد بادش می زند. حضرت نهایت، اگر ماها بودیم چگونه برخورد می کردیم؟ یا الآن اگر ما باشیم نسبت به نیرویمان، زیردستمان، چگونه برخورد می کنیم؟ ببین حضرت چقدر زیبا باهاش صحبت می کند می گوید: برادر کارهایت را تقسیم کن، شبت را بگذار برای استراحت، روز را که باید برای ما کار بکنی، وظیفه ات را انجام بده، حق نداری شب را به قدری بیدار بمانی که به وظیفه ی اصلی روزت لطمه وارد شود. این یک دستورالعمل هست برای همه ی ما، کسانی که در طول روز وظایف واجبی دارند، شب باید به اندازه ی کافی استراحت کنند که دچار حق الناس و ظلم نشوند. حتی مستحبات. یک موقع است ممکن است مستحباتی باشد که به واجبات لطمه می زند. در شب. نباید حتی آن مستحبات انجام شود تا شخص بتواند در روز به وظایف واجبش عمل کند. حضرت چقدر شیرین و زیبا رفتار می کند با این شخص نمی گوید تو خدمتگذاری، غلامی، وظیفه ات این است، خیلی قشنگ و منطقی باهاش صحبت می کند.

یا امام رضا (علیه السلام) وقتی می خواستند غذا بخورند به هیچ وجه دست به غذا نمی زدند تا خدمه هایشان، حتی مأمور اصطبل هم باید می آمد سر سفره می نشست تا حضرت شروع می کرد به غذا خوردن. درجه بندی ندارند. ولی بعضی افراد یک عده از انسان ها را درجه بندی می کنند برای دردسرها و سختی ها و شرهای زندگیشان حتی شده گاهی وقت ها یک شخصی آنقدر خودشیفته است ظلمی را مرتکب می شود به یک کسی دیگری می گوید تو برو گردن بگیر من خودم به خودت و خانواده ات می رسم به شرطی که خودش برود گردن بگیرد. چرا من باید بیرون از زندان باشم، یک نفر دیگر جرم من را قبول کند و او در بدبختی گرفتار شود که من می خواهم آزاد باشم، طبقه بندی و درجه بندی معنا ندارد. اهل بیت (علیهمالسلام) و بزرگان دین، هیچوقت برای خودشان یک شأنیتی قائل نبودند که دیگران بخواهند جور آن ها را بکشند. زحمت آن ها را بکشند. حتی وقتی امام صادق (علیه السلام) جایی می رفتند بند کفش ایشان پاره شد. بند کفش هم به گونه ای بود که وقتی پاره می شد کفش در می آمد، مجبور بود پیاده برود، یکی از عزیزان، یکی از دوستان، آمد کفشش را به حضرت داد که حضرت بدون کفش نباشد، هرکاری کرد حضرت نپذیرفت، گفت هرکس برایش دردسری در زندگی ایجاد می شود، مستحق ترین کس برای تحمل آن دردسر کیست؟ خودش. خودش باید بار خودش را به دوش بکشد. الآن بند کفش من پاره شده من باید پیاده روی کنم، نه اینکه یک نفر به خاطر من پا برهنه بخواهد بگردد و من با کفش بگردم که مثلاً من کی هستم که بخواهم، چه فضیلتی بر دیگران دارم؟ چه برتری ای دارم که بخواهم من در آسایش باشم و کسی در ناراحتی و نگرانی باشد.

خب، روایت بعدی، باز از وجود مقدس امیرالؤمنین (علیه السلام) است، این نکته خیلی لطیف است در زندگی ها زیاد پیش می آید، شر اخوانک من اهوجک الی مدارات و الجعک العتظظارن. بدترین فرد، بدترین برادر، بدترین نزدیک تو، بدترین شوهر، بدترین زن، بدترین پدر، بدترین مادر، بدترین دوست، کسی است که تو را محتاج مدارا با تومی کند یعنی یک بلا و فشاری به سر تو می آورد که تو مجبوری دائماً راقبش باشی مدارا کنی باهاش که مبادا این بهش بربخورد، مبادا این ناراحت و عصبانی بشود، بدترین بچه. این خیلی بد است. روحیه ی خیلی خطرناکی است. بعضی ها از این استفاده می کنند. مثلاً می بیند خانمش کسی را ندارد، پدر مادرش مرده اند، الآن در شهرستان هستند، کسی را در این شهر ندارند، این زیاد در مشارده های من اتفاق افتاده به خصوص در شهرستان ها، یا در تهران، از شهرستان آمده اند تهران، کسی را ندارد، مرد چنان رفتار زشتی دارد در مقابل خانم و خانواده اش که زن چاره ای جز این ندارد که با این مرد مدارا کند و همه ی شرایط این مرد را قبول کند. می گوید حرف بزنی طلاقت می دهم. حرف طلاق یکی از زشت ترین چیزهایی است که یک مرد به یک زن بگوید یا یک زن علیه یک مرد استفاده بکند. خیلی بد است. بگوید حالا که این کسی را ندارد در موقعیتی است که من اشاره بخواهم بکنم می پاشد، جز من هم کسی را ندارد، پناهی ندارد، خیلی خطرناک است این حالت.

در روایت داریم، بترسید از ظلم کردن به کسی که جز خدا هیچ کس را ندارد. گاهی وقت ها افراد اینجوری هستند خوششان می آید از حالت سلطنت، غلو، برتری، آقا بودن، رئیس بودن، سالار بودن، زن سالاری و مرد سالاری هردویش جهنم دارد. هیچ فرقی نمی کند. یعنی شخص هرچقدر علاقه ی به زن سالاری دارد، به فرزند سالاری دارد، می خواهد در خانه حرف او باشد، می بینی یک موقعی یک خواهربزرگتر یا یک برادر بزرگتر یا یک خواهر کوچک تر یا برادر کوچک تر قلدری می کند برای همه. حرفش را دائماً می خواهد به بقیه تحمیل کند. یک موقعی می بینی یک خواهرشوهر اینجوری است، عروس را اذیت می‌کند، یک سره مزاحم عروس است، تو مخ این عروس است، تحقیر می کند، یا بالعکس، یک باجناق بزرگتر است که می خواهد در خانواده همیشه حرف، حرف او باشد، یک خواهر بززرگتر است می خواهد حرف او همیشه در خانواده باشد، همه حرف این را گوش بدهند همه چیز با حرف یک نفر تنظیم شود، این روحیه خیلی خطرناک است، هرچقدر شخص، مستبدتر باشد، بخواهد نظرش را بیشتر به بقیه تحمیل بکند، حرف، حرف او باشد، چه مرد، چه زن، این جهنمی تر است، این به خواری، به ذلت، به فشار قبر، به تحقیر الهی بیشتر نزدیک می شود. به ذلیل شدن بیشتر نزدیک می شود.

هیچ وقت نباید کسی اخلاقش جوری باشد که همسرش بترسد ازش. که اگر من یک چپ نگاه کنم، چیزی بگویم می خواهد مرا طلاق بدهد دوباره چماق طلاق را بلند می کند. یا زن یا مرد. زن بگوید مرد بگوید من اصلاً جرئت نمی کنم به این زن یک چیزی بگویم تا یک چیزی می گویم زود قهر می کند. آدمی که زود قهر می کند، با قهر کردن، با داد زدن، با تحریم، با پول ندادن، می بینی یک اتفاقی می افتد که مرد تا یک چیزی می شود خرجی را قطع می کند. پول توجیبی بچه را قطع می کند. وظیفه ای که دارد، سرویسی که باید بدهد قطع می کند، باج می گیرد. این کار خیلی خطرناکی است. چرا، یک جایی خوب است، آن هم در واجبات و و محرمات. در تربیتی که شخص باید در واجبات و محرمات انجام بدهد. آن هم با ترتیبی که قرآن گفته. والا در مسائل شخصی کسی حق ندارد به خاطر مسائل شخصی خود، میل خودش، دیگران را وادار کند که ملاحظه اش را بکنند. به محض اینکه شخص به این شخصیت می رسد که زنش حساب ببرد یا شوهرش ازش حساب ببرد، پدرمادر ازش حساب ببرند، خواهر برادرهای کوچک تر ازش حساب ببرند، این شخص منفور می شود در نزد خداوند. هرچقدر با عظمت تر، بزرگ تر، حاکم تر پیش خدا، ذلیل تر و خوارتر می شود. پیش آن اشخاص هم همینطور است. تو اگر عرضه داری به دل مردم حاکمیت بکن نه به بدنشان. نه مرد حق دارد به بدن زن حکومت کند یه زن حق دارد به بدن مرد حکومت کند. ما ممکن است بدن همسرمان را به حکومت بگیریم یعنی کاری کنیم که بدون اجازه‌ی ما آب نخورد، هیچ کاری نکند، هنری نیست این که. تو اگر می توانی آنقدر عظمت، محبوبیت، میل شخصیت داشته باش که به عشق تو مطیع باشد نه به ترس تو. به محض اینکه شما ترس تو دل یک کسی بیندازی، مدیریت اینجوری هم فایده ندارد، مدیریت هایی که ترس ایجاد می کنند ترس در دل نیروهایشان، به جای اینکه محبوبیت و عظمت ایجاد بکنند، یعنی نیرو حیا بکند از اینکه مدیرش را معصیت بکند یا خلاف بکند یا خجالت بکشد یا انقدر دوستش داشته باشد که به خاطر دوست داشتن نرود به سمت کار خلاف نه اینکه بترسد.

البته در سازمان ها، مدیریت ها، مؤسسات، قوانین انضباطی باید باشد، دانشگاه ها، چون بشر، همه ی آدم ها انقدر وارسته نیستند که بخواهند با قوانین محبتی و معرفتی اداره شوند. خب لازم است باشد، آن سر جای خودش اعمال بشود. چه اشکالی دارد. اما اصل قضیه داستان این است باید به هر حال، آنی که انسانی هست این است، به خصوص در مسائل خانوادگی که آنجا دیگر قانون بردار هم نیست، یک پدری، یک مادری، چنان محبوبیت، و بزرگی در دل فرزندش داشته باشد که فرزندش به عشق پدر و مادرش کار خلاف انجام ندهد. من گاهی وقت ها ازم سوال می کنند که بچه های ما نماز نمی خوانند، حجاب را رعایت نمی‌کنند، این درجه اول شخصیت خود پدرمادر باید به گونه ای باشد که اصلاً بچه، این پدرمادر را می‌بیند به عشق این مادر، به عشق این پدر، خودش علاقه مند بشود به واجبات دینی. به نماز، به حجاب، به تقوا. به مسائل اینجوری. به عشق پدر و مادر گناه نکند، معصیت نکند، کار حرام انجام ندهد. نه به زور و ترس. این در درجه ی اول. پس یادمان باشد تحکم نکنیم یادمان باشد کسی از ما اینجوری نترسد خدای نکرده که بخواهد از ما حساب ببرد به گونه ای که نکند اگر این بفهمد چه می شود؟

حالا من تخلف کردم الآن این می خواهد با من چه کار کند، اینجوری هیبت در دل دیگران انداختن، در دل بندگان خدا انداختن، اصلاً قیمت ندارد، ارزش ندارد. مؤمن رأیش و نظرش را تحمیل نمی کند به کسی، (المؤمن یأکل بالشهوت اهله، والمنافق یأکل بالشهوته) مؤمن همیشه با میل دیگران، خانواده اش، دوستانش، می خورد، می خوابد، تفریح می کند، می پوشد، نه با میل خودش، تحمیل نمی کند میل خودش را به دیگران. پدرسالاری، مادرسالاری، هردویش جهنم دارد و عذاب دارد، هردویش بد است، تفاهم، صحبت، مشورت، توافق، برای هم بودن، درهم ذوب شدن، این ارزش دارد. لذا می گوید بدترین کسان، کسانی هستند که آدم مجبور است هی مدارایشان کند. دیگران را وادار می کنند که مدارایشان را کنند اگر من کاری کنم جرئت ندارم چیزی بگویم حرفی بزنم الآن این قهر می کند داد می زند عصبانی می شود فحش می دهد الآن می رود از خانه بیرون، می رود چندروز نمی آید.

الآن می رود تهدید می کند. آدم اینجوری که یک سره بخواهد ملاحظه اش را بکند، این آدم بدبخت است، فشار قبر دارد. کسی که همه ازش اینجوری حساب می برند بترسند، این آدم بدبختی است، مستکبر است، طاغوت یعنی همین. این هم یک فرعون است اسیر فرعون نفس خودش است. روی بقیه بندگان خدا تفرعن دارد، شما وقتی مار نمی زند شما را، عقرب نمی آید سراغتان، اژدها نمی آید، فرشته ها نمی آیند سراغتان، که نفستان کاملاً به آرامش رسیده باشد. یعنی تیز نباشد برای کسی. کسی از شما نترسد، اگر کسی از شما نترسید. آن موقع است که مار و عقرب هم نمی آید سراغتان اما اگر کسی قرار است یک سره بترسد از اینکه فلان کنم الآن این عصبانی می شود، الآن این داد می زند مرا اخراج می کند، قهر می کند با من، صبر، مغفرت، تحمل، تغافل، تجاهل، این ها خیلی مهم اند. این اخلاق ها اخلاق های خطرناک و جهنمی هستند سعی کنیم در خانه برای همسرانمان، فرزندانمان خلق های اینجوری نداشته باشیم، تند نباشیم. برای خانواده همسر، برای پدرمادر خودت، پدرمادر عشق محض هستند، بچه ها نباید سوء استفاده کنند از عشق پدرمادرشان و بگویند چون پدرمادرم به من وابسته هستند، تک فرزندم، حناص کند و هی حرف بزند و غر بزند و قهر بکند و تهدید بکند پدر مادر را. در فشار بگذارد، این را می خواهم آن را می خواهم باید این کار را برای من کنید، آن کار را برای من کنید، این ها چیزهای خیلی خطرناکی هستند یک بچه ای که پدرمادر مجبورند مدارا کنند باهاش که مبادا این یک طوریش بشود، یک خلافی بکند، جهنمی است.آق است. چرا باید بقیه بخواهند یک سره مدارای ما را بکنند. مگر ما کی هستیم. که همه مجبورند مدارای ما را بکنند که به ما برنخورد، ناراحت شویم این جوری نشویم آنجوری نشویم، این نخوت، نخوت بدی است. این حالت بنده بودن نیست. حالت انسان بودن نیست. این حالت تیزی و تندی و هاری و مار داشتن و عقرب داشتن و اژدها داشتن است. خیلی باید دقت کنیم. سوء استفاده نکنیم، کلمات زشت به کار نبریم، می خواهی برادر یا خواهر کوچک ترت را صدا بکنی، همکارت، شاگردت، شریکت را صدا بکنی، احساس نکنی هروقت می خواهد با تو حرف بزند تو حق داری هرنوع کلماتی را در موردش به کار ببری. نه. این چیز خوبی نیست. مجبورت کند ازش معذرت خواهی کنی. بعضی ها نیاز دارند دائماً ازشان معذرت خواهی کنی، من غلط کردم، ببخشید، دفعه‌ی آخرم است، هی یک سره، انقدر فشار می آورد به طرف تا طرف بیفتد به غلط کردن این هم خوب نیست. یک موقع است انسان باید شخص را، بچه است، نظام تربیتی است، یک کاری می‌کند که شخص بگوید من اشتباه کردم دیگر قول می دهم این کار را نکنم، چون مسئله حرام و واجب و این هاست. اما خودش در دلش نمی ریزد به هم و ظلم نمی کند به طرف مقابل، طرف هم می فهمد که این اگر الآن ناراحت است به خاطر خدا ناراحت است به خاطر خودش نیست اگر هم قهر کرده یا الآن دارد داد می زند عصبانی است یا حتی اگر می خواهد رابطه را قطع کند به خاطر این است که تو یک معصیت الهی انجام دادی، نه اینکه خلاف میل من عمل کردی. هیچوقت در خانه، در محیط برای اینکه یک چیزی خلاف میل ماست ناراحت نشویم، کسی را در فشار نگذاریم. هیچ وقت. یک کاری می خواستی بکنی، یک کار دیگر شد.

ما یک موقع هایی من مردانی را می شناسم که خیلی ادعا هم دارند می گویند خانه به خانه، خانم امروز گفته کباب تابه درست کن، زن استانبولی درست کرده، یا اصلاً یک غذایی درست کرده که این دوست ندارد، ولی مرد الآن شکمش را صابون زده بیاید خانه کباب تابه بخورد می آید می بیند یک غذای دیگر است، ناراحت می شود، داد و بیداد راه می اندازد خیلی زشت است برای یک انسان، برای یک مرد، برای شکم ناراحت بشود. این را می خواستیم یک چیز دیگر شد. چه اشکالی دارد. برد انسان است وقتی یک جایی این اتفاق می افتد، یک چیزی که تو دوست نداری اتفاق افتاد، حرام هم نیست، ولی چیز حرامی نیست، اشکال ندارد، ولو خلاف میل تو است. عصبانی نشو رفته یک هدیه ای خریده هدیه را دوست نداری یک کاری نکن بفهمد دوست نداری، من از این رنگ خوشم نمی آید، از این مدل خوشم نمی آید، خیلی بد است آدم انقدر اسیر رنگ و مدل باشد، انقدر بدبخت باشد، اسیر این چیزها باشد که حاضر باشد طرف مقابل را شرمنده بکند. عاطفه اش را جریحه دار کند که چرا این را خریدی. این چی است. این دهاتی است این اینجوری است. خیلی بد است. یک انسان اصلاً از این چیزها حرف نمی زند.

سر دنیا، من بکا علی الدنیا، دخل النار که پیغمبر همین را می گوید که دنیا نتواند کسی را عصبانی کند. حالا شما یک غذا می خواستی که غذای میل تو را درست نکرد، پدرت، مادرت، بابات یک غذا گرفت که تو دوست نداری، با شیرینی بخورش آن انسانیت تو همانجاست. همان غذایی که دوست نداری با شیرینی بخوری به رویش هم نیاوری. همان مزه ای که تو دوست نداری بخوری صدایت هم درنیاید. اصلاً نفهمد طرف مقابل اینجاست که تو به خدا تقرب پیدا می‌کنی این چی است خوشم نمی آمد مزه اش اینجوریبود هی حرف بزنی درباره اش، میلت انقدر زیاد باشد، انقدر اسارت در میل داشته باشی که طرف ناراحت شود، ببین این همه زحمت کشیدم خوشش نیامد. هیچوقت انسان نباید اینجوری نسبت به آدم های دیگر باشد. دیگران را ناراحت نکنیم، شرمنده نکنیم به خاطر امیال، خودمان و بقیه را به دردسر نیندازیم، فشاری به دیگران تحمیل نکنیم، دیگران را وادار به معذرت خواهی و عذرخواهی و این ها نکنیم. از آن طرف هم بله، ما یک کارینکنیم که این اتفاق بیفتد چرا یک کاری کنیم که، مؤمن کاری نمی کند که این مجبور شود معذرت خواهی کند، تو که می دانی شوهرت، یا زنت همچین چیزی را دوست ندارد چرا دوباره لج می کنی این کار را می کنی، چهل دفعه بهش گفتم وقتی میروی خرید، اینجوری خرید نکن، دوباره می رود همانجوری خرید می کند می آید، این بد است، با کی لج می کنیم ما؟ میل طرف مقابل را در نظر بگیر می گوید آقا من خواستم بروم این رنگ ها را دوست دارم، نرو رنگی که دوست ندارد بخر، می گوید من خودم از این رنگ خوشم می آمد، این شد خودخواهی، خب حالا می خواهی برای طرف بخری، او چه رنگی دوست دارد، چه مدلی دوست دارد، بله، یک موقع است، زن می‌خواهد لباس بخرد، زن وقتی لباس می خرد، باید شوهرش خوشش بیاید از این رنگی که در تنش است، زن ها خیلی بهتر است که لباس هایشان را به میل همسرانشان بخرند و مردها هم همینطور.

میخواهی بروی کت شلوار بخری ببین خانمت خوشش می آید، پیراهن، شلوار می خواهی بخری، حتی یک لباس زیر مرد می خواهد بخرد، این زیرپیرهن ممکن است از سفید خوشش نیاید، دوست دارد چون در خانه هستی، زیر پیراهنی ات قرمز باشد، زرد باشد، سبز باشد همان را بگیر بپوش. چرا آدم باید هی، نه من خودم دوست ندارم، او باید خوشش بیاید. تو باید با میل او بپوشی. من با میل خودم می پوشم. این غلط است. در خیلی از موارد استثنایی اینجور دیگر میل طرف ملاحظه بکنیم دیگر، دستورات را ملاحظه کنیم، میل را ملاحظه کنیم، خانم من به من می گوید رفتی از این فروشگاه نخر از آن فروشگاه بخر، چشم، این گوشت را نخر، آن گوشت را بخر، چشم. من هم به خاطر شکم خودم بروم یک گوشتی را بخرم که او خوشش نمی آید. این ها خیلی مهم هست. خانواده محیطی است که انسان تماما جهنم هایش را می تواند از بین ببرد تماما خودخواهی ها، نفسانیت ها، منیت ها، توجه به نفس، عنانیت ها، انسان از بین می برد، ازدواج فوایدش این است، از فواید ازدواج قرب به خدا و شبیه شدن به خداوند است چون تعارض میل ها وجود دارد، اصطکاک وجود دارد بین زن و شوهر، پدر با بچه ها، در سنین مختلف، مادر با بچه ها در سنین مختلف، دختر یک جور، پسر یک جور، خانواده همسر یک جور، اصلاً خانواده ازدواجش فایده اش این است، یک کسی ازدواج می‌کند در کانال بالا پایین شدن های ازدواج می شود ولی الله.

یک کسی نه، وقتی ازدواج می کن می شود طاغوت، مستکبر، زورگو، مار، عقرب، اژدها. خانواده یعنی اینکه من در شرایطی قرار می گیرم که خیلی چیزها شبیه من نیست، خیلی چیزها با میل من نیست، و من می توانم در این شرایط، عنانیت ها، نفسانیت ها، حسادت ها، لوس بازی های خودم، تکبرها، تنبلی ها، بی حوصلگی ها، بد اخلاقی ها، بدبینی ها، همه را صاف بکنم. یک کسی هست از محیط خانواده استفاده می کند می شود ولی الله، همسایه و چادر امام زمان. همسایه ی فاطمه زهرا (سلام الله علیها) یک کسی هم از خانواده استفاده می کند می شود یزید، شمر، معاویه، فرعون. مار و عقرب و بدتر از همه قرآن می‌گوید می شود هیزم جهنم. ارتباطاتی که خدا برای ما می گذارد، چه ارتباطات کاری، چه ارتباطات اجتماعی، خانوادگی، دوستی، همسایگی، فامیلی، این ها همه برای این هست که خودمحوری ها، خودخواهی ها و عنانیت ها از بین بروند. جز یک بنده ی خدا چیزی نماند، جز یک نفس متواضع، جز یک آدم صاف، جز یک آدم نورانی چیزی نماند، آتش برایش نماند، نار نماند، عقرب نماند، مار نماند، تیزی و تندی و عصبانیت و زودرنجی نداشته باشی، حساسیت ها از بین بروند، بعضی ها نمی توانند حساسیت هایشان را رها کنند کارشان به طلاق می‌کشد. اصلاً ازدواج یعنی همین دیگر. ازدواج یعنی من، حساسیت هایی دارم، عادت هایی دارم، باورهایی دارم، چیزهای غلطی در فامیل داریم مثلاً از ترک بودن ما آمده، ما لرها اینجوری ایم، ما عرب ها اینجوری ایم، چیزهای غلطی هم هست، زندگی عینی همین، یعنی ایرانی بودن و افغانی بودن و فارس بودن و این ها را بریزی بیرون، صاف کنی فقط یک چیز بماند، خدا و حکم خدا. زندگی یعنی همین.

یعنی صاف شدن، پاک شدن، نورانی شدن، یکدست شدن، این زندگی است. نه ما ترک ها، ما لرها، ما تعصبمان اینجوری است، ما خانواده مان اینجوری است، عادت و رسممان اینجوری است، میلم اینجوری است، دوست ندارم، خوشم نمی آید، یک سره همین چیزها باهاش است، بلد نیست فداکاری، صاف شدن، ازخود گذشتن، خود را کنار گذاشتن، زندگی تلخ می شود، می شود جهنم. این را دوست ندارم، آن را نمی خواهم، این را می خواهم حتماً باید باشد. اصرار، اصرار، اصرار و بعد می شود جهنم. می شود تنفر. بعد تو عرضه نداشته باشی یک کاری کنی پدرمادر و خواهر برادرات دوستش داشته باشند، همسرت دوستت داشته باشد، بترسند ازت، چه فایده ای دارد؟ چه رشدی کردی پس؟ پس عرضه نداشتی یک نفر را یک کاری بکنی که دوستت داشته باشد قلباً؟ به جای اینکه ازت بترسد و حساب ببرد. لذا حضرت می فرماید بدترین دوستان و برادران اینجور آدم ها هستند، بدترین نزدیکان ما اینجوری هستند، این درس برای این هست که ما فقط دیگران را نمی خواهیم بشناسیم، بارها گفتم ما نمی خواهیم در این مباحث فقط دیگران را بشناسیم، نه تو یادبگیر خودت اینجوری نباشی. اصلاً نگاه کن ببین اینجوری هستی یا نیستی.

یک داماد هست وقتی می خواهد برود خانه مادر زنش، مادر زنش و پدر زنش دوستش دارند، ولی همه می دانند اگر این بخواهد بیاید خانه برای ناهار، هیچی نداشته باشند هم ناراحت نمی شود. اگر ناهار جلویش تخم مرغ بگذارند، نان پنیر بگذارند، اصلاً بهش برنمی خورد. صفا دارد، صفا یک چیز دیگر است در زندگی. ما خیلی وقت ها صفا را خراب می‌کنیم حتی با خدا هم ما صفا نداریم. با خدا صفا نداریم که رابطه مان با خدا به هم میخورد، سر دنیا به هم می‌زنیم، با فرشته ها صفا نداریم، با اهل بیت صفا نداریم، با معصومین صفا نداریم، آدم خودخواهی هستیم، خدا را هم می‌خواهیممی‌گوییم خدا استخدام من باشد، هرطور من می گویم رفتار کند. خدا رحمت کند میرزا را، روحش شاد، می‌گفت در یک مهمانی، صاحبخانه وقتی غذا کم می آید، خودی ها را صدا می کند می گوید شماها خودی هستید غذا نخورید که به مهمانان برسد، وقتی بزرگی چند نفر را صدا می کند می گوید شما خودی هستید، این کلمه‌ی شما خودی هستید، برای آن ها از صدتا غذا خوشمزه تر است.

من باید کنار بزرگ تر بایستم نخورم تا بقیه بخورند. خیلی قشنگ است این. یعنی بزرگ شدی. یعنی می توانم رویت حساب کنم. تو از منی. کاش ما هم برای امام زمان اینجوری باشیم. کاش برای امام زمان انقدر خودی باشیم که حاضر باشیم کنار حضرت باشیم، اذیت شویم، زجر بکشیم، ناراحتی بکشیم، فداکاری بکنیم، غم بنده هایش را بخوریم، غم سربازانش را بخوریم، غم یتیمانش را بخوریم، غمخواری یاد بگیریم. نه که تا می خواهیم برای امام زمان کار کنیم، فحشمان دادند با ما بداخلاقی کردند تحویلمان نگرفتند چهارتا حرف شنیدیم قهر کنیم برویم این اصلاً صفا ندارد. صفا با امام زمان یعنی با هر قیمتی ترکش نکنیم، انقدر دوستش داشته باشی که ترکش نکنی، مرد یک موقعی انقدر صفا دارد زنش کور می شود کنارش می ایستد، یکی از این کتاب ها نوشته بود از علما در یکی از این کشکول ها، یک خانمی مریض می شود، خانم زیبایی هم بوده، مریض می شود، قیافه اش، یک هورمونی ترشح می کنه زشت می شود قیافه اش، مرد برای این که بهش برنخورد، بیست سال خودش را به کوری میزند. که زنش بهش برنخورد شوهرش وقتی نگاه می کند، اینجا الآن مردان انقدر گرگند که راحت به زن می گویند از قیافه ات، از هیکلت خوشم نمی آید خیلی راحت می برند زیر سوال همدیگر را. خیلی بد است ، مرد به زن می گوید، زن به مرد می گوید. یعنی چه. بزرگواری.

صفاداشتن خب این زن تاریخ مصرفش همینقدر هست که زمانی که خوشگل است تاریخ مصرف دارد؟ آدم نیست؟ روح ندارد؟ شخصیت ندارد؟ تا وقتی جوان است و طراوت دارد؟ خیلی بد است. آقایی همین چند وقت پیش، یک مهندسی، چند سال پیش البته، خانمی داشت، خیلی خوب، با کمال، مریض شد، ویلچری شده بود، زن جوان، من نمی توانم با این زندگی کنم باید طلاقش بدهم. خیلی ناجوانمردانه است. نه من باید زنم سالم باشد، می خواهد راه برود با من، پارک بروم باهاش، چه چیزی است. صفا داشتن، با همسر، با فرزندان، با خانواده ی همسر، نه این داماد بیاید خانه اگر جلویش غذا هم نباشد بهش برنمی‌خورد. هرچی بگذارند جلویش ناراحت نمی شود. بیاید خانه غذا بهش نرسیده، باجناق ها خورده اند تا خرخره، اصلاً ناراحت نمی شود.رفته خانه مادر شوهرش، همه خورده اند، این عروس اصلاً بهش برنمی‌خورد غذا بهش نرسیده باشد. رفته عروسی غذا نبوده، اصلاً ناراحت نیست، این آدم انقدر اسیر شکم نیست، کسی که برای شکم ناراحت می شود، برای غذا ناراحت می شود، برای دنیا ناراحت شود همین است که پیغمبر می فرماید من بکا علی الدنیا، دخل النار. این است دیگر، که ناراحت می شود، جهنمی است. غذا بود، بود، نبود، نبود، هرچی بود بیاورید می خوریم. زن مریض است، زن گرفتاری دارد، زن امتحان دارد، زن درس دارد، زن بچه داری دارد، حالا نتوانسته غذا درست کند، یا مرد، همیشه باید پولدار باشد؟ یک موقعی مرد ورشکستگی دارد، وضع مالی اش خراب می شود، کار نیست برایش، پولش کم است، بدهی دارد، تصادفی کرده، مریض است، زن باید خیلی باصفا باشد و مدارا کند با مردش. بچه ها همینطور باید فداکاری کنند، مدارا کنند.

برای همه پیش می آید، بچه مریض می شود، پدر مادر باصفا باهاش برخورد کنند، ولو مقصر هم بوده، حالا بهش گفتی با موتور نرو رفته زده پایش را هم شکسته رفته توی گچ، چشمت کور می خواستی نروی، دندت نرم، هی بهت گفتم، نگو این حرف را دیگر، حالا رفته زده، بهش برسید، تیمارش کنید، باصفا بهش برسید، روحیه اش زودتر خوب شود. قرار نیست ما هی روی اعصاب دیگران راه برویم، هی سرزنش کنیم، هی دیگران از ما حساب ببرند، از ما بترسند، قرار نیست اینجوری باشد، خوب نیست اینجوری. پس دیگران را وادار نکنیم به اعتذار، به غلط کردن، به معذرت خواهی کردن، این کار خوبی نیست. بدترین برادران تو کسانی هستند که من احوجک الی مدارات. تو را محتاج می کند به اینکه باهاش مدارا کنی، بترسی، حساب ببری ازش، و الجعتک الی الاعتذار. و ناچارت می کند ازش عذرخواهی کنی. نه این باید ازم معذرت بخواهد، از پدرم، از مادرم معذرت بخواهد، این کارها چیست. بعضی وقت ها بزرگترها اینطور می‌کنند، عروس اشتباه کرده، پدر شوهر، مادر شوهر آنقدر متکبر هستند، باید این عروس بیاید از همه ی ما معذرت خواهی کند که ما اجازه بدهیم باید خانه یا ازدواج را اجازه بدهیم، برعکس، مادر دختر افراد متکبری هستند، باید این پسر بیاید، ولی یک نکته یادمان نرود، ما روحیه ی عذرخواهی را نباید فراموش کنیم. اگر اشتباه کردیم، این هم خیلی زشت است که یک کسی روحیه ی معذرت خواهی، حلالیت خواهی، اشتباه را اعلام کردن را نداشته باشد. آقا من اگر اشتباه کردم، ناراحتتان کردم عذرخواهی می کنم، من را حلال بکنید، این خیلی کار خوبی است، مرد از همسرش معذرت بخواهد، این مردانگی یک مرد است که می تواند بارها معذرت خواهی کند، نه مرد حرفش یک کلام است، مگر مرد هم عذر می خواهد؟ یک مرد نیست، حیوان است. چرا مرد برود معذرت خواهی کند؟ یک مدیر از زیردستانش معذرت خواهی کند اگر اشتباه کرد. معذرت خواهی یک روحیه ی بلند است، یک روحیه‌ی انسانی است، یک روحیه ای هست که معذرت خواهی می کند خیلی از حیوانات و مارها و عقرب ها و آتش ها را از خودش دور می کند. با معذرت خواهی، با حلالیت کردن، ما که باید این کار را بکنیم، وظیفه ی مان است، ولی می گویند شما اینجوری نباشید که بخواهید کسی را وادار به این کار بکنید. دو طرفه است، می گوید شما وظیفه ات است به احترام، اگر پادشاه هم هستی باید به احترام معلمت و پدرت از جا بلند شوی. درست. من وظیفه ام است پدرم از در آمد، وارد شد، معلمم وارد شد، به احترامش بلند شوم، وظیفه است، واجب است، خب بلند می شوم، از آن طرف هم می گوید پدر، معلم تو نباید توقع داشته باشی یک جا می روی به احترامت بلند شوند، تو نباید توقع داشته باشی. برایت صلوات بفرستند، به احترامت بلند شوند، این چیزها برای تو خوب نیست، برای یک معلم، برای یک پدر، بچه است، حالا بالاخره، اسلام ما را دو طرفه تربیت می کند. از این طرف می گوید هیچ کس را وادار به عذرخواهی نکن، از این طرف هم اگر ما وظیفه مان عذرخواهی است باید عذرخواهی کنیم. والحمدالله رب العالمین.