جلسه 357 - خانواده آسمانی
شماره جلسه
357
وضعیت پیاده سازی
دارد
سال
1394
ماه
1
روز
27
متن کامل (خام) ‌ جلسه 357 - خانواده آسمانی

خانواده آسمانی (357) 27/1/1394

اَعُوذُ بِاللّهِ مِنَ الشَّیْطانِ الرَّجیمِ/ بِسْمِ اللّهِ الرَّحْمَنِ الرَّحيمِ/ الْحَمْدُللّهِ رَبِّ الْعَالَمِينَ وَ صلَّی اللهُ عَلَی مُحَمَّدٍ وَ آلِهِ الطاهِرینَ وَ لَعنَتُ اللهِ عَلَی أعدائِهم أجمَعین مِنَ الان إلی قیامِ یَومِ الدّین».

بحثمان درباره‌ی محبت اهل بیت علیهم السلام بود و قواعد معیّت با آن‌ها که عرض شد چون دنیا و آخرت دو مرحله از یک حقیقت هستند کنار هم قرار ندارند، در عرض هم قرار ندارند، در طول هم هستند، مثل رحم و دنیا که با هم مربوط هستند و دنیا محل کشت آن چیزی است که در رحم کاشته شده و رحم مزرعه‌ی دنیا بوده، دنیا هم همانطور که پیامبر فرمود «الدُّنیا مَزرعة الآخِرَة» دنیا هم مزرعه‌ی حیات جاودانه و ابدی ماست. چون این دو با هم مربوط هستند، اساساً وقتی سخن از معیت با اهل بیت علیهم السلام می‌زنیم باید توجه داشته باشیم که وقتی دنیا کشتزار آخرت است، ما به فرموده‌ی امام صادق علیه السلام هر چه بکاریم همان درو خواهیم کرد. پس معیت با اهل بیت علیهم السلام، انس با حق تعالی، میزان زندگی ما و نوع زندگیِ ما در آخرت بسته به میزان معیت ما با اهل بیت علیهم السلام در دنیا و انس ما با خانواده‌ی آسمانی‌مان و حق تعالی است. این یک قاعده‌ی کامل خلقتی هست.

چند روایتی را در این رابطه خدمتتان تقدیم کردیم، یکی دو تا دیگر از این روایت‌ها مانده که این را هم خدمتتان بگوییم این بحث را به پایان ببریم. درباره‌ی این قول خداوند تبارک و تعالی که «وَمَن يُطِعِ اللّهَ وَالرَّسُولَ فَأُوْلَـئِكَ مَعَ الَّذِينَ أَنْعَمَ اللّهُ عَلَيْهِم مِّنَ النَّبِيِّينَ وَالصِّدِّيقِينَ وَالشُّهَدَاء وَالصَّالِحِينَ»(سوره نساء، آیه 69) هر کس خدا و رسول را اطاعت کند «فَأُوْلَـئِكَ مَعَ الَّذِينَ أَنْعَمَ اللّهُ عَلَيْهِم» همراه کسانی است که خداوند به آن‌ها نعمت داده. همان‌هایی که ما سرِ نماز می‌گوییم «صِرَاطَ الَّذِينَ أَنعَمتَ عَلَيهِمْ»(سوره فاتحه، آیه 7) ما می‌خواهیم راه آن‌ها را برویم که چه کسانی بودند؟ نبیین، صدیقین، شهدا و صالحین. راه این‌که ما با این‌ها محشور شویم، در قرآن می‌گوید اطاعت خدا و رسول هست.

پس نمی‌شود یک کسی نماز بخواند و سبک زندگی‌اش اطاعت از خدا و رسول نباشد و نمازش نماز باشد. با این نماز به خدا نزدیک نمی‌شود، از خداوند دور می‌شود. وقتی می‌گویی «اهْدِنَا الصرَط الْمُستَقِیمَ»(سوره فاتحه، آیه 6) مثل این است که می‌گویی من می‌خواهم مسیرِ زندگیِ فلان ورزشکار را بروم، فلان هنرمند را بروم، فلان شاعر را بروم، فلان مهندس را بروم، فلان دکتر را بروم. اگر کسی بخواهد آن مسیر را برود یعنی همان کارهایی که او کرده را باید انجام دهد. وقتی شما می‌گویید «اهْدِنَا الصرَط الْمُستَقِیمَ. صِرَاطَ الَّذِينَ أَنعَمتَ عَلَيهِمْ»(سوره فاتحه، آیه6و 7) یعنی سبک زندگی این چهار گروه را می‌خواهم داشته باشم و با این‌ها می‌خواهم زندگی کنم، می‌خواهم مسیر این‌ها را طی کنم و می‌خواهم به آن‌ها ملحق شوم و می‌خواهم به آن‌ها برسم. این قاعده‌ی ریاضی الحاق هست، شباهت الحاق می‌آورد. پس این یادتان نرود. چه چیزی الحاق می‌آورد؟ شباهت. سنخیت رمز الحاق هست. اگر سنخیت نباشد الحاقی هم وجود ندارد.

با آرزو و عمل نمی‌شود یک کسی بگوید من دوست دارم به آن‌ها ملحق شوم ولی هیچ شباهتی حاصل نکند و هیچ کاری نکند. اگر می‌خواهی به آن‌ها برسی باید این شباهت را در نفس خودت و در ذات خودت با خانواده‌ی آسمانی‌ات ایجاد کنی، در خانواده‌های زمینی هم همین‌طور است. در خانواده‌های زمینی هم افراد بعد از این که یک مدت سنخیتشان را نسبتِ به هم از دست می‌دهند، از هم چه می‌شوند؟ خواهر و برادرها، پدر فرزند، این‌ها همه از هم چه می‌شوند؟ از هم جدا می‌شوند. چون دیگر سنخیت ندارند، نمی‌توانند به همدیگر محبت کنند، حوصله‌ی همدیگر را ندارند. فقط زمانی حوصله‌ی هم را دارند، با هم می‌توانند باشند که شبیهِ هم باشند، مثلِ هم باشند. در زمین هم همین‌طور هست، در خانواده‌ی آسمانی هم قاعده همین‌طور هست.

اگر ما شبیهِ مادرمان فاطمه زهرا سلام الله علیها نشویم، شبیهِ آبا و اجداد طاهرینمان نشویم، به آن‌ها ملحق نمی‌شویم و این خیلی فاجعه است. حالا در این رابطه این آیه را داشته باشید. چرا این آیه آمد؟ این آیه داستانِ یک رابطه‌ی عاشقانه‌ای بود بینِ‌ پیغمبر و یک نفرِ دیگر و به خاطر این رابطه‌ی عاشقانه این آیه نازل شد. او چه کسی بود؟ یک شخصی هست به نام ثوبان که غلامِ آزاد شده‌ی پیغمبر هست. این ثوبان «کانَ شَدیدَ الحُب لِرَسولِ الله» شدت عشقش به پیغمبر خیلی زیاد بوده، خیلی عاشق پیغمبر بود. «قَلیلَ الصَّبرِ عَنهُم». بی‌تاب بوده، صبرش کم بوده، در دوریِ پیامبر خیلی بی‌تابِ رسول خدا می‌شده و واقعاً هم همین‌جوری هست. یعنی آن‌هایی که آن وجودِ زیبا، لطیف، نمکین، و نازنین را می دیدند، اگر سنخیت داشتند عاشق می‌ شدند.

چرا اکثر کسانی که اطراف پیغمبر بودند،‌عاشقش نشدند؟ برای این‌که با او چه نداشتند؟ سنخیت نداشتند.‌ ولی هرکس کمی سنخیت داشت شیفته‌ی پیغمبر می‌شد، جذب رسول خدا می‌شد «قَلیلَ الصَّبرِ عَنهُم»چه تعابیر زیبایی. در مورد دوری پیغمبر صبرش کم بود، نمی‌تواست دوریِ رسول خدا را خیلی تحمل کند. «فَأَتاهُ ذاتَ یَومٍ وَ قَد تَغَیَّرَ لَونُه» یک روزی نزد پیامبر آمد، رنگش عوض شده بود، تغییر رنگ داده بود «وَ نَحَلَ جِسمُه» لاغر شده بود (دقت کنید تعابیر چقدر زیباست؟) رنگ تغییر کرده، لاغر شده بود. «فقال رسول الله صلی الله علیه و آله : یا ثوبان ما غَیَّرَ لَوناک» چه چیزی رنگ تو را این‌قدر عوض کرده؟ چرا این‌قدر تغییر رنگ داده‌ای؟ چرا این‌قدر حالت منقلب است؟ «فقال یا رسول الله ما بی مِن مَرَضٍ وَ لاوَجَعٍ» من نه مرضی دارم، نه دردی دارم. بخاطر مریضی و درد نیست. «غَیرَ أَنّی إِذا لَم أراک إشتَقتُ عِلَیک» این بخاطر این هست که من وقتی تو را نمی‌بینم مشتاق می‌شوم، اشتیاقم به تو زیاد می‌شود یا رسول الله «حَتّی أَلقاک» تا این‌که ببینمت. یعنی اگر شما را نبینم اذیت می‌شوم.

این حالتِ طبیعیِ یک دل سالم است. اگر دل‌های ما این‌جوری اشتیاق به امام زمان عجل الله تعالی ندارد، اشتیاقی به مادرمان فاطمه‌ی زهرا سلام الله علیها ندارد، اشتیاق به غیب نیست، اشتیاقِ به ملائکة الله نیست، اگر ما این‌جوری اشتیاق به خدا نداریم حتماً مریض هستیم. یعنی باید خودمان را درمان کنیم، احتیاج به مسجد، به حسینیه،‌ به حرم، اگر نداریم حتماً باید درمان شویم. این کار طبیعی است دیگر. حالا ببینید این شخص چه می‌گوید؟ «ثُمَّ ذَکَرتُ الآخِرَة فَأَخافُ إنّی لا أَراکَ هُناک» الله اکبر. بعد به پیغمبر می‌گوید من بعد از این حالم، یادِ آخرت ‌افتادم، غصه‌ام و ناراحتیم «أَخافُ» می‌ترسم که من تو را آن‌جا نبینم. یا رسول الله ترس من این هست که آن‌جا از تو محروم باشم. این حالت طبیعی است، قاعده‌ی حُب همین است که این ارتباط، این دوستی ادامه پیدا کند. می‌گوید من الآن به تو اشتیاق دارم، الآن دلم برایت تنگ می‌شود، الآن حالم متغیر است، ترسم این هست که آن‌جا از تو محروم باشم. به این ترس، یک ترس انسانی می‌گویند. این ترس کاملاً فطری و انسانی است.

یک وقتی خدا به یک آقایی دختری داده بود، خیلی به این دختر علاقه داشت، مثلاً دختر یکی دو سالش بود. بعضی اوقات حالِ این آقا بد می‌شد. گفتم چرا این‌جوری می‌شوی؟ گفت برای این‌که بعضی اوقات یادم می‌آید که اگر من این را از دست بدهم، اگر این بچه یک طوری‌اش بشود چه اتفاقی برایم می‌افتد؟ ببین بچه را دارد، زنده است، در آغوشش است، سالم است، ولی غصه‌اش این است نکند یک وقتی من این را از دست بدهم؟ چه می‌شوم؟ بالعکس هم داریم. بچه‌هایی هستند که به شدت به پدر و مادر علاقه دارند. بعضی اوقات می‌نشینند گریه می‌کنند. می‌گویی عزیزم برای چه گریه می‌کنی؟ می‌گوید اگر یک وقتی پدر و مادرم کنارم نبودند یا نباشند من چه‌کار کنم؟

یک دختر خانمی آمده بود پیش من می‌گفت که من نمی‌خواهم ازدواج کنم، گفتم برای چه؟ دختر 8-9 ساله، گفت من اصلاً ازدواج نمی‌کنم. گفتم چرا؟ گفت من اصلاً نمی‌توانم تحمل کنم از مادرم جدا شوم،‌ گفتم صبر کن، بگذار وقتش برسد همچنان مادرت را کنار بگذاری. این‌قدر دلبستگی به مادر، که من مثلاً می‌ترسم از مادرم جدا شوم. همسران هم همین‌طور هست، بعضی از همسران همین حس‌ها را دارند. افسردگی گرفته، چون می‌گوید به شدت به همسرم علاقه دارم. همین که از خانه بیرون می‌رود فکر می‌کنم نکند یک اتفاقی برایش بیافتد. یا بالعکس، مرد همین‌طور. بعضی اوقات این‌جوری می‌شود. گاهی اوقات دو تا دوست این‌جوری می‌شوند. این حبِّ شدید است. «کانَ شَدیدَ الحُب لِرَسولِ الله» حب شدید.

امکان ندارد یک کسی، یک علاقه‌ای در دلش باشد، یک عشقی به معنای واقعی در دلش باشد و برای آینده‌ی این عشق فکر نکرده باشد. غیر از عشق‌های زمینی و طبیعی است، این به معنای جاودانه است. لذا شما نگاه کنید امام سجاد علیه السلام در آن مناجاتین، مناجاتی دارند به او می‌گویند انجیلیه، این مناجات فوق العاده زیباست، خیلی زیباست. فقراتی دارد که خطرها را می‌گوید. یک جاهایی خطرها را با وامصیبتا می‌گوید، می‌گوید وامصیبتا اگر این‌جوری شود، وامصیبتا إنّ، وامصیبتا إن، إن یعنی اگر. بعد یک جاهایی حضرت لحن مناجات را عوض می‌کنند، با آه شکل می‌دهد. آه آه آه، آه إن، آه إن. إن‌شاءالله یک وقتی بتوانیم این مناجات را با هم بخوانیم. این مناجات خیلی قشنگ است، خیلی زیباست. یک جایش این است «آه إِن حیلَ بَینی وَ بَینِ مُحَمَّدٍالمُصطَفی صلی الله علیه و آله» آه اگر بین من و پیامبر فاصله بیافتد. خواهش می‌کنم چند لحظه به این دقت کنید، ما عمق فاجعه را خوب درک نمی‌کنیم. یک کسی جدای از خانواده‌ی آسمانی‌اش بیافتد در حالی که خانواده‌ی آسمانی‌اش سلاطین آخرت هستند. همه چیزِ آخرت، همه چیزِ بهشت، مالِ آن‌هاست و یک کسی به آن‌ها ملحق نشود.

شما نگاه کنید، اگر کسی (تعبیرم خیلی ناقص است) مسافرت می‌رود، برمی‌گردد(بخصوص مسافرت خارج از کشور) دوست دارد بدو ورودش چه کسی به استقبالش بیاید؟ عزیزانش، خانواده‌اش، آنی که با او رابطه‌ی عاطفیِ بیشتری دارد، آن‌ها به استقبالش بیایند. حالا فکر کنید یک کسی از غربت می‌خواهد وارد فضای زندگیِ خودش شود، وطنِ خودش که آخرت است، بعد ببیند که هیچ‌کس از اعضای خانواده‌ی آسمانی‌اش به استقبالش نیامده، یک مشت فرشته‌های خشن، ترسناک آمده‌اند به استقبال این. خیلی خطرناک است.

انسان بعد از یک عمر خستگیِ دنیا، کوفتگیِ دنیا می‌خواهد از این‌جا وارد برزخ شود، وقتی کسی می‌خواهد از این‌جا وارد برزخ شود چه چیزی می‌چسبد؟ یک استقبال خوب. یک استقبالِ قشنگ از عزیزانش، محبوبانش، کسانی که دوستش دارند یا کسانی که دوستشان داشته و دارد. حالا فکر کنید این اتفاق نیافتد. بعد هم در آخرت، در برزخ، نتواند خودش را برساند. بعضی‌ها را حضرت فرمود شما در قیامت هم نمی‌توانید دستتان به ما برسانید. حضرت زهرا سلام الله علیها فرمود بعضی از شما آن‌قدر در زندگی‌هایتان از من فاصله می‌گیرید، فاطمه زهرا سلام الله علیها به این خوبی چرا ما باید در سبک زندگی از او فاصله بگیریم؟ چرا دوستش نداشته باشیم؟ چرا نخواهیم شبیه او شویم، شبیه مادرمان؟ چرا هِی در سبک زندگی‌مان از او دور می‌شویم؟ فرمود من برای این‌که بتوانم خودم را به شما برسانم و نجاتتان دهم سیصدهزار سال طول می‌کشد. این سیصدهزار سال فاصله را ما کجا ایجاد کرده‌ایم؟ در کجا؟ در دنیا ایجاد کرده‌ایم با سبک زندگیِ غلط و اخلاقِ غلط، روش غلط، خیلی سخت است. ما نمی‌فهمیم که عمق فاجعه چقدر می‌شود که اگر ما وارد برزخ شویم اهل بیت بالای سرمان نیایند ببرندمان پیشِ خودشان، خیلی فاجعه است.

حتی تصور این‌که ما برویم و نیایند ما را ببرند ولی ببرندمان بهشت، این هم خیلی وحشتناک است. ولو بهشت هم برویم خیلی وحشتناک است تصور این‌که از چهارده معصوم علیهم‌السلام یکی‌شان استقبال من نیامد، از این همه انبیاء یکی‌شان هم نیامد. هیچ فرشته‌ی خوش‌رو و زیبا و خوش اخلاقی به عیادت من، به استقبال من نیامد، هیچ‌کدام از این اولیای الهی، امام‌زاده‌ها نیامدند، یکی از این شهیدها نیامده. در حالی که مؤمنی که با این‌ها انس دارد، با هر کدامش که انس دارد همه‌شان به استقبال می‌آیند. ولی این محبت باید جدی باشد، همین‌جوری دوری و دوستی و احترامِ لبخندی، به قول حضرت علیعلیه‌السلام «إخوانُ المُکاشَرَه» می‌گوید بعضی از کسانی هستند که ما فقط با خنده با آن‌ها روبرو می‌شویم. یعنی لبخند. مثلاً دیده‌اید دو تا همسایه هستند از هم دورند ولی صبح به صبح یک سلام و علیکی با خنده به هم می‌کنند؟ همین. هیچ رابطه‌ی دیگری وجود ندارد. «اخ المکاشره» یعنی فقط خنده، فقط به هم بخندیم و خداحافظی کنیم. سلام، خداحافظ. این زندگی است؟ خیلی بد است، دمِ وفات خیلی خطرناک است. تازه این‌که در برزخ است، قبل از برزخ این‌ها بالای سرِ عزیزانشان می‌آیند. روایت صحیح و معتبر داریم، این‌ها قبل از این ‌که بخواهد از دنیا برود آن‌ها می‌آیند بالای سرِ شخص، با استقبال او را از این‌جا می‌برند.

نشنیده‌ای آن جوان عزیز، شهید عزیز گفت وقتی داعشی‌ها می‌خواستند سر من را ببُرند یک ‌ذره نگران شدم، ناگهان سیدالشهداء علیه السلام را دیدم که فرمود: هیچ نترس. چون هیچ دردی احساس نخواهی کرد. می‌گفت وقتی سر من را می‌بریدند من اصلاً نفهمیدم. خیلی بچه‌هایشان را دوست دارند ولی ما چه؟ در دل ما چقدر حب است؟ چقدر تپش قلب برای خانواده‌ی آسمانی‌مان هست؟ چقدر دغدغه وجود دارد برای بودنِ با آن‌ها، زندگی کردن با آن‌ها، رنگ و بو دادن به زندگی‌مان با اهل بیت علیهم السلام؟ چقدر این را دوست داریم؟ چقدر این را دنبال می‌کنیم؟ حضور جدی، نه فانتزی.

فانتزی، حالا یک یادی هم کنیم، یک مجلسی هم برویم. نه. یک حضور جدی، یک حضور تأثیرگزار، یک حضوری که من زندگی‌ام با مادرم فاطمه زهرا سلام الله علیها پر می‌شود، زندگی‌ام با امام زمان عجل الله پر می‌شود، زندگی‌ام با اهل بیت علیهم السلام پر می‌شود. وقت‌هایم، خوابم، خواب‌هایم و خیال‌هایم، دوستی‌هایم، انتخاب‌هایم، ارتباطاتم، وقت‌هایی که می‌گذارم، کار اجتماعی‌ام، کار سیاسی‌ام، کار اقتصادی‌ام، کار فرهنگی‌ام، کار علمی‌ام، زندگی‌ام با آن‌ها پیوند می‌خورد «قُل إِنَّ صَلاتِي وَ نُسُكِي» چقدر زیباست «وَ مَحْيايَ وَ مَماتِي لِلَّهِ رَبِّ العالَمین» بگو من همه چیزم مال خداست. خدا زندگیِ آدم را پر کند، اهل بیت پر کند، غیب پر کند،‌ اهل بیت زندگیِ ما را پر کند، حضور جدی داشته باشند.

هیچ‌وقت یک زن فکر نکند، من که در زندگی همین شوهر را دارم و این هم دوتا بچه یا همین شوهر را دارم بچه ندارم یا من هستم و این چهارتا فک و فامیل. وقتی ما این‌جوری حس می‌کنیم یعنی داریم خودمان را یک حیوان می‌بینیم، یک جنس، یک زن یا یک مرد، بعد می‌گوید من تنها هستم، من الآن فلان کَسم مُرد دیگر الآن تنها شدم. من فلان کَس از کنارم رفت حالا دیگر تنها شدم. نه، زندگی‌ِ ما را پر کنند، یک طوری که ما با این‌ها زندگی کنیم، نفس بکشیم، از حضور دائمشان در زندگی‌مان لذت ببریم. خدا هم می‌داند چقدر قشنگ است یک زندگی‌ای که پر از امام زمان عجل الله شود، چقدر زیباست یک زندگی‌ای که پر از فاطمه زهرا سلام الله علیها شود. واقعاً پر شود. علامت پر بودن یعنی چه؟ یعنی در صحنه‌های زندگیِ ما حضور داشته باشند.

شنیده‌اید یا یک کسی را دیده‌اید؟ در زندگی‌های خودمان هم پیش می‌آید، آدم یک دوست پیدا می‌کند بعد می‌بیند این دوستش یواش یواش دارد در زندگی‌اش پررنگ می‌شود و ذهن بیشتری از من می‌گیرد، خیال بیشتری از من می‌گیرد، عواطف بیشتری از من می‌گیرد، وقت بیشتری از من می‌طلبد. خودم دوست دارم وقت بیشتری به او بدهم، ذهن بیشتری به او بدهم، دلِ بیشتری به او بدهم، خیال بیشتری به او بدهم، خودم دوست دارم. دوست دارم برایش خرج شوم، دوست دارم برایش خرج کنم. این یعنی جدیت، این یعنی حضور. ولی اگر بود و نبودش یکی باشد اصلاً جدی نیست.

وقتی زندگی پر از اهل بیت علیهم السلام، پر از ملائکة الله، پر از شهدا، پر از انبیاء، پر از الله می‌شود، زندگی دنیایی فوق‌العاده شیرین است. یعنی انسان لحظه به لحظه‌اش عید دارد. چرا ما باید خودمان را از این عشق، از این رفاقت‌ها، از این دوستی‌ها، از این ارتباطات محروم کنیم؟ ما لایقش هستیم. ما را برای همین آفریده‌اند. چرا باید خودمان را محروم کنیم؟ ببین ثوبان یک غلام آزاد شده است ولی چقدر روحش بزرگ است که دلتنگ رسول خدا هست، شیفته‌ی پیغمبر است، بی‌تاب است. تا حالا شده از عشق پیغمبر گریه کنیم؟ تا حالا شده دلتنگ پیغمبر شویم؟ دلتنگ مادرمان فاطمه زهرا سلام الله علیها شویم؟ از دلتنگی گریه کنیم؟ خوش به حال یک دلی که برای امام زمانش گریه کرده،‌ دلتنگ شده و گریه کرده. خوش به حال چنین دلی. اگر نیست،‌ دلمان واقعاً دل نیست. آدم باید بترسد،‌ واقعاً اگر دلتنگ نمی‌شود باید بترسد. یعنی باید به وضعیت زندگی‌اش و سبک زندگی‌اش شک کند. من یک مسیرهایی را غلط رفتم که الآن از مظاهر کمال و زیبایی غافل هستم و دلتنگ نمی‌شوم، غصه‌ام نمی‌گیرد و گریه‌ام نمی‌گیرد. به ارتباط،‌ به ذکر، به زیارت نمی‌روم.

ثوبان می‌گوید یا رسول الله صلّی الله علیه و آله من یادِ‌ آخرت افتادم، می‌ترسم آن‌جا تو را نبینم. این من را نگران کرده. خوش به حال او. گفتیم قیمت هر کس به چه چیزی است؟ به نگرانی‌هایش است، نوعِ نگرانی‌های یک آدم قیمتِ یک آدم را مشخص می‌کند، نوعِ غصه‌های یک شخص قیمتش را مشخص می‌کند، نوع‌ دغدغه‌ها، دلشوره‌ها،‌ آرمان‌ها،‌ میل‌ها، آرزوهای یک آدم هست که می‌فهماند این آدم حدَّش چقدر است، قیمتش چقدر است. «أن لا أراکَ هُناک» می‌ترسم تو را آن‌جا نبینم.«هناک» «لِأَنی عَرَفتُ إنَّکَ تُرفَعُ مَعَ النَّبیین» من فهمیده‌ام که تو آن‌جا با پیغمبرها هستی، در درجات عالی،‌ بالایی، نزد پیغمبرها هستی. یا رسول الله آن‌جا دیگر دست من به تو نمی‌رسد. آدم عاشقِ یک کسی باشد دستش به او نرسد، او با آن بزرگان باشد و ما کوچک این‌جا بمانیم. «وَإنّی إن أُدخِلتُ الجَنَّة» این عشق بازی‌ها و خیال‌ها، چه خیال‌های قشنگی است. اگر قرار است آدم از یک چیزی غصه بخورد، دغدغه داشته باشد،‌ یاد بگیرد غصه‌های این‌جوری بخورد. ببینید ما برای چه چیزهایی گریه می‌کنیم؟ برای چه چیزهایی غصه می‌خوریم؟ برای چه چیزهایی حرص و جوش می‌خوریم؟

«وَ إنّی إن أُدخِلتُ الجَنَّة کُنتُ فی مَنزِلَةٍ أدنی مِن مَنزِلَت» من اگر بروم بهشت، داخل بهشت هم یک جایی پایین‌تر از تو هستم، پایین‌تر از تو یا رسول الله. حالا بدون تو چه‌کار کنم؟ یک لحظه فکر کنید رفتیم بهشت، واقعاً فکر کنید رفتیم بهشت، اما تصور این‌که الآن امام حسین علیه السلام کجاست؟ امیرالمؤمنین علیه السلام کجاست؟ حضرت معصومه سلام الله علیها کجاست؟ ابوالفضل علیه السلام کجاست؟ علی اکبر علیه السلام کجاست؟ اهل بیت علیهم السلام کجایند؟ بهشت می‌شود جهنم، دلِ آدم از چنین بهشتی می‌گیرد. ما را هم به مهمانی‌هایشان راه می‌دهند؟ به ما سر میزنند؟ ما را به جلساتشان دعوت می‌کنند؟ «وَ إن لَم أُدخِلَ الجَنَّة فَلا أَحسَبَ أن أراکَ أبَدا» اگر بهشت هم نروم پس اصلاً دیگر تو را نمی‌بینم، من بدون تو چه‌کار کنم؟

در فیلم‌ها دیده‌اید؟ خیلی سریال‌ها هست که طرف مادرش را گم کرده، بچه‌اش را گم کرده، بابایش را گم کرده، معشوقش را گم کرده، دوستش را گم کرده، کجا دنبالش می‌گردد؟ یک کسی، یک کسی را گم کرده، چه‌جوری می‌گردد پیدایش می‌کند؟ آدم جاکَن می‌شود وقتی به پیدا کردن یک نفر می‌افتد، جاکن می‌شود. اصلاً نمی‌تواند یک جا قرار داشته باشد،‌ فقط سراغ می‌گیرد.‌ کجاست؟ چه کسی می‌داند کجاست؟ من بروم، بگردم پیدایش کنم؟ کدام کشور؟ کدام قاره؟ کدام شهر؟ می‌روم دنبالش. حتی جایی که خودش در اوج رفاه و آسایش هست دیگر برایش جهنم می‌شود. این فقط دلش آن‌جایی هست که بچه‌اش هست، شوهرش هست، زنش هست، دوستش هست، معشوقش هست. اصلاً دیگر قرار ندارد، جاکن می‌شود و حرکت می‌کند میرود.

می‌دانی چه می‌خواهم بگویم؟ یعنی اگر تو می‌دانی آدرس خانواده‌ی آسمانی‌ات، قیامت، بهشت است، تو این‌جا دنبال جهنم نگرد. تو این‌جا در جهنم کاری نداری، تو اصلاً در جهنم نمی‌توانی دنبال اهل بیت علیهم السلام بگردی، در گناه، در معصیت، در حسادت، در تکبر، در غصه، در غم، در حرص و جوش، در زودرنجی، در حساسیت، در رقابت‌ها و چشم و هم چشمی‌های دنیایی، این‌ها همه‌اش حهنم است. در این‌ها نمی‌توانی دنبال اهل بیت علیهم السلام بروی، این‌جا پیدا نمی‌شود، بِکَّن برو بیرون، برو در بهشت دنبالشان بگرد. خودت را به بهشت برسان، اول باید به بهشت برسانی بعد در بهشت بگردی پیدایشان کنی. وقتی من معشوقم در یک شهر است، یک شهر دیگر سراغش می‌روم، نمی‌توانم پیدایش کنم. اول باید خودم را به شهر معشوق برسانم، به محل معشوق برسانم، حالا به در این شهر، خانه به خانه، دنبالش بگردم. سراغش را بگیرم.

پس در جهنم دنبال خانواده‌‌ات نگرد. خانواده‌ات جهنمی نیستند، بهشتی هستند. اگر سبک زندگی‌ات با آن‌ها نمی‌خورد داری دروغ می‌گویی، اگر حُب در دلت هست، انسان به حبِّ اهل بیت گناه نکند. به حبّ اهل بیت معصیت نکند، به حبّ اهل بیت در جهنم نگردد. بگرد برو دنبال خانواده‌ات ببین کجا هستند؟ نه این‌که بخواهی زور بزنی که گناه نکنی، زور بزنی که نماز بخوانی، زور بزنی که حلال بخوری، زور بزنی که حجاب را رعایت کنی، با زور به آن‌جایی که می‌خواهی نمی‌رسی، عشق می‌خواهد. پس در جهنم، اطراف جهنم دنبال خانواده‌ات نگرد. آن‌ها در بالاترین درجات بهشت‌اند، نوعِ زندگی و سبک زندگی‌ات را درست کن. برای تنظیم سبک زندگی‌ات وقت جدی بگذار که به آن‌ها برسی چون واقعاً ما وقت زیادی نداریم. واقعاً وقت زیادی نداریم.

وقتی آن لحظه‌ی بسیار شیرین و باشکوه برسد که ما از این‌جا راحت می‌شویم، از این زندان یک نفسی می‌کشیم، چقدر خوب است که سبکِ زندگی ما به گونه‌ای باشد که همه‌ی چهارده معصوم را این‌جا بکشد.

یک خواهری برای من نامه نوشته بود که من در رابطه با رابطه‌ی وجودی که با اهل بیت علیهم السلام گفتید، در مورد سه تا امام نتوانستم این کار را کنم. خیلی ناراحت بود که چرا نتوانستم با این سه تا امام رابطه برقرار کنم. گفتم باز هم خوش به حالت که با 9 تای ایشان توانسته‌ای رابطه برقرار کنی. خیلی است. کسی بتواند خیلی است. إن‌شاء‌الله آن سه تا هم به دست می‌آید.

اگر عشق مادرت را داری، عشق اهل بیت علیهم السلام را داری، عشق خانواده‌ات را داری،‌ پس سبک زندگی‌ات را هم تنظیم کن که چه‌جوری به آن‌ها ملحق شوی؟ چه‌جوری قبل از این‌که از دنیا بروی آن‌ها بالای سرت حاضر باشند. خودشان بیایند بالای سرت،‌ ببرندت پیش خودشان. تو دنبالشان نگردی، یک موقع هست آدم می‌رود دنبالشان می‌گردد، این‌جوری هست. در بهشت یک عده هستند که سراغ می‌گیرند، به ملائکة الله می‌گویند، ملائکه می‌گویند یک کاری برایتان می‌کنیم. بگذار ما سؤال کنیم، بگذار ما بگوییم،‌ باشد. مثلاً امام حسینعلیه السلام فلان جاست، فلان موقع، فلان جا. آیا این در بهشت اجازه داشته باشد برود؟ ملحق شود؟ ببیند؟ بیاید؟ چقدر؟ یک کسی نه، از همان اول خودِ‌ فاطمه زهرا سلام الله علیها بالای سرش هست، می‌گوید بیا برویم پیشِ‌من. اهل بیت علیهم السلام بالای سرش هستند،‌ امام زمان عجل الله بالای سرش است،‌ بیا برویم پیش ما. خیلی فرق می‌کند.

ما فرصت داریم این‌ها را انتخاب کنیم،‌ فرصت داریم این نوع زندگی را برای خودمان بسازیم. ما در دنیا کار دیگری مهم‌تر از این داریم؟ که بگوییم نمی‌رسم،‌ وقت ندارم، سرم شلوغ است،‌ کار دارم،‌ نمی‌رسم؟ اصل کار ما در دنیا همین است. کار دیگری هم غیر از این داریم؟ ما باید برنامه‌ریزی کنیم، باید سبک زندگی‌مان را یک چینش دقیقِ علمی، تخصصی و عاشقانه کنیم و جدی باشیم. در این قضیه جدی باشیم. هر کسی، هر چیزی، هر ارتباطی، حتی هر کمالی قرار است بین من و خانواده‌ام جدایی بیاندازه قبولش نکنیم چون بعداً آه می‌کشیم.

وقتی امام سجاد علیه السلام می‌گوید آه، یعنی بعداً آهت درمی‌آید و این آه هم دیگر خیلی دیر است. آه اگر جدایی بیافتد،«حیل» یعنی جدایی بیافتد، چیزی بین من و پیغمبر حائل شود. آن هم پیغمبری به آن زیبایی،‌ به آن خوشگلی، به آن مهربانی،‌ به آن خوبی. ما باید برای عشق وقت بگذاریم، حتی برای عاشق شدن وقت بگذاریم. خدا رحمت کند حافظ را. عاشق شو ور نه روزی کار جهان سرآید. دیر می‌شود، ناخوانده نقش مقصود از کارگاه هستی. کارگاه هستی برای این هست که تو عاشق زندگی کنی. تا دیر نشده این حبّ را در دلت بیانداز، تا دیر نشده این دلت را حُلش بده، التماسش کن،‌ حلش بده تا در راه بیافتد، بیاندازش روی قلتک.

دیدید دغدغه‌ی ثوبان چه بود؟ حالا آیه نازل شده، جواب آیه چه آمده؟ چه بشارتی بود، برای دلِ عاشق این خیلی بشارت بزرگی است. «وَمَن يُطِعِ اللّهَ وَالرَّسُولَ» اطاعت خدا و رسول «فَأُوْلَـئِكَ مَعَ الَّذِينَ أَنْعَمَ اللّهُ عَلَيْهِم مِّنَ النَّبِيِّينَ وَالصِّدِّيقِينَ وَالشُّهَدَاء وَالصَّالِحِينَ»(سوره نساء، آیه 69) چقدر این آیه قشنگ است، چقدر مژده‌ی خوبی است، خدا و رسول را اطاعت کنید، با آن‌ها خواهید بود. هم درجه‌ی با آن‌ها. می‌دانید با ‌آن‌ها بودن در حیات جاودانه یعنی چه؟ با آن‌ها در حیات جاودانه زندگی کردن یعنی چه؟ و بدون آن‌ها بودن یعنی چه؟

باید سبک زندگی‌مان را با آن‌ها تنظیم کنیم، باید برای ورود اهل بیت علیهم السلام به خانه‌ات، برای آمدن امام زمان عجل الله در خانه‌ات هِی وقت بگذاری. والله اگر ما امام زمان عجل الله را دعوت کنیم با مهربانی و شوق به خانه‌ی ما می‌آید، والله اگر ما در کار اقتصادی‌مان، در کار سیاسی‌مان، در کار هنری‌مان، در زناشویی‌مان، در تربیت فرزندمان، در ارتباطات فامیلی‌مان، اگر حضرت را دعوت کنیم، با شوق و با مهربانی در کارهای ما می‌آیند، با ما دوست می‌شوند. مشکل این هست که ما دلمان نمی‌خواهد آن‌ها را دعوت کنیم.

ما می‌گوییم آقا ما عروسی داریم تشریف نیارید، چون عروسیِ ما جای جهنمی‌هاست، خیال داریم خیلی در این عروسی معصیت کنیم، تشریف نیارید. ما جشن تولد داریم، ما حنابندان داریم، ما پاتختی داریم، ما نامزدی داریم، ما ماه عسل داریم، آقا ما می‌خواهیم مسافرت برویم، می‌خواهیم برویم دریا، شمال، می‌خواهیم برویم کیش، ما می‌خواهیم برویم دبی، ما می‌خواهیم برویم قشم،‌ حتماً‌ شما تشریف نیاورید چون عیش ما را خراب می‌شود.

وقتی می‌خواهی مسافرت بروی دوست داری چه کسانی با تو باشند؟ اگر حوصله‌ی آدم‌هایی که شبیه اهل بیت علیهم السلام هستند را در مهمانی‌هایتان، در عروسی‌هایتان، در مسافرت‌هایتان ندارید، یعنی حوصله‌ی اهل بیت علیهم السلام را به طریق اولا ندارید. خُب این زندگیِ بدون آن‌هاست، عروسی بدون حضور خانواده‌ِی اصلی.الآن می‌گویند طرف گفته عروسیِ دخترم نمی‌آیم،‌ عروسی پسرم نمی‌آیم، فاجعه است، همه در فامیل می‌گویند چرا نباید بیاید؟ چرا داییِ عروس نیامده؟ چرا برادر عروس نیامده؟ خواهر داماد چرا نیامده؟ چرا پدر داماد نیامده؟ اگر اهل بیت عروسی‌هایمان نیایند، مهمانی‌هایمان نیایند، مسافرت‌ها با ما نباشند، در کارهای دیگر با ما نباشند، چقدر ننگ است، چقدر این عروسی و زندگی چقدر نحس است، چقدر نحس است که اهل بیت در زندگیِ ما نباشند. این زندگی است؟ عینِ مردن است، عین جهنم است. و بعداً هم معلوم می‌شود جهنم است.

یک خانم بیست سال، سی سال، چهل سال، عمر کرده، شوهرداری کرده، بچه‌داری کرده ولی وقت زیادش را صرف خانواده‌ی آسمانی‌اش کرده. یک جوان،‌ یک مرد، یک پیرمرد، یک پیرزن، برای زندگی با اهل بیت وقت گذاشته. خوش به حالش. یک کسی می‌گوید من این دهه نمی‌توانم هیچ‌کاری کنم، چرا؟ مراسم عزایِ مادرم فاطمه زهرا سلام الله علیها است، خانه‌مان مراسم گرفتیم. ماشاءالله. خانه‌مان مراسم گرفتم، دارم هزینه می‌کنم، دارم وقت می‌گذارم، می‌خواهم مهمان‌داری کنم، می‌خواهم به عشق مادرم حرص و جوش بخورم. تولد امام زمان عجل الله است،‌ تولد امام حسین علیه السلام است مراسم داریم. بارک الله. یکی هم می‌گوید من وقت ندارم چون می‌خواهم شرکت کنم. بارک الله به این. ولی یک عده اصلاً در دلشان نمی‌افتد یک ریال از پولشان را هزینه‌ی خانواده‌ی آسمانی‌شان کنند. یک کسی اصلاً در دلش نمی‌افتد در این مجالس شرکت کند.

چند روز پیش با یک آقایی آشنا شدم، چهل سالش بود، گفت من تا به حال یکبار هم حرم نرفتم، مشهدی، حرم نرفته،‌ یکبار حرم نرفته. چقدر آدم از اصل خودش،‌ از ریشه‌ی خودش دور بیافته؟ ما فکر می‌کنیم آدم‌های بی‌کار می‌روند حرم، آدم‌های بی‌کار می‌روند حسینیه، آدم‌های خیلی بی‌کار می‌روند مراسم اهل بیت علیهم السلام شرکت می‌کنند، آدم‌های بی‌کار هزینه می‌کنند، آدم‌های بی‌کار وقت می‌گذارند، تشکیلِ جلسه می‌دهند.

چقدر زیباست؟ «وَمَن يُطِعِ اللّهَ وَالرَّسُولَ» به عشق خانواده‌ات اطاعت کن. بگو چشم، چه‌کار کنم که به شما برسم؟ الآن باید چه‌کار کنم؟ این‌هایی که می‌خواهند به جهنم برسند دیده‌اید؟

مثلاً به آن‌ها می‌گویند که می‌خواهیم آمریکا برویم، من شاید چندصد نامه از کسانی که آن‌جا رفته‌اند، نامه‌هایشان را خوانده‌ام. می‌گوید من عشقم آمریکا بود، یک کسی گفت من می‌برم‌ات آمریکا تو بیا به من اعتماد کن، پول بده. عوض آن پول دادم،‌ گفتم اگر من را ببرد آمریکا چقدر خوب می‌شود، من را ببرد ترکیه، من را ببرد کجا. می‌گفت پول‌هایمان را که از ما گرفتند، چند نفر از ما را بردند، باید بیایی از مرز از فلان کوه پیاده بروی. در عمرمان اصلاً چنین جایی نرفته‌ایم، شبانه باید این مسیر را طی کنید. تا من رد شوم به مرز برسم، برسم به بهشتِ خودم.

یک عده را بردند در آب خفه کردند، کشتند، پول‌هایشان را بردند، یک عده را بردند به آن‌ها تجاوز کردند و کشتند، یک عده رفتند آن‌جا بدبخت شدند، خانواده‌هایشان متلاشی شد به عشق این‌که به یک شهر، به یک کشور برسند، راه افتادند دنبال آن‌ها رفتند. یعنی با بی‌عقلی دیدند خیلی‌ها رفتند کشته شدند باز هم می‌روند. شما الآن مهاجرت‌ها را از کشورها به کشورهای مختلف نگاه کنید، می‌دانند این‌هایی که قاچاق آدم می‌کنند آدم می‌برند این‌طرف و آن‌طرف، می‌دانند خیلی‌ها در این راه کشته می‌شوند، باز اعتماد می‌کنند می‌روند. می‌گویند عشق من است دیگر، شاید کسی توانست من را برساند، اگر زنده ماندم چه؟ اگر رسیدم چه؟

خدا این‌جا پیغمبرش را فرستاده، اهل بیت را فرستاده، قابل اعتماد، آن هم خانواده‌ی خودت هستند، اصل خودت هستند، آبای خودت هستند، اعتماد کنید، با هم پیش خدا بروید. ببین طرف چه چموشی‌ای دارد؟ مقاومت می‌کند، پوست کلفتی می‌کند، هرکاری می‌خواهد انجام دهد نصفه و نیمه، هر چه می‌شود هِی در می‌رود، هرچه که می‌گویند این این‌جوری است، باید این‌جوری انجام بدهی، این کاملش این‌جوری است،‌ درستش این‌جوری است، هیچ جوری زیر بار نمی‌رود. چموشی. چقدر ما پوست کلفت هستیم. برای این‌که عاشق نیستیم، برای این‌که خودمان را نمی‌شناسیم، برای این‌که نمی‌دانیم برای چه به این دنیا آمده‌ایم، برای این‌که مقصدمان را گم کرده‌ایم. به جهنمی‌ها و فرستادگانشان، به شیاطین الانس و شیاطین الجن اعتماد می‌کنیم، آن سبک زندگی‌ها را خیلی راحت می‌پذیریم ولی به اهل بیت علیهم السلام، به فرشته‌ها، به «أَنْعَمَ اللّهُ عَلَيْهِم» اعتماد نداریم خودمان را به آن‌ها بسپاریم و برویم. دیگر هِی سؤال نکنیم، هِی امروز و فردا نکنیم، هِی لنگ نزنیم، هِی هر وقت می‌خواهند ما را ببرند یک جایمان می‌لنگد. موم نیستیم، راحت نیستیم، خوب شکل نمی‌گیریم، همه‌اش پوست کلفتی، همه‌اش مقاومت،‌ چه‌جوری می‌خواهیم ملحق شویم؟ «ثُمَّ قال»، کی قال؟ رسول اکرم صلی الله علیه و آله و سلم. ببین، قاعده‌ی عشق را می‌گوید، ببین ما این‌جوری هستیم یا نه؟

وقتی پیامبر مژده را به ثوبان داد که تو به من می‌رسی، نگران درجه و مقام و این حرف‌ها نباش، تو پیشِ من هستی،‌ با اطاعتِ خدا پیش من خواهی آمد، ببینید پیغمبر چه می‌گوید؟ «وَ الَّذِي نَفْسِي بِيَدِهِ» قسم می‌خورد. یادتان نرود، هروقت که شما در آیات یا روایات قسم دیدید یعنی می‌خواهد قاعده و یک فرمول را بیان کند. دقت کنید، می‌خواهد یک قاعده و فرمول را بگوید. یعنی از سنت. به خدا قسم این آب است، ولله قسم آب تشکیل نمی‌شود مگر با دوتا هیدروژن و یک دانه اکسیژن، دارم برایش قسم می‌خورم، این یعنی چه؟ یعنی می‌خواهم راجع به چه حرف بزنم؟ یک قاعده. قسم به کسی که جان ‌من در دستش هست.

«لا یُؤمِنَنَّ عَبدٌ» هرگز ایمان نیاورده بنده‌ای «حتی أکون أحَبَّ إلَیهِ مِن نَفسِه» مگر این‌که من حتماً از خودش پیش خودش عزیزتر باشم، من را بیشتر از خودش دوست داشته باشد. قاعده‌ی عشق است. طرف یک موجود زمینی را دوست دارد، حالا یا بچه‌اش هست یا آدم دیگر هست،‌ هزار بار به او می‌گوید فدایت شوم، قربانت بروم، برایت بمیرم، و واقعاً هم جایش شود این کار را می‌کند. هرگز ایمان نیاورده کسی «عَبدٌ» «لا یُؤمِنَنَّ عَبدٌ حَتّی أکونَ» تا این‌که من محبوب‌تر باشم «أکونَ أحَبَّ إلَیهِ» در نزد او محبوب‌تر باشم از چه کسی؟ از جانش «وَ أَبَوَیه» پدر و مادرش «وَ أَهلِهِ» و خانواده‌اش «وَ وُلَدِهِ» فرزندانش «والنّاس أجمعین» منِ پیغمبر از همه مردم برایش عزیزتر باشم.

آن‌قدر این روابط عاشقانه بین انسان و پیغمبر عمیق است که نگاه کنید پیامبر چه‌جوری روی ما حساب کرده؟ فرمود هر وقت خیلی اذیت شدید، زندگی اذیتتان کرد، یاد یک مصیبت بزرگ‌تر که بیافتید همه مصیبت‌های زندگی یادتان می‌رود. می‌دانید پیغمبر آن مصیبت بزرگ‌تر راچه چیزی را می‌گوید؟ می‌گوید یاد این مصیبت بیافتید که من پیش شما نیستم. شنبه‌ها زیارت پیغمبر چه می‌گوییم؟ «اُصِبْنا بِكَ يا حَبيبَ قُلُوبِنا، فَما اَعْظَمَ الْمُصيبَةَ بِكَ، حَيْثُ انْقَطَعَ عَنَّا الْوَحْىُ، وَ حَيْثُ فَقَدْناكَ». یا رسول الله ما دلمان مصیبت‌زده است بخاطر این‌که هم وحی را از دست داده‌ایم، هم تو را از دست داده‌ایم.

پیغمبر می‌گوید مصیبت‌های دنیا را با مصیبت‌های بزرگ‌تر فراموش کنید. شما بزرگ‌ترین مصیبتتان این هست که من کنارتان نیستم. ما هم نمی‌فهمیم یعنی چه؟ ما مشکل داریم، ما می‌گوییم بزرگ‌ترین مصیبت زندگی‌ام این هست که الآن پول ندارم، همسر ندارم، فلان کسم پیشم نیست، بچه‌ام پیشم نیست، مدرک تحصیلی‌ام را هنوز نگرفته‌ام، هنوز مستأجر هستم. پیامبر می‌فرماید اگر تو بفهمی بزرگ‌ترین مصیبت این هست که من کنارت نیستم، هر وقت زندگی خواست اذیتتان کند یاد مصیبت‌های بزرگ‌تر بیافتید، دیگر مصیبت‌های زندگی یادتان می‌رود، یعنی چه؟ یعنی عزیزم هِی دغدغه‌های زندگی و مشکلات زندگی‌ات باعث نشود که معیّت، همراهی و ملحق شدن به اهل بیت علیهم السلام را از دست بدهی. نگو وقت نداشتم، دکتری داشتم، مهندسی داشتم، طرح داشتم، پروژه داشتم، امتحان داشتم، زندگی داشتم، بچه داشتم، شوهر داشتم، زن و بچه داشتم، نمی‌رسیدم برای این کارها وقت‌ بگذارم.

اگر آدم عاشق باشد این‌ها هیچ‌کدام مزاحم نیستند، اگر انسان خودش را بشناسد اصلاً این‌ها مزاحم نیستند. اگر مزاحم شدند برای این است که ما از این‌ها یک بت درست کرده‌ایم. ما خودمان دنبال شیطان می‌گردیم که غافلمان کند، خودمان دنبال عوامل غفلت می‌گردیم که یک جوری سرِ ما را مشغول کند به غیب،‌ به آسمان فکر نکنیم. خودمان داریم این کار را می‌کنیم. از نوع وقت‌گذاری‌ها، تصمیم‌گیری‌ها در زندگی معلوم می‌شود یک نفر واقعاً دغدغه‌ی ملحق شدن به اهل بیت علیهم السلام را داشته یا نداشته.

طرف آمده، من دارم برای دنیا و آخرتش به او برنامه می‌دهم، دارم به او برنامه می‌دهم برای این که به شادی برسد،‌ به آرامش برسد، بتواند یک رابطه‌ای برقرار کند، می‌گوید من نمی‌توانم این برنامه را اجرا کنم. برای چه؟ می‌گوید من الآن درس دارم، بعد کلاس زبان هم می‌روم، کلاس فلان هم می‌روم، خُب نرو. چه کسی گفته بروی؟ اصلِ تو این است، تو برای این به دنیا آمدی نه برای کلاس زبان، برای کلاس کامپیوتر. می‌بینی صد‌‌تا کلاس برای خودش مشغول کرده بعد هم وقتی به او می‌گویی ولش کن، به خودت برس، نه. این‌ها را که نمی‌شود ول کرد. آخرت را می‌شود، اهل بیت علیهم السلام را می‌شود، آن‌ها مهم نیستند.. بهشت را می‌شود ولی جهنم را من نمی‌توانم ول کنم، من دنیا را نمی‌توانم ول کنم. نمی‌توانی؟ بچسب به او. خلایق هرچه لایق.

عزیزم وقت‌گذاری می‌خواهد. باز دارم می‌گویم، دقت کنید، وقت‌گذاری یعنی باید یک جاهایی تو خلوت ایجاد کنی. چطور برای زبانت، برای کامپیوترت، برای دوستت، برای رانندگی می‌روی وقت می‌گذاری، با اتومبیل ساعت‌ها خلوت می‌کنی تا یاد بگیری؟ یک کسی می‌خواهد موسیقی کار کند، با یک ساز صدها ساعت خلوت می‌کند، در رشته‌ی هنری صدها ساعت وقت می‌گذارد، یک گل‌دوزی، یک خیاطی، یک سرمه‌دوزی، یک مرواریدبافی، یک چیزی یاد بگیرد، چطور می‌شود ما هیچ وقتی نگذاریم، خودمان را خالی نکنیم، فراقت نداشته باشیم، از جاهای دیگر فرار نکنیم، دیگران را غال نگذاریم، بقیه‌ی چیزها را غال نگذاریم و بتوانیم به اهل بیت علیهم السلام ملحق شویم؟

همه‌ی عشق این هست که تو بتوانی همه چیز را غال بگذاری تا به مادرت فاطمه زهرا سلام الله علیها برسی. عاشورا چه‌جوری بود؟ امام حسین علیه السلام وقتی دعوت می‌کرد می‌گفت یعنی بیا همه چیز را ول کن. ظهیر می‌خواهد که ملحق شود، حر می‌خواهد که ملحق شود. ظهیر یک ملاقات چند دقیقه‌ای با امام داشت، در حالی که از امام حسین علیه السلام فرار می‌کرد. وقتی هم پیک امام حسین آمد ناراحت بود، جواب نمی‌داد، نگفت باشه می‌آیم. زنش به او نهیب زد که بلند شو برو. درود بر آن زن. ولی وقتی رفت و دید و عاشق شد، آمد گفتش که این همه‌ی دنیای من مالِ تو، من رفتم. همان‌طور که شهدای ما خیلی این کار را کردند. به قول امام یک شبه ره صدساله را خوب توانستند طی کنند.

اگر یک شبه ره صدساله را طی کردند یعنی یکدفعه دست روی همه‌چیز دنیایشان گذاشتند، ولش کردند و رفتند. هروقت صدایت می‌کنند باید بتوانی بگویی چشم آمدم «وَالَّذی نَفسی بِیَدِهِ لا یُؤمِنَنَّ عَبدٌ حَتّى أَکونَ أَحَبَّ إلَیهِ مِن نَفسِهِ و أبَوَیهِ وَ أهلِهِ وَ وَلَدِهِ وَالنّاس أجمَعین» اگر این‌جوری هستیم خوش به حالمان، اگر این‌جوری نیستیم إن‌شاءالله خودمان را برسانیم، برویم به جایی‌که عشق اهل بیت از هر عشقی در دل ما بیش‌‌تر باشد. سبک زندگی‌مان، خودمان را برای اهل بیت علیهم السلام وقف کنیم، جانمان را برای اهل بیت خرج کنیم. فقط همین‌جوری می‌خرندش.

«إِنَّ اللَّهَ اشتَری مِنَ المُؤمِنينَ أَنفُسَهُم وَأَموالَهُم بِأَنَّ لَهُمُ الجَنَّةَ»(سوره توبه، آیه 111) خدا از شما می‌خرد. می‌فروشید؟ چه کسی، چقدر از جوانی‌اش را به امام زمان عجل الله فروخته؟ چه کسی، چقدر از مالش را به خدا فروخته؟ چه کسی، چقدر از آبرویش را به اهل بیت علیهم السلام فروخته؟ چه کسی، چقدر از استعدادهایش، از هنرش را پای اهل بیت علیهم السلام ریخته؟ به جان خودمان نگاه کنیم، ببینیم جان ما چقدرش بخاطر خانواده‌ی آسمانی‌مان و چقدرش برای خانواده‌ی زمینی‌مان صرف شده؟ باید مقایسه کنیم. من چقدر برای بچه‌ام هزینه شدم و چقدر برای همسرم، چقدر برای خانواده‌ی آسمانی‌ام؟ چقدر برای معشوقم الله هزینه شدم؟ در این هزینه شدن‌هاست که انسان رمز شادی و آرامش را پیدا می‌کند.

«الَّذِينَ إِذَا أَصَابَتْهُم مُّصِيبَةٌ قَالُواْ إِنَّا لِلّهِ وَإِنَّا إِلَيْهِ رَاجِعونَ»(سوره بقره، آیه156) مالِ خدا هستیم، برمی‌گردیم پیش خدا. این‌ها همه‌اش تمام می‌شود، هیچ چیزش نمی‌ماند. از غم‌های گذشته‌ام هیچ چیزی نمانده، از غم‌های حال و آینده هم هیچ چیزی نمی‌ماند. هیچ چیزی نمی‌ماند، همه‌اش تمام می‌شود.****