جلسه 185 - خانواده آسمانی
شماره جلسه
185
وضعیت پیاده سازی
دارد
سال
1391
ماه
12
روز
24
متن کامل (خام) ‌ جلسه 185 - خانواده آسمانی

خانواده آسمانی قسمت 185

بحث جلسه گذشته ما درباره حمله های شیطان بود که حضرت رضا (ع) در توصیه ای که از طریق حضرت عبدالعظیم (ع) به دوستان خودشان کرده بودند، فرمودند به دوستان من سلام برسان و بگو که شیطان را بر خودشان مسلط نکنند. راجع به فلسفه وجودی، حکمت وجودی و خلقت شیطان سخن گفتیم و راجع به حمله های او صحبت کردیم و اینکه شیطان اصلا به چه کسانی حمله می کند و روی چه کسانی تسلط دارد. گفتیم شیطان بر مومنین متوکل تسلط ندارد، بر کسانی که اهل شکر هستند، هیچ تسلطی ندارد و توکل و شکر، دو سپر بزرگ هستند که مانع تسلط، نفوذ و وسوسه های شیطان می شوند که حالا نقش این ایمان و توکل را توضیح خواهیم داد.

آیه نود و نه و صد از سوره مبارک نحل را خواندیم که شیطان روی کسانی که مومن هستند و توکل دارند، تسلطی ندارد. «إِنَّما سُلطانَهُ عَلَی الَّذِینَ یَتَوَلَّونَهُم»؛ تسلط شیطان روی کسانی هست که ولایت شیطان را می پذیرند. خودشان دوست دارند که تحت ولایت شیطان قرار بگیرند. به حزب شیطان و تحت ولایت شیطان قرار گرفتن، علاقه دارند. به حزب خدا ، به حزب خانواده آسمانی شان و حزب محمد و آل محمد (ص) علاقه ای ندارند. با خانواده آسمانی شان بیگانه هستند و اصلا خودشان را به عنوان عضوی از اعضاء خانواده آسمانی نشناخته اند. بنابراین شیطان خیلی روی اینها تسلط دارد، کسانی که ولایت پذیر هستند.

بعد می فرماید « وَ هُم مُشرِکُون» شیطان بر کسانی که اهل شرک هستند، تسلط پیدا می کند. شرک این نیست که بگوییم خدا شریک دارد، خب هیچ مسلمانی این را قائل نیست. این شرک، در واقع شرک عملی هست. یعنی اینکه انسان یادش برود که همه کاره الله است. لاحَولَ وَ لا قُوَّةَ إِلّا بِاللهِ العَلِیِّ العَظِیم یادش برود. یادش برود که همه کار از خدا بر می آید. یادش برود با خدا اگر کسی ترسید، با خدا اگر کسی اضطراب پیدا کرد،با خدا اگر کسی غمگین شد و با خدا اگر کسی ناامید شد، با خدا اگر به کسی احساس پوچی دست داد، با خدا اگر کسی دچار حسادت شد، قطعا این شخص در توحید خود ضعیف است، قطعا توکل ندارد، قطعا خدا را خوب نشناخته است که با داشتن خدا، این همه آسیب پذیرفته است.

خدایی را که او می شناخته، خدایی نیست که بتواند از او حراست بکند. خدایی که او می شناسد یک خدای ضعیفی است. خدایی که در دل اوست، خدای قلابی و پلاستیکی ای هست که نمی تواند آن انرژی را که خدای حقیقی به انسان می دهد، به او بدهد. لذا شیطان روی کسانی که توحید را جدی نمی گیرند و توحید آنها قوی نشده است، به الله به معنای حقیقی اعتقاد پیدا نکرده اند، ایمان نیاورده اند و ظاهری می گویند ما خدا را قبول داریم،تسلط دارد و روی آنها عمال نفوذ می کند.

حمله های شیطان را معرفی کردیم. گفتیم که شیطان چهار نوع حمله دارد: جلو، عقب، راست و چپ. گفتیم علت اینکه روی صراط مستقیم حمله می کند، این است که انسان صاحب سبک باشد یعنی کسی که به صراط الله می آید، تمرین هایش شروع می شود. شیطان حریف تمرینی ماست و بالاخره تمرین هایش را با ما شروع می کند.گفتیم در هر کدام از پنج دسته کمالات، چه کمالات حسی، چه کمالات خیالی، چه کمالات وهمی ، چه کمالات عقلی و چه کمالات فوق عقلی، هرکس بخواهد در هر کدام از کمالات چه حیوانی، چه فرشته ای و چه الهی رشد بکند، استاد می خواهد، تمرین می خواهد، دانشگاه، کلاس، سبک درسی و کتاب می خواهد.این کارها را دارد. زحمت دارد.

هیچ فرقی نمی کند که شما بخواهید در حیوانیت رشد پیدا بکنید، در (کمالات) گیاهی رشد بکنید، در توهم و خیال رشد پیدا بکنید، در عقلانیت رشد پیدا بکنید یا در انسانیت. در هر صورت استاد، کتاب، درس، شنیدن و ... می خواهد. قدرت اساسااز دو چیز به دست می آید: خوب شنیدن و تمرین کردن. جانور فربه شود از راه نوش / آدمی فربه شود از راه گوش. همه مهارت ها همین است.

حالا شما وقتی که می آیید و در مسیر صراط الهی قرار می گیرید تازه تمرینات و مسابقات شروع می شود. یعنی باید یک سلسله کارها و دستورالعمل ها را داشته باشید که محدودیت های خاص خودش را دارد. اینکه خرافه در ذهن ما انداخته اند که دین خدا محدودیت دارد، واقعا اینطور نیست. دین خدا بخش حیوانی ما را محدود می کند، بخش فوق عقلانی و عقلانی ما در دین خدا آزاد است. شما هیچ کجا در حدیث، رساله یا قرآن ندارید که برای بخش انسانی یا عقلانی ما حرام و حلال ذکر کرده باشند. تمام حرام ها و حلال ها مال کدام بخش است؟ بخش حیوانی هست.

شما یک جا ندارید که بخش عقلانی یا فوق عقلانی ما را محدود کرده باشند و بگویند اینکار را انجام ندهید. خداوند اصلا بخش فوق عقلانی را که از جنس خودش هست، کاملا آزاد گذاشته است و میگوید هر چقدر که دلت می خواهد با من عشق بازی کن، هر چقدر که دلت می خواهد بیا به آسمان، هر چقدر که دلت می خواهد، سرعت بگیر، هر کاری که دلت می خواهد، بکن. ولی برای بخشهای پائینی محدودیت قائل شده است. گفته است که بخش های حیوانی باید ارضاء بشوند. اینها در وجود انسان هستند، حق هم هستند، باید هم باشند، حرمت هم دارند ولی باید غذای آنها محدود مصرف شود. اگر بی نهایت غذا مصرف شود و زیاده روی کنند، سنگینی می کند.

مثل شکم،می گوید چربی خیلی خوب است، نمک خیلی خوب است، قند خیلی خوب است، خوشمزه هم هست، اسلام هم می گوید استفاده کنید، بخورید. چقدر در احادیث ما به شیرینی سفارش شده، به میوه ها سفارش شده، به خوردنی ها سفارش شده، به کباب سفارش شده ، به خیلی چیزها در روایات سفارش شده است. ولی می گوید آنقدر نباشد که شما را سنگین کند و بخش های عقلی و فوق عقلانی شما تنبل شود و از کار بیفتد. آنقدری که نیازش هست به او بده، محرومش نکن. ریاضت هم به او نده ولی به اندازه ای که به بخش های عقلانی و فوق عقلانی شما صدمه نزند. بخش های عالی شما هم باید غذا بخورند. مزاحم غذای آن بخش ها نشوند، بتوانند آنها هم پرواز بکنند، به حرکت و خوراک خودشان هم برسند.

حرام جایی هست که یا به عقل انسان لطمه می زند یا به فوق عقل انسان. حالا یک کسی که حیوان است، وقتی به او می گویی حرام، برایش سخت است. بگویی واجب، برایش سخت است. می گوییم نماز واجب است، برایش سخت است. چرا؟ این کسی که برایش سخت است، انسان نیست. چون به انسان که می گویی نماز واجب است، کیف می کند. مثل این است که به یک تشنه بگوییم، آب خوردن واجب است، خب خوشش می آید. به یک گرسنه بگویید غذا خوردن واجب است، غذایش است، خوشش می آید.

غذای بخش انسانی، الله، ذکرالله، خلوت و عبادت است. غذای بخش عقلانی، مطالعه و علم است. شما از شنیدن، از کلاس آمدن، از استاد دیدن، از درس خواندن لذت می برید و لذتی را هم که از اینکار می برید، شاید در بخش های پائینی، در بخش های حیوانی تان انقدر لذت نبرید. این خودش یک لذت است. انسان لذت می برد که می شنود، بزرگ می شود و بخش انسانی و عقلی او فربه می شود. این خودش یک لذت است.

خب! پس هر کدام از بخش ها لذت دارند، غذا دارند، به اینها باید دقت کنیم. کسی که از واجبات الهی ناراحت می شود این بخش حیوانی اوست که ناراحت می شود. کسی که می گوید دین محدودیت می آورد، اینطور نیست. ضمن اینکه تمام بخش ها محدودیت دارند. شما الآن بخواهید بروید هر ورزشی انجام بدهید، استاد به شما محدودیت می دهد. الآن شما بگویید من می خواهم بروم، اسکی بازی کنم. هیچ باشگاهی هر کسی را برای اسکی قبول نمی کند. می گویند اسکی برای شما حرام است. آیا دکترها این را می گویند یا نمی گویند؟ می گوید شما اسکی بازی کنید، می میرید. پس حرام دارد.

بعد وقتی می خواهید اسکی کنید، سوار چوب های آن بشوید و کار کنید، یک سری مقررات دارد، به اینها می گویند واجبات. یا می گویند یک کارهایی را نباید انجام بدهید، که به آن محرمات می گویند. کشتی بخواهید بروید، واجبات دارد، مستحبات دارد، مکروهات دارد، مباحات دارد، محرمات دارد. بسکتبال بخواهید بروید، همین قواعد را دارد. کار هنری بخواهید بکنید، همین قواعد را دارد، کار موسیقی بخواهید بکنید، همین مقررات را دارد. هر کس به هر رشته ای شوق داشته باشد، قوانین آن را هم رعایت می کند.

رانندگی بخواهید بروید، آن هم حلال دارد، حرام دارد، واجب دارد، مستحب دارد، مباح دارد و مکروه دارد. پس هیچ رشته ای نیست (که قانون نداشته باشد)، در هیچکدام از کمالات شما بی قانون نیستید. یک کامپیوتر می خواهید، بخرید، این کامپیوتر حلال دارد، حرام دارد، واجب دارد، مستحب دارد، مباح دارد، مکروه دارد. در کاتالوگ آن نوشته است که چه کارهایی خوب است و چه کارهایی برای این دستگاه خطرناک است. مطلقا این کار را نکنید. دیده اید که علامت می زنند و قرمز می کشند یعنی این کار حرام است، نباید این کار را انجام بدهید. اگر انجام بدهید، دستگاه می سوزد و خراب می شود.

خب بدن ما هم یک سلسله حلال ها و حرام ها دارد که در اسلام آنهارا علامت گذاشته اند و گفته اند که اینها حلال است، اینها حرام است. چون این سیستم یک سیستم معصوم طراحی شده است و یک ساختار ویژه دارد.یک سلسله چیزها برایش ضرر دارد، یک سلسله چیزها برای آن خوب است که حالا آن را انجام دهید. روح هم همینطور. در بخش خیال، وقتی انسان می خواهد کار خیالی بکند، مستحب، مباح، حرام، واجب و مکروه دارد. وقتی می خواهید کارهای وهمی بکنید، در آن هم همینطور، همه این پنج قانون را دارد. می خواهید کار عقلانی بکنید، مثلا مطالعه بکنید، میگوید هنگام مطالعه این کارها حرام است، این کارها خوب است، این کارها بهتر است انجام نشود، این کارها بهتر است که انجام بشود. پس هنگام مطالعه، کار عقلانی و کار ریاضی هم، باز شما فرمول دارید، قاعده دارید.

در کار فوق عقلانی هم که می آئید، بخش انسانی هم که می خواهد اوج بگیرد آن هم یک سلسله حلال ها، حرام ها ، مستحبات و ... دارد. پس اینکه می گویند، دین آدم را محدود می کند واقعا یک خرافه است. هیچکدام از رشدهای پنجگانه نیست که در آن یک سلسله احکام تکلیفی وجود نداشته باشد. در همه جا وجود دارد. یک کسی که می خواهد مهندس شود، باید یک سلسله کارها را نکند، یک چیزهایی را باید یاد بگیرد، یک سلسله تمرین هایی را بکند. می خواهد دکتر بشود، در هر رشته دکترا مستحب، مباحات و محرمات آن با هم فرق دارد.

در رشته های هنری همینطور، در رشته های مهندسی همینطور. هر جایی ما یک سلسله مقررات داریم. ولی چرا ما دردمان می آید؟ وقتی در بخش انسانی، در بخش دینیمی گویند چیزی حرام است یا واجب است، برای ما سخت است؟ چرا؟ چون این بخش فوق عقلانی یا اصلا فعال نشده، بالغ نشده یا ضعیف است. نمی تواند طاقت بیاورد که حرام را انجام ندهد، نمی تواند طاقت بیاورد که واجب را انجام بدهد. صبر ندارد. چون این بخش هنوز بچه است، بالغ نشده. ممکن است که چهل یا پنجاه سالش باشد، اما رشد نکرده است. چون تغذیه هم نشده است. برای رشد و قدرت نیاز به تغذیه است. باید تغذیه بشود.

مثلا وقتی کسی پنج سالش است نمی تواند ازدواج بکند چون بلوغ جنسی ندارد. این باید اول بخش جنسی و بدنی اش غذا بخورد تا بالغ شود، بعد رشد عقلی هم پیدا کند، آنوقت می گویند که خب این به درد ازدواج می خورد. حالا به یک (کودک) پنج ساله بگویید، دوست دختر، دوست پسر، نیاز جنسی، عشق... هنوز که بالغ نشده است.

در بخش انسانی هم بعضی ها هستند که این بخش در آنها ضعیف است، یا خوب و مرتب غذا نخورده که اساسا منجر به بلوغ این بخش نمی شود. لذا می بینید که پنجاه یا شصت سالش است اما هنوز بخش فوق عقلانی یا انسانی او فعال نیست. هنوز از خدا خوشش نمی آید. هنوز از بی نهایت شدن خوشش نمی آید، هنوز از خانواده آسمانی اش... اصلا خانواده آسمانی اش را نمی شناسد، انسی با خانواده آسمانی اش ندارد، چون این بخش بالغ نشده است. جشن تولد یک انسان را باید زمانی بگیرند که این بخش فعال می شود یعنی انسان عاشق می شود. بلوغ پیدا می کند، غذا می خورد. تا عاشق شد، عاشق آسمان، عاشق خانواده آسمانی، عاشق الله ، آنموقع انسان باید برود خودش برای خودش جشن بگیرد.

تا مهر خدا در دلت افتاد بدان که بالغ شده ای، تا مهر خانواده آسمانی، اهل بیت، انبیا در دلت افتاد بدان که بالغ شده ای. برو یک جشن مفصل بگیر. خوشحال باش. مهمانی بده. الآن ما برای بچه ها جشن تکلیف می گیریم یعنی الآن مخاطب خدا قرار گرفتهای، الآن می توانی عاشق خدا بشوی. می توانی با خدا و اهل بیت عشق بازی کنی. چقدر هم قشنگ است این جشن عبادت. یعنی جشن تشرف به آسمان.

خب! پس این صراط مستقیم را دقت کنید، باز توضیح می دهیم که یعنی چه. چرا روی صراط مستقیم حمله می شود و سختی دارد؟ داستان شروع می شود. شما می خواهید روی صراط مستقیم به سمت مثل اعلی شدن حرکت کنید، می خواهید خلیفة الله بشوید، خب تمرین دارد، کلاس دارد، استاد دارد. برای هر یک اسمی که شما در جوشن کبیر از الله می خوانید و می خواهید کلاس آن اسم را طی کنید، کلاس آن اسم مقررات خاص خودش را دارد. مثلا کلاس کریم شدن، کلاس جواد شدن، کلاس ستاریت.

اینها مربی می خواهد، کارگاه می خواهد، استاد و دوره می خواهد. انسان باید اسم بگذراند. ولی متاسفانه چون هنوز بخش انسانی ما فعال نیست، تشریفات بخش انسانی ما هم خیلی جذاب نیست. اصلا هنوز این را در جامعه خودمان راه نینداخته ایم. الآن اگر یک کسی بخواهد خیاطی یاد بگیرد، کلاس خاص خودش را دارد، تایپ کلاس خاص خودش را دارد، رانندگی کلاس خاص دارد، پایه یک کلاس خاص دارد، پایه دو کلاس خاص دارد، سفره آرایی کلاس خاص دارد، چقدر تشریفات دارد؟ آرایشگاه مردانه، آرایشگاه زنانه کلاس خاص دارد. پیراهن دوزی یک کلاس دارد، شلوار دوزی یک کلاس دارد، طلا یک کلاس دارد.

وقتی می خواهیم به بخش انسانی که بخش اصلی و هدف خلقت همه این تشریفات است برسیم، ما اصلا نه کلاس می شناسیم، نه استاد می شناسیم، نه سبک می شناسیم، نه دانشگاه می شناسیم، نه باشگاه می شناسیم. خب رشد نمی کنیم دیگر. الآن یک کسی می گوید من حسودم، باید حسودی ام برطرف شود، این کلاس خاص دارد باید بروی برنامه خاص بگیری، این سیر را طی کنی تا این حسادت کنده شود. یعنی این غده سرطانی کنده شود. چون اگر با حسادت بروی یا با بداخلاقی بروی یا با سوءظن و ناامیدی به آنطرف در برزخ بروی، دیگر معلوم نیست چه موقع انسان از جهنم دربیاید.

چون باید بروی تا آنجا درمان را انجام بدهند. یا خودت اینجا درمان را انجام بده یا آنجا در جهنم درمان را انجام می دهند. بالاخره اگر کسی بخواهد به بهشت برود، به بهشت می گویند دارالسلام. فقط چه کسانی را راه می دهند؟ سالم ها را. همینطور که دنیا فقط با چه کسانی راه می آید؟ با بچه هایی که از رحم مادر سالم متولد می شوند، با بقیه اصلا راه نمی آید. با ناقص ها راه نمی آید، با مریض ها راه نمی آید، به آنها درد می دهد. یعنی آنها با دنیا کنار نمی آیند چون نمی توانند از آن استفاده کنند و لذت ببرند. با خودشان امکانات نیاورده اند.

پس اگر می خواهید امکانات ببرید، باید بیماری نبرید. اگر می خواهید سالم بروید، باید مریض نروید. پس انسان باید روی خودش کار کند. کلاس بگذراند. بزرگان ما دغدغه داشتند که نکند من الآن از دنیا که بروم، جزء کسانی باشم که عصبانی هستند. مرحوم آیت الله بروجردی یک بار عصبانی شد. بصیرت را نگاه کنید که می داند یک بار عصبانیت در برزخ چه کاری دست آدم می دهد. یعنی انسان چقدر باید به خاطر یک بار عصبانیت در جهنم بماند تا اثر این عصبانیت از وجودش برود. نذر کرد و گفت خدایا توبه. اگر یک بار دیگر عصبانی بشوم برای تنبیه نفسم یک سال روزه می گیرم. آقا یک بار دیگر عصبانی شد،یک طلبه ناشی آقا را عصبانی کرد، آقا یک سال روزه گرفت. این زیرکی است. یعنی فشار یک سال روزه از عذاب برزخ خیلی کمتر است.

یک سال روزه گرفت تا مبادا دفعه دیگر عصبانی شود، تازه حق هم با ایشان بوده است. چون می داند که اگر این نفس درمان نشود، یقه اش را نگیری که برای چه عصبانی شدی، برای چه داد زدی، برای چه انقدر لوسی، برای چه انقدر زودرنج و حساسی، برای چه انقدر غمگینی... در کنار خدا و در دستگاه خدا غمگینی جرم است، نا امیدی جرم است. جرم های بزرگی است. شاد نبودن در دستگاه خدا جرم است. چرا ترس، چرا اضطراب؟ آقا یک سال روزه گرفت که در برزخ گیر نباشد. چون می داند اگر با این عصبانیت به برزخ برود یعنی چه.

ماها نه! ما خیلی ماشاالله شنگول هستیم. الحمدلله همه چیز هم داریم. با افتخار هم از آن یاد می کنیم. آره من حسودم. آن را مارک می کنیم، بالا می زنیم. انگار خیلی هنر کرده است. آره من لوسم، من زودرنجم، من حساسم، من نمی دانم همینه که هست. من بداخلاقم. گاهی وقت ها برای اینکه بگوییم ما جهنمی هستیم از پیغمبر هم مایه می گذاریم. ما سیّدیم، جوشی هستیم. این خیلی بد است. چه کسی می گوید سید باید جوشی باشد. سید باید شبیه پیغمبر باشد. این توهین به سادات و پیغمبر است.

آخر ما لریم اینجوری هستیم، ما ترکها اینجوری هستیم. نمی دانم ما شمالی ها اینجوری هستیم. اصلا در نظام برزخی کسی با لر و شمالی و ترک کار ندارد. هر کسی می خواهی باشی باش. آنجا قوانین و مقررات خاص خودش را در بهشت دارد. دارید به بهشت خوش آمدید، بروید و زندگی کنید. ندارید اول بروید در جهنم درمان شوید. حالا هر چه مریضی آورده اید به تعداد مریضی ها...

سه تا عامل وجود دارد: تعداد، شدت و نوع مریضی های شما ، (با توجه به اینها) باید رنج درمان خاص خودش را طی کنید. خدا کند این حرف امام راست نباشد که فرمود هر کس یک اخلاق بد با خودش به برزخ ببرد، معلوم نیست که چند قرن از قرن های آخرتی باید در جهنم بماند تا این اخلاق از او کنده شود. خدا کند این حرف پیغمبر راست نباشد که فرمود: بداخلاقی گناهیست که آمرزیده نمی شود. خدا کند ما بفهمیم که بداخلاقی چقدر خطرناک است. بفهمیم زودرنجی، پرخاشگری، تندی کردن، هاربودن چقدر خطرناک است. خدا کند ما بفهمیم که فضولی، تجاوز چشمی، تجاوز گوشی به حریم مردم چقدر خطرناک است. کشف راز مردم کردن، اسرار مردم را فاش کردن، حرمت مجلس و اسرار را نداشتن و دهن لق بودن چه مشکلاتی برای انسان ایجاد می کند. خدا کند واقعا این را بفهمیم.

خب! حالا می گوید این شیطان چهارتا حمله دارد: جلو، عقب، راست و چپ. توضیح دادیم. جلو یعنی چه؟ آینده. چون جلوی ماست. عقب یعنی چه؟ گذشته. گفتیم که در گذشته سه چیز اتفاق می افتد که شیطان می تواند آنها را به یاد ما بیاورد. چه چیزهایی هست؟ گناهان، کدورت ها، شکست ها. هر وقت یکی از اینها را شیطان به یاد شما آورد یعنی تا به یاد شما آمد و غمگین شدید باید بدانید که حمله شیطان است.

هروقت که در وجود شما نسبت به آینده دلشوره آمد یعنی دیگر خدا را فراموش کرده اید.یعنی انگار خدا نیست. خدا فرمود هروقت خبر مرگ مرا شنیدید، ناامید و ناراحت شوید و من هم هیچوقت نمی میرم. آدم خدا دارد. ما یادمان رفته است که خدا برای ما از همه کس، کس تر است. ما اصلا خدا را به عنوان کس خودمان قبول نداریم. به اندازه پدر و مادرمان قبولش نداریم. به اندازه رئیس مان قبولش نداریم. یک خدا داریم که مهربان است، دوست مان دارد و ما بنده او هستیم، بالاخره ما روی دست خدائیم. توجه کردید؟

از بچه های یک شخص برای خدا عزیزتر هستیم. خدا بی نهایت ما را دوست دارد. بی نهایت ما را دوست دارد. این می شود محکم. شیطان می آید و شما را از رحمت خدا ناامید می کند، می شود متشابه. فرمول های آن را هفته قبل گفتم. محکمات را اگر چسبیدید دیگر متشابهات شما را اذیت نمی کند. الآن من گناه کردم، شیطان می آید، می گوید تو بدبختی، تو بی لیاقتی، تو بیچاره ای، تو دیگر آلوده هستی، تو دیگر به درد مسجد نمی خوری، تو دیگر به درد امام زمان نمی خوری، تو دیگر به درد اوج نمی خوری، تو به درد بهشت نمی خوری، تو بیستسال سابقه گناه داری...

محکمات چیست؟ (باهم یک مقدار تمرین کنیم، قرار شد درس های ما تمرینی باشد)1. یک خدای مهربان دارم که « إِنَّ اللهَ یَغفِرُ الذُّنُوبَ جَمِیعا» خدا همه گناهان را می بخشد. 2. استغفار دارم، توبه دارم، جبران می توانم بکنم، فرصت دارم. خدا مهربان است و مرا برای بهشت و بالاتر از بهشت خلق کرده است نه برای جهنم. نه خدا و نه خانواده آسمانی از جهنم رفتن هیچکس خوشحال نمی شوند، ناراحت می شوند. خدا فرمود من نود و نه درصد رحمتم را برای بعد از وفات بندگانم گذاشته ام.

خدایی که اینقدر در دنیا با ما مهربان است، بخواهد نود و نه درصد رحمتش را بعد از وفات بر سر من بریزد، پس من برای چه بترسم. گناه، حق الناس و حق الله پدر من را در جهنم در می آورد ولی خدا می گوید تو وقت داری در دنیا جبران کن، توبه داری، استغفار داری، جبران کن. حق الناس، حق الله، بماند و به آنطرف برود، مثل بچه ای است که در رحم مادر یک انگشت کم آورده است، حالا به دنیا بیاید. مگر به این راحتی این یک انگشت درست می شود؟ ولی تا من در رحم دنیا هستم، الحمدلله فرصت دارم، می توانم جبران کنم، برای چه اضطراب داشته باشم و از خدا بترسم؟

پس ملائکه گناهان را به یاد ما می اندازند، خدا گناهان را به یاد ما می اندازد ولی در این به یاد انداختن، ناامیدی اصلا نیست. امید، آشتی، اصلاح و توبه است. هروقت این حس به تو دست داد، مال خداست. اما شیطان گناه را به یاد می اندازد تا تو را تحقیر کند. اصلا یک چیزی به شما بگویم، قاعده کلی است: « إِنَّمَا النَّجوی مِنَ الشَّیطانِ لِیَحزُنَ الَّذِینَ آمَنوُا» اساسا هدف شیطان، غمگین کردن و محزون کزدن مومن است. هیچ سمی برای حرکت مومن، مهلک تر از غم نیست. مواظب باشید به راحتی در دام شیطان نیفتید.

نه کسی را غمگین کنید، نه بگذارید که شیطان شما را غمگین کند. اجازه ندهید که این زهر در وجود شما بریزد. هروقت غمگین شدید یعنی اینکه تیر او به شما خورده است. چرا غم های الهی هست. غم های آسمانی هست. آنها خیلی قشنگ است. در آن غم ها، پر از شادی است. آن غم ها با غم های دنیایی فرق دارد. غم مستضعفان، غم محرومان، غم مظلومان، غم مردم، اینها غمهای قشنگی است که خیلی به انسان، شادی، نشاط و قدرت می دهد. اما غمهای دنیایی نه. غم های دنیایی جهنم دارد، غصه دارد. پیامبر فرمود: «مَن بَکی عَلَی الدُّنیا دَخَلَ النّار»؛ هر کس بر دنیا گریه کند، یعنی دنیا بتواند او را گریه بیندازد، این شخص دارد جهنم سازی می کند. این را باید دقت بکنید.

خب! در حمله جلو او یکسره در شما اضطراب ایجاد می کند. کار شما چیست؟ کار شما این است که به محکمات بچسبید. هرچه می خواهد بشود، بشود. داستان مسجد مهمان کش را برای شما تعریف کنم. خدا رحمت کند مرحوم شهید مطهری را که (این داستان) را آورده است. می گوید یک مسجدی بود که هرکس می رفت و در این مسجد می خوابید، صبح جنازه او را می آوردند. شبها کسی نمی رفت در این مسجد بخوابد. یکبار یک مهمانی به همین شهر که مسجد در آن قرار داشت، آمده بود و جانداشت که بخوابد. گفت: من در مسجد می خوابم، به او گفتند: نروی ها، گفت: برای چه؟ گفتند: هیچکس تا بحال از این مسجد زنده برنگشته است. هرکس رفته، شب مرده. در آن جن دارد، هیاهو دارد.

گفت: حالا می خواهد ما را بکشد دیگر، حالا دنیا چه هست، نهایتا ما را می کشد، نهایتا می میریم دیگر. ببینید همین کلمه: نهایتا می میریم. اسم رمز: ترس از مرگ برای آدم بدبختی می آورد. مرگ باوری، شجاعت پذیرش مرگ، نترسیدن از مرگ، همین جا هست که شیطان خلع سلاح می شود. (آن شخص می گوید) می خواهد چکار کند، نهایتا من را می کشد، شب به مسجد می رود، نصف شب سرو صداها شروع می شود. دائم هیاهو. کسی هم نیست، فقط سرو صدا است.

این داستان خیلی زیبا طراحی شده است. شیطان فقط سر و صدا دارد. فقط وسوسه دارد و می ترساند. ولی واقعیت این است که خبری نیست. بلند شد یک داد زد و گفت: می خواهید من را چکار کنید، می خواهید من را بکشید؟ بیایید بکشید، من هیچ ترسی ندارم. سر و صداها دیگر از کار افتاد، دیگر هیچ صدایی نیامد. او هم تخت گرفت، خوابید. صبح هم دیدند که او صحیح و سالم آمده است.

آینده می خواهد چه بشود، چه اتفاقی می خواهد بیفتد؟ می خواهم مریض بشوم؟ خب اگر مریض شوم که کفاره گناهان من است. چه بلایی می خواهد سر من بیاید، مجروح شوم، مریض شوم، بمیرم؟ خب اگر مرگ هم رسید از یک درصد رحمت به نود و نه درصد رحمت می روم. نود و نه درصد رحمت، آنجا در انتظار من است. برای چه از مرگ بترسم؟ مگر آنطرف یک مشت آدمها، یک خدای خشن، ملائکة الله خشن، خانواده آسمانی خشن وجود دارد؟

اصلا اینطور نیست. خدا کاری کرده است که وقتی که به دنیا می آیی، پدر و مادرت هم که مرده باشند... دیده اید که یک کسی پدرش می میرد، مادرش هم موقع زایمان می میرد، این بچه را که به دنیا می آورند، انقدر دل آدمها را مهربان کرده است که در همین کشور ما مردم باید چقدر صف و نوبت بایستند که یک بچه، یک نوزاد به آنها بدهند. پدر و مادر نیستند اما خیلی آدمها هستند که بچه را بزرگ می کنند. خدایی که موقع تولد ما به اینجا یک عالم، آدمها را مهربان کرده است که ما را بزرگ کنند، وقتی انسان به برزخ متولد بشود، آنقدر این انبیایی که شما قبل از جلسه به آنها سلام دادید، انقدر اولیا، ائمه، فرشته ها و شهدای مهربان بالای سر شما هستند که نگو! دوستانی که شما برای خودتان درست کرده اید. انشاالله با آنها انس بگیرید.

هر چقدر که شما بیشتر سلام بدهید... این سلام را هر روز بدهید، نه یک بار، نه دو بار، سعی کنید هر چند لحظه بهانه ای پیدا کنید، مگر چقدر است، سی ثانیه یا یک دقیقه است که شما می خواهید سلام بدهید. با معشوق ها و خانواده آسمانی خودتان عشق بازی کنید. خیالبافی کنید، خیال های عاشقانه داشته باشید. قبلا اینها را توضیح داده ام. اینها همه منتظر ما هستند که ما برویم و بریزند سر ما، ما را نوازش کنند، تر و خشک کنند. ما از چه باید بترسیم؟

ما خانواده آسمانی داریم، چهارده تا معصوم بالای سر ما هستند. ما چقدر از امام زاده ها رفیق داریم. چقدر از شهدا رفیق داریم. آنقدر داریم که نگو! از چه بترسیم؟ مریض بشوم که کفاره گناهانم است، درجات آخرتی است. بدهکار شوم، مقروض شوم، ورشکسته شوم، کسی از من جدا بشود، کسی بمیرد،بچه است که می میرد و شفیع ما در روز قیامت می شود. بزرگ اگر بمیرد، خدا هست، اجر دارد. دائم ترس های اینها دارد ما را می کشد.

دائم شیطان می گوید اگر این اتفاق بیفتد چه می شود، اگر شوهرت بمیرد، زنت بمیرد، بچه ات بمیرد، باباهه بمیرد، مامانه بمیرد، اگر طلاق بگیرم چه می شود، اگر طلاق بدهم چه می شود، اگر اینجوری بشود چه می شود... دائم اضطراب. یک بار بگو هر چه می خواهد، بشود خدایا! « أُفَوِّضُ أَمرِی إِلَی الله إِنَّ الله بَصِیرٌ بِالعِباد»من همه کارهایم را واگذارم کردم به خودت. اصلا من در حکومت خدا هستم. در حکومت خدا اضطراب من برای چیست؟

بسیاری از اتفاق هایی که برای ما افتاده است، قبلا هزار برابر بیشتر از اصل اتفاق از آن ترسیده ایم و رنج برده ایم. خدا رحمت کند مرحوم شهید مطهری، روحش شاد ( امشب دو بار یاد او کردیم) فرمود: بعضی ها آنقدر می ترسند که مبادا یک موقعی مجبور شوند آخر عمری نان و پنیر بخورند ، نان و سبزی بخورند، یک عمر نان و سبزی می خورند که مبادا بعدا مجبور شوند نان و سبزی بخورند. یعنی انسان برای خودش بلای عاجل ایجاد می کند. از یک چیزی که هنوز نیامده، هر روز می ترسد.

یک آقایی، خانمش را آورده بود می گفت این الآن چند سال است که افسرده است. نشستیم با این خانم صحبت کردیم که چرا شما اینقدر افسرده اید، داستان چیست؟ گفت من چند سال پیش خواب دیدم که یک مرده ای به خواب من آمد، من را بغل کرد و بوسید و گفت بیا برویم پیش ما، من از آن شب تا حالا ناراحتم که می خواهم بمیرم. گفتم:حالا چند سال است که نمرده ای؟ مردی یا نمردی؟ مگر تو هر شب نمی ترسیدی که بمیری، حالا مردی؟ گفت: نه. گفتم خب حالا راست بوده یا دروغ بوده؟ گفت: شما راست می گویید من الآن چند سال است که دارم هر شب می میرم. یک عمر مردن! برای چه آخر؟

چه اتفاقی می خواهد بیفتد؟ بعد هم که اتفاق می افتد می بینیم نه آنقدر هم که فکر می کردیم، بزرگ نبود. علی (علیه السلام) فرمود: از هر چه که ترسیدی خودت زودتر به سمت آن برو. میفهمی آنقدر هم که تو فکر می کردی ترسناک نیست. ما دائم اضطراب داریم. اگر اینجوری بشود، چه می شود، اگر اونجوری بشود، چه می شود. این حمله جلو شیطان است. کارتون گالیور که یادتان است، گلان بود می گفت من می دونستم، من می دونم ما موفق نمی شیم و ... همه ما یک گلان در خودمان داریم. همه ما همین را داریم. تو موفق نمی شوی، تو شکست می خوری، بعدا بد می شود، تو بدبخت می شوی. اینجوری می شود، اونجوری می شود.

مثلا باردار است می گوید من دوتا غذا خوردم، دوتا دارو خوردم، نکند بچه ناقص به دنیا بیاید. می بینید مادر آنقدر اضطراب دارد بچه هم که فردا به دنیا می آید، یک عالمه اضطراب دارد. آخر برای چه انقدر اضطراب داری؟ دوتا صدقه بده. یک خانمی آمده بود، می گفت دکترها گفته اند که اشعه برای جنین ضرر دارد، من مجبور شدم به خاطر کمر دردم ده، پانزده بار در زمان بارداری اشعه بگیرم. بعد چقدر قرص خوردم، این بچه دیگر به درد نمی خورد،. ناقص به دنیا می آید. ما صدقه داریم.

آن شبی که ما انعقاد نطفه کردیم، شاید زمانی بوده است که بچه مریض می شود و ... راهکار دارد. صدقه بده. خدا بلاها را دفع می کند. مگر خداوند نگفته است که بلاهای قطعی را برطرف می کند؟ یک صدقه خوب بده تا آن بلا برطرف شود. چرا انقدر می ترسید؟ گفت استاد من فقط آمده ام شما به من بگویید من بروم سقط کنم یا نه. گفتم حرام است که سقط بکنی.اصلا به سمت آن نروید. گذشت و ما هم فراموش کردیم. چند وقت بعد دیدم یک دختر بچه خیلی ناز،عالی، سالم، ترو تمیز و تپل آوردند، ما دیدیم. گفت این همان بچه ای است که شما نگذاشتید، او را سقط کنیم. گفتیم خب بچه به این خوبی، سالمی مگر مشکلی دارد؟ گفت: نه الحمدلله.

می خواهد رانندگی بکند، می گوید اگر بزنم، بکشم، چه می شود، اگر یکی اینجوری بشود چه می شود، اگر در دره بیفتم چه می شود؟ می بینید اصلا رانندگی یاد نمی گیرد. میخواهد دانشگاه برود، می ترسد. چه کسی حال دارد این درس ها را بخواند، خدا کنارت هست. دعا داریم، بخوانید ذهن شما هم قویتر می شود. برای مطالعه دعا داریم. ذهن را قویتر می کند، هوش را بیشتر می کند، حافظه را قویتر می کند. بگو به امید خدا! امید. قدرت. خدا هست. وقتی می گویی خدا هست، دیگر زندگیت تلخ نمی شود.

تلخ هم شد، برای تلخی ها هم برایت بهشت می گذارد. به خدا قسم تلخی های زندگی ما در روز قیامت سرمایه زندگی ماست. بلاها و مصائب زندگی ما، اذیت هایی که شده ایم، فحش هایی که شنیدیم، بداخلاقی هایی که دیده ایم، گرسنگی ها، تشنگی ها، بدهکاری ها، یک کسی آبروی ما را برده است، یک کسی غیبت ما را کرده است، اینها سرمایه آخرتی ما می شود. اگر کسی اینها را نداشته باشد، گدا وارد برزخ می شود. ما چرا از سرمایه بترسیم؟

بلاها همه سرمایه ابدی ماست. بترسیم از اینکه سرمایه دار بشویم؟ چرا از بلا بترسیم؟ چرا از مصیبت بترسیم؟ این بخش سخت زندگی است که همه اش، سرمایه جاودانه ماست. خب برای چه من بترسم؟ خوبی هایش را هم که خوش هستیم. سختی هایش هم که همه اش ذخیره جاودانی آخرتی برای ما می شود. پس چرا باید انقدر در زندگی مان ناامیدی، پوچی، ترس، اضطراب و دلهره داشته باشیم؟ این مال شیطان است.

خدایی که انسان، شیطان و جهان را خلق کرده است می گوید: « إِنَّمَا النَجوی مِنَ الشَّیطانِ لِیَحزُنَ الَّذُینَ آمَنُوا» ؛ نجوی می کند تا تو را غمگین کند، چرا اینقدر اضطراب داری، چرا اینقدر می ترسی، چرا می گویی نمی شود، چرا اینقدر می گویی ...

من از جبهه آمده بودم... دوم نظری را خواندم، رشته من تجربی بود، درسم هم خوب بود، روزها می رفتم طلبگی، شبها هم می رفتم شبانه درس می خواندم. در هر دو هم درسم خوب بود. جنگ شد، دیدیم وظیفه ما این است که به جنگ برویم. درس و طلبگی را رها کردیم و به جنگ رفتیم. جنگ هم وظیفه بود، باید می ماندیم. جنگ تمام شد. اواخر جنگ ... ما از سال 64 ( در دوران جنگ) دوره هایمان را شروع کردیم. دوره معرفت نفس داشتیم. دو دوره معرفت نفس را از سال 64 گفتیم. بعد راه شناسی را شروع کردیم. البته راه شناسی بعد از جنگ بود. کار فرهنگی مان را می کردیم.

ولی می دانستیم که باید بعد از جنگ کار فرهنگی بکنیم. فکر کردیم که حالا باید چکار بکنیم. دیدم خب باید درس بخوانم. باید دیپلم بگیرم. دانشگاه بروم، درس های حوزه را بخوانم. بعد در همان اواخر جنگ، چند بار رفتم مدرسه،حالا این وسط من موج گرفتگی داشتم، مجروحیت داشتم، ازدواج کرده بودم، بچه دار شده بودم، درد داشتم و گرفتاری های دیگر. حالا این وسط می خواستیم درس هم بخوانیم. هر وقت این کتاب را باز می کردم: فیزیک، شیمی، جبر، مثلثات، هندسه، زمین شناسی، اوه اوه اوه یادم رفته بود، هشت سال گذشته بود و اصلا یادم رفته نبود، نمی دانستم این فرمول ها چه هست. خیلی فاصله گرفته بودم و دائم می ترسیدم.

گفتم نه حالا که تصمیم خودم را گرفته ام نباید بترسم. اگر از دیپلم ترسیدی یعنی ذلیل دیپلم هستی. جالب بود با دوستان به هند رفته بودم، رئیس آموزش عالی ایران در آنجا دکترای شیمی داشت، گفتم چطور شیمی گرفتی؟ گفت از بس از شیمی بدم می آمد رفتم دکترای آن را گرفتم که ذلیل آن نشوم. من را خیلی ترساند، گفتم حالا که انقدر من را می ترسانی، هروقت اسم شیمی می آید... دیده اید بعضی ها هر وقت اسم ریاضی می آید، رعشه می گیرند، اسم دیکته می آید، رعشه می گیرند. گفت به خودم گفتم بروم روی آن را کم کنم، خوب نیست آدم ذلیل چیزی باشد.

من هم دیدم دیپلم دارد من را می ترساند، گفتم، می روم، میخوانم ، تمامش می کنم. رفتم و شروع کردم. گفتم خب حالا ما دوازده تا ماده درسی داریم، آن را تقسیم می کنم به چهار فصل که امتحان بدهم. سوم تجربی را می خواستم، بخوانم. گفتم هر ترمی سه تا را امتحان می دهم. بدون استاد و بدون معلم باید این درس ها را می خواندم، یادآوری بود و خیلی کار سختی بود. بعد یکی از رفقای من گفت: چطور برنامه ریزی کردی؟ گفتم : اینجوری برنامه ریزی کردم که سوم تجربی را در چهار ترم بخوانم.

گفت: مگر دیوانه ای! این چه کاریست که می خواهی بکنی. گفتم خب چکار کنم. گفت بنشین بخوان همه را در یک ترم امتحان بده. شما تصورش را بکنید. گفت نترس. جزوه داری. من کمکت می کنم، با هم درس می خوانیم. من یک عالمه جزوه نوشته ام، از روی جزوه ها کار می کنیم. یک قدرتی یکدفعه به ما داد. ما از دو سال آمدیم به یک ترم.آیا بخوانم؟ بروم، نروم؟ شروع کردم و ترس را کنار گذاشتم.

29 روزه من سوم را گرفتم. البته یک درس را تک ماده کردم. رفتم سال چهارم. بین سوم و چهارم دانشگاه امتحان دادم. گفتم باید دانشگاه هم قبول شوم. 25 روز هم درس خواندم، در دانشگاه تهران با رتبه بیست و سه قبول شدم. اما چون دیپلم نداشتم، راهم ندادند.گفتند قبول شدی ولی دیپلم نداری. گفتم باید چکار کنم. گفتند برو دیپلم بگیر بیا، قبولت می کنیم. گفتم: باشد. حالا می رفتم امتحان می دادم، دو می شدم. زیست شناسی: دو. شیمی: یک. آنها هم ضرب العجل گذاشته بودند. ما انقدر امتحان دادیم،هفت، نه. یک زمانی شد که گفتند اگر تا فلان روز نیایید، ثبت نام کنید، قبولی ات هم باطل است. برای دیپلم هم دیگر نمی توانی امتحان بدهی. یعنی خطر!

دوباره شب و روز خواندم. چه کسی زبان بلد است؟ چه کسی ریاضی بلد است بیاید به ما یاد بدهد. بالاخره همین جوری رد کردیم رفت. رفتم دانشگاه درس خواندم. دانشگاه، کار دست ششم من بودم. من پنج کار مهمتر داشتم. دانشگاه را برای خنده می رفتم. درس می خواندم. حوزه می خواندم.

ترسیدن بزرگترین گناه است. چون این وسوسه شیطان است. این را به شما بگویم که من در شرایط مجروحیت، موج گرفتگی، بیمارستان، در تمام این شرایط درس خواندم، رشد کردم و بالا آمدم. تا الآن هم همینطور بوده است. سرطان، شیمی درمانی و ... اگر مشکلات را جدی گرفتید، ذلیل و خوار می شوید. شیطان می خواهد شما را غمگین کند.« إِنَّمَا النَجوی مِنَ الشَّیطانِ لِیَحزُنَ الَّذُیِنَ آمَنُوا»؛ شیطان در گوش مومن نجوی می کند تا مومن را ذلیل و غمگین کند. غم، پیام شیطان است. هر جا غمگین شدی، بدان که روی تو چنبره زده است و دارد در وجود تو غصه تزریق می کند.

اصلا در دستگاه الهی، غم معنا ندارد. غم های مقدس، غم های خوب، غم هایی که انسان را قوی می کند، اینها خیلی به درد می خورد. غم هایی که انسان را ذلیل، خوار و بدبخت می کند و نمی گذارد که آدم بخندد و شاد باشد، نمی گذارد که انسان شوخی بکند، نمی گذارد که انسان بگذرد، نمی گذارد که انسان حسود نباشد، اینها به چه درد می خورد؟ لذا فرمود: شیطان تسلط ندارد «عَلَی الَّذِینَ یُؤمِنُون»؛ روی کسانی که ایمان می آورند « وَ عَلی رَبِّهِم یَتَوَکَّلُون»؛ و توکل به خدا دارند.

چون بحث توکل را در شرح حدیث معراج توضیح داده ایم، عزیزان به بحث توکل مراجعه کنند. آنهایی هم که با ما فاصله دارند، از موسسه منتظران منجی یا سایت ما در خواست کنند برای آنها در هر جای دنیا هستند، ارسال کنیم. بحث توکل را مفصل گفته ایم، الآن نمی رسیم. توکل به خدا. توکل یعنی وکیل گرفتن خدا. خدایا تو وکیل من باش، تو صاحب اختیار من باش. من به تو تکیه می کنم، تو را که دارم دیگر غصه ندارم. اما اگر عرضه نداری که به خدا توکل کنی، خانواده آسمانی ات را جدی بگیری، یعنی اینها را از دست داده ای، یعنی قبول شان نداری و به آنها تکیه هم نمی کنی. خب! پس می خواهی تکیه ات به چه کسی باشد؟ به توانایی های خودت؟ این می شود شرک.

امام فرمود: اعتماد به نفس بعد از اتکال به خدا منشا خیرات است. اعتماد به نفس داشته باش. خودت را قبول داشته باش. خودت را با خدا قبول داشته باش. با اهل بیت قبول داشته باش. ولی اگر خدا و اهل بیت را کنار گذاشتی، می خواهی با نفست چکار کنی؟ یعنی تنهایی می خواهی چکار کنی؟ خیلی خطرناک است. پیشرفت های آدم هم شکست است. اینقدر از آینده نترسیم. هر بلایی که می خواهد سرمان بیاید، برای ما آخرت ساز است. ذخیره است. بهشت است. این بلاها سرمایه جاودانی ماست. این را داشته باشید.

خوش هم که باشیم، خب خوشیم. دیگر برای چه بنشینیم غصه بخوریم؟ دائم بدبین باشیم؟ چرا انقدر بترسیم؟ آدم باید شاد باشد. آرام باشد. هر چقدر هم که شما مهربان باشید، شاد باشید، بلاهای شما هم راحت تر می گذرد. اصلا سرتان نمی آید. اگر هم آمد، آن را با شادی می گذرانید. با خنده و خوشحالی می گذرانید. اصلا دیگر غصه ندارید. زینب کبری (س) فرمود: «وَ ما رَأَیتُ إِلّا جَمِیلا» من در تمام صحنه های کربلا داشتم، لذت می بردم. فرموده اند که سیدالشهدا، هر چقدر مصیبت هایش بیشتر می شد...«کُلَّما إِشتَدَّ عَلیهِ الأَمر إِحمَرَّ لَونُه» هر چقدر کار شدیدتر می شد، شادتر می شد. ما بچه های این خانواده هستیم.برای چه انقدر زود عصبانی و پرخاشگر می شویم.

برای چه زود دست به چوب و شمشیر و کمربند می بریم. برای چه دست بلند کنیم، برای چه ناراحت شویم. برای چه غصه بخوریم. برای چه انقدر فحش بدهیم و بددهنی کنیم؟ آخر برای چه؟ ما عضو این خانواده هستیم. بالاخره انسان باید با شرافت خانوادگی خودش زندگی کند. خانواده ما خیلی بزرگ و اشرافی هستند. اشراف عالم، خانواده ما هستند. ما باید با این قیمت زندگی کنیم. برای چه خساست، برای چه بخل؟

یک داستان بگویم از نترسیدن و بحث مان را تمام کنیم. یک قصه کوتاه است. خداوند توسط یکی از انبیا به یک زن و مرد گفت، شما از شصت سال زندگی تان نصف اش را فقر دارید، نصف آن را هم ثروت. هر کدام را که می خواهید، اول انتخاب کنید. ببینید آدم وقتی خدا را دارد، چکار می کند. گفتند اول ثروت را انتخاب می کنیم. جوانی مان را خوش بگذرانیم. فقر را برای نیمه دوم زندگی مان گذاشته ایم. اینها خیلی خوب زندگی کردند. چون سبک زندگی الهی هم داشتند، از ثروت شان خوب استفاده کردند.

سی سال که تمام شد، منتظر فقر بودند، دیدند که (فقر) نیامد. سی سال تمام شد، سالگرد آن است، الآن فقیر می شویم، فردا فقیر می شویم، یک ماه دیگر فقیر می شویم. دیدند هیچ خبری نشد. به پیغمبر گفتند: پس چه شد؟ گفت: چون شما از ثروت خودتان خوب استفاده کردید، دیگران را در نعمتهای خودتان، در شادی های تان شریک کردید و به دیگران انفاق کردید،خداوند فرمودحیف است که اینها فقیر شوند. چون اینها الآن مثل من خدا، بخشش دارند، جود و کرم دارند. حیف است که اینها خلیفه من نباشند.خیلی این حرف خوب است.

خدا اگر نعمت بدهد و ببیند که شما دارید از این نعمت ها خوب استفاده می کنید، هرگز این نعمت را از شما نمی گیرد. ممکن است مورد را از شما بگیرد. ولی هیچوقت عشق، قدرت، شادی، آرامش، دلدادگی و امید را از شما نمی گیرد، وقتی از نعمتهای او خوب استفاده بکنید. نترسید. گفت: سی سال بعد را هم در رفاه باشید. چون بلد هستید که چطور از رفاه استفاده بکنید. این یک نعمت.

یک کسی بترسد که حالا بعدا چه می شود، آینده علمی من چه می شود. نترس! درست رفتار کن. خدا به علم تو برکت می دهد، خیر می دهد، سواد تو را زیادتر می کند، نورانیت می دهد و از جایی که حساب نمی کنی به تو علم یاد می دهد. خود خدا. خود خدا مستقیم به تو علم یاد می دهد. حالا یک کسی بخل دارد، علمش را به دیگران یاد نمی دهد. می ترسد که اگر یاد بدهم پس خودم چه؟ اگر این یاد بگیرد، مثل من استاد می شود. اگر این یاد بگیرد، بازار من کساد می شود. وقتی بخل کردی، همانی را هم که داری، از دست می دهی. پس حمله از جلو را دقت بکنید.

انشاالله سال بعد شما را خواهیم دید، نمی دانم که برنامه بعدی ما چندم می شود؟ اولین پنجشنبه بعد از تعطیلات. بیست و دوم. به شرطی که بعد از تعطیلات خارج از کشور نباشم. من یک ماموریتی در خارج از کشور دارم. اگر ایران باشم، انشاالله اولین پنجشنبه: بیست و دوم. تمرین هایتان را هم انجام بدهید. انشاالله سال خوبی داشته باشید.

این فرمایش حضرت علی علیه السلام یادتان نرود که فرمود: «لَیسَ العِید لِمَن لَبِسَ الجَدِید بَلِ العِید لِمَن أَمِنَ مِنَ الوَعِید» ؛ عید مال کسی نیست که لباس نو می پوشد، عید مال کسی است که خودش را از جهنم در امان نگه دارد. مراقب باشید که خدای نکرده، ایام عید، ایام معصیت نشود بلکه ایام طاعت و قرب الهی برای ما باشد.

والسلام