خانواده آسمانی (158) 9/9/1391
اعُوذُ بِاللّهِ مِنَ الشَّیْطانِ الرَّجیمِ/ بِسْمِ اللّهِ الرَّحْمَنِ الرَّحيمِ/ الْحَمْدُللّهِ رَبِّ الْعَالَمِينَ وَ صلَّی اللهُ عَلَی مُحَمَّدٍ وَ آلِهِ الطاهِرینَ وَ لَعنَتُ اللهِ عَلَی أعدائِهم أجمَعین مِنَ الان إلی قیامِ یَومِ الدّین».
بحثمان در ارتباط با خانواده آسمانی مان بود. رسیدیم به اینجا که اصل شرافت و بزرگی در خانواده آسمانی ماست و پایینتر از ما هر چه که هست، آسمان و زمین و ملائکه و هرچه که هست برای ما خلق شده و ما بالاتر از آنها هستیم. فخرفروشی و کسب عزت از چیزی که پایین تر از ماست یک کار زشت و یک توهم است و برای ما عزتی نخواهد آورد، شما باید از چیزی کسب عزت بکنید که حقیقتاً عزت بخش و فخرآفرین باشد.
یک کسی که بزرگی خودش را به چیزهای کوچک میداند (کوچکتر از خودش)، این در واقع دارد با یک امر قلابی، با یک امر بیاعتبار و با یک امر پست، کسب عزت و قدرت میکند، (افتخار میکند). روحی که ساختار ریاضی دارد، عطشش به عزت و افتخار است. ما بینهایت طلب هستیم، احتیاج داریم که کسب عزت کنیم. روی زمین باید عزیز زندگی کنیم. اگر عزیز زندگی نکنیم، له میشویم و ذلت ها ما را خرد می کند. باید عزت های حقیقی داشته باشیم، تا اسیر ذلت های کاذب نشویم.
کسی می تواند در مقابل حرام، ، نجس، پست، آلوده، توهم و خیال مقاومت بکند که با حلال، پاک، حقیقی و عین حقیقت ارتباط داشته باشد، انسانی که غذای حلال نمی خورد، غذای حقیقی نمی خورد، در صورت گرسنگی راضی است که آشغال، (حتی مدفوع خودش) را بخورد و فقط درد نکشد، بول خودش را می خورد که عطشش برطرف شود. انسان به نجاست خوری می افتد وقتی که حلال را رها کند. روح بینهایت طلب ما احتیاج به کسب عزت و قدرت دارد، اگر انسان قدرت حقیقی و عزت حقیقی داشت دیگر هیچ وقت به سراغ چیزهای حسی، خیالی و وهمی نمی رود، نه با آنها پز می دهد، فخر فروشی میکند، نه با آنها به علو می افتد و نه با نداشتن شان احساس خواری و ذلت می کند، احساس حقارت به او دست نمی دهد، احساس کوچکی به او دست نمی دهد.
یک کسی که احساس می کند که تحقیر شده، پست شده، یک کسی توانسته قالش بدهد، یک کسی توانسته او را له بکند، یک کسی توانسته به او بی محلی کند و از بی محلی دیگران، تحقیردیگران، رها کردن دیگران، احساس بدی به او دست می دهد، پس او خیلی کوچک است که کسی می تواند او را انقدر پست بکند، می تواند او را بالا پائین کند، یک کسی که به معنای حقیقی عزت و قدرت جذب کرده باشد، روی زمین کسی نمی تواند تحقیرش کند. امکان ندارد احساس ذلت به او دست بدهد، احساس خواری به او دست بدهد. چون عزت را از بالا گرفته، عشق، عاطفه و محبت را از بالا گرفته، احترام و نوازش را از بالا دریافت کرده، در هر صورت او غنی است. از غنی گرفته، معشوق او صمد است او هم خودش را به صمدیت نزدیک کرده یعنی از اله و معشوق صمد، بی نیازی نسبت به زمین، عزت نسبت به زمین را پیدا کرده. قدرت پیدا کرده است.
او می تواند با دیگران با عشق و با محبت رفتار کند، میلیونها انسان را از عشق و از عواطف خودش سیراب بکند اما یک ذره به عشق و محبت کسی محتاج نباشد. اگر عشق و عواطف هم دریافت کرد با شیرینی دریافت می کند. اما تحقیرآمیز، با التماس، با خواهش، با گدایی این را دریافت نمی کند و همیشه قدرتمند است، همیشه عزیز است. اینطور نیست که یک کسی در زمین بتواند او را تحقیر کند، خوار کند و از دست دادن کسی، رها شدن کسی، رها کردن کسی بتواند او را اذیت کند و کوچک بکند.
پس ما باید از کانون عزت، کسب عزت کنیم. وقتی که ما از کانون عزت ، کانون عاطفه، کانون قدرت، کسب نکنیم به پایین تر از خودمان محتاج می شویم. یعنی:
چون نجستند حقیقت ره افـسانـه زدنـد
انسان وقتی که با حقیقت پیوند نخورد به خیال بافی و به توهم می افتد، (دیده اید کسی را چون کمال ندارد، مثلا موهایش را بلند می کند،کمال ندارد ریشش را درست می کند، بینی اش را عمل می کند، با مدرک تحصیلی کمبود خودش را جبران می کند، می رود زبان خارجی یاد بگیرد، می رود یک جایی شغلی یاد بگیرد، جایی می رود دنبال رتبه، مقام) با چیز پوچ، با چیزی که جزء کمالات حقیقی نیست می خواهد خودش را سرپا نگه دارد. یعنی یک جوری جلب توجه کند اگر هم یک وقتی به او توجه نشود، می رود کارهای خارق العاده می کند. می رود جایی یک بندی می بندد از این ور کوه به آن ور کوه و می گوید: من روی این راه می روم تا یک کس به او نگاه کند. حتی گاهی انقدر به او احساس حقارت دست می دهد، مجبور است برود یک گناهی، یک خلافی کند یا یک آدمی بکشد تا بالاخره عکسش در روزنامه بیفتد و او را به عنوان قاتل بشناسند.
وقتی که انسان از کمال به معنای حقیقی خودش را محروم کرد، گدای بی کمالی می شود. گدای کمالات حسی خیالی و وهمی می شود (می رود سراغ این طور چیزها). وقتی به آسمان راه پیدا نکرد، در زمین باید تقلا بکند. اما کسی که عزت، قدرت، شادی و آرامش را از بالا گرفت (از بالا دریافت کرد). هیچ وقت به او احساس حقارت دست نمی دهد. مشکلات مالی، مشکلات مریضی و مشکلات دیگر شخصیتش را له نمی کند، (خرد نمی کند). ورشکستگیها، این که کسی نخواست با او ازدواج کند، نخواست با او زندگی کند، نخواست با او باشد، هر چیزی که سر راهش اتفاق بیفتد، در اراده او، در شخصیت او، در قدرت او به هیچ وجه کوچکی و حقارت ایجاد نخواهد کرد.
پس فایده ارتباط با خانواده آسمانی این هست که ما از خانواده آسمانیمان کسب عزت حقیقی، عشق حقیقی، قدرت حقیقی، آرامش حقیقی، افتخار حقیقی و عزت حقیقی می کنیم. نباید این را از دست بدهیم. این را که از دست بدهیم می شویم فقیر، محتاج، زودرنج، حساس، عصبانی، می شویم پرخاشگر، افسرده، پوچ گرا. حتی خدایمان را هم از دست می دهیم. اگر شما نتوانید از بینهایت کسب کنید، محتاج محدودها می شوید، نتوانید معشوقتان را بینهایت انتخاب کنید معشوقتان به محدودها بر می گردد. محدود هم هیچ وقت انسان را سیر نمی کند. محدود هیچ وقت انسان را آرام نمی کند. فقط کمال نامحدود است که می تواند به ما عزت، قدرت و شرافت بدهد.
اگر از آسمان خودتان را محروم کنید باید به گدایی بیفتید. شما وقتی که از آسمان دریافت می کنید، از بینهایت دریافت می کنید، دارید کمال حقیقی دریافت می کنید و چون کمال حقیقی دریافت می کنید، دائما به معنای حقیقی بزرگ می شوید، وقتی که به کمال حقیقی پشت کردید، سراغ کمالات محدود می روید. اله تو پایین تو نیست، اله ما کجاست؟ آن چیزی که ما برایش آفریده شده ایم. برای شبیه شدن به او آفریده شده ایم، کمال مطلق و کمال بی نهایت است یعنی الله.
شما به محض اینکه به الله و خانواده آسمانی و مظاهر آن پشت کردید، به محض این که این دو را رها کردید، می آیید پایین به سراغ کمالات محدود که کمالات محدود دیگر کمال تو نیستند تو کمال آنها هستی.
انسان است که به خلقت آسمان، فرشته ها و مخلوقات دیگر معنا می دهد. ما هستیم که به خلقت زمین، آسمان، حیوانات، گیاهان و به خلقت همه چیز، غیر از خود الله و خانوادۀ آسمانی عزت می دهیم. و این مخلوقات افتخارشان این است که مثل ما باشند، شبیه ما باشند و خودشان را به ما برسانند.
وقتی شما خودتان را آسمان محروم کردید (از کمال مطلق) و کمال پائین را انتخاب نمودید، این دیگر عزت شما نیست. شخصیت، درست بزرگ نمیشود، یعنی شما با چیزی میخواهید بزرگ شوید (نسبت به حیاتهای ابدی) که آن چیز کمال شما نیست. در واقع شما دارید رشد قلابی می کنید. مثل یک جنینی که در رحم مادر رشد کرده و بزرگ هم شده و مجموعه ای از سلولهاست، وقتی هم که به دنیا می آید 3 تا 4 کیلو وزن دارد ولی نه دست دارد و نه پا (کسی تحمل دیدن آنها را ندارد، دست ندارد، پا یا سر ندارد، فقط یک تکه گوشت چهار کیلویی است که در شکم مادرش بزرگ شده) تغذیه کرده، رشد کرده، امّا به هیچ وجه به درد دنیا نمی خورد.
ما هم همینطور با کمالات وهمی، خیالی و حسی سر پا هستیم، بزرگ می شویم و داریم زندگی حیوانی مان را می کنیم اما چون بخش انسانی مان تعطیل شده، نسبت به آخرت هیچ حرکتی، هیچ شباهتی، هیچ قدرتی و هیچ اسم گیری اتفاق نمی افتد. فقط به عنوان یک حیوان داریم زندگی می کنیم: ازدواج می کنیم، زن می گیریم، شوهر می کنیم، بچه دار شده، بچه را بزرگ می کنیم و به سر و سامان می رسانیم، کار می کنیم، مقام و رتبه داریم، رئیس، سردار، سرباز، نماینده مجلس و رئیس جمهور می شویم، از این کارها، از این بازی ها، ولی هیچکدام از اینها به درد نظام جاودانه و ابدی ما نمی خورد، هیچ چیزش.
بنابراین انسان وقتی یکدفعه وارد صحنه برزخ می شود و به ملکوت می رود، اصلاً هیچ شباهتی، هیچ چیزی برای استفاده از دستگاهها و وسایل آنجا ندارد. چون آنجا آب و هوایش فرق دارد، کاخهایش فرق دارد (یک کاخش به اندازه کره زمین است) شما نمی توانید از این کاخ استفاده کنید، چون تجهیزات آن را نیاورده که استفاده کند.
وقتی می گوییم رابطه دنیا با آخرت مثل رابطه رحم مادر با دنیاست، دقت کنید عظمت برزخ یعنی چه؟ دقت کنید کاخ آنجا یعنی چه؟ دانشگاه آنجا یعنی چه؟ اساتید آنجا یعنی چه؟ شما باید به وِزان آنجا توان داشته باشید اما ندارید.
این می شود بدبختی! لذا برای همین است که این همه تأکید می شود، عزت را از کانون عزت بگیرید، التماس پائین و زمین را نکنید، زمین یک وسیله است، یک امتحان، یک ابزار. (آدمها، زن اش، شوهرش، بچه اش، مالش، ثروتش، قدرتش، مقامش، خوبیهایش، بدیهایش).
خداوند می فرماید: «وَنَبْلُوكُم بِالشَّرِّ وَالْخَيْرِ فِتْنَةً». (سوره انبیاء/آیه 35) خیرش امتحان است، شرش هم امتحان است. همه اش بازی است، امتحان است. همه اش ورزش است، تمرین است. هیچ چیزش جدی نیست. اگر جدی گرفتید، آسمان را از دست می دهید. اگر جدی گرفتید، خدای ناکرده ممکن است سقط بشوید. اگر جدی گرفتید ممکن است ناقص متولد بشوید، اگر جدی گرفتید بیمار متولد می شوید.
این را ما باید در ابتدا خوب بفهمیم و باور کنیم که همه دنیا یک آزمایش است. خوبیها و بدیهایش فرقی نمی کند. این طور نیست که اگر کسی چیزی داشت، بتواند به کسی فخر بفروشد. چون آن چیزی که به آن فخر می فروشید، مال شما نیست، شما به یک چیزی که اصلا مال شما نیست فخر می فروشید.
یک نکته در اینجا هست: خداوند ما را خلق کرده برای اینکه مَثَل خودش بشویم، هر انسانی دوست دارد، مثل خدا بشود، مثل خدا در نظام جاودانه، حکومت بکند. مثل خدا هر چه می خواهد خلق کند و مثل او هر چه اراده می کند، همان بشود. خداوند ما را آفریده و همه اسماء و صفاتش را به ما داده است و ما باید این
استعداد ها را به شکوفایی برسانیم تا شبیه الله بشویم.
خداوند همه چیزش را به تک تک ما بدون اسثنا داده است و فرموده است هر کدام از شما می توانید به آنجایی که پیامبرﷺ رسید، برسید. خدا که ما را سرکار نگذاشته و به بازی نگرفته است. نعوذبالله مسخره نکرده است، شوخی نمی خواهد بکند وقتی که می فرماید با یک معصوم که حرف میزنی، (با یک بزرگی مثل امام حسین «علیه السلام»)، بگو: «وَ أَسْأَلُهُ أَنْ يُبَلِّغَنِي الْمَقَامَ الْمَحْمُودَ لَكُمْ عِنْدَ اللَّهِ»؛ همان مقامی را که تو پیش خدا داری، همان را می خواهم.
حالا که ما را پائین فرستاده ، تمام ابزارها و هرچه که نیاز داریم برای حرکت به سمت جاودانگی به ما داده است. (جای تعجب است که من گاهی وقتها بعضی از عزیزان می گویند که ذکرهای خاصی به ما بدهید. که حالا به بعضی ها هم می دهیم، ذکرهای عمومی که در همه کتابها هست). ببینید آنچه را که خدا به ما داده، حتما زیباتر، قوی تر و بهتر از آن چیزی است که می خواهیم با تلاش بدست آوریم.
یکی از چیزهایی را که خداوند به ما داده و اصلا قدرش را نمی دانیم، این است که خداوند به ما تسبیحات حضرت زهرا «سلام الله علیها» را داده. تسبیحات اربعه را داده است و فرموده که این تسبیحات از پانصد رکعت و در بعضی روایات از هزار رکعت نماز، بالاتر و محبوب تر است. ولی ما نمی دانیم با این تسبیحات چه کار کنیم، بلد نیستیم. «سُبحانَ اللهِ وَ الحَمدُ لِلهِ وَ لا اله الا الله وَ اللهُ أکبَر»، چهار رکنی است که شما با آن دور خانه خدا می گردید. (با این چهار ذکر می گردید).
( من (استاد) یک لا اله الا الله را که میخواستم یاد بگیرم، خدمت یکی از بزرگان، چهار سال هر هفته وقت گذاشتم تا بعد از چهار سال آن را یاد گرفتم. تا بتوانم یک لا اله الا الله بگویم)
ما نمی دانیم اینها چقدر عظمت دارند. یکی از آنها «الحَمدُلِله» است. «الحَمدُلِله» یعنی همه کمالات برای
خداست. باید بفهمیم که«الحمدلله» یعنی چه. (اَل حَم دُ لِله ) حمد یعنی تعریف، ستایش، کمالات چیزی را ذکر کردن. شما وقتی میتوانید از چیزی تعریف کنید که بدانید آن چیز کمالاتی را دارد و آن کمالات، مطلوب است. ولی بعد می گویید، هرچه که هست مال خودش که نیست.
در این مخلوقاتی که میبینید، هیچ چیز صاحب هیچ چیز نیست، هر چیز و هرکس، هر چه دارد مال خودش نیست، این یعنی «الحمد لله»، یعنی نه وجودش مال خودش است، نه ظهورش مال خودش است، نه عمرش و نه اجلش دست خودش است، نه کمالاتش از خودش می باشد، نه این کمالات را به خودش داده و نه میتواند این کمالات را نگه دارد. هیچ چیزش مال خودش نیست.
با این حال فکر بکنیم که آیا حماقت نیست که به کسی فخر بفروشیم، چه چیز ما، مال خودمان است که با آن به کسی فخر بفروشیم، چه داریم که بتوانیم یک نفر را با آن تحقیر کنیم.
حالا اگر کسی چیزی نداشت و دیگری را با نداشتههای خود، تحقیر کرد، با پزهای خودش، با کمالات دونِ انسان، ببینید این شخص چقدر از خدا دور می شود. در واقع او یک امر غیر حقیقی را در روح خودش ریخته است، این بزرگ نمی شود، به همین علت هر کس به تعداد پز دادن هاش، در آخرت تحقیر می شود. به تعداد زخم زبان هایش و سرزنشهایی که نسبت به دیگران کرده، له می شود. هر چقدر یک نفر را تحقیر کردی، له کردی، داشته هایت را به رخش کشیدی، به همان مقدار در آخرت خرد می شوی.
(خدا شهید چمران را رحمت کند، آن موقعیت در آنجا، شاگرد اول در آنجا، دکترای فیزیک پلاسما را رها می کند و به لبنان می رود. به خانواده های فقیر و مستضغف و بچه های یتیم رسیدگی می کرد، یک لحظه که در بین این بچه ها، بچه های خودش هست، می دود می آید بغلش. بچه اش است باید بغلش کند. بعد یک لحظه بچه های دیگر او را نگاه می کنند (بچه های بی بابا)، از این کار صرف نظر می کند، چون فکر می کند که هیچکدام از این بچه ها بابا ندارند و من بابای همه اینها هستم و باید همانجور که برای بچه خودم عاطفه صرف می کنم، به همه اینها باید عاطفه بریزم.
حالا فکر کنید یک کسی چقدر پست است که با شوهرش پز می دهد، با شوهر کردنش، با زن گرفتنش، با بچه اش، با مامانش پُز می دهد، با مدر ک تحصیلی اش پز می دهد و آن را به رخ دیگر می کشد، چقدر کوچک است. (جلسه قبل گفتم) این به معنای حقیقی مجنون، است. آنهایی که ما به آنها دیوانه و مجنون می گوئیم، در واقع مریض هستند، بندگان خدا. چه بسا در قیامت از ما خیلی خیلی جلوتر باشند، چون بی حساب به بهشت می روند. آنها به بهشت می روند و ما چقدر بدبختی داریم و باید حساب پس بدهیم.
ولی این کسی که واقعاً به یک نفر فخر می فروشد (پز می دهد)، در ذهنش یکی از کمالات هست که آن را جدی گرفته، او واقعاً دیوانه است و به معنای حقیقی مجنون است.
اگر تحت تاثیر پز کسی و فخر فروشی کسی قرار گرفتی و احساس حقارت به شما دست داد، یک نفر توانست شما را تحقیر کند پس حقیرید، پس کوچکید که تحقیر شده اید. مریضی و باید خودتان را درمان کنید. به تعداد زود رنجی ها و حساسیت ها و کوچک شدنها فشار قبر داری. (یک الماس در دستتان بود، گفتند: این که الماس نیست گردو ست، و تو هم بهت برخورد، در حالیکه خودت می دانستی، چیست)
امام باقر «علیه السلام» فرمود: عقل و عقلانیت یعنی همین که اگر در دستت گردو بود، همه دنیا هم گفتند گوهر است، تو بگویی گردو است.
کسی نباید بتواند شما را تحریک کند، اینکه بگویند تو به درد ستاره شدن می خوری ، تو باید یک
هنرمند بزرگ بشوی، تو باید اینجوری بشوی، هلت می دهند تا به سمت جهنم بروی، باید بگویی نه، من هر چه هم که دیگران بگویند، خودم ظرفیت خودم را می شناسم.
خدا نکند که دیگران از آدم تعریف کنند، اگر کسی خودش از خودش ممنون باشد و تعریف کند که بیچاره است، اگر دیگران تعریف کنند و باورش بشود، خیلی بیچارهتر است. نه دیگران را تحقیر کنیم و نه تحت تاثیر تحقیر قرار بگیریم.
اینکه آه می کشیم و می گوئیم خوش به حال دیگران، اصلا معلوم نیست که خوش به حالش باشد. اگر یک کسی خیلی زیبا باشد، خوش به حالش است؟ نه! در شرح زیارت عاشورا توضیح داده ایم که هرچیزی یک نار دارد، یک نور. هر دوی اینها با هم است. مدرک تحصیلی، ریاست، پول، زیبایی، عزت، خانواده داشتن، بچه داشتن و موقعیت داشتن، این کمالات جمادی، نباتی و حیوانی، حتی کمالات عقلی، نار و نور دارد. کمالات مذهبی هم حتی نار و نور دارد.
اینکه کسی موفق به عبادت است، معلوم نیست تا آخر هم همین گونه بماند. ممکن است همین موفقیت در عبادت، جهنمی اش کند. مگر شیطان نبود، او را توفیق به عبادت، بدبخت کرد. ظرفیت عبادت نداشت. عبادت کرد، کشید بالا، عبادت کرد کشید بالا، رفت رفت بالا، آنقدر که با اینکه جن بود، به مقام فرشتهها رسید. آن موقع بود که به دلیل بی ظرفیتی، عبادتهایش جهنمیاش کرد. برای همین است که می تواند از حمله سمت راست، عده زیادی را با کمالات آنها، با قدرت های افراد و با نقاط مثبت شان جهنمی کند.
حضرت علی «علیه السلام» در نهج البلاغه میفرماید: معلوم نیست (البته برای خودش معلوم است) که شیطان 6000 سال دنیایی یا 6000 سال آخرتی عبادت کرده است.
شیطان رسید به جایی که دیگر با فرشتهها است، وقتی خداوند به او در شمار فرشتگان امر به سجده میکند، او سجده نمی کند. لذا ما که نمی دانیم، عاقبتمان چیست، برای چه فخر بفروشیم؟ چه دارم؟ چه چیزی مال خودم است؟ «الحمدلله» یعنی همه چیز برای خداست. وقتی هیچ چیزت مال خودت نیست، برای چه باید به دیگران فخر بفروشی؟ وقتی کسی هیچ چیزش برای خودش نیست، برای چه باید حسرتش را بخوری؟ چه بسا همان خوشگلی اش جهنم ببردش. همان پولدار بودنش، همان ثروتمند بودنش، همان توفیق به عبادتش بدبختش کند. همان توفیق به خدمتش بیچاره اش کند. از کجا می دانیم؟
کمالات هم نور دارند و هم نار. یک عده از کمالات، نورش را می گیرند، یک عده نارش را می گیرند. تو باید خیلی حواست جمع باشد. هر چه که خدا داده است، دو جنبه ای است، هم جهنم دارد و هم بهشت.
اصلا یک چیز خالص خالص خالص نداریم: الان توفیق کربلا دست داد، معلوم نیست توفیق باشد. شکر می کنیم، می گوئیم خدایا شکر توفیق شده می روم زیارت، خدایا شکر توفیق شده می روم کربلا، می روم مشهد. ولی معلوم نیست.
در آخر مفاتیح می خوانیم: «اَللّهُمَّ ارْزُقنى»؛ خدا روزی من کن؛ «عَقْلاً كامِلاً»؛ یک عقل کامل؛ «وَ اَدَبا بارِعا»؛ یک فرهنگ متعالی؛ «وَ قَلْبا زَكيّا»؛ یک دل پاک؛ همه چیزهای مثبت را می خواهی و در آخر دعا میگوئی (انتهای دعای عالیه المضامین که در دستورالعمل زیارتی گفتیم حتما در مشهد مقدس خوانده شود) «وَاجْعَلْ ذلِكَ كُلَّهُ لى وَلا تَجْعَلْهُ عَلَىَّ»؛ خدایا قلب پاک را که می دهی، خرابش نکنم، جهنمی اش نکنم. تقوی هم می تواند آدم را جهنمی کند اگر ظرفیتش را نداشته باشی. کافی است که یک ذره گناه نکنی بعد یک کسی گناه کرده، آن گناهی که تو به راحتی ازش فرار کردی، بعد بگوی: خاک بر سرت، بی عرضه، آخ آخ. تمام شد. تا یک کسی را تحقیر کردی، نتوانستی جلوی خودت را بگیری، همین را بگویی، دیگر خراب شد.
کاش تو هم گناه می کرد، دلت می سوخت، کاشکی گناه می کرد اما انقدر پز نمی دادی.
لذا خداوند فرمود: داوود به گناهکاران مژده بده، چون اینها هیچ وقت «من» ندارند، وقتی که پیش من می
آیند، همیشه سرشکسته می آیند و صدیقین را بترسان چون آنها خیلی « من» دارند. به دلیل اینکه گناه نکرده اند، خیلی تکبر دارند(پز دارند) و هنگامی که به درگاه من می آیند، می گویند: خدایا من چهل سال عبادت کرده ام، هیچ چیزی از تو نخواسته ام، حالا این را خواستم به من ندادی.
این خیلی خطرناک است، معلوم نیست که آخر و عاقبت ما چه بشود. (آن عالمی که می گوید خدایا به حق فلان خانم فاحشه به من رحم کن، خیلی آدم تیزی بوده که همچین حرفی را زده، خیلی زیرک بوده همچین حرفی را زده).
نمی دانم: قاری قرآن، مفسر قرآن، استاد و ... همه اش نار دارد و نور. معلوم نیست که چه چیزش گیرتون بیاید. لذا قرآن می فرماید: «مَن جَاء بِالْحَسَنَةِ فَلَهُ عَشْرُ» (سوره انعام/آیه 160) هر کس با خودش حسنه ای بیاورد، ده برابرش می کنم. ولی ما که نمی دانیم میبریم یا نمی بریم. از کجا می دانیم، می توانیم تا آخر عمر می توانم برسانم.
ما این همه آدمهای بهتر و قویتر از خودمان، آدمهای زحمتکش تر، مبارزتر از خودمان و آدمهای خیلی بالاتر از خودمان را دیده ایم که همه سقوط کرده اند. من چه جوری می توانیم مطمئن باشیم و نترسیم. انقدر راحت ادعاهای بزرگ بکنیم و بنده های خدا را تحقیر کنیم یا به آنها فخر بفروشیم و خیالمان راحت باشد که خیلی آدم بزرگی هستیم. اصلاً. اصلاً هیچ تضمینی نیست.
عایشه می گوید: پیامبر از رختخواب بلند شد و رفت. من به دنبالش رفتم و تعقیبش کردم که ببینم به کجا می رود، دیدم در گوشه ای افتاده است و گریه می کند و ضجه می زند که: خدایا من را به خودم وا مگذار. او پیغمبر خداست، میترسد.
ما چه فخری داریم که به دیگران بفروشیم؟ «الحَمدُلِلهِ» یعنی هیچ چیزم مال خودمان نیست. پس هیچ
پزی نده، برای دیگران قیافه نگیر، نه تحت قیافه گرفتن دیگران باش و نه حسرت بخور. لذا شاد و آرام می شوی و از « من» خودتان نجات پیدا می کنی. چقدر خوب است!
بزرگترین لجن، بزرگترین بدبختی، بزرگترین زندان انسان، خود انسان است. «أعداءً عَدُوِّکَ نَفسُکَ»؛ بدترین دشمنانت، دشمن ترین دشمنانت خودت هستی. چقدر این شعر زیباست:
به عشق کوش که تا در دل تو ره نکند
نه ماجرای وجودی، نه وحشت عدمی
اگر عاشق شدید، دیگر «من من» هم نداری، یک نوکر، یک غلام، یک عاشقی که هیچ چیز ندارد، همه اش در به در معشقوقش است. التماس می کند که فقط معشوق در را به رویش باز کند. اصلا منیتی ندارد. انسان وقتی عاشق می شود، از خودش نجات پیدا می کند. این خیلی خوب است که آدم از خودش نجات پیدا کند.
کسی که گرفتار کمالات و توانائیهای خودش است، یکسره توانائی های خودش را به رخ دیگران می کشد و دیگران را به خاطر ضعف هایشان، به سرشان می زند و تحقیر می کند، این واقعاً هنوز خود شیفته است، مجنون است این بیچاره. مجنون خودش است.
لذا خدا نکند که خداوند به آدم یک نعمتی بدهد و انسان ظرفیتش را نداشته باشد. وقتی ظرفیت نداشته باشد، نعمتی که نور است می شود نار؛ جهنم می شود. الان می گوید خوش به حال فلانی. نمی توانی بگویی خوش به حال فلانی، چون معلوم نیست که این نارش را می گیرد یا نورش را. نمی توانید بگویید خوش به حال من، چون معلوم نیست که تو نور را می گیری یا نار را. اگر نورش را گرفتی که خوش به حالت، اگر
نارش را گرفتی که ...
بعضی ها عرضه دارند و دنبال نور هستند، نور را می گیرند. بعضی ها ظرفیت کمالات را ندارند، ظرفیت نعمت ها را ندارند، نعمت را به گَند می زنند و جهنم می کنند.
اسم «مُبَدّل» را که ما می گوییم خودمان را تبدیل کنیم. می گوییم تبدیل کنیم. هر آلودگی که در نفس ما وارد می شود، خدا میگوید من با تو اسم «مُبَدِّل» دادم. یکی از اسم های من خدا اسم «مُبَدِّل» است. خود در طبیعت مثلا خاک را به انواع و اقسام گیاهان تبدیل می کند. خداوند به ما می گوید: یک خاک بهت می دادم، صد متر خاک را ببین، هر تخمی که کاشتی، من متناسب با اسم «مبدل»، همان چیزی را که می خواهید، درآوردم.
یعنی یک خاک واحد، یک آب واحد و یک کود واحد، یک جا انگور شیرین برات می کنم، یک جا برات لیمو ترش می کنم و یک جا برات می کنم درخت تلخ (خرزهره) همان جا کنارت برات در میآورم. یک چیز واحد را من تبدیل می کنم. تو هم باید این عرضه داشته باشی که مثل من خدا تبدیل کنیی. آلودگی که در وجودت ریختن، به بهشت تبدیلش کن. هر چی آلودگی آمد به بهشت تبدیلش کن.
اصلاً ببینید همین که خدا می گوید: من گناهان افراد را به حسنات تبدیل میکنم «اولئک یبدل الله سیئاتهم حسنات» گناهانشان را به حسته تبدیل می کنم، چه معجزه ای است. این یک عالمه کثافت کاری و گناه و آلودگی به نفسش آورده بعد خدا می گوید من همه اینها را به بهشت تبدیل می کنم.
خدا این کار را می کند؟ آره! می کند.
خب چه جوری؟ تو باید اسم مبدلت را فعال بکنی. خدا می گوید خودت اگر می توانی، کاری بکن تا من تبدیل کنم. ما باید خودمان این اسم را فعال کنیم، اگر فعال نیست، خدا هم کاری نمی کند.
وقتی یک کسی چیزی به تو می گوید که تو عصبانی می شوی، اما عصبانی نمی شوی، نار را تبدیل کرده ایم به نور. (مادر شوهر یک چیزی گفت، مادر زن یک چیزی گفت، باجناق یک چیزی گفت، جاری یک چیزی گفت، شاگرد یه چیزی گفت، معلمت چیزی گفت و تو عرضه نداشتی هر چی که معلت گفت تبدیلش به بهشت کنی، جور معلم را نتوانستی بکشی، اخم و تنبیه معلم را نتوانستی بِکِشی، بلد نیستی که آن را به نور تبدیل کنی، نارش را می گیری و بیچاره می شوی.)
آقا اگر فحشی داد، غیبتی کرد، کینه ای در دلتان انداخت یا کاری کرد که دل چرکین بشوید، این چرک را به نور تبدیل کنید، چون می توانید که این کار را بکنید، وقتی این کار را کردید خودتان می شوید مبدل. لذا هرچه گناه بکنید دیگر روی تو تاثیری نمی گذارد و چون بلد هستی که تبدیل کنی، گناهان خودت را به حسنه تبدیل می کنی.
خداوند می فرماید: «فَأُوْلَئِكَ یُبَدِّلُ اللّهُ سَیِّئاتِهِمْ حَسَناتٍ». (سوره فرقان/آیه 70) این شخص گناه داشت، و من (خدا) همه را به ثواب تبدیل کردم، چون بلد بود این کار را بکند. چطور من خاک را تبدیل به انگور، موز، و هزار چیز دیگری می کنم. چطور من یک کافر را مؤمن و ولی خدا می کنم، او هم می تواند.
ولی من یک چیز دیگر به شما بگویم و آن این هست که تبدیل به صورت عکس هم ممکن است. یعنی نورها تبدیل به نار بشود. لذا در حمله از سمت راست که گفته شد شیطان چهار حمله دارد؛ حمله راست در واقع تبدیل نورها به نار است. یعنی موفقیتهای یک شخص، کمالات یک شخص، نعمتهای یک شخص، عبادات یک شخص، زحمتهای یک شخص، مبارزات یک شخص، تلاشها، جهادها و فداکاریهای یک نفر، میتواند او را بدبخت بکند. اگر ظرفیت نداشته باشد، اگر بخواهد منت بگذارد، اگر اختلاف انگیزی کند، اگر بخواهد فخرفروشی کند، اگر بخواهد نعمتهایش را به رخ دیگران بکشد و دیگران را با نعمتهایی که خدا
به او داده و مال خودش نیست، تحقیر کند، همه نورها به نار تبدیل می شود.
آنوقت خدا می گوید من اینها را به تو دادم که تو با آن به من نزدیک بشوی و تقرب پیدا کنی، اما به دلیل بی ظرفیتی از من دور شدی، من به تو نعمت دادم که به من نزدیک بشوی اما تو به گناه نزدیک شدی، به جهنم نزدیک شدی. خوشگلی بهت دادم، آن را به لجن کشاندی، صدای خوب بهت دادم، خرابش کردی، پول بهت دادم، آبرو دادم، عزت دادم، محبوبیت دادم، توفیق عبادت دادم، شب برای نماز بیدارت کردم، فرشته ها را پیشت فرستادم، موفق به زیارت کربلا و نجف و مکه کردم و تو همه را گَند زدی و خرابش کردی. به تو کلاس دادم، استاد دادم، کتاب دادم، فکر دادم، هوش دادم، فهم دادم، فراغت بهت دادم استفاده از آن نکردی. هر چه که خدا به ما می دهد، ما آن را به چیزهای بد تبدیل می کنیم در صورتی که می شود آن را به چیزهای خوب تبدیل کرد.
«ألحَمدُلِله» یک سپر بزرگ جلوی خودمان است، غیر از «سُبحانَ الله» است، «سُبحانَ الله» یک سپر جلوی خداست. تا می خواهید به خدا بدبین بشوید، از خدا بدت بیاید، خداوند در مقابل شما سایه دار شود، و علامت سؤال جلوی خدا بگذارید، این سبحان الله است که نجاتتان می دهد و می گوید منزه است، او کمال مطلق است، هیچ اشتباه، خطا، گناه، ظلمی در خدا نیست، ضعف در خدا نیست، نیاز در خدا نیست. «سُبحانَ الله»
«سُبحانَ الله» آدم را عاشق خدا می کند. اصلاً خدایی که شما می توانید به او سبحان بگویید، قدوس بگویید. رمزها را دقت کنید در این دعا «سُبحانَکَ یا لا إله إلّا أنت» یعنی تو یک خدای بی عیبی هستی، یک معشوقی هستی که هیچ معشوقی مثل تو نیست. «إنِّی کُنتَ مِنَ الظالِمینَ»، اما من پر از ضعف، گناه، و آلودگی هستم.
چقدر قشنگ است! بفهمیم چه می گوییم. «سُبحانَک»
یک کسی که تا مشکلی برایش پیش می آید، با خدا در گیر می شود، عبادتهایش خراب می شود،از خدا توقع می کند، از خدا متوقع می شود، میفتد به اینکه خدا چرا این کار یا آن کار را کرد و خدا برایش زیر سؤال می رود، «سُبحانَ الله» او درست نبوده، اصلاً معنی «سُبحانَ الله» را نفهمیده است.
«سُبحانَ الله» یک سپری است، تا می خواهد رابطه شما با خداوند خراب بشود، شما را نگه می دارد، نمی گذارد به ضعف رابطه با خدا دچار شوید. ولی «الحَمدُلِله» تو را نگه می دارد، تا بخواهی خراب شوی، تو را نگهت می دارد. اگر کسی آمد و گفت: تو چنین و چنان هستی بگو «الحَمدُلِله».
ببین وقتی از حضرت تعریف می کند، چه برخوردهای دارد. می گوید: خدایا تو بهتر مرا میشناسی. من را از آنچه که بقیه فکر میکنند بهتر قرار بده. از آنچه که اینها گمان می کنند نسبت به من، من را بهتر قرار بده. وقتی هم که کسی به ایشان می گوید دوستت دارم در راه خدا «أُحِبُّكَ في الله» به سر خودش می زند (وجود مقدس امام سجاد (علیه السلام) که سالگرد شهادتش هم هست، صلوات به محضر مقدسشان بفرستید) «اللَّهُمَّ إِنِّي أَعُوذُ بِكَ أَنْ أُحَبَّ فِيكَ وَأَنْتَ لِي مُبْغِضٌ». خدایا پناه می برم به تو از اینکه مردم مرا به خاطر تو مرا دوست داشته باشند. من که هیچ چیزی از خودم ندارم، هیچ کمالی از خودم ندارم، تا کسی بخواهد من را دوست داشته باشد، هر کس هم که هر شخص یا چیزی را دوست دارد، در واقع خدا را می خواهد، پس چرا ما باید به خودمان بگیریم، خیلی جدی اش کنیم و یکدفعه مغرور شویم.
بعضی ها انقدر بدبخت هستند که دنبال این محبوبیت می گردند، اینها دیگر خیلی آدمهای دیوانهای هستند، خیلی جنون دارند. یک کسی میگردد محبوب شود، یک کاری میکند دوستش داشته باشند، یک کاری می کند دستش را ببوسند، یک کاری می کند جلوی پایش بلند شوند و ... تویی که هیچ چیزت مال خودت نیست برای چی چیزی که مال خداست را پز می دهی؟! حتی آن چیزی را هم که مال خودت نیست و دنبالش نیستی، اگر خدا به تو داد، هم نار دارد، هم نور.
اگر خدا هم داد، آدم باید تازه بترسد، و فکر کند که خدا برای چه این را به من داده.... شاید این فتنه خداست، قرآن می گوید: «إِنْ هِیَ إِلاّ فِتْنَتُکَ»؛ این نیست مگر فتنه تو.... (سوره اعراف/آیه 155)
خدایا من الآن به تحصیلات عالیه رسیدم، به شهرت رسیدم، به قدرت و مقام رسیدم، خدایا می دانم که تمام اینها فتنه توست، فتنه یعنی آزمایش. قرار است با همه اینها من را آزمایش کنی. اینها را ندادی که بگی برو خوش باش، برو حالش را ببر. اصلاً یک چنین چیزی نداریم. برو حالش را ببر، را اصلاً نداریم، برو خوش باش اصلاً نداریم. معلوم نیست.
برو کربلا حالش را ببر، مکّه برو، حالش را ببر، خواب حالش را ببر، دو تا مکاشفه حالش را ببر، امام زمان را در جایی دیدی، برو حالش را ببر. اصلاً معلوم نیست. پس من به چی بنازم، به چی فخر بفروشم؟
«الحَمدُلِله» یعنی اینکه ما دیگر آرام بشویم، چشم و هم چشمی نداشته باشیم، رقابت نداشته باشیم. داشتن های دیگران ما را به حسادت وا ندارد. وقتی کسی حسود شد، یعنی «الحَمدُلِله» را نمیتواند بپذیرد و اگر کسی گفت «الحَمدُلِله» دیگر حسود نمی شود.
(مثلا چرا وقتی آمدی خانه بجای اینکه من را ببوسی اول دخترت را بوسیدی؟ خوب بابا بچه ام هست. دختر بچه کوچک تر از تو، بچه است، دختر بچهات هست، دختر مهمتر از پسر هست، اول هدیه باید به دختر بدهید بعد به پسر، می خواهی ببوسی اول دختر بعد پسر.
چرا رفتی دخترت را بغل کردی،یه گوشه ای نشستی، بابا این دختر تو هم هست، زن به دختر خودش
حسودی می کند. یا مرد به بچه خودش حسودی می کند، می گوید چرا به پسرمون انقدر غذا دادی به من
ندادی، چرا ....)
تا حسود شدی، «الحَمدُلِله» رفته است که حسود شده اید.
می گوید خوب من زن هستم، تحریک می شوم، نگویید من زنم، بگو من آدم هستم. شما غیر از اینکه زن هستید و حیوانیت داری، انسان هم هستی.
تمام هدف خلقت این بوده که ما انسانیت مان به ابعاد جنسیمان (یعنی زنانگی و مردانگی) غلبه پیدا کند. چقدر غیرتهای بیجا و سخت گیری های بیجا از مردان نسبت به زنان داریم.
من مرد هستم، حساسم. نه! تو روانی هستی. تو مرد نیستی، انسانی. انسان باید دقیقا وظیفه ای را که خدا گفته است و از رنگی که خدا می گوید رعایت کنی.
چرا به داداشت دست دادی، چرا دایی ات را بوسیدی؟ خوب دایی محرم هست، خوب دوست دارد خواهر زاده اش را ببوسد. این شخص بیماری روانی دارد، به زنش گیر می دهد.
بدبینی و سوء ظن، بسیار خطرناک است.
مثل اینکه ما مَردایم، خوب مردی یعنی آدم نیستی. باید بگویی من انسانم، بنده خدایم، مردی چیست؟ اگر مردی به وظایف مردانگیت عمل کن با جنبه آدمیت. اگر زن هستی با وظیفه آدمیت و با شخصیت انسانی، به وظایف زنانگیت عمل کن.
نه ما زنیم باید این کارها را بکنیم، زنانگی جنبه جنسی است. یعنی در مقابل خدا مواظب باش جنسیت
تو قیام نکند و به حسادت، به فتنه گری، به فضولی و تجاوز به حریم دیگران کشیده نشود. مرد هم همینطور ).
ما قبل از اینکه زن یا مرد باشیم و مهم تر از اینکه زن یا مرد باشیم، انسان هستیم. باید جنسیت ما و احکام مسائل جنسی ما تحت مدیریت بخش الهی قرار بگیرد. تحت مدیریت عقل و فوق عقل ما باشد. نگوییم ما ترکها اینجوری هستیم، بابا خدا راضی نیست، ما لر ها این جوری هستیم، خدا راضی نیست.
اصلاً می گویند مهریه زیاد نفرت انگیز است، مهریه زیاد قرار ندهید باز شهوتش اجازه نمی دهد و می گوید خدا گفته که گفته. پیغمبر می فرماید: مهریه زیاد خوب نیست، یُمن ندارد، شگون ندارد، برای چه مهریه زیاد بستی؟
ما سبک زندگی آسمانی را رها کردهایم، «نار»ها را چسبیده ایم و «نور»ها را رها کرده ایم. نماز می خوانیم، روزه می گیریم، حج و کربلا می رویم، امّا سبک نداریم، هر چه که انجام می دهیم داریم از درونش «نار» در می آوریم. انجام هم می دهیم نارش را هم درمی آوریم. عزیزم به نورش بچسب. اما خیلی بهتر است ، تسلیم خدا بشویم. اگر چیزی را خدا گفته، خوب است، پس خوب است. اگر خدا گفته حلال است پس حلال است. اگر خدا گفته من راضی ام، من هم راضی باشم و مخالفت نکنم.
اینکه بگوییم من نمی توانم، مردانگی من اجازه نمی دهد، زنانگی من اجازه نمی دهد، یعنی حیوانیت من در مقابل خدا قیام کرده است، همان کاری که شیطان کرد، یعنی مانند شیطان، شیطانیت من در مقابل الهیت من قیام کرده است.
اکثر طلاق ها (95%) برای این است که ما به خودمان و همسرمان جنسیتی نگاه کردیم. همین مسائل جنسیتی (زن و مرد بودن) نه سکس، همین غرورهای جنسیتی، قوم و قبیله گی باعث بدبختی ما شده است.
(این خانم برخلاف آداب و رسوم خانواده ما عمل کرده است پس منفور می شود، یا آقایی خلاف فلان
رسم عمل کرده ....) این ها را دور بریز، فقط آداب و رسوم خداست که خوب است، آئین و دین خداست
که خوب است. آن را بچسب.
بشر آمده است در دنیا با اقوام و فرهنگهای مختلف و تعداد زیادی قوانین و مقررات دست و پاگیر، علیه خدا و علیه دین و آئین خدا بوجود آورده. آنجایی که بین این آیین ها و دین خدا تعارض پیدا می شود، به آئین خود می چسبند و می گویند ترک بودن، به لر بودن، به ارزشهای خانوادگی مان، بابا و مامانم.
این بابا و مامان زمینی تا یک جائی اعتبار دارند. «خانواده زمینی» تا یک حدی حرمت دارد. حرمت آن تا حدی است که به «آسمان» لطمه نزند. تو را از آسمان پائین نکشد، به آسمانی بودن تو و عضویتت در خانواده آسمانی لطمه نزند.
ولی ما خیلی وقتها انقدر شیفته بابا و مامان هستیم، شیفته زن و بچه مان، و خواهر و برادران مان هستیم ( همان هشت چیزی که قرآن می گوید) که حاضریم تمام روابط آسمانی را گند بزنیم برای اینکه روابط زمینی مان حفظ شود. که البته اینها یک حدی دارد، یک تعریفی دارد که باید به آن توجه کنیم.
پس شرافت را از کسی بگیریم که کانون شرافت است. در مورد شرافت اهل بیت و میزان تقرب (قبلا توضیح دادم) تو به میزانی که به پیغمبرﷺ، به مادرت فاطمه زهرا «سلام الله علیها»، به خانواده اصلی و آسمانی مان و خانواده حقیقی مان شبیه هستی، قیمت داری. نه اینکه چقدر درس خوانده اید، چند تا لیسانس و فوق لیسانس داری، چند تا زبان خارجی بلدی، چند تا مقام داری. اینها هیچکدام در آسمان و بالا قیمت ندارد. اگر به اینها فخر بفروشید حال آسمانی ها و بالایی ها را بهم می زنید. یعنی آدم، زشت برود و به این زشتی خود فخر بفروشد. کثیف برود به کثیفی اش فخر بفروشد، این خیلی خطرناک است.
(من یک خواهش بکنم) مواظب باشید هر وقت که خواستید بروید نماز بخوانید، اول این کثافتها را دور
بریزید. وضو گرفتن یعنی همین، غسل کردن یعنی همین، وقتی آب را روی صورت و بعد روی دستهایت
می ریزی، وقتی خودتان را می شوئی، تطهیر کنید از خودتان.
اگر دکتر و مهندس و عالم و مفسر و استاد بر روی سجاده بروید، به صورتت تف می کنند، دیگر نمی توانی اوج بگیری. اگر عالم و مفسر و فیلسوف و عابد به حرم بروی، همانجا ملائکه می گویند (گم شو برو): «فَاخرُج». می روید و می بینید این حرم رفتن هیچ فایده ای ندارد. اول خودت را تخلیه کن. «لا أَمْلِکُ لِنَفْسِی نَفْعاً وَ لا ضَرّاً وَ لا مَوتاً وَ لا حَیاﺓً وَ لا نُشُوراً». هیچ.... تا تخلیه نکنی، تا نارها را کنارها نگذاری، به شما نور نمی دهند. خودت را تخلیه کن و با یک ظرف پاک برو، چیزهای خوب بهت می دهند.
مهم ترین، اولین، ابتدائی ترین و بهترین قدم در حرکت به سمت آسمان و خانواده آسمانی تخلیه است. عزیزان تا تخلیه نکنید، تجلیه و مراحل بعدی انجام نمی شود. یعنی اول باید، این آشغالها را بیرون بریزید. آدم توهم زده ای که می رود سر سجاده ولی با کمالات جمادی، نباتی و با کمالات حیوانی و عقلی سرپاست، به چنین شخصی اصلا نمی توانند الهیت بدهند. چون جای آن را ندارد، یک عالمه آشغال وجودش را پر کرده ای. مثل یک انبار پر است که هیچ چیز دیگری نمی شود توی آن گذاشت.
چقدر این تعقیبات نماز عصر خوب است، چقدر خوب است بحث استغفار. برای همین شبها قبل از اینکه به رختخواب بروی، اگر حس داری پاشو بنشین رو به قبله، نشد همان جوری که خوابیدی صدمرتبه به خدا بگو « استغفرالله» خدایا منو ببخش، امروز خیلی گَند زدم، به خاطر دیدنی هام، شنیده هام، افکارم، خیالاتم و کمالاتی که به آن پز دادم، جاهائی که احساس حقارت به من دست داد، همه اش خراب کردم.
قشنگ می فهمی وقتی صدتا استغفار کردی در رختخواب قبل از اینکه بخوابی با دیشبی که استغفار نکردی.
استغفار حمام نفس است. ببینید شما اگر دو روز به حمام نروید چه احساس بدی بهت دست می دهد، حالا اگر بشود سه روز، چهار روز، پنج روز ... ببین خودت از خودت چقدر متنفر می شوی، وای به حال دیگران. کسی که استغفار ندارد، صدقه ندارد، از خودش دفع بلا ندارد و این آشغالها را در وجود خودش نگه می دارد، معلوم نیست چه جور می تواند خودش را تحمل بکند. استغفار، اوجب واجبات است، مثل حمام رفتن.
(مثلا اگر کسی به شما بگوید، من تمام شرایط زندگی را جور می کنم، ولی حمام نباید بروی، توالت نباید بروی، این نمی شود. پاکیزگی نداری، نمی شود. اینها همه شرط لازم زندگی است، ما باید حمام داشته باشیم، باید بتوانیم تخلیه کنیم تا با خودمان آشغال نبریم، مگر می شود به کسی گفت، آب استفاده نکن، نمی شود).
ما بدون استغفار مرده ایم. یک کسی چندین ماه، یک سال، دو سال می گذرد، هنوز ننشسته است تا استغفار کند، هنوز خودش را تخلیه نکرده است. برنامه حمام رفتن معنوی ندارد، توبه و استغفار ندارد. ببینید چه به روز نفس می آید. امروز جمع کرده، فردا دوباره یک عالمه آشغال جمع کرده است، بعد با این وضعیت می خواهد برود نماز هم بخواند و نمازش درست در بیاید. می خواه به اوج برسی، نمی توانی، می خواهی به آسمان برسی، نمی رسی. هیچ فایده ای ندارد.
مهمترین قدم در حرکت به سمت خانواده آسمانی این است که ما باید از ابزار فخرفروشی، علائم فخرفروشی، از هر چیزی که امکان فخرفروشی یا تحت تأثیر فخرفروشیهای دیگران قرار گرفتن را دارد، باید خودت را تخلیه کنی. باید دلت را آزاد کنی، کاملاً دلت پاک شود، تحریک پذیر نباشی، اگر کسی را دیدیم که خیلی ثروت اندوخته بود اگر دلت لرزید، روحیهات خراب شد، (بگویی یاد بگیرد،دیدی ماشینش را تمام شد) اگر حسرت به دل مان افتاد، خراب کرده ایم. حسرت یعنی جهنم یعنی آتش. باید بتوانیم بی حسرت باشی، چرا؟
چون تو کمال مطلق را داری، الله، آسمان و خانواده آسمانی را داری. با داشتن بی نهایت اگر یک کسی حسرت محدودیت را خورد، یعنی عقلش خراب شده، یعنی از حرکت طبیعی خودش باز مانده و واژگون شده است. به همین دلیل حضرت در مورد معاویه لفظ عوضی را به کار می برد. چون معاویه بی نهایت را از داده است. حضرت می فرماید: «رَجُلٌ مَنْكُوس» یعنی شخص عوضی و واژگونه. به محض اینکه در دنیا نسبت به آن حسرت در دلت آمد، چپ شدی، اگر گریه کردید، احساس حقارت کردید حتما چپ شدی.
این جاست که متوجه می شویم، که چرا رسول خداﷺ فرمود: «مَن بَکَی عَلَی الدّنیا دَخَلَ النّار»، کسی که بر دنیا و چیزهای دنیایی گریه کند جهنمی است. یعنی همان موقع در جهنمی هستی، همان موقع کوچک شده ایم.
ما باید عاشق خانواده آسمانی باشیم، با خانواده آسمانی مان شاد باشیم، تا عزیز باشیم، تا بی حسرت و آرام زندگی کنیم. اگر نمی توانید با بی نهایت خودت را آرام کنید، مطمئن باش، محدودها نمی توانند تو را آرام کنند، اگر نمی توانید از بی نهایت کسب عزت، شادی، افتخار، بزرگی و آرامش کنی، در پایین تر از اینها هیچ چیزی گیر شما نمی آید. چون پائینی ها هیچ چیزشان مال خودشان نیست. هر کس هرچی که دارد، خدا به آنها داده است.
خدایا به حق محمّد و آل محمّد عزت الهی به ما بده، به حق محمّد و آل محمّد افتخار الهی به ما بده. خدایا ما را از فخرفروشی در امان بدار. خدایا ما را تحت تأثیر هیچ نوع فخرفروشی قرار مده.
خدایا به حق محمّد و آل محمّد حسرت را از دل همه ما دور کن.
«والحمدللهِ ربِّ العالَمین وَ صَلَّی اللهُ عَلَی مُحَمَّدٍ وَ آل مُحَمّد»
پنج مرتبه دعای آیه «امّ یجیب..» را میخوانیم جهت رفع اضطرار از وجود مقدّس آقا امام زمان (علیه السلام) و رفع اضطرار از شیعیانشان، مسلمین و مستضعفین جهان، رفع اضطرار از زندگی های خودمان، حل مشکلت مان، شفای مریض هایمان؛ مریضان مدنظر.
«أعوذ بالله من الشیطان الرجیم: «اَمَّن یُّجیبُ المُضطَرَّ اِذا دَعاهُ وَ یَکشِفُ السُّوءَ» (5 مرتبه)