جلسه 157 - خانواده آسمانی
شماره جلسه
157
وضعیت پیاده سازی
دارد
سال
1391
ماه
9
روز
9
متن کامل (خام) ‌ جلسه 157 - خانواده آسمانی

خانواده آسمانی (157) 9/9/1391

اعُوذُ بِاللّهِ مِنَ الشَّیْطانِ الرَّجیمِ/ بِسْمِ اللّهِ الرَّحْمَنِ الرَّحيمِ/ الْحَمْدُللّهِ رَبِّ الْعَالَمِينَ وَ صلَّی اللهُ عَلَی مُحَمَّدٍ وَ آلِهِ الطاهِرینَ وَ لَعنَتُ اللهِ عَلَی أعدائِهم أجمَعین مِنَ الان إلی قیامِ یَومِ الدّین».

بحث مان درباره فخرفروشی بود و ربطش با بحث خانواده آسمانی بارها تذکر دادیم. باز هم تذکر می دهیم. اینکه انسان افتخارش باید به چیزی بالاتر از خودش باشد و اگر به چیزی پائین تر از خود افتخار کرد، ممکن است این مسئله در نزد کسانی که در زمین هستند، بزرگی محسوب شود، (چون آنها هم ممکن است کوچک باشند و انسان بتواند به آنها فخرفروشی کند) اما در آسمان برای انسان خواری و ذلت می آورد.

هر بزرگی کردن، هر تکبر و فخرفروشی که ما انجام می دهیم، اگر چیزی که به آن فخر می فروشیم، از خودمان بالاتر نباشد و لیاقت فخرفروشی را نداشته باشد، در آثار معکوس می گذارد، یعنی به جای این که من را بزرگ کند، من را کوچک می کند.. در واقع نسبت به آسمانی ها یعنی هم خود خداوند تبارک و تعالی، هم خانواده آسمانی من و هم فرشتگان، این کار یک گناه بزرگ، یک آلودگی و یک انحراف محسوب می شود؛ وقتی من چیزی را به خودم نسبت می دهیم که لایق من نیست و به آن افتخار می کنم که لیاقت افتخار را ندارد.

لذا هیچیک از چیزهایی که اساساً در دنیا وجود دارد، لایق فخرفروشی ندارد، اگر کسی به آنها فخر فروخت، به زبان آورد و نسبت با آنها به کسی بزرگی کرد، به رخ کسی کشید، این اثر معکوس می گذارد، یعنی برای شخص ذلت و خواری میآورد که حالا در این باره چرا ذلت و خواری می آورد جلسه گذشته توضیحاتی دادیم که این جلسه انشاء الله توضیحات را تکمیل می کنیم.

پس ما دو چیز برای ارتباط با خانواده آسمانی در این موضوع احتیاج داریم: 1- اینکه به هیچ وجه تحت تاثیر فخرفروشی و بزرگی دیگران و برخورداری دیگران از نعمتهایی که کمال محسوب نمی شود، برای ما هستند، نعمتهایی که ابزار ما هستند، دون و پائین تر از ما هستند، تحت تأثیر قرار نگیریم و اگر کسی داشت به خاطر دارایی دیگران در دل ما احساس کوچکی و حقارت ایجاد نشود. 2- اینکه اگر خود ما هم برخوردار بودیم، نسبت به کسی در این باره فخر نفروشیم و آن را به رخ کسی نکشیم.

در این رابطه چند روایت در این زمینه می خوانم. (چون می خواهم این جلسه بحث را تکمیل و تمام کنیم توضیحات عمیق را برای ادامه بحث مان می گذارم). فرمایشی هست از فرمایشات امیرالمومنین علی «علیه السلام» در باره صفات مومن که می فرماید: «يُنصِتُ لِلخَيرِ لِيَعمَلَ بِهِ ، ولا يَتَكَلَّمُ بِهِ لِيَفخَرَ عَلى ما سِواهُ».

خیلی این صفت، صفت خطرناکی است و خیلی ظریف در افراد نفوذ می کند. چرا ظریف نفوذ می کند؟ چون از مقوله علم است و نورانیت دارد. مثلا اگر کسی با ماشین خودش فخر بفروشد، آدم خیلی زود می فهمد که او چقدر سبک مغز است، یا اگر کسی به خانه و پولش فخر بفروشد، زود لو می رود که این آدم، آدم کوچکی است که به چیزهای پستی مثل ماده، فخر می فروشد.

اما یک چیزهایی هست که خیلی خطرناک است، زود هم لو نمی رود. علم و تحصیلات از چیزهایی هست که خیلی وقتها ممکن است افراد به داشتن آن فخر بفروشند. اول از اینکه علم از کمالاتی است که انسان به شدت شیفته آن است، انسان شیفته کمال مطلق و بی نهایت است. و یک کسی هم که علم و تحصیلات ندارد، خودش در مقابل کسی که آن را دارد احساس کوچکی می کند.

آنقدر علم عزیز و مهم است که آنهایی هم که علم ندارند، برای اینکه پز بدهند، خودشان را عالم و باسواد قلمداد می کنند. هیچ کس به بی سوادی فخر نمی فروشد. امّا از طرفی هم کسی که صاحب علم است، حق ندارد به دیگران فخر بفروشد. این خیلی خطرناک است.

چون از جنس علم است اصطلاحا به آن حجاب نورانی می گویند و در حمله های شیطان به آن حمله از سمت راست می گویند. حمله از سمت چپ نیست. حمله از سمت چپ مربوط به گناهان می شود. وقتی که شخصی گناه می کند این فرد آلوده است ، خودش هم احساس حقارت و کوچکی می کند و در نظر دیگران هم همین طور است.

اما علم حمله ای است از سمت شیطان، کمالی است که میتواند وسیله ای برای خیلی از بدبختی ها و گرفتاریهای انسان باشد؛ سواد دار بودن، متخصص بودن. یک کسی سواد، علم و معلوماتش را به رخ دیگران بکشد، این بسیار بسیار حالت ظریف و خطرناکی هست. این یعنی جهنم این یک جهنم لطیفی هم است. یعنی از یک راه خیلی لطیف انسان به جهنم کشیده می شود که ممکن است خودش هم نداند.

اگر انسان با ماشین، اتومبیل، خانه، مقام و ... به دیگران فخر بفروشد، اینها برملا و از حجاب های ظلمانی هستند. اما یک موقع انسان علم را میشنود و با علم دیگران را تحقیر می کند، با سواد، با مطالعه و با حرف زدن، دیگران را له و تحقیر می کند و بی سوادی آنها را به رخ شان می کشد و فخر می فروشد.

خیلی زیباست دقت بفرمائید) لذا میفرماید: «يُنصِتُ لِلخَيرِ لِيَعمَلَ بِهِ» مومن حرف را گوش می دهد فقط برای عمل. یعنی اگر به کلاس و جلسه ای می رود و یا مطالعه ای می کند فقط برای این است که برای خودش کاربرد داشته باشد نه این که علم را یاد بگیرد بعدا برای اینکه برود برای دیگران بگوید و دیگران را با آن تحقیر کند.

بیینید «يُنصِتُ لِلخَيرِ لِيَعمَلَ بِهِ»؛ سکوت می کند و گوش می کند، خیر را یاد می گیرد تا اینکه به آن عمل کند، «وَلا يَتَكَلَّمُ بِهِ لِيَفخَرَ عَلى ما سِواهُ»؛ و زمانی حرفی نمی زند که نوعی از فخرفروشی باشد. یعنی اگر از شما سوالی کردند و دیدید با جواب دادن به این سوال ممکن است در و جود شما یک نوع خود برتربینی ایجاد شود، اصلاً سوال را جواب ندهی بهتر است.

دیده اید که در جایی دو نفر که مشغول بحث هستند، یک نفر که خرده سوادی دارد، زود در بحث دخالت می کند که بگوید من هم یک چیزهایی می دانم. یعنی فقط میخواهد با علم، خودنمایی کند. میخواهد بگوید من هم بلد هستم، می دانم و تخصص دارم. لذا آدم هایی که علم را سالم دریافت کرده اند، افرادی که تحصیلات را سالم دارند، هیچ جا نفسانی از آن استفاده نمی کنند، یعنی در یک جلسهای که بحثی میشود این طور نیست که یکدفعه با شهوت، با فضولی، با پررویی، با تجاوز و با حرص وارد بحث شود و هرکس هر بحثی می کند، او هم وارد شود و اظهار نظر بکند. هیچ وقت یک آدم عاقل این کار را نمی کند.

خدا مرحوم علامه تهرانی را رحمت کند، می فرمود: من یک بار دو تن از اساتیدم را به حجره ام دعوت کردم که یکی از آنها امام امت بود و دیگری مرحوم علامه طباطبائی. زمانی که از علامه سوالی می پرسیدم، امام در تمام مدتی که علامه حرف می زدند، سکوت می کرد و به هیچ وجه وارد بحث نمی شد و زمانی هم که از امام سوال می کردم، علامه کاملا سکوت می کرد و به هیچ وارد صحبت امام نمی شد. به این می گویند یک علم پاک. اینکه ما احساس کنیم هر جا لازم است حرف بزنیم اظهار نظر کنیم، هر جا بحثی است ما هم وارد شویم. الان جدیداً دیدید که همه همین جوری هستند. تحلیل گر سیاسی هستند، تحلیل گر اجتماعی هستند، تحلیل گر اقتصادی هستند، تحلیل گر نظامی هستند، تحلیل گر خانواده هستند، تحلیل گر مسائل تربیتی هستند و تحلیل گر مسائل حتی پزشکی هستند. این خیلی عجیب است. هیچ تخصصی ندارد.

یکی از خارجی هایی که به ایران آمده بود در خاطراتش نوشته بود: ایرانی ها این جور هستند که به هر کدام از آنها که بگویی مریض هستم، خودش چند نسخه به شما می دهد. یعنی همه نسخه می پیچند، همه بلدند، نمی توانند سکوت بکنند، و بگویند که من در این مسئله تخصص ندارم، این را نمی دانم. بلد نیستم.

راجع به هر کاری حرف می زنند. در هر رشته ای می گویند من تخصص دارم و من بلدم. حالا ممکن است که یک کتابی خوانده باشند، یک واحد درسی هم در دانشگاه گذرانده باشند ولی مثل یک کسی صحبت می کند که این خدای علم و آخر تخصص هست. این طوری حرف می زنند.

گفت یکبار سوال می کردم نگاه نکردم به هیچ یک از استاد، (این خیلی مهم است) یکبار به هیچ کدام از دو استاد نگاه نکردم، روم یک طرف دیگر بود، یک سوال را مطرح کردم، رفتم یک ظرفی بیاورم یک سوالی مطرح کردم، گفت: هیچ کدام از دو آقایان جواب ندادند. این ادب می شود.

(صحبت استاد شجاعی با مخاطبین: من بارها اعلام کردهام که اصلا راضی نیستم که یک کسی بیاید سر کلاس بنشیند و مطالب را بنویسد و حفظ کند و برود جای دیگری بگوید. بعضی ها این کار را می کنند. من اصلاً راضی نیستم. به همه هم گفتم. این جا جایی نیست که آدم بیاید تجارت کلام کند، اینجا برای شدن است. خود من از دریافتهایی که در کلاسهای تخصصی می شنوم، شاید پنج درصد آن را هیچ وقت برای جایی بیان نمی کنم. چه برسد به اینکه کسی بیاید بشنود و برود کلاس بگذارد و فخرفروشی کند

یک موقع هست که شخصی می گوید بروم جلسه بگذارم، این حرفها حرفهای خوبیست به درد بقیه هم می

خورد. چکار کنیم؟ می گویم اگر خودت به این حرفها عمل می کنی و به این حرف ها تبدیل می شوی، این حرفها دیگر حرف من نیست حرف اهل بیت و قرآن و خداست، عیبی ندارد برو بگو.

ولی اینکه کسی بیاید دکان باز کند. دیدیم بعضی ها این کار را می کنند، می آیند و این چیزها را یاد می گیرند، بعد می روند و این طرف و آن طرف کلاس می گذارند، ادا در می آورند، ادعاهای خیلی بزرگ می کنند و حرفهای عجیب و غریب برای مخاطبین می گویند و مخاطب بنده خدا فکر می کند که این الآن با امام زمان و غیب مرتبط است، مرتبط با کجا ها هست. کلاشی، حقه بازی، خود فروشی و فریب دادن بندگان خداست و خیلی کار خطرناکی است.

می گوییم بیائید بشنوید، فقط برای یادگرفتن، شدن و عمل کردن. مومن صفاتش این است که نمی رود علم را بشنود و بعد برود جلسه ای، کلاسی که فخر فروشی کند. آدمی که با استادش فخرفروشی می کند، به مطالبی که یاد گرفته فخرفروشی می کند، با کلاسی که رفته فخرفروشی می کند و مدت کلاسی که رفته فخرفروشی می کند، با رشته و مدرک تحصیلی اش فخرفروشی می کند، این آدم کوچک است و این کارش تنفر انگیز و حال بهم زن است.

علم فقط یک مقدمه است، اگر تبدیل به انسان نشود هر چه بیشتر باشد، خطرناکتر است و ضرر آن هم بیشتر است. علم، تحصیلات، کلاس، استاد، هر جه ستاد بهتر باشد، شاگرد بدبخت تر است. هر چه سطح درس ها بالاتر باشد، شاگرد بیچاره تر است. برای این که سالها آمده و نشسته علم را یاد گرفته است، اما هنوز همان آدم بدبخت و ذلیل و ضعیف و ناتوان است. نه شادی از علم به دست آورده، نه آرامش و قدرت به دست آورده، نه صبور شده و نه شخصیتش قوی شده است. همان آدم زودرنج، حساس، لوس، عصبی و پرخاشگری است که نمی تواند با دیگران زندگی کند، عیبهای دیگران را می بیند و نمی تواند با کمالات دیگران زندگی کند. فقط آمده ، نشسته، دائم شنیده و از خدا دورتر می شود. تمام علم یک مقدمه است. ذاتا اگر یک کسی آن را داشته باشد و تبدیل به عمل نشود، کاری نمی کند باید تبدیل به عمل شود.

مثل اینکه یک نفر بگوید ده ترم، کلاس زبان رفته ام ، اما وقتی از او امتحان می گیرید، دو ترم هم زبان بلد نیست، هشت ترم را هدر داده و حرام کرده است. اندازه ده ترم به شکل کاربردی زبان بلد نیست. یک موقع هست که می گوید من ده ترم کلاس رفته ام اما به اندازه هشت ترم زبان بلد است، این عیبی ندارد. اما اگر ده ترم رفته و دو ترم بلد است در واقع هشت ترم را ضایع کرده است.

علم مقدمه ای برای شدن، برای قدرت، برای کسب اسماء الهی، برای تبدیل شدن، برای رسیدن به خانواده آسمانی، برای شادی و برای نورانیت است. اگر نمیتواند نور بیاورد، حتما تاریکی میآورد. دیگر پز دادن ندارد که انسان هی به رشته تحصیلی، به مدرک، علم و افتخاراتش پز بدهد. اینها هیچکدام فایده ای ندارد.

شما به یک بچه بگویی تو چرا در شکم مادرت که بودی، دست نیاوردی، پا نیاوردی، میگه خب در عوض دم آورده ام، شاخ که دارم، عوضش پنج تا سر آورده ام، افتخار نیست، تناسب نیست.

در هر حرکت از رحم دنیا به آخرت، وقتی که ما به آخرت می رویم، در آنجا شرایط خاصی از شکل ما را می خواهد، ما باید به آنجا به شکل انسان وارد بشویم.

وقتی که ما با خودمان یک عالمه، اشکال حیوانات و خلق و خوی حیوانات را به آنجا برده ایم، این چه افتخاری دارد؟ این حال بهم زن است. انسان به محض اینکه به چیزی پائین تر از خودش فخر بفروشد یا تحت تأثیر فخرفروشی بی ربطی قرار بگیرد، باطنش خراب میشود، آنوقت حال آسمانی ها از او بهم می خورد. خیلی کار خطرناک و کثیفی است چون دارید به چیزی که پست تر و پایین تر از خودت است، فخر می فروشی. و این کار خیلی زشتی است. آدم باید به چیزی فخر بفروشد که بیارزد یعنی واقعا آن را از بالا گرفته باشد و بگوید حالا یک چیزی بهم رسیده.

این که تو عمرتان را دادی و حالا یک تعداد سکه به سکه های شما اضافه شده، مقداری طلا به طلاهایتان اضافه شده، زمین گرفتی، خانه و ویلا گرفتی، اینها چیست! تو عمری که جاودانه و ابدیت ساز است را از دست دادی، خدا، خانواده آسمانی پرداخت کردی، بهشت و ابدیت را از دست دادی، حالا این جا چهار متر زمین، یک خانه، ویلائی، چهار تا کاغذ پاره، مدرک تحصیلی که فردا با یک مریضی به فراموشی سپرده می شود را به دست آورده اید. اینکه دیگر فخر فروشی ندارد که آدم کسی را به خاطر اینها کوچک و تحقیر کند.

(چقدر قشنگ است) ببینید پیامبرﷺ که آدم واقعاً می خواهد جانش را به پیغمبر بدهد، آدم از دلتنگی می خواهد بمیرد، چقدر ناز، چقدر لطیف، ایشان گزارشی از معراج می دهد. (من همه اش را نمی خوانم) ایشان به معراج که می رود، در آنجا فرشتگان به ایشان احترام زیادی می گذارند، بعد مقامات زیادی را در معراج طی می کند تا اینکه آخرین مسیر را که با جبرئیل«علیه السلام» طی می کند، یکجائی جبرئیل می ایستد و می گوید یا رسول الله از این جا به بعد دیگر من نمی توانم با شما بیایم.

این جا دیگر مقام فرشتهای تمام می شود و هیچ فرشته ای از این بالاتر نمی تواند برود، از این بعد فقط تو می توانی بروی و هیچ کس دیگری نمی تواند برود. پیغمبرﷺ می گوید: بعضی از انبیاء تا یک مقداری از این جلوتر هم رفتند، اما تا آخر این مسیر را هیچکس جز تو نمی تواند برود. حالا پیامبرﷺ دارد داستان را تعریف می کند، در واقع می خواهد واقعه انسانیت را بگوید که تو بدانی پیغمبرﷺ کیست تا تو بتوانی ارتباط برقرار کنی در سایه عشق به این پیغمبرﷺ به آن مقام بالاتر فرشته ای برسی.

یک مقام، مقام حس و خیال و وهم است که مقام حیوانی است، بعد مقام عقل است که مقام فرشته ای است و یک مقام هم مقام فوق عقل است که فرشتگان در این جا نمی تواند بیاید. داستان را می گوید. داستان معراج، داستان حقیقت انسان است. داستان معراج را تعریف می کند که بدانی در عروجت، باید از کجاها رد بکنی.

نگاه کنید. چقدر زیباست: «لما عُرِج بي إلى السماء أذَّنَ جِبريلُ عليه السلام فِي السَّماءِ مَثنى مَثنى وأقامَ مَثنى مَثنى»؛ وقتی که به آسمان رفتیم یک جایی رسیدیم که جیرئیل اذان گفت. هر کدام از جملات اذان را دوبار تکرار کرد سپس اقامه گفت و جملات آن را هم دوبار تکرار کرد. «ثُمَّ قالَ لی تَقَدَّم يا مُحَمَّدُ! فَتَقَدَّمتُ فَصَلَّيتُ بِهِم»؛ اذان که گفت. گفت شما جلو بایستید ما به شما اقتدا می کنیم. مفصل آن در حدیث نیامده است. مفصلش این است که پیامبرﷺ به جبرئیل می فرماید: من جلو بایستم؟ می گوید بله نوبت شماست شما جلو بایستید، این جا جای شماست. می گوید من ایستادم بعد همه آمدند و به من اقتدا کردند. جبرئیل، همه فرشتگان و ملائکه مقرب به من اقتدا کردند.

بعد یک جمله زیبا دارد می فرماید: «وَ لا فَخرَ »؛ این افتخاری برای من نبود. چرا می گوید افتخاری نیست، چون این مقام

زیر من است. این که فرشتگان به یک انسان اقتدا کنند، مهم نیست. در حدیث داریم وقتی یک مومن با حضور قلب وارد نماز می شود، تعدادی که نمی شود شمرد فرشتگان به او اقتدا می کنند. لذا می گوید: « الْمُؤْمِنُ وَحْدَهُ جَمَاعَةٌ» ؛ مومن نماز واحدش هم جماعتی است.

البته نماز در اسلام به جماعت وارد شده است و نماز فرادی فقط مال کسی است که عذر دارد و نمیتواند در جماعت شرکت کند، مریض است، سختی دارد، کسالت و گرفتاری دارد یا اینکه مهمان دارد. و الا کسی که می تواند در جماعت شرکت کند، نباید عمدا آن را ترک نماید. فرمود: فرق نماز فرادا با جماعت، فرق یک عمر عبادت است. اگر کسی چهل سال فرادا عبادت کند، مثل یک بار جماعت نیست. چهل سال عبادت فردا کند فضیلتش مثل یک بار جماعت نیست. اگر کسی می تواند باید به مسجد برود و نماز را به جماعت بخواند. حضرت فرمود: نماز را به جماعت بخوانید و لو سر نیزه باشد. نماز جماعت بسیاری از موانع را از سر راه انسان برمی دارد و برطرف و دور می کند و خیرات کثیری دارد.

شما سیدالشهدا را ببینید روز عاشورا نماز جماعت به پا می کند، برای اقامه جماعت شهید هم می دهد. انقدر جماعت مهم است. پیغمبر فرمودند: « سَلِّموا على اليَهودِ و النَّصارى وَ لَا تُسَلِّمُوا عَلَى یَهودِ أُمَتِی»؛ به یهود و نصاری سلام کنید اما به یهودی امت من سلام نکنید. گفتند یا رسول الله یهودی امت تو کیست؟ فرمود کسی که می تواند در جماعت شرکت کند، همسایه مسجد است ( تا چهل خانه همسایه مسجد است) و می تواند به مسجد برود امّا شرکت نمی کند.

این که مسلمانها هر جای عالم که هستند اولین کاری که می کنند این است که برای خودشان یک نمازخانه، یک مسجد یا حسینیه درست می کنند به این دلیل است که این کار وظیفه و یک امر واجب است. بسیاری از اصلاح امور آنها در حسینیه و مسجد انجام می شود. در خانه هم که هستند اگر مرد هست و انشاأ الله عادل باشد، همسر و فرزندانش به او اقتدا کنند و نماز جماعت خوانده شود. هر جائی.

این نماز جماعت فوق العاده مهم است. بعد از این تأکید، وقتی مومن نماز فرادی می خواند و حضور قلب دارد و وقتی که اذان و اقامه می گوید، فرشته ها می آیند و پشت سرش صف می بندند. خدا می گوید بروید با این مومن نماز بخوانید، چقدر خدا روی مومن و نماز او حساب کرده است. می گوید شما بروید، اقتدا کنید.

به فرشتگان، این بندگان پاک و معصوم خدا می گوید بروید به این مومن اقتدا کنید. چقدر قیمت دارد نماز مومن. چقدر شخص مومن شخص معتبری است. چقدر مورد اکرام و اعتماد خداست. البته فخری هم نیست، اگر فرشتگان آمدند و پشت سر ما اقتدا کردند، فخری هست؟ نه! مقام انسان بالاتر از مقام فرشته است.

لذا پیامبر تمام این مقامات را که می گوید بعد می فرماید: «و لافخر» ؛ فخری نیست. حتی جلو زدنش را می گوید، از انبیاء دیگر هم که بالاتر می رود، همه را دانه دانه می گوید و بعد می فرماید: «و لا فخر». من سید اولاد آدم هستم «و لا فخر»، همه چیز از نور من خلق شده «و لا فخر»، فخری نیست. چون این چیزی هست که پائینی من است، عشق پیغمبرﷺ، فخر پیغمبرﷺ بالاتر از خودش است. «إلهي كَفى لي عِزًّا أن أكونَ لَكَ عَبدًا ، وكَفى بي فَخرًا أن تَكونَ لي رَبًّا »؛ همه عزت من در این است که من بنده تو هستم و همه افتخار من این است که تو مربی من هستی.

آدم اگر قرار است به استاد و مربی خودش پز بدهد، بگوید خدا رب من است، این افتخار است که انسان بگوید من تحت ربوبیت خدا و الله هستم. تحت ربوبیت چهارده معصوم هستم. این افتخار است. نه به چیزهایی مثل پشم و کاغذ و اتومبیل و آهن و سکه و طلا و به چیزهایی که همه اش دون انسان است.

اینها برای کسی افتخار نمی آورد و نداشتن شان هم نباید برای کسی حرص و جوش بیاورد. یک کسی که حرص و جوش می خورد و خدا می گذارد در این حرص و جوش، در این حال دیوانه و روانی بشود، از شدت چشم و هم چشمی، از شدت غصه روانی می شود و سر از تیمارستان در می آورد برای این است که آدم خودش را نمی شناسد، خدا می گوید تو بی لیاقتی برای چیزهایی غصه می خوری که اصلاً در شان تو نیست. چشم و هم چشمی، رقابت و احساس حقارت از اینکه یک نفر فلان کمالات جمادی، نباتی و حیوانی را دارد و من ندارم، این خیلی زشت است.

در دانشگاه در مقطع کارشناسی ارشد یا دکترا، یک خانم یا آقایی می گوید، من این مشکلات را دارم، بعد من بهش برنامه می دهم، بیا برنامه بگیر مثل هزاران دانشجوی دیگر از کارشناسی تا دکترا، همه هم برنامه دارند. تا آرامش بدست بیاوری، می گوید وقت ندارم آن را انجام بدهم. می گویم 6 ماه مرخصی تحصیلی بگیر، می ارزد،6 ماه مرخصی تحصیلی بگیر، تا آرام و شادی بشوی تا نه در زناشویی به مشکل بربخورد نه در تربیت و نه در مسائل دیگر، بتوانی حریف خودت بشوی، می گوید استاد من وقت ندارم، من الان کارشناسی دارم، بعد می گوید کارشناسی ارشد دارم، درس و پایان نامه دارم، پروژه دارم، کارشناسی ارشد دارم، دکترا دارم و می خواهم PHD بخوانم، اعزام به خارج دارم. می بینید این که از دیگران عقب نیفتد که هیچ کدام کمالات انسانی نیست، برای اینها وقت دارد، حرص و جوش می خورد و با دیگران رقابت می کند که نکند کسی زودتر از او لیسانس، فوق لیسانس و دکتری بگیرد. همه دارند می روند جلو، دیر نشود، یک هول و عجله انداخته اند در خودش انداخته.

همه آدمها این عجله را دارند، اگر دقت کنید می بینید همه ما عجولیم و یکسره داریم می دویم و اصلا حاضر نیستیم ، یک مقدار بایستیم و به خودمان آرامش بدهیم، یک مقدار سرحوصله یک ذره جلوی دنیا را نگه داریم، آن را متوقف کنیم، یک ذره خودمان را آرام کنیم و بعد جلو برویم.

همه هلند، هیچکس برای خودش وقت ندارد، برای آخرت، ابدیت و برای خانواده آسمانی فرصت ندارد، وقتی هم که گفته می شود وقت بگذار تا خودت را به یک آرامش، بهشت، قدرت و شادی برسانید، می گویند وقت ندارم. چرا؟ چون در یک چشم و هم چشمی افتادند، می خواهد پول دربیاورند، می خواهند برود زود شاغل بشوند، زود استخدام بشوند. بعد هم که وارد کار یا درس می شود، میفتند به رقابتهای کاری و درسی.

دو شیفت کار می کنند، اضافه کاری می کنند، وقتی هم میگویی بس است یک مقدار کمتر بخورید ولی با شادی و با آرامش باشد، می گویند نمی شود وقت نداریم، تا دوازده یا ده شب کار می کنیم. خب بیخود کار می کنید. چه خبر است که انقدر کار می کنید؟ می گویند امورات زندگی نمی گذرد، مخارج زندگی زیاد است. بعد که مخارج زندگی آنها را می بینی، همه اش هوس بازی است. خیلی هایش چیزهای کاذب است.

چون باید یک LCD بگیرد پنج میلیون تومان. معلوم است که نمی رسد. باجناقش گرفته او هم باید بگیرد و خودش را به او برساند. خواهر گرفته، این کی گرفته، چون باید ماشینش مدل فلان باشد. باید خودش را برساند. تحمل ندارد که یک مقدار از نظر زندگی از دیگران پائین تر باشد، اما شرافت انسانی و افتخارات انسانی را کسب کند.

خود پیامبرﷺ که در معراج همه را جا گذاشت، می گفتند اگر واقعا راست می گویی، پس چرا زندگی تو این طور است، چرا باغ نداری، ثروت نداری ؟ البته نمی گوییم که ثروت نداشتن کمال است، قبلا توضیح دادم ثروت خیلی هم خوب است ولی با چیزی که کمال نیست به پیغمبر ایراد می گرفتند. اگر پیغمبرﷺ در یک جایی کم آورده است، در بخشهایی که جاودانه، ماندگار و کمال حقیقی است از همه جلو زده است.

چون به هر میلی که دل خواهی سپرد

از تو چـیزی در نهان خـواهند برد

این طور نیست که اگر کسی از دنیای بیشتری برخوردار باشد، خیلی خوش به حال او باشد، نه! اگر از یک چیز بیشتری برخوردار بود، بعدا یک جای دیگری کم می آورد، چون باید وقت و عمر بگذارد.

شما به رستوران که می روید، ممکن است خیلی غذاها در آنجا باشد، اما شما هر غذایی را نمی خورید، نمی

گویید بهترین غذای تان را بیاورید، برای اینکه می دانید باید هزینه کنید، دنیا این طور است وقتی هزینه

بکنید، از کجا هزینه می شود؟ از آخرت.

میفرماید: «حَلاوَةُ الدُّنْيَا مَرَارَةُ الآخِرَةِ، وَمَرَارَةُ الدُّنْيَا حَلاوَةُ الآخِرَةِ»؛ تلخی دنیا، راحتی و شیرینی آخرت است و راحتی دنیا، سختی آخرت است.

اگر یک کسی اضافه بر آن چیزی که ظرفیت دارد، جذب کند و به تنوع طلبی، لذت طلبی، شکم چرانی و نفس چرانی بیفتد، خب معلوم است که ما هروقت برای اینها وقت بگذاریم یقینا از آخرت کم می آوریم. یقینا بعدا حسرت می خوریم چون به پای مان حساب می شود. حضرت فرمود: مصائب و سختی ها «مقسومة» در بین مردم (مساویة) به طور مساوی تقسیم شده است. یعنی مصیبتها و لذتها و دردهای همه مردم با هم مساوی است، ممکن است شکل آن فرق کند اما میزان آن مساوی است.

لذا یک کسی که در دنیا می خواهد خیلی کیف بکند، عیاشی کند و اختیار این کار را هم دارد، در واقع او دارد از سهم جاودانه خودش کم می کند. این مثل یک آدم ناشی است که سر برج حقوق گرفته و دیده یک مقداری پول دستش هست، حواسش نیست که باید هم کرایه خانه بدهد، هم پول آب و برق و گاز و تلفن بدهد، شارژ ساختمان را باید بپردازد، بدهکاری دارد، مثلاً طلبکار بیستم میاد ازش می گیرد، خرجهای زندگیش است، یک دفعه ذوق زده شده، پول اومده دستش رفته یک دفعه در یک رستوران که ورودیش شصت هزار تومان است، بعضی ها صد هزارمان است، بعضی هایش دویست هزار تومان است، یکدفعه جوّ گرفته همه حقوقش را آن جا خرج کرده. بله این لذت را برده است، اما حالا باید برود سر خانه و زندگی خودش یا نه؟ صاحبخانه دارد یانهً خرج دارد یا ندارد.... ماندی.

بعضی ها خیلی هول هستند، می خواهند همه چیز را ، همین جا تمام کنند. هر چه سهمیه لذت و شادی خدا

به آنها داده است، همه را، همین جا تمام می کنند و هنگامی که در نظام ابدی می افتند، هیچ چیزی ندارند.

برای همین مصائبی که انسان در دنیا دارد، ذخائر او در آخرت محسوب می شود، محرومیتهایی که در دنیا دارد، ذخیره های او در آخرت هستند. فقرها و محرومیت ها، سختی ها و بلاها، توهین ها، غیبت ها و فحش هایی که شنیده، زخم زبان هایی که شنیده، تهمت هایی که به او زده شده، آسیب هایی که دیده همه اینها برای انسان در نظام جاودانه اش ذخیره می شود. چیزی از دست نرفته است. می گوید خدایا ما در دنیای تو زندگی کردم، این مدت مریض بودم، این مقدار درد کشیدم، انقدر فحش شنیدم، انقدر غیبت شنیدم، تحقیر شدم، انقدر دلم را سوزاندند، نسبت به کارهایم نمک نشناسی کردند، بیخود تحت تاثیر دیگران طلاق گرفتیم و طلاقمان دادم و خیلی چیزهای دیگر. بچه ام مریض شد این جوری شد، آن جوری شد. بعد خدا می گوید خب همه را حساب کن، هر چه که هست من خودم بهتر از تو حساب آن را دارم، همه آنها برای تو ذخیره شده بهت می دهیم.

خدایا هزار تا دعا کردم، نهصد تای آن را جواب ندادی، می گوید خب نهصد تا طلب داری. در روایت داریم وقتی خدا به مومن می گوید این مقدار طلب داری به خاطر اینکه دعا کردی و من به تو ندادم و می بیند که در عوض آن چه پاداشی برایش در نظر گرفته شده، می گوید ای کاش هیچکدام از دعاهایم مستجاب نمی شد.

چون در نظام ابدی بیشتر به آن نیز دارد و بیشتر به درد او می خورد. چون دارائیست. پس دائم نگوییم که چرا انقدر نذر کردم، انقدر روزه گرفتم، انقدر ذکر گفتم اما اجابت نشد. خدا خودش بهتر می داند که با ما چه طور رفتار کند. خدای ما خدای بسیار مهربانی است. او می داند وقتی که یک نفر دستش را بالا می برد یعنی چه. اصلا هیچ دستی که به سوی خدا بالا می رود، خالی برنمی گردد. حالا اگر همان لحظه آن را ندهد، یا بهتر از آن

را در همین دنیا می دهد یا برای آخرت می گذارند.

پس از دریافت، از کندن، از گرفتن و از استعانت کوتاهی نکنید. تا می توانید دست به دعا ببرید. تا می توانید دست به آسمان بلند کنید و تا می توانید از خدا بخواهید. دنیا و آخرت را بخواهید. میزان درخواستهایی که یک نفر از خدا دارد، در نظام جاودانه و نظام ابدی ثروت او می شود.

لذا در روز قیامت دو نفر که همه کارهای آنها با هم مساوی است و درجه شان یکی است، وقتی همه حساب ها را می کنند و می گویند این دو نفر در یک درجه هستند اینها را مثلا ببرید به درجه هزارم بهشت. بعد یکدفعه یکی از آنها را می برند به درجه ده هزارم، نفر دوم تعجب می کند که چرا او را به درجه بالاتری برده اند، خدا می گوید این یک تعداد زیادی دعاهای بدون اجابت داشت، درخواست کرده بود و به او داده نشده بود. اما تو خیلی حس و حال درخواست، سحر، صبح ، نماز، زیارت، حرم و ... را نداشتی، هر چه کردی عمل صالح بود که پاداش آن را به تو دادیم.

ولی این یکی آمده بود حرم، دعا، زیارت و نماز شب خوانده بود، دستهایش را بالا برده بود، ذکر گفته بود برای رسیدن به حاجت هایش نذر کرده بود و ما هیچ کدام از آنها را بهش نداده بودیم حالا در اینجا جبران می کنیم. این ثروت ماست. نگویید من با خدا قهرم، چرا جوابم را نمی دهد، حتما یک چیزی هست که جواب ما را نمی دهد. مگر خدا باید تابع میل ما باشد؟ خداوند تابع مصلحت و زندگی جاودانه ما و مصلحت ابدی ما است نه مصلحت و میل من.

آمار جهانی به شما بدهم: از هر ده نفری که ازدواج می کنند، بعد از یک مدت اگر به نُه نفرشون بگویی که اگر

به عقب برگردند حاضری دوباره با همین شخص ازدواج کنی، نه نفر آنها می گویند نه! حاضرید همین رشته تحصیلی، همین شغل، همین دوستان، همین سبک زندگی و همین محل زندگی را انتخاب کنند می گویند: نه!

وقتی آدمها از (نه دهم) از کرده هایشان پشیمان می شوند، خیلی وقت ها این کرده ها را با دعا گرفتند، زور زدن گفتند همین آدم به درد من می خورد، می خواهم با همین فرد ازدواج کنم، چهار سال می گوید عجب غلطی کردم این همه نذر و نیاز کردم، برای این این همه نذرو نیاز کردم؟ برای این همه گریه کردم، برای این آدم خودم را بدبخت کردم، برای این جلوی بابا و ننه ام ایستادم، به خاطر این؟! وقتی همه پیشمان می شوند...

خداوند می داند که پشت پرده (یک چیزهایی هست والله، بالله، تالله) و ما نمیدانیم. خیلی وقتها فکر می کنیم یک چیزی صد در صد به مصلحت ماست اما بعد پوک از کار درمیآید. خدا میداند و خدا نمیگذارد ما انقدر ناشیانه عمل کنیم. الآن نه دهم مردم از عملکردهایشان پشیمان هستند. از شیوه زندگی، انتخابها، ارتباط ها، رفتار و افکارشان پشیمان هستند. (نه دهم) تازه داریم کم می گوییم. وقتی که این جوری است....

خیلی وقتها یقین داریم یک چیزی به مصلحت ماست اما خدا می داند که به مصلحت من نیست، لذا چقدر خوب است صفت رضا، صفت تسلیم. اینکه بگوییم خدایا تو رب من هستی و من را بیشتر از خودم دوست داری، مصالح و قیمت من را بیشتر از خودم می دانی، پس تو وکیل من باش. من را بیشتر از خودم می شناسی «رَّبُّكُمْ أَعْلَمُ بِمَا فِي نُفُوسِكُمْ»؛ (سوره اسراء/آیه 25) خدا به آنچه که در در درون و جان شماست بیشتر آگاه است و بهتر می داند. لذا (نعم المولی و نعم الوکیل) وقتی که خدا را وکیل گرفتی دیگر خودت کنار بکش و بگذار او کارش را بکند. وقتی گفتی تو وکیل منی پس بگذار او برایت تصمیم بگیرد، وقتی خدا برایت تصمیم گرفت و یک جوری رقم زد دیگر غر و نق نزن. خوشت آمد یا نه، خوب یا بد، حالا که خدا وکیل است دیگر شکایت

نکن.

هیچ وقت یک مومن نمی گوید که من در ارتباط با فلان کس تحقیر شدم، در ارتباط با فلان کس احساس بی شخصیتی کردم. چرا؟ چون توهین ها، بی محلیها، بی وفایی ها و قدر نشناسی همه در حیطه سه درجه پائینی هستند، مگر اینکه کسی خودش را حیوان ببیند که اگر کسی به او گفت دوستت ندارم، از تو خوشم نمی آید و خداحافظ، احساس کند که خیلی بدبخت، بی پناه و بیچاره است و تحقیر شده است. اگر احساس کردی تحقیر شد از آنن احساس تحقیر بفهم که تحقیری لیاقت را توست؛ یعنی تو کوچک بودی که تحقیر شدی وگرنه یک کسی که در مقام عقلانی و فوق عقلانی و مقام بالا قرار دارد و خودش را به مقام انسانی رسانده، هیچکدام از چیزهایی که اهل دنیا و دشمنان علیه او انجام می دهند، به این بالاها آسیب نمی رساند.

چرا امام حسین«علیه السلام» هر چه بلا می بیند خوشحال تر است؟ چرا حضرت زینب «سلام الله علیها» هر چه بلا می بیند فقط می گوید: و ما رایت الا جمیلا؟ چون دست دشمن ممکن است به بدن زینب، به طبیعت زینب، به کمالاتی که مربوط به اوست...

بچه است، خواهرت، برادرت... اینها همه شئونات پائینی است. به اینها میرسد که به آنها آسیب بزند امّا دست آنها هرگز به شخصیت او، به درجه و مقام او نمیرسد که بخواهد زینب را تحقیر کنند.

حضرت زینب «سلام الله علیها» انقدر قوی است که به یزید می گوید بدترین قسمت سفر من همین لحظاتی است که دارم با تو حرف می زنم و اینگونه او را تحقیر می کند. «انی لاستصغرک»؛ من تو را خلی کوچکت می کنم. تو خیلی در مقابل من کوچک هستی. کجای دنیا دیده اید که همه کسان یک زنی را بکشند، اسیر هم بشود، کتک هم خورده باشد اما به کسی که این بلاها را بر سر او آورده، بگوید من تو را خیلی کوچک می بینم. خیلی در مقابل من پست هستی و طرف مقابل را اینگونه به حقارت و ذلت بکشاند، کجای دنیا دیده اید؟ یک کسی است که در علو انسانی قرار دارد.

اگر دیدید که یک جا از رفتار یک نفر احساس بد به شما دست داد و فکر کردید که به شما توهین شده است، تحقیر شدید، بی ارزش شدید، اینها مال کمالات بخش بدن و جسم است. مال بخش جنسی و حیوانی است. اگر شما خود را انسان ببینید، هرگز نباید برای اینگونه توهین ها غصه بخورید. پس نگذارید که این جور چیزها، شما را کوچک و حقیر کند و باعث شود که احساس بد به شما دست بدهد.

آره مادرم شوهرم این جوری گفت، خواهر شوهرم این جوری گفت، شوهرم، با جناقم، مادر زنم، همسرم این جوری گفت و حال خیلی بدی به من دست داد، پس خیلی کوچکی که حال بد پیدا کردید و یک نفر توانست با کلام، حال شما را بد کند.

فرمود: من در کوچه که راه می روم به من فحش می دهند اما می گویم با یک علی دیگری هستند. مگر به یک کسی فحش بدهند، قیمت او پایین می آید که بخواهد انسانیت خودش را انقدر پایین بیاورد چرا؟ چون یک کسی حرف بی ربطی به او زده است.

مالک اشتر «سلام الله علیه»، کسی است که شبیه امیرالمومنین است. امیرالمؤمنین می فرماید: مالک برای من، مانند من برای پیغمبرﷺ هستم. خیلی مالک اشتر تقرب دارد. شبیه معلم خودش در قدرت و در کمال است. وقتی در مقام فرمانده لشکر بود، کسی به او توهین می کند. سرش را پایین می اندازد و به مسجد می رود برای بنده خدا دو رکعت نماز می خواند و از خدا برای او طلب بخشش می نماید.

مثل پیامبرﷺ که وقتی دندانش را شکستند و غرق خونش کردند، به هوش که می آمد در همان حال، می

فرمودند: « أَللَّهُمَّ اغْفِرْ لِقَوْمِي فَانَّهُمْ لايَعْلَمُونَ»؛ خدایا اینها را ببخش، اینها نمی دانند. خدایا به اینها غضب نکن، اینها که من را می زنند از روی نادانی شان است. اما ما نه، جدّم به کمرت بزند، قیامت یقه ات می گیرم، خدا انشاء الله صد برابر سرت بیاورد، ما خیلی خشن هستیم، اهل عفو و مغفرت نیستیم. بعد می گوییم: خدایا گناهان ما را ببخش. حلال کن. خدا می گوید تو که خودت عرضه نداری ، دیگران را ببخشی، چطور از من چنین چیزی می خواهی؟ خودت که نه عفو و نه مغفرت داری، بیخود از من نخواه که تو را ببخشم. خدا در قرآن شرط گذاشته است، می گوید فقط کسانی را می بخشم که بتوانند دیگران را ببخشند.

می گوید این شده یک عقده در گلوی من یک روز مانده به دنیا باید یک کاری بکنم. من باید نفرینش کنم به خاک سیاه بنشیند و من به چشم خودم این را ببینم.

خدا او را گذاشته است که ببیند تو عرضه داری، عفُو، غفور،کریم، و ستار باشی، یا صحنه راز کسی را جلوی تو بر ملا می کند یا کسی رازش را به شما می گوید تا ببیند تو عرضه داری ستار باشی یا پچ پچ کردی، چند تا هم روی آن گذاشتی و رفتی این ور و آن ور گفتی. پس معلوم است که ما اصلا نمی خواهیم آدم بشویم. یک کسی که می خواهد آدم بشود، قوی و شبیه الله بشود با این چیزها زندگی خودش و دیگران را بهم نمی ریزد.

حالا مادر زن اذیتت کرده، باجناق، پدر زن اذیتت کرده، همکار ها یک چیزی گفتند برو به مسجد و برای آنها دعا کن، نماز شب بخوان اینها را دعایشان کن. ما اگر نسبت به بهداشت روانی و روحی خودم حساس باشیم، وقتی یک کسی دارد با بدیهایش در سینه و روح ما آشغال می ریزد، باید زود آنها را بیرون بریزیم چون اگر آنها را نگه داریم، همه وجودمان عفونت می گیرد. باید بلد باشم.

قرآن می گوید به محض اینکه هر کس هر آشغالی در وجودت ریخت، تو زود آن را به خوبی تبدیل کن و دعایش کن. اگر ما برای کسانی که به ما ظلم می کنند یا برای کسانی که با آنها زندگی می کنیم و بالاخره با آنها روبرو می شویم اما با آنها کدورت داریم، دعا کنیم خدا آنها را هم شفا می دهد. ضمن اینکه خودمان هم اوج می گیریم ولی اگر این کینه و عقده و ناراحتی را نگه داری، هم درون خودت را کاملا آلوده می کند، هم گره، غصه و بدبختی دارد. گناهش را هم باید تحمل کنی.

ما حق نداریم به راحتی غصه بخوریم، حق نداریم به راحتی نا آرام بشویم و زود رنجی و حساسیت داشته باشیم. اگر به هم می ریزیم مال این است که کوچک هستیم. آقای دکتر، مهندس، آقای عالم، آقای فیلسوف، آقا و خانم هنرمند، هرکسی که هستید اگر بهم می ریزید و دیگران می توانند تحقیرت کنند، کوچک هستی که تحقیر می شوی. اگر به شما بر می خورد، اگر با قهر و ناز دیگران به هم می ریزید، کوچکی. اگر با تحویل گرفتن و محل گذاشتن دیگران بالا و پائین می شوید کوچکی و هنوز بزرگ نشده اید. کوچک ماندی.

این همه مقامات را طی کرده است، می گوید: «وَ لا فَخرَ» هیچ فخری نیست. چون همه آنها چیزهایی بود که پائین تر از من هستند. عزیزان نه به کسی فخر بفروشید نه تحقیر بشوید. نه اجازه بدهید کسی به شما فخرفروشی کند.

اگر کسی به شما فخر فروشی کرد، دعایش کنید، بگویید خدا انشاء الله شفاش بده که چه چیزهایی را دارد مطرح می کند. شما اگر دیوانه و مجنون از تیمارستان فرار کرده باشد که او را می شناسید بیاید کمپوز دربیارد و بگوید مثلاً من از یک جای مهم دنیا آمده ام، در فلان جای دنیا یک سخنرانی علمی مهم داشته ام، الآن محافظ و راننده ام مرا اینجا آورده اند. شما به او چه می گویی؟ وقتی این طور حرف می زند می دانید که از تیمارستان فرار کرده، می گویید، آفرین بارک الله. و در دلت به او می خندی که این دارد چی می گوید.

حالا یک کسی که فخر فروشی می کند، واقعاً روانی است، یک کسی که به دیگران پُز میدهد واقعاً مجنون است. ولی او مجنون ومریض است، گناهی هم نکرده که رفته تیمارستان بستری شده چه بسا او که در حال حاضر به او میخندیم در قیامت خیلی هم از ما جلوتر باشد. ولی این یکی نه. این مجنون حقیقی است.

یک کسی که می آید با پول، با قیافه، با خوشگلی، با شوهرش، با زنش، با اینکه من شوهر دارم تو نداری، زن دارم تو نداری، پسر یا دخترم دارم تو نداری، خانه دارم، تو نداری، سفر خارج رفتم تو نرفتی، مکه، مدینه ما رفتم، چقدر زیارت رفتم، کربلا و سوریه رفته ام،شما نرفتید، نماز شب می خوانم اما شما نمی خوانید، ما خواب امام زمان را دیدم، تو ندیدی، با همین چیزها میخواهد به دیگران فخر بفروشد، این واقعا روانی و عقده ایست. به شدت کمبود دارد که احساس می کند باید این چیزها را بگوید تا بقیه او را تحویل بگیرند.

خدا رحمت کند امام را می گفت: اگر دل همه مردم را جمع کنند، یک گنجشک بخورد سیر نمی شود. تو بدبخت چرا باید دنبال دل مردم بگردد تا دل مردم متوجه او بشود. بعضی ها انقدر برایشان مهم است که دیگران در موردشان چه فکر می کنند که کافیست بفهمند یک جایی، یک کسی یا کسانی در مورد او جوری دیگری فکر می کنند، تا صبح نمی خوابد. همه اش می خواهد برود یک جوری نظر آنها را عوض کند و یک جوری آنها را توجیه بکند که مثلا حق با من بوده و شما نباید در مورد من این جوری فکر کنید.

حضرت می فرماید: اگر دیدید یک نفر هست که خیلی ها از او خوششان می آید، محبوب خیلی هاست، یک

نفر را دیدید که خیلی محبوبیت دارد، ازش راضی هستند، او را دوست دارند و بین مردم خیلی کشته مرده دارد، در مورد او قضاوت نکنید تا ببینید خدا از او راضی هست یا نه. حسرتش را نخورید، نگویید خوش به حال فلانی، چقدر معروف و مشهور است، همه دنیا او را می شناسند، همه جا عکسش هست، همه جا حرفش هست و همه آرزو دارند با او دو کلمه حرف بزنند.

بدبختی است دیگر. می گویند آقا تو را به خدا یک امضاء به من بده. آخر امضای او به چه درد ما می خورد؟ چه کمالی است برای من؟ یک کسی که اینگونه هست می گوید: حسرتش را نخورید، قضاوت نکنید تا بدانید آیا در آسمان هم مشهور هست یا نه؟ خدا هم او را دوست دارد یا نه؟ چرا باید بنشینیم و حسرت او را بخوریم؟

یک کسی که چشم و هم چشمی می کند، واقعاً مجنون است. یک کسی که رقابت راه می اندازد در فامیل در خانواده، سر درس، سر دختر داشتن، سر پسر داشتن، سر اتومبیل، سر کمالات دنیایی، سر تحصیلات، سر اینکه کجای شهر زندگی بکند، اینکه کدام کشور زندگی بکند، سر کمالاتی که اصلا هیچکدام مال خودش نیست. این آدم مجنون است و واقعاً باید برود خودش را درمان بکند.

ولی متاسفانه ما برای درمان این بیماری ها درمانگاه نداریم، طبیب هم کم داریم، یک طبیبی که بتواند ما را درمان کند. برای این بخش ها، هنوز جامعه ما آنقدر رشد پیدا نکرده است، منظور جامعه جهانی است. برای این بیماری هایی که هر کدام را با خود به آخرت ببری، چند هزارسال باید در جهنم بسوزی، استاد کم است، مربی، درمانگاه و دارو کم است. آدم باید خودش از خدا بخواهد. نه این اینکه نیست ولی انسان باید بخواهد که درمان بشود.

ما اصلا حس و حال این را نداریم که برویم بگوییم من حسود هستم، واقعاً زود رنجم، واقعاً حساس ام، واقعاً عصبیم، بدبین و کینه ای هستم، کلی دلخوری دارم با این همه اژدها چه کار باید بکنم؟ اگر اینها را با خود برداریم و ببریم، در شب اول قبر هزار تا اژدها از آن در می آید. می خواهی با اینها چه کار کنی؟ سگ و عقرب می شوند و به جانت می افتند. بجنبیم و درمانش کنی. خودمان را به قرآن که شفای صدور است، بسپاریم، به اهلبیت خودمان را بسپاریم، توسل کنیم. به امام حسین «علیه السلام» بگوییم تا بالاخره نجاتمان بدهند. اگر اینها با ما بماند، خیلی خطرناک است. حالا اگر تعداد زیادی کمالات دنیایی داشته باشیم به چه درد ما می خورد؟ هیچ کدام ارزش ندارد.

انشاء الله جلسه آینده بحث مان را پایان می بریم و اینکه یک مقدار راجع به مایه های افتخار صحبت بکنیم، و بعضی از رمزهای که خیلی به ما کمک می کند که نه به فخرفروشی بیفتیم و نه تحت تأثیر فخرفروشی کسی قرار بگیریم.

«والحَمدُلِله رَبِّ العالمین وَ صَلَّی الله عَلَی مُحَمّدٍ وَ آلِه الطاهرین»

با همدیگر پنج مرتبه دعای آیه «امّ یجیب..» را میخوانیم از نفس پاک شما خواهران و برادران گرامی استفاده بکنیم جهت رفع اضطرار از وجود مقدّس آقا امام زمان (علیه السلام) و رفع اضطرار از شیعیانشان، مسلمین و مستضعفین جهان، رفع اضطرار از زندگی های خودمان، حل مشکلت مان، شفای مریض هایمان؛ مریضان منظور و همه حاجت های که داریم.

«أعوذ بالله من الشیطان الرجیم: «اَمَّن یُّجیبُ المُضطَرَّ اِذا دَعاهُ وَ یَکشِفُ السُّوءَ» (5 مرتبه)