جلسه 156 - خانواده آسمانی
شماره جلسه
156
وضعیت پیاده سازی
دارد
سال
1391
ماه
9
روز
2
متن کامل (خام) ‌ جلسه 156 - خانواده آسمانی

خانواده آسمانی(156) 2/9/1391

اعُوذُ بِاللّهِ مِنَ الشَّیْطانِ الرَّجیمِ/ بِسْمِ اللّهِ الرَّحْمَنِ الرَّحيمِ/ الْحَمْدُللّهِ رَبِّ الْعَالَمِينَ وَ صلَّی اللهُ عَلَی مُحَمَّدٍ وَ آلِهِ الطاهِرینَ وَ لَعنَتُ اللهِ عَلَی أعدائِهم أجمَعین مِنَ الان إلی قیامِ یَومِ الدّین».

بحث مان درباره ارتباط با خانواده آسمانی به موضوع تفاخر رسید. چون تمام خیر و شرافت و افتخار به معنای حقیقی متعلق به انسان کامل است، انسان به هر مقداری که به انسان کامل نزدیک بشود، کسب افتخار و کسب شرافت می کند. و اساساً افتخار و شرافت مال چیزی هست که بالاتر از انسان است نه پائین تر از او.

کمالات و اموری که پائین تر از انسان قرار دارند به انسان شرافت، عزت و بزرگی نمی دهند. به همین جهت فخرفروشی به چیزهایی که کمال انسان نیست حماقت محسوب می شود و عمر را تلف کن است.

ما جلسه گذشته تمام را مقدمه عرض کردیم که این برای ما جا بیفتد که افتخار مستقلاً ما با آن کار نداریم. اگر الان درباره اش صحبت می کنیم این است که علت اینکه بسیاری از انسانها نمی توانند به خانواده آسمانی شان محلق بشوند، آنگونه که شایسته آنها هست و لیاقتش را دارند، علت اینکه بسیاری از انسان ها به سهم آخرتی شان و سهمیه انسانی خودشان نمی رسند بخاطر این است که خود را مشغول چیزهایی کرده اند که کمالات انسانی محسوب نمی شود.

اینکه در اسلام انقدر تند با ما مسئله فخر فروشی برخورد شده، برای این است که حریمی است که به خاطر شأن حیوانی ما جذابیت و کشش زیادی دارد و پوچ گرایی است یعنی یک پوچی حقیقی است که وقتی انسان دچار آن می شود، غصه و حسرت خیلی زیادی را برای انسان می آورد. حالا درموردش توضیح می دهم. وقتی که انسان به چیزی که نمی تواند به او عزت بدهد، دروغین کسب عزت می کند در نقطه مقابل آن پشیمانی صادق خواهد است. (این رمز مهم است دقت کنید) یعنی هر عزت کاذبی یک لذت صادق دارد. (توجه کردید)

مثل کسی که پزشک نیست ادعا کند که پزشک هستم. یک مدت مشغول به این کار بشود بعد لو برود و بگیرندش، بعد چه اتفاقی میفتد؟ بعدش ذلیل و خوار می شود. یک کسی که در دنیا از بالاتر از خودش کسب عزت نکرده است و عزت را از پایین تر از خودش کسب کرده، وقتی وارد قبر و نظام برزخی می شود، وارد قیامت می شود صادقانه به ذلت می افتد، یعنی ذلت حقیقی نصیبش می شود.

دقت کنیم که خدای نکرده در دل مان عاشق و شیفته چیزهایی نشویم که واقعا در قیمت ما نیست. وقتی که اسیر و گرفتار اینها می شویم، یا می خواهیم از اینها کسب افتخار کنیم، به معنای حقیقی انسان خودش را خوار و ذلیل می کند. یعنی مثل این است که شما یک بچه را بخواهید شیر بدهید باید شیر مادر بخورد یا شیر خشک خوب بخورد بعد بیایید به این بچه آب بدهد، به این بچه چیزی که شیر نیست، بدهید. ظاهرا این بچه شکمش سیر می شود و هیچی ممکن است نگوید. ولی بعد از مدتی مرگ و مریضی سراغ بچه بیاید. پس ساختار نمی شود، فریب دارد. (این را دقت کنید خیلی مهم است)

اگر بدن شما به کلسیم احتیاج دارد باید کلسیم داشته باشد، جای کلسیم را هیچ چیز دیگری نمی تواند بگیرد، اگر فسفر می خواهد، باید فسفر بدهید، اگر پتاسیم بخواهد باید پتاسیم بدهید، اگر آهن می خواهد بیاد به آن آهن بدهی، نمی شود سرش را کلاه گذاشت و گفت این بدن یک چیزی دیگری بهش بدهیم بجای فسفر و کلسیم. بدن خراب می شود، این را می خواهد واقعاً . (خیلی دقت کنید)

الان وقتی بدن شما تشنه است، آب می خواهد، به معنای حقیقی باید آب بدهیم، حالا اگر اسید ریختی،

اسید شبیه آب است، این را به طرف دادی بخورد، حالا چه اتفاقی می افتد؟ چه نتیجه ای دارد؟ این که

شخص را می کشد.

وقتی نفس ما از ما خدا را می خواهد، کمال حقیقی و الله را می خواهد، ما اساساً چیز دیگری را جزء اینها به خودش نمی گیرد، هر چیزی بگیرد، پس می زند، وقتی نفس ما از ما خانواده آسمانی اش را می خواهد و فقط با آن آرامش و شادی می یابد و کمال حقیقی اش فقط این است که با خانواده آسمانی اش پیوند برقرار کند، شما وقتی خانواده آسمانی را بهش ندهی، الله را بهش ندهی، بجای اینها هر کمال دیگری را به جای آن بدهی، نا آرام و احساس خوشبختی نمی کند. ممکن است سرش سرگرم شود. مثل پستانکی که به بچه می دهید، یک مدتی بچه را مشغول می کند، اما دراز مدت پستانک نیست. پستانکی که در دهان بچه می گذارد بچه ممکن است یک لحظه مشغول شود، حالا چون خسته است، خوابش هم ببرد. ولی این چقدر می تواند جای سینه مادر و جای شیر را بگیرد، چند ساعت؟ چقدر میتواند بگیرد؟ نمی تواند جبران کند، حالا یک ساعت هم سر بچه را فریب دادیم، به قول معروف با پستانک سرش را کلاه گذاشتیم، خلاصه خواباندیمش، ولی بعد چی؟ او شیر می خواهد.

یک کسی که نفسش از او الله را می خواهد، بی نهایت طلب است، کمال مطلق را می خواهد، خانواده آسمانی اش را می خواهد، شما وقتی خانواده آسمانی اش را ندهید به سراغ کمالات دیگر بروید و وقت تان را با آنها تلف کنید، به آنها فخر بفروشید و از داشتن آنها لذت ببرید و بگویید حالا که الله را ندارم، در عوض دیپلم گرفتم، الله را ندارم در عوض دکتر گرفتم، اگر الله را ندارم عوضش مهندس شدم، اگر به خانواده آسمانی ام ملحق نشدم در عوض شوهر کردم،در عوض زن گرفتم، در عوض چند تا بچه دارم، کارخانه دار هستم، در عوض چند باب مغازه دارم، اصلا با هم اینها نسبتی ندارند. یک کسی که دل خودش را با چیزهایی که کمال نیست، خوش می کند، بعداً و در یک زمانی جیغ و دادش درمی آید. مثل این که نمی شود به بچه همیشه پستانک بدهید، چون بچه ای که همیشه پستانک دهانش می گذاری خسته بود، حواسش نبود الان خوابش برد؛ فکر کرد سینه مادر است، فکر کرد شیشه شیر هست، یک ذره میک زد، با آب دهانش قاطی شد خُرد و خوابش برد. حالا بله، این الان اتفاق افتاده. چقدر این اتفاق می افتد، حالا اگر این از خواب بیداری شود، گرسنه اش هم باشد، دیگر پستانک را بیرون می اندازد و جیغ و داد می کند و مادر مجبور است که به بچه شیر بدهد که اگر ندهد می میرد.

نفس انسان هم همین طور است. اگر به نفس، الله و خانواده آسمانی را دادی، عزت، آرامش، قدرت دارد و رشد می کند، ولی اگر اینها را ندادی و با افتخاراتی که براش افتخار نیست و کمالاتی که حقیقتا کمال نیستند، سرش را کلاه گذاشتی، چون مسئله، مسئله زندگی است، مسئله جاودانه و آخرت و همه هستی انسان است، یک دفعه به بلندای آخرت و به بلندی هستی جیغ و داد می کشد و دچار عذابهای طولانی می شود که به این جهنم می گویند.

جهنم یعنی چه؟ جهنم یعنی ما در دنیا با کمالات غیر حقیقی پیوند خوردیم و حالا در آخرت به درد ما نمیخورد. (توجه کنید) با کمال غیر حقیقی پیوند خوردیم. بنابراین یک انسان عاقل از اول به سراغ کمال حقیقی می رود. سراغ الله می رود. حرف آخر را اول زده اند: «لا إلهَ إلّا الله». بگو که من هیچ الهی، دلبری و معشوقی جز کمال مطلق یعنی الله تبارک و تعالی ندارم. «لا حَبیبَ إِلَّا هُوَ وَ أَهْلَه»: غیر از پیامبر و اهلش من محبوب زمینی ندارم. یعنی چی؟ یعنی اگر من قرار باشد که عشق ورزی کنم به قول سعدی: «عشق محمد بس است و آل محمد ». (صلوات)

به همین جهت خیلی تاکید کرده اند که مواظب باشید، اگر خدا نعمتی به شما داد، برای امتحان است. لذت، زیبایی، قدرت، کمال، همسر خوب، مقام، پول، آبرو، عزت و هر چه که به شما داد، با آن به کسی فخر نفروشید، با آن به کسی پُز ندهید، کسی را با این چیزهایی که وسیله امتحان شماست، تحقیر نکنید و کوچک نشمارید؛ هم کسی را کوچک نشمارید و هم از آن جهت کسی وسیله امتحانی به نام زیبایی دارد، تو بهت بر نخورد. زیبایی دارد ولی امتحان پس می دهد. قدرت دارد، پول دارد، ثروت دارد باید برایش دعا کرد که بتوانند از پل صراط سالم رد بشود.

اینکه می گوید رد شدن یک شتر از سوراخ سوزن راحت تر از رفتن یک ثروتمند به بهشت است، به این دلیل است که ثروت، آنقدر شخص را سنگین و سرش مشغول می کند که نمی تواند بکند و به آسمان برود. مشغول خرج کردن پولهاست. «المَالُ مَادَّةُ الشَّهَواتِ» مال ماده همه شهوات است. وقتی پولدار می شود همه اش دوست دارد ماشین عوض کند، لباس و خانه عوض می کند، موبایل عوض کند، به مسافرت برود، این ور برود، آن ور برود همین جوری فرصت پیدا نمی کند، همه هوس هایش، در هوس های زمینی است. هی می خواهد به تنوع طلبی بپردازد، دیگر اصلاً به آسمان نمی رسد، به خانواده آسمانی اش نمی رسد.

یک ثروتمند قدرت می خواهد که بتواند ثروت داشته باشد علاوه بر اینکه ثروت دارد، به آسمان هم پرواز کند، اگر این باو وجود ثروت به آسمان هم پرواز کند، از خیلی ها جلو می زند. چون آدم خیلی قدرتمندی بوده. این غیر از کسی است که نداشته و به آسمان رفته. کسی که ندارد، می گوید ندارم وقتش را هم تلف نمی شود. خدا هم به من نداده الان هم نمیتوانم به دنبال هوس بازی، عیاشی، جهانگردی و تنوع در کارهای دیگر( لباس، اتومبیل، منزل، چیزهای دیگر انجام بدهم) برود. راحت می تواند پرواز کند. اما اگر کسی ماده شهوات در دستش بود و بعد با آن به شهوترانی نپردازد، می تواند با آن به ابدیت بپردازد، با این پول و با ثروت می تواند به آخرت بپردازد، نه به تنوع طلبی، خیلی جگر می خواهد، خیلی قدرت می خواهد. خیلی توان می خواهد که کسی این کار را انجام بدهد.

بنابراین اگر کسی از نعمتی برخوردار بود، این جور نیست که بگوییم خوش به حالش. باید دید که این بار سنگینی که خدا به او داده-زیبایی، همسر و فرزند خوب، امنیت، آرامش، پول، قدرت- اگر بهش داده می تواند با اینها بالا برود یا نمی تواند؟ بلد است که از اینها وسیله ای برای پرواز درست کند یا بلد نیست؟

مثل این بچه کوچولوها دیدید که به هم می گویند: من شکلات دارم، تو که نداری، دیدید بچه ها به هم می گویند، بابای من ماشین داره، بابای تو که ماشین نداره، ما خونه داریم، شما که ندارید. آدم بزرگ ها این جوری شدند. یعنی از اول این جوری بودند. قرآن می گوید: مرحله آخر تفاخر است. «وَتَفَاخُرٌ بَيْنَكُمْ وَتَكَاثُرٌ فِي الْأَمْوَالِ وَالْأَوْلَادِ» (سوره حدید/آیه 20) وقتی انسان سنش بالا می رود مثل بچه ها می شود. با باجناق، با رفیقش، با داداش، رقابت می گذارند سر خانه دار شدن، پولدار شدن، موبایل بازی، سر کارخانه بازی. و وقتش را به همین چیزها می گذراند، بعضی ها هم آنقدر احمق هستند که مسابقه در بدجنسی می گذارند، مسابقه در بداخلاقی می گذارند، مسابقه در اخلاق های شر و فساد با همدیگر مسابقه می گذارند.

دیده اید بعضی ها خالکوبی می کنند، چی زده روی بازویش؛ یکی موش میزند، یکی مار می زند، مثلاً برایشان خیلی مهم است، به یک جایی می رسند که می خواهند.. رو کم کنی هست در این جور چیزها. مخصوصاً آستین کوتاه می پوشد، بازوها را بیرون می دهد ، چهارتا باشگاه هم می روند و قرص می خورند تا بدنش زودتر باد کند، به این جور چیزها افتخار می کند، وقتی راه می رود سینه اش چقدر جلوست، هیکل شان چقدر تناسب دارد، موهایشان چرا این جوری است، با همین چیزها وقتشان را تلف می کنند. چهارتا خالکوبی هم می کنند، بعضی ها افتخارشان این است که چند تا جای چاقو روی بدنشان هست، چندتا جای چاقو خورده، به این افتخار می کنند چند کار خلاف کردند، جوجه لات هست، ما گنده لاتیم این جوجه لات هست. و عمرشان را به همین چیزها می گذرانند. همه پزش به این سبیلش است و چهل سال با این سبیل ور می رود.

یکبار رفته بودیم یک رستورانی غذا بخوریم، یک پسری آمد پشب ما نشست از این مو بلندها. موهایش را خیلی بلند کرده بود. (موی بلند اشکالی ندارد، پیغمبرﷺ هم موهایش تا روی شانه شان بوده، هیچ اشکالی ندارد، کسی ظرفیت داشته باشد، نه بلندش مهم است نه کوتاهش مهم است، با پشم آدم بزرگ و کوچک نمی شود) نشسته بود پیش ما. من یک سلام و علیک گرمی با او کردم. نمیدانم چی شد دوست داشت، یک سوالی کند. با همدیگر یک ذره صحبت کردیم. من راجع به این صحبت نکردم. بعد به من می گفت: آقا من خیلی آدم بدبخت و بیچارهای هستم، همه دلخوشیم همین چهار تا پشم هست. موهاشو نشان میداد می گفت من با همین ها سرگرم هستم، چند ساعت در روز با اینها سرگرم هستم. می خواهم بیرون بیایم بهشون می رسم. می رم خانه دوباره می بندمشون. بیچاره ام، هیچی ندارم. هیچ دلخوشی دیگری ندارم.

بعضی ها با همین ها (سبیلی، ریشی، پشمی ...) مشغولند. بعضی ها افتخارشان این هست که مثلاً 20 سال خودشون علاف کرده ناخنشون را نزده که در کتاب گینس بنویسند که او بزرگ ترین ناخن دنیا را دارد. یا بزرگ ترین ریش دنیا، ، بزرگ ترین سبیل دنیا، بزرگ ترین موی دنیا و ... را دارد. عمر خود را با همین چیزها تلف می کنند. یا سیگار جمع می کند، قوطی کبریت جمع می کند. عشقش به همین چیزهاست. ماشین باز می شوند، بنزباز می شوند، کبوتر باز می شوند، از این چیزها.

آدم اگر خودش را نشناسد، در چیزهای میافتد که تمام عمرش همین کارها و فخر فروشی ها میشود. دلیل اینکه اسلام این قدر تند با این مسائل برخورد می کند برای این است که وادی بسیار خطرناکی است. اگر نزدیکش بشوی دیگر یادش می رود که کی هستی. خودفراموشی میشوی، مست و منگ میکند و یک عمر با بقیه مشغول چنین بازی هایی هستی. حالا دقت کنید. من روایتش را برایتان بخوانم.

از نبی اکرمﷺ است: «إنّ اللّه َ أوحَى إلَيَّ أن تواضَعوا، حتّى لا يَفخَرَ أحَدٌ على أحَدٍ، ولا يَبغي أحَدٌ على أحَدٍ»؛ خداوند به من وحی کرد که تواضع داشته باشید، فروتن باشید تا اینکه کسی به کسی فخر نفروشد و پز ندهد و کسی به حدود کسی تجاوز نکند.

این یعنی چی؟ چرا؟ خیلی زیباست. دقت کنید. می گوید: منشا همه فخرفروشی ها و تجاوزهایی که افراد به هم می کنند این است که شخص از فروتنی درمی آید و یک دفعه دچار بی ظرفیتی می شود. یک کمالی را بهش می دهند، یک چیزی را می گیرد، حالا بقیه را کوچک می بیند، قبلاً خودش نداشته حالا یک دفعه رسیده بهش، تا چند سال پیش نداشته الان رسیده به آن و این می شود فخرفروشی.

لذا می گوید هر کس که کمالی دارد، خودش را در حد کسی که آن کمال را ندارد، پایین نگه دارد یعنی متواضع باشد. تواضع داشته باشد. یک فرد ثروتمند باید نسبت به یک فقیر تواضع داشته باشد و هیچ وقت ثروتش باعث نشود که کسی را له و خوار کند. اگر علم دارید با کسی که علم ندارید؛ با شاگردش و با کسی که چیزی نمی داند، متواضع و مهربان باشد. اگر استاد متکبرانه و مفتخرانه برخورد کند، خودش فاسد است و فاسد هم می شود. فاسد هم میکند.

با بقیه مثل کسانی که یک امانتی است که خداوند به شما داده و این یک امتحان است و باید به دست دیگران برسد. وقتی یاد گرفتی «هُوَ أَنت» دیگر فخر ندارید. وقتی یاد گرفتی «هُوَ أَنت» دیگر تکبر ندارید. اگر ثروتمندید و دیگری فقیر است، در واقع «او»، «تو» هستی، لذا اصلا به شما خوش نمی گذرد که بدون او بخواهید چیزی بخورید. وقتی رشد و معنویت پیدا می کنید، علم پیدا می کنید چون«هو انت» است، اصلا نمی توانید با این علم، با این معنویت، بدون کسی که اینها را ندارد، خوش باشید. می گوئی هر چه دارم باید در اختیار دیگران هم قرار بگذارم و دست آن را هم بگیرم و آن «من» هستم.

اگر یاد بگیریم که افراد دیگر خود من هستند. اصلا همه ما در ابتدا یکی بودیم. هنوز هم یک نفر هستیم. ولی آن یک نفر الان دارد در بدن های مختلف زندگی می کند. ابتدا باید این را بفهمیم که همه آدمها رسول الله هستند. همه آدمها اهل بیت « هستند. وقتی خدمت امام صادق «علیه السلام» فرمود: « اللَّهُمَّ صَلِّ عَلَی مُحَمَّدٍ وَ أهلِ بَیتِهِ» حضرت فرمود: «ضَيَّقْتَ عَلَيْنَا»؛ به ما تنگ گرفتی. این جوری صلوات نفرست. خوب چی بگوئیم؟ گفت: بگویید: «اللَّهُمَّ صَلِّ عَلَی مُحَمَّدٍ وَ آلِ مُحَمَّدٍ». تا خودتان هم در دایره ما وارد شوید. همه شما جزء آل محمدﷺ هستید.

یک پدر و مادر در بچه هایشان خرد میشوند. (دقت کردید) یعنی مادر خودش را در بچه هایش می بیند. 20 تا بچه هم که داشته باشد، همه آنها مادر هستند، 20تا بچه هم داشته باشد همه بابا هستند. (توجه کردید) اگر کسی بخواهد به پدرش حرمت بگذارد، باید به خواهر و برادر هایش احترام بگذارد. چون پدر و مادر اذیت می شود، پدر و مادر اذیت خواهند شد، چون جان پدر و مادر در جان تک تک این بچه ها وجود دارد. جان محمد و آل محمدﷺ نیز در جان تک تک انسانها وجود دارد.

انشاءالله به زودی به زیارت جامعه کبیره برسیم. توضیح می دهم: «وَ أَنْفُسُكُمْ فِي النُّفُوسِ»؛ جان شما در جان همه آدمهاست. اگر من یک آدم را تحقیر بکنم در واقع به محمد و آل محمد «علیهم السلام» بوده و پیغمبر را تحقیر کردم. (دقت کنید) اگر یک آدم را اذیت کنم، به او شر برسانم، نیش بزنم و کوچک نگاهش کنم، اگر یک آدمی جلوی من یک ذره کوچک بشود، من به پیغمبر و چهارده معصوم بی حرمتی کردم. به خداوند بی حرمتی کردم؛ چون خدا اصل است و همه، بندگان خدا هستند.

یک بی حرمتی به بندگان خدا، یک بی حرمتی به یک حیوان یا یک گیاه، بی حرمتی به خداوند است. هیچ کس را کوچک نشمارید، هیچ کس کوچک نکنید، هیچ کس جلوی چشمتان حقیر نشود. به محض اینکه کوچک شد، بدانید که چپه کردید، وارونه شدید، تعادل خود را روی صراط از دست دادید و داری با سر به جهنم می روی. مواظب باشید هیچ کس جلوی چشم شما کوچک نشود. از چشمتان نیفتد.

دیگر فخر فروشی چه معنا دارد؟ من به کسی فخر می فروشم که خودم هستم، مثل اینکه جلوی آئینه بایستم، خودم به خودم فخر بفروشم. خودم به خودم بگم که دارم تو که نداری! ببینید این کار چقدر احمقانه و زشت است. خدای نکرده کاری نکنیم که انسانی بواسطه ما کوچک و تحقیر شود. این خیلی بد است. ما به تعداد آدم ها جلوی چشمان آئینه است. در واقع ما داریم با خودمان بدرفتار می کنیم. اصلا دیگر زمینه ای برای اینکه کسی حسادت وجود ندارد.

یک کسی حسود شود، یک کسی بدخواه شود، یک کسی بدبین شود، یک کسی تنگ نظر بشود، یک کسی فخر بفروشد، اصلاً دیگر زمینه ای برای تکبر وجود ندارد. اگر «هُوَ أنت»، دیگر من به چه کسی تکبر کنم، کسی هست که من به او بزرگی کنم؟ کسی هست؟ فردا خدا به من بگوید من یک ذره به تو علم دادم، من یک ذره به تو ثروت دادم، من یک ذره به تو آبرو دادم، یک کمی به تو عزت دادم، عرضه نداشتی نگهش داری؟ به بنده من فخر فروختی؟ مگر از کی گرفته بودی؟ تو از خودت چیزی داشتی که بخواهی به کسی پُز بدهی، تو از خودت چیزی داشتی؟ مگر همه اش را من به تو ندادم؟ پس چیزی که خودت مال خودت نیست پس برای چی...؟

مثل اینکه کسی جائی برده و نوکر خانه ای است، بعد صاحبکار سویچ ماشین را به او بدهد (الان ماشین ها

من در تهران دیدم، نمی دانم چشم شما به اینها منور و روشن شده یا نه. من یک موقعی دیدم، چشمم منور

به اینها شد، یک ماشین یک میلیارد تومان)

اگر من جائی کارگر یک نمایشگاه اتومبیل هستم، رئیس نمایشگاه می گوید با سویچ ماشین را روشن کن، ماشین را ببر صدمتر خیابان آن ورتر. حالا من برم با این پز بدهم. مگر مال من هست. نه! ما امانتداریم. ماشین را به من دادند، برم به کی پز بدهم. برم به زنم بگویم ما این هستیم. برم به بچه هام بگم؟ برم به مردم بگویم! ماشین یک میلیاردی دارم! خب ندارم. مال من نیست. ما چه چیزی مال خودمان است؟ یک کسی بگوید من چی؟ خودم قیافه ام را درست کردم؟ خودم سوادم را درست کردم؟ سوادم مال خودم است؟ چی مال خودم است که یک کسی را با آن تحقیر کنم؟ یا یک کسی... آقا تو جوجهای! تو عقبی! حالا برو تا فلان.

اگر موفق به عبادت و طاعت، موفق به تقرب و گریه، خواب قشنگی انسان میبیند، (یک موقعی، حالا شاید، دور از جان شما) شاید یک موقعی چشم آدم باز شود و چیزهایی ببیند، مکاشفهای بکند (بلا بدور باشد)، اگر یک موقعی اتفاقی این جوری افتاد خدای نکرده کسی را کوچک نشماریم؛ ما توانستیم، ما رد شدیم، ما چشممان باز شد و ما پرواز کردیم، شما لجن گیر کردی، ... خیلی بد است. کسی که بالا میرود به یک کسی که پائین هست باید دستش را بگیرد بالا بیاورد، نباید تحقیرش کند و بگوید تو لجن گیر کردی، تو پستی، کوچکی، تو لجن گیر کردی. این خیلی بیظرفیتی است.

شیطان هم همین کار را کرد، شیطان وقتی خدا به او گفت: سجده کن. گفت: من به آدم سجده کنم؟ من از آتشم و این از خاک است، حضرت علی «علیهالسلام» درباره شیطان میگوید: «فَافْتَخَرَ عَلَى آدَمَ بِخَلْقِهِ وَ تَعَصَّبَ عَلَيْهِ لِأَصْلِهِ فَعَدُوُّ اللَّهِ إِمَامُ اِمامُ الْمُتَعَصِّبينَ، وَ سَلَفَ الْمُسْتَكْبِرينَ، الَّذى وَضَعَ اَساسَ الْعَصَبِيَّةِ، وَ نازَعَ اللّهَ رِداءَ الْجَبَرِيَّةِ، وَ ادَّرَعَ لِباسَ التَّعَزُّزِ، وَ خَلَعَ قِناعَ التَّذَلُّلِ. اَلاتَرَوْنَ كَيْفَ صَغَّرَهُ اللّهُ بِتَكَبُّرِهِ، وَ وَضَعَهُ اللّهُ بِتَرَفُّعِهِ؟! فَجَعَلَهُ فِى الدُّنْيا مَدْحُوراً، وَ اَعَدَّ لَهُ فِـى الاْخِـرَةِ سَـعيـراً ».

داستان را تعریف میکند. میگوید مواظب باشید شیطان چه جوری منحرف و بدبخت شد برای همیشه! همیشه رجیم شد و همیشه دور شد! میگوید: از فخرفروشی. خدا به او گفت سجده بکن. می فرماید به خلقت خودش. خلقت خودش از از آتش است، لفیف تر از خاک بود، معلوم نیست قدرتش خیلی بیشتر است.

حالا اینها بحث دارد، و بحثش خیلی طولانی است. جن ها با آدم چه فرقی دارد؟ جن ها در قدرت از ما قدرتمندتر هستند، یعنی در قدرت ظاهری از ما خیلی قدرتمندتر هستند، چون جنسشان این جوری است، چون از ما قوی تر هستند، جنساً قوی تر هستند، راحت سرعت دارندف قدرت دارند، خیلی جاها از ما نفوذترند، خیلی جاها میتوانند بروند ما نمیتوانیم برویم، نه این سرعت را داریم، نه این قدرت را داریم، به آسمان می روند، پایین می آیند و تغییر شکل دارند.

انسان چه چیزش قوی تر است؟ انسان، عقل و فوق عقلش قوی تر از جن ها است. برای اینکه جن ها همیشه عاشق آدم ها هستند و دو چیز را در آدم ها خیلی خوششان می آید و خیلی زود به سمت آدم ها جذب می شوند. یکی آدمهای باتقوا و عاقل که شیطان و جن ها خیلی زود جذبش می شوند. یکی هم زیباها. آنهای که کمال و زیبایی دارند. خیلی زود جذب می شوند. (حالا من نمیخواهم ذهنتان را مشوش کنم) می خواهم بگویم آنها در باطن، شیفته آدم هستند و عاشق یک آدم می شوند وقتی یک آدم قدرت عقلانی و معنوی دارد، چون خودشان به آنجا نمی توانند برسند. به آن قدرتی که آدم می تواند برسد، نمی توانند برسند.

شیطان به چیزی که مایه افتخار نیست فخر فروخت، آن چیست؟ قدرت ظاهری و بدنی خود و به خاطر منشأ خود، علیه او عصبیت به خرج داد علیه انسان؛ یعنی تعصب او تعصب جاهلی است. خیلی تأکید کردند که تعصب جاهلی نداشته باشید، به ایرانی بودن، آمریکایی بودن، اروپایی بودن، ترک بودن، لر بودن، فارس بودن، پولدار بودن، بالا شهر بودن، پائین شهر بودن، تحصیلات بالاتر، مرتبه و مقام، افتخاراتی که به خانواده هامون مربوط است،

بعضی ها آنقدر بدبخت هستند که به آباء و اجدادشان فخر می فروشند که مثلا بابام تیمسار فلانی بوده، می دانی بابام تیمسار فلانی بوده، پدر من دکتر بوده یا مهندس فلانی بوده، پدر من سرگرد فلانی بوده، پدر من رئیس جمهور فلانی بوده، نمی دانم چی چی الدوله بوده، چی چی الممالک بوده، نمی دانم رئیس جمهوری بوده، است. فخر فروشی های بی خود! که هیچکدام در نظام آخرتی و در نظام انسانی اعتبار ندارد. یک بچه بازی است. مثل افتخار به یک آب نبات چوبی است، به اینها افتخار بکند.

اینها هیچکدام کمال انسانی نیست. مقام جزء کمالات حیوانی است. اصلا هیچکدام از این بزرگی های ظاهری، کمال انسانی محسوب نمی شود. ولی خیلی ها با این زنده اند، زندگی می کنند و می میرند.

سپس حضرت می فرماید: سوگند به خدا که او بر اصل و ریشه شما فخر فروخت و از حسب و نسب شما عیبگویی کرد، زنهار! مواظب باشید و به خدا پناه ببرید از تکبر، عصبیت و فخرفروشی های جاهلیت. اینکه شما مثل شیطان و عبد شیطان نشوید. خداوند از همه عهد ما گرفته است که بنده شیطان نباشیم.

بنده شیطان نباشیم یعنی چی؟ به یعنی مثل شیطان فخر نفروشیم، بزرگی نکنیم به کسی و کسی را تحقیر نکنیم.

اگر مثلاً کسی رفت از یک خانواده ای زن گرفتی که شرایط ظاهریشان از شما پایین تر هست، اگر نامرد انسان، دین ندارد، وجدان ندارد اگر یک مرتبه آن را به رخ بکشد. اگر به کسی شوهر کردی که شرایطش پایین تر از شما هست، این خیلی زشت است و قباحت دارد که انسان آن را به زبان بیاورد. چون وقتی به ذهنت می آید، یعنی یک کمال خیالی و توهمی در ذهنت آمده. وقتی منشا اثر دانستی گرفتاری پیش می آید. اینکه می گویند شما سعی کنید با کسی ازدواج کنید که هم تراز خودتان باشد برای این است که خانوده ها را بی ظرفیت تلقی کردیم. می گوییم افراد هوای نفس دارند. پس باید با کسی ازدواج کنند که کفو شماست که بعدا فخر فروشی نشود. والا این جوری نیست. قانوناً یک مؤمن این جور نیست. ائمه ما با کنیز ازدواج می کردند، بعضی از ائمه ما بچه های کنیز بودند. امام زاده های ما، ولی آنها هیچ وقت این جوری نبودند، امام بود، خلیفه الله است، ولی یک کنیز از بازار خریده و با او ازدواج می کند. چون شرافت را فقط به تقوا و شباهت به خدا می دانستند. لذا فخر فروشی هم وجود نداشت.

کسی نرود از طبقه بالاتر برود از طبقه پایین ازدواج کند، نه. اگر ظرفیت هست، برود ازدواج کند. اگر فخرفروشی پیش نمی آید، اگر فردا تحقیرت نمی کنند، اگر فردا هی بر سرت منت نمی گذارند و خودت هم عقده ای نیست، احساس.. اشکالی ندارد. بعضی ها این کار را می کنند و آن کسی که بالاتر است هیچ گاه فخر فروشی نمی کند، این بدبختی پایینی هست که احساس ذلت بهش دست می دهد، خب چرا رفتی همچین ازدواج کردی که یکسره احساس تحقیر کنی!. آنها به تو فخر نمی فروشند.

پدرزن بنده خدا به داماد خانه داده، دخترش هم داده، شغل بهش داده، آورده پیش خودش، اتومبیل داده ولی داماد چون خودش حقیر هست حسادت و تحقیر می شود. ولی یک موقع هست نه تحقیر نمی شود، پس خوب است.

موضوع این است که کی با کی باید ازدواج کند؟ این قاعده را در ازدواج و در پیوند دقت کنید. اگر دو طرف ظرفیت دارند، هیچ مشکلی نیست. ولی تو می خواهی بروی تحقیر شوی، یکسره در سرت بزنند، اصلا خوب نیست و کرامت ندارد. خدا هم راضی نیست که مؤمن عزت خودش را خراب کند.

اگر تحقیر نمی شوی من الان فقیرم، ظاهری هم ندارم، قیافهای هم ندارم، میخواهم از خانواده ای که ثروتمند هستند، همسرم هم از من از نظر ظاهر و قیافه خیلی سر هست می خواهم با این ازدواج کنم، اگر فردادر مخیله خودش کوچک نمی شوی، برو با او ازدواج کن، اگر او هم بزرگی اش را به رخت نمی کشد، برو ازدواج کن. ولی اگر یکی از دوطرف قرار است از این کارها را بکند، ازدواج مبارکی نیست. آن به بزرگیش بدبخت می شود، و این هم به کوچکی خودش، احساس حقارت می کند. در حالیکه نه بزرگی او بزرگی حقیقی است و نه کوچکی او کوچکی حقیقی است.

اینکه می گویند آدم های عقدهای همین است. گاهی وقت ها می بینید که یک آدمی که اصلا رنگ محبت ندیده، پدر و مادر خوبی نداشته، می رود با یک خانواده ای که با هم گرم و صمیمی، خوب و مهربان هستند ازدواج می کند، به جای اینکه از این گرما و صمیمیت لذت ببرد و از این چیزهایی که نداشته و حالا آمدم در خانواده ی که این چیزها را دارند، من هم عضو این خانواده هستم، از دارای این خانواده همسرم لذت ببرم، بزرگ شوم و کیف کنم، این چون قبلاً نداشته این طور می گوید: تو چرا مامانت را بوس کردی؟ تو چرا خانه داداشت رفتی؟ تو چرا با خواهرت این جوری هستی؟ تو چرا با همه میخندی؟ چون خودش این چیزها را نداشته، نمی تواند خودش هم بیاد استفاده کند و لذت ببرد، فقط گذشته، عقده های گذشته او را اذیت می کند، یکسره به همسرش گیر می دهدد که تو نباید با خانواده ات شاد باشی، تو نباید از آنها لذت ببری، تو نباید با خواهرت رفت و آمد داشته باشی. تو هم بیا در این جمع استفاده کن. می بینی نمی تواند انجام بدهد. به جای اینکه خودش هم از این نعمتی که خداوند در اختیارش گذاشته، استفاده کند مانع همسرش هم می شود. خانه مادرت نروی، خانه پدرت نروی، خانه خواهرت نروی، چرا؟ چون نمی تواند چیزی را که خودش نداشته، در داشتن دیگران ببیند، حالا که آنها این محبت را از او دریغ نکنند و او را هم در جمع خود بپذیرند ، به تو هم که دارند می دهند چرا انقدر گیر می دهی؟ برای اینکه این خودش قیمت خودش را نمی داند و تحقیر می شود. عقده های حقارت، عقده هایی قبلی دارد مزاحمش می شود. اگر کسی می بیند که عقده ای هست و زود تحقیر می شود یا باید قیمت خودش را بالا بکشد یا در رابطه ای که قرار است این عقده ها اذیتش کند، وارد نشود. باید یا جایی نرود که با این حقارتی که داری، در واقع حقارت نیست تو حقارت می دانی، نرو. نرو جایی که اعصابت خرد می شود، یا اینکه خودت را اصلاح کن و بدان که این چیزهایی که داری به معنای حقیقی، هیچ کدام حقارت نیست. زشتی حقارت نیست، بلندی و کوتاهی قد حقارت نیست، اینکه پدر و مادر زمینی شما کی باشند، حقارت نیست. نه بودنش عزت است و نه نبودنش احساس حقارت است.

حالا بابات معتاد است این به من چه که معتاد است، مگر من بابام را انتخاب کردم، مگر من در جان بابام هستم که او را تربیت کنم. به من چه. بابای من این بوده، ننه من این بوده، مگر من خودم انتخاب کردم که بخواهم به خاطر آن حرص و جوش بخوریم یا بخواهم به خاطر آن افتخار کنم. من این هستم. هر کس خود من را همین طور که هستم قبول دارد که هیچ. جان من فداش. و الا اگر کسی می خواهد من را با بابا و ننه ام بسنجد، با خواهر و برادرم می خواهد محاکمه کند یا بسنجد، با پول و با بالا و پائین بودن بسنجد، این اصلا به درد نمی خورد.

پس این مباحث تخصص را خوب دقت کنید که چرا اسلام بر این قضایا این قدر تاکید دارد. ببینید چقدر قشنگ می گوید. امام صادق «علیه السلام» میفرماید: «أَتَى رَسُولَ اللَّهِ الرَّجُلِ فَقَالَ يَا رَسُولَ اللَّهِ أنا فلان بن فلان» کسی آمد پیش پیغمبر می دانی من کی هستم! من فلانی پسر فلانی هستم، آن فلانی که من پسرش هستم می دانی او کیست، فلانی است، او فلانی هم پسر فلانی است. همین جوری گفت. که ما این هستیم. «حتی اد تسعه» ؛ تا نه نفر را گفت. که ما اینها هستیم. پیامبر چی گفت: «فقالَ لَهُ رسولُ اللّه ِ صلى الله عليه و آله: أما إنّك عاشِرُهُم في النارِ»، پیامبر در جواب فرمود: تو هم دهمین نفر آنها در جهنم هستی یعنی آن نه نفر در جهنم هستند، تو هم دهمین نفری هستی که به آنها ملحق خواهی شد.

این خیلی خطرناک است که آدم به چیزی که منشا کمال نیست، دهی قیمت بدهد، حرص بخورد، داغون شود، با آدم های دیگر چشم و هم چشمی داشته باشد. از نداشتن آن احساس حقارت، مسابقه، باید خودم را برسانم و روی فلانی را کم کنم. خیلی خطرناک است اگر خودش را دارد احساس گندگی و کمال کند نسبت به کسی که ندارد. خیلی خطرناک است.

خدا رحمت کند شهید رجایی را گفت. همیشه هم می گفت من یک کاسه و پشقاب فروش بودم، دست فروش بودم، روسری می فروختم، چی کار می کردم.. بعد رفتم معلم شدم، لیسانس گرفتم معلم شدم، بعد فوق لیسانس گرفتم بعد هم افتادم زندان. مبارز بود. بعد از زندان آزاد شدم، تلاش ها و فعالیت هایش ادامه داد تا اینکه وزیر آموزش و پرورش شد، بعدش هم به رئیس جمهور شد می گفت: حالا که رییس جمهور شدم یادم نرفته بود که گذشته ام چه بوده.

گفت: یک بار یکی (یک روستایی) آمد و بیمحابا من را بغل کرد، یک لحظه در ذهنم آمد که مثل اینکه ما رئیس جمهور هستیم، اینها همین جوری میآیند. گفت: تا این حس به من دست داد، رفتم مرد را گرفتم بغلم سفت فشارش دادم که خدای نکرده چیزی در دلم نماند.

بعضی ها بین خودشان و دیگران انقدر حریم میگذارند، حریمهای کاذب و به درد نخور، حریم هایی که ما این هستیم و شما باید این جور رعایت کنید. البته ما یک سری حریم هایی داریم که حریمهای حقیقی است. مثلا انسان با پدر و مادر که باید حریم نگهدارد. انسان با معلمش. یک سلسله حریم هاست. نباید زیاد شوید، نزدیک شوی می سوزاند. خودمانی شوی خودت آتش می گیری. او طوری نمی شود تو جهنمی می شوی. یک سری حریم ها آن جوری هست که انسان باید نگه دارد. حریم با اولیاء الهی. این خوب است که انسان نگه دارد.

ولی حریم های هست که خوب نیستند. مثلا من باید یک جائی غذا بخورم که پائین تر از من کسی با من غذا نخورد. امام رضا «علیه السلام» وقتی می خواست غذا بخورد، سفره که می انداختند، می گفت: تمام کنیزها، غلام ها و همه خدمتکارها باید بنشینند تا بعد حضرت شروع کنند. یک موقع می گفتند که مثلا فلان کس در اصطبل است می فرمودند: پس صبر می کنیم تا او هم بیاید. با کسی که اسطبل دار بود و به حیوانات رسیدگی می کرد و با هم بر سر یک سفره می نشستند و غذایش می خورد. امام با همه خدمتکارهایش.

یک کسی بگوید نه خدمتکار باید در جای دیگر غذا بخورد، مدیر یک جایی دیگر غذا بخورد، وقتی این اتفاق افتاد که مدیر باید برود یک جای دیگر غذا بخورد، حالا حضرت راجع به مدیران دارد که چه بدبختی هایی گیرشان می آید. مناسبت ندارد من دیگر اینها را برای شما بخوانم.

مدیر باید یکجایی دیگر غذا بخورد، حالا این نیروی خدماتی باید برود یک جایی دیگر غذا بخورد، نیرو خدماتی نباید این را به خودش بگوید که من باید بروم با مدیر غذا بخورم. نه. اما یک مدیر باید به نیرو خدماتی بگوید بنشینن با ما غذا بخور. حالا چی می شود بنشینی با ما غذا بخوری. بنشین پیش من با من غذا بخور. خیر و برکت هم در همین جایی است که مدیر و نیروهای خدماتی با هم می نشینند و غذا می خورند. بر سفره کلی جهنم ها خاموش می شود، یک عالمه بهشت و کمال تولید می شود، یک عالمه موفقیتها می آید یک عالمه طرح ها و نقشه ها و یک عالمه پیشرفت ها بوجود می آید. خیلی از موانع کاری هم برطرف می شود. ولی وقتی مدیر در اتاق خودش باشد، هر کس هم هر در اتاق خودشان و نیروی خدماتی هم در جای دیگری باشند، خیلی اتفاقات بد می افتد، پچ پچ هم زیاد می شود و فاصله ها دور می شود. ولی اگر بیایند با هم غذا بخورند؛ خادمی که چای می آورد، و... بشینید با هم غذا بخوریم. چه اشکالی دارد. خیلی هم کیف دارد، خیلی آدم به خدا نزدیک می شود و رشد می کند.

خدایا با حق محمّد و آل محمّد ما را از عذاب فخرفروشی نجات بده. اژدهای فخرفروشی، حقارت و تحقیر؛ هر دو را از ما دور بگردان.

«والحمدلله رب العالمین و صلی الله محمد و آله الطاهرین»