بحث مان درباره ی قدرت و عزت در ارتباط با خانواده ی اسمانی مان بود و این نکته را عرض کردیم که ما باید بعد از اینکه عقل مان این نکته را فهمید که عزت به معنای حقیقی و قدرت، شادی، نشاط، کمال، خوشبختی، آرامش در سایه ارتباط با مافوق خودمان است نه مادون خودمان، بالاتر از خودمان است نه پایین تر از خودمان باید بعد ازاینکه این را فهمیدیم دل رابه رابطه بکشانیم و تا دل به رابطه نرود هیچ کدام از این آثار برای ما ایجاد نخواهد شد و قیمت واقعی یک شخص، ثروت واقعی یک شخص زمانی است که دلش به ارتباط با خانواده ی آسمانی خودش یعنی خلفای الاهی، چهارده معصوم، انسانهای کامل می رود که در واقع مظهر اسماء حق تعالی هستند واسم جامع خداوند تبارک و تعالی، مظهر اسم جامع خداوند هستند. تمام تلاشهای علمی و سایر تلاش هایی که انسان می کند همه برای این است که آخر سر کار انسان به عشق بکشد. اگر کار به عشق نکشد به دلدادگی نکشد انسان معنای لا اله الا الله را نفهمیده، اصلاً با الاهیت الله کار نداشته و با الاهیت الله زندگی نکرده بعضی ها رفتارشان با الله رفتار عاقلانه است تا عاشقانه، به عشق نمی افتند چرتکه است محاسبه است مثل یک دوستی با محاسبه است بده بستانهای دوستانه ممکن است داشت باشند با خدا. اما به عشق به دلدادگی به رابطه به معنای حقیقی کشیده نمی شود. این باخت و خسران انسان است که حضرت رب العالمین، کمال مطلق، وجود مطلق انسان را به عشق خودش دعوت کند سفیر خودش که عشق الاهی است در دل انسان بیندازد و انسان این عشق را پس بزند و رد کند و به معشوقهای پایینی بپردازد چیزی که اکثر ما گرفتارش هستیم. که ما عشق به کمال مطلق به حضرت رب العالمین، حضرت الله را رد کردیم و دل خوش عشقهای پایین تر و کمالات پایینی هستیم. سر خودمان را با این چیزها مشغول کردیم و از عشق به کمال مطلق فرار می کنیم این هم ظهوراتی دارد که انسان می تواند بفهمد که چقدر صداقت دارد و ندارد.
من یک مثال می زنیم که می خواهم یک اصل مهم را در این عشق و دلدادگی بگویم بعد برویم سراغ بحث افتخار. شما دو نفری که واقعاً همدیگر را دوست دارند یا انسان وقتی یک چیزی را از کمالات جمادی یا نباتی یا حیوانی یا عقلانی دوست دارد در خلوت با او ساعت نمی برد اصلاً مثلاً یک کسی دوست دارد پول بازی کند سکه بازی کند. این وقتی می نشیند در مغازه دارد با چکش بازی می کند با پولها بازی می کند حواسش به سکه هاست با طلاها، با دلارها مشغول خانه کریستال، مبل، پرده، مشغول ویلایش می شود می بینی ه می گوید من زمان کم دارم، شوهرش که عزیزترین کسش است زنش وقتی صدایش بکنند بگویند بیا دیگر خسته شدیم بیا ناهار، بیا شام، بیا برویم معمانی. می گوید فعلاً وقت ندارم. این همیشه در ارتباط با معشوق جمادی دچار کمبود وقت است یعنی اگر دو روز هم در مغازه بماند خسته نمی شود. مگر برای خوابی، برای غذا خوردنی، برای حاجتی چیزی از پول. از بازار خسته نمی شود. یک کسی بازی های رایانه ای بازی می کند می بینی بعضی ها تا مرگ می روند دیدید تلویزیون نشان داد طرف سی و شش ساعت نشسته بازی کرده و بعد از سی و شش ساعت مرده. از او لذت می برد یک کسی می رود با اینترنت مشغول می شود این تا صبح می بینی پلک نمی زند چون با معشوق خودش خلوت است. ساعت نمی گذرد. وقتی می روی حرم امام رضا می گویی هر کی جدا برگردد، یا نه. سر این ساعت قرار می گذاریم اینجا یک ساعت، دو ساعت، نهایت این دو ساعت عشق بازی ات را می کنی ولی یک موقع است خودت هستی و خودت. یک شب قرار است با او خلوت کنی ما چقدر داشتیم رفقا، دوستان از همین سر کلاس رفتند فرودگاه تا صبح ماندند حرم، اصلاً زمان نشناختند. بعد هم آمده یک صبحانه ای خورده یک استراحتی کرده دوباره رفته حرم سیر نمی شود اصلاً از حرم وقتی تنهاست احساس راحتتری دارد تا وقتی با یک نفر باشد که مجبور است به معشوقش بگوید یک نفر منتظرم است بالاخره یا بچه است یا همسر است یا پدر است یا مادر است ولی وقتی یک کسی نیست خیلی راحتتر است. در خلوت با معشوق آدم ساعت نمی برد، زمان نمی گذارد برای همین ما وقتی می خواهیم اذان و اقامه بگوییم وقت نداریم اذان و اقامه حذف می شود چون به خدا می گوییم وقت نداریم. تعقیبات حذف است. یعنی خیلی از وقتها وقتی وارد نماز می شویم به آخرش داریم فکر می کنیم یعنی از اول آخرش را بستیم. بعضی ها می ایستند من دیدم، این اذانش را می خواهد بگوید اقامه اش را می خواهد بگوید تو خلوتهای اولیای خدا من دیدم یک موقع من دزدانه نگاه شمی کردم البته من فکر می کردم او من را نمی بیند شاید هم نمی دید. بالاخره این می خواهد نماز بخواند این سجاده را در چند متری گذاشته از اینجا شروع می کند قنوت می گیرد حالی می کند یک قدم بر می دارد دوباره یک قنوتی می کندی دوباره یک قدم بر می دارد یک قنوتی می کند تا برسد به سجاده. اذان می گوید چه مقدماتی، وس تکه های این اذان چه حالهایی می کند اذان که تمام شد داریم بین اذان و اقامه، دعا مستجاب است. دعا می کند بعد اقامه، در این اقامه آنقدر عشق بازی دارد. بعد الله اکبر، الله اکبر را کهمی خواهد بگوید راحت الله اکبر که نمی گوید. چقدر عشق بازی دارد با خدا چقدر مغزله دارد تا بخواهد یک الله اکبر بگوید. بعد از این که الله اکبر را گفت می بینی پنج دقیقه همین طوری مناجات می کند بعد از پنج دقیقه تا بسم الله الرحمن الرحیم. همه اش دوست دارد کش بدهد. به موسی گفت، موسی این چیست به دستت، موسی گفت این عصایم است (هی عصای اتوکأ علیها و حشّ بها علی غنمی و هی منافع و مارب اخری) به موس گفت موسی چرا اینقدر کش میدهی؟ یک کلمه بگو عصایم است. بس است دیگر موسی گفت خدا دوست دارم همینطوری حرف زدن با تو را کش بدهم. دو نفر که دوست دارند همدیگر را از هر دری می خواهند مکالمه را طولانی کنند. قنوت شان را رکوع شان را، اصلاً وقت ندارد که کی از قنوت در بیاید. خدا رحمت کند مرحوم نخودکی را می گفت امشب شب قنوت است. یک شب می رفت در برف می ایستاد می گفت امشب شب سجود است. می گفت برف سنگین می آید روی پشت بام حرم امام رضا علیه السلام ایشان می آمد کلید را از خادم حرم میگرفت نصف شب می گفتم این نمیرد. رفتم دیدم که این در رکوع است ده سانت بیشتر روی این برف نشسته. این اصلاً متوجه نیست که برف رویش نشسته. ما کی شده با خدا با اهل بیت با آسمان وارد یک معاشقه شویم هی به ساعت نگاه نکنیم. کسانی که می خواهند آسمان ریزش کند رویشان، ملائکه الله بریزند رویشان هر اتفاقی قرار است از بالا بیفتد. چون ما چند تا سهمیه داریم یک سهمیه ما سهمیه علمی است می رویم از اساتید استفاده می کنیم این سهمیه پایین ترین سهمیه یک کس است یعنی کمترین سهمیه یک نفر این است که خدمت یک استادی یک امامی یک ولی الله برسد او برایش حرف بزند و اطلاعات به او بدهد، علم بدهد معرفت بدهد ولی ما سهمیه های دیگری داریم که خداوند از آن بالاتر گذاشته یکی از آنها ریزش آسمانی است. یعنی سهمیه آسمانی داریم در همین دنیا خیلی ها اصلاً از این سهمیه استفاده نمی کنند. ما اینقدر سهمیه از آسمان داریم اصلاً به ما می دهند. اصلاً مال خود ماست به هیچ کس دیگر هم نمی دهند غیر از ما.
ولی ما اصلاً وقت نمی گذاریم برویم از سهم مان را از آسمان بگیرم. ما فکر می کنیم باید برویم درس بخوانیم تا عالم شویم. اصلاً به سهمیه آسمانی مان توجه نداریم چقدر ما ها سهمیه داریم میلیونها برابر تو آسمان هر دفعه هم فرشته ها می آورند بالای سرمان، خدا می آورد شب می آورند نصف شب می آورند بدهند. ما همانطور که قبلاً عرض کردم جا نداریم وقت نداریم. سرمان خیلی شلوغ است. هیچی نمی دهند بر می گردد می گوید الان من پنج سال است منتظرت هستم هزار تا فرشته را الاف تو کردم که بیایند به تو برسانند تو بر می گردانی. تو هیچ شبی حاضر نبودی از من دریافت کنی تا من شروع کردم به تو بدهم گفتی خدا وقت تمام است السلام علیکم و رحمت الله و برکاته. تا نماز را شروع کردی تمامش کردی. ما تا می گوییم بسم الله الرحمن الرحیم داریم به السلام علیکم فکر می کنیم. با همه معشوقهای جمادی، نباتی، حیوانی و عقلانی این طوری هستیم؟ دیدید وقتی یک کسی معشوق عقلانی ندارد وقتی مجبورش می کنند درس بخواند هی به ورقه های کاغذ نگاه می کند. ما قرآن وقتی می خوانیم هی ورق می زنیم ببینیم چقدر از آن مانده. یعنی من اصلاً من از اول شروع نکردم. وقتی داری با یک نفر حرف می زنیهی این پا آن پا می کند اصلاً دیگر خوشت نمی آید معاشرت را ادامه دهی. جبرئیل می آید تو عجله داری جبرئیل می گوید برو ولش کن میکائیل رزق می آورد. عزرائیل «علیه السلام» می آید یک چیزی در دلت بکشد تا می آید رو دلت کار کند. به او می گویی خوب من الان وقت ندارم بگذار باشد نمی خواهد بکشی این آشغالها و غولها وهیولاها را نمی خواهد بکشی وقت ندارم. این مصیبتی است که ما به آن دچار شدیم. هیچ وقت برای آسمان وقت نمی گذاریم اصلاً حاضر نیستیم سهمیه مان را دریافت کنیم از خود خدا سهمیه داریم از ملائکه الله سهمیه داریم از بهشت، از جهنم سهمیه داریم سهمیه ملاقات، دیدن هیچ فایده ای ندارد. ذوق بهشت، توی بهشت، بالاتر از بهشت، گردش بهشتی، ما فکر می کنیم باید بمیریم تا برویم بهشت. نه. معاشرت با ملائکه. اصلا ما از سهمیه ی مان استفاده نمی کنیم. پرواز، مکاشفه، کرامت، هیچی اصلا ما از سهمیه استفاده نکردیم. ما همه مان آک و بک وارد برزخ می شویم دست نخورده. آمدیم تو این دنیا بسته، همین جوری هم می رویم. چشم، گوش، قلب، فواد همه بسته، اصلا باز نشده، دیدیم که اگر یک ذره به خودمان برسیم، یک ذره مراقبت کنیم، خوابهای قشنگ می آید باز می شود یک دفعه. خوابهای قشنگ، ارتباط با اولیا، با معصومین، با ملائمه الله برقرار می شود با خود خدا. ولی پی اش را نمی گیریم. می گوییم آره خیلی حال خوشی بود. واقعا چه خوابهای قشنگی می دیدم خدا قسمت کند ما برویم مکه. شاید نرفتی مکه، خدا که در مکه نیست! در خانه ات هم هست، با همان قدرت مکه. در مسجد، در حسینیه، در حرم. چقدر شب جمعه ها را تلف کردیم. چه سحرها، همه را ضایع کردیم رفته. چرا؟ چون همه اش کار داریم. یعنی به خدا می گوییم خدا ما می آییم، اما زمان من می آیم، امام رضا من می آیم ولی ببین امام رضا خیلی گیر ندهی. من میخواهم زور برگردم. اصلا با خانواده غریبه ایم. نمی شود من یک موقع سر همه چیز را ببرم بگویم میخواهم دو روز، سه روز، بروم آهن دلی کنم. اینقدر بدبخت شدیم یک کلاس می خواهیم برویم، یک حرم می خواهیم برویم، این تلفن مان سیصد بار زنگ می خورد. اصلا نمی توانیم ببندیم حتی سر نماز. از بس طبیعت زده شدیم. تا قید ایینی ها را نزنی آسمان ریزش نمی کند رویت. آسمان به میزانی به تو ریزش می کند که تو بتوانی باهاش قمار کنی. چرا یک دفعه رزمنده های ما، بچه بسیجی های ما، یک شبه ره صد ساله رفتند؟ چه طوری می شود تا عند ربهم برسند؟ عند ربهم یرزقون، بالای بهشت، فی مقعد صدق عند ملیک مقتدر، همین رفیق های ما بودند همین همسنگر های ما بودند همین همکلاسی های ما بودند اصلا من هروقت این فیلم ها را نگاه می کنم. اتفاقاً با یکی از این رفقای اهل حال که همیشه می نشینم با هم لاس های عرفانی می زنیم. گفتم من این هم سال با اینها بودم ولی یکبار هم نتوانستم خودم را مثل اینها ببینم. اینها کی بودند چطوری بود، سیزده سال، چهارده سال، پانزده سال، اینها چطوری رفتند اینها همه شان قمار باز بودند رفتند همه توانستند یکبار به همه چیز بگویند نه. فقط به خدا و اهل بیت بگویند آره. همین تمام دلشان را آن طرف باز کردند. الان هم که شما بروید جبهه بروید حتماً می بینید که هنوز هم همه آن قدرتها در منطقه محفوظ است. شما خیلی قدرت از آنها می توانید بگیرید. یک کسی که نمی تواند این طوری باشد و شجاعت و جگر زدن به آسمان را ندارد همین الان هم که شما بروید همه اش دستتان می آید. آن جا نمی توانید بروید، بروید بهشت زهرا بروید با چند تا از این شهدا رفیق شوید ببینید آن چیزی که داشتند می ریزند در دل تو یا نه. اصلاً قاعده نفس اینست. شما وقتی با یک نفس آشنا می شوی با یک روح آشنا می شوی وقتی در روحش را در تو باز می کند هر چه دارد را سراریز می کند در تو.
ان شاءالله در شرح جامعه کبیره می گوییم. (انفسکم فی النفوس) برو در خانه مادرت فاطمه زهرا می ریزد در تو. شما وقتی از ظاهر که در می آیی از کلاس و پرستیژ که خارج می شوی یک دفعه می بینی تو گود سینه زنی، حالت سینه زنی یک حالت رقص است یک حالت بزم، عشق است وقتی خودت را فارغ می کنی شروع می کنی دستت را می آوری روی سینه ات با این دستت خیلی چیزها می رود در سینه ات. که دیگر سر هیچ کلاسی نمی ریزد در سینه ات، هیچ استادی نمی تواند آن را در سینه تو بکند. هیچ جا نمی شود ولی وقتی می روی مجلس می ایستی وسط آن بزم، می زنی سینه ات، یک دفعه خیلی چیزها می رود در این سینه آدم. عشق اس آن وسط، در آن شور خیلی شعورها تقسیم می کنند و خیلی نور به آدم می دهند. یک موقع من یک مجالسی می دیدم مثلاً نصف شب در جبهه، در بیابانها، من می رفتم شناسایی وقتی بر می گشتم می دیدم اینها هنوز دارند عشق بازی می کنند. یک ساعت بی صدا سینه می زنند. حرف نمی زنند. آدم وقتی می رفت می فهمید اینها چی دارند می خورند. گاهی وقتها حرف زدن هم خوب نیست. لذا یک شبهایی بلند شوید نماز نخوانید. یک شب بلند شو اصلاً قرآن نخوان، مطالعه نکن، کار تحقیقی، کار علمی هیچی فقط بلند شو. ببین چه حال به تو می دهد. بنشین روی یک سجاده ای، مبلی، چراغ هم روشن نکنید ترجیحاً ببینید چه خبر است بالاخره می ریزند روی سرت یا نه. آدم یک ذره صبر کند می ریزند رو سرش. ولی ما صبر نداریم. اصلاً بلد نیستیم سهمیه بگیریم. اصلاً من شب بلند نمی شوم بروم سهمیه ام را بگیرم. یک شب دو شب، یک ماه، بالاخره سهمیه مان می آید از آسمان. چون خدا سهم گذاشته برایتان. قرآن هم می گوید روایات هم می گویند. ولی ما اصلاً برداشت نمی خواهیم بکنیم از این سهمیه مان. خوب این آک همین طوری می ماند می رود در برزخ. اگر یک کسی عرضه داشته باشد سهمیه اش را اینجا بگیرد اصلاً با دیگران قابل مقایسه نیست. ما فکر می کنیم اگر رفتیم حرم امام رضا، باید یک مفاتیح یا یک قرآن دستمان باشد، نه. برو فقط بنشین نگاه کن هیچ کاری هم نمی خواهد بکنی بنشین یک ساعت، دوساعت با امام رضا حرف بزن در دلت. فکر کن نگاه کن مغازله کن یک چیزی به او بگو. ببین حرفت می آید یا نمی آید؟ شروع کن حرف بزن. حرفت هم نمی آید حرف نزن. برو بنشین پیشش. ببین می آید حضرت سراغت. یک موقع دیدی حضرت آمد سراغت صدایت کرد. خدا می گوید هر وقت دوست داشتی من با شما حرف بزنم قرآن بخوانید ولی یک موقع نمی خواهید من با شما حرف بزنم. تو با من حرف بزنی. نماز بخوان اگر هیچ حال نداری فقط بنشینیم به هم نگاه کنیم به همدیگر ما اصلاً نمی نشینیم به خدا نگاه کنیم خدا به ما نگاه کند. بلند شدی نگو من الان باید نماز شب بخوانم باید چی کار کنم چی کار کنم. نه بلند شو ببین چی دلت می خواهد چی دوست داری. معاشقه دستوری نیست که شما دستوری معاشقه کنید. بلند شو ببین الان میلت چی می کشد. چی دوست داری. ببین تو معاشقه تو دوست داری حرف بزنی. دوست داری دستش را ببوسی دوست داری سرت را بگذاری روی پاهایش. می خواهی چی کار کنی می خواهی بغلش بکنی می خواهی قرآن بخوانی اصلاً حافظ بخوان ببین یک غزلی، یک موسیقی می توانی حال بکنی. بگذار ببینم بخواند برایت از حافظه از مولانا یک غزل عاشقانه بخواند ببین دلت راه می افتد یا نمی افتد. حرم امام رضا دیدید اصلاً صبحها قرآن نمی گذارد. سحر حرم معصوم قرآن نمی گذارند قبل از اذان، غزل می گذارند شعر می گذارند. حفظ کردی بخوان، نوشتی بخوان، یک کسی می خواهد برایت بخواند بگو برایت بخواند یک کسی پیشت است دوتایی بخوانید ولی ما اصلاً هیچ کدامش را حال نداریم. بزن بیرون ببین چه کار می خواهی بکنی بالاخره. یک شب، دو شب، سه شب، صد شب، برو به خدا می ریزند پای آدم. ما سهم مان را دریافت بکنیم. چی می خواهی؟ عشق. سهم من از عشق چیست؟ سهم من از خود خدا چیست؟ خدایا تو کی می خواهی با ما رفیق شوی. کی با هم صفا بکنیم؟ خدا می گوید اصلاً اسم من رفیق است. من رفیق باز هستم. من اینقدر شبها منتظرت بودم، تو نیامدی، چهل شب، پنجاه شب، چهل سال سر قرار هستم تو نیامدی. ما بدبختی مان این است که ما فکر می کنیم انبیاء ملائکه، معصومین الان در بهشت نشستند دارند فالوده می خورند، روی تختها لم دادند کاری با ما ندارند الان اینقدر حضرت ابراهیم خوشحال می شود تو به او بگویی آقا امشب می خواهم با تو باشم. حضرت عبدالعظیم می گوید شما وقتی می خواهید با من حرف بزنید بیایید برو از انبیاء شروع کن. وقتی می خواهی با حضرت معصومه صفا بکنی می گوید از حضرت آدم شروع کن. اینقدر خوب است آدم بگوید السلام علی آدم صفوه الله، السلام علی نوح نبی الله، ما سهم داریم از انبیاء از امام زاده ها، سهم داریم. از ائمه سهم داریم. از ملائکه بهشت، بهشتیان سهم داریم اصلاً ما اینها را دارایی حساب نمی کنیم فکر می کنیم سهم مان همین است که هی کتاب بگذارم زیر بغلمان برویم کلاس یا هی بنویسیم یا یک چیزی بخوانیم. تا ساعت را کنار نگذاری، تا از شر وقت ندارم. نمی رسم. کار دارم، درس دارم، کلاس دارم، رئیس هستم، من فلانم. تا از شر اینها نتوانی خلاص شوی هیچ فایده ای ندارد نه که فایده ندارد بهشت به زور می برند آدم را ولی هیچ سهمی از عشق از آسمان، اصلاً گیر ما نمی آید. ما همه دل مرده و گدا هستیم. ما رفتیم سرکلاس فلانی، چقدر حرفهای قشنگ زده چقدر حال کردیم هفته دیگر هم برویم کتابهایش را هم بخوانیم نوارهایش را هم گوش کنیم خوب کی می خواهی خارج شوی از او؟ این حرفها را شنیدی کی تمرینش است؟ هی شنیدی حال کردی، تمرین کی است؟ حرکت کی است؟ اوج کی است؟ پرواز کی است؟ یک ساعت، دو ساعت، سه ساعت کلاس شنیدی، پنجاه ساعت، صد ساعت آقا همین مقدار ساعت حداقل برو تمرین. شما کلاس زبان که می روی. مگر استاد چند دقیقه کلاس دارد؟ کلاس خط می روی مگر استاد چند دقیقه کلاس خط دارد؟ استاد خط را می خواهد یاد بدهد. قلم را اینطوری بگیر از بالا سه تا نقطه می شود خط، می شود الف. ب را می خواهی بکشی این طوری بکش. خوب حالا برو تمرین کن. نه استاد جیم را بگو. بابا برو همان الف را بکش. ببینم چی کار می کنی. ما یک دفعه می بینی چهل سال فقط داریم درس می خوانیم پنجاه سال درس می خوانیم مطالعه می کنیم پس کی تمرن را باید انجام دهیم. هی درس، تحقیق، پروژه، سخنرانی، کلاس، جلسه. پس کی تمرین شد؟ ما اصلاً وقت تمرین نگذاشیتم. کدام باشگاه ما رفتیم؟ تمرین تمرکز، تمرین حرف زدن. تمرین حضور قلب، تمرین ذکر، تمرین ذکر گفتن، تمرین صلوات. من یک لااله الا الله می خواستم از استادم یاد بگیرم چهار سال رفتم تا یک لا اله الا الله یاد گرفتم چهار سال تمام رفتیم هی تمرین، کار.
تا وقتی یک لا اله الا الله را به ما یاد دادند ما اصلاً کلاس لا اله الا الله می رویم نه اصلاً کلاس الحمدلله رفتیم، نه کلاس سبحان الله، نه کلاس الله اکبر رفتیم نه کلاس، صلوات رفتیم. نه کلاس رکوع رفتیم از هر کدام از اینها یک مقاماتی است یک رکوع، یک سجده، یک قنوت ما اصلاً فکر تمرین نیستیم در اینها. همینطوری مفت داریم اینها را از دست می دهیم هی گفتند نماز معراج است ما اصلاً دوست نداریم وارد نماز شویم می ترسیم از نماز خواندن. از قنوت، از قرائت، از اقامه عزیزم الان رفتی نماز مغرب را بخوانی نیم ساعت وقت داری. نگو من این نیم ساعت چی کار کنم. آقا این نیم ساعت اذات را بگو. اقامه ات را بگو. نمازت را بخوان، غفیله ات را بخوان تعقیباتت را بخوان اگر توانستی دو تا چهار رکعت نافله مغربت را بخوان. آقا خوب عشا، ول کن عشا را شاید مردی نه من باید مغرب و عشا را الان بخوانم. کی گفته مغرب و عشا را باید الان بخوانم. کی گفته ظهر عصر را باید الان بخوانیم؟ عصر ان شاءالله زنده ماندیم یک عشق بازی دیگر. اگر کسی فرصت عشق بازی را اینطوری ضایع بکند ما چقدر بدیم. به قول رفیق مان شوخی می کرد می گفت عشق مسافرت به نماز شکسته اش است. از جماعت بگذر. الان خانه نشستی چرا هل هستی وقتی که تا چهل سال، صد سال این طوری نماز بخوانی قرآن بخوانی هیچ فایده ندارد قرآن می خوانی منتظریم ببینیم چند تا آیه اش را خواندیم. یکی آمد گفت استاد شما گفتید پنجاه تا آیه حالا این گفته بود استاد من عاشق عرفانم. یک مدت جذب معنویت و آسمان شدم یک برنامه بده، بعد برنامه دادم پنجاه تا آیه نوشتم. گفت پنجاه تا آیه من بخوانم. بعد اینطوری می گوید این سوره هایی که در نماز می خوانیم حساب است. این عرفان است؟ مگر عشق شوخی است؟ این برای دختر مردم که هنوز هم معلوم نیست زنت بشود چقدر وقت گذاشته، چقدر کرایه ماشین داده، چقدر رفت و آمد داشته. چقدر نقشه کشیدی برای اینکه با یک دختر، با یک پسر خلوت کنی چندبار مرخصی گرفتی چندبار از دانشگاه به اسم پروژه و طرح در رفتی؟
شده ما یکبار به خدا بگوییم اصلاً من کلاس نمی خواهم بروم. خدایا من می خواهم یک ترم راحت شوم فقط با تو باشم یک ترم. یک ساعت ما می گوییم خدایا ما کار داریم عقل وسط است عزیزم. دل وسط نیست اصلاً تا وقتی با خدا، عقل و محاسبه وسط است. ما به هیچی نمی رسیم. سهمیه آسمان هیچ، سهمیه های خودی هیچ خدا دو تا سهمیه گذاشته غیر از این سهمیه ها برای ما. یک سهمیه را ازخودت به تو می دهد. یک سهمیه از آسمان به تو م یدهد ما نه اصلاً بلدیم از خودمان استفاد بکنیم نه از آسمان بلدیم دریابیم. اینقدر خدا برای هر کدام از شما روزی که خواسته بیافریندتان یک مقدار سهمیه گذاشته، گفته این در این آدم، تو خواهرش نیست در خواهرش یک چیزی دیگری گذاشتم، در داداشش یک چیزی دیگر گذاشتم در زنش یک چیز دیگر گذاشتم این مال این است ما اصلاً نمی کنیم خودمان را. بنشینیم خودمان را بکنیم ببینیم بالاخره چی می جوشد هیچی. اصلاً وقت ندارم خودم را بکنم.
اتفاقی هم نمی افتد. این گنجینه هایی که خدا گذاشته می گوید برو از تو خودت بکن بیار بیرون. من اینقدر گذاشتم برایت که هزارها هزار عالم، استاد جمع بشوند نمی تواند به تو بدهد خودت داری. خودم به تو دادم نه خودمان را می کنیم نه آسمان را می کَنیم. نه حاضریم برویم آسمان، نه حاضریم در خودمان برویم. فقط یک مرحله پایین یک مرحله ابتدایی، مرحله ابتدایی اش هم این است که برویم درس بخوانیم نمی دانم حوض درس بخوانم دانشگاه درس بخوانم درس، درس، درس، ... من یک چیزی به شما بگویم میزان نورانیت، قدرت، شادی، آرامش، یک آدم، به این نیست که چقدر درس خوانده به این است که چقدر از خودش و از آسمان کنده. خیلی از اولیا خدا وقتی می روید پای درس شان می نشینید می بینید خیلی از حرفهایی که می زند اصلاً در کتابها نیست. این از یک جای دیگر دارد با شما حرف می زند از یک جا دیگر دریافت می کند به شما می گوید این توانایی ها را از طریق مطالعه به دست نیاورده آقا خودش را کنده، از آسمان گرفته. آسمانی ها چقدر مشتاق هستند که ما برویم سهیمه را دریافت کنیم یک موقع می بینی یک عالم غیب، یک عالم کشف، یک عالم کمال همین دور سر شما می گردد هی می گردد منتظر است فرودگاه پیدا کند و ما جایی نگذاشتیم برای فرودش. شلوغ است بر می گردد. وقتی نزولات الاهی می آید جا که پیدا نکنند بر می گردند. ما مثل یک انبار پز از آشغال، اشغال نه چیز های خوب هی ریختیم ور همدیگر این شلوغ است. این کجا الان بیاید وارد بشود وارد نمی شود وقت ندارم من زبان باید بخوانم کامپیوتر باید بخوانم درس باید بخوانم من کار دارم مهمانی دارم همه می آید اصلاً این نزولات گیرمان نمی آید. این نزولات همینطوری در آسمان می ماند. یک موقعی من یادم است بعضی از اساتید خدا رحمت شان کند می گفتند که ما از دست شما خسته شدیم به شاگردشان می گفتند پس شما کی می خواهید بفهمید. من چند سال دارم به شما حرف می زنم. پس شما کی می خواهید تکان بخورید. یک موقع اصلاً قهر می کردند می گفتند: «در خانه اگر کس است / یک حرف بس است».
یک موقع هایی اینها ناراحت می شدند می گفتند می فهمی من چی دارم به تو می گویم یا نه؟ من مخاطب ندارم من دارم برای کی حرف می زنم یک بزرگی بود خدا رحمتش کند خیلی بزرگ بود آیت ا... بهاءالدینی همان بود که ده سال قبل از فوت امام گفت فقط یک نفر بعد از امام جانشین ایشان است ما می دانیم شما بگویید نه ولی همین است. سید علی خامنه ای. بروید زندگی نامه و فرمایشات ایشان را بخوانید. ده سال قبل از فوت امام کجا می دید. من بعضی ازبزرگان را دیده بودم بیست سال قبل از شهادت بعضی از آشنایان به او می گفتند در بیست سال دیگر اینطوری شهید می شوی. به این آقا بهاءالدینی می گفتند حاج آقا افاضه بفرمایید. اصلاً حرف نمی زد یک موقع کسی می رفت خانه اش می نشست می دید او را شاید یک کسی یک چیزی گیرش می آمد یا گیرش نمی آمد اصلاً. می گفتند حاج آقا یک حرفی بزنید یک نصیحتی یک چیزی گفت اگر احتمال می دادم یک اثری دارد یک چیزی می گفتم. چون طالب نیست ما داریم دروغ می گوییم ما هنوز بعد از سی سال، چهل سال، با خدا ساعت داریم همراهمان می برویم. ما در ارتباط با امام زمان هنوز ساعت تعیین می کنیم. اگر یک موقع بگویند آقا امام زمان می خواهد تو الان بمانی. یک شبت را برای امام زمان بیدار باش. نه یک ذره ساعت فعالیتت را بیشتر کن. نه. ما همه اش داریم چرتکه می اندازیم تو پول خرج کردن مان، در وقت گذاریمان، در دلدادگی مان به امام زمان. در کار کردن، در دویدن، در سیر شب. هیچی. من الان خودم دارم فکر می کنم خدا شاهد است من به خودم می گویم من وقتی فکر می کنم میگویم من چه خاصیتی برای امام زمان دارم فقط می بینم زحمت برایش دارم، اصلاً وجود من چی خاصیتی دارد ما الان چه کاری برای امام زمان داریم. به چه درد امام زمان می خوریم؟ من الان دارمی مادرم فاطمه زهرا هزار تا توقع دارد توقع درست هم دارد مادرم است بالاخره. ولی من تا الان چندتایش را برآورده نکردم؟ چند بار مادرم را خندانم؟ چند بار امام زمان را شاد کردم؟ هیچی. داریم همین طوری زندگی می کنیم دلمان خوش است نه عشقی نه شوری. نه آسمانی، نه عزتی. فخرها، عزت ها همه شده برای طبیعت، برای پایین و مشغول این عزتها هستیم و حرام است عزت آسمانی بر دلی که به عزت زمینی خوش است. یک کسی که به عزتهای چهارگانه (جماد، نبات، حیوان، عقلانیت) وقتی به افتخارات این طوری مشغول هستی حرام است از بالا عزت بگیری. اصلاً نمی دهند به تو. اصلاً آسمان درش را باز نمی کند وقتی تو پشتت را کردی به آن. الان این لیوان را نگاه کنید چقدر مگر جا دارد؟ نصف لیوان، بیشتر دیگر جا نمی گیرد اگر من هزار ساعت هم زیر آب بگیرم فایده ندارد اگر برش گردانم هزار ساعت هم باران بیاید فایده ای ندارد چون رویش به سمت آسمان نیست. ما هی حرف می زنیم، هی می خواهیم اما اصلاً سماجت، در کوبیدن، دعا، ذکر بلد نیستیم. عزتهای ما شده مال چیزهای پایینی. حدیثش را برایتان بخوانم. از وجود مقدس امیرالمومنین علیه السلام: (الافتخار من صغر الاقدار) فخر کردن به یکی از این چهار تا مال کوچکی قیمت افراد است قدر یعنی چی؟ اندازه، ارزش. آدم بی ارزش است که برای این چیزها فخرفروشی می کند. سوادم بیشتر است من عالم هستم، استادم، مهندسم، بعد به آن هم فخر بفروشد به کسی که ندارد من شوهر دارم تو نداری من زن دارم تو نداری من بچه دارم من پسر دارم من خوشگلم تو زشتی. ما خانه مان اینجاست شما خانه تان فلان جاست. من اینقدر بعادت کردم. من چقدر کربلا رفتم شما نرفتید من اینقدر حج رفتم من اینقدر جبهه رفتم شما نرفتید. افتخار مال بی ارزشی و کوچکی آدم هاست. شما تا این شد فخرفروشی را از سرت کم نکنی به سبک زندگی مهدوی نمی رسی. تا یاد نگیری همه ی آدم ها خودت هستی. (هو انت) تا یاد نگیری که این کسی که پیش تو هست خود تو هستی، کس دیگری نیست دو نفری نیست اصلاً این توهم است دو نفر. وقتی این را متوجه نشوی رشد اتفاق نمی افتد. چون می گویی من، من بالاتر از اینم. من جلوتر از اینم من بهتر از اینم. هیچی. تا وقتی می توانی آدم ها را در سرشان بزنی. آدمها را تحقیر کنی. این چیزهایی که پایین است را به رخ دیگران بکشی. تو سوادت کم است تو نفهمی. اینها گیاهی، حالا حیوانی. مقام شان پایین است، بابایش بی سواد است نمی توانیم با این دختر ازدواج کنم این کارگرزاده است من نمی توانم با او ازدواج کنم بابایش معتاد است. بابایش معتاد است به خودش چی. پس تو کی هستی نه ما شأن مان اینطوری نیست. تا وقتی می توانی بقیه را تحقیر کنی. یک لحظه خودت را جای آن دختر بگذار. یک لحظه خودت را جای آن خانواده بگذار بعد ببین دوست داری با تو چطوری برخورد کنند امام ها با کنیزها ازدواج می کردند می دانید چند تا امام مادرشان کنیز بوده من خلیفه الله هستم. ن باید بروم با یک کسانی. (بنازم به بزم محبت/ که آنجا گدایی به شاهی مقابل نشیند) محبت اینطوری است یک گدا با شاه وقتی عاشق می شوند شاه اگر عاشق گدا بشود بزم محبت، اصلاً فکر نمی کند که این گداست. (بنازم به بزم محبت/ که آنجا خدایی به عبدی مقابل نشیند) من وخدا. من و امام زمان، من و فاطمه زهرا، من و آسمان. من و ملائکه الله. ما را به کجاها دعوت می کنند ما چقدر بی سلیقه ایم. چقدر آشغال خور شویم اصلاً نمی توانیم به آسمان نگاه کنیم ذائقه ها همه خراب شده. التماس به پایین، ذلت، پایین ذلت آدم های خودمان که چه بسا کوچکتر از خودمان باشند دست از آسمان بریدیم. چیزی گیرمان نمی آید اینطوری. همین یک بیت شعر را یادت نرود. بنویس روی سجاده ات که وقتی داری نماز می خوانی یادت باشد (بنازم به بزم محبت / که آنجا خدایی به عبدی مقابل نشیند) نگو شاهی. هر چند او ملک است و شاه است یک خدا، یک مطلق،با یک فقیر. (انت القوی و انا الفقیر) چه قشنگ است این مناجات (و هل یرحم الفقیر الا القوی، انت عزیز و انا ذلیل و هل یرحم الذلیل الا العزیز. انت مولا و انا العبد و هل یرحم العبد الا المولی، انت الکریم، و انا اللئیم) تو کریم، من پست. کی رحم می کند به پست جز کریم. گفت سجده کنی سرت روی پای خداست. و ما اصلاً احساس قدرت و عزت از این راه نمی کنیم از بس آشغال خور شدیم. از بس به چیزهای کوچولو افتخار می کنیم به چیزهای پست و هی تو سر بقیه می زنیم این کمالات را. دل خوشی زندگی ما این شده که یک چیزهایی از این کمالات و جهنمیات پیدا کنیم با آن ناز بکنیم تو کوچه و خیابان برای دیگران، هی خودفروشی کنیم برای دیگران. هی خودمان را عرضه کنیم ما اصلاً یادمان می رود محبت، رفاقت، صمیمیت، دوستی، دوست داشتن دیگران، هو انت. هو رسول الله، اصلاً یادمان رفته. زندگی ها خشن، جامعه خشن، دزدی، گران فروشی، طلاق، فضولی، تجاوز، سوء ظن، هیچی آخر این هم شد زندگی ما داریم می کنیم. سه تا کلمه یادتان نرود «الافتخار من صغر القدار». افتخار مان کوچکی قیمت هاست. پیامبر فرمود من نماز خواندم ملائکه الله پشتم نماز خواندم و لا فخر. هیچ افتخاری نیست برای من. چیزی به من اضافه نشد. خدا وکیلی اگر مثلاً ما بزرگی های طبیعی پیدا کردیم چیزی به ما واقعاً اضافه می شود؟ به بندگان خدا هی در سرشان بزنیم یکی اینکه هیچ وقت تو سر کسی نزنید کسی را سرزنش نکنید. خودتان را بهتر از هیچ کس ندانید. حضرت فرمود اگر کسی خودش را بهتر از کسی بداند مستکبر است. 2- مَن مَن زیاد نکنید. 3- هیچ وقت اگر یک کسی این چیزها را دارد تحت شعاعش قرار نگیرید. بابا من خدا را دارم، کوچک نکنید خودتان را کوچک نشوید. احساس کوچکی اگر به شما دست بدهد مشرک شدید. فخر، چه فخرفروشی، چه پذیرش، فخر دیگران شرک به خداوند است. یعنی پذیرش یک کمالی است که کمال نیست. این مقدمه ای باشد برای اینکه می خواهم توحید و شرک را چون تا شرک از جان مادر نیاید اصلاً آسمان در را روی ما باز نمی کند. تا شرک از وجود ما نرود اصلاً ما سبک زندگی مان درست نمی شود. آسمانی. مهدوی نمی شود ما دیگر نمی توانیم با خانواده ی آسمانی مان ارتباط برقرار کنیم ما همینطوری با زمین مشغولیم تا بمیریم. یادمان می رود خدا برای چی ما را آفریده. اصلاً گیج می شویم خدا برای چی ما را آفریده این شرک باید از جان ما دربیاید. این مقدمه ای باشد تا جلسه بعد که ان شاءالله می خواهم راجع به این بحث صحبت کنیم.
والحمدلله رب العالمین و صلی الله علیه و آله الطاهرین.