خانواده آسمانی (140) 30/6/1391
اعُوذُ بِاللّهِ مِنَ الشَّیْطانِ الرَّجیمِ/بِسْمِ اللّهِ الرَّحْمَنِ الرَّحيمِ/ الْحَمْدُللّهِ رَبِّ الْعَالَمِينَ وَ صلَّی اللهُ عَلَی مُحَمَّدٍ وَ آلِهِ الطاهِرینَ وَ لَعنَتُ اللهِ عَلَی أعدائِهم أجمَعین مِنَ الان إلی قیامِ یَومِ الدّین».
یک سوال کردند عزیزان در رابطه با این توضیحی که مطلبی که در مورد احتساب داشتیم گفتم باید بعداً بیشتر توضیح داده بشود احتساب یعنی اینکه انسان از مقاماتی هست که کار دوستان خداست، اینکه انسان هر کار که می کند به حساب خدا می گذارد و مزد آن را هم همان موقع دریافت می کند. مزد این است که انسان مال خدا میشود و خودش را به کمتر از خدا نمی فروشد، نه اینکه پاداشی بخواهیم بگیریم، اینکه می گوییم مزد بگیرید و مفتی کار نکنید؛ یعنی نفس بدهید، طبیعت بدهید و خدا دریافت کنید که این در واقع مزد کار شما است.
شما وقتی برای معشوقی کاری انجام میدهید، از معشوق چه میخواهید، وقتی برای او زحمت می کشید، از محبوبتان چه می خواهید؟ شما رضایت او، قرب او و لبخند او را میخواهید. اینکه می گوئیم مزد بگیریم، یعنی تشبه به الله پیدا کنیم و با کار خود، آن اسم را دریافت کنیم.
نه اینکه بگوئیم خدایا من این کار را برای تو کردم، به حساب تو گذاشتم، مزدش را به من بده. این که معامله می شود و خوب هم نیست. چون در واقع یک کار تجاری در حد طبیعت است. اما احتساب، مزد و اجر که در روایات یا قرآن آمده است یعنی خودِ شدن، خود دریافت الله، شما طبیعت میدهید، فطرت دریافت می کنید، طبیعت می دهید و الله دریافت می کنید.
احتساب یعنی اینکه من این کار را در مقابل چشم تو و برای تو انجام می دهم و چی می خواهم؟ «إِنَّمَا نُطْعِمُكُمْ لِوَجْهِ اللَّهِ لَا نُرِيدُ مِنكُمْ جَزَاء وَلَا شُكُورًا» (سوره انسان/آیه 9)؛ ما برای رضای خدا به شما اطعام کردیم (برای اینکه به وجه الله برسیم) و از شما هیچ پاداش و سپاسی نمی خواهیم. در واقع برای اینکه چهره خدا و روی خدا متوجه ما باشد. بنابراین این احتساب و مزد خواهی، هیچ منافاتی با آن مقامات عرفانی ندارد. گفتم وقت چون کم بود نتوانستم این را خوب توضیح بدهم.
خوب بحثمان در رابطه با خانواده آسمانی و ارتباط با خانواده آسمانی و غیب بود. قرار شد در این جلسه یک مقدار راهکارها را توضیح بدهیم. ما راهکار ارتباط با اسماء الله را در بحث اسماء الله گفتیم. الان با سابقه ذهنی خیلی عزیزان که در کنار این بحث دارند به طور اختصار یک توضیحی می دهم. ببینید شما در برخورد با هر اسم یا با هر معصوم وقتی می خواهید با یک معصوم برخورد کنید و رابطه شما با او یک رابطه حقیقی باشد، یا می خواهید با غیب رابطه برقرار کنید و این رابطه یک رابطه حقیقی باشد این قضیه با محتوای غیب فرق می کند. (همانطور که در جلسه قبل گفتم)
در محتوای غیب، انسان در عالم غیب یک زمانی با الله، یک زمانی با رسول اللهﷺ، با امیرالمومنین ، با حضرت زهرا «سلام الله علیها»، با حضرت ابوالفضل، با حضرت زینب کبری، با علی اصغر ارتباط برقرار می کند، یک موقعی با فرشته ها، یک موقعی با انبیاء، یک موقعی با جهنم و بهشت ارتباط برقرار می کند و در این ارتباط زمانی که می خواهیم با اینها یا با اسماء الهی ارتباط برقرار کنیم و این اسم جزء وجود ما بشود مثلاً کریم، جواد، غفور اسم می خواهیم دریافت کنیم. (چون این اسم ها ثروت و حقیقت ما است. انسان به میزان اسم هایی که دریافت می کند، تخلق به اخلاق الهی پیدا می کند، شبیه الله می شود و این توانایی را با خودش می برد. اصلا ما به دنیا آمده ایم که در فراز و نشیب های دنیا اسم سازی کنیم و دائماً با این مسائل زندگی و بالا و پائین شدن های زندگی اسم گیری کنیم) ابتدا باید با این اسم رابطه تصوری برقرار کنیم.
وقتی شما می خواهید اسم برقرار کنید همان مثالی که جلسه گذشته زدم درباره یک دخترخاله و پسرخاله. حالا شما یک ذره غریبانه تر بکنید. یک خانمی در یک شهر و آقایی در شهر دیگری هستند. از همدیگر هیچ تصوری ندارند، به این خانم گفته می شود که برادر من می خواهد به خواستگاری شما بیاید. این خانم هیچ تصوری از آن آقا ندارد. اول می گوید این عکسش هست. وقتی این عکس را می بیند، هیچ حسی در او ایجاد نمی شود وقتی عکس را نگاه می کند. فقط یک تصور می شود. خب حالا چند سالش است، چقدر درس خوانده، کی هست، اخلاق و شخصیت او چگونه است، شغل و درآمدش چیست؟ به این می گویند تصور.
در بحث اسماء رابطه تصوری با اسم داریم. جواد، کریم، الله، حضرت علی، پیغمبر، حضرت ابوالفضل. اصلا حضرت ابوالفضل کی هست؟ من تصوری از او ندارم. دقت کنید با کسی که هیچ تصوری از او نداریم چه جوری می توانیم رابطه برقرار کنیم؟ امکان ندارد که بتوانیم رابطه برقرار کنیم. اول باید تصور داشته باشیم. وقتی می گوییم اسم، اول باید با اسم یک رابطه تصوری ایجاد کنیم.
مثلا من می خواهم جواد بشوم، معنای جواد چیست، یا می خواهم کریم باشم، کریم یعنی چه؟ فرق جواد با کریم چیست؟
یا اینکه می گوییم سبحان و یا قدوس. هر دو به معنای پاک است. چون در فارسی نمی توان آن را معنی کرد هر دو را می
گویند: پاک است، منزه است. اما قدوس با سبحان فوق العاده تفاوت دارد. قدوس کلاسش بالاتر است. وقتی که ما معنای این ها را نمی دانیم حالا دائماَ اسماء الله یا جوشن کبیر بخوانیم، وقتی اینها را نمیفهمیم و ارتباطی با آنها نداریم، خواندن آنها به چه درد ما می خورد، ما باید بفهمیم که این اسماء چه می خواهند بگویند.
وقتی می گوییم یا قدوس! باید بدانیم این کیست. اول باید تصور داشته باشیم. اول تصور، تصور کنیم. وقتی می گوییم حضرت علی پیغمبر، حضرت زهرا. چه تصوری از ایشان داریم؟ اول باید یک تصور درست داشته باشیم. با تصور غلط نمی شود.
رفته بود زیارت امام رضا می گفت: قربون فرق شکسته ات بروم کی ظهور می کنی! قربون دست قلم شده ات، فرق شکافته ات، سر بریده ات، ... بعد آخرش گفت کی ظهور می کنی؟ این تصوری از امام رضا ندارد، اصلاً نمی داند با چه کسی دارد حرف می زند و امام رضا کی هست؟
وقتی می خواهید با کسی ارتباط برقرار کنید اول باید او را تصور کنید که این کیست، چیست، چه جوری است. بعد به مرحله تصدیق می رسید. تصدیق یعنی چی؟ تصدیق یعنی باورش کنی، بتوانی باورش بکنی، وقتی باورش کردی، یعنی در قلبت پذیرفتیش؛ من الآن این را در قلبم پذیرفتم، این را می خواهمش و دوستش دارم، این را جدی گرفته ام و برای من یک ارزش شده، ملاک شدخه، خواسته و یک آرزو شده است به این می گویند تصدیق.
بعد از این تازه باید به سراغ رابطه وجودی بروید. (یادتان نرود من چی می گویم. من مفصل اسماء الله گفتم. فقط همین یک جلسه می گویم. آنهائی که نگرفتند بگیرند، حواستان را جمع کنید) شما چقدر قیمت داریدعزیزم؟ چقدر با خودتان با آخرت می برید؟ هر چقدر که جزء وجودتان است نه هر چقدر که می فهمیش. حواست باشد. هر چقدر که کلاس رفتی، درس خواندی، هر چه را که قبول داری باید جزء وجودت بشود. اگر جزء وجودت شد و وجود پیدا کردی، با خودتان می بری. در سکرات موت هر چه را که وجودی نیست همه را می ریزند. یعنی همه را در سکرات موت و در فشار برزخ یکدفعه از آدم می گیرند.
دیدی آدم در زلزله بچه ش را جا می گذارد یا وقتی سوسک، مار، موش می بیند همه چیز از ذهنش می پرد، بلند می شود و فرار
می کند.
یکدفعه آدم صحنه ای می آید، می گویند الآن حضرت ملک الموت آمده می بردت برزخ. تازه می فهمیم که مردنی هم در کار است. ما هی شنیدیم سر کلاس مردن مردن اما شنیدن کی بود مانند دیدن. می دانید مردن یعنی چی؟ ببرند برزخ می دانی یعنی چه؟ وقتی که می خواهیم از این جا کنده شوی، در یک لحظه تمام چیزهایی که یک عمر با آنها زندگی کرده ای، پوچ می شود. اصلا به ما فرصت نمی دهند که تو بخواهی وصیت نامه ای بنویسی. بگویی زنم کو! بچه ام کو! عروسم چی می شود! دامادم چی می شود! خانه ام چی می شود! ملکم چی می شود! هیچی. یک لحظه ما را به برزخ می برند.
می دانید برزخ چه جائی است؟ برزخ؟ ما این حرفها را خیلی شوخی گرفتیم. مردن و رفتن در برزخ. وقتی هول سراغش می آید خیلی چیزها از وجود ما می رود فقط مگر چیزهایی که با آن رابطه وجودی پیدا کرده ای. یعنی با هم چی شده باشند؟ چی شده باشند؟ یکی شده باشند. رابطه وجودی یعنی یکی شدن.
یک پیرمردی را می شناسم که این پیرمرد آلزایمر گرفته است و هیچ کدام از اعضاء خانواده اش را نمی شناخت؛ زنش را نمی شناسد، دخترش، عروسش را نمی شناسد، اسم خودش را یادش رفته، ولی صبح پا می شود راحت نمازش را می خواند، همه نمازش را بلد است، گریه اش را برای عزاداری می کند، امام حسین و حضرت زهرا را می شناسد. گریه هایش را می کند. طبیعی است با غیب رابطه وجودی داشته (بارک الله) ولی با دنیا نمی تواند رابطه وجودی برقرار کند. نمی داند زنش کیست، این خانمی که جلویش از او پذیرایی می کند، با او وجودی نشده؛ بچه اش، مالش، مغازه اش.(خیلی بارک الله، خیلی بارک الله) ولی الان می گویی امام حسین شروع به گریه کردن می کند.
خدا رحمت کند آقای جلیلی نویسنده کتاب عترت در قرآن (خیلی ناز بود بعضی از عزیزان می شناسند)، یک پاسدار بازنشسته بود، زمانی که سکته مغزی کرده، رفتم خانه شان. من را دید یک لبخندی زد ولی حرف نمی توانست بزند، هیچ حرفی. تا می آمد ذهن، ذهن دیگر نمی آید یعنی ذهن نمی توانست چیزی بگوید، زبان بند رفته بود، حرفی، احساساتی نداشت، بعد دستش را گرفتم من باهاش صحبت می کردم نمی توانست جواب بدهد و فقط به من نگاه می کرد، بعد یک لحظه من گفتم: «صلّی الله علیک یا صاحب الزمان»، زبانش باز شد و گفت: «صلی الله علیک یا صاحب الزمان» و شروع به گریه کردن. زبان می آید چون رابطه وجودی دارد، سکته کرده، نمی شود، نمی شود حرف بزند، این توانائی هایی که ما می گوییم برای کجاست؟ برای رابطه تصدیقی است. وجودی نشده. اِ حرف زد، آره حرف زد.
تا امیرالمومنینت وجودی نشده، فایده ای ندارد. امام حسین باید مال تو باشد. امام حسین تو. «وَ عناصِرَالأبرار» در زیارت جامعه کبیره می رسیم انشاء الله. (بحث خانواده آسمانی مان بزودی چند هفته دیگر تمام می شود وارد جامعه کبیره می شویم) می گوییم عنصر آدم هاید شما.. تو چقدر عنصرت از امیرالمومنین تشکیل شده است، چند درصد از وجود شما از حضرت زهرا، چند درصدت خداست، چند درصدت بهشت است، چند درصدت ابوالفضل است، چند درصدت حضرت معصومه است. می گویید من هنوز فرصت نکردم که به زیارت حضرت معصومه بروم، چند سال نرفتم، نمی شناسمش کی هست، اصلا با این خانم رفیق نشدم. پس با ایشان رابطه وجودی نداری؛ یعنی وقتی که از باطن شما عکس بگیرند چیزی به نام حضرت معصومه در آن نیست. ولی ممکن است حضرت علی باشد، حضرت زهرا باشد، امام حسین باشد ولی حضرت معصومه نیست، حضرت ابوالفضل و حضرت علی اصغر نیست. یعنی شما با اینها رابطه وجودی ندارید. دوستش داری شاید برایش گریه هم بکنی اما جزء وجودت نیستند.
شما فقط چیزهایی را با خود می برید که جزء وجودتان هست، با خودتان می برید، غیب وقتی جزء وجودت شد ارتباط خیلی عالی است. تا وقتی که غیب جزء وجودت نشده، فقط آن را می شنوی و تصدیقش می کنی که آره غیب را قبول دارم. خب خوبه بارک الله.
پس ما چند مرحله را باید طی کنیم: 1- تصور. به کلاس برویم، تعریف ها را بفهمیم که چی هستند. 2- تصدیق. این اسم چیست، این آدم کیست؟ می شناسمش، می بینمش، قبولش دارم، او را می فهممش، می توانم با او ارتباط برقرار کنم، دوستش دارم و دلم با او آرام می شود؟ این می شود رابطه تصدیقی. 3- رابطه وجودی. یعنی که با آن یکی می شوم و با او ازدواج می کنم.
مثل همان دختر و پسری که اول می شناسدش بعد می رود شخص را می بیند و تصورش می کند، با او حرف می زند و چند جلسه ای همدیگر را ارزیابی می کنند تا اینکه یکدیگر را تصدیق می کنند. تا ببیند این چیزهایی که خواهرش گفته درست است یا نه؟ این چیزهایی که مادرش به او می گفت درست است یا نه! آره. بعد می بیند که بیرون می آید خیلی خوش اخلاق و سخاوتمند، است، نمازش را اول وقت می خواند. بعد یواش یواش تصدیق می کند که آره او این جوری است. وقتی ازدواج می کنیم می شود چی؟ با همدیگر یکی می شوند «وَ أَنْفُسُكُمْ فِي النُّفُوسِ» می روند در همدیگر یک نفر می شوند. دو تا بدن است اما یک شخص است. مثل شما بچه هایتان، شما با پدر و مادرتان، شما با همسرتان، بعضی از رفقا و دوستان تان یکی می شوید. یک نفراید و رابطه وجودی با هم پیدا می کنید، این رابطه وجودی می گویند.
الان بگویند «مرده». آقا مرده چیه؟ مرده فارسی است، همه می فهمند. «میت» آقا ببخشید چی گفتید شما؟ میت. میت چی هست؟ من نمی دانم میت چیه. میت دیگر. آقا ببخشید میت من نمی دانم چی هست. مال چه زبانی است؟ عربی است؟ آقا فارسی صحبت کن. مرده. آهان فهمیدم. مرده. حالا این را چکارش کردی؟ چی شد برات؟ از مرده تصور داری. الان می دانم مرده یعنی کسی که بین روح و بدن او فاصله افتاده است. این مرده است. این تصور است. بعد می گویند مرده چی می شود؟ این مرده یعنی کسی که الان برزخ رفت و این فقط بدنش است. این را مرده می گویند، تصور.
بعد می گویند مرده کاری با آدم دارد؟ تصدیق کن. می تواند با آدم مرده به ما کاری ندارد. ترس دارد؟ نه. بلند می شود دنبالم می آید؟ نه! اگر او را داخل قبر بگذاری چه؟ دیگر بیشتر با من کاری ندارد. یک عالمه گِل رویش است، اگر سنگ قبر بگذاریم و سیمان بریزیم چی؟ دیگر اصلاً امنیت کاملاً برقرار است. دیگر آن تو رفت بلند نمی شود دنبالم بگذارد. باید کلی سنگ کنار بزنند، سیمان ها را باید دربیاورند، سنگ باید باز کند بیاد دنبالم. نه تصدیق می کنم که کاری ندارد. خب امشب قبرستان برویم، می گوید نه من می ترسم.
مرده شور چی؟ مرده شور تصدیق دارد وقتی دست می زند، رابطه وجودی برقرار کرده است. او را می شوید وخیلی راحت کنار او می خوابد. به این می گویند رابطه وجودی. یعنی فهمیدم، حسش کردم، الان یافتمش. این را یافتم. یافتن خیلی عالی است.
شما به اندازه یافته هایت ثروت دارید. چقدر امام حسین را یافته اید؟ چقدر امام زمان را می یابی؟ چقدر غیب و فرشته ها را می یابی؟ چقدر یافتی؟ این یافتن است. یافتن چشیدن است. رابطه وجودی یعنی من چشیده ام. رابطه تصدیقی علم است. علم یعنی می دانم. اما وقتی که به مرده دست می زنید و می بینید هیچ کاری ندارد و دلت آرام می شود، می گویند معرفت پیدا کردی. به چی رسیده؟ به معرفت رسیده.
علم کلی است. «هیچ مرده ای با انسان کاری ندارد» این تصدیق شد. معرفت، جزئی، لمسی و عینی است، با وجودت یکی می
شود. «مرده هیچ کاری با من ندارد»، ببین «هیچ ترسی ندارد» جزء وجودت می شود. یک کسی از رانندگی می ترسد. تصدیق دارد و تصدیق هم می کند که مشکلی ندارد اما می ترسد رانندگی کند. یک مدت که می رود ترسش می ریزد، چشم بسته رانندگی می کند. این رابطه وجودی می شود. خط و نقاشی...
شما اگر الآن بخواهید انگلیسی حرف بزنید، باید تصدیقی حرف بزنید. می گویی این کتاب است. می گویید خب « این» می شود it، «کتاب» می شود book ،«هست» می شود is،. پس این کتاب است می شود it is a book. کسانی که زبان یاد می گیرند تا سالها تصدیقی حرف می زنند. اول چی بگم؟ اول بگم این خوب اشتباه کردم. اول باید بگم hgat, یا it استاد از اشکال می گرفت بعد آن را درست کنی. اول باید تصدیقی کار کنی یعنی ذهن بگذارید و حرف زدن را با ذهن انجام بدهی. چند سالت؟ 40 سال. چند سال زبان می خوانی؟ 4 سال. اما بچه انگلیسی که سه سالش هست چی؟ وجودی حرف می زند.. فکر نمی کند که چه باید بگوید، او زبان مادرش شده، با زبان مادری حرف می زند. او زبان انگلیسی باهاش چی شده؟ یکی شده است.
من الان وقتی که فارسی حرف می زنم، فکر نمی کنم که الآن باید این کلمه را بگویم بعد کلمه بعدی را بگویم، بعد آن کلمه را بگویم. این زبان جزئی از وجود من شده و با آن رابطه وجودی برقرار کرده ام.
قدرت، شادی، آرامش، عزت و هدف دار بودن همه در رابطه وجودی است. اینکه می گویند مومن شاد و آرامش دارد. کریم، مهربان و خوش اخلاق است این رابطه وجودی می خواهد. اینکه در قرآن می فرماید: «الَّذِينَ إِذَا أَصَابَتْهُم مُّصِيبَةٌ قَالُواْ إِنَّا لِلّهِ وَإِنَّـا إِلَيْهِ رَاجِعونَ» (سوره بقره/آیه 156)؛ کسانی که تا مصیبتی به آنها می رسد می گویند ما از خدائیم و به خدا باز می گردیم. چه کسی می تواند این حرف را بزند؟ می گویند فلانی مرد، به رحمت خدا رفت می گوید: إِنَّا لِلّهِ وَإِنَّـا إِلَيْهِ رَاجِعونَ. تمام شد.
بچه هایش را کشتند، جلوی چشمش تکه تکه کردند، خواهر زاده، برادر زاده، خود داداش را کشتند و خودش را هم به اسیری گرفتند می فرماید: وَ«ما رَأیتُ إلّا جمیلاً». این یعنی چه؟ چون با او الله یکی شده. اما اگر ماشین شما را دزد ببرد با إِنَّا لِلّهِ وَإِنَّـا إِلَيْهِ رَاجِعونَ آرام می شوید یا نه!، اگر شدید که خوش به حالتان. خیلی مژده بزرگی است.
اگر ظرف کریستال گرانقیمت شما شکست، ککت نگزید و گفتی الحمدلله. اگر چیزی از شما بردند خوشحال شدید، اگر چیزی
گم شد خوشحال شدید، اگر کسی مُرد ناراحت نشدی و گفتی إِنَّا لِلّهِ وَإِنَّـا إِلَيْهِ رَاجِعونَ. به رابطه عاطفی کاری نداریم، مُرد دلتنگش می کند اما در درونش اصلا غصه دار و مچاله نیست. شما در رابطه تان تا با غیب، امام زمان، اهل بیت، ...
نماز کی معراج می شود؟ قرآن کی شراب می شود؟ زمانی که با آن رابطه وجودی داشته باشید. تا تو بخواهی بایستی قرآن بفهمی، تفسیرش را بخوانی، در واقع دارید کار تصدیقی می کنید. این کار تصدیقی می شود تفسیر می خوانم. بعضی ها یک عمر تفسیر می خوانند، کلاس می روند، استاد می بینند، کتاب می خوانند، اصلا این فایده ندارد. پس کی می خواهی تمرینش را بکنی؟ بگذار من مطالعه کنم، تحقیق کنم ببینم ... آقا برو در ارتباط ببین ارتباط چی می شود.
نترس. ببینید چقدر ارتباط برقرار کرده ای. چهل سال تفسیر، پنجاه سال فلسفه، انقد مطالعات معنوی، استاد عرفان نظری است اما می بینید که رابطه وجودی یک بی سواد از یک استاد عرفان نظری بیشتر است، چون تمرین کرده و رابطه برقرار کرده است. این 40 سال دنبال مطالعه و تصور، چیستی ها، فهم، رابطه، فرمول و قواعد بوده است ولی آن اصلاً رابطه برقرار کرده است، همان مقداری را که فهمیده است جلو می رود.
عوام که به حرم امام رضا می روند چقدر قشنگ حاجتشان را می گیرند با امام حرف می زنند. چون با امام رضا رابطه وجودی دارد. اصلا امام رضا جزئی از وجودشان است.
(می دانید رابطه وجودی چه جوری است؟ یکی از دوستان می گفت ما به افراد در اوایل جنگ تمرین نظامی می دادیم. یک روز تعدادی از روستائیان به پادگان آمدند. شب به اسم منافق لباس هایمان را عوض کردیم و به اسم منافق بهشون حمله کنند، بهشون گفتیم بچه ها مواظب باشید منافقین شب حمله می کنند و می کشند. گفت ما یک دفعه حمله کردیم رفتیم. اینها جیغ و داد و از پادگان فرار می کردند. ما هم لباس شخصی بودیم. گفت من یکی از آنها را برداشتم و بردم گذاشتم کنار دیوار، گفت تو را به خدا من را نکش، من زن و بچه دارم. به او گفتم اگر می خواهی تو را نکشم باید به امام فحش بدهی.
آدمی که الان می گفت منو نکش، زن و بچه دارم گفت زمین را نگاه کرد و یک بطری برداشت و محکم بر سر من زد. گفت به امام فحش بده. با هم گلاویز شدیم. من هم نمی توانستم به او شلیک کنم، اسلحه را از من گرفت و نزدیک بود که تیر بارانم کند. التماس کردم بخدا من پاسدارم. والا قضیه فیلم بود. فلان شده به امام فحش بدم. این رابطه وجودی دارد. آنجا که زندگی خودش مطرح است، می ترسد. اما آنجایی که می گویند پیغمبر، الله و آسمان، چون رابطه وجودی دارد، اصلاً نمی توانی از او بگیری).
(در جبهه معلمی داشتم که غروب ها به او درس می دادم، بلد نبود قرآن را روخوانی کند، اشتباه هم می کرد و به سختی داشت روخوانی را یاد می گرفت. من هم کلاس تفسیر هم داشتم، او می نشست و تفسیر هم گوش می کرد. درواقع شاگرد من بود. این فرمانده ما بود. شب ما را برد تا میدان باز کنیم. برای شناسایی پیش عراقی ها می رفتیم. در آنجا من داشتم چاشنی را می بریدم که مواد منفجره آن را در بیاورم که دیدم دو تا عراقی قلچماق با اسلحه بالای سرم هستند. من هم یک بچه 17 ساله بودم.
یک بچه هفده ساله چشم در چشم دو تا عراقی مسلح آن هم در خاک عراق نه ایران بالا سرت ایستاده. در پایگاه آنها داریم کار خرابکاری می کنیم. جاسوسی رفتی، می دانی اگر بگیرند یعنی چه؟ اگر آدم را می گرفتند یعنی چی! ترس من را گرفت، می خواستم اسلحه را بردارم و آنها را بزنم. فرمانده به من زد و گفت اینها که تو را نمی بیند تو کارت را بکن. ایمان نیاوردم ولی از اوترسیدم، چون خیلی هیبت داشت. گفت نمی بیند تو کارت را بکن. عراقی ها دو دقیقه من را نگاه کردند و رفتند. من گفتم پس چی شد، الآن که با اینها چشم تو چشم بودیم؟
27:44 دقیقه
«وَجَعَلْنَا مِن بَيْنِ أَيْدِيهِمْ سَدًّا وَمِنْ خَلْفِهِمْ سَدًّا فَأَغْشَيْنَاهُمْ فَهُمْ لاَ يُبْصِرُونَ» (سوره یس/آیه 9). شما تصورش را بکنید این آیه را هر کس بخواند دشمن او را نمی بیند. بعد تصدیق می توانید بکنید و ایمان می آوری به این آیه که خدا گفته هر کس بخواند دشمن نمی بیند. آره خدا گفته تصدیق است. اما رابطه وجودی اش چی؟ رابطه وجودی اش این است که بروی جلوی دشمن این را بخوانید، تا ببینید چه می شود. جگرشش را داری بروی بایستی آنجا؟
ما شب دوم رفتیم، دیدم فرمانده ایستاد جلوی عراقی ها. بگذار من یک سیگار بکشم. من حرص می خوردیم این باید جلوی عراقی ها سیگار می کشید و بعد می گفت بلند شو برویم. اینها افسانه است دارم می گویم شما باور نکنید. همه اش دروغ است. سیگار می کشید. سیگار می کشید جلوی عراقی ها، بعد می گفت آقا پاشو بریم. این همان شاگردی بود که روخوانی قرآن بلد نیست و سرکلاس ما می نشیند. ما استاد لفظ و تصوریم، استاد تصدیقیم. اما او استاد رابطه وجودی بود. با یک پس گردنی من را مومن کرد. نمی بیندت کارت را بکن. شبهای بعد دیدیم نه بابا خیلی بساط خوب است. من پلیپ بینی داشتم خرخر می کردم ناجور. شب ها می گفت برو پیش عراقی ها بنشین تا من بروم و کارم را انجام بدهم، من هم می رفتم پیش عراقی ها می خوابیدم. تخت می خوابیدم. رسماً من دو ساعت خواب. بعد من را بیدار می کرد.پا شو بریم. یک سیگار بکشم و برویم. (شما باور نکنید. برای خودمون داریم پرت و پلا می گویم) این را رابطه وجودی می گویند.
در رابطه با وجودی با آن چیزی که ارتباط برقرار می کنی، یکی هستی. یعنی شهود، باور، شدن است. تصدیق نیست که بگوییم بله من عقلا قبول دارم. برو به مرده دست بزن اگر نترسیدی می شود وجودی.
می گویم بداخلاقی نکن، عصبانی نشو، عصبانیت چند سال فشار قبر دارد، حسودی نکن، چند سال فشار قبر دارد، می گوید دیگر نمی کنم. الان خیلی ها هستند حسودی نمیکنند فشار قبر هم ندارند، عصبانی نمی شوند چون می ترسند که فشار قبر داشته باشند اینها رابطه وجودی پیدا کرده اند. این آتش را می بیند، این جهنم را می بیند. می داند وقتی عصبانی بشوند، وقتی بدبین است چقدر عذاب خواهند داشت. اصلا بدبینی نمی کند. اسم بدبینی می آید، اسم سوءظن می آید، اسم عصبانیت می آید، اسم تکبر می آید، اسم حسادت که می آید هزار تا اژدها می بینند. اصلا نمی تواند سراغ بدبینی.
اصلا اینکه من به یک نفر بدبین باشم یا بخواهد به کسی بداخلاقی کند، زود رنج و حساس داشته باشم، میترسد. تمام وجود او پر از ترس است. می گوید من اصلاً چنین کاری نمیکنم، مگر دیوانهام که عصبانی بشوم، تازه اگر هم عصبانی بشود یک عالمه خود خوری دارد که گند زدم، خراب کردم، گند زدم، فضولی کردم، تجاوز (چشمی، گوشی) کردم، گند زدم، خراب کردم، این شخص دغدغه دارد.
حالا یک کسی هم هست که تندتند عصبانی میشود، تند تند بدبین میشود، تندتند هیجان او را میگیرد، تندتند نق و غر میزند، غیبت می کند، زودرنجی و حساسیت دارد، هر چه به او میگویند یکدفعه آتش میگیرد، این شخص اصلاً حواسش نیست که دارد با خودش چه کار می کند. الان نمی فهمد، تصوری ممکن است ده سال کلاس برود، بعدش براش عادی شده باشد. ولی تصدیقی اصلاً این جور نیست. به یک کسی بگویند این مار و عقرب است، نمیفهمد.
(خاطره استاد:
من یک موقع شاید در چهارده یا پانزده سالگی برای امدادرسانی به مناطق محروم رفته بودم، قبل از اینکه به جنگ بروم. در
آنجا به دریا رفتم. در دریا عروسهای دریایی که خیلی زیبا هستند، وجود داشت. بعد نمیدانستم که این عروس چی هست،
رفتم وسط این عروسها شنا کردم. آنها فهمیدند که من نمیفهمم. کاری با من نداشتند، یکدفعه ناخدا آمد. داد می زد. با چه عروده می کشید بیا بیرون الان بعد گفت آن هفته این عروسهای دریایی یک ناخدا را با نیش خود کشتند. من نمیدانستم. تصدیق نداشتم، نمی دانستم اینها یعنی چی. روی نادانی. بعد که برای کمک به بیمارستان میرفتم، می گفتند آقا می دانی چند نفر را یان عروس ها کشتند. نمی دانستم فکر می کردم چقدر موجوداتی خوبی هستند. بعد از این حادثه هر وقت که آنها را می دیدم از ترس به عقب بر میگشتم).
عصبانی بشوی، می دانید چند سال باید عذاب بکشید؟ حسودی می دانی یعنی چی، تکبر می دانی یعنی چی، نق و غر زدن می دانی یعنی چی، درگیر شدن با آدمها می دانی یعنی چه؟ خیلی داغون می کند. ما اینها را باور نداریم و خیلی راحت رد می شویم. راحت عصبانی می شویم، راحت بداخلاقی می کنیم، راحت حسادت می کنیم، فضولی می کنیم، تجازو به حریم افراد می کنیم. خیلی ساده، خیلی آبکی چون باور نداریم.
یک مثال دیگر: شما وقتی با کسی رابطه وجودی پیدا می کنید، نوع برخوردت با او با زمانی که رابطه وجودی نداشتی، فرق می کند. یعنی اگر دو تا بچه اهل بیت را به شما بدهند، (خواهش می کنم دقت کنید) دو تا از فرزندان اهل بیت را به شما بدهند، شیعه و فرزند اهل بیت هستند، بنده خداست، با آن که رابطه وجودی دارید یک جور دیگر رفتار می کنید، و با دیگری که رابطه وجودی نداری، جور دیگری رفتار می کنید.
یا اینکه مثلا از یک آقا می پرسید برای خانمت چه کار خریدی؟ می گوید برای او و برای زندگی ام رفتم کار می کنم، صبح و شب دو شیفت کار می کنم، هر چیزی که خانمم بخواهد براش می خرم، بچه هام هر چی بخواهند براشون می خرم، تلویزیون بخواهند، یخچال بخواهند، فریزر بخواهند ...) و هر چه بخواهند، قرض می کنم و برایشان می خرم، با آنها رابطه وجودی دارم. پارسال تا بحال چقدر برای خانواده زمینی ات هزینه کرده ای؟ می گوید فلان مقدار.
حالا برای خانواده آسمانی ات در یک سال گذشته چقدر هزینه کرده ای؟ چقدر برای امام زمان کمک کردی؟ چقدر پول برای دین خدا دادی؟ وقتی که نگاه می کند می بیند یک هزارم در آمدش را هم برای امام زمان مصرف نکرده است چون با امام زمان رابطه وجودی ندارد.
کسانی که به امام زمان و به فعالیت های مهدوی کمک می کنند، تصدیقی کمک می کنند. یعنی می آیند می شنوند که حالا یک امام زمانی هست، این بابا هست، این امامت هست، برای اینکه موانع ظهور را بردایم باید بیایی زحمت بکشی، کار کنی. با قلم با قدم، پول آبرو، هنر هر کاری که می توانی برای امام زمان بکن. هولی است، تصوری است، یک روز می آیند، چهار روز نمی آیند. یک ذره کار می کنند بعد کارهای خانوادگی که پیش می آید، همه چیز را رها می کنند و می روند. اصلا امام زمان، یادشان می رود. این را می گویند رابطه تصدیقی. ولی وقتی نوبت خانواده شان می شود، میلیاردی خرج می کنند. نوبت امام زمان که می شود، چرتکه ای خرج می کنند. پس تو با امام زمان رابطه وجودی نداری. اگر امام زمان مثل زنت بود، مثل بابات بود، مثل بچه ات بود یک جور دیگر خرج می کردی.
بگذارید یک جور دیگری بهتون بگم. اینجا را خوب دقت کنید. یک رمزی دارم بهتون می گم که اگر آن را یاد بگیرید، خیلی قوی تان می کند خیلی بهتون نشاط می دهد، خیلی از کسالت ها و تنبلی های شما را برطرف می کند و خیلی زودتر میتوانید پرواز کنید. زود یاد بگیرد. (صلوات بفرستید) یک آیه در قرآن است که می فرماید: «لاَ يُكَلِّفُ اللّهُ نَفْسًا إِلاَّ وُسْعَهَا» (سوره بقره/آیه 286)، خداوند از هیچ کس بیشتر از وسعش توقع ندارد.
وسعت، اینکه وسع شما چقدر است، به اندازه همان وسعت از شما توقع داریم. خوب دقت کنید. کاملاً توجه داشته باشید. مثلاً الآن به ما می گویند تو دو میلیون تومان دارید که برای امام زمان بدهید؟ می گویید نه، من حقوقم این قدر نیست. یا پنجاه میلیون تومان می توانی برای امام زمان بدهی؟ نه من ندارم، بعد می گوید خودم گرفتارم. بعد دکتر می روی دکتر می گوید که سرطان داری، باید عملت کنیم و بعد هم شیمی درمانی کنیم. هفتاد میلیون باید هزینه کنی، بابا من صد میلیون میدهم تا خوب شوم.
آن موقع که می گویید ندارم، دارائی ات را حساب میکنی، اما آن موقع که به سرطان می افتی، وسع ات را حساب می کنی. (دقت کنید) می افتی در وسعت. یعنی وسع شما صد میلیون تومان بوده اما وقتی که می گویند 20 میلیون تومان کمک کن برای فلان چیز، می گویی ندارم، من ندارم، واقعاً هم راست می گویید که ندارد.
الآن یک خانه به اسمت درآمده است، صد متر است. چقدر؟ صد میلیون تومان است. چقدر داری؟ 20 میلیون تومان، 80 میلیون. می روم بقیه را هم جور می کنم. چی شد پس توانستی این پول را جور کنی، 80 میلیون تونستی جور کنی، از کجا آوردید؟ آقا می گویید کاری نداشت طلاهایم را فروختم، انقد در بانک پول داشتم، انقدر سهام داشتم، همه را فروختم. تا بچه ام در کنکور این جوری شود، چون با بچه ات رابطه وجودی داری پس وسع ات را به کار می بری. (دقت کردید چی شد)
«لاَ يُكَلِّفُ اللّهُ نَفْسًا إِلاَّ وُسْعَهَا» (سوره بقره/آیه 286) یعنی سر خودتان را کلاه نگذارید. خدا می داند که تو اگر بخواهید در راه خدا کار کنی صد برابر این کاری را که داری می کنی، می توانی بکنی. برای امام زمان که می خواهید کار کنید همین جوری می گویی آره من دو ساعت بیشتر در روز، یا چهار ساعت بیشتر در هفته وقت ندارم. من دو میلیون تومان بیشتر نمی توانم بدهم، من ماهی پنجاه هزار تومان می توانم بدهم. ای حقه باز! تو دارائی ات را نگاه می کنی. خدا میگوید من اصلا در روز قیامت کاری ندارم که چقدر دارائی داشتید، من با وسع تو کار داشتم. گفتم: «لاَ يُكَلِّفُ اللّهُ نَفْسًا إِلاَّ وُسْعَهَا» وسع یعنی نهایت توان تو و آنچه که می توانی.
وسع یعنی چه؟ مثلا یعنی برای فلان چیز پنج میلیون تومان خرج کن، می گوید ندارم. بعد می گوید آقا الان بچه ات یا خودت سرطان داری، خانه یا ماشین به اسمت در آمده، یا مکه به اسمت در آمده، می بینی که یکدفعه پولدار می شود، چکار کردی؟ می گوید، رفتم از فلانی فلانی قرض گرفتم. روت شد که بروی قرض بگیری؟ آره. برای امام زمان چی؟ می گوید نه من کاری ندارم که بروم از این طرف و آن طرف برای امام زمان گدایی کنم، اگر خودم داشته باشم برای امام زمان می دهم ولی اینکه بروم صد تا خیّر را جمع کنم و از آنها برای امام زمان کمک بگیرم، نه نمی توانم. پس تو دروغ می گویی. تو می توانستی در محیط خانواده ، فامیل، دوستان، محله، محل کار، یک عالمه نیرو برای امام زمان جمع کنی، می توانستی حرف بزنی، تبلیغ کنی، خودت را کوچک کنی و برای امام زمان آبرو بریزی. برای دنیا می ریزی، چرا برای دنیایت التماس می کنی و از این و آن قرض می کنی. فلانی پنج تومان نداری ما کارم گیر. من الان مشکل ماشین دارم، بیماری بچه و ... را رفع کنی؟ چطور رویت شد که بگویی ولی نوبت امام زمان می رسد، انقدر متکبر و مغرور می شوی. من چرا برای امام زمان کار کنم؟!
عزیزان ما هنوز با امام زمان رابطه وجودی نداریم چون به اندازه وسع مان برای او کار نمی کنیم. یک ذره فکر بکنیم، ببینیم راست می گوییم یا نمی گویم؟ یک کمی فکر کنیم. ما با آسمان به اندازه وسع مان برخورد نمی کنیم. می گوییم من نمی توانم نماز شب بخوانم، من نمی توانم قرآن بخوانم ، من نمی توانم قرآن را یاد بگیرم، من نمی توانم مستحبات را انجام بدهم، من نمی توانم به احیا بروم. الآن می گوید نمی توانم احیا بروم، بعد اگر تلویزیون، فیلم خوب نشان بدهد، تا صبح نگاه می کند. پس این الآن چطوری شد؟ وسعش اینجا به کار آمده است اما وسعش در آسمان به کار نمی آید.
«لاَ يُكَلِّفُ اللّهُ نَفْسًا إِلاَّ وُسْعَهَا» (سوره بقره/آیه 286). تو وقتی که با امام زمان و با خانواده آسمانی روبرو می شوی، باید بدانند که تو برای اینکه به آسمان برسید، وسع ات را بکار بردی یا نه، یا داری حقه بازی می کنید. می گوید من دارائیم انقدر است، نمی رسم که برای شما کاری بکنم.
غیب فقط در را به روی کسی باز می کند که وسعش را برای غیب به کار ببرد. تا برای غیب وسع ات را به کار نبری در به روی شما باز نمی شود چون دارید دروغ می گویید. می گویید دارائی ما همین مقدار است بله ولی کسی با دارائی شما کاری ندارد. شاید دارائی شما الآن دو میلیون تومان است ولی اگر بخواهی، می توانی ده میلیوش کنی.
پس ما باید ببینیم چقدر در زندگیمان صادق هستیم. وقتی می گوید ای امام زمان ای کاش «اَنْ یَجْعَلَنی مَعَکُمْ فِی الدُّنْیا وَالاْخِرَةِ» می دانید امام حسین به توچه می گوید؟ زیارت عاشورا وقتی می خوانی امام حسین به تو میگوید پسرم، عزیزم! تو تلاشت را بکن که به من برسی، می رسی، ولی ما واقعا تلاش نمی کنیم.
این چه جور شوهر داری است! این چه جور زن داری است، این چه جور بچه داری است. این چه جور اخلاقیست؟ چه جور رفتار با خانواده همسر است؟ راحت عصبانی و ناراحت می شوی، راحت فحش دادن، راحت قهر کردن، راحت غیبت کردن، راحت پچ پچ کردن. پس تو چند سال کلاس می آئی؟ آیا واقعا تلاش کردی؟ نه ما فقط دوست داریم بشنویم. تمرین، تلاش و شدن نمی خواهیم بیاییم در گود. شما تا نخواهی به گود بیایی...
آن کسی که اصلا سواد ندارد تمرین هایش را شروع کرده است و جدی عمل می کند. ببینید در عوام ما چقدر رابطه وجودی زیاد است. برعکس در خواص. چون خواص مشغول کمالات تصدیقی هستند. فرصت تمرین ندارند. دکتر، مهندس های ما، درس خوان های ما وقت ندارند تمرین کنند، همه اش دنبال این هستند که یک چیزی به تصدیق هایشان اضافه کنند، وقت تمرین ندارند.
برو بنشین روی سجاده، ببینم چکار می کنی. تمرین کن، نماز را شروع کن تمرین کن ببینم چکار می کنی، تکبیر را تمرین کن. ببینید یک تکبیر را می توانید درست بگویید یا نه؟ یک تکبیر، یک جایی از نماز، یک سلامش را تمرین کن ببینیم می توانید بگویید. نه ما تمرین نمی کنیم، ما فقط انجام می دهیم و می رویم، تا حالا تمرکز نگرفتم یک بار تمرین نکردم. در خانه یک بار تکبیر را تمرین نکردم، سجده را تمرین نکردم، رکوع و تکبیره الاحرام را تمرین ندارم.
پس کی می خواهد این اتفاق بیفتد که ما با نماز رابطه وجودی پیدا کنیم؟ رابطه وجودی با نماز یعنی وقتی نماز می گویند، قند توی دل شما آب بشود. وقتی می گویند قرآن قند در دلت آب شود. وقتی میگویند حرم بال در بیاوری. وقتی میگویند شب، سحر، بال درمی آوری. وقتی امام حسین می گویند، چون رابطه وجودی با او داری، دلت کاملا می شکند.
آه باید بروم زور بزنم گریه کنم برای امام حسین، زور بزنم برای حضرت زهرا گریه کنم، چون رابطه تصدیقی است، هنوز با آنها یکی نشده ای. چرا برای بچه ات، برای خودت، در روابطت در زنت، با بچه ات انقدر راحت اشک شما درمی آید، انقدر راحت دلت می شکند و گریه می کنی اما وقتی حرف رابطه با خانواده آسمانی می شود، اشکی ندارید؟ برای یک فیلم هندی یک عالمه گریه می کند ولی وقتی روضه خوانده می شود، اصلا گریه اش نمی گیرد، چون در آن فیلم هندی با آن رابطه برقرار می کند و حس می گیرد.
اما وقتی می گویند امام حسین نمی تواند حس بگیرد، وقتی می گویند علی اکبر، علی اصغر، سربریده، اصلا حسی ندارد. ما باید برای خانواده آسمانی مان به وسع بیفتیم. عزیزان من یک بار دیگر جدول برنامه هایتان را نگاه کنید. از نو سبک زندگی تان را تنظیم کنید. ما از نو باید برنامه ریزی کنید.
ای امام زمان تو شاهدی من چشم در چشم تو دارم به شما می گویم که شاهد باش که من با تمام وجودم برای تو شب و روز دویده ام و کار کرده ام، وقتی این را گفتی، امام زمان بگوید که آره راست گفتی. آنوقت خیلی برد کرده ای. بگوید این راست می گوید، واقعا برای من می دوید، واقعا برای من به سختی افتاد، واقعا برای من حرص و جوش خورد، سیلی خورد، کتک خورد.
عزیزم شما در خانواده دنیایی ات یک عالمه ذلت می کشی، سیلی می خوری، کتک می خوری، فحش می شنوی، اما می گویید بالاخره می ارزد، زندگی است دیگر باید آن را سرپا نگه دارم. امکان ندارد که شما بخواهی برای آسمان کار کنی و بدون سختی شما را به بالا راحت بدهند.
چرا من از وقتی توبه کردم، از وقتی آشتی کردم، مشکل مالی پیدا کردم، چرا دعا کردم، بچه ام شفا پیدا نکرد. چرا دعا کردم فلانی مرد، پس تو داری تجارت و معامله می کنی.
یکبار قبلاً گفتم نمی دانم کسی گرفت یا نگرفت. شما وقتی می خواهید به غیب و خانواده آسمانی بزنید آنجا فقط قماربازها را راه می دهند. فقط کسانی که بتوانند قمار کنند، اعتماد کنند، بیفتند به خرج کردن و زحمت کشیدن. بیفتند به تلاش. تا سیلی نخوری، آبرویت نرود، غیبتت را نکنند، زحمت نکشید، شما را راه نمی دهند. این راه تیر و ترکش دارد، اسارت دارد، زحمت دارد، فحش شنیدن و تحقیر شدن دارد.
می گوید من بابام مرا مسخره می کند که تو برای چه برای امام زمان کار می کنی؟ من اصلاً روحیه ام داغون شده، خانواده ام من را مسخره می کنند. آنها همه ماهواره نگاه می کنند اما من این جوری هستم.
عزیزم! اصلا عشق همین است. یعنی به غربت بیفتی. عزیزترین و نزدیک ترین کسان شما که اصلاً از آنها توقع نداری به شما بدوبیراه بگویند، باورت نکنند و را مسخره ات کنند. اگر در راه عشق حوصله مسخره شدن و تحقیر شدن را نداری، اصلاً وارد آن نشوید. علت اینکه ما نمی توانیم بلاها و مصائب را تحمل کنیم این است که رابطه ما با غیب رابطه تصدیقی است. می خواهیم با زور فکر و مطالعه به خودمان قدرت بدهیم. علت اینکه یک عده زیادی بلا را می پذیرند چون رابطه وجودی دارند، کیف می کنند، لذت می برند از اینکه به آنها سختی بدهند. واقعاً کیف می کنند.
پس ما باید این مرحله را رد کنیم. وقتی می خواهیم به غیب برسیم: 1- غیب یعنی چه؟ 2- باور کنیم که غیب چیست، خانواده آسمانی یعنی چه؟ من بچه اهل بیت هستم، بچه فاطمه زهرا هستم یعنی چه؟ دلت این را باور کند. 3- حالا که فهمیدید بچه فاطمه زهرا هستید، برو ببینیم با این مادر می خواهید چه کار کنید. برو ببینم با این پدر چه طور می خواهید رابطه برقرار کنید. برو ببینم با اصلت، با ریشه ات، با وطن خودتان و با الله که محبوب است، میخواهی چه کار کنید. می توانید با الله عشق بازی کنید یا نه؟ پس خیلی وقت خودمان را تلف نکنیم. تصور، تصدیق و رابطه وجودی. عمل هم باید چه جوری باشد؟ به اندازه وسع باشد، نه دارایی فعلی و نه ارزیابی فعلی. عمل در حرکت به سمت معشوق؛ قلمی باشد، بدنی باشد، فکری باشد، آبرویی باشد، تبلیغی و هر چه که می خواهد باشد، باید با وسع ات کار کن. بدون وسع یعنی دروغگویی، یعنی اینکه نمی خواهی حرکت کنی.
«والحمدللهِ رَبِّ العالمین وَ صَلَّی الله عَلَی مُحمدٍ وَ آل مُحَمّد»