جلسه 133 - خانواده آسمانی
شماره جلسه
133
وضعیت پیاده سازی
دارد
سال
1391
ماه
6
روز
2
متن کامل (خام) ‌ جلسه 133 - خانواده آسمانی

خانواده آسمانی (133) 2/6/1391

اعُوذُ بِاللّهِ مِنَ الشَّیْطانِ الرَّجیمِ/ بِسْمِ اللّهِ الرَّحْمَنِ الرَّحيمِ/ الْحَمْدُللّهِ رَبِّ الْعَالَمِينَ وَ صلَّی اللهُ عَلَی مُحَمَّدٍ وَ آلِهِ الطاهِرینَ وَ لَعنَتُ اللهِ عَلَی أعدائِهم أجمَعین مِنَ الان إلی قیامِ یَومِ الدّین».

بحث ما درباره ارتباط با خانواده آسمانی و ارتباط با غیب بود. درباره ارتباط با خانواده آسمانی گفتیم که آنچه که ما را در ارتباط با غیب و خانواده آسمان مان قوی می کند، باور این رابطه و پذیرش محرمیت با غیب و با آسمان است. پذیرش یک سنخیت و یک اهلیت با آسمان است. اینکه ما باور کنیم از کجا آمده ایم، فوق العاده مهم است.

در روایت داریم که اگر انسانها می دانستند از کجا آمده اند، دیگر بر روی زمین با یکدیگر اختلاف زیادی پیدا نمی کردند. (امام باقر علیه السلام میفرماید) مسئله دینداری های ما (که دینداری ناقصی است واقعاً) چه آموزش های دینی، چه آموزش دیدن های ما، برای این است که ما دین را از زمین شروع کرده ایم و مبتنی بر انسان شناسی و خودشناسی نیست. این دین، قرآن، اسلام، نبوت، ولایت، امامت و معاد. اساساً همه چیز حتی شناخت الله چیزی است که با انسان معنادار می شود. هیچ موجودی به اندازه انسان نمی تواند الله را بشناسد. و انسان و حقیقت او و ساختار وجودی او، اولین و بزرگترین مخلوق خداوند تبارک و تعالی است. انسان و ریشه انسان مثل اعلی است. یعنی عالیترین نمونه از خداست. اصل و حقیقت ما هم همان است. ما دین را اینجا روی زمین آمدیم که داریم یاد میگیریم و یاد می دهیم امّا به این توجه نداریم که ما قبل از اینکه روی زمین بیائیم، این حقایق را کامل دیده ایم، درک کرده ایم و با آن زندگی کرده ایم. آنچه را که دین، آموزشهای دینی ما، علمای ما، کتابهای ما، قرآن و روایات اهل بیت می خواهند به ما آموزش بدهند، همه اینها را قبلا دیده ایم، با همه آنها زندگی کرده ایم و تمام آن را درک کرده ایم. نه اینکه اینها را یاد گرفته باشیم و بگوئیم ما قبل از اینکه به زمین بیائیم، اینها را می دانستیم. نه! اما تمام حقایقی را که دین ، اهل بیت و قرآن می گویند، قبل از آمدن به زمین همه را دیدیم و تجربه کرده ایم. و اصل ما و حقیقت ما (مثل اعلی) همان روحی است که در کالبدها دمیده شده است. اینکه ما می گوئیم معاد داریم یعنی بازگشت به جائی داریم که قبلا آنجا بوده ایم و قبلاً آنجا را تجربه کردیم.

به همین دلیل اگر دقت کرده باشید خداوند به قرآن می گوید «ذکر». «إِنَّا نَحْنُ نَزَّلْنَا الذِّكْرَ وَإِنَّا لَهُ لَحَافِظُونَ». (سوره حجر/آیه 9) ما خودمان یاد و ذکر را نازل کردیم و خودمان از آن مراقبت و محافظت می کنیم. چرا میگوید که قرآن ذکر است، یاد آوری است. قرآن چیز جدیدی نمی خواهد به ما بگوید، انبیاء چیز جدیدی برای ما نیاورده اند، دین حرف جدیدی برای ما ندارد، و همه آن چیزی که دین، انبیا و قرآن به ما یاد می دهند، یادآوری چیزهایی است که قبلا خودمان همهاش را دیده و شنیدهایم. ما توحید و خدا را دیده ایم، با خدا زندگی کردیم، بی نهایت طلبی را ادراک کرده ایم و خوشبختی را قبلا داشته ایم.

برای همین هم که الان روی زمین که هستیم، نمی توانیم از دنیا لذت آن چنانی ببریم. دنیا هیچ کدام از لذاتش و هیچ کدام از کمالاتش و هر کدام از کمالاتش بعد از مدتی که می رسیم از آن زده می شویم. چرا؟ چون هیچ چیز در روی زمین نیست که به قیمت دل ما باشد و ما با آن به خوشبختی و آرامش همیشگی برسیم. هیچ چیز وجود ندارد.

بنابراین برای همین هم انسان فقط با آن چیزی که قبلا بوده و با آن زندگی کرده است یعنی الله تبارک و تعالی آرامش پیدا می کند. یعنی کمال مطلق، کمال بی نهایت، وجود مطلق و بی نهایت و هرچه که مربوط به اوست، جان انسان را آرامش می دهد.

عجیب نیست. کمی باید فکر کنیم که چرا روی زمین با هیچ چیز جز کمال مطلق و بی نهایت نمی توانیم

آرامش پیدا کنیم؟ چرا فقط با یاد الله که کمال مطلق و بی نهایت است آرامش پیدا میکنیم؟ به این دلیل است

که ما قبلا با الله زندگی کرده ایم. ما قبلاً الله را به طور کامل داشته ایم و در نزدیکترین و شبیه ترین وضعیت به الله بودیم. وطن ما، اصل ما، ریشه ما و حقیقت ماست. لذا وقتی روی زمین می آئیم، از چیزی خوشمان می آید که رنگ و بوی الله را دارد. اگر کمالی هست چون کمالی را دارد، مظهر یکی از صفات معشوق مان را دارد که یا جلال است یا جمال، از آن خوشمان می آید. اما بعد از یک مدت چون ما بی نهایت آن را می خواهیم از این امر محدود زده می شویم و رهایش می کنیم.

قرآن، یاد است و پیامبرﷺ یادآور است. قرآن پیامبرﷺ را یادآور (مذکر) معرفی می کند. قرآن را ذکر معرفی می کند و پیامبر را یادآور؛ یعنی آن چیز هایی را قبلاً داشته ایم و دیدیم به یادمان می اندازد. حضرت علی «علیه السلام» در نهج البلاغه می فرماید: «وَ وَاتَرَ إِلَيْهِمْ أَنْبِيَاءَهُ» خداوند انبیاء خودش را متواتر (پشت سر هم) به سوی مردم فرستاد «لِيَسْتَأْدُوهُمْ مِيثَاقَ فِطْرَتِهِ» تا به یادشان بیاورند. از آنها ادای میثاق و پیمان روحی و فطری را که قبلا با خداوند بسته اند را بخواهد. قرآن به ما می گوید: «أَلَمْ أَعْهَدْ إِلَيْكُمْ يَا بَنِي آدَمَ أَن لَّا تَعْبُدُوا الشَّيْطَانَ» آیا من از شما عهد نگرفتم که شیطان را نپرستید. (سوره یس/آیه 60)

هر کدام از شما که به درونتان توجه کنید، می بینید که خداوند از شما عهده گرفته است. آیا شما واقعاً عهد نبستید، در باطن همه تان یادتان نمی آید که کمال مطلق را به محدودها ترجیح بدهید؟ آیا در ذات تک تک شما این نیست که هر چیزی که بالاتر است را بیشتر از پایینی ها دوست داریم. آیا خداوند واقعا این را در عقل و فطرت ما نگذاشته است، که ما هیچ وقت به موقت ها راضی نشویم و مطلق بخواهیم و محدود را نخواهیم؟

هر کدام از ما در نهاد خودمان این میثاق را داریم. حضرت علی «علیه السلام» می فرماید: «لیثیروا لَهُم دَفائِن العُقُول» انبیا آمده اند تا آن دفینه های (یعنی گنج، یعنی جاهایی که گنج را دفن می کنند را دفینه می گویند) «لیثیروا لَهُم دَفائِن العُقُول» تا دفینه ها عقل را در وجود آنها برانگیزند. یعنی در وجود همه ما این اطلاعات هست. این معارف و این عشق و عرفان هست. معنویت، عشق به خدا، خداشناسی، پیامبر شناسی، ولی شناسی، متخصص شناسی و معصوم شناسی هست.

چون همه اینها را قبلا ما داشتیم و اگر انسان این را یادش بیاورد و به آن توجه داشته باشد که من اینجا بودم و این پیمان ها در نهاد من به صورت فطری بسته شده و خودش را اهل آسمان بداند قبل از اینکه اهل زمین بداند، خودش را مسافر بداند و به عوالم وجود توجه کند که او از عالم عقل عبور کرده، به عالم ملکوت آمده، از ملکوت به زمین آمده و در زمین بدن گیری کرده.

خواهش میکنم خیلی باید دقت کنید. ما باید فکر کنیم که چرا خدا سه تا جنس به جای دو جنس در روی زمین قرار داده است. چرا مذکر، مونث و خنثی گذاشته؟ تا این که به ما بفهماند که انسانیت به جنسیت و زن و مرد بودن نیست.

بدن و نیازهای جنسی، نیازهای بدنی، نیازهای طبیعی و زمینی را جزء کمالات و بخش انسانی مان ندانیم. ما در این نیازها با حیوانات مشترک هستیم. باید بتوانیم بین خودمان و حیوانات تفکیک قائل شویم. من از انسان هستم، من از آسمان آمدم، خانواده من خانواده اینجائی نیستند، این پدر و مادری که روی زمین به من داده شده، پدر و مادر طبیعی و زمینی من هستند، من اصل و ریشه دارم، مبدا دارم، کما اینکه معاد دارم و به اصل و مبدا خودم برمی گردم. اگر این قضیه برای همه ما حل بشود و باور بشوود که ما اهل این زمین نیستیم، مال اینجا نیستیم، باورمان بشود که ما اهل آسمان هستیم، از آسمان به زمین آمدیم و از جبروت و بالاتر از آن از ملکوت هستیم و بعد به اینجا آمدیم، آن موقع است که انسان با قیمت و ارزش اصلی خودش زندگی می کند.

سوال: چرا خداوند وقتی در قرآن می خواهد با ما حرف بزند، مسئله قبل از آمدن مان، اصل و ریشه ما حرف

می زند؟ چرا این همه روایت آمده و چرا بهشت و جهنم را برای ما مطرح می کند؟ چرا ابدیت را برای ما مطرح می کند؟ همه ما باید فکر کنیم که اگر همه اینها مطرح می شود بخاطر این است که همه با من معنا پیدا می کند و برای من و مال من است. اگر بهشت را مطرح می کند من می فهمم که من مال بهشت نیستم؛ چون بهشت را دارد برای من معنا می کند. اگر فرشته ها را در خدمت من و ساجد من معرفی می کند، من می فهمم دیگر حد من حد فرشته ای نیست. اگر بهشت را برای من معرفی می کنم من می فهمم که من مال بهشت نیستم. در واقع هیچ کدام از ما به این معنا که من مال بهشت نیستم، آن هم مال من نیست. آن فقط در خدمت من هست.

وقتی که من قوای وجودی خودمان را تفکیک می کنیم می فهمم که من جماد و حیوان نیستیم، فرشته هم نیستیم که فقط عقل داشته باشم، مطالعه کنم، درس بخوانم و دانشمند بشوم، می فهمم که هیچ کدام اینها مال من نیست. مال من نیست به این معنا که من اهل اینها نیستم. اینها برای من هستند نه من برای اینها.

اینها مقدمه من هستند و من باید دنبال معشوق، اصل و ریشه ام بگردم. اگر خداوند همه اینها را برای من گذاشته است، من را برای چی گذاشته؟ اگر خداوند فرشته ها، بهشت گذاشته و عوالم خلقت را برای من خلق است، اگر همه چیز برای من خلق شده ... « هُوَ الَّذِي...»

آدم باید خیلی به آیه توجه کند، این آیه چیزی نیست که شما سر کلاس بشنوید وبروید. این آیه باید ساعت ها در خلوت به آن فکر کرد. بروید در سوره بقره این آیه را بخوانید: « هُوَ الَّذِي خَلَقَ لَكُم مَّا فِي الأَرْضِ جَمِيعاً» (سوره بقره/آیه 29) او هم بکار برده است. یعنی از الله آن ورتر، قبل از الله، اسم ذات آورده است. «هو» او محبوب و معشوق شما که اله شماست همان کسی است که «خَلَقَ لَكُم مَّا فِي الأَرْضِ جَمِيعاً» هر چه روی زمین است برای تو خلق کرده.

پس اگر هرچه روی زمین برای من خلق شده، برای من تنظیم و خلق شده است من نمی توانم خودم را وقف اینها بکنیم. ما فقط باید از اینها استفاده کنیم. من نمی توانم دل به اینها بدهیم و زندگی ام را براساس اینها تنظیم کنم. چون اینها طفیلی وجود من هستند و به خاطر من خلق شدند. هیچ چیز روی زمین نیست، تمام این حیوانات.

اگر آنچه که روی زمین است برای ما خلق شده، قطعاً آسمان هم برای ما خلق شده. کسی می داند چطور؟

اگر ماه، خورشید و منظومه شمسی نباشند چیزی بر روی زمین نخواهد بود. اگر آنچه که روی زمین است برای ماست، قرآن هم دانه به دانه اشاره می کند که همه حیوانات، کشتزارها، کوهها، رودها، دریاها و کشتی ها همه برای شماست. بدون آسمان که این چیزها روی زمین ایجاد نمی شود. موضوع مهم تر این است که زمین مهم ترین و زیباترین جای این آسمان است و زمین جزئی از آسمان است. مهمترین و قشنگ ترین این آسمان زمین است. از زمین که بیرون بروید هرچه می بینید همهاش کره های خالی است. هیچ چیزی نیست. خبری نیست. «يَسْأَلُونَكَ عَنِ الأهِلَّةِ قُلْ هِيَ مَوَاقِيتُ»: (سوره بقره/آیه 189) از تو راجع به حالتهای ماه می پرسند، بگو اینها را گذاشته ایم که موقعیت های عبادت و حج تان را با آن شناسایی کنید. بعد می گوید: «سَخَّرَ لَكُم مَّا فِي السَّمَاوَاتِ وَمَا فِي الْأَرْضِ»: آنچه که در آسمان و زمین تسخیر شده است برای شما تسخیر شده است. (سوره لقمان/آیه 20) (این هم دلیل قرآنی اش).

پس من کی هستم. فکر کنیم که واقعا من کی هستم؟ و الآن روی زمین چکار می کنم؟ خدا ما را برای چه خلق کرده است؟ ما برای چه الان گریه می کنیم، خوشحال می شوم، غصه می خورم، شنگولی می کنم، شادی، قهر و آشتی می کنم، پیوند برقرار می کنم، دوست و دشمن می شوم؟ کمی راجع به اینها فکر کنیم. من برای چه خلق شده ام، من کی هستم. من اصلا از کجا آمدم؟ خالق همه اینها و خالق خود من داستان من را برای من تعریف می کند و هیچ کس جز الله صلاحیت ندارد در مورد من سخن بگوید، هیچ کس جز الله صلاحیت ندارد در مورد هیچ چیز سخن بگوید.

او خالق کل شیء است. «اللهُ خالِقَ کُلِّ شَیءٍ» و «رَبَّ کُلَّ شَیء» است. ربّ خیلی تکان دهنده است. ربّ یعنی آن مالکی که دارد، مملوک خودش و دارایی خودش را تربیت می کند. چقدر اتم، الکترون، نوترون، پروتون، مولکول و سلول را دارد تربیت می کند؟ چقدر گیاهان و دانه ها، سنگها و جمادات را در دل این کانی ها و در دل معادن خدا ربوبیت می کند. چقدر گیاهان و دانه ها را ربوبیت می کند؟ چقدر آسمان، ماه و خورشید و کهکشانها را ربوبیت می کند؟ می دانید رب یعنی چه؟ ما خیلی بچه گانه و ساده از کنار این اسم رد می شویم.

یک کم برویم ربّ را بگوییم. ماه مبارک فرصت خوبی بود، در ادعیه اش روی این خیلی تمرکز شده. متاسفانه ما دعاهایی را می خوانیم که آن را نمی فهمیم. الفاظی را به کار می بریم که نمی دانیم چیست. چقدر هم راحت و بچه گانه سر خودمان را کلاه می گذاریم. الفاظ به این بزرگی را به کار می بریم، ادعاهایش را هم می گوییم، در حالیکه اصلا نمی دانیم چیست. مثل بچه هایی که در خانه خاله بازی می کنند و حرفهای گنده می زنند، رفتارهای مادرانه و پدرانه درمی آورند، در حالیکه هیچکدام از حقایقش را ندارند.. فقط لفظش را ما به کار می بریم. مثل بچه ای که عروسک دارد می گویید ماماجان، عزیزم مثلا بیا بخواب، اما نفهمیده مادری یعنی چه. بچه دار شدن چیست. اصلا این مراحل را طی نکرده است. اما کلمات مامان جان، باباجان و عزیزم را به کار می برد. همین بازی بازی هاست.

وقتی می گوییم رب، باید فکر کنیم که این کلمه یعنی چه. وقتی می گوییم اله من، الهی، معشوق من، یعنی داریم حرف می زنیم. آدم بزرگیم به سلامتی. داریم حرف می زنیم، می گوییم عزیز من، وقتی این کلمات را بکار بردیم گفتیم عزیز من و یعنی چی! اله من، خدای من، مالک من، ربّ من، تربیت کننده من، مدّبر من، این الفاظ بار دارد، مسئولیت دارد. وقتی که آن را به کار می بریم، آیا واقعا آن را قبول داریم؟ واقعاً قبول کردیم؟ اگر قبول کرده باشیم که این حال و روز زندگی ما نیست. پذیرفتیم این را؟

این مسئله خیلی مهم است که من چند هفته دارم تأکید می کنم. ما اول باید ایمان بیاوریم به این که کی هستیم؟ شما بدون اینکه خودتان را اهل پیامبرﷺ بدانید، بدون اینکه خودتان را آسمانی بدانید، تا وقتی که نتوانی تمرین کنی که با خود زمینی ات یک مقدار غریبه بشوی، و آن خود حقیقیات را پیدایش کنی، و تا وقتی که دنبال چند آئینه نگردی تا خودت را به خودت نشان بدهد. نه آن خود قلابی ات را...

ما الان که به مدرسه میرویم، پدر و مادرمان، همه اش خود قلابی را به ما نشان می دهند. عزیزم درس بخوان، درس بخوان تا بزرگ شوی یک کاره ای بشوی. مثلاً چی بشوم؟ یک جای کارمند شوی، یک جای استخدام شوی، یک جای وزیر شوی، نماینده شوی، یک جا رئیس شوی، یک جای سردار شوی و سرلشگر بشوی.

اینها هیچ کدام من نیستم.

عزیزم تو بعداً می خواهی ازدواج کنی، مامان شوی، بابا شوی، مسئولیت دارد، درحالیکه مامان و بابا هیچکدام اینها «من» نیستم.

پس من کی هستم! کجا خود من را به من نشان می دهند! چه کسی من را به من نشان می دهد! چه کسی جلوی من آئینه می گیرد و من حقیقی را به من نشان می دهد؟ و چه کسی به من کمک می کند تا من قلابیم را کنار بگذارم، و بتوانم تمرین کنم که این «من» را نبینم، چه کسی می خواهد به من کمک کند؟

تازه اگر معلمش را پیدا کنم که به من یاد بدهد، مربی اش را پیدا کنم، باشگاهش کجاست، کجا تمرین هایش را انجام بدهم؟ هیچکدام تمرین نداریم. نماز تمرین دیدن خود حقیقی مان است که بلد نیستیم آن را بخوانیم. ماه مبارک تمرین پیدا کردن خود حقیقی ات است که بلد نیستیم روزه بگیریم، حج تمرین دیدن خود حقیقیات است که بلد نیستیم آن را به جا بیاوریم، دعا تمرین دیدن خود واقعیات و خود حقیقی ات در برابر «اله»ات است که آن را هم فقط بلد دعا را بخوانیمش ولی دیدنی در کار نیست، تمرین جدی در کار نیست. خیلی داریم عصازنان مثل کوری که عصا زنان دارد می زند تا برود جائی ما هم همین جور حرکت می کنیم.

انسان باید یواش یواش تمرین کند، چشمش را باز کند و خود حقیقی اش را ببیند، مگر تا کی فرصت داریم که «من» جاودانه و «من» ابدی ام، «من»ی که از جنس خداست، «من» ی که از روح خودم در شما دمیدم.

جالب است که خداوند وقتی دو بار در قرآن می گوید « وَنَفَخْتُ فِيهِ مِن رُّوحِي» (سوره حجر/آیه 29) همانجا به فرشته ها می گوید به آدم سجده کنید. «فَإِذَا سَوَّيْتُهُ وَنَفَخْتُ فِيهِ مِن رُّوحِي فَقَعُواْ لَهُ سَاجِدِينَ». فرشته ها به حیوان که سجده نکردند، به زن به مرد، به یک کسی که می تواند بابا و مامان بشود، به اینکه میتواند ازدواج کند که سجده نکردند، به یک رییس جمهور، نماینده مجلس، سردار یا لشکر به اینها که سجده نمی کنند. در من چی هست که خداوند برای هر یک از ما چند صدهزار فرشته استخدام کرده است؟ من قرار است که کجا بروم، من قراره چه بشوم و به چه چیزی برسم؟ الآن نوع برنامه ریزی و سبک زندگی من چه جوری است؟

من اگر بخواهم با غیب ارتباط برقرار کنم، اول باید با غیب محرم بشوم یعنی خودم را اهل غیب بدانم.

الان طرف می خواهد به خواستگاری دختری برود یا پسری هست که خانمی به او ابراز علاقه می کند، اولین چیزی که در ذهن هر دوی اینها می گذرد، این است که این بابا چطور در خودش دیده است که به من ابراز علاقه می کند، آیا ما به هم می خوریم، این جمله که ما به هم می خوریم یا نه، یعنی چه؟ یعنی ما باید یک شباهتی، یک سنخیتی یک چیزی با هم داشته باشیم که بتوانیم زیر یک سقف زندگی کنیم. چون می خواهیم زندگی کنیم. این کلمه را به وفور می شنویم که ما به هم نمی خوریم، این اصلا در شان من نیست، یا چه جوری به خودش جرات داده است که از من خواستگاری کند، چه جوری در ذهن خودش جرات داده که به من ابراز علاقه بکند.

ما وقتی که می خواهیم به آسمان برویم، می دانید با چه کسانی قرار است نرد عشق ببازیم؟ من باید ثابت کنیم که با شما هستیم، من هم با شما سنخیت داریم. من هم از شما هستم، اگر در می زنیم که به داخل بیاییم یعنی ما هم این کارهایم. در زدن کار هر کسی نیست، شما نمی توانید، هر دری را بزنید، اگر بخواهید در بزنید باید حتما با آن در و با کسانی که پشت در هستند یک سنخیت و شباهتی داشته باشید که من مال اینجا هستم و در می زنم.

شما وقتی می خواهید شب به خانه برگردید ، جز خانه خودتان کجا می روید، (مگر خانه خاله تان هست خانه عمه تان هست این جور می گویند) شما خانه خاله و عمه تان تان هم نمی توانید این جور در بزنید. فقط خانه خودتان را می توانید در بزنید. تنها جائیکه هیچ کس تعجب نمی کند از اینکه شما برگردید آنجا و هیچ کس تعجب نمی کند، شما خانه عمه تان هم بروید می گوید اِ عزیزم این طرف ها، این طرف یعنی تو مال این خانه نیستی. هر چند عزیز من هستی.

شما خانه بابابزرگ، مامان بزرگ تان هم برید، از این خبرها نیست. فقط خانه خودتان است که وقتی می روید و در را باز می کنید تعجبی نیست. چون می گویند خب آمده خانه خودش. درست!

تا عضو آن خانه نباشید، رفت و آمدتان طبیعی نیست، پذیرفته شده نیستی. مثل اینکه خانه ای را در بزنی و بگوی آقا سلام علیکم، من آمدم شام بخورم. می گویند چه کاره هستی؟ من بعدا می خواهم دامادتان بشوم.

الان طرف نامزده کرده راهش نمی دهند. عقد کرده راهش نمی دهند. می گویند بهش بگو هفته ای یکبار بیشتر اینجا نیاید. به دختر زنگ می زند بابات نیست! نه. من الان میام. داداشت نیست!

یعنی هنوز پذیرفته شده نیست.

خدا به ما می گوید که شما حداقل پنج بار در روز پیش ما بمانید، بیائید اینجا بمانید، آن وقت آن کلمات را بگویید. کلماتی که در نماز هست اگر بفهمد که چی می گوید... خدا رحم کرده که نفهمیدم. جدی اگر بفهمد این کلماتی که بکار می برد چی دارد می گوید. هیچ جا و هیچ کس مهمتر از این حرفها را نزده، هیچ بشری به ذهنش خطور هم نمی کند که این کلمات را بکار ببرد. ما زیباتر از نماز، قشنگ تر از نماز، جدی تر از نماز، کامل تر از نماز، شور انگیز ترین و بلند تر از نماز معارفی ندارید. اینها فقط در محرمیت با آسمان پیدا می شود، آن هم اگر کسی محرم باشد این حرف ها را بزند.

یکی از حسرت هایی که بعدا خیلی ما را اذیت خواهد کرد، این است که وقتی می رویم در برزخ می فهمیم حتی دو رکعت نماز هم نخواندیم. یعنی اگر ما را به جهنم ببرند شاید خیلی دردمان نیاید.

ولی به خدا می گوییم که این خیلی من را می سوزاند که یک عمر به مسجد رفتم و روی سجده رفتم اما دو رکعت نماز نخواندم، لااقل یکبار دلم نسوزد خدایا که اگر قرار است که مرا به جهنم ببری، ببر، ولی اجازه بده که یکبار بروم دو رکعت نماز بخوانم حالا. یک بار جدی اون طوری که می بینمت نماز بخوانم. چقدر حسرت دارد که بعدا ما می فهمیم که اصلا نماز نخواندیم و لذتی از آن نبردیم، یک روز روزه نگرفتیم، حرم نرفتیم. پس اینهائی که می رویم و می آئیم چی بوده؟

چند دقیقه قرآن نخواندیم.

خدا رحمت کند مرحوم الهی قمشه ای می گوید: «یک شبی خوب است بخوانی ورقی ز قرآن». یک ورق قرآن بخوانیم. وقتی نگاه می کنیم، اصلا یک ورق قرآن نخواندیم. خیلی قرآن دوره کردیم، اما نخواندم.

آدم وقتی به این آیه می رسیم: «هُوَ الَّذِي خَلَقَ لَكُم مَّا فِي الأَرْضِ جَمِيعاً»، «سَخَّرَ لَكُم مَّا فِي السَّمَاوَاتِ وَمَا فِي الْأَرْضِ»، «وَلَا تَدْعُ مَعَ اللَّهِ إِلَهًا آخَرَ لَا إِلَهَ إِلَّا هُوَ». (سوره قصص/آیه 88) خدایا با چه کسی داری حرف می زنی، این جملات بلند و قشنگ را با چه کسی است؟ می گویی؟ اصلا انگار من تا بحال این جملات را نخوانده بودم و اصلا تا بحال این آیات را نشنیده بودم.

خواهش میکنم یکبار بروید یک کلمه از این کلمات را فکر کنیم، یک ذره راجع به آن فکر کنیم، یک ذره سرمان را خلوت کنیم. یک ذره با خودمان خلوت کنیم، اگر «خودی» مانده باشد اگر «خودی» داشته باشیم چند دقیقه ببینیم با خودمان بالاخره چه کار می توانیم بکنیم.

این کلمات چیست؟ برای ما خیلی جالب است که بدانیم که مثلا در فلان داستان افسانه ای (که می دانیم افسانه است) که طرف دنبال گنج می گشته، در کشتی چقدر مصیبت برایش پیش آمده، چه جاهایی رفته و کدام غارها را دیده، بالاخره گنج را پیدا کرد یا نه؟ آن را باز کرد که ببیند چی هست، چقدر زحمت کشیده خودش را رسانده. هفت خوان رستم را خواندیم، داستان سیمرغ را می خوانیم. ولی اصلاً حرکتی نیست، خودمان حاضر نیستیم ببینیم کتاب رمزی را که به نام قرآن به ما داده اند، بازش کنیم ببینیم بالاخره این گنج چی هست؟ بالاخره به چه چیزی می رسیم؟ ما اصلا ماجرا جو نیستیم. می دانید چرا؟ چرا ما ماجراجو نیستیم؟ چرا ما واقعاً حرکت نمی کنیم؟

چرا ما بهترین استادان، بهترین کتابها و مربیان، بیشترین اطلاعات ماوراء الطبیعی در کشور ما و در دست ماست. این جا ما امام و امامزاده داریم. چرا در ما آدم های جستجوگر کم پیدا می شود؟ آدمهایی که دردشان بیاید و بروند دنبال برطرف کردن این دردشان. چرا؟

من بیست سال سفرهای بین المللی دارم، می روم و می آیم. یکی از چیزهایی که حدیث نامکرر است، بالاخره

یک خانم یک آقایی مینشیند ماجرای مسلمان شدن خودش و شیعه شدنش را برای من تعریف می کند، می بینید که مثل یک فیلم یا سریال چه ماجراهایی را طی کرده است. مثلا ابتدا کمونیست بودم بعد مسیحی شدم، بعد چه ماجراهای داشتم تا اینکه یک کتاب دینی اسلام یا قرآن به دستم رسیده، بعد این قرآن را خواندم و چه جوری شده داستان مسلمان شدنم. بعد داستان اینکه چه جوری اهل بیت را پیدا کردم، فهمیدم چی هست شیعه شدم.

ولی چرا ما این طور نیستیم؟ برای اینکه این چیزها را مفت به ما دادند. برای همین از این کلاس ها وقتی می گویم شاگرد ندارم بعضی ها به آنها برمی خورد. از این کلاس ها کسی جدی درنمی آید.

پس برای چی این کلاس ها را برقرار می کنید؟ برای اینکه شاید یک موقع گذر یک جستجوگر و ماجراجو به این بخورد. الان چند وقت پیش دیدم چند نفر از یک راه دور، چند تا از کشورهای خیلی دور، خیلی دور، این برنامه چون از ماهواره پخش می شود اینها شنیده بودند، زنگ زده بودند به ما که آقا ما می خواهیم بیائیم فقط ده دقیقه، بعضی هاشون بیست دقیقه ما حاضریم چند میلیون بلیط بدهیم بیائیم فقط بیست دقیقه شما را ببینیم و با هم حرف بزنیم. چرا آن ور آبی ها، متأسفانه برای ما و خوشبختانه برای آنها انقدر جستجوگر هستند و حاضرند کشورها را طی کنند و زن و بچه هایشان را رها کنند؟ بیائید ببینید در شهر قم بالای بیش از صد کشور آمده اند. اینها در این شهر کویری چه می خواهند؟ چرا به اینجا آمدند؟ زندگی مرفه خود را رها کرده اند و اینجا آمدند. چقدر استاد داشنگاه، چقدر تحصیلات عالی، چقدر آدم های مرفه آمدند در این کویر قم در این هوا با این امکانات چه چیزی می خواهند که ماندگار شدند. چون مفت به دست نیاوردند. آدمی که مفت بهش می دهند، درد بهش نمی دهند، بریم سر کلاس بنشینیم حالا چون خاله گفته، بریم سر کلاس آبجی گفته، مامان گفته بریم سرکلاس، دوست گفته بریم سر کلاس، بریم در کلاس بنشینیم ببینیم کلاس چی هست، بعد هم می نشینیم یک مشت حرف های که متاسفانه مشکل ما نیست. دغدغه اصلی زندگی ما اینها نیست که ما سر این کلاسها بنشینیم، مشکل ما آسمان و خدا نیست، مشکل ما امام رضا «علیه السلام» و حضرت فاطمه زهرا «سلام الله علیها» نیست، ما مسئله مان مهدویت و امام زمان نیست. مشکل اساسی ما این نیست که خانواده آسمانی داریم یا نه؟ اصلا خانوده ما کجا هستند، هنوز برای ما مسئله نشده که چرا من خلق شده ام، از کجا آمده ام، کجا هستم و به کجا می روم. لذا در دریای این نعمت ها کور می آئیم و کور می رویم. ما بعدها خیلی حسرت خواهیم خورد. اما آمریکایی، روسی کمونیست، آفریقایی، اروپایی خیلی خوب این حرفها را می فهمد. همین خواهری که بین شما همیشه می آید، الان نمی دانم هست یا نه! خواهری که از ژاپن هست و یک سالی هست که مرتب می آیند سرکلاس ها. من همیشه ایشان را سر کلاس می دیدم و خیلی فرصتی هم نشده که با ایشان حرفی بزنم.

یک موقع دیدم آمدند سعادت آباد و خانه شان خیلی دور است. از اکثر شما هم دورتر. یک موقع دیدم آنجا هم آمده. به یکی از این خانم های همراه گفتم ایشان را صدا بزنید، صدا زدند و آمد. گفتم: شما ماشاء الله همتتان خوبه. هم کلاس های شهرری می بینم می آئیی. اینجا هم می آئی. خیلی پیگیر هستی. گفت: من چند سال در ایران ذهنم نتوانست قانع بشود، هی دنبال یک چیزی می گشتم، ولی الان وقتی می فهمم خانواده آسمانی دارم خیلی راحت شدم، اصلاً همه چیز دنیا برای من شیرین و راحت شده وقتی می فهمم برای اینجا نیستم و خانواده دیگری دارم.

خیلی قوی وقت می گذارند، زحمت می کشند و در این زمینه کار می کنند. مهم هم فقط آن است.

ما فقط به ظواهر دین چسبیده ایم به نمازش، ظواهرش، حجابش را.. چادر سر کنیم، موهات معلوم نباشد، نمی دانم ناخنت بلند نباشد، نمی دانم لاک نزن، نمی دانم... همین ظواهر. در همین ها وسواسی هم شده ایم. چون غیر از این ها چیزی نداریم. و از بس چسبییم به اینها و بیشتر کتاب ها هم راجع به همین چیزهاست. جلسات مان، کتابها و احکام مان غالبا همین هاست. مساجد را ببینید. در مساجد هنوز دارند غسل می گویند، تیمم، وضو می گویند، استبراء می گویند، چی نجس است چی پاک است، ... هنوز همان حرفهای پنجاه سال گذشته را می زنند. خبری از آسمان، خبری از حقیقت من، خبری از خلقت ما، از بهشت، خبری از آن سوی بهشت، خبری از اله من نیست. چه کسی می آید این حرفها را به ما بزند، اگر هم کسی بگوید چون درد ما این نیست، اینها را هم که می شنویم و تاثیری هم ندارد.

من چقدر رمز شادی و آرامش را در این کلاس ها گفتم. بعد از کلاس دوباره یک کسی می آید می گوید من افسرده ام،

قرص می خورم، چی شده؟ با شوهرم دعوا شده، مشکلم این هست، مشکلم آن هست، یعنی بنده خدا هنوز هم که سر کلاس نشسته....

سوالات که بالا می آید اصلا انگار این درس ها را نخورده، نفهمیده. اصلاً نیامده که این ها را بفهمد. آمده اینجا بنشیند که فقط بگوید من..

من الان باشوهرم چه کار کنم، با زنم و با بچه ام چه کار کنم؟ نمی گویم اینها را مطرح نکنیم. من خادم شما هستم و وظیفه ام هست و شما هم وظیفه دارید که سوال کنید. این عیبی ندارد. اصلاً نه من ناراحت می شوم و هیچ طوری هم نست. ولی فقط در همین مقوله شده.

هر که آن ارزان خرد ارزان دهد گوهری، طفلی به قرص نان دهد

برای ما فقط شوهر کردن، زن گرفتن، بچه دارشدن، شغل، تحصیلات، دانشگاه و اینگونه مسائل دغدغه است. لذا ما هرچه از غیب و خانواده آسمانی بگوئیم واقعا معلوم نیست چقدر تاثیر داشته باشد.

ما قرآن را داریم. یکبار تا بحال از خودمان سؤال کردیم «مَن بَکی عَلَی الدُّنیا، دَخَل النّار» یعنی چه؟ پیغمبرﷺ فرمود: هر کس بر دنیا و مشکلات دنیائی اش گریه کند، داخل جهنم می شود. یعنی من کی هستم که نباید برای این گریه کنم، دنیا چه قدر کوچک است که من نباید گریه کنم، چرا اگر گریه کنم گرفتار می شوم و آنقدر پست می شوم که به جهنم می روم؟ چرا هنوز غصه هایم و شادی هایم، انتخابها، ارتباط ها، رفتارها و چینش های فکریم ما با بخش جنسی و زمینی است؟ شاید تا آخر عمرتان این اینها حرف نشنوید. همین جا در این جلسات به شما می گوئیم. نه اینکه چون من دارم می گویم. نه. چون خدا و پیغمبر مهم ترین از این حرف نداشتند بگویند. اهل بیت برای ما مهمتر از این دیگر حرفی نزدند و نیست. بالای آن را ما داریم به شما می گوئیم.

آیا واقعا دل و جان مان با اینها انس می گیرد، برایمان دغدغه می شود؟ وقتی می گذاریم؟ برای این بخش از وجودمان بنای داریم؟ ما داریم راجع به غیب، راجع به ارتباط با آسمان، راجع به خانواده آسمانی و رفت و آمد، راجع به عشق، راجع به عضویت، راجع به اهلیت صحبت می کنیم. بعد ببینیم خانواده ما درباره چه چیزی با ما صحبت می کنند؟ وقتی کلمات خدا را می خوانید، کلمات معصوم را می خوانید، همه خانواده ممان به ما می گویند عزیزان م شما بچه های ما هستید، به نزد ما و بالا بیائید.

علت اینکه خیلی از افراد حوصله حرفهای دین را ندارد، می دانید چیست؟ این است که می گویند ما هر وقت پای منبر رفیتیم، هر وق پای منبر آخوند رفتیم، هر وقت کلاس دیدیم، هر وقت حرم رفتیم، همه اش راجع به چیزهایی حرف می زدند که الان مشکل من نیست.

اصلا من با این حرفها کاری نداریم. می خواهیم جایی باشد که راجع به ازدواج، دختر و پسر، خوراکی، آشپزی، لباس، اتومبیل، خانه.

شما نوع کتابهایی را که افراد می خوانند، نگاه کنید، فیلم هایی را افراد علاقه دارند را می بینند، آدم می تواند

بفهمد که جامعه به کجا می رود. نوع پیامهای تبلیغاتی که می دهند یعنی چی، نوع مطالعات، وقت گذاریها، انتخابها و ارتباطات و ... را شما نگاه کنید،

می گویند اینها همه اش راجه به دین حرف می زنند، راجع به خدا و پیغمبر حرف می زنند، راجع به فرشته ها، راجع به اهل بیت و ائمه می گویند. اینها اصلا به ما چه ارتباطی دارد، حالا اگر اینها را هم ندانستیم به کجا برمی خورد؟! راست هم می گویند، جوان های ما حق دارند؛ چون کسی خود حقیقی شان را به آنها معرفی نکرده است. اینها از وقتی متولد شده اند، بابا و ننه هاشون، جامعه، آموزش و پرورش شان، آموزش عالی شان، تلویزیون شان ... فقط یک «خود» را به آنها معرفی کرده است. هر چه که هست زمینی است. راست می گویند جوان های ما. جوانهای خوب و پاکی هستند وقتی هم که به دنبال این ها می روند، معصومانه می روند. فکر می کنند زندگی همین است که درس بخوانند، ازدواج کنند. فکر می کنند مشکل آنها خانه دار شدن یا کرایه خانه است. اینها حل شود، بعد بچه دار شوند یا اگر نشد باید بچه ای بیاورند و بزرگ کنند، صبحانه است، ناهار، شام، مهمانی است، مسافرت است، اگر هم کار خیر می کنیم همان کارهای حیوانی است چون عاطفه داریم. مثلا اینکه برویم به انسانهای دیگر برسیم، حالا مشکل انسانهای دیگر چیست؟ مثلاً جهیزیه ندارند، (باز هم همین جوری نگاه می کنیم) شام ندارند، لباس ندارند و ... اینها خوب است و ثواب دارد.

در دعای ماه رمضان می گوییم: «اَللّهُمَّ اَغْنِ کُلَّ فَقیرٍ» اینها همه اش جزء وظایف ماست. ولی این کجا که انسان از آسمان بیاید و به اینها برسد تا اینکه زمینی نگاه کند. آنهایی هم که مسلمان نیستند، همین حرف ها را دارند می زنند. چقدر موسسات خیریه در کشورهای خارجی هست. اصلا به دین هم کاری ندارند. آنها می گویند عاطفه حیوانی ما که ما اسمش را گذاشتیم عاطفه انسانی، عاطفه حیوانی که حیوانات هم نسبت به هم عاطفه دارند. شما ندید تلویزیون آدم بی فکری که طوطی را داخل قفسی گذاشته بود، گنجشکی که آزاد بود می رفت غذا می آورد و از لای میل های قفس به طوطی می داد می خورد. بهش می رسید. یک گنجشک می رفت دهانش را می گذاشت دهان یک طوطی. چون عاطفه دارد. او هم دارد اَللّهُمَّ اَغْنِ کُلَّ فَقیرٍ را انجام می دهد مگر غیر از این است؟

عاطفه ما هم همین طور است. خیریه هم که تشکیل می دهیم، کاری به آسمان نداریم. فقط به این فکر هستیم که انقدر شکم سیر کردیم، انقدر جهیزیه دادیم، چقدر هزینه مسکن دادیم، انقدر لباس، کفش، چادر، مانتو و روسری دادیم. اینها آدم خوبهامون هستند که از خودشان درآمده اند و البته پیش خدا هم اجر دارند.

در بحث ماه مبارک گفتم کافر هم اگر احسان کند، انسان را به خدا نزدیک می کند، در آخرتش تاثیر دارد. ولی ما برای این

چیزها خلق نشده ایم. این ها باید باشند اینها حداقل ها هستند که اگر شخص نداشته باشد دیگر از دایره خارج می شود. دیگر حیوان هم نیست. قرآن می فرماید: « أُوْلَـئِكَ كَالأَنْعَامِ بَلْ هُمْ أَضَلُّ» (سوره اعراف/آیه 179) «مَثَلُ.....كَمَثَلِ الْحِمَارِ...» (سوره جمعه/آیه 5)، «فَمَثَلُهُ كَمَثَلِ الْكَلْبِ».(سوره اعراف/آیه 176) خیلی حرف است مثل سگ می ماند، مثل الاغ می ماند. قرآن بعضی وقتها به احترام سگ و الاغ می گوید، نه. اینها (حیوانات) خیلی بهترند، مثل سنگ هستند.

پیامبرﷺ فرمود: «رُبَّ مَرکُوب خَیرٌ مِن راکِبه لِأنَّهُ أکثَرَ ذِکر مِنهُ»؛ چه بسیار مرکبهایی که از صاحبشان بهتر هستند. چرا؟ چون بیشتر به یاد خدا هستند.

یک جاهایی هم می گوید: «ثُمَّ قَسَتْ قُلُوبُکمْ مِنْ بَعْدِ ذلِک فَهِی کالْحِجَارَةِ، أَوْ أَشَدُّ قَسْوَةً» از سنگ هم پست تر هستند. (سوره بقره/آیه 74) این حرفها باید آنقدر برایمان تکرار بشود. تکرار شود برای ما. ما مثل چوبهای خیسی هستیم که وقتی آن را آتش می زنند، اول دود می کنیم و چشم اطرافیان را می سوزانیم. کسی هم که می خواهد ما را تبدیل به نور کند، یک عالم دود به چشمش می فرستیم، او باید بایستد سر ما سرفه کند، چشمهایش بسوزد و گاهی از سوزش چشم باید فرار کند، بعد دوباره بیاد، انقدر این آتش زدن را بزند بزند تا این آتش تری های ما در بیاید و بعد تازه به چوب خشک و زغال بشویم. کو تا این چوب خشک آتش بگیرد، زغال بشود، بسوزد و بعد بخش هایش بسوزد تا یک تکه نور بشود.

ولی هی باید تکرار شود، تکرار شود، هی باید بشنود بشنود تا باور کنید که مال زمین نیستید. آدم هستید، تو برای آسمان تعلق دارید و یک خانواده آسمانی دارید. تا این اتفاق نیفتد به سراغ ارتباط با خانواده آسمانی نخواهیم رفت. دغدغه ما آسمان و ماوراء طبیعت نیست. نمی رویم سراغش. اگر هم می رویم، بخاطر زمین میرویم. اگر پرده کعبه را گرفتیم بخاطر مشکلات مادی مان گریه می کنیم، اگر وقتی امام رضا «علیه السلام» می رویم، از او برای دنیایمان چیزی می خواهیم. برای اینجا می رویم که حاجات مادی و زمینی مان را بگیریم.

چند بار در طول سال برای خود امام رضا «علیه السلام» دلمان تنگ می شود و بروم خودش را ببینم. بابام، اصلم، حقیقتم. بروم خود امام رضا را اصلا کاری با او ندارم و چیزی نمی خواهم ازش بگیرم. می خواهم برم بهش بگم که آقا من خیلی از تو دور افتادم، تو کمکم کن، من خیلی با تو فاصله گرفتم، مشکل من این است که با تو غریبه شدم، با تو فاصله گرفتم، انس من با تو و خانواده آسمانی ام کم شده است. مشکلات من را حل کن تا به آسمان برسم.

یادم دادم به شما و به همه شما هم گفتم وقتی که به زیارت امام رضا «علیه السلام» می روید، آداب زیارت چی هست و از اول باید چه جور زیارت کرد، مهمترین حرفی که آدم در زیارت می زند،که قشنگ تر از آن کلماتی وجود ندارد که شما وقتی به حرم امام رضا می روید اینها را بیان کنی ولی وقتی به خیلی ها می گویم اصلا نمی توانند ارتباط برقرار کنند. می خواهی پیش امام رضا «علیه السلام» بروی غسل کن، در راه حرم ماجراهایی داری که می خواهی به حرم که رفتی چه کار کنی. یک اذن دخول خوب بخوان و بگو: «اشهد انک تری، تسمع، ترد....» گواهی می دهم که تو مرا می بینی، صدایم را می شنوی و جوابم را می دهی. «اشهد» که اگر دروغ بگویید فایده ندارد. وقتی امام رضا می روی و از در که وارد می شوی بایست و بگو: «اشهد ان لا اله الا الله» همه اش آسمان است. من شهادت می دهم که اله من، عشق من و معشوق من کیست. «اَشْهَدُ اَنْ لاَ اِلَهَ إلاَّ اللهُ وَحْدَهُ لاَ شَرِيكَ لَهُ وَاَشْهَدُ اَنَّ مُحَمَّداً عَبْدُهُ وَرَسوُلُهُ». برو، چشمت که به ضریح می خورد سی بار «الله اکبر» بگو. این یعنی ای امام رضا، خداوند از تو هم بزرگتر است. (خیلیها وقتی که به حرم میروند، خدا یادشان می رود).

باز نزدیکتر برو و سی بار دیگر بگو «الله اکبر». وقتی که خیلی به ضریح نزدیک شدی (چون ممکن است زیادی بگیرت. وقتی به ضریح می روی زیادی آدم را می گیرد) چهل بار بگو «الله اکبر» وقتی تسبیح را باورت شد حالا بنشین با خود امام رضا «علیه السلام» حرف بزن و بگو: «اَلسَّلامُ عَلَیکمْ یا اَهْلَ بَیتِ النُّبُوَّةِ» (بهترین کلمات، جامعه کبیره است این بحث هایی که داریم می گوییم مقدمه است برای اینکه به جامعه کبیره برسیم. به زودی هم می رسیم و خیلی از مباحث خانواده آسمانی چیزی نمانده). بعد مینشینی و راجع به اصل خودت حرف می زنی. راجع به ریشه خودت. اینکه من کی هستم، اصل و خانواده من کیست. شما چه کسی هستید. راجع به وطنت حرف می زنی. تمام این جامعه کبیره حرفهائی است که من من قبلا کجا بودهام، اصل من کیه و داستان من چیست و من چی باید باشم. «فَمَعَكُمْ مَعَكُمْ لاَ مَعَ غَيْرِكُمْ». فقط با شما، با شما، نه هیچ کس غیر از شما.

وقتی هم که می خواهی وداع کنی می گویی «رَزَقَنِيَ اللَّهُ الْعَوْدَ ثُمَّ الْعَوْدَ ثُمَّ الْعَوْدَ...». خدا روزی ام کند که برگردم، برگردم، برگردم... همه اش حرف ما با اصل مان، ریشه مان ، با آسمان و خانواده آسمانی مان است. ولی ما حوصله این حرفها را نداریم. می گوییم آن دعا را به من بگو که در آن دنیا را بخواهم. آن دعا را الان به من بگو.

عربی آن را هم می خوانیم یا می دهیم کسی برایمان بخواند. اصلا نمی خواهد در حرم شما چیزی بخوانید، فارسی بخوان، حرفت را بزن، برو ببین کجا آمدی و این کجاست.

چرا این آمریکایی، اروپایی و افریقایی مسیحیان وقتی به حرم رضا (علیه السلام) میرسند آن اتفاقات عجیب و غریب میفتد ولی برای ما هیچی؟ شما یکی از بزرگترین کشیشهای ارتدوکس یا کاتولیک (من زیاد از اینها خبر دارم) وقتی مشهد میآیند میپرسم آقا شما اینجا چه میخواهید؟ میگویند: این همان است که من میخواهیم، این همان جائیست که من باید بیام.

مسیحی است. می گوید من وقتی اینجا می آیم دیگر هیچ کدام از آن چیزهایی که در کلیسا است برای من جذابیت ندارد.

پس چرا این اتفاق برای ما نمی افتد. چون به ما مفت داده اند. چون ما حجاب عادت داریم. این حجاب عادت در ما هست، اجازه نمی دهد که رشد کنیم و آدم بشویم. باید این حجاب عادت را کنار بزنیم و غیر عادی نگاه کنیم.

تمرین هایش را در اردو و بحث اسماء الله گفتم. باید تمرین کنیم که عادتهایمان را کنار بگذاریم. عادت به نماز خواندن، عادت به حرم رفتن، عادت به قرآن خواندن. اینها را کنار بگذاریم و یک بار به اینها جدی و غیر عادی نگاه کن. همان جوری که باید نگاه کنی.

انشاءالله جلسه بعد راهکاری از وجود مقدس امام مجتبی (علیهالسلام) بگوییم تا انشاءالله که ببینیم که چه

جوری در به روی ما باز می شود. حضرت به ما دستورالعمل می دهد، که ما این در را بزنیم که انشاء الله روی

ما باز شود.

«والحمدلله رب العالمین»

پنج مرتبه دعای آیه «امّ یجیب..» را میخوانیم جهت رفع اضطرار از وجود مقدّس آقا امام زمان (علیه السلام) و رفع اضطرار از شیعیان، مسلمین و مستضعفین جهان. خواهش من از شما عزیزان این است که از نفس پاکتان استفاده بکنید حتما؛ در درجه اول در این ایام وجود مقدس آقا امام زمان را خیلی یاد کنید، به غصه های حضرت، اضطرار حضرت، دردهای حضرت، اینکه می بیند بچه هایش از او دور هستند، یتیمانش از او دور هستند و می بیند این جوری بچه هایش را تکه تکه میکنند در سراسر دنیا؛ در میانمار، افغانستان، لبنان، سوریه، هر جای دیگر که مسلمان است، مورد تعرض و تجاوز گرگ ها قرار میگیرند، برای دل حضرت انشاء الله دعا بکنیم، برای مظلومین انشاء الله دعا بکنیم، تا حضرت هر چه زودتر بیاد تا همه ما را انشاء الله نجات بدهند.

أعوذ بالله من الشیطان الرجیم: «اَمَّن یُّجیبُ المُضطَرَّ اِذا دَعاهُ وَ یَکشِفُ السُّوءَ» (5 مرتبه)