بحثمان دربارۀ موانع وصول ما به خانوادۀ آسمانی مان و با هدف خلقتمان بود که موانعی را شمردیم و توضیح دادیم که وجود موانع ضروری است بدون داشتن مانع انسان نمی تواند به کمالات برسد. فلسفه وجودی این موانع این است که انسان بتواند با غلبۀ بر موانع، درگیری با موانع به قدرت و توانایی برسد. در شروع، الهی داشتیم این کلمه ی الهی یک رمز است که خیلی می تواند به ما کمک بکند در حرکت . یک سؤال آن هفته عرض کردم یکی دو نفر از عزیز جواب ها را نوشته بودند آوردند خیلی تشکر می کنم از ایشان، بقیه هنوز همتی نکردند پاسخ را بنویسند و آن این بود که ما چه طوری می توانیم به این وسوسه ها و حمله ها غلبه کنیم و از این ها به نفع خودمان استفاده بکنیم. بی عرضه نباشیم ذلیل نباشیم. خار نباشیم. این حمله ها به ما کمک بکند به این که بتوانیم در این حمله ها و مشکلاتی که توی زندگی پیش می اید مشکلات اقتصادی، مشکلات اجتماعی، مشکلات سیاسی، مشکلات خانوادگی، مشکلاتی که با دیگران داریم مریضی ها، سختی ها، چه جوری بتوانیم رشد قدرت خودمان را حفظ بکنیم. چه طوری می توانیم اسم بگیریم، کمال جذب کنیم. چه طوری می توانیم به این کمالات غلبه داشته باشیم. حضرت دارد رمز را به ما می گوید فقط شما باید این رمز را خوب درکش بکنید. یعنی بدانید که چرا حضرت در برخورد با موانع، ضمن این که دارد موانع را می گوید حل مانع را در خود مناحات دارد به ما می گوید. ببین وقتی شروع می کند اوّل با الهی شروع می کند. الهی می گوید. یا الله، اللهم اسئلُک. این چیزها نیست. (الهی الیک اشکرا نفساً) این را خوب داشته باشید خیلی به ما کمک می کند. که این همان رمزی است که آخر جلسه گذشته هم عرض کردم. الهی الیک اشکوا نفساً. که حالا در جواب- انشاءالله- مفصل می خواهیم جواب بدهیم به این سؤالات، توضیح بیشتری خواهم داد. اینجا که تمام شد (وَ تُسَوّفُنی بالتُّوبه) جلسه گذشته عرض کردیم. باز هم الهی الیک اشکرا داریم (الهی الیک اَشکوا عَدُوّا یُضِلُّنی) من از دشمنی که دنبال گمراهی من است به تو شکایت می کنم. باز حضرت دارد راه را یاد می دهد که من چه طوری می توانم از چنگ دشمنان فرار بکنم و اساساً من چه طوری می توانم حمله های دشمن را به نفع خودم تمام بکنم از حمله ها از عداوت ها از کینه ها از دشمنی ها، از قتل، از تهدید، از بمباران، از تحریم چه طوری می توانم به نفع خودم استفاده بکنم و این ها را وسیله ای قرار بدهم برای دریافت مقام، برای بزرگ شدن انسانی خودم این ها لازم است ما دشمن لازم داریم انسان اگر دشمن نداشته باشد قدرتمند نمی شود. بدون دشمن کسی هوشیار نمی شود می رود در غفلت می رود تو خواب، وجود دشمن فوق العاده برای حرکت ما لازم است امّا بعضی ها از دشمن استفاده می کنند تا مقام ولایت و تا مقام آن طرف بهشت، تا عندالاهی پیشی می روند بعضی ها عرضه ندارند از دشمن استفاده بکنند و بیشتر آدم های خار و ذلیلی می شوند در دست دشمن همین جوری باید بایستند و یکسره کتک بخورند. بایستند و یکسره لطمع بخورند یا باید با دشمن همکار شوند و خودشان جزء دشمنان شوند یا این که ذلیل و خار دشمنان باشند. استفاده نمی توانند بکنند در حالی که وجود دشمن برای این است که یادمان نرود هیچ سختی در دنیا نیست، مگر این که برای این است که من بتوانم از آن اوج بگیرم و بالا بروم. پس ما به جای این که به سختی نگاه بکنیم باید با سختی بالا برویم. و نایستیم با خود سختی درگیر شویم یعنی نگذاریم سختی ما را مچاله بکند. بلکه آن سختی را وسیله ای قرار دهیم برای این که ببینیم الان که ما در سر راهمان این سختی قرار گرفته است یک همسر نامناسب، یک دوست نامناسب، یک پدر و مادر ناسازگار، یک فرزند ناسازگار، یک خواهر و بردار اذیت کن، یک باجناق اذیت کن، مشکل اقتصادی، یک بدهی، من چه جوری می توانم از این برای رشدم استفاده کنم نه برای فشار عصبی و عصبانی شدن و کتک زدن و شکستن وسایل خانه و تهدید کردن دیگران و مسائلی از این قبیل چه طوری می توانم از آن استفاده بکنم. پس باز حضرت دارد رمز را به ما یاد می دهد. من خواهش می کنم. ان شاءالله- تا برسیم به پاسخ که چیزی هم نمانده روی این درخواست حضرت تمرکز بکنید و فکر بکنید. چرا حضرت وقتی که می خواهد از دشمنانش شکایت بکند در واقع نوعی تقابل دارد مطرح می کند و دارد مطرح می کند به ما دارد می شناساند چون حضرت کلاس گذاشته برای ما. شما هیچ جایی عالم نمی توانید پیدا بکنید یک درسی به اندازه همین درسی که امام سجاد علیه السلام دارد به ما می دهد این قدر قدرتمند هیچ دانشگاهی. نزد هیچ دانشمندی نمی توانید پیدا بکنید که حضرت موانع وصول انسان را و دشمنان را این جوری فهرست کرده باشد و دقیق برای ما بیان کرده باشد. اصلاً همین نوع بیان است که انسان یقین می کند که این ها معصوم بودند. این ها خلیفۀ الله بودند (الهی اِلیک اَشکوا عدُوّاً یُضِلُّنی) یعنی اگر انسان در حرکت به شکایت نیفتد به قدرت هم نمی افتد. حواست باشد اگر به شکایت بیفتی به قدرت هم نمی افتی، خیلی قشنگ است آن هم شکایت را باید پیش چه کسی ببری؟ پیش کسی خاص باید ببری. اگر انسان شاکی نباشد اصلاً نمی تواند با آفت ها مبارزه کند. یکسره از آفت ها صدمه می خورد. شما کی می توانید یک مشکل را در زندگی تان برطرف کنید؟ زمانی که از این مشکل شاکی باشید یعنی بیفتی به شکایت. بعد بتوانی برطرف بکنی. این پَشه ها من را اذیت می کنند من شاکی هستم .خب بلند شو یک فکری برایشان بکن. یک پشه بندی بزن، یک پشه کشی بزن، بالاخره خودت را یک جور نجات بده امّا اگر یک کسی شاکی نباشد با دشمنش کنار بیاید با او مدارا بکند در روایت داریم (مُداحِنه) شیرمالی سر خودش بکند. با دشمنش سازش بکند با موانع. موانع را این جوری قبولشان بکند. یعنی چه؟ یعنی له شدن، تحقیر، غم ، غصه، گرفتاری، بدبختی، مشکلات جسمی، اقتصادی، روحی و روانی را پذیرفته. خودش با دست خودش. برطرف کردن یک مانع زمانی میسر است که تو از آن مانع شاکی بشوی. لذا خیلی رمز قشنگ است. (اُشکوا) دو بار تا به حال این را آورده است اسم مناجات هم مناجات شاکین است. شاکی ها، تا شاکی نشوی از مانع نمی توانی به نفع خودت از آن استفاده کنی. حالا خوب دقت بکنید چقدر لطافت دارد این. یعنی باید خودت را ببینی و مانع را ببینی و بعد بدانی تا از روی این عبور نکنی به قدرت نمی رسی، من چند سال پیش که هند بودم رفتم یک دوره ای برای اساتید آن جا برقرار کنیم. رئیس این ها یک آقا دکتری بود دکترای شیمی داشت. به او گفتم که آقای دکتر رشته ات چیست؟ گفت شیمی. گفتم علاقه داشتی، گفت نه، گفتم پس چه؟ گفت خیلی بدم می آمد از آن. به خاطر همین رفتم دکترایش را گرفتم. گفتم برای چه؟ گفت همیشه سر این درس من تحقیر می شدم اصلاً از آن می ترسیدم، دیدم دارم خیلی کوچک می شوم جلوی این ماده درسی. گفتم باید بروم من روی این را کم کنم رفتم دکترایش را گرفت. می گفت الان برایم شیرین شده خیلی هم دارم استفاده می برم از آن. شما تا دشمن و مانع را شاکی نباشی از آن، نمی توانی از آن لذت ببری، نمی توانی در دستت بگیری، تا می آیی خوشت بیاید از آن می زندت. همین که می روی ناز می کنی می خندی، خوشت می آید. می بینی خیلی چیزها را از دست دادی، امّا اگر از آن شاکی شدی کنترلش کردی سوارش شدی به تو سواری می دهد مثل یک اسب وحشی است مدارا بخواهی بکنی تو را زمین می زند. امّا اگر با غلبه رفتی سر وقتش می توانی از آن استفاده بکنی، یک کسی با شهواتش تا خدا می رود یک کسی با شهواتش تا عمق جهنم می رود، یک کسی با حسادت هایی که در زندگی برایش پیش می اید تا آن طرف بهشت می رود از حسادت ها استفاده می کند. زمینه های حسادت در زندگی اش فراهم می شود و هر بار با این حسادت ها، کنترل این حسادت ها، شاکی شدن از این حالت ها اوج می گیرد می رود. به عنوان یک جریان مخالف، یک سوخت از آن استفاده می کند پرواز می کند، یک کسی نه، حسادت که می آید می ایستد این حسادت ایمانش را آب بکند و بخورد هیچی دیگر از آن نمی ماند. یک کسی زمینه غضب برایش به وجود می آید. از این غضب خودش شاکی می شود کنترلش می کند به قدرت و شجاعت می رسد و یک کسی از غضب بلد نیست چه طوری استفاده کند به ذلت به خاری می افتد از این غضب خودش، تحقیر می شود، با این غضب خودش، یک کسی زمینه های سوءاستفاده زمینه های بدبینی برایش ایجاد می شود، از این زمینه های بدبینی به قدرت به ستّتاریت به قدرت، به عفو، به خیلی قدرت های دیگر می رسد. به حلم می رسد، به عفو می رسد، اسم می گیرد یک کسی تا اولین چیزی که برایش پیش می آید بی عرضه ترین آدم ها همین ها هستند، تا زمینه ای برای بدبینی برایشان پیش می آید زودتر به قضاوت و نتیجه گیری و تصمیم گیری می افتند پس رمز یادتان نرود. شکایت یعنی چه؟ شما با موانع وقتی می خواهی به اهل بیت برسی به خانوادۀ آسمانی ات ملحق شوی، باید از همه موانعی که نمی گذارد بروی توی خانه امام زمان، نمی گذارد بروی در چادر امام زمان، در چادر مادرت فاطمه زهرا، باید شاکی باشی به تنفر بیفتی. وقتی با آن مدارا می کنی، مسامحه می کنی، کنار می آیی، ماست مالی می کنی، وقتی که دشمنانت را عاشقانه در بغل می گیری می خورنت، طرف عاشق می شود، عاشق یک جنس مخالف می شود یک دفعه می بینی پدر و مادرش نمی گذارند به طرف برسد با پدر و مادرش قهر می کند. اصلاً متنفر می شود ازپدر و مادرش، می گوید چرا نمی گذاری من برسم به این، من دوستش دارم، چرا نمی گذاری من رشته مورد علاقه ام را بروم، چرا نمی گذاری من وسیله مورد علاقه ام را بخرم، چرا نمی گذاری من مسافرت مورد علاقه ام را بروم، با پدر و مادرش درگیر می شود. با پدر و مادری که حق عظیمی دارند می گوید دیگر از شما خوشم نمی آید، برای چه؟ برای این که جلوی یک شهوت دنیایی اش را گرفتند. ماها ببینیم چه شهوت هایی، چه عشق هایی، چه علاقه هایی نمی گذارد به خانواده آسمانی مان برسیم. چه چیزهایی نمی گذارد ما به ارتباط برسیم. خدا رحمت کند میرزا را می فرمود که اول خواب قشنگ است بعد مکاشفه است بعد رؤیت است خواب قشنگ هم گفتم از کجا شروع می شود باید انسان اول خیال های قشنگ داشته باشد تا خواب های قشنگ ببیند. ببینیم اصلاً چه چیزهایی در طول زندگی ما، در طول روز، خیال بافی های عاشقانه با اهل بیت نداشتیم هوس معشوق های دنیایی می کنیم خیال با آن زیاد داریم صد جور اس ام اس بازی با معشوق های دنیایی داریم. شعر می گوییم حرف می زنیم عشق بازی می کنیم گل می خریم، هدیه می خریم، تلفن می زنیم، اصلاً سری به معشوق های آسمانی مان نمی زنیم یک موقع می بینی شعرهای قشنگی هست بعضی ها نشستند برای امام زمان نوشتند این خیال های قشنگی دارد اصلاً شاعر نیست آدم وقتی که عاشق می شود به شعر می افتد. اصلاً طبع شعرش گل می کند می تواند شعر بگوید آقا این چه طوری می تواند شعرهای قشنگ برای امام زمان بگوید برای اهل بیت بگوید باید بیفتد به خیال اصلاً ما به خیال نمی افتیم نه با خدا به خیال می افتیم نه با اهل بیت، وقتی نمی افتی به خیال. به خواب های قشنگ هم نمی رسی وقتی به خواب نمی رسی به کشف هم نمی رسی، این ها دیگر حرف های گندتر از دهان ماست وقتی انسان کشف هم نداشته باشد خارج هم هیچ ارتباطی برقرار نمی شود. رویشی حاصل نخواهد شد مشکل اساسی ما این است که دشمنان خانواده اصلی مان را عاشق شان هستیم یعنی عاشقانه سبکها، خوراکها، لباس ها، خوردنی ها، دوستان، دیدنی ها و شنیدنی ها، گفتنی هایمان را می پرستیم و با آنها ارتباط داریم که هیچ کدام نمی گذارند ما با اهل بیت برسیم به خدا برسیم و عاشقشان هستیم. فقط هم به خدا و اهل بیت می گوییم شما پایتان را کنار بکشید مزاحم ما نشوید دینی که بخواهد مزاحم من بشود اصلاً به درد نمی خورد. می دانید کی این حرف را می زند، طبیعت، حیوانیت، می گوید دین باشد من نماز می خوانم، روزه می گیرم ولی مزاحم عیّاشی های من نباید بشود اگر دین بخواهد مزاحم آزادی های من بشود من اصلاً به رسمیت نمی شناسمش. دین می گوید تو دنیایی را که مانع رسیدن به ابدیت به معشوقت، به الهت هست باید به رسمت نشناسی، ما به دین و خدا و اهل بیت می گوییم بابا ما مخلص شما هستیم ولی شما دیگر کاری با دنیای ما نداشته باشید. هفده رکعت می خواهید می خوانیم دیگر. یک حج می خواهید باشد یک مقدار پول می گذاریم می رویم یک ماه روزه می خواهید می گیریم. صدقه، خمس، زکاتی باشد ولی دیگر کاری با ما نداشته باشید که من چه می خورم، چه می پوشم، کجا می روم، چه می بینم، با چه کسانی ارتباط دارم. شغلم چیست آنها می گویند همین چیزها نمی گذارند تو قوی شوی، همین چیزها تو را ضعیف می کند. به خانوادۀ آسمانی رسیدن عشق درونی همه انسان ها است همه انسان ها عشق ذاتی دارند به این که شبیه حق تعالی شوند و شبیه حق تعالی بشدن امکان ندارد مگر این که با الگوها و مظاهری که خدا آفریده شما شبیه بشوید نزدیک شوید یک عشقی هست که جان شما دارد فریاد می زند من می خواهم این بشوم. اگر می خواهی بشوی مثل این که کسی برود به استادی بگوید من می خواهم شبیه تو بشوم. بعد استاد بگوید تو می خواهی شبیه من شوی این ده تا کار را بکن این ده تا کار را هم نکن، نه دیگر نشد، دو تایش را انجام می دهیم، آن هایی را که هم گفتی انجام نده دو تایش را انجام نمی دهیم. ولی هشت تا از آنهایی را که گفتی بکن من اصلاً عمراً، هشت تا از آنهایی را که گفتی نکن اصلاً، عمراً نمی توانم از آنها فاصله بگیرم. لذا آمده به پیغمبر گفته بود، آقا ما ایمان آوردیم، به تو خدای تو را قبول کردیم نمی گوید خدای خودم را، نماز می خوانیم امّا خم نمی شویم رکوع را برای ما بردار، عارمان می شود خم شویم، مشروب را از ما حذف نکن زنایش را آزاد بگذار، این اصلاً نمی فهمد چه کسی است. تا شما به شکایت از موانعی که نمی گذارد شبیه پیغمبر شوی بروی توی خانه فاطمه زهرا بروی در خانه امیرالمؤمنین ملحق به حضرت امام زمان بشوی تا به شکایت نرسی هیچ اتفاقی نمی افتد. با کلاس آمدند، نماز خواندن، حج رفتند، کربلا رفتند، مشکل حل نمی شود. شما باید اول شاکی بشوی از آنها، بگویی این دشمن من است، هر چند لذیذ است هر چند عزیز است پدرم است، مادرم است، ولی نمی گذارد من بروم به پدر و مادر آسمانی ام برسم. چه طور برای مسائل دنیایی حاضر هستی با پدر و مادرت درگیر شوی. برای یک سفر، برای رشته تحصیلی درگیر شوی با پدر و مادرت، من می خواهم این کار را بکنم برای رسیدن به یک جنس مخالف، چه طوری آدم به جای رسیدن به حق تعالی حاضر نیست با موانع بجنگد به شکایت برود؟ می گوید هر کسی را می خواهی دوست داشته باشی دوست داشته باش رحت داشته باش، به همه حتی به دشمنان به کفّار، دوست داشتن هیچ اشکالی ندارد، دوباره برمی گردیم سراغ فرمول اصلی مان، آیه 24 سورۀ مبارکه توبه که آن هشت چیز اگر محبوب تر از سه چیز الله، چهارده معصوم و جهاد باشد در نظر شما به انحراف افتادی، به فسق رسیدی، دیگر هدایت نمی شود این آدم، مگر این که برگردد به عشق، مگر این که معشوقش را پیدا کند. آدم تا معشوق خودش را پیدا نکند هدایت نشده است تا نفهمید الهش الله است خودش را با چیزهای پایین تر می فروشد یعنی تا این فوق عقل فعّال نشود نفهمد که الهش دنبال کمالات مادّی است و طبیعی که آن هم شأن انسان نیست، تعریف شده نیست در انسان، انسان فقط به یک نفر می گویند انسان. آن کسی که الهش الله باشد یعنی معشوق اصلی او کمال مطلق و بی نهایت باشد به محدود راضی نباشد، تا شما به محدود راضی شوی ساقط می شوید تا به محدود راضی می شوید کوچک می شوید کوچک می شوید فقط زمانی داری رشد حقیقی را انجام می دهی که فقط به سمت کمال نامحدود حرکت بکنی مطلق شدن بی نهایت شدن، این درست است مسیر درست است به محض اینکه از مطلق شدن از بی نهایت افتادی هوس های جاودانگی هوس های خانوادۀ آسمانی، هوس الله از سرت افتاد می شود فسق، مسیر اشتباه می رود. من یک رمز بزرگ به شما بگویم. یک دفعه دیدید مُردم نتوانستم این ها را به شما بگویم. ما همه مان برای شدن قدرت داریم اصلاً ما ضعف نداریم برای شدن، ما قدرت داریم، خدا قدرت تشبه به خودش و رسیدن به چهارده معصوم را به ما داده ما فقط با یک مشکل باید مبارزه کنیم ما اقتضائات شدن در ما هست چون عشق به بی نهایت شدن در ما هست. ما الان همه مان که داریم صحبت می کنیم همه مان عشق به اهل بیت داریم. امّا چرا حرکت نمی کنیم؟ چرا به شادی نمی رسیم، چرا به قدرت نمی رسیم؟ فقط ما یک مشکل داریم مشکل ما چیست؟ مشکل ما موانع است. مهم ترین درس های زندگی ما همین چند تا جلسه است که الان داریم ما موانع را می گوییم شما قدرت حرکت داری، عشق حرکت داری، مشکلی که نمی گذارد قدرت های الهی در ما ظهور کند قدرت های انسانی در ما ظهور بکند همین موانع است. اقتضائات را همه داریم، خدا دارد همه ی ما را حرکت می دهد تو وجود ما این انرژی هست این قدرت هست این میل هست مشکل ما، کی وقتی اسم امام زمان بیاید دلش نمی لرزد؟ چه کسی وقتی اسم فاطمه زهرا می آید تمنّایش را نداشته باشد چه کسی وقتی بهشت می اید اسم بالاتر از بهشت می آید دوستش نداشته باشد؟ همه می خواهیم همه دوست داریم. امّا فقط یا یک مشکل داریم ما عاشق هایی هستیم که حاضر نیستیم هزینه عشق مان را بپردازیم. یعنی نه موانع را می شناسیم اصلاً چه هستند موانع، می بینی شصت سالش است می میرد تازه می فهمد آن چیزهایی که با آن عشق بازی می کرده است همه چیزهایی بودند که دشمنش بودند ما اوّل باید بشناسیم دشمنمان را بعد به تنفر از او بیفتیم به شکایت بیفتیم از او بعد باید یاد بگیریم چه طوری سوارش شویم چه طوری از آن استفاده کنیم یک کسی که عاشق حسادت است عاشق غیبت است از سوءظن لذت می برد از غیبت لذت می برد از فضولی کردن در کار دیگران لذت می برد از تجسس در کار دیگران لذت می برد از فهمیدن راز دیگران لذت می برد این اصلاً نمی تواند رشد کند چه طوری می تواند اسم دریافت کند؟ تو از گناه لذت می بری. (کیفَ یَنتَفِعُ بِالنَّصیحه مَن یَلتَذُّ عَن الفَضیحَه) علی علیه السلام می فرماید چه طور یک نفر می تواند استفاده کند از نصیحت های دیگران، از خیرخواهی های دیگران، چه طوری موعظه در دل یک نفر اثر می گذارد در حالی که آن شخص از گناه لذّت می برد از فضیحت، این خیلی حرف عجیبی است. (مَن یَلتَذّ عن الفضیحه) کسی که از فضیحت لذّت می برد از بزرگ شدن معروف شدن، شهرت پیدا کردن، دستش را ببوسند، ریاست، مقام، وقتی به لذّت از این ها می افتد تو می توانی به او بگویی آقا اهل بیت، خدا، آسمان، این اصلاً نمی فهمد تو می توانی به این مدیر، به این نمایندۀ مجلس به این رئیس جمهور، بگویی ابدیت، این اصلاً شعورش نمی رسد. این عاشق این دزدی می کند از بیت المال که رأی بیاورد. سر مردم را کلاه می گذارد که رأی بیاورد این حاضر است که هزار تا کاندیدا را به لجن بکشد که خودش رأی بیاورد چون در رفتارهای کسانی که می خواهند به سیاست برسند نگاه کنید به ندرت در آنها نگاه می کنید کسی تقوی داشته باشد. کسی را ضایع نکند بگوید من این هستم دوست داشتید رأی بدهید، نه دزدی می کنم نه قول های الکی می دهم این فردا چه طوری می خواهد جامعه را ببرد (الذّین اِن مَکَّناهُم فی الارض) قرآن می گوید فقط کسانی شایسته مقام هستند که (الذّین اِن مَکَّناهُم فی الارض اَقامُ الصّلوه) آنهایی که وقتی به قدرت می رسند دنبال طبیعت نباشند اقامه نماز را دنبال کنند مردم را به الله آشنا کنند (اقامُ الصلّوه) به زکات به اقتصاد بپردازند مشکلات اقتصادی مردم را واقعاً برطرف کنند. واقعاً به فکر حال بحران ها، مشکلات اقتصادی، برطرف کردن فقر در جامعه باشند. (اَمَروا بالمَعروف) معروف را در جامعه رواج دهند (و نَهَوا اَن المنکَر) زشتی ها را معروفی کنند به مردم و در جامعه نگذارند یک کسی بگوید من اگر رأی بیاورم، اشکال ندارد خانم ها هر طوری آمدند بیرون، آمدند. این خیلی آدم کثیفی است، با عفت، با حیاء، با ناموس دیگران برای این که به یک پستی برسد. آزادی می دهم به شما، نان می دهم، مسکن می دهم. این اصلاً لایق رأی دادن به او نیست این لیاقت، حکومت، ریاست، و مدیریت ندارد. یک کسی که در زندگی زناشویی اش به زنش به بچّه هایش به شکل دنیایی نگاه می کند ابزار دنیایی، خیال ندارد همسرش را به ابدیت برساند اصلاً نقشی برای این کار ندارد راه ندارد پیامبر فرمود: هیچ کسی خدا را به گناهی بزرگ تر از جهالت، خانواده و فرزندانش ملاقت نمی کند این اصلاً زن بهشتی را دوست ندراد بهشت زنش را دوست ندارد شوهر بهشتی نمی خواهد بچه هایش را برای بهشت نمی خواهد تربیت کند، خیلی هنر کرد بچّه هایش یک دکتر، مهندس از کار دربیاورند. این اصلاً نمی خواهد بچه را از مرز طبیعت به ابدیت برساند. خودش هم نمی خواهد برود برای همسرش هم چنین برنامه ای ندارد. این لیاقت شوهر بودن را ندارد. این لیاقت مادر بودن را ندارد این لیاقت ندارد یک بنده ای خدا تحت ولایتش باشد. لذا این که گفتند هر کسی ازدواج بکند نصف دینش را حفظ می کند در نقطه مقابلش هم فرمودند خیلی ها ازدواج می کنند آن نصفی هم که دارند از دست می دهند چون این پسر، این مرد هنوز بلوغ هدایت و مدیریت خانواده به سمت ابدیت را ندارد. عرضه ندارد خودش را هم نگه دارد. می گویند ناصرالدین شاه رفته بود فرانسه، از این ژلها آورند سر سفره، گفته بودن قربان بخورید این برای بدن خیلی استحکام می آورد. گفته بود این که نمی تواند خودش را نگه دارد ما را می تواند نگه دارد، یک کسی که اصلاً نمی تواند خودش را نگه دارد خودش را نگه دارد خودش را مدیریت کند، همان مهارت های سه گانه یک کسی می خواهد زن بگیرد می خواهد شوهر داشته باشد زن باشد تا آخر، بتواند مسیر را درست برود در زنانگی به جهنم نرود در شوهر بودن به جهنم نرود سه تا مهارت، بلد باشد، مهارت های اقتصادی، مهارت های عاطفی، عشق ورزی . که گفتم در مهارت های زندگی گفتم مهرورزی های سمعی، مهرورزی های بصری، مهرورزی های لمسی، و از همه مهم تر مهارتهای معنوی، بلد باشد یک خانواده را حداقل تا بهشت برساند. عرضه ندارد آن طرف بهشت ببرد لااقل تا بهشت ببرد خیلی اهمیت دارد این. گفتم یکی از اقوام مان را خواب دیدم که ایشان به رحمت خدا رفته خدا همه اموات را ببخشد و بیامرزد. دیدم یک اژدهایی از آتش به این چسبیده، نعره می زد این به دست آن اژدها این اژدها تماماً از آتش بود این پنجه هایش را فرو کرده بود در سینه ی این بندۀ خدا، این نعره می زد من خیلی دلم برایش سوخت، به او گفتم دستت را به من بده تا بیرون بکشمت، گفت این از من دیگر دست بر نمی دارد، فهمیدم خُلقش است. آدم گاهی وقت ها عاشق بداخلاقی های خودش می شود، عاشق وسواس ها، ناآرامی ها، اضطراب های خودش می شود. یک جا می رود می خواهند از اضطراب در بیاورند فرار می کند می گوید، عادت کردم، عادت کرده غمگین باشد، غصه بخورد. در روایت داریم پناه ببرید به خدا از حب حُزن، گاهی وقت ها آدم ها خوششان می آید عصبانی شوند، به یک چیزی گیر بدهند. اصلاً مریض است نمی تواند برود در خانه گیر ندهد به همسرش، به بچه اش گیر ندهد، بهانه گیر نشود، این ها که از این اژدها می آیند در وجودشان، عاشق این اژدها هستند گاهی وقت ها آدم عاشق بی ادبی ها، بی عاطفگی ها، نمک نشناسی های خودش می شود. این را عاشقانه پرورش می دهد. گاهی وقت ها انسان با شیطان خودش طرح رفاقت می ریزد. گاهی وقت ها انسان عاشق و دشمن خودش و کشورش می شود با آن ها طرح رفاقت می ریزد. این نمی تواند دیگر رشد بکند. گاهی وقت ها انسان عاشق نفس خودش می شود من بداخلاقم، من حسودم، من همین طوری هستم. آقا تو باید متنفر این اخلاقت باشی. اگر به تنفر نیفتی از خلقیات خودت، نتوانی یقه خودت را بگیری اگر به بشکایت نیفتی. اگر به زدن خودت تنبیه خودت نیفتی، رفیق می شوی یواش یواش با آن. بعد دیگر نمی توانی جلویش را بگیری. اگر یک موقع هم کاری با تو ندارد تو می روی سراغش، تو می روی دنبالش، تا ما به شکایت نرسیم. اوّل باید از هر چیزی که نمی گذارد تو به مادرت فاطمه زهرا. به الله ملحق بشوی از هر چیزی که نمی گذارد نماز بخوانی اقامه نماز نه خواندن نماز، اقامه با خواندن فرق دارد. هر چیزی که نمی گذارد تو رابطه عاشقانه داشته باشی متنفر شوی. هر چیزی که می خواهد خلوت های تو را خراب بکند باید متنفر شوی ما خودمان نماز بخوانیم. خودمان آن قدر سرمان را شلوغ می کنیم که یک موقع نکند سرم خلوت شود من با خدا خلوت کنم نکند نصف شب خدا من را بیدار کند من اصلاً حسش را ندارم با این خدا حرف بزنم. بعضی ها قرص می خورند بخوابند یعنی شب که وقت عیاشی و عشق بازی است قرص می خورد بخوابد. یک جوری سر خودمان را همه اش مشغول کردیم که وقت آسمان را نداشته باشیم گاهی وقت ها برای این که وجدانمان ناراحت نشود یک سری کارهای قشنگ هم شیطان پیشنهاد می دهد کارهایی که ما از آن لذت معنوی ببریم شیطان لذت معنوی می تواند تولید کند، یک سلسله کارهایی که لذت معنوی دارد تولید می کند که تو بگویی من آدم مثبتی هستم، اگر به خدا نمی رسیم در عوض به خلق خدا داریم خدمت می کنیم. عبادت به جز خدمت خلق نیست، سر خودت را شیره می مالی، یک موقع آدم دلش می رود برای اهل بیت، کلام عاشق است که وقتی می تواند خلوت بکند خلوت نکند؟ داری حق بازی می کنی، تو داری از خلوت فرار می کنی، نمی خواهی یک شب را با معشوقت سر بکنی،چون معشوقت نیست واقعاً. ادعا می کنی اما حاضر نیستی با موانع بجنگی برای همین وقتی به خلوت های خودمان نگاه می کنیم می بینیم که ما تو بیست و چهار ساعت یک ربع هم ما خدا را بغل نکردیم. ده دقیقه هم ما سرمان را روی پای خدا نرفته حرف هم که با خدا زدیم با قهر زدیم. دیدید بعضی ها وقتی دارند با یک کسی حرف می زنند وسط حرف زدن به چشم طرف نگاه نمی کنند، دل نمی دهند بنشینند با هم گپ بزنند، نمی روند در وجود همدیگر. ولی وقتی دو نفرکه خیلی همدیگر را دوست دارند می خورند همدیگر را، در حرف زدن، در نگاه کردن، در لمس کردن، محبت هایشان سرازیر است به همدیگر، لمسی، بصری، سمعی، این همه حرف های قشنگ امام سجاد علیه السلام می زند، اصلاً با چه شروع کرده با عزیزم، رمز را به دست می دهد تا به عزیزم نرسی، مشکل حل نمی شود الهی یعنی دلبر من، همه کس من، یعنی عشق من، حضرت تمام مسئله را حل کرده است گیج نزنیم خب حالا این همه مشکلات، اصلاً این ها مشکل نیست این ها همه بهانه های عاشقی بود به تو داده تو دوست داشتی به من بگویی عزیزم، نمی توانستی بگویی، دوست داشتی یک چیزی به من هدیه بدهی، یک بهانه درست کردم که تو بتوانی هدیه بدهی و نزدیک بشوی به من. تمام مشکلات زندگی بهانه های عشق بازی انسان با خدا است. دشمن بیرونی، دشمن درونی هوای نفس، شیطان، می توانی فدای خدایش بکنی یا نه. عزیزم یک ذره حرف گوش کن. یک امشب هم شب جمعه فرصت هست فکر بکنید ببین حاضر هستی فدای کی بشوی، فدای چی بشوی، قیمتت دستت می آید. دوست داری همه چیزت را به چه کسی بدهی؟ همه چیزت را فدای چه کسی بکنی؟ قیمت می آید دستت آن کسی که در هیأت سینه می زد می گفت جوانی من به فدایت حسین جان، تو عمل هم راست گفت همه را فدا کرد، چقدر قشنگ! تا تثبیت نکنی شخصیت خودت را اوّل، زحمت هایت هدر می رود کلاس رفتن هایت، استاد دیدن هایت هدر می رود. بهترین استادها را ضایع می کنی، قرآن ، انبیاء، ائمه را همه را ضایع می کنی تلف می کنی، هیچی به درد تو نمی خورد. اول هویت خودت را پیدا کن ببین روی این صراط، x و y خودت را پیدا کن، مختصات خودت را پیدا کن، در این صفحه روزگار ببین کجایی، کی هستی اصلاً. اول هویت خودت را پیدا کن، آدم بی هویت، آدم بی آرمان، بی عشق، تلف می کند من از کجا آمدم. من کجا می خواهم بروم. من حاضرم فدای چه بشوم. من حاضرم جانم را برای چه کسی بدهم، من حاضر هستم مالم را به چه کسی هدیه بدهم. من حاضر هستم به چه کسی بگویم فدایت شوم. انسان احتیاج دارد فداکاری بکند تا یک عشق بالاتر و یک کمال بالاتر را دریافت کند حاضرم برای چه کسی برای چه کسی این کار را بکنم؟ من آرمان، برنامه در زندگی دارم. اگر آرمانت فقط همین است که یک شغلی داشته باشی یک ازدواجی بکنی بچه ای داشته باشی، به سرو سامان برسانی این بچه ها را، یک پستی، یک ریاستی، یک مقامی. این آرمان نیست اصلاً. این که در این بخش سه گانه است یعنی بخش حیوانی. اگر دنبال این هستی که چیزی بفهمی، این هم آرمان فرشته ای است آرمان انسانی نیست، ببین چقدر ایمان در وجود تو است. چقدر عاشق حق هستی، عاشق حق تعالی هستی، عاشق خانوادۀ آسمانی هستی، ببین چقدر دلتنگ پیامبر و آل می افتی یک کسی یاد خانوادۀ اصلی اش نمی افتد اصلاً این شخص آدم نیست که در خانوادۀ زمینی و حیوانی ما اگر یک کسی دلتنگ خانواده اش نشود این آدم عاطفه ندارد این آدم قطعاً جهنمی است. حالا اگر یک کسی عاشق خانواده آسمانی اش نباشد دلتنگ آنها نشود دغدغه و برنامه ریزی برای رسیدن به آنها نداشته باشد آرمان نداشته باشد برای رساندن خودش و جامعه خودش، غصه نخورد، از یتیم بودن خودش و از یتیم بودن دیگران، اصلاً اسم این آدم را چه می شود گذاشت. نه از یتیم بودن خودش غصه می خورد نه از یتیم بودن دیگران. نه برای خروج خودش از یُتم تلاش می کند نه برای خروج دیگران یُتم و یتیمی تلاش می کند، دارد می بیند چقدر دارد تلف می شود و دیگران چقدر دارند تلف می شوند هیچ کاری می کند، دست روی دست گذاشته، عزیزان ما تا به عشق، به عزیزم، به الهی، به دلبرم نیفتیم، به شکایت هم نمی افتیم. راهش هم فقط یک چیز است جلسه اول گفتم، عاشق خودت بشوی، اول انسان تا عاشق خودش نشود خود حقیقی اش، خود بی نهایتش، خودی که در آن بخش به آن می گویند آدم، تا این اتفاق نیفتد شما الهی هم خواهی داشت. الله. اله این آدم است الله اله بخش طبیعی ما نیست. اله بخش فرشته ای ما هم نیست، اله بخش فوق عقلی ما است. جاودانگی اله این بخش است. تو تا وقتی خودت را با این هویت نمی شناسی و به رسمیت قبول نکردی خودت را چه طور می توانی با این الله ارتباط برقرار کنی اصلاً نمی خواهی. این خانواده را هم نمی خواهی حرکتی هم نمی کنی به سمت این خانواده، اول بیفت به آرمان، بعد می بینی چقدر سرعت زیاد می شود، خیلی می شود سرعت گرفت، اول یک فهرستی تهیه کن، حضرت دارد یک فهرست به ما می دهد ولی جزیی ترش کنیم من همه اش سعی می کنم در این جلسات این فهرست ها را برای شما ریز کنم. جزئی اش بکنم، ببینیم چه نمی گذارد ما حرکت بکنیم. حتی اگر کارهای خوبی هم هست یک مقدار کمش بکنیم، کارهای بد که اصلاً نه، ولی اگر کارهای خوبی هم هست یک مقدار مدیریت کبنیم ما باید سبک زندگی مان را براساس عشق بنا کنیم اگر سبک زندگی براساس عشق بنا نشود هر سبکی ضرر می زند به ما. اگر بیفتد براساس عشق برنامه ریزی ها هم درست درمی آید. عاشق شو ورنه روزی کار جهان سر آید/ ناخوانده نقشه مقصود از کارگاه هستی به عشق که نیفتی این بخش عشقش را معشوقش را پیدا نکند هیچ کسی با رسیدن به معشوقهایش علمی یا معشوقهای پایینی به خوشبختی نمی رسی بهترین همسر، بهترین رشته، بهترین حقوق، بهترین درآمد، بهترین شغل، امکان ندارد به آرامش برسی، تا وقتی بخش اصلی به معشوقش نرسد آرامت نمی گذارد بنابراین بی خود تلاش نکن. چقدر خدا قشنگ ما را راهنمایی می کند (لا تَدعُ مَعَ الله الها آخر لا اله الا الله) با خدا دنبال معشوق دیگری نباشید جز او معشوقی ندارید، گفشتم نبود، نگرد نیست. هیچ جا خبری نیست فقط یک چیز جان تو را آرام می کند و آن خودش است حتی عشق به اهل بیت هم یک وسیله است یک وسیله است برای این که تو به الله برسی. قرآن فرمود (وَبتَغوا اِلیه الوَسیله) فرمود (نحنُ وسیلَه) ما وسیله ایم. برای این که شما به معشوق خودتان برسانیم، انسان تا جانش با خدا انس نگیرد تا جانش با خدا پیوند برقرار نکند تا عاشق خدا نشود. تا از خدا لذت نبرد به آرامش نمی رسد لذا باید تلاش کند اگر نیستیم پس معلوم است هنوز مختصات خودمانی را پیدا نکردیم هنوز هویت حقیقی مان را پیدا نکردیم هنوز بد معنا می کنیم خودمان، تصویری که از خودمان و دیگران داریم تصویر غلطی است هنوز آن گوهر را نتوانستیم پیدا کنیم. حالا این گوهر کجاست این کودک عزیز روان کجاست. این که می گوییم (ترسم که این تن که حائل است به جانم، از لابه لای این کمالات جمادی، حیوانی، نباتی، فرشته ای، از وسط این ها نجاتش بدهی کودک عزیز روان را، بغلش بکنی، تیمارش بکنی، نجاتش بدهی. یک ذره به آن برسی بعد شروع کنی یواش یواش شیر دادنش و تغذیه دادنش، بزرگش کن بالغ می شود، عاشق هم می شود ولی اول دوستش داشته باشی، اول با او انس بگیر، بدان خود تو همانی نه کسی دیگر، وقتی پیدایش کردی این موانع را از سر راهش بردار، این موانعی که حضرت سجاد می گوید، غذا به او بده، بخورد، بخورد، بخورد تا به عاشقی بیفتد. افتاد به عاشقی می گوید (اشهد ان لا اله الا الله وحده لا شریک له) انسان وقتی می فهمد که الهش کی بود و بی خود وقتش را در جای دیگر تلف کرده است، ذکرش می شود چه، این که می گویند اول سلوک این را زیاد بگویید همین است (لا اله الّا انت، سبحانک انی کنت من الظالمین) هیچ کسی تو نمی شود هیچ کسی مثل تو نیست، من رفتم بی خود وقتم را جای دیگرتلف کردم، عمرم را، جوانی ام را، (اَبلَیتُ شَبابی فی سَکرَتِ تَرادِمِک) من تمام جوانی ام را با مستی از تو فرار کردم. بخوانی مناجات شعبانیه را، گاهی وقت ها انسان با شهوت از خدا فرار می کند آنقدر سر خودش را شهوت انگیز، شلوغ می کند که هیچ وقت فرصت خدا را پیدا نکند. (اَبلَیتُ شَبابی فی شَرَّهِ السَّهو) یعنی حریصانه وقت خودم را شلوغ کردم. سهو یعنی غفلت. مملوّه بِالفعله و السّهو، سهو یعنی حواس پرتی، مخصوصاً خودم را حواس پرت کردم، سِرِّه یعنی حریصانه حواس خودم را از تو پرت کردم، از خانوادۀ آسمانی ام پرت کردم، یک جوری که هیچ وقت با آنها روبه رو نشوم، این قدر برنامه ریختم در زندگی ام، ازدواجم، کار، تفریح، مسکن، زبان بخوانم، کامپیوتر بخوان، این هنر، بی کاری، وقتم تلف دارد می شود چه کار کنم؟ برویم کلاس آشپزی کلاس خیاطی، موسیقی، برویم پارک، برویم کیش، برویم مشهد، گاهی وقت ها آدم برای این که با خدا روبه رو نشود خودش را به عبادت هم می زند یک حج الکی، از شدت فراری که از خدا کرده و خودش از خودش متنفر شده، دیده چقدر گند زده می گوید حالا عیب ندارد یک مشهد برویم بعد می رویم شمال عشق و حالمان را هم می کنیم، یک ذره آرام شود این نفس چون خیلی وحشت زده شده بگذار نفهمد که من دارم چه جنایتی سرش می آورم، سَکرَه، سِرَّه، مستی، حرص، ما حریصانه از خدا فرار می کنیم. می بینید بعضی ها حریصانه از دست امام زمان به جمکران فرار می کنند، می روند جمکران که هیچ وقت با امام زمان روبه رو نشوند این چیزها را خوش به حالتان، خودم هم نمی فهمم. گاهی وقت ها انسان می افتد به بسیج بازی، هیأت بازی الکی سر خودش را گرم می کند ولی هیچ وقت حاضر نیست با خودش روبه رو شود، درگیر شود. یقه خودش را بگیرد. رمز را حضرت می دهد. الهی، الهی، بگوییم این ذکر با خودمان زیاد. یا الله و یا رحمن و یا کریم و یا رحیم این ها همه سر جای خودش. خوش به حالتان اگر بتوانید در روز صد مرتبه ببینی و به او بگویی الهی، الهی، عزیزم، دلبرم، جگر می خواهد یک کسی تسبیح دستش بگیرد برود تا آخرش امشب تمرکز بگیرید اگر یک کسی بتواند یک دور تسبیح، برو پشت بام بنشین، در بیابان، در یک مسجد تنها بنشین، یک جای خلوت گیر بیار، یک جای شلوغ اصلاً، چون شلوغی آدم را خیلی خلوت می کند، وسط شلوغی کسی به آدم کاری ندارد، ببین می توانی سرت را بگذاری روی مهر، بروی سجده، سرت را بگذاری روی پای خدا، به او بگویی عزیزم، عزیزم، اگر یک کسی بتواند صد بار به خدا بگوید الهی، الهی قشنگ است، دیدید این ها که به معشوق های طبیعی برخورد می کنند چقدر جگرم و عسلم و عزیزم، دلم و نفسم و هستی ام و از این ها می گویند اگر توانستی به خدا صد بار بگویی، اگر صد بار یک کسی بگوید و دلش تصدیقش بکند دل خودت تصدیق بکند، نفسمی خدایا، جگرمی خدایا، دلمی، قلبمی. راه بیندازیم قلب را. دروغش هم قشنگ است. بعضی ها اصلاً جگر دروغ گفتن را هم ندارند همین می ایستند به هوای همین دروغ. آخر هم بدبخت می شوند بعضی ها نه، ادایش را درمی آورند، ادایش را دربیاور، علی علیه السلام می فرماید (لَم تَکُن حَلیماً فَتَحلَّم) وقتی نمی توانی حلیم باشی خودت را به حلم بزن. تَحلَّم کن، خودداری کن، تمرین کن که عصبانی نشوی. بعد از یک مدت عصبانی نشدن برایت خیلی راحت است، اول بزن خودت را به عصبانی نشدن، اول خودت را به کریم بودن بزن، یک ذره پول بده، جگرت اذیت می شود دردت می آید وقتی پولت را داری می دهی، پول های کلان، نه این پول هایی که همه اش بدبخت می کند ما را، گاهی وقت ها انسان صدقه می دهد نفسش را با این صدقه به زندانی می کشاند چون از این طرف پزش را می دهد به نفسش دروغ می گوید که من صدقه دارم ولی پول پفک بچه اش و چلوکباب شکم خودش نیست این صدقه نشد که، صدقه یعنی یک طوری که بریزدت به هم، به ترس بیفتی، بعد از یک مدت می بینی که خدا یک تا هفتصد برابرش را به تو داده ولی تو دیگر اذیت نمی کند. بخشش لذتت می شود، می شود مثل خدا که خدا کیف می کند از این که دارد می بخشد. می افتی به کیف کردن، به کیف کردن می افتی از این که برای امام زمان، برای خانوادۀ آسمانی هزینه می کنی. طرف می خواهد با یک دختر ازدواج کند عشقش این است که پول برایش خرج کند و عشقش این است که او بپذیرد. زن عشق این را دارد که یک کاری بکند برای شوهرش و شوهرش بپذیرد و ما به عشق نیفتادیم. اول این دروغ ها را بگوییم. لذا بگویید لا اله الا الله بگویید اشهد ان لا اله الا الله، بگو لا اله الا انت، سبحانک انی کنت من الظالمین، انشاءالله یک زمانی راست می شود این ها. یک کسی عرضه دارد دروغ می گوید یعنی من می دانم دارم دروغ می گویم و راستش چه است لذا تلاش می کند خودش را از آن دروغ به چه برساند. یک کسی که اصلاً هیچی نمی داند چه؟ یک کسی که حتی عرضه ندارد به این دروغ نزدیک شود می گوید نه من کارم درست است شیوه ام درست است سبک زندگی ام، درست است. قرآن می گوید (اِنَّ الذین اَجرَموا کانُوا مِنَ الذین امَنوا یَضحَکون وَ اِذا مَرُّوا بِهِم یَتَغامَصون) مجرمین وقتی مؤمنین را می بینند با غمزه تمسخر و تحقیر به آن ها نگاه می کنند (یضحکون)، به این ها می خندند، چقدر پخمه هستند این ها. قرآن می گوید (اَجرَموا) خیلی آدم های خطرناکی هستند این ها. ولی بعضی ها می گویند خدایا ما داریم دروغ می گوییم ولی بالاخره دروغ های ما را هم راست بکن. این شجاعت داشته پذیرفت دروغ چه است و راست چه است. لذا حرکت خوبی دارد. به قدرت می افتد. یواش یواش خدا به او فرصت می دهد. راست می گوید. خدا رحمت کند یک آقا رضایی بود این قاچاقچی بود همه از او می ترسیدند در خیابان می رفت همه می ترسیدند. همه می گفتند فلانی آمد، این آقا رضا یک روز آشتی کرد با خودش، وقتی با خودش آشتی کرد دیگر با خدا هم آشتی شد. می آمد در صحن حضرت عبدالعظیم می نشست بعد به او می گفتند آقا رضا بیا سایه، می گفت نه. تابستان داغ نماز جمعه می رفت می نشست. بعد می گفت گناه زیاد کردم یک ذره باید این نفس من اذیت شود، خیلی لذت های حرام بردم، زد و آمد جبهه، بدن خال کوبی خودش اصلاً خجالت می کشید، می گفت خدایا من را این جوری ببر که این خال کوبی های من را هیچ کسی نبیند. راننده تریلی بود مهمّات می برد، یک موقع مهمّات آورده بود هواپیماها رسیدند حالا این مهمات نزدیک چادرها، گفت وای اگر این ها منفجر شود بچه ها تکه تکه می شوند این مهمات را برد یک جایی که وقتی هواپیماها زدند و هیچ کسی هیچ طورش نشود، زدنش، می گفتند آقا رضا بیا رودخانه شنا کن می گفت نه، رویش نمی شد لباس هایش را در بیاورد می گفت خال کوبی است، آقا خدا با این یک کاری کرد، یک جوری بدنش سوخت که اصلاً خال کوبی ها معلوم نشد که آقا رضا خجالت زده شود، از آن جا به این جا.
خدایا به حق محمد و آل محمد ما را با خودت آشتی بده.
خدایا به حق محمد و آل محمد ما را با خودمان آشتی بده.
ما را به خودمان بشناسان، ما را با خانوادۀ آسمانی مان آشنا کن.
خدایا به حق محمد و آل محمد ما را از موانعی که بین ما و تو هست متنفر کن.
خدایا قدرت، توفیق، عقلانیّت، ظرافت مقابله با این موانع را به همه ما عطا بفرما.
والحمدالله رب العالمین